صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۰ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

بایگانی
نویسندگان

۶۴۱ مطلب توسط «نـــرگــــس» ثبت شده است

شب‌های قدر، خیلی دعاها کردم...
ولی یک تصمیم مهم گرفتم: روال‌های غلط زندگیم رو به هم بزنم. چون خطا و اشتباه با غفلت خیلی محتمل هست. اما روال‌ها دست خودمه. فقط روال‌های غلط رو به هم می‌زنم. همین.


از بهمن ماه، مصطفی چند بار گفت برو پارچه بخر، بده خیاط که دخترا برای عید لباس هماهنگ داشته باشند.
اما هم خودم خیلی کار داشتم و هم مصطفی نبود و منم دلخور بودم که چرا باید این کارها رو خودم تنهایی جلو ببرم. تا اینکه رسیدیم به هفته اول اسفند که خیاط‌ها معمولا دیگه کار قبول نمی‌کنند. اما وقتی زنگ زدم به سحر که خیاط لباس سفر اربعین بچه‌ها هم بود، قبول کرد. واقعا روی حساب رفاقت و اینکه کار من بچه‌دار راه بیافته قبول کرد و امیدوارم خدا برکت و نور به زندگیش بپاشه و گره از کارش باز کنه.
خلاصه یک روز رفتم هم پارچه خریدم و هم به سحر دادمشون. چند روز بعد هم دخترا رو بردم برای اندازه‌گیری و تعیین مدل لباس‌.
لباس‌ها روز چهارشنبه‌سوری آماده شد. چقدرم ناز شدند. برای هر کدوم یک شومیز سفیدِ گل‌گچی که گل‌های ریزش برگ و ساقه‌های ظریف و کوتاه سبز داشت. یک سارافن چین‌چینی میل‌کبریتی ریز طوسی روشن با طرح عروسکی و برای فاطمه‌زهرا یک مانتوی اضافی از پارچه سارافن‌ها.
یه بار دیگه هم رفتیم خرید عید و یک دست لباس چین‌چینی جدید خونگی برای دخترا خریدیم.
این وسط، زینب ۵ ساله‌‌مون خیلی به لباس‌هاش ذوق داشت. شاید چون همیشه وارث لباس‌های فاطمه‌زهرا بود و ضمنا چون زمستون امسال چون لباس گرون بود، مجبور شدیم فقط برای فاطمه‌زهرا لباس گرم بخریم، توی دلش مونده بود که لباس خیلی دخترونه و جدید داشته باشه‌.
دیشب خونه‌ی عموم افطار دعوت بودیم. دخترا لباس‌هاشون رو پوشیده بودند. فاطمه‌زهرا مانتو پوشید و زینب و لیلا سارافن‌شون رو.
بعد زینب موهاش رو بست و گیره فانتزی جدیدش رو زد به چتری‌هاش. یه چارقد سفیدِ توریِ کردیِ برق‌برقی داره، اونو سرش کرد و بالم لب صورتی به لب‌هاش مالید.
ماه شده بود. ماه!
توی مسیر دنبال آینه بود. به قول خودش: آنیه.
هی خودش رو ورانداز می‌کرد و ذوق می‌کرد.
بهش گفتم گوشت رو بیار...
در گوشش‌ گفتم: زینب جان تو که اینقدر خوشگلی؛ اخلاقت رو هم خوشگل کن که به ظاهرت بیاد :)
و خوشبختانه توصیه‌ام به دلش نشست :)


فرزند وسط بودن سخته. زینب خیلی چالش‌ها توی همین پنج سال عمرش تا الان داشته. آروم‌ترین و ماه‌ترین بچه‌ی من از لحظه‌ای تولد بود اما خیلی اتفاقات باعث شد که این بچه روحیاتش عوض بشه.
البته من بارداری راحتی هم سر زینب نداشتم. اردو جهادی، زلزله و سیل و خراب شدن دیوار خونه‌ گِلی روستایی‌مون و بنایی و فشار آخرین ترم سطح دو و بعدش هم همزمانی اسباب‌کشی و عروسی برادرم.
با این حال، بازم بعد از به دنیا اومدن؛ خیلی آروم و دوست‌داشتنی بود. اما بعد کرونا اومد و مدتی بعد هم بارداری من سرِ لیلا که بدنم ضعیف‌تر شد. توی اون سال‌ها فاطمه‌زهرا خیلی زیاد به خونه همسایه پایینی‌مون می‌رفت. اونا دوتا دختر داشتند و به شدت بچه‌دوست بودند. زینب هم خیلی کوچیک بود و دوست داشت پیش خواهرش باشه و دنبالش راه می‌افتاد. اما نمی‌دونستم از بابای بچه‌های همسایه می‌ترسه. همسایه‌مون یه زنِ فوق‌العاده مومن و بااخلاق و معلم تربیتی بود. جوری بود که روش تربیتیش رو بعضا از خودم بیشتر قبول داشتم اما آقای همسایه از یه سری اختلالات و مشکلات روانی رنج می‌برد و گاهی دخترای خودش هم ازش می‌ترسیدند. فاطمه‌‌زهرا ازش نمی‌ترسید، اما زینب چرا.
وقتی زینب رو از پوشک گرفتم فهمیدم چقدر تعامل باهاش سخته و بعد سعی کردم بیشتر مراقبت کنم ازش. اما سخت بود چون فاطمه‌زهرا همیشه فکر می‌کرد من زینب رو بیشتر دوست دارم.
تا اینکه این سال تحصیلی زینب رفت پیش‌دبستانی و حسرت رفتن به مدرسه یعنی همون‌جایی که خواهرش می‌رفت و اون نمی‌تونست بره، از دلش برداشته شد.
زینب بلاخره از زیر سایه خواهرش بیرون اومد و در تعامل، حرف‌زدن، نقاشی، خلاقیت و کاردستی، حفظیات و اعتماد به نفس خیلی پیشرفت کرد.
اما شاید پیشرفت اصلی زینب اینا نبود. می‌دونید؟ وقتی از زینب می‌پرسیدند مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا، با قطعیت می‌گفت بابا و دلایلش رو می‌گفت: بابا برامون هرچیزی می‌خواهیم می‌خریم، گوشی‌ش رو میده بازی کنیم و ...
زینب اصلا کارهای من رو نمی‌دید. نقش مادرش رو فهم نمی‌کرد. انگار جنسیت خودش رو خوب درک نمی‌کرد که بخواد رفتارهای من رو تقلید کنه. ارتباط عاطفی رو هم پس می‌زد. بوس نمی‌کرد. دوست نداشت بوسش کنیم. دل نمی‌داد به بغل و آغوش...
اما چند ماه اخیر خیلی پیشرفت کرده و ابرازهاش بیشتر شده. مثلا عینک من رو میزنه تا چهره‌اش شبیه من بشه. به لباس چین‌چینی‌هاش ذوق زیادی می‌کنه، موهاش رو مدل میده و مرتب گیره می‌زنه. شب‌ها موقع خواب دوست داره دستم رو بغل بگیره....
خدا رو شکر...

۳ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۰۴ ، ۲۳:۲۱
نـــرگــــس

هزار دشمنم اَر می‌کنند قصدِ هلاک

گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امیدِ وِصالِ تو زنده می‌دارد

و گر نه هر دَمَم از هجرِ توست بیمِ هلاک

نَفَس نَفَس اگر از باد نَشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کُنَم گریبان چاک

رَوَد به خواب، دو چشم از خیالِ تو؟ هیهات

بُوَد صبور، دل اندر فِراقِ تو؟ حاشاک

اگر تو زخم زَنی، بِهْ که دیگری مَرهم

و گر تو زَهر دهی، بِهْ که دیگری تریاک

بِضَربِ سَیْفِکَ قَتْلی حَیاتُنا اَبدا

لِأنَّ روحیَ قَدْ طابَ اَن یَکونَ فِداک

عِنان مَپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم

سِپر کُنَم سر و دستت ندارم از فِتراک

تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند؟

به قَدرِ دانشِ خود هر کسی کند اِدراک

به چَشمِ خَلق، عزیزِ جهان شود حافظ

که بر درِ تو نَهَد رویِ مَسکَنَت بر خاک


یا امیرالمومنین علی جان، مددی
تمام دلخوشیِ زندگی من این است
که وقت مرگ می‌آیی و مرگ شیرین است

قسم به وعده شیرین من یموت یرنی
که ایستاده بمیرم به احترام علی
به حال سجده بیفتم به احترام علی
خوشا دمی که بمیرم به زیر گام علی
به گنبد و به ضریح و به حرمت نجفش
علی امام من است و منم غلام علی

پ.ن: امروز از خواب بیدار شدم. ظرف‌ها رو شستم و گاز رو تمیز کردم. نماز خوندم و به توصیه‌ای، در حین لحظه‌ تحویل سال رو نماز حضرت زهرا س می‌خوندم. بعد، دستی به سر و روی خونه کشیدم. دکمه‌های لباسم رو دوختم. بعد فال حافظ گرفتم. به یادگار گذاشتمش اینجا. و این شعرهای زیبا رو که خیلی دوستشون دارم رو گذاشتم کنارش. 
چقدر وقتی بهار گره می‌خوره به این روزها، دوست‌داشتنی‌تره. آرام‌تر... معنوی‌تر.
۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۴ ، ۱۵:۰۹
نـــرگــــس
مطلب قبلی رو نمی‌خواستم منتشر کنم و گذاشته بودم برای بعد از این مطلب‌ که اشتباها منتشر شد. دوست داشتید اونم بخونید.

یک مطلب نوشتم که چطور تونستم دوران تحصیل رو با وجود بچه‌داری و فشار زیاد و اتفاقات گوناگون پشت سر بذارم و گفتم راه حل، برنامه‌ریزی نیست. تمرکز هست. 
اول برای اینکه بدونید منظور من از تمرکز چیه؛ یک مطلب براتون پیدا کردم. کلیک کنید. حتما بخونیدش. 
به صورت خلاصه، منظور من از تمرکز به جای برنامه ریزی، استفاده از قدرت تمرکز + استمرار هست.
یک سری نکات به طور خلاصه در خصوص این روش می‌نویسم.
1. این روش مناسب چه کسانی هست؟ در درجه اول، مادرها. در درجه دوم کسانی که تا به حال در زندگی شون نتونستند یک هدف مهم و اساسی رو دنبال کنند و اون رو به طور کامل به اتمام برسونند. مثلا دوره لیسانس شون رو نیمه کاره رها کردند. مثلا دوره نویسندگی شرکت کردند و با وجود اینکه دوست داشتند تمومش کنند، اما با اهمال و تنبلی، تمریناتشون رو انجام ندادند و رها کردند. یا اینکه یک دوره آموزشی خریدند و هنوز فایل هاش رو گوش ندادند و هیچ تمرینی رو انجام ندادند.
چرا بیشتر مناسب مادرهاست؟ چون مادرها معمولا مجبور هستند قبل از هرچیز به انجام کارهای خونه، رسیدگی به بچه ها و ... فکر کنند و اون ها رو مدیریت کنند.
2. تمرکز اینجا یعنی چی؟ لزوما به معنیِ تمرکز داشتن حینِ انجامِ اون کار نیست. مثلا ممکنه شما سه چهار تا بچه قد و نیم قد داشته باشید و کارِ عمده و اساسی تون، مانوس شدن با دیوان حافظ باشه. شما ممکنه حینِ آشپزی هم شعر حافظ بخونید. ممکنه حینِ جارو زدنِ خونه هم شعر حافظ بخونید و یا بهشون فکر کنید. 
3. تمرکز برای پیگیری اهداف یعنی چی؟ یعنی شما در شبانه روز، یک کارِ عمده و اساسی داشته باشید که کنار همه ی کارهای معمولی تون، باید براش وقت پیدا کنید و انجامش بدید. مثلا اگر کسی داره قرآن حفظ می کنه، دیگه نمی تونه کنارش فعالیت فکریِ شدید مثل شرکت در دوره دکتری دانشگاه رو دنبال کنه. باید یکی شون رو انتخاب کنه. یا به مرور محفوظاتش اکتفا کنه و دکتری بخونه یا حفظ قرآن رو دنبال کنه و به مطالعه سبک برای آمادگی دکتری بپردازه. 
اما نکته اینجاست که شاید یک آدمِ عادی بتونه این دو تا کار رو انجام بده، اما یک مادر با چند تا بچه، حتی شاید همین برنامه سبک رو هم نتونه انجام بده. پس تمرکز برای برنامه ریزی، اینجا حکم می کنه که بین این دو تا یکی رو انتخاب کنه.
4. اگر مثلا ساعت 8 تا 9 صبح یا شب روزهای زوج، کلاس ورزش حضوری شرکت می کنید و این رو ترک نمی کنید، این کار شاملِ قضیه تمرکز نمیشه. یعنی لازم نیست حذفش کنید. وقتی کاری عادت شده، یا اینکه مثلا فعالیت بدنی + فعالیت فکری رو انتخاب کردید، هیچ لازم نیست که یکی رو حذف کنید.
اما در مورد مادرها، باز هم چون فعالیت جسمانی زیادی به خاطر بچه داری و خانه داری دارند، باز هم ممکنه مجبور باشند بین ورزش و شغل یا ورزش و درس، یکی رو انتخاب کنند. تا چه زمانی؟ تا زمانی که بدنشون کشش پیدا کنه برای ورزش.
5. وقتی می خواهید یک هدف رو دنبال کنید، یکی از کارهای مهم تون این باشه که فضای مجازی رو به شدت محدود کنید. من یک دوست خیلی مذهبی دارم، دو تا بچه کوچیک داره و داره دکتری ریاضیات می خونه. چند هفته پیش، اومدند منزلِ ما. مادرم اینا هم بودند. مادرم داشت به مناسبت شهادت سید حسن نصرالله گریزی زد به ماجرای پیجرها. دوستِ من، اصلا نمی دونست که ماجرای پیجرها چی چی هست! من اصلا باورم نمی شد. اما خب، دوستِ من فضای مجازی رو کاملا محدود کرده و هر روز دو ساعت صبح ها برنامه نویسی C++ کار می کنه و روی حیطه تخصصی خودش کار می کنه. شاید الان کمی جالب نباشه که از این چیزا کاملا بی خبر هست، اما الان وقتش رو روی اخبار نمیذاره چون باید بین رسیدگی به فرزندان یا درس خوندن و چک کردن مجازی، انتخاب کنه! و اون بهترین کار رو کرده: حذفِ مجازی.
6. نکته قبلی رو به شدت جدی بگیرید. عوامل حواسپرتی رو حذف کنید. مخصوصا اینستاگرام. مخصوصا پیامرسان های وقت گیر. در فضای مجازی، یک پیام رسان رو انتخاب کنید. گروه ها و کانال های بی فایده رو حذف کنید. یک کانال شخصی بسازید و آدرس کانال های مفید رو در اونجا ذخیره و اصل شون رو حذف کنید. تلفن ها و تماس های غیر ضروری رو حذف کنید. بعضی ها تماس می گیرند و یا وقت و بی وقت به منزل آدم میان و رها نمی کنند. اینا رو با نشان دادن عدم تمایل و بی حوصلگی به طرف مقابل، کم کنید. ذوق و شوق نشون ندید که دیگه ول کنند و برن.
7. راهکارهای جایگزین رو پیدا کنید ولی فقط از اون ها استفاده نکنید. مثلا کتاب فیزیکی رو کامل حذف نکنید و بگید به جاش فقط کتاب صوتی یا کتاب الکترونیک می خونم. گاهی این، گاهی اون، بهتره... ارتباط تون رو با کتاب فیزیکی هیچ وقت قطع نکنید. یا مثلا اگر به دوره قرآن نمی رسید هیچ جوره، لااقل صوت قرآن رو در زمان هایی که می تونید گوش بدید ولی بقیه روش های دوره رو حذف نکنید. 
8. جسارت به خرج بدید. گاهی می ترسیم مثلا لب تاپ بیاریم جلوی دست، مبادا بچه خرابش کنه. نه! بیارید و مواظبت کنید. من از یک مادر سه فرزندی شنیدم که لب تاپش که ابزار کارش بوده رو، می ذاشته روی پیشخون آشپزخونه و دو بار هم بچه ها لب تاپش رو به فنا داده بودند و اون زمان با سومین لب تاپش کار می کرد! عیبی نداره. برای هدفتون هزینه بدید. مثلا من خودم برای دوره های آموزشی پول دادم. گاهی هم فایل ها رو گوش ندادم ولی بهتر از اینه که یه گوشه بشینید و هیچ کاری نکنید.
9. حمایت گرفتن ها رو مدیریت و کانالیزه کنید که بهترین بهره ها رو ازش ببرید. مثلا مثل من نباشید که برید خونه مامانتون اما خودتون هم اونجا برید و بدون تمرکز از صبح تا شب بمونید و هیچ کاری رو جلو نبرید. بعدش هم خونه نامرتب رو تحویل مامانتون بدید و ایشون رو خسته کنید. 
به جاش دو ساعت بچه ها رو بذارید اونجا، اما یک ساعت در خانه با تمرکز کار کنید و بعدش برید سراغ بچه ها و برشون دارید و تمام. هم شما راضی، هم مامان راضی.
10. روزی یک ساعت، دو ساعت کار کردن، بهتر از اینه که منتظر یک روز خاص بمونید که در اون شش ساعت کار کنید. اصلا به درد نمی خوره. شما باید در همه ی 24 ساعت های یک هفته؛ با اون کارِ اساسی در ارتباط بمونید. مخصوصا کارِ علمی و فکری. نباید فترت ایجاد بشه. مگر کارهایی که استمرارِ روزانه در اون ها شرط موفقیت نیست.
11. از همون اول مشخص کنید که قراره در هر کدوم از نقش هاتون چطور عمل کنید. دختری، خواهری، همسری، مادری، خانه داری و نقش اجتماعی . مثلا من از وزنِ خانه داری خودم کم کردم و به وزنِ نقشِ اجتماعی خودم اضافه کردم. حالا اینجا یک نکته داره. از کدوم نقش می خواهید کم کنید؟ اگر زنی هستید که خونه تون اندازه یک بلاگرِ هوم سوییت زلم زیمبو داره، خب دیوانه میشید دور از جونتون. پس سبک زندگی رو هم باید این وسط مدیریت و تنظیم کنید. مثلا اگر یک خانواده گرم و صمیمی دارید، نمی تونید همون بِ بسم الله به بقیه بگید که دیگه نمی تونید مهمونی های فامیلی رو بیایید چون یک کار دیگه ای دارید.
12. مطلب قبلی که در مورد همسران و الگوی خانواده نوشتم، اینجا خودش رو نشون میده. چقدر با همسرتون همدل و همراه هستید؟ چقدر ایشون شما رو درک می کنه؟ چقدر آرزوها و امیال و مطلوبیت ها و استعدادهای شما رو درک می کنه؟ 
از نظر من، بهترین حالت اینه که زن و شوهر با همدیگه هم جهان بشن. مثلا همسرِ من میگه: من وظیفه خودم می دونم که بهت کمک کنم که بتونی نقش اجتماعی و حضور اجتماعی موثری داشته باشی. یا کلا نگاهش اینه که خانوادگی فدای انقلاب اسلامی بشیم. حالا تصورش رو بکنید که یک زن، یک سری تمایلات داره و مرد یک تمایلات دیگه ای... شرق و غرب...
اگر تفاوت زیاد باشه و دو طرف سعی نکنند که واقعا با همدیگه هم جهان و هم ذهن بشن، دو حالت داره: یا مرد تفوق پیدا می کنه یا زن. یعنی بسته به میزان ملایمت نشان دادن یکی از طرفین و سرسختی نشون دادن طرف دیگه، جهت گیری خانواده به سمت یکی از شرق یا غرب میره. اینجاست که باید گفت دوران مردسالاری و زن سالاری هنوزم تموم نشده :)

این دوازده تا نکته فعلا تقدیم شما. اگر سوال دیگری هست یا دوست دارید ناظر به یک سری فعالیت خاص در موردش صحبت کنیم، خیلی هم عالیه که پیام بذارید. من که خیلی استقبال می کنم :)
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۵ اسفند ۰۳ ، ۲۰:۱۱
نـــرگــــس
فضای مجازی واقعا داره به فنامون میده، طوری که امکان فکر کردن رو ازمون گرفته.
سرِ ماجرای این انیمیشنِ 19 دقیقه ای که اسکار گرفت، خیلی سریع رگباری از نظرات مثبت و منفی منتشر شد.
یک عده از مذهبی ها که می گفتند انیمیشن خیلی خوب بوده و فقط حاشیه ها مثل بی حجاب رفتن اون خانم برای جایزه گرفتن و بی ادبی شوهرش و جام میِ در دست، جای تعجب داره و فاجعه رقم زده.
یک عده دیگه هم می گفتند که انیمیشن پر از نشانه برای زدنِ نسلِ قبلیِ انقلاب و زیر سوال بردنِ آرمان اون هاست.
واقعا دلم نمی خواد اظهار فضل کنم ولی افرادی که در این دو دسته قرار می گیرند، از نظر من خیلی ساده انگارانه به قضیه نگاه کردند.
اول اینکه شما وقتی انیمیشن رو می فرستی دستِ داورانِ غربی، باید ذهنیتِ اون ها رو فهم کنی و بدونی که اونا بر اساس چه پارادایم و چارچوب و قالب فکری ای دارند اثر رو قضاوت می کنند.
ذهنِ اونا خالی از جهت گیریهای سیاسی نیست. اصلا پارادایمشون بهشون اجازه نمیده که مفاهیم رو بدون جهت گیری های سیاسی فهم کنند!!! 
در پارادایم های تحقیق در علوم اجتماعی، پارادایم تفسیری همین رو میگه...
ما ایرانی ها از در سایه سرو یک فهم داریم...
اون غربی ها از در سایه سرو یک فهم دارند...

حالا هنر چیه؟ :) هنر اینه که یک اثری بسازی که به شدت دوپهلو باشه. که هم برای خوش آمد ایرانی ها باشه و هم خوش آمدِ غربی ها. و وقتی آمریکا بهش اسکار داد، این اثر بیشتر دیده بشه و چون پارادایم و فرهنگ مسلط در جهان؛ فرهنگ غربی هست، همون طوری فهم میشه که آمریکا می خواد. که در جهت تقویت ارزش ها و قدرت آمریکاست.

بعد سندرم اظهار نظر بی قرار باعث میشه، این وسط تو ایران، یک سری خودی به جان همدیگه بیافتند.

سندرم اظهار نظر بی قرار رو دیگه در کجا داریم؟
همین که یک عده مذهبیِ جوگیری که در ایران زندگی می کنند یا نمی کنند، به تقلید از تمِ ماه رمضانی ای که در اینستاگرام هست، معتقدند که برای تکریم و گرامیداشت ماه مبارک، از این فانوس های ماه رمضونی و اکسسوری ها و آویزها و ریسه ها بگیریم و خونه مون رو اینطوری تزیین کنیم.

من نمیگم ماه مبارک رو گرامی نداریم! اما اولا این فرهنگ مصرف گرایی غربی رو درک نمی کنم.
ما خودمون مناسک خودمون رو داریم برای گرامیداشت ماه مبارک. مثل افطاری های ساده... مثل شلوغ کردن مساجد در نوبت ظهر و قبل از افطار. و جالبه بدونید که این مدل مناسک تزیین و فانوس و ... بیشتر برای اهل سنت هست، تا ما شیعیان. 
تکریم ماه مبارک به وسیله این ابزارها و وسایل تزیینی، باعث میشه کم کم از روح ماه مبارک چیزی نمونه و در عوض، یک چرخه و بازار خاصی برای محصولات تزیینی ماه مبارک به وجود بیاد که تهی از معناست.
دقیقا مثل اتفاقی که داره برای جشن تکلیف دختران می افته. الان در جشن تکلیف ها فقط ما ظاهر پر زرق و برق رو چسبیدیم. بچه ای که پدر و مادرش نتونند براش جشن تکلیف لاکچری بگیرند، احساس کمبود و خسران می کنه. الان چقدر پول خرج می کنیم؟ چی دریافت می کنیم؟ بچه ها و والدین چقدر از احکام نماز و روزه بلد هستند و چقدر به جواهر دوزی جانمازشون توجه می کنند؟

سندرم اظهار نظر بی قرار باعث میشه یک عده خود فهیم پندارِ خود جهان دیده پندار، به ملت توصیه کنند که اینطوری ماه مبارک رو گرامی بدارند :)
۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۴ اسفند ۰۳ ، ۱۷:۱۲
نـــرگــــس

من فکر می‌کردم فقط حالِ خودم بده! نگو مصطفی هم حالش خیلی بد بود. اینکه چطور آشتی کردیم رو در پی‌نوشت نوشتم.
اما اینکه چطور با قهر و آشتی کردن، باخت ندادم و تازه بُرد هم کردم، می‌خوام در موردش بنویسم. اولش مجبورم یه ذره تئوری قضیه رو توضیح بدم و ممکنه خسته بشید اما صبور باشید. چون اینا، اکتشافات مهم من و حاصل یه قهر سه روزه است...

حتما میدونید که... یه سری رویکردها در تنظیم روابط همسران وجود داره که میگه، زن‌ها به هیچ‌وجه نباید قهر کنند. باید خواسته‌هاشون رو با زبان نرم و لیّن به همسرشون بگن. توی ناراحتی‌هاشون هم باید سرشون رو روی شونه همسرشون بذارن و اشک بریزن و این چیزا. کلا باید نشون بدن که تو زندگی، اولویتشون، همسرشونه.

من این مدل طرح بحث رو قبول ندارم. به نظرم اولویت باید خانواده باشه. (خانواده‌ای که تحقق بخشِ طاعت‌الله هست) پس نصب العین باید خودِ خانواده باشه. به خاطر خانواده، زن همسرش رو تکریم می‌کنه، شوهر همسرش رو تکریم می‌کنه و الخ. و اینکه ظرافت رفتاری خانم‌ها رو زیر سوال نمی‌برم. نههه! اما معتقدم الان خانواده‌ها خیلی پیچیده‌تر از گذشته شدن و اقتضائات روابط زوجین ممکنه متفاوت شده باشه. مثلا؛ قدیم؛ زن‌ها هم درس نمیخوندند، هم بچه‌داری کنند. هم خانه‌دار نبودند؛ هم شاغل. علاوه بر اینکه، تغییر معماری خانه‌ها، وارد شدن اقتضائات زندگی مدرن و سرمایه‌داری مصرف‌گرایانه و تغییر الگوی مصرف در همه چیز، همه‌ی انتخاب‌های افراد اثر گذاشته...

بنابراین
ما اول باید فرم و شکل خانواده مشخص کنیم. این چیزی بود که من خودم بهش توجه نداشتم. چرا؟ چون همیشه با تلقیِ سنتی از جایگاه زن و نقش اون مواجه میشدم و به تبع اون، باید در حوزه خصوصی خانواده، یک زن کاملا سنتی می‌بودم، در حالی‌که من اصلا یک زن کاملا سنتی نبودم. زمانی که با هم ازدواج کردیم؛ منی رو پسندید که حاضر نبود بشینه تو خونه و ۲۴ ساعته خانه‌داری و بچه‌داری کنه. ایشون هم اینو می‌دونست ولی این روزها هم توجهش کم شده بود و هم به خاطر وضعیت گردنش، فشار زیادی از جهت کار خونه به من می‌اومد.
حالا معمولا پسرها موقع انتخاب همسر، از انتخاب زن‌های فعال اجتماعی دوری می‌کنند اما بدجوری ضرر می‌کنند. چرا؟ زنی که انتخابش بیشتر خونه است، و زنی که انتخابش هر دوی خانه و جامعه است، اینا فقط با هم فرق دارن. هیچ‌کدوم لزوما و یقینا و قطعا بهتر از دیگری نیست.

کافیه بدونیم فرقِ این دو شکل از خانواده با زن‌هایی با انتخاب متفاوت چیه؟
هر کدوم یک سری فرصت‌ها دارند، یک سری تهدیدها. ولی در نهایت، خیلی فرقی ندارند به جز از این لحاظ که زن در الگوی دوم (هم خانه هم جامعه) نقش‌آفرینی اجتماعی موثرتر و مستقیم‌تری داره.

فرصت خانواده سنتی اینه که توانِ فرزندآوری به خاطر فراغت و تمرکز زن در خانه، در درازمدت بالاتره. تهدیدش اینه که زن‌ها ظرفیت‌های کمی از خودشون رو آزاد کنند و این باعث بشه توی همون یکی دوتا بچه هم بمونند. فرصت دیگه اینه که زن‌ها از همسرشون با انجام دادن همون کارهای خونه، از شوهر حمایت اقتصادی قوی‌ای می‌کنند و مسیر صاحب‌خونه شدن و پیشرفت اقتصادی خانواده، اینطوری هموار میشه. اما تهدیدش اینه که زن‌ها تنوع زندگی و هدف از زندگی رو همین جنبه‌های اقتصادی فهم کنند و این از یه جایی به بعد، آسیب‌های خودش رو نشون میده. البته این مدل، مزیت های زیاد دیگری هم داره. مثلا خانم ها توان رسیدگی های بیشتری به همسر و بچه ها و خواسته هاشون دارند و این از ایجاد حس ناکامی در بچه ها در سنین پایین جلوگیری می کنه و خیلی خوبه.

اما در الگوی دوم، گرچه توان فرزندآوری و فرزندپروری پایین میاد اما با مدیریت در درازمدت، میشه یه بازه زمانی خاصی رو برای فرزندآوری اختصاص داد و یا اینکه کار رو با تدابیر و حمایت گرفتن موازی پیش برد. خیلی سخت‌تره اما زنِ الگوی دوم، برای این فشارها باید هدف مهمی رو دنبال کنه و اون هدف نباید پول باشه. اگر صرفا پول و کسب استقلال مالی باشه، دوام نمیاره. و بعد از مدتی می‌بینه با یک آنلاین‌شاپ هم با کسب درآمد می‌رسه. پس چرا ادامه تحصیل بده؟ چرا شغلِ معلمی رو انتخاب کنه؟ اما اگر نقش‌آفرینی اجتماعی به مثابه یک امر مقدس براش هدف شد، اون‌وقت اصلا تلاش کردن سخت نیست و تازه به خاطر تقدس این تلاش، امیدِ بسیار بزرگی رو در قلب خودش حس می‌کنه. ضمن اینکه رسیدن به کفایت اقتصادی در الگوی دومِ خانواده، می‌تونه خیلی راحت باشه، به شرطِ همراهی و همدلی زن و مرد و عبور از منیّت‌ها و خودمحوری‌ها.

حرف در مورد این دو مدل خیلی زیاده و هر دو هم مثل چاقوی دو لبه هستند. اینا رو اجمالا گفتم چون اگر می‌خواستم به بحثِ تمرکز و برنامه‌ریزی وارد بشم، باید اینا رو می‌گفتم. ضمن اینکه به خانواده هایی که رویکردهای فمینیستی و فرهنگ غربی پررنگ هست هم خیلی وارد نشدم.

خلاصه که ما با همسر بحث کردیم و یک دور اهداف خانوادگی و شکل خانواده‌مون رو مرور کردیم و به همدلی و همراهی ذهنی رسیدیم.
توی پرانتز: من اصلا برای آشتی کردن از تکنیک‌ها و فنون زنانه و دلبری استفاده نکردم. مشکل من با اون رویکردها اینه که ذهن مرد و زن رو از هم دور نگه میداره و گرچه این اتفاق لازمه اون رویکردها نیست، اما زن و مرد رو در موقعیت نابرابر قرار میده و تحقق الگوی دوم رو خیلی سخت می‌کنه یا دچار چالش می‌کنه.
برای همین، من پیشنهادم اینه که زن و شوهرها، با هم شطرنج بازی کنند! چون اونا رو در موقعیت برابر قرار میده :)


پ.ن: 

یک شنبه شب، (من) قهر کردم، چهارشنبه شب نشده، آشتی (ما) آشتی کردیم.
سه شنبه شب، رفته بود قم.
فاطمه‌زهرا ایموجیِ ابراز احساساتِ مثبت برای باباش پیامک کرده بود.
ایشون هم پاسخ داده بود. من بچه‌ها رو که خوابوندم، رگباری پیامک دادم که من این پیام رو نفرستادم و یه سری ناراحتی‌هام رو نوشتم براش. و بعد کمی گفتگو کردیم. اما قرار بود حضوری صحبت کنیم که بازم وقتی فردا صبحش اومد، سرِ بحث و گفتگو رو باز نکرد و چون افطاری مجردی دعوت بود، رفت و بازم حرف نزدیم و کلا همینا باعث می‌شد آشتی کردن خیلی سخت باشه برام.
ولی وقتی برگشت، پیشنهاد داد که بریم بیرون. منم دیدم خودش پیشنهاد داده، قبول کردم ولی قبلش نمیدونم چی شد که یه دست شطرنج زدیم و دیگه آشتی کردیم! 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۲۴ اسفند ۰۳ ، ۱۵:۲۷
نـــرگــــس

دلم می‌خواست در مورد خیلی چیزها بنویسم. یه ذره سیاسی و فرهنگی، مخصوصا در مورد سندروم بی‌قراری اظهارِ نظر! اما قبلش می‌خوام در مورد روزه‌اولی بودنِ فاطمه‌زهرا بنویسم. که باید بگم بزرگترین شانس زندگی مصطفی بوده. چون اگر فاطمه‌زهرا روزه‌اولی نبود، من این‌همه آشپزی نمی‌کردم و خبری از افطار و سحر هم نبود.
ولی الان حتما برای سفره افطار، یه چیز خوب، مثلا کاچی، شله‌زرد، سوپ، لقمه نون‌پنیر سبزی و گردو، یا به همراه زیتون و گوجه که دیگه لقمه مورد علاقه خودم میشه، آماده می‌کنم.
برای سحر، حتما غذای برنجی و سالاد شیرازی....
حالا چرا اگر دخملی نبود، هیچی درست نمی‌کردم؟ چون وقتی از دانشگاه برمیگردم خونه، خونه کن فیکون... و خسته‌ام و خوابالو. اگر بخوابم، کارها می‌مونه و هیییییچ کس هم در هیچ کاری کمکم نمی‌کنه. اگر هم نخوابم؛ ساعت ۸ شب جنازه میشم.
روزهای دیگه هم چندان فرقی نداره چون کلی کار دارم و مطالعه باید بکنم، بنویسم و متمرکز باشم. اما وقتی این کارها رو می‌کنم، بچه‌ها دوباره از غفلتِ تمرکزیِ من سوء استفاده می‌کنند و خونه رو می‌ترکونند.
و از نظر مصطفی، به جز روز اول ماه مبارک که خونه مادرم بودیم، همه‌ی روزا دمِ اذان جیغ جیغ کردم و دعوا راه انداختم.
البته که به خودم حق میدم! به نظر من، مصطفی جان علاوه بر اینکه وقتی می‌رسه خونه، به خودش حق استراحت کامل میده، بلکه حتی سعی نمی‌کنه با دختراش حرف بزنه که کمتر ریخت و پاش کنند یا کمتر جیغ و داد کنند و اعصاب من رو به فنا ندن. ضمن اینکه ایشون خیلی از شب‌ها به دلایل گوناگون، ساعت ۱۱ و ۱۲ از خونه میزنه بیرون و اصلا قبول نداره که این رفتارش درست به اندازه جیغ و دعواهای من زشته! حتی قبول نداره که اکثر شب‌ها این کار رو می‌کنه! ولی جیغ‌جیغ‌های قبل افطار من رو میشمره! همیشه من باید دست تنها بچه‌ها رو بخوابونم. طبیعتا خیلی فرسایشی هست و همین چیزا من رو از بچه‌داری داره متنفر می‌کنه. چون از اون طرف هم همسر تلاشی برای کمک کردن به من برای زود خوابوندن بچه‌ها به عمل نمیاره‌.
صدالبته از دست همسرخان خیلی شاکی‌ام. برای همین دمِ افطار دیگه وحشیِ وجودم بالا میاد. اما خب :) همسرخان اصلا این کم‌کاری‌های خودش رو نمی‌بینه و معتقده که خوشی زده زیر دلِ من.
من حتی انقدر خوشی زده زیر دلم که دلم نمی‌خواد عید برم مشهد! یعنی همون ده روزی از عید که محل کار همسرخان برامون هتل خوب گرفته... من دلم نمی‌خواد برم چون اونجا هم بساط جلسه بازیِ همسرخان و همکارانش به راهه. آره! اصلا دوست ندارم با همسر و بچه‌ها باشم. چی میگید؟
دیشب خیلی دلم گرفت. توی دلم گفتم: خدایا تو برای من همسر انتخاب کردی. مگه من چقدر نقش داشتم توی انتخابش؟ چرا هیچ‌کار نمی‌کنی؟ چرا یه کاری نمی‌کنی که تغییر کنه؟ چرا فقط من باید تغییر کنم و خودم رو بهبود بدم؟
جواب این سوالات رو دیدگاه‌های جزمی و متعصبانه مذهبی‌های سنتی اینجوری میدن: همسرته! ولایت داره بر تو...
آخ که چقدر متنفرم از این ادبیات.
البته این ادبیاتِ مصطفی نیست. اما در همین هوا نفس کشیده و رشد کرده. البته که قدردانش هستم که داره زندگی‌مون رو از لحاظ مادی تامین می‌کنه. ولی فقط همین؟ این دلیلِ مناسبی برای یک زندگی مشترک نیست. لااقل توی این دوره زمونه.
اینجاست که میگم کاش کسی شبیه خودم رو پیدا می‌کردم. صدالبته دیگه نرگسی که الان هستم نبودم.
ماه رمضونه... و من گاهی اشک می‌ریزم پیش خدا. که ای خدا، ببین من جراتِ قورت دادنِ یک قطره آب بی‌اجازه تو رو ندارم. من جرات مخالفت با تو رو ندارم. من دارم همش توی پازل تو بازی می‌کنم. من اگه دارم اینجوری زندگی می‌کنم، چون پازل عجیب و غریبِ تو به من میگه چیکار کنم. من تهِ تهش می‌تونم پازلِ زندگیم رو نچینم یا غلط غلوط بچینم.
لایمکن الفرارِ من حکومتک. پس چرا من اینقدر تنهام؟ چی برام قایم کردی؟ چی برام کنار گذاشتی یه جایی؟ چشم روشنی....

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۱۹ اسفند ۰۳ ، ۱۵:۳۵
نـــرگــــس

امروز یکی از همکلاسی‌های دوره دکترامون انصراف داد.
یک آقایی بود که رتبه یک کنکور رو آورده بود. جوان بود. شاغل هم بود. طلبه سطح خارج بود و استادیار یک استادِ درس خارج. در دانشگاه بهشتی هم درس می‌گفت انگار. متاهل بود و یک بچه هم داشت تا جایی که می‌دونم. ارشد دانشگاه هم داشت از دانشکده الهیات دانشگاه تهران و اونجا فلسفه دین خونده بود. تفسیر قرآن هم می‌گفت و کار می‌کرد :)
به خاطر مشغولیت‌هاش و یک سری مشکلات و احتمالا مشکل تاریخ مدرکش که بعد از ۳۱ شهریور بود، انصراف غیررسمی داده فعلا.
اون یکی همکلاسی‌مون خیلی جوشِ این آقای بااستعداد رو می‌زد.
من اصلا دلم براش نسوخت! خوش به حالش، به قدر کافی فعال هست. بسه. کمی استراحت کنه بد نیست. ضمن اینکه ترم قبل، کلاس‌های شنبه رو محض حل شدن مشکل ایشون جا‌به‌جا کردیم و بردیم روز دوشنبه و بعدش واقعا شرایط ترم‌مون پیچیده شد و من اصلا دوست نداشتم این ترم هم این ماجرا تکرار بشه. چون حمایت گرفتن من از همسر و مادرم هم چالشی‌تر می‌شد.
سرِ کلاسی بودیم که استادمون مدیر گروه‌مون بود. من گفتم: مگه یه آدم چقدر ظرفیت روانی، فکری و زمانی داره! ۲۴ ساعت بیشتر که زمان نداره...
همکلاسی‌ام پرسید: پس شما چطور می‌رسید به کارهای دانشگاه خانم فلانی؟
استادمون هم گفت: اتفاقا برای منم جالبه بدونم و برام سواله.
دروغ چرا، قند تو دلم آب شد. انقدر به بیش‌فعالی خودم عادت کردم که به چشمم نمیاد اما وقتی استادم هم از کارم راضیه و می‌پرسه چطور می‌تونی، یعنی خوب! یعنی خیلی خوب!
فکر کنم شمایی که وبلاگ رو از ۱۴۰۰ خوندید، باید بدونید چطوری تونستم... سال ۱۴۰۰ و کرونا و نوزادِ چند روزه و کلاس آنلاین با بدنِ داغون از زایمان. مخصوصا فشارهای وحشتناک سال ۱۴۰۱... دست‌تنهایی‌هام در شب‌ها با بچه‌ی شیرخوار و یک بچه‌ی بدقلقِ تازه از پوشک گرفته شده و دست دردها و بدن دردها و بی‌خوابی‌ها و خستگی‌های عمیق ناشی از بردن ساک‌های سنگین از خونه‌مون به خونه مامان و برعکس. دفاعِ پرفشار از پایان‌نامه ۱۴۰۲ رو. استراحتی که سال تحصیلی ۱۴۰۲_۱۴۰۳ با حفظ قرآن، کلاس ورزش و مطالعه زبان کردم تا تونستم خودم رو آماده دوران تحصیلی جدید کنم...
اما چطوری.‌‌‌‌... فقط یک راز داره: من همه‌ی کارهای جانبی رو تعطیل کردم در طولِ ترم تا به واجب‌ترین‌ها برسم. من تمام تمرکزم رو گذاشتم که یک مامان و همسر معمولی، یک زنِ خانه‌دار سهل‌گیر و بی‌خیال و یک دانشجوی متوسط رو به بالا باشم. *
به همین سادگی‌. کاری که همکلاسیِ ما نکرد.


اما از این روزهای ماه رمضان می‌نویسم... گرچه فشار اصلی همزمانی کلاس‌های دانشگاه و ماه رمضان برای من، فردا تمام می‌شود. مدرسه دخترک روزه‌اولی، چهارشنبه تمام می‌شود و فقط می‌ماند برنامه‌ریزی برای تعطیلات.
از اینکه وقتی از زن‌ها و مادرهای موفق می‌پرسند راز موفقیتتون چیه، جواب میدن برنامه‌‌ریزی، متنفرم :)
برنامه‌ریزی نیست. تمرکز است. جمع‌کردن وقت‌های پرت از گوشه موشه‌های شبانه‌روز است. مثل من که امروز وقتی داشتیم می‌رفتیم افطاری خانه پسرخاله‌ام، توی ماشین سبزی پاک کردم... باران را تماشا نکردم تا پای حرفم بایستم.
من کل دوران ارشد، تفریحات محبوبم مثل کوه و ورزش صفر شد تا تمرکز کنم. من کلی غذای آماده و نیمه آماده خریدم که از پا نیفتم. من از زیبایی و آراستگی آرمانی خانه‌ام زدم تا فقط به درس فکر کنم. 
این اسمش تمرکز است. نه برنامه‌ریزی.
۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۰۳ ، ۰۱:۰۲
نـــرگــــس

کدام آیه مسیر زندگی ام را روشن کرده؟ 

من اصلا نمیتوانم به این سوال پاسخ دقیقی بدهم. همه آیات برای من نور و تبیان بوده اند. 

شاید بهتر بود میپرسیدید کدام سوره راهت را بیشتر روشن کرده است؟ باز هم انتخاب برایم سخت است. 

راستش من اصلا با قرآن مواجهه جز به جز ندارم. من وقتی قرآن را باز می کنم، انگار به ملاقات کسی می روم. انگار قرآن برای من یک وجودِ نورانی است. کسی مثل امام. کسی که واقعا با من حرف می زند و هر بار از سخن گفتن با او لذت می برم. 

گاهی زندگی برایم سخت می شود. بعد دوست دارم کسی از شرایطی که در آن هستم با من سخن بگوید، قرآن را باز می کنم. آیه های صفحه های ظاهرا تصادفی، من را شگفت زده می کنند. 

نمی دانم دیده اید یا نه؟ بعضی ها خواب هایشان برایشان خیلی مهم است و آنها را یادداشت می کنند. من خواب هایم را نمی نویسم ولی تفأل هایم به قرآن را یادداشت می کنم. یادآوری آن ها، برایم بینهایت شیرین و جذاب است. 

قرآن کریم برای من یک معماست. همیشه آغوشش برای من باز است، اما گاهی هم که مدتی می گذرد و نمی خوانمش، احساس میکنم از دستم ناراحت می شود. بعد ناراحتی اش، غم و اندوه و افسردگی می شود و می رود در جانم. 

تعامل من با قرآن عزیز، شبیه یک دوستی دیرینه است. شبیه یک چیزی که از آغوش مادرم یا حتی قبلتر شروع شده و دلم می خواهد تا ابدیتم ادامه پیدا کند. حالا چطور فقط یک آیه را انتخاب کنم؟ آیات زیادی هستند که برای من معنایی خاص دارند. تداعی ویژه دارند. سوره های زیادی هستند که برایم یادگاری روزها و ایام مختلفی از زندگانی ام هستند. 

اما اگر بخواهم یک آیه را انتخاب کنم، آن آیه، آیه الکرسی است. آیه ای که تاکید شده است به عنوان تعقیبات نماز خوانده شود. همیشه اولین گزینه من برای تعقیبات، این آیه است. این آیه برای من خیلی ویژه است. یک مأمن است. 

شب عروسی ام، تصادف وحشتناکی کردیم. آیه الکرسی مثل آب روی آتش از زبانم بر قلبم جاری شد. چند شب پیش هم خواب دیدم. خوابِ موجودِ ترسناکی که به من حمله کرد. آنقدر ترسناک بود که زبانم در بیداری به خواندن آیه الکرسی حرکت کرد. من با این آیه خیلی امیدوار می شوم. حالم خوب می شود و چقدر دلم می خواهد در اهوال پس از مرگ و آخرت، این آیه مثل این دنیا، روی زبانم جاری شود و بگویم الله لا اله الا هو الحی القیوم....

۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۰۳ ، ۰۳:۳۲
نـــرگــــس

یه مدت زیادی بود که حالم، حالِ یک ضرب‌المثلِ بروجردی بود که فقط توی ذهنم تداعی میشد ولی یادم نمی‌اومد چی بود دقیقا.

امشب خونه داییم؛ مادرِ زن‌داییم با اشاره به یکی از دخترام گفتند: خیلی آرومه و خانووووم ماشاالله! زن‌داییم گفت: نههه! :) شیرِ خونه و روبا دَر*.

من خیلی ضرب‌المثل‌خون بودم در نوجوانی ولی چون اون تداعیِ مبهم با هیچ ضرب‌المثلی تطابق پیدا نمی‌کرد؛ یهو شصتم خبردار شد که این ضرب‌المثل باید بروجردی باشه.

گفتم این چی بود میگن سرشو چیز می.‌.‌. پاششو ...؟؟؟

سوال رو حال کردید؟ :)

ولی من جوابم رو گرفتم:

سرشو سگ می‌خوره، پاچه‌شو گربه می‌بره.

حالا با لهجه بروجردی میشه: سَرِشِه سگ مُخُرَه؛ پاچه‌شِه گربَه مُورَه. *

حکمت می‌باره از این بیان.



و این دقیقا حالِ این روزهای منه :)



*: اولش به جای دَر، غلط نوشتم بیرون. بیرون در لُری میشه دَر. حالا چرا؟ چون دوباره که از مامانم پرسیدم، ایشون انقدر زبان مادری‌شون استحاله شده که به جای دَر، گفت روباهِ بیرون :)


* آخ که وقتی با لهجه‌ی بروجردی این ضرب‌المثل رو برای خودم می‌خونم، برام حکمِ عطرِ لیمو شیرین رو داره. 

میدونید؛ من بچه بودم؛ سه سال با خانواده بوسنی بودیم. یه نفر که آلمان هست، نوشته بود آلمانی‌ها نمی‌دونند لیموشیرین چیه. حدس می‌زنم بوسنیایی‌ها هم نمی‌دونستن. چون عطرِ لیمو شیرین زیرِ بینیِ من، هنوز هم عطرِ کودکی‌هام در ایرانه‌.‌.. خیلی خاص و دلچسب. برمیگردم به کودکی‌هام در خونه خاله‌ام و کنار دخترخاله (آبجی رضایی نازم) و بی‌دغدغه میشم و شروع می‌کنیم به خاله بازی.

حالا وقتی با لهجه بروجردی این ضرب‌المثل رو می‌خونم، پرت میشم وسطِ باغِ داهاتِ مامان‌اینا، دهگاه... در سراشیبیِ باغِ لیزه. همونجا که ورودی باغش، خیلی لیزه.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۰۳ ، ۰۱:۴۱
نـــرگــــس

بابام دوشنبه شب راهی لبنان شدند. از بابا خواهش کردم به جای ما هم توی مراسم باشه... واقعا هرکس تونست بره؛ نماینده ایران بود. به جای همه‌ی ایرانی‌هایی بود که دلشون ضاحیه جنوبی پر می‌زد.
من تا امشب که برای سید نماز لیله الدفن خوندم حس اینکه ایشون شهید شدند رو نداشتم. فکر می‌کردم هستند. حتی پررنگ‌تر و حاضرتر از قبل.
ذهنم میره ایام عید ۱۳۹۴. رفته بودیم سوریه پیش بابا که اونجا ماموریت بود که زیارت هم بریم. همسرم هم نبود متاسفانه. خاطراتش رو توی دفترچه یادداشت نوشتم. مالِ قبل از وبلاگ زدنم هست.
جمعه هفتم فروردین بود که یک سفر یک روزه با ماشین شخصیِ بابا رفتیم لبنان.
اون روز، سید سخنرانی داشت. ما صبح زود راه افتاده بودیم و اول رفته بودیم زیارت حضرت شیث نبی و سیدعباس موسوی.
در مسیرِ بیروت که بودیم، سخنرانی سید شروع شد. فکرش رو بکنید! از رادیو گوش می‌کردیم. با همون بیانِ دلچسب و شیرینش‌. با اون عربیِ فصیحِ لطیفش.
بیروت برام گره خورده با صدای سید، با حضور و وجودِ سید... حالا چطور میشه باور کرد؟
دلم قرصه یه روز کنار امام زمان‌مون می‌خونیم اذا جاء نصرالله و الفتح. سید و پیروزی با همدیگه میان. حتی انگار که خداوند هم وعده داده‌!



حالا امروزم چطور گذشت؟ صبح، بعد از راهی کردن بچه‌ها به مدرسه؛ دوباره یک ساعت و نیم خوابیدم چون شبش فقط چهار ساعت! خوابیده بودم و پنج و نیم صبح از شدت فشار زندگی زده بودم زیرِ گریه. مدت‌هاست خواب نمی‌بینم اما امروز صبح در همون چرتِ یک‌ساعت و نیمه، خواب دیدم. خواب یاجوج و ماجوجی بود ولی همه‌ش همین امروز تعبیر شد: 

انگار با مصطفی داشتیم از مراسماتِ تشییع برمی‌گشتیم. بعد توی ماشین نشسته بودیم دوتایی و داشتیم می‌رفتیم سراغ بچه‌ها خونه‌ی مامانم. ناگهان در خیابان نزدیک خونه‌ی مامان؛ یک هیبتِ سیاه‌پوش دیدم که سرش رو به آسمون بود و عقب‌عقبکی می‌دوید به سمتِ ما. عجیب بود. وقتی داشتیم از کنارش رد می‌شدیم، صورتش رو برگردوند و با چهره‌ی ترسناکی شبیه مومو و جیغ و فریادی مبهم به سمت ما هجوم آورد. من ترسیدم و به مصطفی با جیغم گفتم سرعت بگیره.
در واقعیت ناخودآگاه شروع کردم به خوندن آیت‌الکرسی، زیرلب. طوری که فهمیدم خواب می‌دیدم.
تعبیرش امروزم بود که با مناجات شعبانیه اما با سراسیمگی و حسرتِ جاماندگی از مراسم تشییع شروع شد. اما اون موموی وحشتناکِ یمشی مکبّا علی وجهه که ازش فرار کردم، همون حالِ بدی بود که نتیجه‌ی رفتارهای یک آدمِ مریض در برابر من بود: تبعیض ناعادلانه روا داشت و تحقیرم کرد. چندین بار بهم تیکه انداخت و بی‌ادبانه خطابم کرد، اونم یک نامحرم در مقابل نامحرم‌هایی دیگه!!! در منگه گذاشت من رو و اجازه حرف زدن بهم نمی‌داد و حسابی بهم فشار آورد که بار سنگین به دوش بکشم و تا جایی که تونست رحم نکرد.
اینا برای دومین بار بود (!) و من مثل دفعه قبل نمی‌تونستم پاسخ درخوری بدم. با این تفاوت که بار قبل، یک عزیزِ دلی که خیلی دوستش دارم رو هم تحقیر کرده بود!
تجربه‌ی خاصی برای منه. کسی در طول زندگیم نتونسته اینطور اذیتم کنه و بعید می‌دونم مشابهش هم پیش بیاد. حالا رفتارهای این آدم رو من باید چندین مااااه تحمل کنم.
البته همین جمعه‌ای‌ که گذشت هم، یکی از عزیزانم باهام کاری کرد که ...
***********************
اما من یک مواجهه جدید با این اتفاقات تلخ رو انتخاب کردم. از همین شب‌های جمعه‌ای که برام غنیمت شده. از وقتی که تصمیم گرفتم مراقب طهارت قلبم باشم. اونم به خاطر یک هدف والا و بلندمدت.
آره، برگشتنی به سمت خونه، یه خراب‌کاری‌ای کردم که چهره‌ش شد همون مومو‌ی ترسناک. آره، پنج شش ساعت طول کشید تا بلاخره به لطفِ مصاحبت و تراپیِ با زن‌داداشِ جذابم :) تونستم به رفتارهای اون آدم بی‌ادب بخندم. یا یکی دو روز طول کشید تا با رفتارِ اون عزیز دلم که ناراحتم کرد و ازم عذرخواهی نکرد، کنار اومدم و کاری کردم که حتی لازم نباشه ازم عذرخواهی کنه. آخه دلم می‌خواست میوه شیرین این ماجرا رو در ابدیتم بچینم. چون یه چیزهایی جدیدا داره برام حسرت میشه که هیچ کس جز خداوند نمی‌تونه غمش رو از دلم جدا کنه و دور بریزه.
من تازه دارم لذتِ اینکه کسی اذیتم کنه و ککش نگزه ولی من انقدر بزرگ شده باشم که ساده بگذرم رو مزه مزه می‌کنم.
از همون جمعه، انگار میل به غذام هم کم شده! شاید چون این حس خیلی شیرینه!
و دلم نمی‌خواد از دستش بدم.

فعلا همین.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۰۳ ، ۰۱:۳۱
نـــرگــــس

ما امسال ۲۲ بهمن متفاوتی داشتیم. صبح، زود بلند شدم و کاچی درست کردم. بعدشم همه رو مجبور کردم زود آماده بشن تا بریم راهپیمایی. ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه کنار تالار وحدت پارک کردیم و ساعت ۱۲ برگشتیم. هوا واقعا سرد بود و این رکورد خوبی برای ما با سه تا بچه بود. هرچند خودم خیلی دوست داشتم بیشتر بمونم ولی همسر گفت که گردنش درد می‌کنه و دلم نیومد که تنهاشون بذارم و اونا برن. ضمن اینکه از مغازه بازی‌فروشی کنار پل کالج، چند تا بازی فکری و حرکتی خریده بودیم و وسایل سنگین بود. برگشتیم خونه. همسر رفت جلسه و ما بازی کردیم و بازی‌ کردیم و بازی.
حسِ دلیِ من در مورد ایام الله اینه که زیستِ مردم ایران، با فلسفه، عرفان و اشراق درهم‌آمیخته است...
چون این مردم، عاشق حقیقت هستند.
من تعجب نمی‌کنم از انقلاب و از حماسه.
این‌ها ذاتی زندگی مردم این خطه هستند.


پیشنهاد جدی می‌کنم اگر بچه بالای ۸ سال دارید، بازی جالیز رو بخرید و بازی کنید.
از خودم تعریف کنم: از وقتی این بازی رو خریدیم، فقط من برنده میشم! حالا نمی‌دونم چرا! زینب ۵ ساله‌مون هم بازی می‌کنه. لیلای سه ساله هم نقش نخودی رو داره.

این جالیز حسابی خلاقیت ما رو تقویت کرد و من زدم تو کارِ آموزش قند رنگی به دخترام! و باعث شد کلی قند رنگیِ بامزه درست کنیم و به زودی می‌فروشیم‌شون.


دهه فجر امسال دوست داشتم دو تا فیلمِ بچه‌ی مردم و موسی کلیم الله رو ببینم اما نشد که نشد. هم سرِ همسر خیلی شلوغ بود و هم خودم، ساعت‌های اکران مردمی این‌ها؛ انقدر جنازه و خسته بودم که ترجیحم خواب بود تا سینما. و حیف شد.
پیشمرگ رو هم بعد از داده شدن سیمرغ‌ها مشتاق شدم ببینم هرچند در وهله اول، از اسمش خوشم نیومده بود.


خبرهای خوب این روزها برای من چیزهای ساده‌ای هستند:
همسر میره فیزیوتراپی برای گردنش و امیدوارم زود خوب بشه.
خودم دارم به یک روالِ آرام و مطمئن در کارهای شخصیم می‌رسم و این دلچسب هست.
در حال حاضر برای من، ترکیب قرآن کریم، دیوان حافظ و کتابِ جان میلبنک، یه ترکیب قوی و برنده است :)


مشتاقانه منتظر ماه رمضانم و دیشب خواب دیدم می‌خواهیم چند میلیون پول بدیم فانوسِ بزرگی برای ماه مبارک بخریم!
و اینکه نیمه شعبان رو گذروندیم، برام ترسناکه.
فردا هم تولدم به تاریخ قمری هست. و منتظر هدیه از سمتِ مهربون‌ترین پدر هستم. 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۰۳ ، ۰۸:۱۳
نـــرگــــس

این مشغولیت های من و شرایط سخت کاری همسر، یه اتفاقاتی رو داره رقم میزنه که بعید میدونم در خیلی از خانواده ها حتی یکبار هم تجربه بشه.


مثلا دقیقا نیمه شبِ سه شنبه ساعت 12 شب، فهمیدم که جلسه ای که دانشگاه دارم، ساعت چهار بعد از ظهر نیست! بلکه ساعت ده صبح هست. تازه محتوای جلسه رو هم من باید آماده می کردم. 

دو دستی زدم توی سرِ خودم. زنگ زدم به دوستانم و برای فردا، تاکید کردم که جلسه فلان ساعت هست. بعد هم خودم ساعت یکِ شب، با استرس زیاد خوابیدم. وقتی استرس دارم، رگ های دست هام درد میگیره و مفاصلم می خوان از هم بپاشن. همسر هم قرار بود ساعت 5 صبح بره زاهدان و پرواز داشت. این یعنی بچه ها رو که خودم باید راهی مدرسه می کردم، لیلا کوچولو رو هم باید با خودم میبردم به جلسه. چون مامانم هم اون ساعت کلاس داشت.

خلاصه نماز صبح پاشدم و شروع کردم به تولید محتوا برای جلسه. بچه ها رو راهی مدرسه کردم و دوباره به کار ادامه دادم و دقیقا ساعت 8 و نیم کارم تموم شد. لیلا رو بیدار کردم و صبحانه مون رو گذاشتم توی کیفم و لباس پوشیدم و اسنپ گرفتم. از بیداری لیلا تا بیرون رفتن از خونه شاید 10 دقیقه شد!!! جل الخالق و المخلوق!

خلاصه یک ساعت در راه بودیم تا راس 9 و نیم برسیم دانشگاه. قبل از جلسه قیافه ام شبیه مرده ها بود. ولی خدا رو شکر جلسه به خوبی و خوشی برگزار شد.

بعدش هم برگشتیم با لیلا خونه و من خونه رو مرتب و جمع و جور کردم، لیلا رو حموم کردم و رفتم خونه مامانم و اونجا انقدر خسته بودم که دو ساعتی خوابیدم. 

بعدش هم بچه ها رو بردیم مسجد. چون مسجد محله، اکران فیلم ساعت جادویی رو گذاشته بود و خلاصه سعی کردیم وقت بگذرونیم تا بچه ها در نبودِ باباشون، تنوع داشته باشند. بعد از شام خونه مامان هم برگشتیم خونه خودمون.


چهارشنبه عصر ساعت 4 هم یک جلسه دیگه داشتم. اونم خیابون انقلاب بود! من نمیدونم چرا همه ی کارهام مرکز شهره، بعد خونه مون یک جای بسیار بدمسیر به مرکز شهره!
خلاصه ناهار بچه ها رو دادم و به مامانم زنگ زدم که آیا میتونی بچه ها رو نگه داری؟ گفت نه. خودم جلسه دارم.
به دوستم نسیم زنگ زدم و گفتم آیا میتونی بچه هام رو نگه داری؟ گفت نه. قم هستم.
به یکی دیگه از دوستانم زنگ زدم که آیا میتونی بیای پیش بچه هام بمونی توی خونه خودمون؟ گفت. نه. کلاس دارم.
به مادرشوهرم زنگ زدم و گفتم آیا میتونم بچه ها رو بیارم خونه تون؟ گفتند داریم میریم خونه پدربزرگ همسر و اگه می خوای بیارشون اونجا. که خب بچه ها دوست نداشتند برن.
به یکی دیگه از دوستانم زنگ زدم. اصلا گوشی رو برنداشت.
خلاصه افتادم به التماس به بچه ها که بیایید باهام بریم جلسه. فاطمه زهرا میگفت نمیام! زینب و لیلا حرفی نداشتند ولی فاطمه زهرا هیچ برنامه ی جایگزینی رو قبول نمی کرد.
ساعت شد 3 و نیم که بلاخره فاطمه زهرا گفت: خب اگه بیام بهم گوشی میدی که فیلم ببینم؟
گفتم: آرهههه. 
و ساعت نزدیک 4 بود که سوار ماشین خودمون شدیم به سمت خیابون انقلاب. این بار اسنپ نگرفتم که بچه ها راحت تر باشند. اما خب خودم یک ساعت رفت رانندگی کردم و یک ساعت هم برگشت.
ولی جلسههههه... دیر رسیدیم اما عالی بود. انقدر آقایون و خانوما به دخترامون ذوق کردند و دوستشون داشتند که نگو و نپرس و خیلی خوب بود. فضا بزرگ بود و من خیلی راحت بودم. بچه ها هم همینطور.
خلاصه تصمیم گرفتم که هرجور شده، جلسه چهارشنبه ها رو همیشه با بچه ها برم. به جای حمایت گرفتن...

یه چیزهایی هم هست که داریم تجربه می کنیم!!! بی نظیر!
یه بار نسیم روز جمعه می خواست بره کتابخونه. حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی میرفت، جمعه میرفت! :))))
بهش زنگ زده بودم. گفت دمِ در کتابخونه ام و بسته است. گفتم بیا خونه مون... 
قرار شد منم بچه هام رو ببرم پیش بچه های نسیم تا همسرِ نسیم از بچه ها مراقبت کنه.
خلاصه من بچه ها رو بردم. اما یه مشکلی بود. کی قرار بود لیلا رو ببره دستشویی؟ به همسرِ نسیم می خواستم مساله رو طرح کنم، سریع گفت: حله! من اوکیِ ش میکنم :))))
گفتم نههههه! بچه خجالت میکشه. تاکید کردم که اگر لیلا کار داشت به خودم زنگ بزنید میام.
بعد فکر می کنید چی شد؟ همسرِ نسیم، فاطمه زهرا رو آموزش داد و فاطمه زهرا بچه رو برد دستشویی!!!
یا همین دیشب! زینب خوابیده بود. منم خوابوندنِ لیلا رو سپردم به فاطمه زهرا و رفتم کارهای قبل از خواب خودم رو انجام بدم. برگشتم دیدم دوتایی شون خوابیدند. 
فاطمه زهرا رو فرستادم توی جای خودش و ازش تشکر کردم. بچه ام خیلی مودبانه ازم تشکر کرد و شب به خیر گفت و خوابید!

دیروز هم روز چهارمی بود که پدرِ بچه ها سفر بود. چون بعد از سفرِ زاهدان که دو روز بود، نیمه شب برگشت و دوباره 8 صبح رفت به پرواز شیراز برسه تا از اونجا بره یاسوج. اونجا هم دو روز بود و تازه صبح شنبه رسیده تهران.
بعد امروز کلاس ها غیرحضوری و مجازی شده!
من دیگه انقدر فشار و تنش در طول بیش از چهار روز گذشته تحمل کردم که برام مهم نبود که فاطمه زهرا کلاس آنلاینش رو شرکت بکنه یا نه.
بابای بچه ها بیدار شد و صبحانه خوردیم و نشستیم پای بازی! یه بازی خریدیم اسمش سوپر دوز هست.
همین حین، از مدرسه فاطمه زهرا به گوشیم زنگ زدند! :)
می خوان بگن چرا بچه غایبه.
منم جواب ندادم.
مگه امروز ادارات تعطیل نیست؟ چرا فقط بلدند به مامانا زنگ بزنند؟ خب زنگ بزنید به باباها! واااالللاااااا
بعدشم منِ مادر یا پدر به بچه گوشیم رو ندادم که باهاش بره سرِ کلاس، آخرِ سال از نمره انضباط بچه کم می کنند!
انصاف داشته باشید؟ مگه تقصیر اونه؟؟؟
یا نکنه توقع دارید گوشی موبایل اختصاصی بخریم برای بچه ی کلاس سومی؟ ما الان چند ماهه که گوشی موبایل همسر خراب شده اما پول نداریم بریم بخریم و آقامصطفی از دوستش همسرِ نسیم، گوشی قرض گرفته. چطوری گوشی اختصاصی بخریم؟ بعد اصلا صلاحه؟
اما هربار که میریم جلسه اولیا مربیان، ما مامانها رو به خاطر انواع و اقسام مشکلات شماتت می کنند و تنبیه لسانی می کنند!
مگه ما مامان ها دانش آموزیم هنوز؟ مگه دوران تحصیلمون تموم نشده؟
خدایا این تناقضات رو برام حل کن...
مدرسه شون فوق العاده نگاه از بالا به پایین و متکبرانه ای در قبال والدین داره. واقعا روی اعصابم هستند.

در مورد این بخشِ آخر که ماجرای کلاس آنلاین بچه هاست، واقعا نظر بدید. شاید من اشتباه می کنم! شاید من غیر منطقی فکر می کنم...
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۰ بهمن ۰۳ ، ۱۴:۵۵
نـــرگــــس

از وقتی این مطلب رو خوندم، ذهنم خیلی درگیر شده. روز اول، چقدر گریه کردم باهاش. تصوراتم در مورد بهشت رو کلا تغییر داد. چرا؟


 قبلا هم در مورد این خوابم نوشتم... این خواب رو سال های اول ازدواجمون، یه بار که من و مصطفی با هم قهر کرده بودیم، دیدم.

خواب دیدم که در یکی از اتاقهای یکی از قصرهای بهشتمون هستیم. من و مصطفی و چند تا حوری :) 

اتاق فوق العاده باشکوهی بود با یک پنجره بلند و بزرگ، رو به چشم اندازی سرسبز که درخت ها اطرافش رو احاطه کرده بودند. از نظر جسمانی هم شبیه این دنیا نبودیم. ضعیف و کوچیک نبودیم، با لباس هایی باشکوه و زربافت. 

اما خوشحال نبودم. مصطفی هم خوشحال نبود. ما قهر بودیم. حوری ها اطراف مصطفی رو گرفته بودند تا سرش گرم بشه اما بی حوصله بود و به کسی توجه نمی کرد. من از حوری ها متمایز بودم. اما خوشحال نبودم و از یک سمت اتاق این صحنه رو تماشا می کردم.


خانم الف، اون مطلب رو دو روز بعد از مطلب قبلی من در وبلاگم نوشتند. و من الان یک هفته است دارم به این فکر می کنم که هیچ بعید نیست که خیلی از داستانهایی که الان توی زندگیم دارم، خیلی از احساس هایی که الان دارم تجربه می کنم، خیلی از انتخاب هایی که الان در معرضشون هستم، اون دنیا هم ادامه داشته باشند.
پس اگر همین الان در دل همین طوفان های زندگی، آرام و خوشحال و خوشبخت نباشم، پس کی قراره یاد بگیرم؟ قراره برم به بهشتی که سلاماً سلاما است. لایسمعون فیها لغواً و لا تاثیما است. قراره برم به رویاهایی برم که این دنیا حسرت شون رو داشتم و این فرصت دنیایی هفتاد هشتاد ساله، براش خیلی کمه. 
و مهم ترین توشه ای که می تونم با خودم بردارم، رضایت هست. یک نفسِ مطمئنه، راضیه مرضیه.

در مطلب قبل نوشتم مرگِ عزیزم... یکی از دوستان پیام دادند که مشخصه خیلی خسته ای! اون روز فکر می کردم که اینکه آدم دلش بخواد بره اون دنیا و «الموت راحه المومن» رو تجربه کنه، اصلا چیز بدی نیست. اما از وقتی در مطلب خانم الف تامل کردم، متوجه شدم که من خیلی دارم اشتباه فکر می کنم.
شاید عجیب باشه اما بعد از اینکه به اختیار داشتن انسان در اون دنیا فکر کردم، تازه شروع کردم به لذت بردن از نماز!
توضیح این چیزها شاید کمی سخت باشه...

کمی از این روزها بنویسم. این همه گفتم مصطفی جان بهم کادوی تولد نداد... بنده خدا بلاخره هدیه بهم داد. کارت هدیه :)
البته خودش میگه که بازم می خواد برام هدیه بخره...
اما متوجه شدم که نباید منتظر بمونم مصطفی جان، همسر عزیزم من رو خوشحال کنه! من خودم باید برای حال خوبم تلاش کنم.
روز قبل از اینکه همسر بخواد بهم اون کارت هدیه رو بده، سوار ماشین شدیم و رفتیم یه پاساژی که پارچه فروشی و خرازی و ... داره. برای مدرسه فاطمه زهرا باید کاموا می خریدیم. سه تا بچه رو دنبال خودم راه انداخته بودم برای یک کلاف کاموا. 
من همیشه از اینکه بچه ها رو باید مثل منگوله با خودم اینور اونور ببرم، خیلی بدم میاد. اما اون روز، خیلی حالم خوب بود. خیلی رها و بی خیال بودم.
رفتیم داخل مغازه و برای فاطمه زهرا که کاموا رو انتخاب کردیم، چشمم خورد به یه سری کاموای رنگارنگ دیگه. و همون جا تصمیم گرفتم که برای خودم یک بلوز ببافم!
و این در شرایطی بود که هنوز آخرین امتحان ترم دانشگاه رو نداده بودم! 
ولی اون کاموا من رو یادِ دوران نوجوانی ام می انداخت. یادِ دو تا بلوزِ یقه اسکیِ بامزه. یکی شون با تمِ رنگیِ آبی. یکی تمِ رنگیِ صورتی. کاموای اون بلوزهام، از رشته های نازک نخی هایی تشکیل شده بود که هر کدوم یک رنگ بودند. مثلا تمِ صورتی، متشکل از تارهای سفید، صورتی کمرنگ، صورتی پررنگ و یاسی بود. تمِ آبی، سفید، بنفش کمرنگ و آبی کمرنگ و پررنگ بود. خیلی ناز بودند.
یه بلوزِ یقه اسکیِ قرمز رنگ هم دارم که خیلی دوستش دارم. داره کهنه میشه و همون سال ها خریدمش. یعنی حدود بیست سال پیش! تصمیم گرفتم با بافتن یک بلوز کاموایی جدید برای خودم، با ترسِ از دست دادن این بلوز قرمزم بجنگم.
عکس کاموام رو هم گذاشتم ببینید. این مدلش اینطوریه که رج به رج رنگش عوض میشه. میل گرد هم انداختم. این بافت فقط برای اندازه گیری بود.
تصمیم گرفتم دوباره یه بلوز ببافم شبیه اون بلوزها تا احساس خوبِ اون روزها رو دوباره به خودم هدیه بدم.
این خریدِ کاموا برام فقط یک خرید ساده نبود. یک عالمه خاطره بازی پشت این کامواهاست....
و بعد من شادترین و خوشبخت ترین مامانی بودم که با سه تا دخترش رفته بود داخل پاساژِ پارچه!
الانم بافتنیم رو شروع کردم. حساب کردم اگر هر روز 5 متر ببافم، هر ماه یک کلاف تموم میشه. منم هفت تا کلاف خریدم و اینطوری هفت ماه طول میکشه که تموم شه :) ولی حسِ خوبِ زن بودن بهم میده این کار.
خیلی خجسته ام. میدونم. حتی با وجود اینکه اندازه 4 انگشت از دور گردن اومدن پایین، ولی امروز فکر کردم که چطوره بشکافم دوباره ببافم. چون غلط غولوط زیاد داشتم تا الان :(

روزِ آخرین امتحانِ ترمِ اول دانشگاه، بارون گرفته بود و من جلسه اولیا و مربیان مدرسه زینب و فاطمه زهرا رو هم باید می رفتم. 
بخت باهام یار بود که اون روز، برادرزاده کوچولوم خونه مامانم اومده بود و لیلا رو سریع گذاشتم پیش مامانم و برادرزاده ام تا با هم بازی کنند. بدو بدو رفتم مدرسه بچه ها.
در اصل من نمی خواستم برم مدرسه ولی با اصرار مصطفی رفتم. جلسه مادران پیش دبستان، جلسه آموزش خانواده و جلسه مادران دبستان... مجموعا میشد حدود چهارساعت و من برای امتحانم به قدر کافی آماده نبودم. ترجیحم این بود که بشینم خونه درس بخونم اما مصطفی گفت بچه ها اعتماد به نفسشون چنین و چنان میشه و ... که مجبور شدم برم.
اون روز هوا خیلی لطیف بود اما من همش در هول و ولا بودم. یک ساعت و بیست دقیقه مونده به شروع امتحانم، از مدرسه بیرون زدم. اسنپ که برای دانشگاه گیر نمی اومد. قیمتش هم خیلی جذاب بود: سیصد هزار تومن.
مسیرِ ده دقیقه ای تا مترو رو با ماشین خودمون، نیم ساعت طول کشید برم. نزدیک مترو پارک کردم و بدو بدو...
کمتر از سی دقیقه بعد، میدون ولیعصر پیاده شدم و تاکسی دربست گرفتم به سمت دانشکده و با نیم ساعت تاخیر رسیدم سر جلسه. اما عجیب این بود که امتحان با تاخیر نیم ساعته شروع شده بود!!!
و بعد از امتحان هم برگشتم دوباره میدون، محل کار همسر و با هم، با مترو برگشتیم سمت خونه.
اتفاق قشنگ اون روز این بود... وقتی رسیدیم و سوار ماشین شدیم، مصطفی کنار یک کافه عربی زد کنار.
گفت بریم یه چیزی با هم بخوریم!
و این پیشنهاد انقدر به من چسبید که خدا میدونه!
میدونید چرا؟ چون مصطفی همیشه استرس بچه ها رو داره و برای همین ما معمولا برای خودمون زمان دونفره اختصاص نمیدیم. هربار که من میگم بریم فلان جا دوتایی، مصطفی میگه نه، بچه ها تنهان. آخرین بار که به نیت وقت دونفره با هم رفتیم جایی، سالگرد ازدواج مون بود، خرداد ماه.
وارد کافه که شدیم، فقط یک دست مبل راحتی یک گوشه کافه بود. یک آقایی نشسته بود اونجا و همون اول حدس زدم که صاحب کافه است که داره حساب کتاب های کافه رو می کنه.
آقاهه ما رو دید و اشاره کرد که بیایید بشینید اینجا :)
من خیلی خوشحال شدم چون وقتی میرم کافه، از صندلی های سفت کافه ها خیلی بدم میاد چون به نظرم آدم برای استراحت میره کافه و این خیلی بی انصافیه که اونجا هم نتونی دو دقیقه راحت بشینی.
زوج قشنگ و آرومی بودیم. 
خیلی حرفی هم نداشتیم با هم بزنیم و فقط شیرینی خوردیم و لذت بردیم و حتی یادمون رفت عکس بگیریم.
شب مبعث بود.
شیرینی خریدیم و بردیم خونه مامانم تا ازش تشکر کنیم که این مدت امتحانات من، خیلی کمکم کرده بود برای نگه داری بچه ها.

راستی این رو ننوشتم... من یه نامه نوشتم برای مامانم و وقتی که اعتکاف بود بهش دادم.
و واقعا رابطه ام با مامان خیلی بهتر شده! :)

دو روز پیش یک ماموریت کوتاه رفت بابا. مصطفی هم نبود و رفته بود گیلان! فکرش رو بکنید! بدونِ من رفته بود رشت.
وقتی بابا برگشت، با عمه ام که اون روز خونه مون بود، تا فرودگاه امام رفتیم که بریم سراغ بابا و استقبالش.
از بابا در مورد سفرش پرسیدم.
نمیدونم میدونید یا نه. اما بابام یک دیپلمات هست. بابام داشت تعریف می کرد که هتل شون طبقه 37 یک برج چهل طبقه بوده و ماشین تشریفات، یک بی ام دبلیو مدل بالا بوده با امکانات تخیلی :)
داشتم فکر می کردم، مامان چی؟
یک لحظه خودم رو گذاشتم صورتِ کسر، مصطفی رو مخرج. مامانم رو گذاشتم صورتِ کسر، بابام رو گذاشتم مخرج کسر.
فهمیدم شرایط من و مامانم خیلی شبیه هم هست :) خیلی!
همون لحظه بود که تونستم کمی مامانم رو بیشتر درک کنم :) 
با این تفاوت که من مسئولیت زیادی دارم که بهتر و قشنگ تر زندگی کنم...

اون روز عصر، عمه ام با دخترعمه ام که میشه خواهرزاده اش، رفتند خرید. وقتی برگشتند، یه بارونیِ فوق شیک خریده بود عمه.
من پوشیدمش و عاشقش شدم و گفتم از کجا خریدی؟ گفت فلان جا و آف خورده بود و اگر می خوای بخری، زود بیا بریم بخریم تا تموم نشده.
هیچی! منم سریع شال و کلاه کردم و رفتیم. ولی وقتی رسیدیم به اون فروشگاه، دیدم که رنگی که پسندم باشه از اون مدل ندارند.
عمه همون رنگِ باقی مونده که استخونی بود رو برای دخترعمه ام خرید. چون دخترعمه ام می خواست اون رو به خواهرش هدیه بده.
به عمه گفتم بیا بریم بقیه مغازه های پاساژ رو ببینیم.
بعد در نهایت این شکلی برگشتیم خونه که من یک کت و شلوار زمستونی خریدم که فقط تخفیف و آفی که خورده بود، بیشتر از دو میلیون بود!
و آخرش هم اون بارونی رو که دخترعمه ام برای آبجیش خریده بود رو هم از دخترعمه ام خریدم و گفتم یه چیز دیگه برای آبجی ات بخر :)))
بعد از شام، من هم لباس های خودم رو پوشیدم و هم لباس هایی که عمه و دخترعمه ام خریده بودند.
بعد مامان بزرگم همش می گفت: ماشاءالله! این لباس فقط به صالحه میاد. این لباس خیلی به صالحه میاد. این لباس رو من برات حساب می کنم! هدیه من به تو! خیلی بهت قشنگه صالحه!
من مُردم برای مامان بزرگم! :)
و مامانم! با کمال تعجب از خریدهام خوشحال بود! یه جوری به من و لباس هام نگاه می کرد که انگار داشت می گفت: تو لایق بهترین ها هستی دخترم.
مدت زیادی بود که اینطوری ولخرجی نکرده بودم. مدت زیاد یعنی شاید آخرین بار که خرید جذاب و گرونی داشتم، دو سه سال پیش بود که یک پالتوی مرتب منظم آبی رنگ و دو تا بافت خریدم. و البته امسال یکی دو میلیون دادم چند تا تیکه لباس مناسب باشگاه خریدم که متاسفانه دیگه الان چندان به دردم نمی خورند.
این خرید خیلی چسبید و باید اعتراف کنم که مدت ها بود پوشیدن یک لباس، بهم احساس این رو نداده بود که خودِ واقعی ام رو دارم زندگی می کنم :)
مخصوصا که چند روز پیش، نسیم جان یک عبای تازه خریده بود و این در حالی هست که شونصد تا عبای رنگی رنگی داره. داشتم بهش می گفتم من اصلا با استایل عبا حال نمی کنم! چون بهم نمیاد. یعنی یک عبای طرح دار دارم که هر وقت مجلس های خیلی خودمونی فامیلی با روسری همرنگش پوشیدم، بعضی از آقایون فکر کردند من چادر رنگی پوشیدم! 
بعد داشتم به نسیم می گفتم که لباس هایی که من دوست دارم خیلی با اونایی که تو دوست داری فرق داره.
من خیلی اروپایی و اسپرت لباس می پوشم و نهایتا جاهای غیر رسمی، کژوال می پوشم و نسیم تقریبا هرچی من نمی پوشم رو می پوشه :)
بعد نسیم دیروز لباس هام رو دید و واقعا خوشش اومد :)
خوبیش اینه که اگر من و نسیم شبیه هم لباس نمی پوشیم اما هر دو مون از استایل های همدیگه خوشمون میاد!

و اتفاق بامزه این بود که از حوزه علمیه ای که نسیم اونجا تدریس فلسفه می کنه، بهم زنگ زدند تا برم برای دهه فجر سخنرانی کنم!
اولش خیلی ذوق کردم. فکر می کردم عجب اتفاق جذابی برام افتاده.
اما بعدش چی شد؟ سخنران قبل از من که یک خانم بود و از شاگردهای استاد طاهرزاده، لغو (کنسل) کرد. اون مسئولی که زنگ زده بود به من برای دعوت، بهم گفت که می تونی بری عنوان ایشون رو هم ارائه بدی؟ حالا عنوانش چی بود؟ حقیقت اشراقی انقلاب اسلامی!
نمی دونم چرا قبول کردم. واقعا نمی دونم! شبِ قبلش هم مهمون دعوت کردم و شام مفصلی درست کردم و این شد که مجبور شدم صبح اون روز، خیلی زود بلند شم و مشغول مطالعه شم.
اما جالبه بدونید که من دیروز رفتم عنوانی که متعلق به خودم نبود رو ارائه دادم، اما امروز که ارائه خودم رو می خواستم برم بگم، از طرف حوزه، این برنامه لغو شد. چرا؟ چون بچه هاشون دارن میرن مشهد.
و من انقدر خوشحال شدم که ارائه ام ندارم. با وجود اینکه نشستم پاور ارائه رو هم آماده کردم اما واقعا دو روز پشت سر هم، ارائه های مختلف، خیلی فشار داشت. خیلی سخت بود. 
اونم موضوعی که من خالی الذهن براش رفتم مطالعه کردم و خیلی زحمت کشیدم تا یک ارائه جون دار و قوی ازش دربیاد که الحمدلله اینطور شد.
اما واقعا خسته شدم. رسیدم نزدیک خونه مامان، بهم زنگ زد و گفت برای مراسم مولودی میلاد امام حسین علیه السلام برو خرید کن. خریدها رو که کردم و بردم خونه مامان، بدو بدو برگشتم خونه خودمون تا برای بچه ها لباس بردارم. قبلش هم اتو شون زدم. لباس جدیده خودمم برداشتم که اونجا بپوشم. بعد که رسیدم خونه مامان، همون حینِ حدیث کساء روی مبل خوابم برد از شدت خستگی و بی خوابی. لباسم هم کلفت بود. قشنگ عینِ پتو بود. خلاصه آخرش دیدم اینطوری نمیشه. رفتم اتاق وسطی، توی تختِ داغونِ داداش کوچیکه خوابیدم. پاهام روی یه کپه لباسِ افتاده بود و حال نداشتم نه لباس ها رو جا به جا کنم و نه پاهام رو :))))
ان شا الله امام حسین علیه السلام ازمون قبول کنه. واقعا میلادش خوش گذشت.

باز هم شرمنده تون هستم که پاسخ پیام ها مونده. سعی می کنم در اسرع وقت جواب بدم. میدونید که خیلی شلوغ پلوغ بودم :(
راستی برای این مطلب هم عکس گذاشتم :\ 
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۵ بهمن ۰۳ ، ۱۰:۳۰
نـــرگــــس

آه... مغزم رو می‌جورم و می‌بینم این زندگی من انگار بدون مفاهیم غربی قابل تعریف نیست.
برای جمله بالا می‌تونم مرثیه بگم اما...
هر بار که شروع می‌کنم به نوشتن پشیمون‌تر از قبل میشم.
این بار فقط به عشق پدرم می‌نویسم. بابا توصیه‌هاش رو خیلی تکرار نمی‌کنه. یک‌بار سال‌ها پیش، وقتی مجرد بودم بهم گفت اگر می‌تونست به عقب برگرده؛ هرچیز مهمی رو یادداشت می‌کرد. گفت تو هم این‌ کار رو انجام بده.
دیروز پیش مامان و بابام گفتم: انقدر مصطفی نیست، الان نمیدونم کجاست! کجا رفته!؟
بابا گفت: این روزها رو بنویس...

***

زنگ زدم بهش گفت ایلامم.
امروز زنگ زدم گفت کرمانشاه.
هفته قبل؟ بیرجند.
هفته قبل‌تر؟ خرم‌آباد... که گردن مصطفی در راهش به خراب‌آباد بدل شد.
قبل‌تر؟ بندرعباس و خلیج فارس.
باز هم عقب‌تر: خوزستان، نمیدونم لابد اهواز. 

قبل‌تر: اردبیل.
قبل‌تر...

***
من کجام؟
قعرِ تهرانم و یه سینگل مامِ حسابی شدم. جایی هستم که هیچ‌وقت برف سفیدش نمی‌کنه.
مصطفی پشت تلفن توصیه می‌کنه فردا بچه‌ها رو ببرم یه جایی بهشون خوش بگذره.
بهش میگم برگشتی من رو ببر بام تهران. دلم هوس کهف الشهدا رو کرده.

***
امروز خونه رو عین دسته گل کردم. از چند جای خونه هم چند فریم عکس انداختم! بلاخره...
نه... من رها نکردم چیزهایی که دوست دارم رو.
هنوز هم پر از آرزو هستم. هنوز.
کمالگرایی چه کار که با آدم نمی‌کنه...
بارها با خودم گفتم: درست انتخاب کردم آیا؟ برگردم عقب همین مسیر رو میام آیا؟
پزشکی رو دوست داشتم. دو سه روز پیش که بر اساسِ علائم بیماری‌ام برای خودم کوآموکسی کلاو تجویز کردم و الان ازش بهترین نتیجه رو دارم می‌گیرم، فهمیدم که نه! من دوست ندارم پزشک بشم. هیچ سفرِ درونی‌ای در کار نیست. اصلا هم جذاب نیست.

*
جذابیت یعنی این سه تا دختر که وقتی خوابند مثل فرشته‌اند؛ وقتی بیدارند؛ اسباب نشاط و زنده‌گی.
یعنی صبح، خواب‌آلوده و داغون، زینب و فاطمه‌زهرا رو راهی مدرسه کنی، طوری که بابا و دختر کوچیکه از خواب بیدار نشن. بعد آخر شب زینب بگه: ماماننن! اونطوری با بابا تای نتور، صبح میدی پاسین پاسین آآی فاااسی اومده! (مامان! اونطوری (آخر شب) با بابا چای نخورین (چون دیر می‌خوابین و) صبح میگی: پاشین پاشین آقای فارسی (راننده سرویس) اومده.)
و تو از ته دل بخندی. چون وقتی ظهر از مدرسه برگشته، دو تا استکان چای روی میز ناهارخوری دیده و فکر کرده من و باباش، آخر شب چای خوردیم که باعث شده دیر بخوابیم و دیر بیدارش کنیم. غافل از اینکه اون استکان‌ها مالِ صبحانه‌ی دمِ ظهر بوده :)

*
جذابیت یعنی یه روز بری خیابون تو مرکز شهر و زنگ یکی از پلاک‌ها رو بزنی و در رو برات باز کنند و وارد انبار کتاب یه انتشارات بشی. بعد تماشا کنی و عشق کنی و خرید کنی.

*
جذابیت یعنی رفتن به جلسه‌هایی که آدم رو یادِ جلسات و محافل قبل از انقلاب می‌اندازه. همون‌جاهایی که هیچ‌وقت نرفتی اما الان بدون تونل زمان بهشون رسیدی.

*
جذابیت یعنی فکرهای نو. یعنی غمِ نان داشتن و نداشتنِ توامان. یعنی آرمان. یعنی جریان انرژی بین خودت و آدم‌های شبیه خودت.

***
آه... ولی غصه گاهی هجوم میاره بهم.
مثل وقتی به دردِ گردن مصطفی فکر می‌کنم.
به تقلاهام. به سستی‌هام.
نمی‌تونم بفهمم که چرا انقدر کودنم!؟ چرا درک نمی‌کنم برکتی که در زندگیم هست، مال همین مسیرِ گذشته است. مالِ بچه‌هاست، مالِ چشم‌هایی هست ‌که به ولی گفتیم.
اما اگر بخوام اونقدر که دلم می‌خواد آزاد و رها باشم؛ هیچ برکتی هم در کار نبود. کاش این باور در مغزم کوبیده میشد؛ حک میشد، می‌نشست.

***
در نهایت من هنوزم همونم که بودم. برچسب به من نزنید. من هنوز می‌تونم مثل گنجشک بپرم. هیچ چیز و هیچ کس و هیچ‌ کدوم از نقش‌ها و نقشه‌هام اونقدر سنگین نیستند که به پام وزنه شده باشند. من هنوز می‌تونم بپرم.
آخ مرگ عزیزم. تو کجایی؟
شبِ جمعه‌ است. من هوسِ کمیل کردم...

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۳ ۰۵ بهمن ۰۳ ، ۰۳:۱۹
نـــرگــــس

نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم!
این روزها به جای اینکه بشینم و مقاله بنویسم، مشغول درست کردن دسر‌های سه طبقه و پان اسپانیایی میشم!
به جای اینکه بچه‌ها برن مدرسه و من یه نفسی بکشم و چند صفحه کتاب بخونم، بچه‌ها که نمیرن مدرسه، منم مشغول درست کردن کاردستی و کشیدن نقاشی برای جشنواره حاج قاسم (که معلوم نیست کی تموم میشه) میشم‌!

اینم عکس کاردستی ها و نقاشی ام!:


روزهای تعطیلی و کلاس آنلاین فاطمه‌زهرا، انقدر به مغزم فشار میاد که سردرد میشم و حس می‌کنم با صدای جیغ و داد زینب و لیلا، تک تک نورون‌های مغزم دست و پاهاشون رو جمع می‌کنند توی شکمشون و از کار می‌افتند.
البته همیشه، همه‌چی انقدر هم بد نیست.
بنا شده دو سه هفته یکبار با بچه‌ها بریم استخر. دستاورد مهم من این بوده که در جلسه دوم و بدونِ مربی یا آموزش گرفتن از کسی، تونستم شنای دوچرخه رو یاد بگیرم. کرال‌ پشت و جلو هم پیشرفتی باورنکردنی‌ داشتند.
دستاورد مهم دیگه‌ام این بود که این آخر هفته‌‌ که به روال تمام آخر هفته‌های اخیر، آقا مصطفی در سفر کاری بود، من یه کار متفاوت کردم. مصطفی ساعت ۱۰ شب پرواز داشت به سمت تهران ولی ۱۲ شب می‌رسید. انقدر خسته بودم که ساعت ۸ شب، رخت‌خواب‌ها رو انداختم و به بچه‌ها گفتم سکوت کنید و ۹ و نیم شب، خوابم برد. ساعت ۱۲ و نیم بیدار شدم و زنگ زدم به همسر. جواب نداد. بدترین سناریوها توی ذهنم اومد و دیگه خوابم نبرد. بعد همسر بلاخره یک ساعت بعد اومد خونه و گفت پروازش تاخیر داشته. نشستیم یه چای با پان اسپانیایی خوردیم. بعد ایشون خوابید و منم تا طلوع آفتاب بیدار موندم و کارهام رو انجام دادم و بعد که خوابیدم، ۴ ساعت بعد بیدار شدم. دستاوردم فی‌الواقع این بود که ۷ ساعت خوابیدم در شبانه‌روز و نشاطم هم از بقیه روزها بیشتر بود.
دستاورد جدید آخرم هم اینه که بعضی شب‌ها کلا گوشی رو چک نمی‌کنم. یعنی دو ساعت قبل از خوابم؛ بدون دیدن صفحه موبایل سپری میشه.
***
گاهی فکر می‌کنم من از جوانیم چه لذتی بردم؟ از شهریور ماه دیگه نه خبری از باشگاه هست، نه کوه، نه قرآن‌های روزانه که این مورد آخر رو خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
یعنی این نتیجه زمانی هست که رفتن به دانشگاه رو به حفظ قرآن ترجیح دادم و حالا ذهنم اصلا نظم نمیگیره.
از دانشگاه هم مثل دوره ارشد حس رضایت عمیق ندارم و حالم باهاش خوب نیست. مخصوصا هر یک‌شنبه و دوشنبه که مجبورم بچه‌ها رو بذارم پیش خانواده... واقعا باید زره پولادین تن اعصابم می‌کردم تا با چالش‌های شرایط و آدم‌ها بتونم بجنگم.
حالا عروس‌مون چند روز تنهایی و بدونِ بچه رفت کربلا. برام جالب بود. هی از خودم پرسیدم چرا از زمانی که متاهل شدم، سفر تنهایی نرفتم؟ اصلا من زمانی که بچه اولم همسن برادرزاده‌ام بود چیکار می‌کردم؟ داشتم درس می‌خوندم و سرِ بچه دوم باردار بودم :(
***
دیروز به یک ناامیدی خاصی رسیدم. حس کردم این همه دویدن برای چی؟ آخرش هم که نمی‌رسم! بعدشم که همسر اومد خونه از صحنه‌های غروب آفتاب کنار دریای جنوب و سفرهاش به سیستان بلوچستان و مخصوصا چابهار گفت. بعد من اوجِ تفریحاتم شده گوش دادن به قطعه‌های منتخب از همایون در این هوای آلوده تهران. البته خدا رو شکر خیلی زود تموم شد و تصمیم گرفتم که با ذهن‌آگاهی هر روز صبح، به خودم یه سری چیزها رو یادآوری کنم.
***
امروز صبح، چشمام رو که نیمه باز کردم و ساعت رو چک کردم، تصمیم گرفتم تا بدنم لود بشه، همینطوری در خواب و بیداری، ذهن‌آگاهی انجام بدم.
نتیجه افتضاح بود. فقط برنامه‌های امروز رو مرور کردم. الانم دوباره سردرد شدم :(
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۳ دی ۰۳ ، ۱۱:۴۸
نـــرگــــس

کار نیکو کردن از پر کردن است یا هر کس گفت وبلاگ‌نویسی در این عصرِ رسانه‌های جدید و اینستاگرام و ... به درد نمیخوره، با پشتِ دست محکم بزنید تو دهنش :) (چقدر خشن!)

قطعا اگر شما هم ثمره‌ی هشت سال نوشتن در وبلاگ به صورت مستمر و آهسته و پیوسته در قلم خودتون میدیدید و در مورد وبلاگ چرند می‌شنیدید، شاید همین‌قدر عصبانی و خشن می‌شدید :)


وای... یه نامه نوشتم... هلو برو تو گلو! یعنی دلم قنج میره از خوندنش و نمی‌دونم تا الان چند بار خوندمش یا چندبار ویرایشش کردم. نامه رو برای یک عزیزی نوشتم که نمی‌خوام نامش فاش بشه. نمیدونم اصلا انقدری که خودم به نامه‌ام دارم ذوق می‌کنم، ایشون ذوق می‌کنه!؟ در استحکام متنِ نامه بگم که جملاتش کوتاه هستند و برای هر جمله کلی فکر کردم. انگار که یک دنیا حرف پشت هر جمله باشه. تازه لغت تکراری هم جز در تخاطب و آوردن اسم فرد، توی نامه‌ام وجود نداره :') 

در فوائد نوشتن همین بس که الان یه جشنواره‌طور گذاشته مدرسه فاطمه‌زهرا و زینب به نامِ جشنواره مادران قاسم‌پرور. به مناسبت ایام شهادت سردار دلها. 

برای کلاسِ پیش‌دبستانی، یک لیست صفت پسندیده و خوب به ما دادند و گفتند هر مامان، یک ویژگی رو انتخاب کنه و بگه که چطور این صفت رو در نقش مادریِ خودش و در فضای تربیتی به منصه ظهور می‌رسونه. (البته اونا اینطور نگفتند و خیلی عجیب و غریب توضیح دادند! من خودم در یک جمله براتون شرح دادم.)

برای کلاس سومی‌ها، بهمون گفتند در مورد صفت شجاعت همه‌ی مامان‌ها چند جمله‌ای بنویسند و انگاری خطاب به دخترمون باید می‌بود.

حالا ببینید من چی نوشتم!

برای کلاس پیش‌دبستانی: 

حاج قاسم، سردار بود، فرمانده کل سپاه قدس بود اما انقدر فروتن و متواضع بود که هیچ وقت خودش رو فرمانده معرفی نمی‌کرد. وصیت کرد که روی سنگ مزارش بنویسند: سرباز قاسم سلیمانی.

منم سعی می‌کنم مثل حاج قاسم با عناوین دکتر و مهندس و ... خودم رو معرفی نکنم.

مهم‌تر از هر عنوانی، من برای همیشه مامانِ زینب و فاطمه زهرا و لیلا هستم.

برای کلاس سوم:

فاطمه‌زهرای عزیزم، شجاعت یعنی هر زمان مطمئن بودی خداوند کاری رو دوست داره، دلت رو بزنی به دریای طوفان‌ها. نترسی حتی اگر دنیا با تو سرِ جنگ داشت!

مثل حاج قاسم که از نوجوانی برای انقلاب تلاش و مجاهدت کرد و گفت: از چیزی نمی‌ترسیدم!

شجاعت یعنی از مرگ نترسیدن. یعنی مثل حاج قاسم بگی: خداوندا، عاشقِ دیدارتم.

۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۵
نـــرگــــس

ولی اصلا معلوم نیست بتونم جمله بالا رو بگم.

۶ روز پیش؛ مصطفی و دوستانش تصادف بدی کردند و مصطفی از همه بیشتر آسیب دید. گردنش و قفسه سینه‌اش ضرب دیدند و خدا خیلی رحم کرد که جدی‌تر از این نبود.

دلم نمی‌خواد بهش فکر کنم... به اینکه ممکن بود الان دیگه پیش ما نبود و تمام زندگی، برای تک تک اعضای خانواده‌مون و پدر و مادرهامون زیر و رو بشه.

مرگ همینقدر جدی و نزدیک هست...

خدا خیلی رحم کرد. یکی از اقوامِ من، با تصادفی در همین مقیاس، یکی از پاهاش رو از دست داد.

برای مصطفی هم قطع نخاع شدن یا آسیب‌های جدی ستون فقرات دور نبود. اما خداوند نخواست که بلایی سرش بیاد. به ما رحم کرد. به من، به دخترها... و مخصوصا من.

من دیگه چیزی نمونده به اتمام سی سالگیم...

حالا احساس می‌کنم سی سالگی برام یک درک پخته‌تری از زندگی رو داره به هدیه میاره. درک عمیق‌تری از رنج، از محبت، از فداکاری...

دیشب داشتم فکر می‌کردم که در زندگی مشترکمون، بعید می‌دونم بتونم بعضی چیزها رو تغییر بدم و قطعا این مساله رنجم میده. مخصوصا وقتی علت اون رنج، یک انسان باشه. مخصوصا وقتی اون انسان رو دوست داشته باشی. 

قطعا طاقت آوردن سخت‌تر میشه وقتی علت رنج ما آدم‌هایی عاقل و بالغ هستند که دوستشون داریم و می‌دونیم اگر اون‌ها رفتارشون رو تغییر بدن، ما شادتر و آرام‌تر خواهیم بود.

من دوست ندارم آدم‌های زندگیم رو بسپرم به خدا. دلم براشون میسوزه. میدونم اگر سکوت کنم، اونا ممکنه تاوان بدن و دوباره غصه‌شون رو می‌خورم. هرچند الان بیشتر از ۵ سال پیش معتقدم که همون‌قدر که به من در زندگی فشار میاد، به همسرم هم فشار میاد...

دیشب وسط روضه فکر کردم، زندگیم رو نمی‌تونم بسپرم دست همسرم. ولی می‌تونم زندگیم رو بسپرم به ولی الله. وقتی کارم دست او باشه، خیالم راحته. چون اگر دیدم کسی داره توی زندگیم خراب‌کاری می‌کنه، میگم یکی دیگه سرپرست کار منه و همه‌ی حساب‌ها رو قراره خودش صاف کنه.

ما (منظورم افرادی که توی فضای دین دارن فعالیت می‌کنند) اصلا روی این چیزا کار نکردیم. 

ببینیم یک فلسطین با یک "حسبنا الله" چطور ایستادگی کرده. ما هم حسبنا الله داریم و هم اولیاءاللهی داریم که اگر "ادرکنی" و "اغثنی" بگیم، ما رو درمی‌یابند.

و من فکر می‌کنم ایران با قدرتِ مضاعف اینقدر مقتدر هست. واِلّا؛ فلا.


یه چیزی هم بگم: احساس بدجنس بودن می‌کنم، اینکه کادو نخریدن همسرم برای روز زن رو ربط دادم به تصادفش. واسه همین دلم می‌خواد خداوند بهم نشون میداد اگر اتفاقات یکی دو شب قبل از سفرش نیافتاده بود، اگر برام کادو خریده بود، اون‌وقت چه اتفاقی می‌افتاد :/
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳ ۱۲ دی ۰۳ ، ۱۰:۵۱
نـــرگــــس

مگه دیدار حضرت آقا با بانوان برای من تموم میشه؟
نههههه...
آخه مگه ماجراهاش تموم میشه؟
امروز دو تا از دوستام رو دیدم و گفتند ما رفتیم دیدار.
بغض گلوم رو فشار داد!
آخه چرا؟
هم شوهرم، هم دوست شوهرم، کارت پخش کرده بودند. دوستان خودمم هر کدوم از واسطه‌های متفاوتی کارت گرفته بودند. خب چرا من یادتون نمیام؟ زاااار بزنم کمه...


از دست شوهرم از همه بیشتر ناراحت و عصبانی‌ام. صبحِ فردای دیدار میگه: خوش به حالِ رضا!
حالا رضا کیه و چرا خوش به حالشه؟ رضا یکی از دوستان شوهرمه. خوش به حالشه چون خانمش آشپزه و کانال آشپزی داره و هر روز صبحانه‌های رنگ و وارنگ برای رضا درست می‌کنه!
و از قضا، اون روز همسر بعد از نود و بوقی مونده بود خونه و خودش بساط صبحانه ردیف کرده بود، حالا میگه خوش به حالِ رضا!!!
بعدشم، یک دقیقه قبل از خروج از خونه میگه: از دستت ناراحتم! دیر از رخت‌خواب پاشدی!
من اصلا به خاطر این حرفاش ناراحت نشدم و حتی استرس گرفتم که: ای وااای! شوهرم از دستم ناراحته!
و در طول روز چند بار زنگ زدم بهش تا عذرخواهی کنم. هرچند مشخص شد که اون حرفش خیلی جدی نبوده و بالعکس حتی کمی سرسری.
اما شب که خونه مامانم اینا مهمون داشتند و ما هم بودیم، دیدم تلویزیون داره تو برنامه‌ی قرارگاه شبکه افق همکارهای همسرجان رو نشون میده؛ وقتی با ذوق بهش میگم؛ هیچی نمیگه. بعد که فاطمه رایگانی (یکی از سخنرانان دیدار) رو نشون میده که اومده تو برنامه، همسر میگه: خودم زنگ زدم بهش برای امشب هماهنگش کردم.
بعد در میان تعجب‌های من میگه: من و فلانی جزو تحریریه برنامه‌ایم.
بعد ادامه میده: اصلا فاطمه رایگانی رو میشناسی؟
تو دلم میگم: پَ نَ پَ.
_فاطمه رایگانی دکترای فلسفه داره.
_ میدونم.
_ میشناسیش دیگه؟ میدونی که خیلی خفنه.
_ آره سخنرانیش رو شنیدم.
_ خیلی خفن بود.
_ مثل من!
_ غولیه برای خودش. این متن سخنرانی رو هم نشستند با رضا ف و میم ت با هم نوشتند.
_ داشتی میگفتی! خیلی خفنه :)
_عه! نگاه کن! خانم عین خودمون الان با تماس تلفنی داره صحبت می‌کنه...


شاید ماجرای صبح، خیلی مهم نبود ولی وقتی گذاشتمش کنار این مدل صحبت کردنش، دیگه قابل بخشش نبود. مهمون‌ها که رفتند یه دعوای کوچولو با همسر کردم که صبح میگی خوش به حالِ رضا، شب میگی فاطمه رایگانیِ خفن!
برگشتیم خونه‌مون و درِ خونه رو که باز کردیم، با همون بهشت کوچولو مواجه شدیم که خیلی دوستش داریم. همون جایی که من عصر اون روز مرتبش کرده بودم، جارو کشیده بودم، آشغال‌ها رو ازش بیرون برده بودم و همه‌جاش رو دسته گل کرده بودم. 😭

حالا هی عذرخواهی کن؛ قربون صدقه برو، بگو دوستت دارم و تو خفن‌ترینی. واقعا دیگه فایده نداره...
"میدونید، اون دوستت دارمی که یه زن از همسرش میشنوه؛ وقتی از قلبش بیرون نمیره که ازش نخواد توی خونه یک مادرِ کدبانوی ۲۴ ساعته با چند تا بچه قد و نیم قد باشه و همزمان! دقیقا همزمان، در عرصه‌ی عمومی یک کنشگرِ فعالِ درجه یک یا یک زنِ دارای استقلال مالی."
حالا هرچقدرم که روز زن و زن مادر رو بهم تبریک بگن، حالم خوب نیست. از این روز و تبریک‌هاش بدم میاد. من فقط میلاد حضرت زهرا رو تبریک میگم.
هر چقدر هم که توی خونه کار کنم و غذاهام خوشمزه باشه، هر چقدر هم که کارهای خونه‌ام مرتب و راست و ریس باشه، لباس‌ها همه شسته شده و تا شده؛ اتاق بچه‌ها مرتب، آشپزخونه تر تمیز باشه، من بازم حالم خوب نیست. میرم دانشگاه هم حالم خوب نیست. کتاب می‌خونم هم حالم خوب نیست.
نه اینکه تقصیر مصطفی باشه.
نهههه.
این حکایت جامعه ماست. زن رو نمی‌فهمه!
خانواده یه جور. فامیل یه جور. عرصه عمومی یه جور.
از یکی از آقایونِ حزب‌اللهی فامیل‌مون شنیدم، تو رویِ خودم با خنده گفت: حضرت آقا زن‌ها رو پررو می‌کنه با این کارها.

واقعا باورم نمیشد! هی بهش میگفتم: داری شوخی می‌کنی دیگه!؟
یکی از دخترای هم‌دانشکده‌ایم میگفت، همین رو از استادشون شنیده. اینکه جمهوری اسلامی زن‌ها رو پررو کرده.
و خودمم بی‌مهری از اساتید زیاد دیدم. مخصوصا دونفرشون که بهتره به خدا واگذارشون کنم چون اشکم رو سرِ بی‌شعوری‌شون درآوردند.
ولی واقعا ناامید نیستم. هروقت مُردم ناامید میشم.
امیدوارم چون همین‌که به درک جدید می‌رسم، یعنی جای امیدواری هست. و انقدر میگم و میگم تا برای بقیه هم راه باز بشه.


هدیه روز مادر برای مادرشوهرم یه روسری و کیفِ سِتِ سبز رنگ و گل و شیرینی خریدیم و برای مادرم؛ یک بلوزِ بافتِ زرد رنگ. گل و یه بسته شیرینی کوچولو هم شبِ قبلش خریده بودیم. 
من هم دو تا جا کلیدی نمدیِ کاردستی از هر کدوم از دخترام، و "هیچی" از همسرِ عزیزم هدیه گرفتم :)
۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۰۳ ، ۱۵:۰۰
نـــرگــــس

دیروز صبح، ساعت ۸ چشمام‌ رو به زور باز کردم و با گوشی موبایل وارد محیط آموزش مجازی دانشگاه شدم و کلاس رو باز کردم. ساعت ۸ و ۱۷ دقیقه استادمون شروع به صحبت کرد و گفت: خب! امروز خانم فلانی قرار بود ارائه بدن.

توی دلم گفتم: استاد لااقل دیشب که پیام دادم فردا ارائه بدم یا نه، جوابم رو میدادی!

ولی به جای این حرفا، میکروفنم رو فعال کردم و گفتم که اجازه بدید لب‌تاپم رو بیارم.

ارائه‌ام ساعت ۹ و ۴۵ دقیقه تموم شد. برق‌ها هم حدود دو ساعتی بود که قطع شده بود و دمای خونه پایین اومده بود. لیلا و زینب اواخر ارائه‌ام بیدار شده بودند و گرسنه بودند. خودمم بدتر از اونا دلم ضعف می‌رفت. پریدم تو آشپزخونه و صبحانه خوردیم. یک ربع بعد راس ساعت ۱۰ برق اومد و چای‌ساز رو روشن کردم و چای گذاشتم.

ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه استادِ کلاس ساعت ۱۰ فرمودند که مشارکت کنید. منم یه ربع، بیست دقیقه‌ای ارائه دادم و لا به لاش چای‌نبات رو از گلو می‌دادم پایین. فاطمه‌زهرا هم کلاس آنلاین داشت اما چون فایل‌های تصویر و فیلم نه داخل شاد و نه ایتا، صبح تا ظهرها باز نمیشه، روز قبل بهش گفتم نمی‌خواد دیگه کلاس آنلاین شرکت کنی. بعد از ظهر فیلم‌ها رو ببین. به مدرسه‌شون هم گفتم البته. چون بچه واقعا عصبی و نگران و ناراحت میشد توی اون وضعیت.

داشتم ارائه می‌دادم که لیلا خانم شماره دو داشتند و با عصبانیت بنده رو به دستشویی فرا می‌خوندند. دیگه از استاد عذر‌خواهی کردم و وقتی برگشتم و دیدم دو تا همکلاسی آقای بنده اصلا در ارائه مشارکت نمی‌کنند، واقعا از دستشون شاکی شدم. منتهی دلم برای استاد و گلوش می‌سوخت که چون خیلی سخت‌گیره و خط به خط کتاب رو روخوانی می‌کنه، بازم خیلی دلم نسوخت. 😐

خلاصه ساعت یازده و نیم کلاس تموم شد. رخت‌خواب‌ها رو جمع کردم. نماز خوندم و جمع و جور کردن‌های همیشگی و بعد شروع کردم به درست کردن ناهار.

غذا رو به اندازه ناهار و شام خودمون گذاشتم که دیگه برای شام نخوام آشپزی کنم. غذامون هم یه پلوی مخلوط بود که جاری‌ام توی اینستاگرامش بهم نشون داد: پیازداغ، کوفته قلقلی کوچولو و کشمش و گردو و زرشک، لای برنج.

گردوها رو فاطمه‌زهرا شکست. برنج رو خیس کردم و رفتم پیاز خریدم و مشغول شدم.

بعد از ناهار، سریع ظرف‌ها رو شروع کردم به شستن. اون‌روز همسر گفته بود که تا ساعت ده و نیم شب نمیاد خونه. منم بدجوری دلم هوس بهشت‌زهرا و مزار شهدا کرده بود اما هوا سرد و بوران بود. یهو به ذهنم اومد زنگ بزنم به نسیم بگم بیاد تا دورِ هم باشیم. با خودم گفتم بینِ معاشرت با نسیم و بازیِ بچه‌ها، پاچه‌های شلوارهای همسر رو هم پس‌دوزی می‌کنم. 

خلاصه زنگ زدم به نسیم. خیلی دلش نبود بیاد چون فرداش باید می‌رفت قم و دو تا بله‌برون دعوت بود و باید کارهای مربوطه رو انجام می‌داد. آخرش با اصرارهای من گفت که ۶ عصر میاد.

منم گفتم تا نسیم میاد؛ پاچه‌های شلوار همسر رو بدوزم که دیدم نسیم پیام داد ما الان داریم میاییم! 🤭

به بچه‌ها گفتم سریع خونه رو مرتب کنید مهمون‌ها دارن میان. خودمم شروع کردم به لکه‌گیری ردِ خودکارها روی مبل‌ها و مدام غر می‌زدم به بچه‌ها تا یاد بگیرند حواسشون رو جمع کنند.

بعدش گفتم خب خودم چه کنم، تو این زمانِ کوتاه که بهره‌وری‌ام بالا بره، ماشین لباس‌شویی رو روشن کردم و گفتم یه نازخاتون هم درست کنم که بادمجون‌های توی یخچال خراب نشن...

خلاصه شروع کردم به کباب اونا که نسیم رسید با سه تا بچه‌های گلش.

چقدرم خونه بو دود گرفته بود! عود گیاهی زدیم سمش بره.

دیگه چای رو گذاشتم و برای بچه‌ها شیرموز درست کردم و دادیم بهشون.

نشستیم چای بخوریم، من تو همون حال داشتم پوست بادمجونها رو می‌گرفتم 🥴🤢 و در خصوص این سخنرانی می‌کردم که چطور میشه در این لحظات حال به هم‌زن یک ویدئو بگیری و بذاری اینستا و با افاضات قلمبه سلمبه؛ سریع بری توی اکسپلور اینستا و فالوور جذب کنی.

خلاصه نازخاتون به سرانجام قابل قبولی رسید و می‌خواستیم یه ذره استراحت مادرانه کنیم که شوهرم پیام داد من دارم میام و یک ساعت دیگه میرسم. 😳

سریع یه لیست خرید طولانی نوشتم و فرستادم براش که دسر و سالاد با بچه‌ها درست کنیم. به نسیم می‌گفتم من اصلا عادت ندارم قبل از رسیدن مصطفی بفرستمش خرید. الان خیلی دلم براش می‌سوزه. ولی فقط دوست دارم ببینم امشب بهونه‌اش برای بیرون رفتن از خونه، زمانِ خوابوندنِ بچه‌ها چیه؟ 🧐

این وسط من نخود آبِ پخته توی یخچال داشتم، با دو پیمانه برنج، اونم کردم نخود پلو. یه مقدار نخود از قبل خیس خورده داشتم که گذاشته بودم بپزه برای سالاد.

تقریبا ۹۰ درصد زمان من توی آشپزخونه گذشت. بینش یه نماز زدم به کمرم و به درس‌های فاطمه‌زهرا رسیدگی کردم و جمع و جور و مرتب کردیم و اسباب‌بازی و خمیربازی جمع کردم و تیکه‌های کتاب داستانِ پازلی‌ای که همسرجان با بی‌فکریِ تمام برای بچه‌ها خریده بود رو جمع کردم و الی ماشاءالله کار مختلف و متنوع!

خلاصه آقای همسر بنده و آقای همسرِ نسیم‌ خانم هم تا با خریدها برسند دیگه ۹ شب شد.

وقتی خریدها رسید، نسیم‌ جان خیلی جنگی با همون دست‌های اگزماییش سالاد رو درست کرد. خدا خیرش بده.

من قبل از اینکه سفره رو بندازیم، سریع موادِ میانی پان اسپانیا رو آماده کردم و بعد از شام هم توی ظرف چیدمش و برای سرد شدن سریع‌تر گذاشتیمش توی فریزر. شام رو ساعت ۹ و نیم خوردیم. دسر رو حوالی یک ساعت بعد از یخچال درآوردم.

دیگه تا چای و دسر بخوریم و مهمون‌هامون برن، یازده و نیم گذشت.

دیشب هر سه تا بچه‌هام برای اولین بار بدونِ حضور خودم تو اتاقشون تو رخت‌خواب غش کردند😇💪

حالا یه ذره برگردم عقب... دقیقا موقعِ خوردنِ دسر، وقتی گوشی‌ام رو دستم گرفتم، از کانالِ ننه ابراهیم فهمیدم که فردا دیدارِ آقاست با اقشارِ بانوان. لحظاتی پرت شدم در خاطراتِ دیدار دانشجویی امسالم و آه از نهادم بلند شد.

پذیرایی از مهمون‌ها مجال فکر کردن بهم نداد. وقتی اون‌ها رفتند، شروع کردم به جمع و جور کردن و منتقل کردن ظرف‌های خشک شده به کابینت. یه سری ظرف رو گذاشتم در ماشین ظرف‌شویی. باقی‌مونده مواد پان اسپانیایی رو درست کردم و گذاشتم یخچال. لباس‌ها رو در له‌ترین حالت ممکن پهن کردم. کمرم از ساعت ۸ و نیم شدید درد می‌کرد. بعد از همه این کارها ساعت شد ۱۲ و نیم که رفتم در رخت‌خواب.

یه ذره هم تو رخت خواب اشک ریختم و فکر کردم. شاید بهره‌وری اون روزِ من در بالاترین حد خودش بود. شاید اون روزِ ما، پر از تجربه‌های غنیِ مادر و کودکی، مادرانگیِ دو مامانِ تقریبا هم‌فاز و هم‌مسیر و هم‌فکر بود، پر از تعامل‌های تک تک بچه‌های ما با همدیگه، با یک همسن و سال شبیه خودشون بود... 

اما اون شب، به چی فکر کردم؟ به اینکه چرا هنوز هیچ محصولِ قابلِ ارائه‌ای ندارم. دیدارِ با آقا و صحبت کردن پیش ایشون مهم نیست، گرچه شاید یک نشانه است اما اگر یک روز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بیان، این روزهای من، این کارهای من، از نظر ایشون با اهمیت هست؟ آیا ایشون راضی هستند؟ 😔

وقتی برای نماز صبح بیدار شدم؛ ظرف‌های خشک رو هم جمع کردم. چند تا ظرف هم توی سینک بود، اونا رو هم شستم. دو سه روز بود که انقدر با دست‌هام ظرف شسته بودم و گاز پاک کرده بودم؛ پوست دستم نازک و خشک شده بود. بعد از نماز انقدر خسته بودم که تا یازده و نیم خوابیدم. خدا رو شکر کمردردم خوب شد.

بعد از صبحانهِ ظهرانه‌ای، لباس‌ها رو جمع کردم و حین کار، فیلم‌های منتشر شده از دیدار رو می‌دیدم. مخصوصا صحبت‌های خانم عاج و ننه که زود منتشر شد. دوباره در فکرهای خودم غوطه خوردم... کاش رهبر هم به من یک نگاهِ تایید کننده می‌کرد. کاش در دلش دعایم می‌کرد...

چند روزی هم بود که در برزخِ کارهای خودم بودم. انقدر فکر می‌کردم که می‌تونستم همزمان ۴ ساعت روی پا و ایستاده کار کنم. شک کرده بودم به پروژه‌ای که کم کم داشتم برای خودم تعریف می‌کردمش... 😞

نشستم پاچه‌های شلوار همسر رو پس دوزی کنم. نمیدونم دیسک گردنم هست یا گرفتگی عضلانی؛ هرچی بود درد شروع شد و من به سختی مدیریتش کردم تا کار تموم بشه. شاید دو ساعت وقتم رو گرفت چون پس‌دوزی خیلی کار دقیقی هست. اگه میدادم به خیاط یک دقیقه‌ای تمام بود، نمی‌دونم چرا از اول عقل نکردم. 😤

بعد از ناهار سعی کردم بیشتر استراحت کنم. یک ساعتی هم در محضر قرآن بودم ریا نشه. امروز از اون روزها بود که هم خیلی وقتم در مجازی هدر رفت و هم پادرمیونی دعواهای بچه‌ها ازم انرژی گرفت. 😩

خلاصه بلاخره همسر اومد. ولی چند دقیقه بعد خوابش برد. حالا من تازه چای دم کرده بودم! 😐

گوشی موبایلم رو که هر از چند گاهی به سختی از بچه‌ها می‌گرفتم باز کردم و دیدم ننه ابراهیم این مطلب رو نوشته: 

امروز بعد از دیدار، ما  سخنران ها رو بردن تو راهروی پشتی. آقا به محض اینکه ما رو دیدن، پرسیدن: اون خانمی که دو تا بچه داشتن کی بودن؟

خانم ها گفتن: اینجا همه دو تا بچه دارن. ( دیگه من به روی خودم نیاوردم یه بچه دارم🥸)

آقا گفتن: شما خانم های خوش فکر باید فرزندان بیشتری بیارید. چون اون فرزندان با فکر شما تربیت میشن.

به ادامه مطلب کاری ندارم. من در همین نقطه ایستادم و به خودم نگاه کردم. نه! من نایستادم که غمگین باشم.‌ در حرکتم.

من لله هستم و الیه راجعون هستم...

اگر دیدار آقا و خشنودیِ ایشون هدفِ نهایی بود، غمگین شدنم معنا داشت.

اما همه‌ی این‌ تلاش‌ها برای رضایت نائب امام به خاطر شاد کردن خودِ امام هست.

و رضایت امام هم به خاطر رضایت و خشنودیِ خداست.

هر لحظه‌ی زندگیِ من می‌تونه معنای عبودیت بده. حتی اگر یک زنِ خانه‌دار تمام وقت باشم. اگر اون‌طور بودم هم از کسب علم دست نمی‌کشیدم. ولی اگر در اون موقعیت کسی من رو در جایگاه و عنوانی دعوت و تکریم نمی‌کرد؛ باز هم شاد بودم که ظرفِ تحقق ایاک نعبد و ایاک نستعین می‌خوام بشوم.

من این روزها بیشتر به تربیتِ فرزندی که انحصاری در دستانِ خودم هست فکر می‌کنم. به ظرافت‌هایی که بین توبیخ و تحسین رعایت می‌کنم. به نوازش و طرد کردن در جایگاه خودشون دقت می‌کنم. و کمتر مردی متوجه اهمیت این ظرافت‌ها میشه.

و به کلامِ مادرانه خودم فکر می‌کنم که چقدر معجزه می‌کنه...

ساعت ۹ شب گذشته بود. مصطفی بیدار شد و من یه برنج کته گذاشتم و خورش قرمه‌سبزی‌ام رو از فریزر در آوردم و یکی دو تا اصلاحِ کوچیک اعمال کردم تا خوشمزه‌تر بشه. 

و مصطفی شگفت‌زده شد. فاطمه‌زهرا هم مدام می‌خواست راز آشپزی من رو به پدرش لو بده. منم بهش درس رازداری دادم. امیدوارم خوب یادش بگیره.

خودم هم لذت بردم. از همین سادگی و پیچیدگی زن بودن.

آخر شب، مشروحِ بیانات رو خوندم... و حظ بردم. سایه‌ات مستدام؛ نائب الامام! 


ساعت به وقت حاج قاسم...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۰۳ ، ۰۱:۲۰
نـــرگــــس

شام روز سوم روضه، وقتی دانه به دانه مهمان‌هایم رفتند، باز دلمان روضه می‌خواست. پس دوباره جفت و جور کردیم و یک جای دیگر رفتیم.

وقتی برگشتیم خانه، وسایل اندکی هنوز سر جای خودشان برنگشته بودند. بچه‌ها خوابیدند. برعکس همیشه که تند تند شروع به جابه‌جایی وسایل می‌کنم، این بار عجله‌ای نداشتم. لبخندی روی لبم بود. مصطفی گفت: معلومه خوشحالی.

سلول‌های بدنم آرام و خوشبخت بودند. تمام وسایل خانه خوشحال بودند. آن روز همه‌ی ظرف‌هایم برای صرفِ آشِ روضه از کابینت بیرون آمده بودند. همه‌ی قاشق‌ها. فرش خانه می‌خندید. دیوارها هم همینطور. بیرق‌ها احساس مفید بودن مضاعفی می‌کردند. مبل و صندلی‌ها متبرک شده بودند.

لبخند نرمی روی صورت من بود و نمی‌رفت. نشستم روی یک مبل. به جمع مهمان‌هایم فکر می‌کردم. هر کدام از یک مکان متفاوت دور هم جمع شده بودند با یک هدف واحد. یکی دوستِ دانشگاهی‌ام بود. دیگری دوست دوران طلبگی در حوزه علمیه. یکی دوستِ باشگاهِ ورزشم. یکی مادرِ دوستِ دخترم در مدرسه، آن دو نفرِ دیگر، دوستِ مادرم در کلاس تفسیر و دخترش که همسن و سال من است. جمعی از اقوامِ مادری، جمعی از اقوامِ پدری، جمعی از اقوامِ همسرم. همینقدر متفاوت و دلنشین. 

سلول‌های مغزم از من تشکر می‌کردند که بین آدم‌های جورچین زندگی‌ام، ارتباطی زیبا ساخته‌ام. حالا قطعه‌ها کنار هم معنایی نو پیدا کرده بودند.

جمعی از مهمانان را روز قبل دیده بودم، چند نفری را چند هفته یا چند ماهی میشد که ندیده بودم. یکی‌شان را هم سال‌ها میشد ندیده بودم. دلم می‌خواست توی صورت آن دوستِ قدیمی‌ام دقیق بشوم تا چهره‌اش در خاطرم بماند. تا مهرِ این روزی که زیر سایه اهل بیت علیهم السلام گرد آمده بودیم، حسابی توی دلم جای خودش را پیدا کند.

به این فکر می‌کردم که در این سه روز چقدر مهربان‌تر شدم. انگار محبت و ادبِ اصحاب کساء و توفیقِ خادمیِ مجلس روضه‌شان، گِل من را نرم کرد و شکلم را دلچسب‌تر کرد. یاد گرفتم با مهمان‌هایم با ادب‌تر باشم. قلبم را پر کنم از محبت و بپاشم روی سرشان. چرا؟ چون همان‌هایی را دوست دارند که من دوست دارم.

روضه این سه روز برای من اتفاقی بزرگ بود. رویدادی که می‌توانم در موردش یک کتاب بنویسم.

چطور شفا پیدا کنیم؟ در همین روزهایی که زندگی کسالت‌آور و دویِ سرعت به سمت دروازهِ پول و ثروت و شهرت و موقعیت، دمار از روزگارمان درآورده.

چطور محاسباتِ اعصاب خردکنِ اقتصادی را کنار بگذاریم و برای کسانی که برکت زمین و زمان از آنهاست، از دل و جان خرج کنیم.

چطور با آدم‌ها، بی‌گزند معاشرت کنیم؟

چطور در اضطراب‌های کمرشکن، آرامش و تمدد اعصاب را تجربه کنیم؟

من فهمیدم در این سه روز، آنقدر که روضه گرفتن انسان را آرام و خوشبخت می‌کند، روضه رفتن نمی‌کند.

یک‌جوری باید خودمان را بچسبانیم به آن بالایی‌ها. یک‌جوری هم باید اذن روضه را ازشان گرفت.

هرچقدر هم که دلت روضه گرفتن بخواهد، ممکن است نشود.

باید بروی زیارت، یک گوشه بشینی در حرم و زار بزنی که بهت اجازه بدهند.

بعد باز هم قدم کوچک برداری تا لایق قدم بعدی بشوی.

فاطمیه اول، در خانه کمی شله زرد پختم. خوب هم نشد اما یک کاسه کوچکش را دادم همسایه پایینی.

بعد در مخیله‌ام نمی‌گنجید فاطمیه دوم، سه روز روضه بگیرم. ولی اینچنین شد.

من مطمئنم کاری نکردم. هر کاری کردم هم برای خودم بود. یعنی اهل‌بیت خودشان می‌دانند ما چقدر کارمان خلوص داشته یا نه. من خودم هم نمی‌دانم. چون آنقدر عوضش را به آدم می‌دهند که کافی باشد. که بگویی راضی‌ام.

حاج‌آقای مجلس‌مان، روز اول در منبرش گفت: در روایت است که اگر مردم می‌دانستند در روضه‌ی فاطمه زهرا (س) چیست، آن را با سلطنت عالم عوض نمی‌کردند.

سلطنت عالم چیست؟ روضه حضرت زهرا (س) چیست؟

من هیچ‌کدام را نمی‌فهمم. منی که برای در ملکیتِ اعتباری گرفتنِ صد متر از ساختمان‌های فکستنی در این شهرِ شلوغ و آلوده، شب و روز در حال دویدن هستم، سلطنتِ عالم را چطور می‌توانم درک کنم؟

برای من، روضه گرفتن مثل شفا گرفتن بود. انگار دلم را از یک صندوقچه‌ی تنگِ پر از گرد و خاک بیرون کشیدم. بعد کسی روی دلم را نوازش کرد.

اهل‌بیت چقدر ما را دوست دارند؟ من که می‌گویم، همانقدر که بی‌نهایت را نمی‌توانیم بفهمیم، عشق آن‌ها را هم نمی‌توانیم بفهمیم. 

چرا؟ چون حالِ این دل خراب است. دلمان کوچک است و زنگار گرفته. در کنجِ خرابه‌ی دنیا در صندوقچه‌ی پر از گرد و خاک.

من دلم برای اولین بار، یک جور خاصی روشن شد.

نه اینکه این اولین روضه ی توی خانه ام باشد. نه! اما اولین بار بود که دعوت روضه‌مان فقط برای جمع خاصی از دوستانم نبود. و اولین‌بار بود که روضه زنانه گرفته بودم. و اولین‌بار بود که خیلی جدی می‌خواستم برای روضه گرفتن زحمت بکشم.

لذت‌بخش بود. به اندازه‌ای که خیالش هم حالم را خوب می‌کند. روضه گرفتن انگار به زندگی آدم معنا می‌دهد...

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۰۳ ، ۰۲:۰۴
نـــرگــــس