صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۰ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

بایگانی
نویسندگان

۶۴۱ مطلب توسط «نـــرگــــس» ثبت شده است

از همون پنج‌شنبه شب که عضلاتم می‌گرفت، مستعد مریضی بودم. یه ذره گلودرد داشتم که رفتیم خرید، هوا سرد بود، بدتر شد. جمعه زینب جونم نشانه‌های این ویروس جدید گوارشی رو نشون داد. لیلا جونم هم همین‌طور.
خلاصه قرار بود مثلا جمعه بریم بیرون یه گشتی بزنیم که نشد. خودمم حال‌ندار بودم و سرماخوردگی داشتم.
عصرش هم مصطفی‌جان بلیت هواپیما داشت و رفت سفر کاری.
شنبه مامانم خودش بدون اینکه ما بگیم اومد پیش‌مون. منم حالم خیلی بد بود و همش تو رخت‌خواب. شب برای شام رفتیم یه سر خونه‌شون برای تنوع.
یک‌شنبه هم تعریفی نبودم. نیمه‌شب و دیروقت مصطفی از سفر برگشته بود و صبح فاطمه‌زهرا رو راهی مدرسه کرده بود. بعد خودش رفته بود سر کار. لیلا و زینب خونه بودند. حوصله‌ام سر رفته بود. هوس فیلم دیدن کردم. آخه ما تلویزیون‌مون رو وصل نکردیم. برای آرامش بیشتر خودم این درخواست رو کردم و راضی‌ام.
خلاصه با گوشیم و توی رخت‌خواب و با بچه‌ها، فیلم "پدرِ آن دیگری" رو دیدیم. خیلی فیلم حال خوب‌کنی بود. قویّاً توصیه می‌کنم. لیلا و زینب هم آخر شب بعد از شام داشتن برای باباشون تعریف می‌کردند و باباشون هم همون‌جا سر سفره خوابش گرفت :)

خلاصه خونه رو جمع و جور کردم و ظرف‌ها رو شستم و با دخترا رفتیم تو رخت‌خواب. کتابم رو هم بردم که مطالعه کنم و یک ساعتی کتاب خوندم. ساعت دو شب به بعد از دل‌درد خوابم نمی‌برد. ساعت سه مصطفی رو بیدار کردم. تب و لرز کرده بودم. خلاصه دیشب سخت بود. تا ساعت ۱۱ هم ایشون لطف کردند منزل موندند و "بِداری" ما رو کردند :/ 

ولی واقعا من کم مریض می‌شم. خدانکنه من مریض شم... دیگه سکوت کنم بهتره...


تا الان چندبار مصطفی گفته: "می‌خوای روضه رو کنسل (لغو) کنیم؟"

قبول نکردم. خیلی امیدوارم حالم خوب بشه. دعا می‌کنید؟ 

۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۰۳ ، ۱۴:۲۷
نـــرگــــس

دیروز صبح وقتی اذان صبح بیدار شدم و با خونه‌ جدیدمون مواجه شدم، تمام وجودم پر از شکر شد.
از هر زاویه‌ای به خونه‌مون نگاه می‌کردم لذت می‌بردم.
هارمونیِ رنگ‌ها، سمفونیِ نقش‌ها، رقصِ اشیا.
احساس کردم چقدر برای بعضی از چیزها دویدم اما وقت‌شون نرسیده بود و اینی که بهم دادند بهترین هست. به یاد دعاها و توسل‌هام افتادم و گفتم: نگاه کن! امام جواد علیه السلام چطوری انقدر خوشگل حاجت‌روات کرده.
لذت بردم. از نظم خونه‌. از چیزهایی که جدیدا خریدم برای خونه‌مون. از حسِ راحتی و آرامشی که داره. و از ذوقِ روضه‌ای که اگر اذن بدن؛ می‌خوام رزق خونه کنم.
خونه‌ای که من میگم شبیه خونه‌های بلاگرهای اینستای ناگرام شده اما همسر میگه بامزه شده.
شاید اگر ده سال پیش موقعیت امروز رو داشتم؛ باهاش حسابی بلاگری می‌کردم اما خداوند به خاطر تقواهای ریز و جزئی‌ اون زمانِ من، از بلای بزرگ بلاگری دورم کرد.
چقدر وقتی خونه قبلی بودیم می‌خواستم یه گلدون بخرم. نمیشد که نمیشد. دیشب خریدم.
و همسر هم وقتی رفته بود بیرون، گلش رو خرید: نرگس‌.
تنها بلاگری که دنبالش می‌کنم، با همین صحنه‌ها چقدر بلاگری می‌کرد.
زندگی من حالا خیلی دلبرتر از همه‌ی اون صحنه‌هاست. خودم هم باورم نمیشه.
هرچند این چند وقت انقدر کار کردم و بهم فشار اومده که کمردرد و کتف‌ درد امانم رو بریده.
دو تا چای ریختم. داشتم می‌گفتم انقدر ذوق دارم که اولین مهمان‌های بعد از تغییرات منزل‌مون، مهمان‌های روضه‌اند. بعد حرف از بقیه برنامه‌های اون چند روز شد‌. روضه‌خوان دو روز اولِ روضه جور شده بود اما برای روز شهادت باید به فرد دیگری می‌گفتیم. زنگ زدیم به ایشون. با خانومشون دعوتشون کردیم خونه‌مون، به صرف شام.
اولین مهمان‌های خونه‌ی طعم‌دارِ جدیدمون.
آقای روضه‌خوان، خونه‌ی قبلی‌مون خوب یادش بود. من هر بار که مصطفی مجردی دوستاش رو دعوت کرده بود اونجا، خجالت کشیده بودم.
همسر گفت ما فقط فلان قدر پول مبل دادیم، ایشون گفت انگار چند میلیارد پول خرج خونه کردید :)
بعد گفت: خونه‌تون حس خوبی داره.
و من یک آخیش توی دلم گفتم.
همسرش یاسمن هم دوست عزیزم هست. و یکی از خفن‌ترین آدم‌هایی ‌که تا الان شناختم. یاسمن از من خیلی کوچیکتره اما فوق‌العاده باهوش، تیزهوش، مربی و کاربلد در فضای تربیتی و یک ماساژرِ مادرزاد!
یاسمن لطف کرد و نیم ساعت ماساژم داد و از شر دردهام خلاص شدم. این دومین بار بود. خیلی دعاش می‌کنم. این روزها انقدر تحت فشار کارهام هستم که بدنم کم میاره. بازم الحمدلله. درد هست اما درمان‌ نیز هم :)

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۳ ، ۰۲:۱۴
نـــرگــــس

حی علی العزاء
السلام علیکِ یا فاطمه‌الزهراء

به مناسبت ایام شهادت بی‌بیِ دو عالم، حضرت زهرا سلام الله علیها، مجلس عزای کوچکی در این نزدیکی برپاست.
به مدت سه روز
۱۳، ۱۴، ۱۵ آذر ۱۴۰۳ مطابق با اول تا سوم جمادی‌الثانیه ۱۴۴۶
ساعت ۱۵ الی ۱۷
آدرس:

حضور کودکان الزامی است.

مجلس زنانه است.
اما به دلیل حضورِ روضه‌خوان آقا و حرمت مجلس عزای مادر سادات (س)، استدعای خادمِ کوچک شما، حضور با پوشش محبوب حضرتِ زهرا (س)، چادر است.


اطلاعیه دعوت به مجلس روضه رو خودم نوشتم. چطوره؟ نظر بدید؟
دعا کنید روضه‌خونی که دوست دارم جور بشه.
دخترای بیان که تهران هستند یا امکان حضور دارند، خصوصی پیام بدید و بیایید حتما :)
۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۳ ، ۲۲:۲۲
نـــرگــــس

امروز دوستم سامره حرف قشنگی زد.
گفت: "من خودم این زندگی رو انتخاب کردم!"
سامره ۱۴ سالگی ازدواج کرده.
با تعجب پرسیدم: "یعنی خودت همسرت رو انتخاب کردی؟"
گفت: "نه. شنیدی میگن توی عالمِ قبلی، خدا زندگی‌مون رو بهمون نشون داده و ما خودمون دوست داشتیم با این پدر و مادر و در کجای جهان متولد بشیم، با چه کسی ازدواج کنیم و چه شغل و پیشه‌ای داشته باشیم... منم همین رو انتخاب کردم.
پس دوستش داشتم. با همه‌ی سختی‌هاش..."
نمی‌تونستم به درکِ زیبای سامره لبخند نزنم.
خیال می‌کنم لابد وقتی بهم زندگیم رو نشون دادند، منم دوستش داشتم. این بالا و پایین‌ها و فراز و نشیب‌ها.
لابد یه چیز جذاب و درخشانی اون وسط مسطا یا ته مه‌های قصه‌ام دیدم که انتخابش کردم.
لابد خیال کردم می‌تونم از پسش بربیام. پس حتما می‌تونم.
لابد وقتی خودم رو دیدم حظ کردم از چیزی که در آینده قراره بهش برسم. لابد عاشق خودم و قصه‌ام شدم.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۰۳ ، ۱۳:۰۹
نـــرگــــس

الهی هر کس در این دنیا، همون کاری شغل و کسب و کارش باشه که ازش خیلی خیلی لذت می‌بره و صدالبته به خیر و صلاحش هم هست...

اینجور چیزی رو خدا باید برای آدم بخواد. و قطعا باید یه کاری کنی که به چشم اون بالایی بیای... 


خیلی راحت نیست که آدم بفهمه باید توی آینده چه شغلی رو انتخاب کنه ولی خیلی سخت هم نیست.
یه راهش اینه که به آدم‌ها در جایگاه شغلی‌شون نگاه کنی و ببینی قند توی دلت آب میشه یا نه.
چند روز پیش در یک نشست علمی شرکت کردم و دکتر فواد ایزدی و دکتر بیژن پیروز صحبت کردند.
ارائه دکتر ایزدی یه طوری من رو به ذوق آورد که زیر لب گفتم: احسنت!
و ارائه دکتر پیروز... برای من مخلوطی از یک حسِ شگفت از پرباریِ رشک‌برانگیز علمی ایشون و شخصیت متواضع و شوخ‌طبع‌شون بود.

گاهی که به طولانی بودن مسیر شغلی‌ام فکر می‌کنم و پیچ و خم‌های زندگی رو هم در محاسباتم دخیل می‌کنم، با خودم میگم چرا انقدر مسیرِ من دیر به درآمد میرسه! 

تازه به پول هم که رسیدی، ممکنه به پولِ زیادی نرسی...

اما هزار بار به خودم این حرفا رو زدم و آخرش هم به این نتیجه رسیدم که خیلی از شغل‌ها توشون پول هست، اما من رو به ذوق نمیاره. مثلا آرایشگری که پیشش میریم، در یک ساعت، ۵ تا کوتاهی انجام داد و هزینه‌اش مجموعا شد یک میلیون تومن. با ساعت کاری روزانه حداقل ۷ ساعت ایشون، حدودا در ماه میشه بالای صد میلیون سودِ خالص.

اما واقعا آرایشگر شدن، من رو به ذوق میاره؟
مشخصا نه.
حتی اگر مثل ایشون یک سالن بزرگ داشته باشم و در حیاط سالن یک کافه برای کلاس‌های عقیدتی و اخلاقی و ... درست کرده باشم و کلی ایده برای کار فرهنگی داشته باشم.


یه شب، همسر خیلی دیر رسید خونه. مجبور شده‌ بودم شام بچه‌ها رو زودتر بدم تا خواب‌شون دیر نشه. وقتی مصطفی داشت شامش رو می‌خورد، من داشتم ظرف می‌شستم. بهم گفت: بیا بشین دیگه! مگه تو کُلفَتِ این خونه‌ای؟ گفتم حتی اگر این‌ کارهام شبیه کارهای کلفت‌ها باشه، بقیه چیزهام شبیه‌شون نیست.
نه ظاهرم، نه اخلاق و رفتارم؛ نه دغدغه‌هام، نه هدف‌هایی که دارم براشون تلاش می‌کنم...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۲۶ آبان ۰۳ ، ۰۰:۰۰
نـــرگــــس

شما هم غم توی دنیا رو حس می‌کنید؟

غمی که نه فقط به خاطر شرایط سخت اقتصادی ایران هست...

که این شرایط سخت اقتصادی الان در تمام جهان هست...
غمی که انگار از آه و رنج مردم غزه و لبنان داره جاری میشه توی جهان...

ولی انگار سرچشمه این غم فقط اون‌ها نیستند...

این غم ربطی به سایه جنگ در هیچ کجای این نقطه کره خاکی نداره...
غمی که زاده روابط میان ما انسان‌هاست...
این سرمای روابطِ انسان‌های در خود پیچیده... این رو حس می‌کنید؟
غمی که در هواست و ما اون رو تنفس می‌کنیم؟

واضحه منشاء این غم کجاست؟
برای من روشنه...


خورشیدِ دنیا پشت ابره و هوا خیلی دلگیره... خیلی.
کجایی آقاجان؟

۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۰۳ ، ۲۱:۱۶
نـــرگــــس

کشنده‌تر از انتظار چیه؟
من میگم: توقع داشتن.


یه مدت هست ذهنم درگیر این روایت از امام کاظم علیه السلام شده:
«أما انَّ أَبْدانَکُمْ لَیْسَ لَها ثَمَنٌ الّا الجَنَّةَ، فَلا تَبیعوها بِغَیْرِها»
استاد شجاعی _احتمالا با استناد به این روایت_ می‌گفتند: بهشت پاداش بدن‌های مومنین هست...
خودتون رو ارزان نفروشید و به خاطر بهشت کار نکنید که اون سهم بدن‌های شما میشه بلاخره...
من مدام فکر می‌کنم چی قراره به جانِ من برسه در اون دنیا؟
اما یک چیز دیگه هم برام جالبه این وسط.
اینکه خیلی‌ها بهشتی‌ هستند. خیلی از همون‌هایی که منِ مذهبی با متر و معیار خودم، از خیلی از کارهاشون خوشم نمی‌اومده.
به نظر من آدم‌ها،
همین که پاکدامن باشند...
همین که نماز بخونند و روزه بگیرند...
بهشت میرن.

اما نکته اینجاست که چه جور بهشتی برای بدن‌هامون داریم می‌سازیم. یه بهشت حداقلی یا در ترازِ بی‌نهایت؟
به نظر من _یعنی با توجه به دریافت شخصی‌ام_ یه معیارهایی فارغ از نیت، باعث میشه بهشت انسان تغییر کنه:
تقوا... یه جاهایی تقوا نمی‌ذاره تو به نامحرم نگاه کنی و براندازش کنی؛ بلند بخندی؛ یه خط چشم نازک بکشی یا بری تاتو کنی؛ تقوا نمی‌ذاره در حد آستین لباست هم توجه کسی رو جلب کنی، در حد رنگ کفشت هم جلب توجه کنی...
جهاد... اونی که صبح خیلی زود بلند میشه که برای دین خدا یا کسب حلال قدم برداره و تا دیر وقت دست از تلاش برنمی‌داره... اونی که سختی بارداری و شیردهی رو به جون خریده و فشار جسمی زیادی رو تحمل می‌کنه...
مداومت و استمرار... مثل جهادی که شهیدان مقاومت کردند... سال‌ها... بدونِ تزلزل.


اما نیت انسان! به نظر من اون چیزی هست که خداوند متعال بر اساس اون به ما پاداشِ "جان" ما رو میده.
و این همون چیزی هست که امیرالمومنین علیه السلام در حکمت ۲۳۷ نهج البلاغه فرمودند:
گروهى، خدا را به شوق بهشت مى‏‌پرستند، این عبادت بازرگانان است و گروهى خدا را از ترس عذاب او مى‌‏پرستند، این عبادت بردگان است و گروهى خدا را براى سپاس او مى‌پرستند، این عبادت آزادگان است.

یکی از چیزهایی که سعی می‌کنم ازش دوری کنم، عبادتِ بازرگانان و تاجران هست.
یک خانمی به من می‌گفت: من هر بار یک مشکلی برام پیش می‌آید، با خدا یک معامله می‌کنم. مثلا میگم اگر فلان مشکل من رو حل کنی، من فلان کار خوب رو می‌کنم.
راستش من مطمئنم اگر با خداوند اینطوری معامله کنم، پاسخ می‌گیرم اما با طبعم نمی‌سازه. دوست دارم مثل انسان‌های آزاد از هر قید و بند، خدا رو بپرستم...

فعلا همین.

۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۰۳ ، ۲۳:۱۲
نـــرگــــس

شب‌هایی که مصطفی خونه نیست و راس ساعت ۰۰:۰۰ برای همدیگه صفر عاشقی می‌فرستیم، خیلی شب‌های مزخرفی هستند، اونم برای دخترِ وابسته و احساساتی‌* مثل خودم ولی باعث میشه بفهمم چقدر همسرم رو دوست دارم.

گرچه امشب هر دومون یادمون رفت. من داشتم مطالعه می‌کردم و همسر هم لابد خسته رانندگی تهران قم بوده... بعد از بیشتر از ۱۲ ساعت کار در محل کار.

چند روز پیش از رادیو تو اسنپ یه آهنگ به گوشم خورد که به نظرم جالب اومد...

پیگیرش شدم و گوشش دادم و عاشقش شدم :) 

بعدا فهمیدم محسن چاوشی هم همین شعر رو خونده (که خیلی کار ضعیفی بود بین بقیه کارهاش) ولی کاری که من شنیدم و خوشم اومد از آقای حبیب الماسیان بود و به نظرم حسِ شعر رو خیلی قشنگ در آورده در تحریرها و ریتم‌ و ... علاوه بر این‌که یه حالت موسیقی شهری رو با موسیقی سنتی تلفیق کرده. (ولی مثلا همایون شجریان در "با من صنما"، کلا ریتم رو از اول شهری و تند انتخاب کرده ولی اینجا یک حرکت نرم و سریع حس می‌کنید.)

نمیگم این قطعه و این اجرا فوق‌العاده است ولی برای من پر از حسِ روزهای تکراریِ زنانه‌ام هست. انگار مولانا این شعر رو از زبانِ زن‌ها گفته.

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی... 

مخصوصا اونجاهایی که میگه: 

مرو مرو (چه خبره انقدر زود زود میری؟ ○_°)

عجب عجب (چه عجب من شما رو منزل دیدم!!!) 

بده بده (چی برام خریدی؟ :))) یه ذره تعریف کن از امروزت) 

بنه بنه (حالا بیا یه چایی بخوریم.) 

مررررووووو ( :/ چرااااا زود میری آخه؟)

بگو بگو که چرا دیر دیر میآی؟

حتی یه جاهایی که تکرارِ این مرو مرو و بگو بگو هست، می‌خوام بغضی بشم :(

من هیچی از موسیقی سرم نمیشه ولی نمی‌دونم آخرِ آخرِ فیلم فرانسوی اَمِلی رو دیدید؟ (اگر خواستید ببینید فقط با سانسور ببینید که تهوع نگیرید :)) ) اونجایی که املی پشت ترک موتور اون معشوقش نشسته و تصویر یه حالت پرش خاصی داره. 

من میگم سوداییِ حبیب الماسیان رو باید دقیقا پشت موتور یا توی ماشین با حس دیوونه‌بازی با حضرت عشق‌تون گوشش بدید :) خیلی می‌چسبه!


*: یه چیز جالب که در مورد خودم فهمیدم اینه که نه صدا و نه چهره‌ام و نه حتی رفتارهام در برخوردهای اول با من، نشون نمیده که چقدر احساساتی هستم. یا اصلا شوخ‌طبعی یا صمیمیت ازش برداشت نمیشه. فقط اونایی که مدت مناسبی باهام معاشرت داشتند؛ از این خصوصیاتم بهره می‌برند. البته نمیدونم از کی؛ ولی مدت زیادی نیست که خیلی جدی‌تر و خشک‌تر شدم و به نظرم اقتضای سن هست. دو ماه و نیم دیگه باید به سی سالگیِ کامل سلام کنم :)
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۵ ۱۷ آبان ۰۳ ، ۰۱:۳۵
نـــرگــــس

این روزها حالم با خودم خوب نیست.

یحیی سنواری رو می‌بینم که بیشتر از ۲۲ سال در زندان تنگ و مخوف اسرائیل زندانی بوده ولی تو گویی هر شب رویای طوفان الاقصی رو می‌دیده...

بعد مثل حضرت یحیی شهید میشه، در حالی که عصای موسی رو در آخرین لحظات به سمت دشمن پرتاب می‌کنه و پیکر مطهرش پیش دشمن باقی می‌مونه...

دنیا برای این آدم‌ها چه ارزشی داشته؟ 

اصلا دینِ این آدم‌ها چی بوده؟ 

چطوری اینجوری شدند؟ 

همزمان انقدر رویاپرداز و انقدر عملیاتی؟ انقدر امیدوار و انقدر مطمئن؟ انقدر خستگی ناپذیر؟

حالِ ایمان، خیلی با حالِ بی‌تفاوت بودن فرق داره. با حالِ امیدِ واهی داشتن فرق داره. با حالِ یه آدم عادی مثل خودِ من، فرق داره...


حالم با خودم خوب نیست. نمی‌فهمم چرا انقدر برای بخشیدن یه گوشواره و یه دستبند (که ۲۰ گرم هم نمیشه) به جبهه مقاومت تعلل می‌کنم؟ چرا دلش رو ندارم؟ چرا دنیا و آرزوهاش رو ول نمی‌کنم؟ چرا انقدر به آینده‌ام امید ندارم؟ چرا برای رویاهام قدم برنمیدارم؟ چرا دینِ من خرابه و برام کارآمد نیست؟ چرا ایمان ندارم؟

آخ خداجون که چقدر لازمه تو رو درست بشناسم... :'(

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۰۳ ، ۲۰:۳۰
نـــرگــــس

دوشنبه‌ هفته پیش، مرکز شهر یک کار کوچیک داشتم. بعدش یه دسته گل ساده بنفش کمرنگ خریدم، با کاغذ و روبان بنفش. دستم گرفتم و رفتم محل کار همسر. بلوار کشاورز. هوا ابری و ملایم بود، درخت‌ها سبز.
توفیقی شد محل کار همسر رو هم دیدم، یه روضه کوچولو هم داشتند که الحمدلله قسمت شد منم باشم. دسته‌گل رو که بهش دادم، خیلی خوشحال شد. بیشتر از حد تصورم ذوق کرد. گفت تا حالا کسی بهم گل هدیه نداده!
همش با خودم فکر می‌کردم یعنی واقعا تا به حال به همسرم گل هدیه ندادم؟
کل هفته گذشته به تمیزکاری‌ها و خرده‌کاری‌های خونه گذشت. موکت اتاق بچه‌ها و آشپزخونه رو انداختیم. لباس بشور، ظرف بشور، پیشخون رو خالی کن، وسایل روی زمین رو مرتب کن، وسایل امانتی رو پس بده و ... کلی کار بود و هنوزم هست.
مثلا ساعت ۱۰ تا ۱۱ دیشب داشتم سقف کاذب دستشویی و حموم رو میشستم! همسر هم نبود که به جونم غر بزنه حالا وقت این کارها نیست و ... به جاش وقتی تموم شد یه آخیش از ته دل گفتم :)
اما پنج‌شنبه یک اتفاقی افتاد. نمیدونم بگم بد بود یا خیر بود! فقط می‌تونم بگم چندین میلیون تومن پول رو از دست دادم که نمی‌‌دونم زنده میشه یا نه.
دو سه روز ذهنم به طرز وحشتناکی فلج شد. انقدر که می‌فهمیدم از استرس عضلاتم منقبض میشه و شب‌ها اصلا راحت نمی‌خوابم.
اما میشه گفت این از دست دادن پول، تقریبا با یک همراهی و هماهنگی با همسر اتفاق افتاد. گرچه من خودم مسئول اصلی ماجرا بودم. انتخابِ من و تحقیق کافی نکردن من باعث این ضرر شد. اما تصمیم ثانویه، یک تصمیم دوتایی بود. و در نهایت، چیزی که نصیب من شد یک تجربه بسیار عمیق بود و درس‌های عبرتی که گرفتم.
اول این که در مسائل مبهم بیشتر تحقیق کنم. خیلی بیشتر.
دوم این که به حس ششم همسرم اعتماد کنم. همونطور که انتظار دارم او به حس ششم من اعتماد کنه.
سوم این که در هماهنگی کامل با همسرم باشم در تصمیمات زندگی. وقتی گره به کارم بیافته، نارضایتی همسر، بدجوری اذیتم می‌کنه.
چهارم این که دلم برای پول همسرم بیشتر از این‌ها بسوزه. یادم نره وقتی خراب‌کاریِ من باعث از بین رفتن پولِ زحمت‌های همسر بشه، از لحاظ روانی خیلی اذیت میشم. پول توی خانواده ما، یعنی فشارِ روی مصطفی، یعنی دست‌تنهایی‌های من، یعنی شب‌های بدونِ مصطفی و صفرِ عاشقی... یادم نره برای پولی که به دست میاریم، هردومون چقدر اذیت میشیم و تلاش می‌کنیم و خسته میشیم.
پنجم این که جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعت هست. حتی اگر مبلغ ضرر درشت باشه. به محض این که نشانه‌ها رو دیدیم، باید توقف کنیم و صبر کنیم و دوباره خوب فکر کنیم.
ششم این که یادم نره چی باعث شد گول بخورم. این که می‌خواستم تافته جدابافته بشم. که درجه یک باشم و بدرخشم و این رو از مسیرِ یک سیستم پولیِ گران می‌دیدم. یادم نره کار خوبه خدا درست کنه.
هفتم این که هر وقت دیدم دارم از یه جایی ضربه می‌خورم که نمی‌فهمم دلیلش چیه و به چه گناهی، باید حتما استغفار کنم. خوب فکر کنم ببینم کجا یک کارِ مشابهی کردم که طرف مقابلم دلش سوخته. برای من، این بود که طیِ سال‌ها پیش که پدرم و همسرم هر کدوم در مواردی ضرر مالی دیدند، من به‌روشون آوردم. حالا کم یا زیاد...
عمیقا استغفار کردم و الان با اطمینان میگم؛ پدر و همسرت رو شماتت نمی‌کنی مگر اینکه ضرر مالی می‌بینی. حالا هر کس به یک شکل. ممکنه طلاهات رو گم کنی، گوشی‌ِ نو و گرونت رو دزد بزنه و یا هر اتفاق دیگه‌ای...
هشتم این که در مسائل مالی و خدماتی که می‌خوام بگیرم، حتما خیلی زیاد دقت کنم. حتی مبلغی که دارم پرداخت می‌کنم هم بارِ معنایی داره. علاوه بر اون، یادم نره که قراردادهای مالی چقدر می‌تونند حائز اهمیت باشند. هیچ وقت جوگیر نشم که قراره یه نفع خوبی ببرم و بی‌گدار به آب بزنم.
نهم و از همه مهم‌تر این که سیاست قطعِ لینه رو باید در مورد انسان‌های مادی‌گرای پول‌پرست هم اجرا کرد. کسانی که از عدالت بیزار هستند و عاشقِ سرمایه‌سالاری در جامعه هستند. قطع لینه رو باید با غربگراهای لیبرال هم اجرا کرد. اون‌ها رحم ندارند. ادب هم ندارند. هیچ وقت گولِ مبادی آداب بودنشون رو نباید خورد. ناگهان تبدیل به گرگ درنده میشن. اون‌ها از ما مذهبی‌ها بیزار هستند. متاسفانه ما فکر می‌کنیم این‌ها خوب و مهربون هستند... ولی وقتی ما رو می‌بینند، در درون‌شون حال‌شون از ما به هم می‌خوره. این‌ها خدا ندارند. زندگی‌شون فقط تا لحظه مرگ این دنیاشون هست. چه قرابتی بین ما و اوناست؟ هیچی... مگر اینکه ساده لوح باشیم.
امید دارم مطلب براتون مفید باشه.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۰۳ ، ۱۳:۳۶
نـــرگــــس

آخر هفته‌ای که گذشت، ما رفتیم مشهد، پابوسِ شمس الشموس و خیلی سریع برگشتیم.
سفری بود که خیلی ناگهانی قسمت‌مون شد، با جمعی از دوستانِ قدیمی و جدیدِ مجموعه‌ای که همسر، قبلا به همراه دوستانش اون رو تشکیل داده بود و حالا، مسئول مجموعه همسرِ نسیم هستش.
ظهر چهارشنبه حرکت قطار بود و ما تا ساعت ۱۲ ظهر فرداش، حتی چمدون‌هامون رو هم باز نکرده بودیم که وسیله‌ها رو جمع کنیم.
ولی قسمت شد... هم زیارت، هم معاشرت با برو بچه‌های جمع...
من علاوه بر اینکه از سفرهای شلوغ پلوغ دوری می‌کنم، آمادگی ذهنی‌ زیارت رو هم نداشتم. ولی شدیدا احساس نیاز می‌کردم به پر کردن ظرف معنویتم. فیلم سینمایی خداحافظ رفیق رو دیدید؟ اپیزود آخر، اونجا که دخترک قصه دست‌هاش رو میاره بالا و رزمنده‌ای که کارگردان نشونش نمیده اما میدونیم قراره شهید بشه، دست‌های دخترک رو پر از نقل می‌کنه؟
چند تا دونه از نقل‌ها هم میریزه پایین :)
حسِ قشنگِ هدیه گرفتن از امام؛ برای من در این سفر، مثل این سکانس بود.
البته من هیچ تلاشی نکردم. من هیچ دسته‌گلی نچیدم. من هیچ انتظاری نکشیدم اما قطعا دلتنگ بودم.
در این سفر انقدر قلبم منقبض بود که برای اولین بار در عمرم، از امام رضا (ع) نشونه خواستم. یه نشونه که مطمئن بشم کمکم می‌کنند، که این مرحله رو هم به خوبی پشت سر می‌گذارم، که تلاش‌هام نابود نمیشه...
نشونه‌ام شاید این بود:
رفتنی به مشهد، خانواده ما بلیت قطار نداشت. باید پخش می‌شدیم در کوپه‌ها و مثلا من و نسیم و خواهرش، یعنی ۳ تا آدم بزرگ و حداقل سه چهار تا بچه در یک کوپه ۴ نفره می‌خوابیدیم. از طرفی دلم لک زده بود برای زیارت و از طرفی هم دوست نداشتم این وضعیت رو. تصمیم گرفتم تفال به قرآن بزنم.
قرآن حفظم رو باز کردم و صفحه ۳۸۹ اومد و به همسر گفتم بریم.
روز آخر سفر و در آخرین زیارت؛ وقتی دیدم قلبم همچنان منقبض باقی مونده، از امام نشونه خواستم و گفتم قرآن رو باز می‌کنم، هر صفحه‌ای اومد؛ کل سوره رو می‌خونم و از اون سوره استعانت می‌گیرم. قرآنِ سبزِ حرم رو باز کردم. صفحه ۳۸۹ اومد...
اینم بگم که واقعا به یاد شما دوستان عزیزِ بیان بودم و از خدا می‌خواستم هر حاجتی دارید خداوند حاجت‌رواتون کنه.
این سفر چون مصادف شده بود با شهادت شهید سنوار، واقعا ذهنم مشغول بود. شاید نوشتن از احساس‌ها و تحلیل‌ها در این وبلاگ اثر زیادی نداشته باشه، سرعت اتفاقات فوق العاده بالاست. اما یه چیزی رو در مطالب بعد خواهم نوشت ان شاءالله که امیدوارم برخلاف این همه درازگویی‌هام، مفید باشه.


از اتفاقات جالب سفر بگم...
+ خانم دکتر موحد (دکترمادر۸) رو دیدم و یه گپ و گفت کوتاهی با ایشون داشتم.
+ دو تا زوجِ عاشق اما غیر مزدوج داشتیم در سفر. یکی از زوج‌ها مذهبی‌طورتر و یکی از زوج‌ها مِلوتر :) مثلا اون مذهبی‌تیرهامون مامانِ پسر و مامانِ دختر هم باهاشون اومده بودند‌ ولی اون دوتای دیگه، حتی نمی‌گفتند که قصد ازدواج داریم :))) دخترخانم، پسرِ عاشق‌پیشه‌ای که سه ساله به پاش نشسته بود رو به همه "آقای همکار" معرفی کرده بود.
+ من هرازگاهی لباس‌ها و وسایل خودم و بچه‌ها رو تا می‌زدم و مرتب می‌کردم. اما به ساعت نکشیده می‌دیدم دوباره به هم‌ریخته شده. همین بود که دیگه حساسیتم رو کم کردم که زحمت اضافی و بی‌خود نکشم.

از قضا در محل اسکان، جایی که تراولرم رو گذاشتم، روبه‌روی مادرِ اون دخترخانمِ مذهبیِ ازدواجی بود و منم تا قبل از این سفر افتخار آشنایی با ایشون و دخترشون رو نداشتم. ولی از خلال معاشرت‌هامون متوجه شدم که شخصیت بسیار حساس و بسیار کنترل‌گری دارند. و چه اشتباهی که اون تراولرِ به هم ریخته، مدام جلوی چشم ایشون بود! یه بار بهم گفت: چه جالبه که شما می‌تونی این وضعیت رو تحمل کنی! من اصلا نمی‌تونم یک لحظه هم این شلوغی و نامرتبی رو تحمل کنم.
من یه تکون ریزی خوردم از این بی‌مبالاتیم و نفهمیدم لحن ایشون سرزنش‌گرانه است یا تعریفی. گفتم: "من کشوهای اتاق‌هام همه می‌دونند، همیشه مرتبه! اینجا بچه‌ها مدام میرن و میان و به هم می‌ریزند و ..."
حالا گذشت و فرداش ایشون اومدند و گفتند: "من ازت تعریف کردم‌ااا! این تحمل و صبر و بی‌خیالی‌ت خیلی خوبه و من خیلی حساسم و اذیت میشم و ... "
+ مادرِ اون پسرِ مذهبیِ تیرِ ما هم، دوستِ صمیمی مامانم بود که مثل آنتن مخابره اطلاعات، همه‌ی خبرها رو به مامانم می‌داد و تقریبا لازم نبود خیلی چیزها رو من به مامان بگم :|
+ دو شب در قطار خوابیدیم، یک سحر و دو شب هم در مشهد. تمام اون یک سحر و دو شب هم من سردم بود. یعنی دمای قطار خیلی بهتر از اسکان بود. منی که اصلا نمی‌تونم با جوراب بخوابم، با جوراب و شلوار لی و هر شرایط سختی خوابیدم و گذروندم. قبلا بدنم اصلا کشش سختی نداشت. حس می‌کنم از وقتی ورزش رو منظم‌تر دنبال می‌کنم، آستانه تحمل عضلاتم در ناملایمات فیزیکی در حد محسوسی بالا رفته.
+ اتفاق خیلی جذاب سفر برای من این بود که فهمیدم یکی از بچه‌ها، ماساژ بلده! دستش هم خوب بود. از همه چی مهم‌تر اینه که بچه مومنی هست. حالا باید ببینم تنبلی رو کنار میذارم تا دو هفته یه بار برم پیشش؟!
+ یه کافه هم رفتیم با نسیم و خواهرش توی مشهد. اونم خیلی چسبید چون پیاده رفتیم و پیاده برگشتیم. محیط کافه خیلی خوشگل بود. یه خونه قدیمی متشکل از دو بخش، یکی از عهد قاجار و دیگری پهلوی بود. سفارش‌هامونم همه خوشمزه از آب در اومدند. از همه چی بیشتر اینش چسبید که دنگ من رو آبجی نسیم حساب کرد چون از قبل بهم بدهکار بود :)
+ برام جالبه که من توی این سفر هیچی نخریدم. گرچه دلم می‌خواست برم از بازار رضا و دکان سید شوشتری یه انگشتر عقیق بخرم اما قیدش رو زدم که ولخرجی نکرده باشم. البته الان که سرِ صبح دارم چای دم می‌کنم، یادم افتاده که چرا هل نخریدم! :( آخه چای با هل کیلی کیلی دوست.


از این سفر همین‌ها یادگاری بمونه. یه عالمه اتفاق دیگه هم افتاده که باید بنویسم.

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۰۳ ، ۰۸:۳۰
نـــرگــــس

سوال: چه پیشنهاداتی دارید که زنان ایرانی خانه‌دار، از خانه‌دار بودن‌شان احساس شرمساری نکنند و احساسِ ارزشمندی و خوشبختی فزاینده کنند؟

جوابِ من: بدین منظور، کافی است یک هفته از زندگیِ یک زنِ شاغل را به درستی روایت کنید و پیش چشم زنان خانه‌دار بگذارید :)


من اعتراف می‌کنم یک عدد تنبل بودم.
مخصوصا دورانِ کارشناسی ارشدم...
با اینکه نوزاد داشتم و دو تا بچه‌ی ۲ سال و نیمه و ۵ سال و نیمه داشتم...
ولی به خاطر مدیریت نکردن خانه‌داری و آشپزخونه در دوران تحصیلم از خودم شرمسارم :)
آره. من از زندگیِ صالحه در اون دوران سرافکنده‌ام. 
ولی امید دارم که نرگسِ داستانم یه جورِ دیگه از این به بعد کار و فعالیت کنه که اونقدر بی‌دست و پا و بدبخت نباشه.
البته می‌دونم که این نوع روایت کردنِ خودم، مصداقِ خشونت با خود هست! ولی بذار خشن باشم.

امروز بیرون کار داشتم. به سرویس مدرسه زینب گفتیم بیاردش خونه مامانم. بعدش همسر اصرار کرد که بگه سرویس فاطمه‌زهرا هم بیاردش خونه مامانم. (ساعت برگشت دخترها با هم فرق داره)
من با اکراه قبول کردم. چون ترجیحم این بود که با زینب و لیلا برگردم خونه‌مون و براشون ناهار درست کنم. 
ولی خودم رو به بهانه معاشرت با مامانم راضی کردم که بیشتر بمونم.
خب...
رفتم خونه مامان. هیچ معاشرتی هم شکل نگرفت. نمی‌دونم چرا.
البته خوب می‌دونم چرا. چون یه روحیه‌ای در مامانم هست که من سال‌های سال، نزدیک سی سال باهاش کنار اومدم... ولی الان دیگه نه!

روحیه‌ام عوض شده، یعنی قبلا مامان یه حرفی می‌زد که برام سنگین بود، اعصابم به هم می‌ریخت. حساس بودم؛ دل‌نازک بودم، همه‌اش غصه می‌خوردم...
الان همون حرف رو می‌شنوم و برام مهم نیست. فقط برای خودش متاسف میشم و منفعل هم نمی‌مونم. اگه لازمه برای احترام نگه داشتن ساکت بمونم؛ ساکت می‌مونم. اگه لازمه برای آرامش خودم، پا بشم و یه حرکتی کنم، این کار رو می‌کنم.
مثل امروز که دو تا دختر بزرگه، خونه مامانم خوابشون برده بود. اما وقتی عرصه بهم تنگ شد، خیلی راحت بلند شدم. وسایلشون رو بردم گذاشتم تو ماشین. لیلا تنها تو ماشین موند تا من زینب رو بغل بگیرم و بیارم بذارم تو ماشین. و دوباره رفتم خونه تا فاطمه‌زهرا رو بیدار کنم و ببرمش. بچه‌ها رو بردم خونه. خدا رو هزار مرتبه شکر به خاطر آسانسور. الحمدلله.

هنوزم زود می‌رنجم از حرف‌هایی که توقع ندارم مامانم بهم بزنه. اما انگار اعصابم پولادین شده... 
من از بچگی یه اخلاق افتضاح و زشتی داشتم. اینکه از مامانم جلوی فامیل و غریبه انتقاد می‌کردم. من اصلا نمی‌فهمیدم که خیلی ناراحت میشه. متاسفانه خیلی دیالوگی بین‌مون برقرار نبود :) این بود که من همیشه خودم رو در جمع بروز میدادم.
بنده خدا مامانم، همیشه تاب می‌آورد و هیچی نمی‌گفت. مدت‌ها بعد؛ یه جوری بهم تازیانه زد که از این کارم می‌رنجیده که هم خیلی دردم اومد؛ هم جا خوردم...
اما بعد از سال‌ها که این قضیه یادم اومده؛ به این فکر می‌کنم که چرا؟ اون همه انتقاد از کجا می‌اومد؟
الان می‌دونم رازش در انقیاد بود. انقدر من رو مطیع خودش می‌خواست و سیستم تربیتیش اینطوری بود که وقتی یک فضای خالی پیدا می‌کردم میشدم تمثالِ آب نیست وگرنه شناگر ماهری هست.
اقتدارطلبی؛ کنترل‌گری، نتیجه‌ای جز این نداره.
الان تازگی‌ها یه دروغ‌های ریزی میگم بهش. کاملا بدون عذاب وجدان :)
مثلا وقتی اومدیم این خونه جدید، تلفن کرد بهم و اصرار داشت که امروز نرو برای خریدِ پرده! انقدر گفت و گفت و گفت که گفتم: باشه! نمیرم! نمیرم!
ولی دو دقیقه هم نشد که ماشین‌مون جلوی پرده‌فروشی توقف کرد. انتخاب پرده نیم ساعت هم نشد. وقتی مامان اون شب اومد خونه‌مون؛ هرچی پارچه زشت بود زد جلوی پنجره‌ها، چون پرده نیاز بود. :)
تازه با دو سه روز تاخیر پرده‌ها اومد. همونم چقدر سخت بود. ولی اگه می‌خواستم به حرفش گوش بدم، بی‌خودی خودم رو اذیت کرده بودم. چون بعد از اون روز، من و همسر دیگه وقت خالی پیدا نکردیم.

دخالت :)
و صالحه خیلی اجازه دخالت داد به مامانش. عیبی نداشت ظاهرا. مامانش خیلی کمکش می‌کرد توی بچه‌داری در ایامِ تحصیل. اما انقدر وابسته نگهش داشت ‌‌‌‌که تبدیل شد به یک بی‌دست و پا.
من الان از نرگس می‌دونید چه توقعی دارم؟
اینکه تدبیر کنه. مثل همون روزها که در قم زندگی می‌کرد. چطوری بدون مامانش ۳۰ واحد درسی پاس کرد؟ 
اقتدارطلب‌ها، کنترل‌گرند و بچه‌هاشون خارج از فرمانِ والد دست از پا خطا نمی‌کنند. موجوداتی وابسته و چندش از آب در میان و هیچ وقت بالغ نمیشن.
من از نرگس می‌خوام که بالغ و مستقل بشه :)
متشکرم.
۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۳ ۲۳ مهر ۰۳ ، ۰۱:۲۴
نـــرگــــس

شرایط روحی پیچیده‌ای رو می‌گذرونم. با اونی که قبلا بودم، بیگانه شدم.

نمی‌دونم به خاطر تغییر اسم هست یا تغییر خونه، کارهای بعد از اسباب‌کشی و یا کنار گذاشتن حفظ قرآن و یا ...

خوب یادمه سه سال پیش رو. چقدر ذوق داشتم. چقدر انرژی! اما الان خیلی خالی‌تر شدم. سر در نمیارم. کاش تمرینی بود که بهم کمک می‌کرد! نمی‌دونم نوشتن سلف رئال و سلف ایده‌آل کمکم می‌کنه یا نه؟ یا نوشتن خصوصیات خودم و بررسی اینکه از چه مسیری (خودکاوی، مقایسه، بازخورد بیرونی) بهشون پی بردم...

الان فاطمه‌زهرا و زینب هر دو مدرسه‌ای شدند، ولی من یک ماریلای بی‌ذوقم. از دستِ متیوی قصه هم بدجوری کلافه‌ام...

برام سخت بود نوشتن اما خودم رو مجبور کردم که براتون بنویسم.

هفته پیش، به مامانم گفتم بچه‌ها رو صبح تا ظهر نگه‌دار که من برم کوه. گفت باشه ولی شرط هم گذاشت! این کارهاش حرصم رو در میاره. چرا نمی‌فهمند منم به آرامش و فضای شخصی خودم نیاز دارم. بیشتر از یک ماه در استرس بودن کم نیست. اون روزها؛ یه بار برای اولین بار در عمرم، کلِ فضای دهنم پُر از آفت شد. دکتر گفت به خاطر استرسه. 

بلاخره وسط اون همه حالِ بد، رفتم کلکچال و فقط تا یکی دو روز، پر از احساس مثبت بودم. نصف کتابخونه‌ام رو جمع کرده بودم و هنوز خونه پیدا نکرده بودیم. مصطفی هم که اصلا نبود. مدام ماموریت بود. اگر توی خونه‌مون می‌موندم دیوانه میشدم از حجم شلختگی و بی‌نظمی اونجا. دیگه سرم داشت می‌ترکید. یه سری وسیله جمع کرده بودم تا ایامِ نبودنِ مصطفی، خونه مامان بابام بمونم.

مصطفی، داداشم و دوستِ خودش رو فرستاده بود که بگردن برامون خونه پیدا کنند. تو همون روزها، تنها انگشتر طلام رو گم کردم. مامان هیچ واکنشی نشون نداد و هیچ همدردی‌ای نکرد. هیچی! که دلم خوش باشه مامانم دعا می‌کنه و پیدا میشه. با داداشم رفتیم دو مورد خونه دیدیم. تعریفی نداشتند. 

آخرش مصطفی از سفر اومد و همون فرداش یه خونه خوب پیدا کرد و همون رو گرفت. یه خونه‌ی نه چندان بزرگ، نه چندان کوچیک، نه چندان نو، نه چندان قدیمی، نه چندان شیک، نه چندان دل به هم زن. ولی نزدیکِ پارکِ بچگی‌هام، نزدیک یک باشگاه ورزشی و استخر! نزدیک خیابون اصلی و خونه مامان بابام. پکیج رادیاتور هم هست و به خاطر این مورد می‌تونم از خوشحالی گریه کنم.

یکی دو روز بعد از اینکه قرارداد اجاره رو نوشتند، تمام وسایلمون رو ظرفِ یک روز (پنج شنبه) جمع کردیم. گفتن نداره که چقدر وسیله‌های ما زیاد بود.

فردا صبحش (جمعه)، جمعه‌ای که نماز حضرت آقا بود، اسباب‌ اثاثیه رو منتقل کردیم و از عصر اون روز شروع کردیم به چیدن. 

روز بعد (شنبه)، من تمام کتابخونه رو چیدم. تمام کتابخونه یعنی پنج قفسه‌ی شش طبقه‌ای پرِ پر! و من همه‌ی کتابخونه رو تنهاییِ تنهایی چیدم. ظرفِ مدت سه_ چهار ساعت. همون شنبه تقریبا یه کلیتی از کارها انجام شد. اون روز دوستم زنگ زد و گفت انگشترم پیدا شده. خیلی ساده‌تر از چیزی که فکر می‌کردم پیدا شد. 

صبح روز بعد (یک‌شنبه) مامانم رفت سفر مشهد با آقاجان و مامان‌زهرا. من کمی حال نداشتم ولی زینب رو بردم مدرسه‌اش و بعدش هم جلسه اولیا مربیان و این بین، یه سر به خونه زدیم و خرده کارهاش رو ردیف کردیم. عصر اون روز، تعمیرکار اومد یخچال قراضه رو تعمیر کرد. البته مصطفی که نبود. منم نبودم. برادرشوهر کوچکترم، زحمتش رو کشید. شبش همه‌اش سرم گیج می‌رفت. در طول شب، استخون مفاصل مچ و انگشتانم می‌خواست از درد بترکه. روز بعدش هم بی‌حال بودم ولی یه سری کارها بود که باید می‌رفتم انجام میدادم. وقتی برگشتم خونه بابا‌اینا، ناهار رو سریع ردیف کردم و به بچه‌ها دادم و خودم تا نزدیک غروب خوابیدم.


مهم‌ترین بخش کلافگی‌ام مربوط میشه به ارتباطم با مصطفی. احساس می‌کنم خیلی خود رای هست. اصلا درک نمی‌کنه که باید کارهای خونه رو با سرعت جلو ببریم. هنوز گاز و ماشین لباسشویی و ظرفشوییِ بی‌برکتمون (که از کل زندگیش، دو سال هم برای من مفید کار نکرد!) نصب نشده. خونه‌مون نه مبل داره، نه تکیه‌پشتی، نه حتی فرش هال‌ش رو انداختیم. فعلا فقط پرده خریدیم که همین واقعا جای خوشحالی داره. چقدر سال‌های قبل، تو خونه قبلی بی‌توجهی کردم به مساله پرده. چقدر می‌تونست حال خوب به من و خانواده تزریق کنه. اشتباه کردم. الانم با اینکه کلی پول پرده شده ولی ناراحت نیستم چون می‌دونم در آینده از خودم تشکر می‌کنم که این خرج رو کردم.

یه مشکل کوچولو هم با کابینت‌ها داریم. ضمن اینکه کابینت‌ها کم هستند. باید برم یه سری کشو پلاستیکی بخرم که ادویه‌ها و حبوبات و این خرت و پرت‌ها برن توی اون کشو تا کارم برای آشپزی راحت بشه. واسه‌ی این خریدها هم حضرت مصطفی وقت نداره!

اصلا داشتم غر می‌زدم به جونِ حضرت مصطفی. بنده خدا سرش تا دو هفته دیگه خیلی شلوغ‌تر از این حرفاست که بتونه ذهنش رو متمرکز کنه. ولی بازم نمی‌تونم انقدر بهش حق بدم که بتونم با این اخلاق‌هاش صبوری کنم. 

اما میدونید دلم چی می‌خواد؟ 

دلم می‌خواد کارهای خونه رو اوکی کنم، بعد رو به روی کتابخونه‌ی دنجِ اِل مانندم میز بذارم و بشینم روی صندلی و کتاب بخونم. لب‌تاپم رو بذارم جلوم و کارهایی که باید انجام بدم رو با سرعت جلو ببرم. 

راستش کارهای بچه‌ها، خیلی بیشتر از چیزی که تصورش رو می‌کردم ازم انرژی می‌بره. من خودم دوست داشتم بچه زیاد داشته باشم اما نمی‌تونم منکرِ یک فشار اجتماعی خاص برای فرزندآوری بشم. مخصوصا در جامعه مذهبی. حتما منم تحت این فشار قرار گرفتم. ولی الان با خودکاوی به این باور رسیدم که فشارِ مدیریت کردن کارهای این سه بچه و تلاقی این‌ها با کارهای خونه جدید و کارهای شخصی‌ام و خستگی و کلافگی‌ام، از اون فشارِ اجتماعیِ فرزندآوری خیلی بیشتره. تحمل این فشار از توانم خارجه.

برای اینکه دقیقا بفهمم دوست دارم چه‌جور آدمی بشم و کیفیت زندگیم در چه صورت، مایه رضایت خاطرم می‌شه، باید تمرین سلف رئال و سلف ایده‌آل رو حتما بنویسم.

فعلا باید صبوری کنم تا به اون نقطه آرامش برسم. همون صندلیِ رو به کتابخونه‌ی کوچولوی اِل مانندم. این نقطه برای من چیزی به معنای انجام رسالتم در دنیاست. خیلی خوب میشد اگر رسالتم در دنیا رو فرزندآوری و تربیت فرزند می‌دیدم ولی واقعیت اینه که برای من کافی نیست. البته که اون رو هم می‌خوام ولی میدونم که هنرش رو دارم. هنرِ مادری رو دارم و توش منحصر به فردم. اما مساله اینه که من خیلی بیشتر می‌خوام :)

به امید اون نقطه.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۱۷ مهر ۰۳ ، ۱۴:۲۸
نـــرگــــس

حملات رژیم صهیونیستی به ضاحیه بیروت، فقط تاثیرپذیرفته از وادادگی و انفعال رئیس جمهورِ ما نیست. اما آن سخنان و تاخیر پاسخگویی ایران نیز، بی‌تاثیر نیست.
علاوه بر این‌که
برای نابودی رژیم صهیونیستی هم، اگر خدا بخواهد، موشک ایران لازم نیست.
حزب الله کافی است.
و اما بعد
از آقای پزشکیان توقعی بالاتر از این می‌رفت؟
سرزنشش کنید که آخرت خود را به دنیا فروخته. که صلاحیت تکیه زدن بر کرسی ریاست جمهوری ندارد و تکیه زده و خود می‌داند یک آدم عادی و بی‌سوادِ سیاسی است.
ولی
فارغ از وزر و وبال خودش در قیامت، در نامه اعمال هر کسی که به او رای داد یا بی‌تفاوت بود و رای نداد؛
بی‌شک یک لکه ننگ خواهد بود.
برای انتخاب همه‌چیز واضح بود و هست.
.
.
داغ بی‌بصیرتی یک ملت را کجا باید برد؟

۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۶ ۰۷ مهر ۰۳ ، ۰۷:۵۷
نـــرگــــس

از این به بعد نرگس هستم.

شاید باید این تغییر نام به تغییر سر در وبلاگ منجر می‌شد. ولی فعلا تغییرش نمیدم.

اما می‌خوام دیگه اسمم همین باشه. ممنون که اینجا هستید و با من همراهید. :)

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۴ ۰۵ مهر ۰۳ ، ۱۲:۰۴
نـــرگــــس

از شبِ اول مهر ما خونه مامانم‌اینا اومدیم چون کارهامون خیلی به هم پیچیده شده بود. دو شب بعدش هم مصطفی یا خیلی دیر برگشت یا مثل امشب رفته سفر کاری. منم کمی سرما خوردم و بدنم کوفته است. اینه که از اون موقع همین‌جاییم.
امشب رفتیم توی حیاط پشتی بلوک بابا‌اینا شام خوردیم. روی سکویی که بابا خودش درست کرده. همه‌مون سرمون تو گوشی بود ولی خوش گذشت.
به مامان و بابا گفتم: چند سال دیگه دلمون برای همین شب‌ها تنگ میشه.
یادش به خیر. در چهار سالی که در کشور مغرب بودیم، چهارتا خونه عوض کردیم. هر سال، یکی.
سال دوم که مهدی به دنیا اومد، من ۱۰ سالم بود‌، رضا ۹ سالش. خونه‌مون در یک مجتمع بزرگ آپارتمانی بود. یه محوطه پیاده‌روی بزرگ داشت. هر شب می‌رفتیم پیاده‌روی و من و رضا دوچرخه‌سواری. آسمون به خاطر نزدیکی به دریا معمولا بنفش بود، با ابرهای متراکم.
امشب هم آسمون کمی بنفش بود. زینب کوچولو قهقهه می‌زد. یادِ آخرین خونه‌مون در مغرب افتادم. ویلایی و دوبلکس بود. صبح ها که از خواب بیدار می‌شدم، از پلکان مارپیچش می‌خواستم پایین بیام، اول جیغ می‌کشیدم، انقدر که شاد بودم...
امشب مامانم سرش توی گوشی بود. مشغول گرفتن ختم صلوات برای حل شدن مشکلات ما.‌ عجیبه. از وقتی ازدواج کردم و از سال‌ها پیش، یاد ندارم مامانم برای من ختم گرفته باشه. برای داداشام چرا.
امشب همه‌مون دلمون برای برادرزاده‌ام تنگ بود. نشسته بودیم. در بلوک باز شد. یک آقای جوان، بچه به بغل با خانومش اومد بیرون. بابا بلند گفت: به به، ... جان! بابا عینکش رو نزده بود. تو تاریکی فکر کرده بود رضا داداشم و خانمش و برادرزاده‌ام هستند.
امشب دلم از یه اشتیاق خالی شد. حس کردم چقدر دلبسته برادرانم هستم. دلم نمی‌خواد ناراحت باشند. همین.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۳ ۰۳ مهر ۰۳ ، ۰۰:۴۸
نـــرگــــس

دو ساعت و نیم بعد از نوشتن مطلب قبلی، بابام زنگ زدند و گفتند بریم عروسی، مامانت هم میاد. دیگه چقدر خوشحال شدم. رفتیم و خیلی هم خوب بود. بلاخره تنوع بود برای احوال ما. عروسی ساده و شلوغ ولی به شدت باصفا بود. مراسم در یک حسینیه بود در سوهانک. رفتیم دیدیم، عه! اینجوری هم میشه :)

همون شب هم خبری که باید می‌اومد و می‌شنیدم، رسید و استرس طولانی‌ مدتم تموم شد. احتمالا خونه‌مون جور شده. هنوز صد در صد اوکی نشده. ولی توکل به خدا. بازم مثل تمام این مدت از امام جواد، مرهم قلب‌های مچاله می‌خوام. آقا به یه گوشه چشم شما حل میشه. خداوند رو به خاطر بودن شما شکر!

زنگ زدیم مدرسه فاطمه‌زهرا ببینیم روپوش مدرسه اضافی مونده یا نه. اونم احتمال داره جور بشه. توکل به خدا.

و رفتم دندانپزشکی و احتمال داره درد دندونم فقط به خاطر آفت باشه. یک هفته باید صبر کنم تا ببینم بهتر میشه یا نه.

خداوند همه‌ی مشکلات من رو با فاصله کوتاهی حل کرد تا بهم نشون بده چقدر باید خجالت بکشم تا میگی "الا الله" شروع می‌کنم به نوشتن غرها و ناله‌هام در وبلاگم.

شما خواننده‌های عزیز و محترم هم حلالم کنید.

۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۰۳ ، ۱۷:۵۹
نـــرگــــس

هر کدوم از دخترام از یه جنبه‌هایی شبیه من هستند. اما تقریبا میشه گفت فاطمه‌زهرا بیشتر شبیه پدرش هست. زینب اون جنبه‌های مخفی من در وجودش خیلی بارز هست. و اما سومی، لیلا خیلی آشکار شبیه من هست.

البته که فاطمه‌زهرا الان داره کم‌کم پا به دوران بلوغ میذاره و صحبت کردن از اینکه چه ویژگی‌هاییش شبیه من هست و چه چیزی نه، علاوه بر اینکه سخته؛ به خاطر اون گنگی دوران بلوغ که برای خودمم بود، کار ساده‌ای نیست.

من خجالتی نیستم عموما اما در موقعیت‌های خاصی خجالت می‌کشم. خودم رو عموما دوست دارم اما وقتی بچه‌ بودم اصلا خودم رو دوست نداشتم. اینجور موارد من، با غلظت بیشتری در زینب بروز داره.

اما لیلا. تمام عشقی که از وجود خودم در دوران کودکی در جهان ساطع میشد؛ در وجود این بچه می‌بینم. 

شب‌ها قبل از خواب، میگه: موس! مامان موس! و بعد شروع می‌کنه به ترتیب، گونه‌ی راست و چپ، بعد چانه و بینی و پیشانی‌ام رو می‌بوسه. بعدش هم متقابلا انتظار داره بوسش کنم. منم محکم بوسش می‌کنم به همون روش. 


انقدر به اضطراب این‌ روزها خو گرفتم که دیگه حس نوشتن از سختی‌ها ندارم.
امشب عروسی پسرِ دوستِ آقا مصطفی دعوت هستیم. ولی احتمال داره نریم. همسرم رفته سفر. مصطفی میگه با مامان بابا برو. اما با وجود اینکه بابا با آقای دوستِ همسر، دوست هستند اما بابا خیلی مایل نیست و ممکنه خودمم بی‌خیالش بشم. گرچه دلم برای دیدن خانمِ میزبان تنگ شده. خیلی زیاد.
فلذا من امروز، جمعه، خونه هستم و دارم اسباب‌بازی‌ و کتاب جمع می‌کنم. ۲۳ کارتن کتاب جمع کردیم و هنوز به حدود ۷ کارتن موزی دیگه نیازمندیم. 
یه سری وسایل رو قبل از اسباب‌کشی دارم می‌شورم، یه سری‌ها کهنه‌های داغون رو می‌اندازم بیرون و همین کارها انقدر انرژی و زمان می‌بره که نگو.
یه دندونم هم بعد از ترمیم، انقدر لثه‌ اطرافش درد می‌کنه که اعصاب هر کاری رو ازم گرفته. باید دوباره برم مطب.

نمی‌دونم چِم شده. احساس می‌کنم خودم رو دوست ندارم. می‌دونم البته. عوض کردن خونه، فشار روانی زیادی داره. مخصوصا اگر قرار باشه در مهرماه جابه‌جا بشیم. بعد از شروع سال تحصیلی!
اما برعکس چیزی که در چند مطلب قبل نوشتم که دردناکه با همسرم به این نقطه رسیدیم، الان خیلی خوشحالم به این نقطه رسیدیم. تلخ نیست. شیرینه.
نقطه بدی نیست. صبوری می‌طلبه‌. نقطه سختی‌ هست.
به شدت تنها شدم. 
خیلی تنها...
با کمتر کسی می‌تونم عمیقا ارتباط برقرار کنم. احساس می‌کنم مثل قبل دوستم ندارند. صبح‌ها انگیزه‌ای برای از خواب بیدار شدن ندارم، چون‌ هم‌صحبتی غیر از بچه‌ها ندارم. و شب‌ها وقتی بچه‌ها خوابیدند، دوباره تنها، گاهی به خودم یک فیلم هدیه میدم ولی خیلی کارآمد نیست.

تا به حال سوار هواپیما شدید به مقصد یک جای دور، جایی که نمی‌شناسید؟ و ساعت‌ها در هواپیما باشید؟ در حالی که پاهاتون از دمای پایین هوای داخل کابین، یخ زده باشه؟ شب باشه و همه‌ی مسافرها خوابیده باشند؟
من اون مسافر تنهام.

پ.ن: دوست داشتم اضافه کنم که چقدر از زن‌هایی که تمام آمال و آرزوهاشون خلاصه میشه در شوهر، بچه‌هاشون و پیشرفت اقتصادی خودشون، دورم. دورِ دور!!!
حالم بد میشه، مزاجم به هم می‌ریزه از معاشرت باهاشون.
دیشب یکی از همین‌ زن‌ها بهم گفت: مبل‌هامون رو فرستادیم ملایر، رویه و ... رو همه رو تعویض کردن و یه دست مبل راحتی و سرویس چوب خواب و ... همه چیز خریدیم. 
بعد میگه تولدم هم بود و هیچکی بهم تبریک نگفت. 
با یک ناز حال به هم زن ادامه میده: ولی کادوی خاصم رو از شوهرم گرفتم!
نگفت چی. ولی لازم نیست بگه. انقدر شخصیت ساده‌ای داره که مشخصه کادوش چی بوده. طلا.
:)
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۳ شهریور ۰۳ ، ۱۶:۱۱
نـــرگــــس

داغون بودم و به روی خودم نیاوردم. شنبه عصر مامانم روضه داشت. نرفتم. خودمم عصر کلاس قرآن داشتم. به خاطر تعهد درونیم علیرغم شرایط روحی روانیم یه محدوده کوچک رو آماده کردم.
کلاس رو شرکت کردم و حالم بهتر شد.
تصمیم گرفتم کاری رو انجام بدم که مدت‌ها پیش باید انجامش می‌دادم:
زنگ زدن به استادِجان.
تلفن حتی یک بوق نخورد. بلافاصله یک صدای آرام و مثل همیشه با طمانینه جواب داد: سلام علیکم. سلام کردم. استاد نشناخت. گفتم فلانی‌ام.
صدای استاد مثل همیشه پر انرژی به نظر نمی‌رسید.
چندبار گفتم: فکر کنم بدموقع تماس گرفتم. یه وقت دیگه تماس می‌گیرم.
گفتند: شماره‌ات رو نداشتم.
به شوخی گفتم: شماره‌ام رو پاک کردید؟
با عباراتی که گفتند فهمیدم گوشی قبلی رو به دلایلی از دست دادند و شماره‌ها با سیم‌کارت و گوشی از بین رفتند.
استاد همیشه اینطور هستند. موضوعاتی که نگرانی ایجاد می‌کنند رو هرگز بیان نمی‌کنند. استاد هم مایل بودند بعدا باهام تماس بگیرند. گفتند: باهات تماس می‌گیرم خانم فلانی. گفتم: نه استاد. لازم نیست، مزاحم‌تون نمیشم.
خبری می‌خواستم به استاد بدم. دادم. استاد گفتند: پیگیر کارت بودم و نگران بودم و ...
گفتم: زنگ زدم تشکر کنم. پارسال همین‌موقع‌ها بود که کلی بهتون زحمت دادم.
گفتند: نه... لیاقت تو خیلی بیشتر از اینا بود.

الان که جملات این روایت رو می‌نویسم؛ نگران استاد شدم. دوستم خانم سین وقتی از احوال استاد می‌پرسم، هیچ‌وقت همه‌چیز رو نمیگه. راهی نیست که بفهمم قضیه چیه. 

استاد تشکر کردند که رفتم زیارت دعاشون کردم. نمی‌دونم چطور بدون گفتن من فهمیدند که رفتم زیارت اربعین. احوال دخترا رو پرسیدند و به مادرم، به حضرت مصطفی سلام رسوندند...
صرفِ شنیدن صدای استاد، من رو یاد روزهای پر امید و تکاپوی دانشگاه انداخت.
به استاد گفتم: می‌خواستم احوالتون رو بپرسم و ببینم مثل همیشه پرانرژی هستید.
که نبودند.
من تازه فهمیدم انرژی و امید دانشجوهای هر رشته، به امید و انرژی اساتید اون رشته وابسته است.
استادِجان، واقعا امیدوار بودند و به شدت واقع‌بین. پر از شورِ علمی برای حل سوالات و پیدا کردن مساله‌های نو.
امروز یک‌شنبه بود. روز سختی رو گذروندم که نزدیک بود اشکم دربیاد. در واقع یه نفر تمام عزمش رو جزم کرده بود که ازم یک انتقام کوچولو بگیره و گرفت. آخرش گفت: آخیش! دلم خنک شد. تجربه و درس بزرگی که گرفتم این بود: Shouldn't talk about your merits
و آخرش می‌خوام بگم:
از جمعه تا امروز یک‌شنبه، فشار روانی و استرس زیادی تحمل کردم. خیلی ناامید بودم. اما به جز این‌که گاهی صحبت کردن با آدم‌های خوش‌قلبی مثل استادِجان، حالِ آدم رو خوب می‌کنه... و البته تعهد درونی به برنامه همیشه چاره‌سازه...
یه چیزی رو باید خوب بدونیم:
سپیده‌دم دقیقا بعد از تاریک‌ترین لحظات شبه.
پس امیدوار باشیم و هر وقت خیلی ناامید بودیم، می‌تونیم این موزیک رو هم گوش بدیم :)

و از همه مهم‌تر:

زیر لب زمزمه می‌کنیم: تو با همه فرق داری، اباعبدالله...

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۱۱ شهریور ۰۳ ، ۲۳:۴۹
نـــرگــــس

نمی‌دونم فقط ما اینطوری بودیم یا بقیه هم اینطوری‌اند؟
وقتی از سفر اربعین برمی‌گردیم تا مدت‌ها توی اون حال و هوا هستیم.

مامانم سبک غذا درست‌کردن و غذا سرو کردنش یه ذره عراقی میشه.
حتی کسالت‌های بعد از سفر، یادگاری برات محسوب میشن. معده‌درد، سرماخوردگی، مشکلات ناشی از یک گوارش ضعیف...
هر وقت می‌شینیم توی ماشین، من و همسر همون مداحی‌ها رو پخش می‌کنیم که در سفر عادت داشتیم گوش بدیم.

وقتی برگشتیم؛ با فاصله کوتاهی؛ اربعین حسینی رسید و مراسم پیاده‌روی جاماندگان تهران.
رفتیم. با همون لباس‌ها. همون ارابه. هرچند با اصلش خیلی فرق داشت اما برای رفع دلتنگی خوب بود.

و بعدش...

باید برگشت به همین دنیای تاریک و تلخ همیشگی.

این‌روزها حال و هوام سینوسی تغییر می‌کنه.

یک روز امیدوارم. یک روز ناامیدترین عضو خانواده‌ام.
یک روز عادی‌ام و یک روز استرس، عملکردهای بدنم رو با اختلال مواجه می‌کنه. بدجوری عصبی‌ام. بدجوری.
و بدجورتر ناامیدم. و خیلی ناشیانه جلوی همسرم تظاهر می‌کنم قوی هستم. یه بار جلوش آبغوره گرفتم، بسه‌. برای خودم، یواشکی هم باشه، یک قطره هم زیاده.

کارهایی که روی سرم ریخته، خارج از حد توانم به نظر می‌رسند.
۱. یک سومِ مقاله‌ام باقی مونده که هنوز ننوشتم و بعید می‌دونم بنویسمش.
۲. یک سوره‌ی ده صفحه‌ای هم باید یک حفظ قوی کنم تا از مهرماه حداقل روزی دو جزء دوره کنم.
۳. بچه‌ از پوشک بگیرم.
۴. باید خونه برای اجاره پیدا کنیم! و هنوز در عمل آب از آب تکون نخورده!
۵. اسباب کشی کنیم. اونم با این همه کتاب! واقعا ۵ قفسه پر از کتاب، ترسناکه.
۶. آماده بشیم برای مهرماه و سبک زندگی جدید و شلوغ‌مون.
و ۷ و ۸ و ۹ و ... چیزهایی که ننوشتم...

کاش می‌تونستم خودم از زیر بار یه عالم فشار رها کنم. خوب می‌دونم دقیقا این آرزو به همون اندازه که خواسته منه، خواستِ همسرم هم هست. قسمت دردناکش اینه که با هم به اینجا رسیدیم و بازم خدا رو هزاران بار شکر که اون از من قوی‌تر و امیدوارتره.

نمی‌دونم چرا در این نقطه از عالم کائنات ایستادم. این نقطه سخت و پرازدحام. کاش می‌شد یک سِرُمِ پر از امید بزنم. یک قرص زیرزبونی برای رفع غم و اندوه. یک شربت برای تقویت اراده در شرایط مه‌آلودِ زندگی.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۰ شهریور ۰۳ ، ۱۳:۵۸
نـــرگــــس