صالحه


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۷ سال
همسر ۹ ساله
مادر × ۳
دانشجوی ارشد

نویسندگان

😂😂😂
یعنی من چی گفتم! 😂
من گفتم اینستکس! 🤣 یعنی جا داره تا آخر عمر این سوتی یادم بیاد و بخندم.
نمایشگاه اینوتکس رفتیم. 🙂

و 

اونجا ایده‌ی استارتاپم به ذهنم اومد.😌
بعله‌. استارتاپَممممم (میم‌ش رو مثل ابوذر روحی بکشید🤢🤣)
فعلا توضیح بیشتری نمیدم چون پروژه بلند مدتم محسوب میشه و خیلی برام مهمه.😎


هفته قبل ایمیل دادم به "استادِ جان" (دیگه به این استادم از این به بعد میگم استادِ جان) جواب ندادند تا دیشب که بهم تلفن زدند اما گوشی پیشم نبود و متوجه نشدم. امروز پیام دادم و ایشون بهم زنگ زدند تا در مورد پایان‌نامه‌م صحبت کنند.
بیان مساله‌ای که فرستادم که خیلی خوب نبود ولی موضوع جالبی هست و حدسم اینه که استاد هم خوششون اومده اما در عین حال روش ورود به مطلب خیلی مهمه و استاد راهنما کی باشه خیلی مهمه و کار ممکنه با یک استاد یه چیز دربیاد با یک استاد دیگه چیز دیگری‌‌...

مکالمه با استادِ جان اصلا شبیه صحبت با بقیه اساتید نیست. استادِ جان آنچه نادیدنی‌است، آن بیند. کافیه یک جمله بگی و استاد زیر و بمِ شخصیت و نیت و ... تو رو بشناسند. در عین جدیت، پدرانه معلمی می‌کنند. دروغه اگر بگم عاشق‌شون نشدم.
استادِ جان می‌خواستند ارزیابی کنند که من چقدر مطمئنم از بابت انتخاب ایشون. و مطمئن بشن که پایان‌نامه‌م برام مهمه و بنا دارم کار رو جدی بگیرم.
آخه استادِ جان، استادِ سخت‌گیری هستند.😌

و عجیب مهرِ استادِ جان و خانم دکتر (که قراره استاد مشاورم باشند) به دلم افتاده‌... میدونم که قراره کلی یاد بگیرم و چه بسا بهترین روزهای عمرم رو بگذرونم.🥰

۰ نظر ۲۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۳:۵۷
صالحه

+ همسر میگه تو خیلی به ایده‌آل نزدیکی...
چه خوشبختم من!
+ امروز احساس کردم چقدر دخترا دارن زود بزرگ میشن. هر کدوم یه جور.
+ امروز یه مامان جالبی بودم برای خودم. ظرف یک ساعت برای دخترا برنج و خورش گوشت و گوجه با سالاد شیرازی درست کردم و برای شام هم سالاد سیب‌زمینی و مرغ با شوید و پیازچه. بعد از ظهر سیمِ آنتن رو کشیدم بیرون تا تلویزیون صداش درنیاد من استراحت کنم. عصری ورزش کردم و همین... بچه‌ها خودشون با خودشون مشغول بودند یا خونه همسایه بودند :/
+ سر جلسه اخلاق همش داشتم به رابطه‌م با رضا فکر می‌کردم.
+ امشب بعد از کلاس اخلاق حاج آقا به همسر گفتم دلیل ناراحتی امروزم رو. یه طوری ازم پرسید چرا ناراحت شدی که از خودم خجالت کشیدم. چرا باید ناراحت باشم وقتی میشه آیه ومن یتق الله خوند؟ چرا باید ناراحت باشم وقتی میشه گفت حسبی‌الله؟ به خودم حق میدم ولی. باید یه نفر بشنوه حرفام رو و اون یه نفر همسره‌...
ای‌کاش می‌شد می‌رفتم یه جای دور. یه جایی دور از این دغدغه‌های پست. برم تو دنیای کتاب‌ها...
+ در همین راستا برای اینکه ناراحتی‌هام رو بشوره ببره، رفتیم دوقلوها... آبمیوه زدیم خانوادگی :)
بهش میگم چقدر خوب میدونی من چی می‌خوام. مردِ خانواده‌ی ایده‌آل... (الان داره گریه‌م میگیره)
+ فردا با همسر میریم نمایشگاه. ولی نه نمایشگاه کتاب. بلکه اینستکس... همین‌قدر خفن :) دوتایی!
+ شایدم نرفتیم :))
+ نمیدونم چرا استاد تاریخ پهلوی اینقدر با تکالیف و برنامه‌ریزی‌هاش من رو عصبی می‌کنه. واقعا چی فکر می‌کنه؟ با اون طرز نمره‌دهی! :(
+ از الان برای صفحه تشکرِ پایان‌نامه‌م یه متن آماده کردم. میدونم اون روز خیلی نزدیکه.
+ برای دادن پایان‌نامه‌م به استاد درس اندیشه سیاسی استخاره کردم. آیه لقد ارسلنا رسلنا بالبینات اومد. همون آیه‌ای که جلسات اول دوم بعد از بسم الله می‌خوند و ما کل جلسه هیچی نمی‌فهمیدیم. احتمالا استاد موضوعم رو قبول می‌کنه ولی من هیچی حالیم نمیشه :))) ولی بهتر از استخاره قبلی بود که سوره توبه اومد :))))))))
+ من نه جون دوستم، نه عاشقِ عمرِ طولانی داشتن. من فقط دوراندیشم.
تو دلم میگم اگه تو جوانی شهید شدم که خوش به حالم.
اگر نشدم لااقل "سالم" بمونم هر چندسال عمر می‌کنم.
دور اندیشیم با معاد باوریم تلاقی داره. شاید هم در موازات همدیگه‌اند.
دور اندیشم و واسه همین درس می‌خونم. دلم نمی‌خواد وقتی پا گذاشتم تو پنجاه سالگی، هیچ کس دورم نباشه دیوونه بشم. دلم می‌خواد تازه فعالیت کنم. رسالت داشته باشم. حیات روحی و روانیم رو وابسته نکرده باشم به بچه‌هام.
به همسر چرا.
اون نباشه، دلم نمی‌خواد باشم.

۱ نظر ۲۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۱:۱۱
صالحه

یکی دو ماه آخر ۱۴۰۰، یه اتفاقی افتاد که این روزها بیشتر یادش می‌افتم. شاید به خاطر فشارهای اقتصادی ناشی از اجاره خونه عقب افتاده و افزایش قیمت‌ها و هزارتا خرج ریز و درشت دیگه با سه تا بچه و وضعیت دانشجوییِ من و شغل بی‌ثباتی که همسرم داره و نداره... و یه دلیل دیگه که آخرش میگم.
خونه‌ای که ما توش هستیم، قدیمیه. یه ساختمون ۴ طبقه بدون پارکینگ با ۱۲۰ متر زیر بنا. حیاط پشتی رو که حساب کنی میشه ۲۰۰ متر و شاید بیشتر ولی حیاط برای طبقه همکف هست. ما طبقه رویِ همکفیم. این خونه داستان داره و اینکه چطور شد قسمت ما شد، مفصله. همینو بگم که وقتی می‌خواستیم بیاییم تهران، در یک لحظه ناامیدی و انقطاع از هر کس به جز خدا؛ زنگ زدند و این خونه رو معرفی کردند به ما.
این خونه ارث پدریِ یه خانواده شهیده. سادات هستند و به شرط مهمانیِ عید غدیر هرساله‌شون به ما اجاره دادند که کرونا شد.
زمستان ۱۴۰۰ ورثه مصمم شدند خونه رو بفروشند. ما هم کلی فکر کردیم چه کنیم و چه نکنیم. خونه خوبیه، کاش بخریمش. خونه پدریِ همسرم رو قراره بساز بفروشی بسازه و دو واحد بهشون بده اما در کل حتی اینکه بریم خونه پدرشوهرم بشینیم رو هم دوست ندارم. فارغ از نزدیک شدن بیش از حد به خانواده شوهر، محله‌ی پدرشوهرم رو اصلا دوست ندارم. آدم‌هاش و فرهنگش و ... و اینکه اصلا دسترسی نداره و خیلی حاشیه شهر محسوب میشه.
اما خونه پدریِ من هم قدیمیه اما تو یه محله خوب، یه واحد از یک آپارتمان خوب در یک مجتمع خوب با همسایه‌ها و فرهنگ خوب. اینا که میگم اغراق نیست.‌..
با پدرم قضیه خرید خونه‌ای که توش هستیم رو مطرح کردیم. قرار بود ما و رضا داداشم و بابا، هرچی پول داریم بذاریم روی هم و بابا خونه رو بفروشه و بعدا هم شاید کوبیدیم و دوباره ساختیم...
وقتی دیگه بابا خیلی راضی شده بود و قضیه برای مامان هم جدی شده بود، اونقدری که مامان مدام میگفت پس همسایه‌هاتون چی؟ ما دلمون نمیاد اونا رو آلاخون والاخون کنیم... در همین حال و هوا، مامان یه کاری کرد که نباید می‌کرد.
پروژه رو پیش همسایه‌هاشون لو داد :(
همسایه‌های مامان اینا خیلی دوستشون دارند. چرا؟ چون مامان همیشه کلی روضه و مولودی توی خونه‌ش برگزار میکنه و همه میان و سرشون گرم میشه و همدیگه رو می‌بینند و ...
چون بابا خیلی باحاله و تو باغچه پشت مجتمع با همسایه روبرویی سبزی می‌کارند و کلا بابا آدمی هست که پرستیژ خودش رو داره و هر کی بخواد یه تحلیل سیاسی بشنوه از اتفاقات اخیر، بابا مورد اطمینان‌ترین شخصه. بابا وقتی مراسم محرم و نیمه شعبان هست، همیشه میره برای کمک و حتی گاهی تنهایی کارای پرچم و ریسه زدن رو انجام میده.
خب معلومه که همسایه ها نمی‌خواستند همچین آدمای نازنینی از دستشون بره.
مخصوصا دوتا خواهر.
که یکی‌شون همسایه دیوار به دیوار از آپارتمان بغلی مامان‌ایناست و دیگری هم که پایه ثابت مراسم‌های مامانه و دوست قدیمی و همکارِ مامان محسوب میشه، یک واحد کوچک برِ خیابان داشت که الان اجاره داده و خودش در مجتمع ساکن شده.
این خواهر دومی بود که رایِ مامان رو زد و به تبع اون رایِ بابا.
و خواهر اولی و بقیه همسایه‌ها...
گفتند که اون محله‌ای که می‌خواهید برید محله‌ی خوبی نیست :(
و چقدر دلم شکست وقتی فهمیدم این حرفا رو میزنند.
چون واقعا محله‌ی ما درسته که از خیلی جهات به خوبی محله‌ی بابا‌اینا نیست ولی اونطوری که اونا میگفتند "دیگه هیچچچجا همچین چیزی پیدا نمی‌کنند" نبود! خونه ما و بابا اینا فقط یه چهارراه با هم فاصله داره و دسترسی‌هاش درسته به خوبی خونه اونا نیست ولی در عوض خونه‌شون ملک شخصی میشد با بچه‌ها و نوه‌هاشون که همیشه دورشون می‌تونند باشند و از تنهایی درشون بیارند. در عوض حیاط‌دار میشدند و بچه‌های ما هم حیاط‌دار می‌شدند.
دلم شکست که مامان و بابا ما رو ندید گرفتند. ندیدند. مشکلات ما رو ندیدند.

دلم شکست که وقتی منصرف شدند، به ما نگفتند. همسایه‌هاشون اول فهمیدند :(
دلم خیلی شکسته.
این روزا که خواهر دومی؛ خونه‌ش رو میخواد به رضا اینا اجاره بده، تا از حجمِ خودخواهی‌های همسایگی‌ش به خیالِ خودش کم کنه، همش یادِ این ماجرا می‌افتم.
دلم خیلی خیلی شکسته.


امروز از فاطمه زهرا پرسیدم چه آرزویی داری؟ شیرین خندید و گفت: کرونا بره و همه سلامت باشند. امام زمان ظهور کنه. خونه‌مون حیاط‌دار بشه. موهام بلند بشه‌‌‌...
بعد ازم پرسید: این چیزایی که آرزو کردم، برآورده میشه؟
گفتم: نمی‌دونم. کرونا که رفته ولی میدونم امام زمان ظهور می‌کنه. موهات هم حتما بلند میشه... خیلی بلند.
۰ نظر ۲۲ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۲۷
صالحه

دیروز صبح خواب دیدم برای بار چهارم* باردارم.
از دیروز استرس گرفتم...
به مامان گفتم؛ با ذوق گفت: وای! این که خیلی خوبه...
گفتم: مامان تو هیچ میدونی چقدر به من سخت گذشت؟ بارداری، زایمان، پسازایمان...
گفت: تو اگه درس نخونی که کارای بچه‌ها بهت فشار نمیاره...*
گفتم: ولی این "اگه" هیچ جوره برام معنا نداره.


*: در اصل ششم. سر بچه چهارم :'(

*: مگه بارداری لیلا درس می‌خوندم؟ نه! ولی خیلی سخت بود... همه چی.
پ.ن: الان اصلا آمادگی‌ش رو ندارم. روحی، جسمی، روانی. خدایا...

پ.ن۲: چیزی منو ترسونده اینه که زهرا دوستم هم یکی دو هفته پیش، همین خواب رو دیده.

پ.ن۳: الان رفتم تعبیرخواب‌ها رو خوندم. احتمالا جای نگرانی نیست. جالبه که اینقدر هول شدم که از اول این کار رو نکردم. چقدر برنامه ریختم برای خودم. چقدر آرزو‌های دراز دارم که همه‌شون با یه بچه به هم میریزه. چقدر بد شدم من...

۷ نظر ۱۸ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۷:۵۲
صالحه