صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۰ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

بایگانی
نویسندگان

۶ مطلب در آذر ۱۴۰۳ ثبت شده است

دیروز صبح، ساعت ۸ چشمام‌ رو به زور باز کردم و با گوشی موبایل وارد محیط آموزش مجازی دانشگاه شدم و کلاس رو باز کردم. ساعت ۸ و ۱۷ دقیقه استادمون شروع به صحبت کرد و گفت: خب! امروز خانم فلانی قرار بود ارائه بدن.

توی دلم گفتم: استاد لااقل دیشب که پیام دادم فردا ارائه بدم یا نه، جوابم رو میدادی!

ولی به جای این حرفا، میکروفنم رو فعال کردم و گفتم که اجازه بدید لب‌تاپم رو بیارم.

ارائه‌ام ساعت ۹ و ۴۵ دقیقه تموم شد. برق‌ها هم حدود دو ساعتی بود که قطع شده بود و دمای خونه پایین اومده بود. لیلا و زینب اواخر ارائه‌ام بیدار شده بودند و گرسنه بودند. خودمم بدتر از اونا دلم ضعف می‌رفت. پریدم تو آشپزخونه و صبحانه خوردیم. یک ربع بعد راس ساعت ۱۰ برق اومد و چای‌ساز رو روشن کردم و چای گذاشتم.

ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه استادِ کلاس ساعت ۱۰ فرمودند که مشارکت کنید. منم یه ربع، بیست دقیقه‌ای ارائه دادم و لا به لاش چای‌نبات رو از گلو می‌دادم پایین. فاطمه‌زهرا هم کلاس آنلاین داشت اما چون فایل‌های تصویر و فیلم نه داخل شاد و نه ایتا، صبح تا ظهرها باز نمیشه، روز قبل بهش گفتم نمی‌خواد دیگه کلاس آنلاین شرکت کنی. بعد از ظهر فیلم‌ها رو ببین. به مدرسه‌شون هم گفتم البته. چون بچه واقعا عصبی و نگران و ناراحت میشد توی اون وضعیت.

داشتم ارائه می‌دادم که لیلا خانم شماره دو داشتند و با عصبانیت بنده رو به دستشویی فرا می‌خوندند. دیگه از استاد عذر‌خواهی کردم و وقتی برگشتم و دیدم دو تا همکلاسی آقای بنده اصلا در ارائه مشارکت نمی‌کنند، واقعا از دستشون شاکی شدم. منتهی دلم برای استاد و گلوش می‌سوخت که چون خیلی سخت‌گیره و خط به خط کتاب رو روخوانی می‌کنه، بازم خیلی دلم نسوخت. 😐

خلاصه ساعت یازده و نیم کلاس تموم شد. رخت‌خواب‌ها رو جمع کردم. نماز خوندم و جمع و جور کردن‌های همیشگی و بعد شروع کردم به درست کردن ناهار.

غذا رو به اندازه ناهار و شام خودمون گذاشتم که دیگه برای شام نخوام آشپزی کنم. غذامون هم یه پلوی مخلوط بود که جاری‌ام توی اینستاگرامش بهم نشون داد: پیازداغ، کوفته قلقلی کوچولو و کشمش و گردو و زرشک، لای برنج.

گردوها رو فاطمه‌زهرا شکست. برنج رو خیس کردم و رفتم پیاز خریدم و مشغول شدم.

بعد از ناهار، سریع ظرف‌ها رو شروع کردم به شستن. اون‌روز همسر گفته بود که تا ساعت ده و نیم شب نمیاد خونه. منم بدجوری دلم هوس بهشت‌زهرا و مزار شهدا کرده بود اما هوا سرد و بوران بود. یهو به ذهنم اومد زنگ بزنم به نسیم بگم بیاد تا دورِ هم باشیم. با خودم گفتم بینِ معاشرت با نسیم و بازیِ بچه‌ها، پاچه‌های شلوارهای همسر رو هم پس‌دوزی می‌کنم. 

خلاصه زنگ زدم به نسیم. خیلی دلش نبود بیاد چون فرداش باید می‌رفت قم و دو تا بله‌برون دعوت بود و باید کارهای مربوطه رو انجام می‌داد. آخرش با اصرارهای من گفت که ۶ عصر میاد.

منم گفتم تا نسیم میاد؛ پاچه‌های شلوار همسر رو بدوزم که دیدم نسیم پیام داد ما الان داریم میاییم! 🤭

به بچه‌ها گفتم سریع خونه رو مرتب کنید مهمون‌ها دارن میان. خودمم شروع کردم به لکه‌گیری ردِ خودکارها روی مبل‌ها و مدام غر می‌زدم به بچه‌ها تا یاد بگیرند حواسشون رو جمع کنند.

بعدش گفتم خب خودم چه کنم، تو این زمانِ کوتاه که بهره‌وری‌ام بالا بره، ماشین لباس‌شویی رو روشن کردم و گفتم یه نازخاتون هم درست کنم که بادمجون‌های توی یخچال خراب نشن...

خلاصه شروع کردم به کباب اونا که نسیم رسید با سه تا بچه‌های گلش.

چقدرم خونه بو دود گرفته بود! عود گیاهی زدیم سمش بره.

دیگه چای رو گذاشتم و برای بچه‌ها شیرموز درست کردم و دادیم بهشون.

نشستیم چای بخوریم، من تو همون حال داشتم پوست بادمجونها رو می‌گرفتم 🥴🤢 و در خصوص این سخنرانی می‌کردم که چطور میشه در این لحظات حال به هم‌زن یک ویدئو بگیری و بذاری اینستا و با افاضات قلمبه سلمبه؛ سریع بری توی اکسپلور اینستا و فالوور جذب کنی.

خلاصه نازخاتون به سرانجام قابل قبولی رسید و می‌خواستیم یه ذره استراحت مادرانه کنیم که شوهرم پیام داد من دارم میام و یک ساعت دیگه میرسم. 😳

سریع یه لیست خرید طولانی نوشتم و فرستادم براش که دسر و سالاد با بچه‌ها درست کنیم. به نسیم می‌گفتم من اصلا عادت ندارم قبل از رسیدن مصطفی بفرستمش خرید. الان خیلی دلم براش می‌سوزه. ولی فقط دوست دارم ببینم امشب بهونه‌اش برای بیرون رفتن از خونه، زمانِ خوابوندنِ بچه‌ها چیه؟ 🧐

این وسط من نخود آبِ پخته توی یخچال داشتم، با دو پیمانه برنج، اونم کردم نخود پلو. یه مقدار نخود از قبل خیس خورده داشتم که گذاشته بودم بپزه برای سالاد.

تقریبا ۹۰ درصد زمان من توی آشپزخونه گذشت. بینش یه نماز زدم به کمرم و به درس‌های فاطمه‌زهرا رسیدگی کردم و جمع و جور و مرتب کردیم و اسباب‌بازی و خمیربازی جمع کردم و تیکه‌های کتاب داستانِ پازلی‌ای که همسرجان با بی‌فکریِ تمام برای بچه‌ها خریده بود رو جمع کردم و الی ماشاءالله کار مختلف و متنوع!

خلاصه آقای همسر بنده و آقای همسرِ نسیم‌ خانم هم تا با خریدها برسند دیگه ۹ شب شد.

وقتی خریدها رسید، نسیم‌ جان خیلی جنگی با همون دست‌های اگزماییش سالاد رو درست کرد. خدا خیرش بده.

من قبل از اینکه سفره رو بندازیم، سریع موادِ میانی پان اسپانیا رو آماده کردم و بعد از شام هم توی ظرف چیدمش و برای سرد شدن سریع‌تر گذاشتیمش توی فریزر. شام رو ساعت ۹ و نیم خوردیم. دسر رو حوالی یک ساعت بعد از یخچال درآوردم.

دیگه تا چای و دسر بخوریم و مهمون‌هامون برن، یازده و نیم گذشت.

دیشب هر سه تا بچه‌هام برای اولین بار بدونِ حضور خودم تو اتاقشون تو رخت‌خواب غش کردند😇💪

حالا یه ذره برگردم عقب... دقیقا موقعِ خوردنِ دسر، وقتی گوشی‌ام رو دستم گرفتم، از کانالِ ننه ابراهیم فهمیدم که فردا دیدارِ آقاست با اقشارِ بانوان. لحظاتی پرت شدم در خاطراتِ دیدار دانشجویی امسالم و آه از نهادم بلند شد.

پذیرایی از مهمون‌ها مجال فکر کردن بهم نداد. وقتی اون‌ها رفتند، شروع کردم به جمع و جور کردن و منتقل کردن ظرف‌های خشک شده به کابینت. یه سری ظرف رو گذاشتم در ماشین ظرف‌شویی. باقی‌مونده مواد پان اسپانیایی رو درست کردم و گذاشتم یخچال. لباس‌ها رو در له‌ترین حالت ممکن پهن کردم. کمرم از ساعت ۸ و نیم شدید درد می‌کرد. بعد از همه این کارها ساعت شد ۱۲ و نیم که رفتم در رخت‌خواب.

یه ذره هم تو رخت خواب اشک ریختم و فکر کردم. شاید بهره‌وری اون روزِ من در بالاترین حد خودش بود. شاید اون روزِ ما، پر از تجربه‌های غنیِ مادر و کودکی، مادرانگیِ دو مامانِ تقریبا هم‌فاز و هم‌مسیر و هم‌فکر بود، پر از تعامل‌های تک تک بچه‌های ما با همدیگه، با یک همسن و سال شبیه خودشون بود... 

اما اون شب، به چی فکر کردم؟ به اینکه چرا هنوز هیچ محصولِ قابلِ ارائه‌ای ندارم. دیدارِ با آقا و صحبت کردن پیش ایشون مهم نیست، گرچه شاید یک نشانه است اما اگر یک روز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بیان، این روزهای من، این کارهای من، از نظر ایشون با اهمیت هست؟ آیا ایشون راضی هستند؟ 😔

وقتی برای نماز صبح بیدار شدم؛ ظرف‌های خشک رو هم جمع کردم. چند تا ظرف هم توی سینک بود، اونا رو هم شستم. دو سه روز بود که انقدر با دست‌هام ظرف شسته بودم و گاز پاک کرده بودم؛ پوست دستم نازک و خشک شده بود. بعد از نماز انقدر خسته بودم که تا یازده و نیم خوابیدم. خدا رو شکر کمردردم خوب شد.

بعد از صبحانهِ ظهرانه‌ای، لباس‌ها رو جمع کردم و حین کار، فیلم‌های منتشر شده از دیدار رو می‌دیدم. مخصوصا صحبت‌های خانم عاج و ننه که زود منتشر شد. دوباره در فکرهای خودم غوطه خوردم... کاش رهبر هم به من یک نگاهِ تایید کننده می‌کرد. کاش در دلش دعایم می‌کرد...

چند روزی هم بود که در برزخِ کارهای خودم بودم. انقدر فکر می‌کردم که می‌تونستم همزمان ۴ ساعت روی پا و ایستاده کار کنم. شک کرده بودم به پروژه‌ای که کم کم داشتم برای خودم تعریف می‌کردمش... 😞

نشستم پاچه‌های شلوار همسر رو پس دوزی کنم. نمیدونم دیسک گردنم هست یا گرفتگی عضلانی؛ هرچی بود درد شروع شد و من به سختی مدیریتش کردم تا کار تموم بشه. شاید دو ساعت وقتم رو گرفت چون پس‌دوزی خیلی کار دقیقی هست. اگه میدادم به خیاط یک دقیقه‌ای تمام بود، نمی‌دونم چرا از اول عقل نکردم. 😤

بعد از ناهار سعی کردم بیشتر استراحت کنم. یک ساعتی هم در محضر قرآن بودم ریا نشه. امروز از اون روزها بود که هم خیلی وقتم در مجازی هدر رفت و هم پادرمیونی دعواهای بچه‌ها ازم انرژی گرفت. 😩

خلاصه بلاخره همسر اومد. ولی چند دقیقه بعد خوابش برد. حالا من تازه چای دم کرده بودم! 😐

گوشی موبایلم رو که هر از چند گاهی به سختی از بچه‌ها می‌گرفتم باز کردم و دیدم ننه ابراهیم این مطلب رو نوشته: 

امروز بعد از دیدار، ما  سخنران ها رو بردن تو راهروی پشتی. آقا به محض اینکه ما رو دیدن، پرسیدن: اون خانمی که دو تا بچه داشتن کی بودن؟

خانم ها گفتن: اینجا همه دو تا بچه دارن. ( دیگه من به روی خودم نیاوردم یه بچه دارم🥸)

آقا گفتن: شما خانم های خوش فکر باید فرزندان بیشتری بیارید. چون اون فرزندان با فکر شما تربیت میشن.

به ادامه مطلب کاری ندارم. من در همین نقطه ایستادم و به خودم نگاه کردم. نه! من نایستادم که غمگین باشم.‌ در حرکتم.

من لله هستم و الیه راجعون هستم...

اگر دیدار آقا و خشنودیِ ایشون هدفِ نهایی بود، غمگین شدنم معنا داشت.

اما همه‌ی این‌ تلاش‌ها برای رضایت نائب امام به خاطر شاد کردن خودِ امام هست.

و رضایت امام هم به خاطر رضایت و خشنودیِ خداست.

هر لحظه‌ی زندگیِ من می‌تونه معنای عبودیت بده. حتی اگر یک زنِ خانه‌دار تمام وقت باشم. اگر اون‌طور بودم هم از کسب علم دست نمی‌کشیدم. ولی اگر در اون موقعیت کسی من رو در جایگاه و عنوانی دعوت و تکریم نمی‌کرد؛ باز هم شاد بودم که ظرفِ تحقق ایاک نعبد و ایاک نستعین می‌خوام بشوم.

من این روزها بیشتر به تربیتِ فرزندی که انحصاری در دستانِ خودم هست فکر می‌کنم. به ظرافت‌هایی که بین توبیخ و تحسین رعایت می‌کنم. به نوازش و طرد کردن در جایگاه خودشون دقت می‌کنم. و کمتر مردی متوجه اهمیت این ظرافت‌ها میشه.

و به کلامِ مادرانه خودم فکر می‌کنم که چقدر معجزه می‌کنه...

ساعت ۹ شب گذشته بود. مصطفی بیدار شد و من یه برنج کته گذاشتم و خورش قرمه‌سبزی‌ام رو از فریزر در آوردم و یکی دو تا اصلاحِ کوچیک اعمال کردم تا خوشمزه‌تر بشه. 

و مصطفی شگفت‌زده شد. فاطمه‌زهرا هم مدام می‌خواست راز آشپزی من رو به پدرش لو بده. منم بهش درس رازداری دادم. امیدوارم خوب یادش بگیره.

خودم هم لذت بردم. از همین سادگی و پیچیدگی زن بودن.

آخر شب، مشروحِ بیانات رو خوندم... و حظ بردم. سایه‌ات مستدام؛ نائب الامام! 


ساعت به وقت حاج قاسم...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۰۳ ، ۰۱:۲۰
نـــرگــــس

شام روز سوم روضه، وقتی دانه به دانه مهمان‌هایم رفتند، باز دلمان روضه می‌خواست. پس دوباره جفت و جور کردیم و یک جای دیگر رفتیم.

وقتی برگشتیم خانه، وسایل اندکی هنوز سر جای خودشان برنگشته بودند. بچه‌ها خوابیدند. برعکس همیشه که تند تند شروع به جابه‌جایی وسایل می‌کنم، این بار عجله‌ای نداشتم. لبخندی روی لبم بود. مصطفی گفت: معلومه خوشحالی.

سلول‌های بدنم آرام و خوشبخت بودند. تمام وسایل خانه خوشحال بودند. آن روز همه‌ی ظرف‌هایم برای صرفِ آشِ روضه از کابینت بیرون آمده بودند. همه‌ی قاشق‌ها. فرش خانه می‌خندید. دیوارها هم همینطور. بیرق‌ها احساس مفید بودن مضاعفی می‌کردند. مبل و صندلی‌ها متبرک شده بودند.

لبخند نرمی روی صورت من بود و نمی‌رفت. نشستم روی یک مبل. به جمع مهمان‌هایم فکر می‌کردم. هر کدام از یک مکان متفاوت دور هم جمع شده بودند با یک هدف واحد. یکی دوستِ دانشگاهی‌ام بود. دیگری دوست دوران طلبگی در حوزه علمیه. یکی دوستِ باشگاهِ ورزشم. یکی مادرِ دوستِ دخترم در مدرسه، آن دو نفرِ دیگر، دوستِ مادرم در کلاس تفسیر و دخترش که همسن و سال من است. جمعی از اقوامِ مادری، جمعی از اقوامِ پدری، جمعی از اقوامِ همسرم. همینقدر متفاوت و دلنشین. 

سلول‌های مغزم از من تشکر می‌کردند که بین آدم‌های جورچین زندگی‌ام، ارتباطی زیبا ساخته‌ام. حالا قطعه‌ها کنار هم معنایی نو پیدا کرده بودند.

جمعی از مهمانان را روز قبل دیده بودم، چند نفری را چند هفته یا چند ماهی میشد که ندیده بودم. یکی‌شان را هم سال‌ها میشد ندیده بودم. دلم می‌خواست توی صورت آن دوستِ قدیمی‌ام دقیق بشوم تا چهره‌اش در خاطرم بماند. تا مهرِ این روزی که زیر سایه اهل بیت علیهم السلام گرد آمده بودیم، حسابی توی دلم جای خودش را پیدا کند.

به این فکر می‌کردم که در این سه روز چقدر مهربان‌تر شدم. انگار محبت و ادبِ اصحاب کساء و توفیقِ خادمیِ مجلس روضه‌شان، گِل من را نرم کرد و شکلم را دلچسب‌تر کرد. یاد گرفتم با مهمان‌هایم با ادب‌تر باشم. قلبم را پر کنم از محبت و بپاشم روی سرشان. چرا؟ چون همان‌هایی را دوست دارند که من دوست دارم.

روضه این سه روز برای من اتفاقی بزرگ بود. رویدادی که می‌توانم در موردش یک کتاب بنویسم.

چطور شفا پیدا کنیم؟ در همین روزهایی که زندگی کسالت‌آور و دویِ سرعت به سمت دروازهِ پول و ثروت و شهرت و موقعیت، دمار از روزگارمان درآورده.

چطور محاسباتِ اعصاب خردکنِ اقتصادی را کنار بگذاریم و برای کسانی که برکت زمین و زمان از آنهاست، از دل و جان خرج کنیم.

چطور با آدم‌ها، بی‌گزند معاشرت کنیم؟

چطور در اضطراب‌های کمرشکن، آرامش و تمدد اعصاب را تجربه کنیم؟

من فهمیدم در این سه روز، آنقدر که روضه گرفتن انسان را آرام و خوشبخت می‌کند، روضه رفتن نمی‌کند.

یک‌جوری باید خودمان را بچسبانیم به آن بالایی‌ها. یک‌جوری هم باید اذن روضه را ازشان گرفت.

هرچقدر هم که دلت روضه گرفتن بخواهد، ممکن است نشود.

باید بروی زیارت، یک گوشه بشینی در حرم و زار بزنی که بهت اجازه بدهند.

بعد باز هم قدم کوچک برداری تا لایق قدم بعدی بشوی.

فاطمیه اول، در خانه کمی شله زرد پختم. خوب هم نشد اما یک کاسه کوچکش را دادم همسایه پایینی.

بعد در مخیله‌ام نمی‌گنجید فاطمیه دوم، سه روز روضه بگیرم. ولی اینچنین شد.

من مطمئنم کاری نکردم. هر کاری کردم هم برای خودم بود. یعنی اهل‌بیت خودشان می‌دانند ما چقدر کارمان خلوص داشته یا نه. من خودم هم نمی‌دانم. چون آنقدر عوضش را به آدم می‌دهند که کافی باشد. که بگویی راضی‌ام.

حاج‌آقای مجلس‌مان، روز اول در منبرش گفت: در روایت است که اگر مردم می‌دانستند در روضه‌ی فاطمه زهرا (س) چیست، آن را با سلطنت عالم عوض نمی‌کردند.

سلطنت عالم چیست؟ روضه حضرت زهرا (س) چیست؟

من هیچ‌کدام را نمی‌فهمم. منی که برای در ملکیتِ اعتباری گرفتنِ صد متر از ساختمان‌های فکستنی در این شهرِ شلوغ و آلوده، شب و روز در حال دویدن هستم، سلطنتِ عالم را چطور می‌توانم درک کنم؟

برای من، روضه گرفتن مثل شفا گرفتن بود. انگار دلم را از یک صندوقچه‌ی تنگِ پر از گرد و خاک بیرون کشیدم. بعد کسی روی دلم را نوازش کرد.

اهل‌بیت چقدر ما را دوست دارند؟ من که می‌گویم، همانقدر که بی‌نهایت را نمی‌توانیم بفهمیم، عشق آن‌ها را هم نمی‌توانیم بفهمیم. 

چرا؟ چون حالِ این دل خراب است. دلمان کوچک است و زنگار گرفته. در کنجِ خرابه‌ی دنیا در صندوقچه‌ی پر از گرد و خاک.

من دلم برای اولین بار، یک جور خاصی روشن شد.

نه اینکه این اولین روضه ی توی خانه ام باشد. نه! اما اولین بار بود که دعوت روضه‌مان فقط برای جمع خاصی از دوستانم نبود. و اولین‌بار بود که روضه زنانه گرفته بودم. و اولین‌بار بود که خیلی جدی می‌خواستم برای روضه گرفتن زحمت بکشم.

لذت‌بخش بود. به اندازه‌ای که خیالش هم حالم را خوب می‌کند. روضه گرفتن انگار به زندگی آدم معنا می‌دهد...

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۰۳ ، ۰۲:۰۴
نـــرگــــس

از همون پنج‌شنبه شب که عضلاتم می‌گرفت، مستعد مریضی بودم. یه ذره گلودرد داشتم که رفتیم خرید، هوا سرد بود، بدتر شد. جمعه زینب جونم نشانه‌های این ویروس جدید گوارشی رو نشون داد. لیلا جونم هم همین‌طور.
خلاصه قرار بود مثلا جمعه بریم بیرون یه گشتی بزنیم که نشد. خودمم حال‌ندار بودم و سرماخوردگی داشتم.
عصرش هم مصطفی‌جان بلیت هواپیما داشت و رفت سفر کاری.
شنبه مامانم خودش بدون اینکه ما بگیم اومد پیش‌مون. منم حالم خیلی بد بود و همش تو رخت‌خواب. شب برای شام رفتیم یه سر خونه‌شون برای تنوع.
یک‌شنبه هم تعریفی نبودم. نیمه‌شب و دیروقت مصطفی از سفر برگشته بود و صبح فاطمه‌زهرا رو راهی مدرسه کرده بود. بعد خودش رفته بود سر کار. لیلا و زینب خونه بودند. حوصله‌ام سر رفته بود. هوس فیلم دیدن کردم. آخه ما تلویزیون‌مون رو وصل نکردیم. برای آرامش بیشتر خودم این درخواست رو کردم و راضی‌ام.
خلاصه با گوشیم و توی رخت‌خواب و با بچه‌ها، فیلم "پدرِ آن دیگری" رو دیدیم. خیلی فیلم حال خوب‌کنی بود. قویّاً توصیه می‌کنم. لیلا و زینب هم آخر شب بعد از شام داشتن برای باباشون تعریف می‌کردند و باباشون هم همون‌جا سر سفره خوابش گرفت :)

خلاصه خونه رو جمع و جور کردم و ظرف‌ها رو شستم و با دخترا رفتیم تو رخت‌خواب. کتابم رو هم بردم که مطالعه کنم و یک ساعتی کتاب خوندم. ساعت دو شب به بعد از دل‌درد خوابم نمی‌برد. ساعت سه مصطفی رو بیدار کردم. تب و لرز کرده بودم. خلاصه دیشب سخت بود. تا ساعت ۱۱ هم ایشون لطف کردند منزل موندند و "بِداری" ما رو کردند :/ 

ولی واقعا من کم مریض می‌شم. خدانکنه من مریض شم... دیگه سکوت کنم بهتره...


تا الان چندبار مصطفی گفته: "می‌خوای روضه رو کنسل (لغو) کنیم؟"

قبول نکردم. خیلی امیدوارم حالم خوب بشه. دعا می‌کنید؟ 

۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۰۳ ، ۱۴:۲۷
نـــرگــــس

دیروز صبح وقتی اذان صبح بیدار شدم و با خونه‌ جدیدمون مواجه شدم، تمام وجودم پر از شکر شد.
از هر زاویه‌ای به خونه‌مون نگاه می‌کردم لذت می‌بردم.
هارمونیِ رنگ‌ها، سمفونیِ نقش‌ها، رقصِ اشیا.
احساس کردم چقدر برای بعضی از چیزها دویدم اما وقت‌شون نرسیده بود و اینی که بهم دادند بهترین هست. به یاد دعاها و توسل‌هام افتادم و گفتم: نگاه کن! امام جواد علیه السلام چطوری انقدر خوشگل حاجت‌روات کرده.
لذت بردم. از نظم خونه‌. از چیزهایی که جدیدا خریدم برای خونه‌مون. از حسِ راحتی و آرامشی که داره. و از ذوقِ روضه‌ای که اگر اذن بدن؛ می‌خوام رزق خونه کنم.
خونه‌ای که من میگم شبیه خونه‌های بلاگرهای اینستای ناگرام شده اما همسر میگه بامزه شده.
شاید اگر ده سال پیش موقعیت امروز رو داشتم؛ باهاش حسابی بلاگری می‌کردم اما خداوند به خاطر تقواهای ریز و جزئی‌ اون زمانِ من، از بلای بزرگ بلاگری دورم کرد.
چقدر وقتی خونه قبلی بودیم می‌خواستم یه گلدون بخرم. نمیشد که نمیشد. دیشب خریدم.
و همسر هم وقتی رفته بود بیرون، گلش رو خرید: نرگس‌.
تنها بلاگری که دنبالش می‌کنم، با همین صحنه‌ها چقدر بلاگری می‌کرد.
زندگی من حالا خیلی دلبرتر از همه‌ی اون صحنه‌هاست. خودم هم باورم نمیشه.
هرچند این چند وقت انقدر کار کردم و بهم فشار اومده که کمردرد و کتف‌ درد امانم رو بریده.
دو تا چای ریختم. داشتم می‌گفتم انقدر ذوق دارم که اولین مهمان‌های بعد از تغییرات منزل‌مون، مهمان‌های روضه‌اند. بعد حرف از بقیه برنامه‌های اون چند روز شد‌. روضه‌خوان دو روز اولِ روضه جور شده بود اما برای روز شهادت باید به فرد دیگری می‌گفتیم. زنگ زدیم به ایشون. با خانومشون دعوتشون کردیم خونه‌مون، به صرف شام.
اولین مهمان‌های خونه‌ی طعم‌دارِ جدیدمون.
آقای روضه‌خوان، خونه‌ی قبلی‌مون خوب یادش بود. من هر بار که مصطفی مجردی دوستاش رو دعوت کرده بود اونجا، خجالت کشیده بودم.
همسر گفت ما فقط فلان قدر پول مبل دادیم، ایشون گفت انگار چند میلیارد پول خرج خونه کردید :)
بعد گفت: خونه‌تون حس خوبی داره.
و من یک آخیش توی دلم گفتم.
همسرش یاسمن هم دوست عزیزم هست. و یکی از خفن‌ترین آدم‌هایی ‌که تا الان شناختم. یاسمن از من خیلی کوچیکتره اما فوق‌العاده باهوش، تیزهوش، مربی و کاربلد در فضای تربیتی و یک ماساژرِ مادرزاد!
یاسمن لطف کرد و نیم ساعت ماساژم داد و از شر دردهام خلاص شدم. این دومین بار بود. خیلی دعاش می‌کنم. این روزها انقدر تحت فشار کارهام هستم که بدنم کم میاره. بازم الحمدلله. درد هست اما درمان‌ نیز هم :)

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۳ ، ۰۲:۱۴
نـــرگــــس

حی علی العزاء
السلام علیکِ یا فاطمه‌الزهراء

به مناسبت ایام شهادت بی‌بیِ دو عالم، حضرت زهرا سلام الله علیها، مجلس عزای کوچکی در این نزدیکی برپاست.
به مدت سه روز
۱۳، ۱۴، ۱۵ آذر ۱۴۰۳ مطابق با اول تا سوم جمادی‌الثانیه ۱۴۴۶
ساعت ۱۵ الی ۱۷
آدرس:

حضور کودکان الزامی است.

مجلس زنانه است.
اما به دلیل حضورِ روضه‌خوان آقا و حرمت مجلس عزای مادر سادات (س)، استدعای خادمِ کوچک شما، حضور با پوشش محبوب حضرتِ زهرا (س)، چادر است.


اطلاعیه دعوت به مجلس روضه رو خودم نوشتم. چطوره؟ نظر بدید؟
دعا کنید روضه‌خونی که دوست دارم جور بشه.
دخترای بیان که تهران هستند یا امکان حضور دارند، خصوصی پیام بدید و بیایید حتما :)
۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۳ ، ۲۲:۲۲
نـــرگــــس

امروز دوستم سامره حرف قشنگی زد.
گفت: "من خودم این زندگی رو انتخاب کردم!"
سامره ۱۴ سالگی ازدواج کرده.
با تعجب پرسیدم: "یعنی خودت همسرت رو انتخاب کردی؟"
گفت: "نه. شنیدی میگن توی عالمِ قبلی، خدا زندگی‌مون رو بهمون نشون داده و ما خودمون دوست داشتیم با این پدر و مادر و در کجای جهان متولد بشیم، با چه کسی ازدواج کنیم و چه شغل و پیشه‌ای داشته باشیم... منم همین رو انتخاب کردم.
پس دوستش داشتم. با همه‌ی سختی‌هاش..."
نمی‌تونستم به درکِ زیبای سامره لبخند نزنم.
خیال می‌کنم لابد وقتی بهم زندگیم رو نشون دادند، منم دوستش داشتم. این بالا و پایین‌ها و فراز و نشیب‌ها.
لابد یه چیز جذاب و درخشانی اون وسط مسطا یا ته مه‌های قصه‌ام دیدم که انتخابش کردم.
لابد خیال کردم می‌تونم از پسش بربیام. پس حتما می‌تونم.
لابد وقتی خودم رو دیدم حظ کردم از چیزی که در آینده قراره بهش برسم. لابد عاشق خودم و قصه‌ام شدم.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۰۳ ، ۱۳:۰۹
نـــرگــــس