* قرار بود به خاطر مصوبه ستاد ملی کرونا مسجد مراسم نباشه و به همین خاطر باغ بزرگ روبروی مسجد رو هماهنگ کرده بودند که مردم برن اونجا. اما وقتی مراسم شب نوزدهم شروع شد و بارون و طوفان اومد، مردم اعتراض کردند و مجبور شدند اونا رو ببرند به مسجد و البته تعداد افراد شرکت کننده در مراسم کلا ۱۵۰ نفر هم نمیشد که با توجه به بزرگی مسجد و رعایت پروتکلها، وضعیت به نسبت خوبی بود. خلاصه که دو شب بعد رو هم تو مسجد گرفتند
فردای اون شبی این اتفاق افتاد که بخش خبری بیست و سی شبکه دو، در مورد فضای سرد و بیروح انتخابات و نیز گزینههای محتمل برای ریاست جمهوری در هر دو جناح اصلاحطلب و اصولگرا از نظر چند روزنامهنگار کهنهکار گزارش رفت و از نظر اون فعالین رسانه، محمدجواد ظریف یکی از گزینههای مهم اصلاحطلبها بود. اما واقعا چه کسی فکرش رو میکرد که اون گزارش اگر پخش نمیشد، فردا شب دیگه تاریخ انقضاش سر رسیده بود.
اینطور نبوده و نیست که ما آقای ظریف رو از اون فایل صوتی بخواهیم بشناسیم! آقای ظریف اونحرفها رو زده و مطمئنم اگر تریبون به ایشون بدن و قرار باشه کسی ازشون انتقاد نکنه، خیلی بیشتر از این حرفها خیالبافی میکنند و نشون میدن که دارن توی فانتزی زندگی میکنند.
مثال واضح: در دنیای آقای ظریف، آمریکا میتونه با یک بمب، دخل ایران رو در بیاره اما در واقعیت این ایرانه که میتونه با موشکهاش پایگاههای آمریکا و اسرائیل رو بزنه. اما آقای ظریف و دوستان مذاکرهکنندهاش هیچ وقت عینیت و واقعیتها رو ندیدند و شاید انقدر سادهلوح و خیالباف بودند که فکر میکردند با دست خالی هم میشه مذاکره کرد و تنها کاری که بلد بودند امتیاز دادن بود ولی نمیفهمیدند امتیازها در داخل کشور با خونِ دلِ دانشمندها و جهادگران عرصههای علم و فناوری داره به دست میاد.
آقای ظریف حتی بلد نبود وزارتخونهی زیر دستش رو اداره کنه. این رو دخترِ یک وزارتخارجهای میگه که در طول مدت این ۸ سالِ آزگار، پدرش شاهدِ تعطیل شدن روابط دیپلماتیک ایران و بسیاری از کشورهای منطقه، کشورهای آفریقایی و آمریکای جنوبی بوده. دردناکه که بدونیم در بعضی از این کشورها سفارت ایران کاملا بسته شده و روابط قطع شده و در بعضی دیگر از این کشورها ظرفیتهای مبادلات تجاری و اقتصادی بالکل معطل فانتزی برجام مونده در حالی که چه کسی در وزارت خارجه هست که ندونه نقش این وزارتخانه در تسهیل روابط اقتصادی بین دو کشور چقدر کلیدی و مهمه.
اما همهی اینها، برای آقای وزیرِ برجام چه اهمیتی داشت؟ حداقل منی که دختر یک کارمند وزارتخارجه هستم، میدونم که سفر به اروپا و حق ماموریتها چقدر برای آقایون مذاکره کننده شیرین و دلچسبه و اگر مذاکره هیچ فایدهای برای مردم ایران نداشته باشه، اما برای جیب و مزاج آقایون بسیار مفیدِ فایده است. #برای_خدا_و_مردم
پدر میگه که جامه ریاست جمهوری برای ظریف بدجوری گشاده. من اما باز هم میترسیدم تا اینکه این اتفاق من رو امیدوار کرد که اعتماد به نفس کاذب این مرد کمی از بین بره.
اتفاق هم اتفاق خوبی نبود. آبرو برای کشور نذاشت و نفوذی این فایل را منتشر کرده یا کسانی از داخل نظام به دلایل متعدد، فرقی نداره، قطعا خسارتهایی به دنبال داره که در آستانهی انتخابات شاید اصلا به نفع نظام نباشه. #جریان_تحریف
دیروز که توئیت زینب سلیمانی رو خوندم، به نظرم اومد که در سه بند؛ تمام حرفها رو زده. در قلهی بصیرت و کیاست. الحق که حاج قاسم زینب رو زینبی تربیت کرده بود. هزینه میدان برای دیپلماسی یعنی زندگی کردن در واقعیت... نه فانتزی. این توئیت و توئیت زهرا رکنآبادی و اشک و ناراحتی خانواده شهدا دل آدم رو آتش میزنه. چطور میخوان جواب این خانوادهها رو در دنیا و جواب شهدا رو در آخرت بدن، نمیدونم!! شاید بهتر باشه در این آب و خاک نباشند تا کمتر چشمِ چشم و چراغهای این کشور رو تر کنند.
نزدیک دوسال میشه که نیومدم خونه مامان و شب بمونم اما چند روز پیش جناب همسر مثل یک داماد نمونه بهم پیشنهاد داد و اومدیم اینجا. دلیلش این بود که من و زینب سرماخورده بودیم و واقعا نیاز به کمک مامان داشتیم. الان خوب شدیم و من دلم میخواد برگردم. مامان میگه بمون... کل بارداریت رو بمون. اما من زیاد اینجا خوشحال نیستم.
قبلا که میومدم اینجا فکر میکردم دلیل ناراحتیهام اینه که با مامان دچار چالش میشم. الان فکر میکنم دلیل غمگین بودنم اینه که اینجا موندن، ذخیره عاطفیم رو کامل تخلیه میکنه.
موضوع فقط اینه که اتفاقهای ریزی هستند که اینجا تبدیل به مشکلات درشت من میشن. شوهرم هم نیست که حساب بانکی عاطفیم رو برام پر کنه. واریزی ندارم. از اون طرف نمیتونم بگم چمه. چی بگم؟ بگم ازت ناراحتم مامان؟ ازت ناراحتم بابا؟ ازت ناراحتم داداش؟ حتی چطور میتونم بگم ازت ناراحتم همسر؟ وقتی نیست، چند دقیقه در کنار هم بودن نباید تبدیل به خاطرهی بد بشه.
جدیدا فکر میکنم به همهی آدمها میشه گفت که از دستشون ناراحتی اما به مادر... نه!
خودمم مادرم. اگه مامان رو ناراحت کنم، باید منتظر باشم ببینم چند سال بعد دخترام بیان بگن چقدر منتقدم هستند و چقدر از دستم ناراحت. پس کاری که من میکنم خودخواهی محضه... خیالتون راحت! من فداکاری نمیکنم.
اینکه دارم دوباره اینجا از این حرفا میزنم میدونید برای چیه؟ چون ظرفیتم خیلی کمه. توی دنیای مادی، قطع نظر از عوامل معنوی، فقط اخلاق و عمل خوب در روابط انسانی، آدمها رو تبدیل به موجودات دوستداشتنی میکنه. اگه ظرفیت داشتم، یه کوچولو با اخلاقتر بودم. یه ذره صبورتر بودم و اینجا دردِ دل نمیکردم طوری که انگار خونه مامانم فقط داره بهم بد میگذره. نه... بچهها بازی میکنند، پیش مامانجونشون کلی دستورزی میکنند، کیک درست میکنند، دوچرخه سواری و خاک بازی تو باغچه و محوطه سرسبز بیرون. طفلکیها هیچکدوم از اینا رو تو خونه خودمون ندارن.
اما یه اتفاق خیلی خوبی که برای خودم افتاده اینه که کم کم دارم یه تابوی ذهنی مهمم رو پاک میکنم. هر وقت خونه مامانم کاری میکردم، احساس میکردم اونا هیچوقت ازم راضی نمیشن و مهمتر از اون، همیشه رضایت اونا رو میبردم در عرض رضای خدا. حتی وقتی توی خونه برای دلِ خودم خونه رو مرتب میکنم یا برای خوشحالی همسرم، اینقدر احساس نمیکردم نیتم با نیتِ رضای خدا در عرض هم هستن. همیشه در طول هم میدیدمشون و شادی بیشتری رو حس میکردم. الان دارم احساسات و نیتهام رو یه کاسه میکنم. برای همین حالِ دلم بهتره.
+برنامه عصر شیرین، ساعت ۶ عصر، شبکه افق رو از دست ندید خانوما :)
+اگه خدا بخواد دیگه روزانه نویسی نمیکنم. همش داره منتقل میشه به سررسیدم.
درسته که تلویحا گفتم خونهتکونی نمیکنم اما همیشه این حرف رو از یه زن بشنوید و باور نکنید.
عصر امروز خیلی خسته بودم، شوهرم با اصرار مجبورم کرد بخوابم ولی قبل از خواب توصیههای ایمنی رو به شویم کردم. قرار شد کتابخونهها رو دستمال بکشه، شیشهها رو حسابی برق بندازه. خونه رو جارو بزنه، کابینتها و آشپزخونه رو دستمال بکشه و ...
یک ساعت و نیم بعد پا شدم دیدم مامان و بابام هم اومدند خونمون و دارند کمک شوهرم میدن. اعصابم خرد شد. خودشون برای خونهتکونیشون کارگر میگیرند. بعد میان خونهی عصای دستشون، کار میکنند.
بابام _که کلاً دقت و جزئینگریم رو ازش به ارث بردم_ یه دور شیشههای بالکن رو با دستمال میکروفایبر، مثل دستهی گل تمیز کرده، بعد میاد میگه: یه روز دیگه هم میاییم، دوباره دستمال میکشیم، دفعه بعد دیگه حسابی تمیز میشن.
من: :|
نکته ناامیدکننده همینی هست که شوهرم با لحن مظلومی بهم گفت: "درسته من خوب کار نمیکنم، ولی کار میکنم!"
نکته ناامیدکنندهتر اینه که فاطمهزهرا از چند روز قبل میره پایین، کمک همسایه پایینیمون، خونهتکونی! با خودم میگم: چرا؟ مگه من ننهش نیستم؟ :(
شوهرم میگه: فاطمهزهرا به خودم رفته. هر سال عید به مامانم کمک نمیکردم، به جاش میرفتم خونه زنعموم تو خونهتکونی کمکشون میکردم.
من: :|
البته که من مثل مادرشوهرم صبور نیستم. جلوی خودِ فاطمهزهرا نفرینش کردم. گفتم ایشاللا که سال آینده یا ما از این خونه بریم یا اونا اگه میخوان برن، برن چون دیگه حرفم رو گوش نمیدی! :/
نکات ناامیدکننده زیاد بود. اما دتس ایناف فعلا :| از نکات امیدوار کننده میتونم به این اشاره کنم که زینب یکسال و نیمه تو تمیزکردن شیشهها کمکمون کرد :)
همیشه از خونهتکونی دقیقه نود متنفر بودم و هستم. از اون طرف خونهتکونی باید با فاصلهی مناسبی از عید باشه که خونه بازم بوی نویی بده. امسال نشد. از سه ماه قبل حالم خوب نبود :(
دلم میخواد نه تا سیزده، بلکه تا چهارده عید، بریم اردوی خونهتکونی. اَح!
فردا در مورد دیشب مینویسم که از آرشیو اسفند جا نمونه. بعد تختهگاز میریم تو دلِ فروردین. عیدتون پیشاپیش مبارک :)
فعلا خیلی طولانی شد... یه چیز دیگه هم میخواستم بنویسم. بمونه برای بعد. عیداتون، هزاران بار مبارک :)
ارتداد تمام شد. طاقت نیاوردم. نفسم را بند میآورد. خیلی بیشتر از بهترین کتابهایی که تا به حال خواندهام. احساس میکنم هرچیزی در مورد این کتاب بگویم ظلم به آن است. پس پراکنده میگویم. فقط میخواهم ذهنم را تخلیه کنم:
عشق محصول انس است. مادری نیمی از مبارزه است.
۲۲ بهمن، نقطه صفر مرزی، حد فاصل انفجار نور و سقوط به قهقرا.
همان مردم، با همان شاه و اطرافیان، بدونِ امام... چه سرنوشت شومی در انتظار ایران بود. تکه تکه شدن و تلاشی و گندیده شدنش فراتر از تصور ماست همانطور که عزت و شکوه اکنونش در تصور مردمان سال ۵۷ نمیگنجید.
با هر اتفاق ساده دلم میخواهد گریه کنم! این منم؟ اینجا؟ چقدر خوشحالم و چقدر بدهکار انقلاب. باید رمز مبارزه را در تک تک لحظات زندگیام پیدا کنم. در اطاعت از فرمان رهبر و اوامر همسرم، در بوسیدن دست پدر و مادرم، نوازش دخترانم، در نمازم که ایاک نعبد و ایاک نستعینش بیانیه هر روزه موحدین عالم است. در مسجد که سنگر است و در نمازجمعه که حکما زمان و مکان طرح نقشه عملیات هماهنگ و فراگیر است. ما در مبارزه ترسی نداریم که دشمن نقشه ما را بداند. ما رو بازی میکنیم. اوست که بالهای فطرت روح انسان را زخمی میکند و از پشتش میکند تا بتواند او را کنج قفس شهوات و دنائتها زندانی کند. آزادی باید دوباره معنا شود.
رمز مبارزه...
من دنبال آن افق جدیدی هستم که باید فتح شود. چشماندازی که باید در پرده خیالم آنقدر واضح و نزدیک شود که چنگ انداختن به آن، باورپذیر باشد.
خودم را لا به لای این کتاب پیدا میکنم. انگار نویسنده این کتاب برایم چیزی فراتر از این قصه گفته. سخنان استاد فلاح، کتابهای شهید آوینی، ماجرای فکر آوینی و آژانس شیشهای، شهدای مقاومت لبنان و سوریه و عراق و آرمان محو اسرائیل...
چقدر به از بین بردن اسرائیل نزدیکیم. اگر فقط نیم میلیون جوان ایرانی، درگیر این داستان دلپذیر شوند. فقط اگر...
بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو...
این ترانه را انگار مادری برای نازنین دخترش میخواند. مادری که فرصت مادرانگیاش تمام شده و حالا وقت درو کردن محصولش رسیده. مرا به یاد انتهای داستان میاندازد. باید شبها دخترانم را با این نوا به خواب بسپارم. بی شتاب. آرام. با تمرکز. این لحظات قیمتی دیگر تکرار نمیشوند.
در آخرین ساعتهای روز ۱۱ بهمن، با نوای "بوی گل سوسن و یاسمن آید" بلند شدم و توی خانه شادی کردم و دخترها از شادی من میخندیدند. باید حافظه تاریخی آنها را پر کنم. چه قدر این روزها را دوست دارم خدایا... چه خاطرهها... چه حسرتها و شوقها...
بعد هم سعی کردم به تندی آخرین بخشهای ۸۰۰ صفحه اولِ "جانِ شیفته" را تمام کنم. راستش تصمیم دارم در این ده روزِ پیشِ رو، در این ایامالله شادی و سرور و افتخار، "ارتداد" را بخوانم و سفر کنم به زمان و مکانی که این انقلاب شکست خورده. رنج و عذاب آن را بر جانم پذیرا شوم بلکه اندکی قدر این انقلاب را بهتر بدانم. همسفر هم لازم دارم. هر کس بیاید، بر برکت سفر میافزاید. اگر آمدید، خبرم کنید.
و پیش از راهی شدن، باید برویم و سر در خانهها و کوچههامان را با پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران آذین ببندیم.
دانستن ارزش این خاک و آب، از کسی بر میآید که بداند نبودش یعنی چه و این مساله، سفر لازم دارد. یا رنج غربت باید کشید یا به یک سفر داستانی رفت. برای من که هر دو را تجربه کردم، نمیدانم کدام ضروریتر است اما لذت این سفرهای داستانی را نباید از دست داد. تمام هم نمیشوند و در دسترسترند. بعد از "ارتداد" هم میتوانیم "سالهای بنفش" را بخوانیم و هایهای گریه کنیم، "رسول مولتان" را بخوانیم و بغض کنیم و گلویمان را فشار دهیم... خلاصه قدر کشورمان را باز هم بیشتر بدانیم. به خداوند قسم، هیچکجای این کره خاکی اینقدر دامنش، مادرانه پهن نیست. هیچکشوری هم مثل ایران، مادر نیست. به قول آقای ساربان، خانم جمهوری اسلامی، الهی قربانش بروم...
بیایید برویم به سفر، به زمان و مکانی دیگر. هل من همسفر؟ :)
یادتونه تو مطلب "چمه من" گفتم نمیتونم بخندم؟
گرچه مطلب رو با یه هیجان آنی نوشتم امّا آقا امیرالمومنین که قربونشون برم، هزاران سلام و ثنا به درگاهشون که هنوز یه بارم نتونستم برم زیارتشون، میفرمایند: حفظ و به کارگیری تجربه نوعی پیروزی و موفقیت است :)
دیروز مامانم گفت تو کلاس "طب و خانواده"شون، استادشون گفته که خنده از سودای طحاله. وقتی طحال خالی از سوداست، فرد نمیتونه بخنده و چارهش عرق کردنه!
یاد حرفای دکتر داوود افتادم. بهم گفته بود: "کبدت ضعیفه، کلیههات ضعیفه، پانکراست هم ضعیفه، سوخت و سازت ضعیفه، مزاجت متعادله و سودا نداری"
هی دارم با خودم میگم چرا دکتر نگفت اینکه سودا ندارم، بَده؟ من فکر میکردم خوبه! :/
یادتونه دقیقا تو مطلب قبل از اون مطلب هم در مورد کوه گفتم، که وقتی رفتم چقدر حالم خوب شد و از این حرفا! سه هفته رفتم، این هفته هوا خیلی یخبندان و طوفانی بود، نرفتم.
ای خدا! از رحمتت دور کن اون کرونایی رو که باشگاه رو از من گرفت! آمین. دیروز صبح بین الطلوعین، ده دقیقه ورزش کردم، شارژ شدم ولی خیلی زود، عین این جاروشارژیهای مسخره، باتری خالی کردم و گرفتم خوابیدم. تازه شبش هم که مطلب قبل رو نوشتم، کلا دِپِ دِپ بودم. نمیدونم فهمیدید خندهی توی عنوان و متن هم الکیه یا نه؟! هرچی هست مهم اینه که الان من کشف کردم مشکلم چیه! ممنون از دعاهاتون. دعا اثر داره.
حالا شنیدید میگن شکلات، نمیدونم باعث ترشح چه هورمونی میشه که آدم با خوردنش احساس شادی میکنه؟ حالا شکلات خوب از کجا بیارم؟ اصلا واسه همینه اینقدر بادمجون دوست دارم، این میوه بهشتی تامین کننده سوداست... اما بعدش چی؟
همهی سوداهای عزیزم توی بارداریهام توسط بچه، بلعیده میشه. ذوق میکردم ولی نمیدونستم دارن شادیهام رو میدزدن. جیگر یعنی همین. یه تیکه خفن و درجه یک از وجودم رو دادم بهشون: سودا! همون چیزی که عشق رو در وجود انسان به جریان درمیاره. از بس عاشقشونم، با هر قطره اشک و با هر نالهشون، سوداهای وجودم آب میشن و لبخند از صورتم پر میکشه و برنمیگرده. اگه مامانا به نظر غمگینن، عیبشون نکنید. اونا شادیهاشون رو هم بخشیدن.
《بچههای عزیزم، زود بزرگ بشید! بیایید مادرتون رو ببرید کوه، بعدش بریم کافه، شکلات داغ بخوریم، برگردیم خونه، با هم بلند بلند آواز بخونیم و بخندیم...》
پ.ن: حالا متوجه شدید چرا به مادر میگن: سلطانِ غم؟
پ.ن ۲: طبعا این نوشته فاقد ارزش علمی است.
گچپژ رو میخوندم، رفتم سرچ کردم: محسن رضوانی. وبلاگش اومد و نگاه کردم دیدم، سید علی رکن الدین هم کامنت گذار فعال رضوانی بود. شبی که روضه وبلاگی رو برقرار کردم، اول به واسطه همسرجان از خودشون برای نشر شعر اجازه گرفتم. گفته بودن: مگه دیگه الان کسی وبلاگ هم مینویسه؟
نفسِ عمیق...
حالا میخوام از خجالت آب بشم برم تو زمین! :)
دارم توی لینکدونیها میگردم و میبینم همه _علیالخصوص شعرا_ وبلاگ داشتن و همه رها کردن و رفتن اینستا و توئیتر و ...
بعضیها هم دارن کتاب مینویسن و ...
روزایی که وبلاگی نویسی در اوج بود، من ننوشتم.
روزایی که اینستا مد شد، من دل ندادم.
روزایی که کسی وبلاگ نمیخونه، من دارم اینجا آسمون ریسمون میبافم.
در آینده هم احتمالا رفتار ناهمگونی با جریان متداول خواهم داشت.
خدا عاقبتم رو به خیر کنه. شما هم نخونید خواهشا، بلکه از رو برم :/