صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۰ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

بایگانی
نویسندگان

۴ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم!
این روزها به جای اینکه بشینم و مقاله بنویسم، مشغول درست کردن دسر‌های سه طبقه و پان اسپانیایی میشم!
به جای اینکه بچه‌ها برن مدرسه و من یه نفسی بکشم و چند صفحه کتاب بخونم، بچه‌ها که نمیرن مدرسه، منم مشغول درست کردن کاردستی و کشیدن نقاشی برای جشنواره حاج قاسم (که معلوم نیست کی تموم میشه) میشم‌!

اینم عکس کاردستی ها و نقاشی ام!:


روزهای تعطیلی و کلاس آنلاین فاطمه‌زهرا، انقدر به مغزم فشار میاد که سردرد میشم و حس می‌کنم با صدای جیغ و داد زینب و لیلا، تک تک نورون‌های مغزم دست و پاهاشون رو جمع می‌کنند توی شکمشون و از کار می‌افتند.
البته همیشه، همه‌چی انقدر هم بد نیست.
بنا شده دو سه هفته یکبار با بچه‌ها بریم استخر. دستاورد مهم من این بوده که در جلسه دوم و بدونِ مربی یا آموزش گرفتن از کسی، تونستم شنای دوچرخه رو یاد بگیرم. کرال‌ پشت و جلو هم پیشرفتی باورنکردنی‌ داشتند.
دستاورد مهم دیگه‌ام این بود که این آخر هفته‌‌ که به روال تمام آخر هفته‌های اخیر، آقا مصطفی در سفر کاری بود، من یه کار متفاوت کردم. مصطفی ساعت ۱۰ شب پرواز داشت به سمت تهران ولی ۱۲ شب می‌رسید. انقدر خسته بودم که ساعت ۸ شب، رخت‌خواب‌ها رو انداختم و به بچه‌ها گفتم سکوت کنید و ۹ و نیم شب، خوابم برد. ساعت ۱۲ و نیم بیدار شدم و زنگ زدم به همسر. جواب نداد. بدترین سناریوها توی ذهنم اومد و دیگه خوابم نبرد. بعد همسر بلاخره یک ساعت بعد اومد خونه و گفت پروازش تاخیر داشته. نشستیم یه چای با پان اسپانیایی خوردیم. بعد ایشون خوابید و منم تا طلوع آفتاب بیدار موندم و کارهام رو انجام دادم و بعد که خوابیدم، ۴ ساعت بعد بیدار شدم. دستاوردم فی‌الواقع این بود که ۷ ساعت خوابیدم در شبانه‌روز و نشاطم هم از بقیه روزها بیشتر بود.
دستاورد جدید آخرم هم اینه که بعضی شب‌ها کلا گوشی رو چک نمی‌کنم. یعنی دو ساعت قبل از خوابم؛ بدون دیدن صفحه موبایل سپری میشه.
***
گاهی فکر می‌کنم من از جوانیم چه لذتی بردم؟ از شهریور ماه دیگه نه خبری از باشگاه هست، نه کوه، نه قرآن‌های روزانه که این مورد آخر رو خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
یعنی این نتیجه زمانی هست که رفتن به دانشگاه رو به حفظ قرآن ترجیح دادم و حالا ذهنم اصلا نظم نمیگیره.
از دانشگاه هم مثل دوره ارشد حس رضایت عمیق ندارم و حالم باهاش خوب نیست. مخصوصا هر یک‌شنبه و دوشنبه که مجبورم بچه‌ها رو بذارم پیش خانواده... واقعا باید زره پولادین تن اعصابم می‌کردم تا با چالش‌های شرایط و آدم‌ها بتونم بجنگم.
حالا عروس‌مون چند روز تنهایی و بدونِ بچه رفت کربلا. برام جالب بود. هی از خودم پرسیدم چرا از زمانی که متاهل شدم، سفر تنهایی نرفتم؟ اصلا من زمانی که بچه اولم همسن برادرزاده‌ام بود چیکار می‌کردم؟ داشتم درس می‌خوندم و سرِ بچه دوم باردار بودم :(
***
دیروز به یک ناامیدی خاصی رسیدم. حس کردم این همه دویدن برای چی؟ آخرش هم که نمی‌رسم! بعدشم که همسر اومد خونه از صحنه‌های غروب آفتاب کنار دریای جنوب و سفرهاش به سیستان بلوچستان و مخصوصا چابهار گفت. بعد من اوجِ تفریحاتم شده گوش دادن به قطعه‌های منتخب از همایون در این هوای آلوده تهران. البته خدا رو شکر خیلی زود تموم شد و تصمیم گرفتم که با ذهن‌آگاهی هر روز صبح، به خودم یه سری چیزها رو یادآوری کنم.
***
امروز صبح، چشمام رو که نیمه باز کردم و ساعت رو چک کردم، تصمیم گرفتم تا بدنم لود بشه، همینطوری در خواب و بیداری، ذهن‌آگاهی انجام بدم.
نتیجه افتضاح بود. فقط برنامه‌های امروز رو مرور کردم. الانم دوباره سردرد شدم :(
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۳ دی ۰۳ ، ۱۱:۴۸
نـــرگــــس

کار نیکو کردن از پر کردن است یا هر کس گفت وبلاگ‌نویسی در این عصرِ رسانه‌های جدید و اینستاگرام و ... به درد نمیخوره، با پشتِ دست محکم بزنید تو دهنش :) (چقدر خشن!)

قطعا اگر شما هم ثمره‌ی هشت سال نوشتن در وبلاگ به صورت مستمر و آهسته و پیوسته در قلم خودتون میدیدید و در مورد وبلاگ چرند می‌شنیدید، شاید همین‌قدر عصبانی و خشن می‌شدید :)


وای... یه نامه نوشتم... هلو برو تو گلو! یعنی دلم قنج میره از خوندنش و نمی‌دونم تا الان چند بار خوندمش یا چندبار ویرایشش کردم. نامه رو برای یک عزیزی نوشتم که نمی‌خوام نامش فاش بشه. نمیدونم اصلا انقدری که خودم به نامه‌ام دارم ذوق می‌کنم، ایشون ذوق می‌کنه!؟ در استحکام متنِ نامه بگم که جملاتش کوتاه هستند و برای هر جمله کلی فکر کردم. انگار که یک دنیا حرف پشت هر جمله باشه. تازه لغت تکراری هم جز در تخاطب و آوردن اسم فرد، توی نامه‌ام وجود نداره :') 

در فوائد نوشتن همین بس که الان یه جشنواره‌طور گذاشته مدرسه فاطمه‌زهرا و زینب به نامِ جشنواره مادران قاسم‌پرور. به مناسبت ایام شهادت سردار دلها. 

برای کلاسِ پیش‌دبستانی، یک لیست صفت پسندیده و خوب به ما دادند و گفتند هر مامان، یک ویژگی رو انتخاب کنه و بگه که چطور این صفت رو در نقش مادریِ خودش و در فضای تربیتی به منصه ظهور می‌رسونه. (البته اونا اینطور نگفتند و خیلی عجیب و غریب توضیح دادند! من خودم در یک جمله براتون شرح دادم.)

برای کلاس سومی‌ها، بهمون گفتند در مورد صفت شجاعت همه‌ی مامان‌ها چند جمله‌ای بنویسند و انگاری خطاب به دخترمون باید می‌بود.

حالا ببینید من چی نوشتم!

برای کلاس پیش‌دبستانی: 

حاج قاسم، سردار بود، فرمانده کل سپاه قدس بود اما انقدر فروتن و متواضع بود که هیچ وقت خودش رو فرمانده معرفی نمی‌کرد. وصیت کرد که روی سنگ مزارش بنویسند: سرباز قاسم سلیمانی.

منم سعی می‌کنم مثل حاج قاسم با عناوین دکتر و مهندس و ... خودم رو معرفی نکنم.

مهم‌تر از هر عنوانی، من برای همیشه مامانِ زینب و فاطمه زهرا و لیلا هستم.

برای کلاس سوم:

فاطمه‌زهرای عزیزم، شجاعت یعنی هر زمان مطمئن بودی خداوند کاری رو دوست داره، دلت رو بزنی به دریای طوفان‌ها. نترسی حتی اگر دنیا با تو سرِ جنگ داشت!

مثل حاج قاسم که از نوجوانی برای انقلاب تلاش و مجاهدت کرد و گفت: از چیزی نمی‌ترسیدم!

شجاعت یعنی از مرگ نترسیدن. یعنی مثل حاج قاسم بگی: خداوندا، عاشقِ دیدارتم.

۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۵
نـــرگــــس

ولی اصلا معلوم نیست بتونم جمله بالا رو بگم.

۶ روز پیش؛ مصطفی و دوستانش تصادف بدی کردند و مصطفی از همه بیشتر آسیب دید. گردنش و قفسه سینه‌اش ضرب دیدند و خدا خیلی رحم کرد که جدی‌تر از این نبود.

دلم نمی‌خواد بهش فکر کنم... به اینکه ممکن بود الان دیگه پیش ما نبود و تمام زندگی، برای تک تک اعضای خانواده‌مون و پدر و مادرهامون زیر و رو بشه.

مرگ همینقدر جدی و نزدیک هست...

خدا خیلی رحم کرد. یکی از اقوامِ من، با تصادفی در همین مقیاس، یکی از پاهاش رو از دست داد.

برای مصطفی هم قطع نخاع شدن یا آسیب‌های جدی ستون فقرات دور نبود. اما خداوند نخواست که بلایی سرش بیاد. به ما رحم کرد. به من، به دخترها... و مخصوصا من.

من دیگه چیزی نمونده به اتمام سی سالگیم...

حالا احساس می‌کنم سی سالگی برام یک درک پخته‌تری از زندگی رو داره به هدیه میاره. درک عمیق‌تری از رنج، از محبت، از فداکاری...

دیشب داشتم فکر می‌کردم که در زندگی مشترکمون، بعید می‌دونم بتونم بعضی چیزها رو تغییر بدم و قطعا این مساله رنجم میده. مخصوصا وقتی علت اون رنج، یک انسان باشه. مخصوصا وقتی اون انسان رو دوست داشته باشی. 

قطعا طاقت آوردن سخت‌تر میشه وقتی علت رنج ما آدم‌هایی عاقل و بالغ هستند که دوستشون داریم و می‌دونیم اگر اون‌ها رفتارشون رو تغییر بدن، ما شادتر و آرام‌تر خواهیم بود.

من دوست ندارم آدم‌های زندگیم رو بسپرم به خدا. دلم براشون میسوزه. میدونم اگر سکوت کنم، اونا ممکنه تاوان بدن و دوباره غصه‌شون رو می‌خورم. هرچند الان بیشتر از ۵ سال پیش معتقدم که همون‌قدر که به من در زندگی فشار میاد، به همسرم هم فشار میاد...

دیشب وسط روضه فکر کردم، زندگیم رو نمی‌تونم بسپرم دست همسرم. ولی می‌تونم زندگیم رو بسپرم به ولی الله. وقتی کارم دست او باشه، خیالم راحته. چون اگر دیدم کسی داره توی زندگیم خراب‌کاری می‌کنه، میگم یکی دیگه سرپرست کار منه و همه‌ی حساب‌ها رو قراره خودش صاف کنه.

ما (منظورم افرادی که توی فضای دین دارن فعالیت می‌کنند) اصلا روی این چیزا کار نکردیم. 

ببینیم یک فلسطین با یک "حسبنا الله" چطور ایستادگی کرده. ما هم حسبنا الله داریم و هم اولیاءاللهی داریم که اگر "ادرکنی" و "اغثنی" بگیم، ما رو درمی‌یابند.

و من فکر می‌کنم ایران با قدرتِ مضاعف اینقدر مقتدر هست. واِلّا؛ فلا.


یه چیزی هم بگم: احساس بدجنس بودن می‌کنم، اینکه کادو نخریدن همسرم برای روز زن رو ربط دادم به تصادفش. واسه همین دلم می‌خواد خداوند بهم نشون میداد اگر اتفاقات یکی دو شب قبل از سفرش نیافتاده بود، اگر برام کادو خریده بود، اون‌وقت چه اتفاقی می‌افتاد :/
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳ ۱۲ دی ۰۳ ، ۱۰:۵۱
نـــرگــــس

مگه دیدار حضرت آقا با بانوان برای من تموم میشه؟
نههههه...
آخه مگه ماجراهاش تموم میشه؟
امروز دو تا از دوستام رو دیدم و گفتند ما رفتیم دیدار.
بغض گلوم رو فشار داد!
آخه چرا؟
هم شوهرم، هم دوست شوهرم، کارت پخش کرده بودند. دوستان خودمم هر کدوم از واسطه‌های متفاوتی کارت گرفته بودند. خب چرا من یادتون نمیام؟ زاااار بزنم کمه...


از دست شوهرم از همه بیشتر ناراحت و عصبانی‌ام. صبحِ فردای دیدار میگه: خوش به حالِ رضا!
حالا رضا کیه و چرا خوش به حالشه؟ رضا یکی از دوستان شوهرمه. خوش به حالشه چون خانمش آشپزه و کانال آشپزی داره و هر روز صبحانه‌های رنگ و وارنگ برای رضا درست می‌کنه!
و از قضا، اون روز همسر بعد از نود و بوقی مونده بود خونه و خودش بساط صبحانه ردیف کرده بود، حالا میگه خوش به حالِ رضا!!!
بعدشم، یک دقیقه قبل از خروج از خونه میگه: از دستت ناراحتم! دیر از رخت‌خواب پاشدی!
من اصلا به خاطر این حرفاش ناراحت نشدم و حتی استرس گرفتم که: ای وااای! شوهرم از دستم ناراحته!
و در طول روز چند بار زنگ زدم بهش تا عذرخواهی کنم. هرچند مشخص شد که اون حرفش خیلی جدی نبوده و بالعکس حتی کمی سرسری.
اما شب که خونه مامانم اینا مهمون داشتند و ما هم بودیم، دیدم تلویزیون داره تو برنامه‌ی قرارگاه شبکه افق همکارهای همسرجان رو نشون میده؛ وقتی با ذوق بهش میگم؛ هیچی نمیگه. بعد که فاطمه رایگانی (یکی از سخنرانان دیدار) رو نشون میده که اومده تو برنامه، همسر میگه: خودم زنگ زدم بهش برای امشب هماهنگش کردم.
بعد در میان تعجب‌های من میگه: من و فلانی جزو تحریریه برنامه‌ایم.
بعد ادامه میده: اصلا فاطمه رایگانی رو میشناسی؟
تو دلم میگم: پَ نَ پَ.
_فاطمه رایگانی دکترای فلسفه داره.
_ میدونم.
_ میشناسیش دیگه؟ میدونی که خیلی خفنه.
_ آره سخنرانیش رو شنیدم.
_ خیلی خفن بود.
_ مثل من!
_ غولیه برای خودش. این متن سخنرانی رو هم نشستند با رضا ف و میم ت با هم نوشتند.
_ داشتی میگفتی! خیلی خفنه :)
_عه! نگاه کن! خانم عین خودمون الان با تماس تلفنی داره صحبت می‌کنه...


شاید ماجرای صبح، خیلی مهم نبود ولی وقتی گذاشتمش کنار این مدل صحبت کردنش، دیگه قابل بخشش نبود. مهمون‌ها که رفتند یه دعوای کوچولو با همسر کردم که صبح میگی خوش به حالِ رضا، شب میگی فاطمه رایگانیِ خفن!
برگشتیم خونه‌مون و درِ خونه رو که باز کردیم، با همون بهشت کوچولو مواجه شدیم که خیلی دوستش داریم. همون جایی که من عصر اون روز مرتبش کرده بودم، جارو کشیده بودم، آشغال‌ها رو ازش بیرون برده بودم و همه‌جاش رو دسته گل کرده بودم. 😭

حالا هی عذرخواهی کن؛ قربون صدقه برو، بگو دوستت دارم و تو خفن‌ترینی. واقعا دیگه فایده نداره...
"میدونید، اون دوستت دارمی که یه زن از همسرش میشنوه؛ وقتی از قلبش بیرون نمیره که ازش نخواد توی خونه یک مادرِ کدبانوی ۲۴ ساعته با چند تا بچه قد و نیم قد باشه و همزمان! دقیقا همزمان، در عرصه‌ی عمومی یک کنشگرِ فعالِ درجه یک یا یک زنِ دارای استقلال مالی."
حالا هرچقدرم که روز زن و زن مادر رو بهم تبریک بگن، حالم خوب نیست. از این روز و تبریک‌هاش بدم میاد. من فقط میلاد حضرت زهرا رو تبریک میگم.
هر چقدر هم که توی خونه کار کنم و غذاهام خوشمزه باشه، هر چقدر هم که کارهای خونه‌ام مرتب و راست و ریس باشه، لباس‌ها همه شسته شده و تا شده؛ اتاق بچه‌ها مرتب، آشپزخونه تر تمیز باشه، من بازم حالم خوب نیست. میرم دانشگاه هم حالم خوب نیست. کتاب می‌خونم هم حالم خوب نیست.
نه اینکه تقصیر مصطفی باشه.
نهههه.
این حکایت جامعه ماست. زن رو نمی‌فهمه!
خانواده یه جور. فامیل یه جور. عرصه عمومی یه جور.
از یکی از آقایونِ حزب‌اللهی فامیل‌مون شنیدم، تو رویِ خودم با خنده گفت: حضرت آقا زن‌ها رو پررو می‌کنه با این کارها.

واقعا باورم نمیشد! هی بهش میگفتم: داری شوخی می‌کنی دیگه!؟
یکی از دخترای هم‌دانشکده‌ایم میگفت، همین رو از استادشون شنیده. اینکه جمهوری اسلامی زن‌ها رو پررو کرده.
و خودمم بی‌مهری از اساتید زیاد دیدم. مخصوصا دونفرشون که بهتره به خدا واگذارشون کنم چون اشکم رو سرِ بی‌شعوری‌شون درآوردند.
ولی واقعا ناامید نیستم. هروقت مُردم ناامید میشم.
امیدوارم چون همین‌که به درک جدید می‌رسم، یعنی جای امیدواری هست. و انقدر میگم و میگم تا برای بقیه هم راه باز بشه.


هدیه روز مادر برای مادرشوهرم یه روسری و کیفِ سِتِ سبز رنگ و گل و شیرینی خریدیم و برای مادرم؛ یک بلوزِ بافتِ زرد رنگ. گل و یه بسته شیرینی کوچولو هم شبِ قبلش خریده بودیم. 
من هم دو تا جا کلیدی نمدیِ کاردستی از هر کدوم از دخترام، و "هیچی" از همسرِ عزیزم هدیه گرفتم :)
۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۰۳ ، ۱۵:۰۰
نـــرگــــس