صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱۷ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

۳۰ آبان ۹۸
امروز صبح پای رفتن به کلاس طرح کلی رو نداشتم. خسته بودم. همسر هم نبود. بدنم کوفته بود ولی مگه میشد نرم؟ فاطمه‌زهرا هم بیدار شد. هی بهم سفارش می‌کرد که زود برگردم. هی بهش اطمینان می‌دادم. آخرش هم بوسیدمش ولی بعد از رفتنم گریه کرده بود. البته کم خوابی و دستشویی داشتن و گرسنگی هم بی‌تاثیر نبوده... مامان بود... بازم خدا رو شکر. دلم می‌خواد یه روزی بیاد که انقدر قوی باشم که دست بچه‌هام رو بگیرم و هرجا لازم بود برم از خودم جداشون نکنم.
توی مباحثه هم به این نتیجه رسیدم که آمادگی‌ش رو دارم که برم سوال ۴ رو ارائه بدم.
و چقدر هم ذوق داشتم. هیجان داشتم. عینکم رو پاک کردم. به فرموده خانم اشعری حلقه توی دست چپم انداختم. روسری‌م رو سفت کردم و زیر گلوم رو کااامل پوشوندم. مانتوم هم هم رنگ کتاب طرح کلی بود و کلی به بچه‌ها پزش رو دادم... اما دریغ! همش تقصیر خانم نجفی بود که اسم من رو واسه سوال ۱ رد کرده بود و سوال ۱ تا ۳ رو هم حاج آقا کرمی که اون روز نوبت ارتئه اساتیدشون بود، از آقایون انتخاب کردند. البته بد هم نشد. شاید قسمتم باشه با یه استاد سخت‌گیرتر برم ارائه بدم. از استادهای شل خوشم نمیاد!
بعد از کلاس هم انگیزه گرفتم که برم به حاج‌آقا رکوفیان گیر بدم که چرا هر بار فقط یک خانم رو برای ارائه دادن انتخاب می‌کنند؟ چرا نظرسنجی نمی‌کنند؟ چرا عدالت آموزشی نیست؟ چرا شورای علمی خانم‌ها رو قوی نمی‌کنند؟ چرا ارائه خانم‌ها اختیاری شده و این کار باعث افت نمرات خانم‌ها به طور کلی میشه و چرا ال و چرا بل و ...
بعد سر ناهار هم با خانم نجفی و خانم اشعری بحث کردم. اونا می‌گفتند علت اینکه ارائه دادن رو برای خانم‌ها اختیاری کردیم اینه که خانم‌ها لزومی نداره ارائه بدن! معذب می‌شن و آقایون هم دچار گناه میشن.
منم سفت وایسادم پای حرفم که اگر مفسده داره که از ابتدا یکی بودن کلاس خانم‌ها و آقایون غلط بوده. و اینکه اگر برای رشد علمی و فن تدریس خانم‌ها لازم باشه چرا که نه؟ و اساسا شاید مشکل خانم‌ها ضعف اعتماد به نفسه؟ از کجا معلوم مشکل ارائه دادن جلوی نامحرم جماعت باشه؟ و ...
البته از حق نگذریم پیشنهاد خانم اشعری برای اینکه یک جلسه تدریس و ارائه مخصوص خانم‌ها به صورت مازاد بذارن خیلی موافق بودم. اما بهشون هم گفتم که یک نگرانی جدی من مساله نمره‌م تو طول طرحه‌.‌.‌. نمی‌خوام نمرات اضافی رو از دست بدم :)
آخرش هم خانم اشعری گفت تو مثل خانم دباغ برای امام‌خمینی میشی!!!
نمی‌دونم بر چه اساس گفت ولی تعریف باحالی بود. شاید باحال ترین تعریفی که یه نفرم ازم تا به حال کرده. فعلا به کسی هم نگفتم چون حوصله مصادره به مطلوب کردن این جمله رو از ناحیه اطرافیانم ندارم.
عصر هم با اینکه خععععلی خسته بودم ولی با مامان و بچه‌ها رفتیم تیاتر زکیه خانوم _یا به قول فاطمه‌زهرا، خاله زکیله_ رو دیدیم. چقدر هم شلوغ شده بود‌... و با اینکه از سطح تیاترهای معمولی خیلی پایین‌تر بود ولی انصافا یه کار جهادی و فرهنگیِ بسیار مخلصانه بود. اجرهم عندالله!
فقط یه ذره ترسناک بود اون ابلیس‌شون. مجبور شدم فاطمه‌زهرا رو ببرم پشت‌صحنه تا ببینه شیطونشون همش نقش بوده و واقعی نبوده. خواهر خاله زکیله هم نقش ابلیس رو بازی کرده بود :)
خانم معلم کلاس اولم و زینب ف و زینب م هم اومده بودند... کلا یه گردهمایی جامعه زنان مذهبی شهرری اتفاق افتاده بود. باحال بود!!!
راستی هرسری می‌خوام از محتوای دوره‌ی پربارمون براتون بگم نمی‌تونم... اونایی که یه ذره کنجکاو شدن خودشون برن کتاب رو بخونند. مطمئن باشن چیزای مهمی رو دارن از دست می‌دن. منم موقعیتش پیش بیاد هم براتون بیشتر از کتاب می‌گم و هم اگر سوالی باشه، در اسرع وقت جواب میدم :) ارادت!

۱ نظر ۳۰ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۹
صالحه
تولد مامان بود. همه‌چیز خوب پیش رفت. جمع‌مون جمع بود. آقاجان و مامان‌زهرا، خاله فرح و شوهرخاله محترم که پسرخاله مامان هستند، دایی مصطفی و همسر محترمه، رضا و همسر محترمه، مهدی و من و فاطمه‌زهرا و زینب و همسرِ عزیزم که تو گلِ مجلس مجبور شد بره جلسه (درمورد همین روزهای اخیر) 
ضمنا سوپرایز کامل اتفاق می‌افتاد اگر زهرا، عروسمون در گوش مامان تولدش رو تبریک نمی‌گفت! (ضدحال!) مامان اصلا نمی‌دونست که ما حواسمون بوده که تولدشه. ولی بازم نفهمید که ما شب قبل برای چی رفتیم بیرون! حتی نفهمید که من و فاطمه‌زهرا توی اتاق خواب داریم چی‌کار می‌کنیم! (داشتیم هدیه‌ها رو کادو می‌کردیم) حتی نفهمید که جعبه کیکی رو بابا خرید رو قایمکی بردم گذاشتم تو اتاق خوابشون! دسته گل رو هم ندید تا بابا خودش اومد تقدیمش کرد! حتی اون همه بادکنک رو تو اتاق وسطی داشتیم باد می‌کردیم، نفهمید!!! 
خوش گذشت. کادوها هم عالی بودند. من و همسر یه بافت خریدیم برای مامان (از پولِ یارانه‌هامون :))) و از طرفِ بابا هم من یه روسری ابریشمیِ لاکچری انتخاب کردم. رضا و خانومش هم یه کیفِ قشنگ جگری رنگ خریده‌بودند.
همه چیز طبق نقشه‌های من درست پیش رفت.
کیک‌مون هم با خامه سفید و صورتی به شکل گل رز تزئین شده بود..‌. همه چیز خوب بود...
تولد گرفتن برای مادرها خیلی سخته...
این اولین جشن‌تولد مامانم بود. در سن ۵۳ سالگی.
تولدش مبارک... که دنیا رو بهم هدیه کرد که خودش یه دنیاست برای من.

قرار نبود به غیر از ما بچه‌ها کسی کادو بگیره و اصلا کسی نمی‌دونست تولد مامانه. مامان‌زهرا و آقاجان و دایی و خاله شانسی اون شب اومدند. پس فقط سه تا کادو داشتیم. مهدی هم هیچی نخرید و اساسا ایشون هم سوپرایز شد :/
۶ نظر ۲۹ آبان ۹۸ ، ۱۷:۵۰
صالحه
نکات مفیدی که این ور و اونور دیدم رو تو یک پست دارم منتشر می‌کنم....
۱۵ نظر ۲۶ آبان ۹۸ ، ۰۸:۳۴
صالحه
دیروز صبح خبری نبود. ولی بعد ازظهر اعتراضات شروع شد. خیلی ساده. مردم خیابان‌ها رو بستند.‌ بعضی از مردم حواسشون به سوءاستفاده دشمن بود. بعضی جاها کمتر مراقب بودند.
شوهرم شب توی خیابان‌ها رفته بود. سنگ و خورده شیشه و سطل آشغال و ... کف خیابون و اموال عمومی خراب و ... نرده‌ها و ایستگاه‌های اتوبوس، بانک و پمپ بنزین...
هیچ خبری از اون رئیس جمهور و اصلاحات‌چی‌هایی که تا الان به منافق بودنشون شک داشتیم نیست.
خدا لعنتشون کنه. همشون ساکت اند. منتظر موندند لت و پار شدن مردم رو با دست خودشون و رهبریِ چریک‌های اونورآبیِ قاطیِ جمعیت تماشا کنند و لذت ببرند.
همه‌جای دنیا نیروهای مسلحِ یه کشور کودتا می‌کنند که دولت رو سرنگون کنند. اینجا دولت دسیسه‌چینی می‌کنه برای سرنگونیِ نظام... کلهم اجمعین. مردم عادی و نیروهای مسلح و ... تر و خشک باهم.
خدایا! به فریادمون برس. اتهلکنا بما فعل السفهاء منا... خدایا ما که هر کار می‌تونستیم کردیم که روحانی رای نیاره. خدایا... الغوث!

مردم! مردم! از روز اول حق داشتند و الان هم دارند. به خدا منم جزو مردمم و میفهمم گرونی بنزین یعنی چی. چیزی که منو می‌سوزونه اینه که دولتی‌ها اینقدر وقیح‌اند که عین خیالشون نیست. انگار هدفون گذاشتند تو گوششون: همه‌چی آرومه...
۲ نظر ۲۶ آبان ۹۸ ، ۰۷:۲۰
صالحه
۲۳ آبان ۹۸
انگار که قلبم رو بین گلو و قفسه سینه‌ام با جفت دستام نگه‌داشته باشم‌...‌ و اطرافم هیچ چیزی نباشه.‌.. همه‌جا سفید. فقط من و قلبم... تنهاییم...
ناگهان یک خنجرِ کوتاهِ نه‌چندان تیز‌ میاد و فرو میره توش.
درد داره. بغض داره. کمی هم خشم داره. گریه داره ولی گریه نمی‌کنم. غرورم اجازه نمی‌ده. شاید هم عزت نفسم.
مدتی هست که خنجر دراومده. ولی بازم تمام سلول‌های قلبم دارند فریاد می‌زنند. ضجه می‌زنند. می‌خوان دادخواهی کنند.
سرم رو بالا می‌گیرم. دیوار‌ها و سقف بلند و تزئین‌شده با آیات قرآن و شیشه‌های رنگی رو می‌بینم.
میرم سجده. و گریه می‌کنم... تا سبک شم.
همون کسی که این قلب رو به من داده... التیام رو از همو می‌خوام.
صلوات بفرست... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
چه نور زیبایی داره این مسجد سر ظهر! ملایم و دلنواز.
اشک‌هام رو سریع پاک می‌کنم...

دعوتتون می‌کنم به چالش "متفاوت فکر کنیم" آقای "یک مسلمان" 
باید یک جمله رو در قالب جدید و ادبی و خیال‌انگیزتری در بیاورید. جمله‌ی من در وبلاگم این هست: "دلم شکست."
اگر مایل هستید این جمله رو بازنویسی ادبی کنید، کامنت بگذارید و اگر هم چالش براتون جالب بود که صدی نود هست، حتما شرکت کنید! سپاس!

پ.ن: می‌تونید از دل‌شکستگی‌تون از انتخابِ حسن، خواب‌نمایی حسن، لبخند‌های حسن، تصمیماتِ حسن، اطرافیانِ حسن و دروغ‌های حسن هم بنویسید. کاملا قبوله! 
۴ نظر ۲۴ آبان ۹۸ ، ۱۳:۵۷
صالحه
۱۹ آبان ۹۸
الان که این مطلب رو می‌نویسم ساعت ۱۱ شب و بچه‌ها خوابند. دارم برای همسر غذا درست می‌کنم که فردا ببره سر کارش. 
وقتی ما ازدواج کردیم من اصلا آشپزی بلد نبودم. یعنی حتی برنج ساده رو هم بلد نبودم. قوتِ غالب ما سه تا غذا بود: عدسی، آبگوشت، کل‌جوش، و آخر هفته‌ها می‌اومدیم تهران و قرمه‌سبزی و قیمه خونه مامانامون می‌خوردیم. حتی لباس‌های همسر رو هم براش توی ماشین لباس‌شویی نمی‌انداختم. ظرف شستن و جارو زدن هم نصف نصف. دو سالی اوضاع اینجوری بود و من حتی بعد از یادگرفتن غذاهای سخت‌تر هم به خودم زحمت پخت و پز نمی‌دادم و اگر از منوی ویژه‌مون (عاک) خسته میشدیم سریع زنگ می‌زدیم تهیه غذا. بلاخره باید زنده می‌موندیم!
وقتی فاطمه‌زهرا یک سال و نیمه بود، یعنی سه سال و اندی زیر یه سقف رفتنمون می‌گذشت من تازه آشپزی‌هام نظم و سامان گرفت.
البته همسر تو این مدت هیچ‌وقت شکایت نکرد. شاید به چند دلیل: ۱- من تو جلسات خواستگاری بهش هشدار داده بودم و اون با کمال صحت عقل و سلامت روان پذیرفته بود البته با دوز کمی عشق ۲- می‌دونست چیزی بگه من اصلا تعادل ندارم و زندگی رو جهنم می‌کنم. ۳- که مهم‌ترین دلیل هم هست: اون با زندگی با من چیزهای بیشتری رو به دست آورده بود و حتی میشه گفت چیزی رو از دست نداده بود. دست‌پخت من خیلی بهتر از مادرش و غذای حجره‌نشینی بود و من هم به مرور خیلی از رفتارها و اخلاق‌هام رو اصلاح کردم. ضمن اینکه خیلی خوبی‌های دیگه هم داشتم. مثلا اگر مهربون نبودم لااقل خوش‌زبون بودم :) دعوا راه نمی‌انداختم و می‌تونستم اوقات فراغت همسرم رو به تنهایی یا با کمک دوستانش به بهترین شکل پر کنم و خیلی چیزای دیگه که شاید اگر بگم حمل بر خودستایی بشه :) مثلا اینکه باعث شدم اعتماد به نفس همسرم که تا قبل از اون خیلی خوب بود، خیلی بیشتر بشه... حالا توضیحش بماند!
اینا رو هم گفتم چون تجربه نشون داده الان یه عده شروع می‌کنند به دلسوزی کردن برای همسرم. واقعا زندگی همینه... رشد داره. اونم خیلی رشد کرده. همسر هم خیلی رشد‌ها کرده. بلاخره پدرِ دوتا دختر هست. با وجود همه‌ی خستگی‌هاش به نیازهاشون توجه می‌کنه. برای فاطمه‌زهرا قصه می‌خونه و شب‌ها اونو می‌خوابونه. اگر غذا آماده نباشه یا کم باشه اصلا حرفی نمی‌زنه. شب‌ها ظرف‌های توی سینک رو بدون اینکه بهش بگم می‌شوره. آشغال‌ها رو حتما می‌بره... و این در حالی هست که گاهی از شدت خستگی داره غش میکنه.
من از لحاظ توجه کردن به اطرافیانم از کودکی بد تربیت شده بودم. فقط خودم رو می‌دیدم. از قبل از ازدواجم هم شروع کردم به تغییر دادنِ خودم. گرچه کافی نبود. مثلا تصمیم گرفتم دیگه به کسی دستور ندم که برام کاری انجام بده. درحالی که اگر می‌گفتم دیگران با کمال میل برام انجام می‌دادند. الان اوضاع طوری شده که وقتی می‌بینم دخترای ۱۸ ساله بی‌تفاوتند نسبت به دیگران تعجب می‌کنم. لااقل ما در سن اونا بودیم ظرف‌ها رو تو مهمونی‌ها می‌شستیم. البته اونا رو سرزنش نمی‌کنم. دلم براشون می‌سوزه. شاید دیر متوجه بشن. شاید هم هیچ‌وقت. 
حالا هم من اگر مادر شدم به انتخاب خودم بوده و پاداش انتخاب‌هام رو هم دارم می‌گیرم.
اینکه برام مهمه که همسرم فردا ناهار نخره و دست‌پخت من رو با موادِ درجه یک بخوره یک رشده. یک موفقیتِ شخصیِ بی‌بدیل در کارنامه‌ی صالحه‌ است. اگر هنوز هم نمی‌تونم براش صبحانه آماده کنم اما می‌تونم یه جور دیگه بهش یادآوری کنم که دوستش دارم و برام مهمه.
خب من امشب کار خاصی براش نکردم. گرچه فردا احتمالا برای ناهار خونه مامانم میرم. چون مامان‌زهرا و آقاجان هم از بروجرد اومدند و اونجا هستند. بنابراین اخلاصم برای این پخت و پز زیر سوال نمی‌ره. راسِ ۱۲ غذا رو تموم کردم و دم هم کشیده بود. اینم عکسِ قبل از دم کشیدن +

صبح ساعت ۵:۱۸ از خواب پریدم. دیدم همسر سر جاش نیست. کل خونه رو گشتم. نبود. رفتم تو اتاق، دیدم عمامه‌اش سرِ جاش نیست. فهمیدم رفته مسجد سر کوچه نماز صبح بخونه. منم ساعت ۲ شب خوابیده بودم و خیلی خوابم میومد. خواستم دوباره بخوابم اما تصمیم گرفتم نمازم رو بخونم و چه نمازی! واقعا نفهمیدم چی خوندم. جا داشت قضاش کنم. خلاصه من خیلی به این فکر می‌کنم که چقدر نمازهای همسر روی نمازهای من اثر مثبت داره. همیشه فکر می‌کردم چرا دینِ مرد از دینِ زن توی ازدواج مهم‌تره.
حداقل الان به زعم خودم جوابش رو گرفتم...
۸ نظر ۲۱ آبان ۹۸ ، ۱۳:۴۸
صالحه
۱۵ و ۱۶ آبان ۹۸
خب خودم رو دوباره معرفی می‌کنم! بنده یک عدد رفوزه‌ی بلاکشی هستم. تو اربعین امسال رفوزه شدم.
این مطلب رو شبِ شهادت امام عسکری علیه‌السلام فهمیدم. رفتیم امام‌زاده ابوالحسن شهرری. حاج‌آقا عالی منو به خودم شناساند...
شاید اگه بگم دلیل این رفوزگی، مشکلات و ضعف جسمانی بود، بی‌راه نگفته باشم اما بازم بهانه است.
اما همین امروز، به همین سفره عزا قسم! حاجت‌روا شدم. یک کسی که بهش پول قرض داده‌ بودم گفت می‌خواد پولم رو پس بده و پول برای اون داروی تقویتی جور شد...
حالا هم نپرسیدید اما من میگم که حتی خرسِ قطبیِ صورتی‌مون هم جور شد. + 
عکس هم یادگاریِ امام‌زاده شبِ شهادت امام‌حسنِ عسگری (ع) تو امام‌زاده ابوالحسنه... البته وقتی داشتم می‌خریدمش واقعا یادِ پستِ خرسِ قطبیِ صورتی نبودم. ولی تو مغازه دلبری کرد. بگذریم... فقط خواستم ببینید چقدر قدرتِ ذهنِ انسان زیاده.... البته برای نی‌نی فعلا... برای خودم هم یه نسخه سینوزیتِ خفن یاد گرفتم از همون دکتری که قراره ازش دارو تقویتی بخرم و عملا دیگه لازم ندارم خرس قطبی بشم.
حالا که اینقدر خدا هوام رو داشته، باید شکر کنم. تصمیم گرفتم کمتر به دنیا تکیه کنم. (توصیه علامه طباطبایی به علامه جوادی) بیشتر از دنیا دل بکنم (حاجتم پیش شهدای کهف الشهداء) مثل وقتی امام حسنِ عسکری به شیعیان گفتند که شیعیان از طریق ۵ تا نشانه‌شون رو ابراز کنند (جهر بسم‌الله الرحمن الرحیم در نماز/ سجده بر خاک/۵۱ رکعت نماز واجب و نافله روزانه/ انگشتر در دست راست/ زیارت اربعین) تصمیم گرفتم چفیه مشکی به جای روسری سرم کنم، تا نشانه طرفداریم از این نظام و پشتیبانیم از رهبری رو ابراز کنم. 
تو روضه‌ی فهیمه دوستم، سخنران الهام بود... هر دوشون هم‌کلاسی‌هام تو حوزه حضرت عبدالعظیم‌ (ع) بودند. الهام گفت حاج‌آقا دولابی توصیه می‌کردند که "حکایت اذان" کنیم. یعنی وقتی اذان میشه، شما هم باهاش تکرار کنید. می‌فرمودند: رفع همّ و غم گذشته و اضطراب و تشویش آینده می‌کنه.
و من چقدر به این توصیه نیاز داشتم و دارم. چون هرچقدر آرزوهای آدم بزرگتر و مهم‌تر و وسیع‌تر باشند، هم و غم انسان بیشتر میشه و من باید به این  توصیه عمل کنم. شاید تو این وبلاگ ننوشتم ولی چقدر من و حورا دوستم نشستیم و فکر کردیم که چه کار فرهنگیِ به درد بخوری بکنیم در موردِ موضوعِ زن!
اینقدر دشمن بعد از انقلاب "مسائل مربوط به زنان" رو مورد هجمه و حمله‌ی خودش قرار داده و تو این چند ماه اخیر هم یه سری اتفاقات رو پیراهن عثمان کرده (مثل ماجرای دختر آبی و ...) که دیگه داره از شور و مزه به در میشه و بدبختانه یه سری افراد هنوز هم فریب می‌خورند. (در این راستا کامنتم به این دوست خوبِ بلاگرمون رو هم بخونید بد نیست +)
من و حورا نشستیم فکر کردیم... دلمون می‌خواست می‌تونستیم یه "مجله" بزنیم ولی هر دومون بچه کوچیک داریم و کسی رو نداریم که پیگیر بدوبدوهای گرفتن امتیاز و بقیه کاراش بشه... الان البته یه ایده‌های جدیدی با مشورت با همسرم به سرم زده. باید دوباره یه فرصتی پیش بیاد و با حورا گپ بزنم و بیشتر روی کارامون فکر کنیم. ولی به شوهرم می‌گم شاید موفق نشیم که الان دنبال هدف‌های بزرگمون بریم اما هیچ کس جلومون رو نگرفته که بهش فکر هم نکنیم. بذار من و حورا در مورد این چیزا با هم حرف بزنیم. شاید ده سالِ دیگه هردومون با یه کوله بارِ تجربه‌ی مدیریتِ خانواده :) و با فراغ بال، یه روز همدیگه ‌بینیم و یادِ حرفامون بیافتیم و عملی‌شون کنیم. فقط باید وقتش برسه...
آره. اینا رو هم گفتم که بگم من این وبلاگ رو خیلی سیاسی و فرهنگی و ... نکردم. دلیلش هم اینه که من بازیِ مافیا رو دوست دارم ولی کسی نیست با من مافیا بازی کنه. خودم خیلی بحث‌های عقیدتی و فرهنگی و سیاسی دوست دارم ولی هم میزان علاقمند به این مباحث کمه و هم من هم‌بازی‌هام رو نمیشناسم. پس وبلاگم رو قاطی این جور حرفا و مباحث نکردم.
من عاشق خیلی از کارام. و بدبختانه خیلی از کارهایی هم که می‌کنم و خیلی هم مهم‌اند از زیر بارِ مکتوب شدن در می‌رن...
مثلِ "دوره تربیت مدرسِ کتاب طرحِ کلیِ اندیشه اسلامی در قرآن" که الان دو هفته است دارم پنج‌شنبه‌ها میرم و از شدتِ پربار بودنش برام، وقتِ مکتوب کردنِ خاطره‌اش رو ندارم. 
اما یه ذره میگم الان. شاید بعدا تکمیلش کردم. جلسه اول بیشتر معارفه‌ بود و بعدش گروه‌بندی شدیم. گروه مباحثه‌ی ما هم جزو معدود گروه‌هایی هست که خودشون پیشنهادِ هم‌گروه‌ شدنشون رو دادند. به جز من که طلبه‌ام، (۷۳) یک طلبه دیگه (x) و دو استادِ دانشگاه (۵۹ و ۶۳) و یک حافظ قرآن (x) و یک فعال حوزه کودک (۶۹) هستند که باعث شده گروهمون یک سر و گردن از بقیه گروه‌ها فعال‌تر باشه. گرچه هم‌گروهی با آدم‌هایی که اعتماد‌به‌نفسِ زیادی دارند معایب خودش رو هم داره اما برای من رشدِ زیادی داره چون باعث می‌شه یاد بگیرم چطور باید انعطافم رو بیشتر کنم و یه جاهایی فداکاری کنم تا دیگران به خودشون بیان. حالا هم کم کم داریم با هم اخت میشیم و نقاط قوت و ضعف همدیگه رو میشناسیم و بیش از حد داره خوش می‌گذره.
زینب رو با خودم می‌برم و حمل کیف و کریر و خودش که به مدت طولانی بغلم می‌مونه عامل دست درد‌هام شده. اما فاطمه‌زهرا پیش مادرم می‌مونه و هر بار هم داره یه داستان جدید درست می‌کنه. این پنج‌شنبه، بعد از اینکه صبحِ زود باباش اون رو خونه مامانم می‌ذاره کلی گریه می‌کنه و تو جواب اینکه صبحانه خورده یا نه می‌گه خوردم. بعدش مامانم اینا می‌برنش کله‌پاچه‌ای و بعدش می‌رن کوه بی‌بی‌شهربانو و انقدر خسته‌اش می‌کنند که وقتی من رسیدم و ناهارش رو دادم، عینِ یک جنازه افتاد رو رخت‌خواب و خوابید و من فقط تونستم برای تشکر از مامانم دستش رو ببوسم. همین.
اما من... توی کلاس که بودم با یک خانومی که چندماهه سرِ بچه چهارمش باردار بود، سرِ حرفم باز شد. اینکه چقدر خدا به وقتِ ما بچه‌دارها برکت می‌ده و اینکه چقدر خودش برامون بهترین چیزها رو مقدر می‌کنه و اینکه چقدر برامون گذاشتنِ بچه‌هامون سخت میشه چون اگر کارمون واجب نباشه احساسِ می‌کنیم حقِ بچه‌هامون هم ضایع شده و حتی این حس چقدر کمک‌کننده است به پیشرفتمون...
چقدر همه‌چیز خوبه. مسئول شورای علمی‌مون هم یه خانم مهربونه. مثل مامانمه. نوه‌اش از زینبم فقط ۱۷ روز کوچیک‌تره. چقدر بهم کمک کرد. چقدر دلگرمم 
کرد و چقدر متواضع و فهمیده بود. +
اصلا همین مدت که با این دکترِ فوق‌العاده آشنا شدم هیچی ازش ننوشتم... شاید بعدا ماجرای آشنایی رو با ایشون و همسر مهربونشون رو نوشتم... 
در مورد کلاسِ زبانِ خانم آزادی که با متد S.L.S.L کار می‌کنند و چند هفته دیگه کلاسمون باهاشون شروع میشه و من از الان تمریناتم شروع شده هم ننوشتم.
خلاصه اینکه من خیلی این وبلاگ رو خاله‌زنکی کردم. می‌دونم خیلی نامردم که چیزای خوب رو کمتر می‌نویسم و برای نوشتنشون به اندازه کافی انرژی نمی‌ذارم. حلال کنید که خوندن این وبلاگ وقتتون رو تلف می‌کنه. ممنونم. 
۱ نظر ۲۰ آبان ۹۸ ، ۱۱:۲۳
صالحه
اول که پوزش که جوابش اینقدر دیر شد. این چند روز سرم شلوغ بود... خلاصه ببخشید.
جواب این تست خیلی طولانی نیست اما گفتم حالا که ذیل بعضی از کامنت‌های خصوصی و عمومیِ دوستان نظرِ خودم رو در مورد جواب‌هاشون نوشتم، برای پیشگیری از سوء تفاهم، یه سری نکات رو قبل از نوشتن جواب‌های نهایی متذکر بشم.
۱- من اصلا و ابدا در جایگاهی نیستم که بگم کدوم جواب درست هست و کدوم درست نیست. کلا بهتره قضاوت نکنیم. دلیلش هم اینه که برعکسِ جوابِ ساده و بسیطِ این تستِ سخت و غلط‌انداز، قریب به اکثر افرادی که جواب دادند، با در نظر گرفتنِ شرایط پیچیده‌‌ی زندگیِ شخصی‌شون جواب این دو سوال رو دادند.
۲- پاسخِ تست بر اساس مسائل حقوقی هست. بعضی از دوستان پاسخ‌هایی مبتنی بر بحث‌های اخلاقی به این سوال دادند. این به معنای غلط بودن جواب‌های اون دوستان نیست. چراکه ممکنه در یک خانواده، افراد از حصارهای خشک و خط‌کشِ سردِ  حقوق عبور کرده باشند و با گرمای اخلاق باهم تعامل کنند. در این صورت شاید اون آقایی که باید در یک‌جا به حقوقِ همسرش رسیدگی کنه، با اطمینان از رضایت همسرش، دادنِ حقِ همسرش رو به زمان یا شرایط دیگری موکول کنه.
۳- اما نکته‌ی جالب این تست در همین‌جاست. یک تلنگر در بحثِ حقوق و اخلاق! هرچقدر بیشتر بهش فکر کنیم و در تصمیم‌گیری‌های خودمون و همسرمون پاسخ‌های این تست‌ رو تطبیق بدیم به نتایج جالب‌تری خواهیم رسید.
۴- جواب سوال اول اینه که طبقِ آیهِ واخفض لها جناح الذل من الرحمه و آیه و بالوالدینِ احسانا، باید اول مادرتون رو نجات بدید. اما جواب سوالِ دوم اینه که چون همسرتون واجب النفقه‌ی شما هست باید غذا رو برای همسرتون ببرید. و در تکمله من عرض می‌کنم که چون پول هم ندارید، بعدش سریع می‌تونید برید خانه مادرتون و خودتون با وسایل و مواد غذایی اونجا براشون چیزی درست کنید. البته با کمک دوستان به این تکمله رسیدم :)
۵- من خودم به این فکر کردم که اگر کشتی‌مون داشت غرق میشد، من ترجیح می‌دادم آخرین نگاهم به نگاهِ همسرم گره می‌خورد و اون تو چشمام می‌دید که من بهش می‌گم دوستت دارم. بعدش همون لحظه دوباره از همه‌ی گناهانم توبه می‌کردم و چون آخرین بچه‌ام چند ماه قبل به دنیا اومده بود، می‌دونستم که بار گناهام خیلی سنگین نیست و با یه عالمه امید آب شورِ دریا رو قورت می‌دادم و بعدش روحم می‌رفت بالا و یه بارِ دیگه همسرم رو می‌دیدم که داره روی یه تیکه چوب خودش و مادرش رو نگه‌ می‌داره و با یه صدای گرفته و خش‌دار میگه: کِم بَک!
اما اگر مریض شده بودم شاید خیلی برام تفاوتی نداشت که سوپ بیاره یا نه اما حتما دلم یه دسته گلِ نرگس می‌خواست. احساس می‌کنم همه‌ی گل‌های نرگسِ دنیا هم نامِ منند. دلم روحیه‌ می‌خواست که هیچ‌کس به جز همسرم نمی‌تونست اونو بهم بده.
۶- توی این تست، هوش هیجانی منظور هست. و توانایی تدبیر منزل یعنی توانایی مدیریت روابط بین فردی.
۷- نهایتا از تمام کسانی که توی تست شرکت کردند به طور ویژه سپاسگزارم. شاید در وهله اول چالش جالبی به نظر نمی‌اومد... ولی امیدوارم یک نگاهِ نو بهتون هدیه کرده باشه.
+ کسانی که عمومی پیام گذاشتند، پیامشون از حالت حذف متن خارج میشه. 
۱۲ نظر ۱۸ آبان ۹۸ ، ۰۱:۳۸
صالحه
دیشب که یه نگاهی به دنبال‌کننده‌های وبلاگم انداختم، دیدم تقریبا نسبت آقایون به خانوما ۵۰-۵۰ هست. البته از لحاظ کیفی، به گمانم خانوم‌ها بیشتر این وبلاگ رو می‌خونند.
اما الان می‌خوام یه نظر‌سنجی بذارم که آقایون باید نظر بدن.
نظرات رو هم تا وقتی همه نظر ندن، تایید نمی‌کنم که جواب همدیگه رو نبینید و از روی دست هم تقلب نکنید! انتظار هم دارم که لااقل یه جواب ساده بدید... آهای آقایون دنبال‌کننده!!! خیلی ممنون میشم همکاری کنید!
خب! دو تا سوال هست.
۱- فکر کنید با مادرتون و همسرتون سوار کشتی شدید. هوا ابری میشه و طوفان شدیدی می‌گیره و خلاصه کشتی به این سمت و اون سمت میره. یهو خانومتون از سمت راست عرشه می‌افته تو آب دریا. بلافاصله هم مادرتون از سمت چپ عرشه کشتی می‌افته تو آب.
هیچ کمکی هم نیست و اونا هم هیچ کدوم شنا بلد نیستند و شما فقط می‌تونید یکی‌شون رو نجات بدید چون برای نجات هر کدوم بپرید تو آب، به خاطر فاصله و بقیه شرایط، دیگری غرق میشه.
کدوم رو نجات می‌دید؟
۲- تصور کنید که مادرتون و همسرتون هر دو مریض شدند. شما هم آشپزی بلد هستید. تصمیم می‌گیرید براشون سوپ درست کنید. متاسفانه شغلتون هم طوری هست که فعلا بودجه‌تون بهتون اجازه‌ی همین یک کار رو می‌ده. بعد از اینکه سوپ آماده میشه، سوپ رو تو دوتا ظرفِ یک‌نفره می‌ریزید و می‌بینید که کم هم اومده!!! بعدش که می‌خواهید ظرف‌ها رو بردارید و برید خونه مادرزنتون که خانومتون اونجاست و خونه‌ی پدری‌تون که مادرتون اونجاست، یک‌هو یکی از ظرفا از دستتون می‌افته و سوپش می‌ریزه رو زمین. بعد از جمع کردنِ سوپِ مذکور از روی زمین تصمیم می‌گیرید سوپِ باقی‌مونده رو برای یکی از دو مقصدِ فوق‌الذکر ببرید. خب! حالا سوپ رو برای چه کسی می‌برید؟
آقایون مشارکت کنید! نگید این می‌خواد هوش و درایت ما رو بسنجه و اینا... اگه جواب ندید، منم کلا جواب تست رو اینجا نخواهم نوشت! باااتشکر!!!

پی‌نوشت اینه که تو سوال دوم این رو هم لحاظ کنید که هیچ کس برای مراقبت از این دو نفر الان بالای سرشون نیست. یعنی هر دوشون تنها مونده‌اند و شام ندارند! :)
۱۷ نظر ۱۳ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۱
صالحه
امشب دو تا آرزو کردم.
اولی اینکه اون دوتا داروی تقویتی رو برای خودم بخرم و اون شربت تقویتی رو برای فاطمه‌زهرا.
دومی هم یه چراغ مطالعه‌ی ال‌ای‌دی شارژی.
دور نیستند ولی من بهشون نیاز فوری دارم. جسمم برای تقویت به اولی. روانم برای روحیه به دومی.
امیدوارم خدا ظرفِ صبرم رو پر کنه. یه ذره دپرسم...
آخرای این ماه هم تولد مامانه. می‌خواستم براش یه قاب گلدوزی شده درست کنم. ناراحتیم بیشتر میشه وقتی هنوز هیچ کاری برای این مهم نکردم... مشکل اصلی هم همون چیزی هست که دوتا خواسته‌ی اولم معطلش مونده‌اند: پول! 
بی‌پولی انواع و اقسام گوناگونی داره و من معمولا دوام میارم ولی الان طاقت این قِسمش رو ندارم. برای همین ناراحتیم بیشتر میشه.
تکالیف کلاس طرح کلی هم هست و هنوز هیچ کاری برای انجام دادنش نکردم... بازم ناراحتیم بیشتر میشه.
بحث نهایه‌ام هم که معطله به خاطر ضعف جسمیم... بازم ناراحتیم بیشتر میشه‌.

میدونم اگر پولِ اون خواسته‌ی اول جور بشه، راه حل همه‌چیز کم ‌کم پیدا میشه. شاید هم بی‌خیال اون چراغ مطالعه شدم. مثل بی‌خیالیم برای خرید لباس‌ها و کفش و کیف نو و اکتفا به قبلی‌ها. هرچند قیمتش فقط ۹۲ تومنه و به همسر گفتم اگر یه روزی بلاخره تصمیم گرفت بعد از سااالها برام کادو بگیره، یه چراغ مطالعه ال‌ای‌دی شارژیِ ۹۲ تومنی بخره.
ولی نمی‌تونم ببینم دوباره داره داستان این شیردهیِ لعنتی و کاهش وزن شدیدم داره تکرار میشه.
واقعا دپرسم. البته ناشکر نیستم. خدا رو شکر که می‌تونم به بچه‌ام شیر بدم ولی ناراحتم.
+ درست کردن اون داروی تقویتی هم خیلی سخته. مخلوطی هست از پودر جوانه‌ی بذرهای مختلف. تصمیم گرفتم فعلا بذر میوه‌هایی که میخورم رو نگه‌دارم. شاید یه روز سبزشون کردم.
۱۳ آبان ۹۸ ، ۰۰:۰۷
صالحه
یه اتفاقات جدیدی تو زندگیم داره می‌افته از طریق تحلیلِ اتفاقاتِ گذشته مخصوصا یک سال اخیر دارم به اهمیتشون پی می‌برم.
تحلیل وقایع اخیر زندگیم رو هم نوشتم اما الان می‌خوام فقط نتیجه‌اش رو اینجا بنویسم.
نتیجه اینکه برای خودم خیلی برنامه‌ریزی کردم و خدا یه جور دیگه‌ای برام برنامه‌ریزی کرده بود.
آدمی در شرایط من ممکنه با هر کدوم از به هم ریختنِ برنامه‌هاش به هم بریزه و قاطی کنه. اما من از کلاسِ NLP استاد حورایی یاد گرفتم که بگم: بَه‌بَه! لالالا! یعنی هرچه پیش آید خوش آید.
و الان خیلی خوشحالم که به خدا تکیه کردم و هر بار که فهمیدم من به درد کاری که براش نقشه کشیده بودم نمی‌خورم، به جای غصه خوردن، نیمه پرِ لیوان رو دیدم.
امروز هم یکی از اون روزا بود. یه کاری که براش برنامه ریخته بودم و می‌دونستم کلی توش عایدی مالی برام داره، پوچ از آب دراومد. کلا برام عجیبه. چند هفته است توی این وبلاگ دارم در مورد بعضی از موضوعات فک می‌زنم و بعدش TV رو روشن می‌کنم و می‌بینم تو برنامه بدون توقف و ثریا و ... متخصصینی که علم و تجربه‌شون صدها برابر منه دارن روشنگری می‌کنند. از فرهنگ درخت میوه کاشتن بگیر تا محوریت مسجد تا چندهمسری و فرزندآوری...
یه چیزایی هم که هنوز تو وبلاگم مطرح نکردم هم دوباره همین ماجرا برام پیش میاد.... دیگه اینا رو بذارید نگم.
اینا برام نشونه شده که برم سراغ همون کاری که زمین افتاده؛ سنگرش خالیه و من می‌تونم بهترینش باشم!!!
با خودم عهد کردم که عین بچه‌ی آدم ذهنم رو جمع و جور کنم و دیگه به هیچ چیزی جز موفقیت علمی و کاریم در حیطه رشته‌ی خودم فکر نکنم. فقط رشته‌ی خودم! و هر چیزی که باعث پیشرفتم توش میشه...
برای همین این تصمیم دارم دیگه تو وبلاگم در مورد موضوعات پراکنده ولو خیلی جالب ننویسم چون همونطور که گفتم قرارم اینه که دیگه به چیزای مختلفِ بی ارتباط به رشته ام فکر نکنم.
فلذا به خودم یه استراحت می‌دم. که بیشتر روی رشته ام تمرکز کنم و اگر موضوع جالبی در اون حیطه بود حتما براتون می‌نویسم.
این استراحت ۴۰ روز هست و روز چهلم وبلاگم ۱۰۰۰ روزه می‌شه. 
تصمیم گرفتم برای جشن گرفتنِ این روز بسیار مهم و باعظمت!!!! با حضور فعال و با نشاط شما خواننده‌های وبلاگم، یه برنامه‌ی صندلیِ داغ داشته باشم! WoW!
خوبه؟؟؟ دیگه چی‌کار کنم!؟ باید یه کاری کنم هم خدا راضی باشه هم خلق خدا :))))

پ.ن: اومممم! راستی کتاب "پریدخت، مراسلاتِ طهران پاریس" رو بااااید حتما بخونم!!! ولی استثنائا تصمیم دارم بخرمش! 
استثنائا هم چون با اینکه کتابِ Islamic thought in quran برام مهم‌تره ولی نخریدمش... :/
۳ نظر ۱۱ آبان ۹۸ ، ۲۳:۴۳
صالحه
الان که این مطلب رو می نویسم مچ دست چپم به خاطر زیاد بغل گرفتنِ زینب با دست چپ درد می کنه و مجبور شدم با لپ تاب بنویسم. چه کنم که اعتیاد به نوشتن، اعتیادی بسیار جدی است!
من و دخترخاله ی جون جونیم عارفه، که ۵۰ روز ازم بزرگتره، ده دوازده سالمون که بود، شب تا صبح بیدار می موندیم و درد و دل می کردیم. پای ثابت حرفامون هم این بود: بیا وقتی بزرگ شدیم این کار رو با بچه مون نکنیم.
هرچند مادرم و پدرم بعضی از خطاهای تربیتی رو در تربیت ما بچه‌هاشون، مرتکب شدند ولی الان بی‌نهایت خوشحالم که مادرم در خصوص تربیت فرزند مطالعه می‌کنه و دغدغه داره و من الان آغوش امنش رو برای سپردنِ بچه‌ام بهش دارم... چقدر خوبه که آدم در هر سنی، آموختن رو جزو ضروریاتِ زندگیش ببینه و براش هزینه کنه. مثل مامانم که الان تو ۵۰ و اندی سالگی کلاس تربیت فرزند استاد حورایی رو میره و به منم یاد میده.
البته من هنوزم در حال گرفتنِ انتقام هستم :))) مثلا تو همون دو شبی که هیئت خونمون بود، یه خواهر و برادر اومده بودند مراسم. برادره خواهرش رو ناراحت کرد و اشکش رو در آورد. گذشت. چراغا رو که روشن کردیم، من و مامانم رفتیم تا اتاقِ کن___فیکون شده‌ی فاطمه‌زهرا رو یه ذره سامون بدیم. اون دختر هم نشسته بود. عمدا، چون مامانم هم بود، بهش گفتم: می‌دونی؟ برادرا خیلی موجودات بدی اند. همش اشک آدم رو در میارن. من وقتی بچه بودم و آواز می‌خوندم، داداشم داااد می‌زد: نخوووون! نخوووون! (یعنی صدای چندش داداشم هنوز تو گوشمه!) بعدشم حتی بزرگ هم که شدم عادتِ زدن رو داشت... می‌زد... ولی من هیچی نمی‌گفتم. فقط واسه خودم گریه می‌کردم (چون مادر و پدرم، حقم رو از اون عوضی نمی‌گرفتند. باید اینقدر می‌زدنش که کف و خون قاطی بالا بیاره! نامرد!) ... پسرا خعلی مزخرفن! بزرگ که شدی از خدا بخواه فقط بهت دختر بده!
چهره مامانم در اون لحظات دیدنی بود!

چند شب پیش خونه پدربزرگ شوهرم، خاله ی شوهرم از فاطمه زهرا پرسید: تو خوشگل تری یا زینب؟ فاطمه زهرا کمی من و من کرد. من گفتم: بگو هر دومون خوشگلیم. خاله شوهرم میگه بذار خودش بگه!! میگم: من می‌خوام بهش یاد بدم!
مادر شوهرم بهش می‌گه: آفرین فاطمه زهرا! فاطمه زهرا دختر خوبیه! به همه سلام می کنه! به همه بوس می ده!
در گوش فاطمه زهرا بهش گفتم: مامانی! تو دختر خوبی هستی حتی اگر به کسی بوس ندی. ولی باید به همه سلام کنی. چون سلام کردن کار خوبیه اما آدم مجبور نیست به کسی که دلش نمی خواد بوس بده.
فاطمه زهرا خیلی حساسه. یه بار ازم پرسید: مامان اگر من به حرفت گوش ندم، تو دیگه منو دوست نداری؟ گفتم: مامان من تو رو همیشه دوست دارم حتی اگر به حرفم گوش ندی. من کار بد رو دوست ندارم. دوست دارم تو همیشه کارهای خوب انجام بدی.
بعدا هم پیش اومد که من از دستش ناراحت شدم و گفتم: ناراحتم کردی. گفت: مگه نگفتی حرفت رو هم گوش ندم دوستم داری! گفتم: ناراحتم ولی همیشه دوستت دارم...
گاهی باید این چیزا رو مرتب به بچه گفت. نباید در هیچ شرایطی کاری کنیم که بچه مون احساس کنه که دوست‌داشته‌شدنش مشروط به انجام دادن کاری یا داشتنِ خصوصیتی شده.
مثلا نباید یه کاری کنیم که بچه اولمون فکر کنه برای اینکه دوستش داشته باشیم باید از بچه دوم مراقبت کنه. نباید کاری کنیم که بچه اول فکر کنه برای اینکه دوست داشتنی باشه، باید بچه دوم رو دوست داشته باشه.
نباید بچه ها رو به سمتی ببریم که تصمیم بگیرند وانمود کنند. وانمود کنند عاقل هستند. زیبا هستند. باهوش هستند. با استعداد هستند. عصر جدیدی هستند. درس خوان هستند....
یه چیز دیگه هم یادم اومد. یه سوال کهنه و تکراری و مسخره... که تو بچگی از هممون پرسیدند: مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟
اگر یه روزی کسی از بچه ام این سوال رو بپرسه میگم بگو: هر دو! مامان مامانه! بابا بابا! این دوتا با هم فرق دارند. مثل هم نیستند که یکی شون رو بیشتر دوست داشته باشم.
البته یادمون هم باشه با بچه ها بیشتر از ظرفیتشون و قد و قواره کودکی شون حرف نزنیم. بذاریم کودکی شون رو بکنند.
فکر نکنید اگر با بچه هامون عاقلانه و منطقی صحبت کنیم متوجه نمی شوند. اونا خیلی بهتر از ما می فهمند. همه چیز رو بهشون توضیح بدید. اونا درک می کنند و عاشق این هستند که بزرگترها باورشون کنند. احساساتشون رو نادیده نگیرند. باهاشون حرف بزنند. درک شون کنند. اشتباهاتشون رو ببخشند. حتی گاهی اشتباهاتشون رو نادیده بگیرند. حرمتشون رو نگه دارند و بهشون احترام بذارند و دوستشون داشته باشند.

اخیرا سعی کردم بیشتر با فاطمه‌زهرا اوقاتم رو بهینه کنم. بعضی از روزا که وقت کنیم و شرایطش باشه با هم کاردستی‌هایی که تو شبکه پویا آموزش می‌دن رو درست می‌کنیم و قسمتی از کار که در توانش هست رو به اون می‌سپرم.
اخیرا، یعنی بعد از سه تا کاردستی، متوجه شدم که این کارِ ساده و بازی کردن با کودکم برای من مثل یک مدیتیشن قوی عمل می‌کنه. تو اون مدتِ درست کردنِ کاردستی به هیچ چیزِ جدی‌ای در زندگی فکر نمی‌کنم و این تجربه بی‌نهایت لذت بخشه... 
۱۱ نظر ۱۰ آبان ۹۸ ، ۲۲:۵۷
صالحه
آره... نظرم تغییر کرد...
ماجراش اینه که دیشب و امشب (۵ و ۶ آبان ) خونه ما مراسم عزاداری بود و دیشب که پسربچه‌ای خونمون نبود اصلا ریخت و پاش نشد اما امشب، یه جعبه بزرگ کیک یزدی بود و دو تا فسقلِ مذکرِ بلا!!! خونه کن___فیکون شد! همه‌جا خورده کیک... اسباب بازی‌ها و وسایل شکسته... بازی‌های خطرناک... آب بازی روی موکت...
واقعا قدر دخترام رو دوباره دونستم. دختر!!! مودب! خانوووم! تمیییز! عاقل!!! وای! بی‌نظیره دختر! هلو برو تو گلو دختر! جیگر طلاست دختر! یعنی اِندِ اِندِ اِندِ سعادت و خوشبختیِ هر بنی بشری اینه که دختردار بشه!!! نظرم هم عوض شد... قبلا از خدا ۴ تا دختر می خواستم. بعدش دو تا پسرِ دوقلو! ولی الان می‌گم: خدایا! دو قلوی پسر ندادی هم چه بهتر! بازم دختر بده... والله!
بعدش دروغ چرا؟! از اون تهِ دلم پرسیدم: حالا اگه یه روزی یکی از دخترات (این‌همه هم از خدا دختر می‌خوای!) تا سنِ ۲۵ یا ۳۰ سالگی هنوز وَرِ دلت مونده بود و ازت پرسید: "مامان! ما چرا باید منتظر شوهر بمونیم و خودمون نمی‌تونیم پا پیش بذاریم؟" و از این حرفا! می‌خوای چی جوابشو بدی؟ می‌خوای بگی:(اگر دارید از زبان من می‌شنوید به جایِ من، دهانتان را کج کنید و بگید)"عزیزم پسرا بهتر می‌فهمن باید با کدوم دختر ازدواج کنند!"
بعدش به خودم نهیب زدم: "ای بی‌معرفت! ای بی‌شعور! بی احساس! بی‌عاطفه! بی‌مسئولیت! ای نامرد! واقعا جوابت اینه؟"
خیلی احمقم‌. اعتراف می‌کنم...
و خیلی نادونم. بازم اعتراف می‌کنم...
بعدش به این فکر کردم که اگر دخترام قرار باشه همیشه مجرد بمونند چیکار می‌کنم؟
فکر کردم!
و به این نتیجه رسیدم که تو چشماشون زل می‌زنم و با صدای محکم و مهربونم بهشون می‌گم: "سرتون رو بالا بگیرید. اگر شما کفو داشتید یقین بدونید تا الان ازدواج کرده بودید. برید کارهایی رو انجام بدید که مردها و زن‌هایی که بچه‌دار و همسردار هستند نمی‌تونند انجام بدهند. وقتی هم‌سنِ شما بودم، بچه‌ داشتم و آرزو داشتم به مسلمون‌های سراسرِ دنیا کمک کنم اما تاهل و بچه‌داری نمی‌ذاشت. باید از شما مراقبت می‌کردم. اما شما می‌تونید! برید و پرچم اسلام رو تو دور‌ترین نقاط مسکونی این کره خاکی با دستایِ دخترونتون به اهتزار دربیارید و به خودتون افتخار کنید که سرور شما دخترا، حضرت معصومه (س) است... برید و مایه افتخار و آبرویِ دین و دنیام بشید!"

+ یعنی باید در این افق تربیتشون کنم... !oh! YES
+ توجه کنید که من یک عقده‌ای بی‌خواهرم!
+ دنیا بدون شما همه چیز را کم داشت، یعنی آهای دخترای مجرد! قدر خودتون و ظرفیت‌هاتون رو بدونید!
۶ نظر ۱۰ آبان ۹۸ ، ۰۸:۲۱
صالحه
قرار بود من واسه یه کسی، یه چیزی بنویسم... یه چیزایی هم تو ذهنم بود... حالا میگم... لودینگ!
مثلا برادر خودم، رفتیم براش خواستگاری... چندین بار! ولی ما از اون خانواده‌ها نبودیم که وقتی زنگ می‌زدیم پشت تلفن بپرسیم: "ببخشید، دخترِ شما بور و سفید و چشم‌‌رنگی هست یا نه؟" همیشه مامانم اخلاق و خانواده دختر رو ملاک قرار می‌داد و از قضا در اکثر اوقات وقتی دیگه حضورا خدمت خانواده دختر می‌رفتیم، متوجه می‌شدیم که علاوه بر همین مساله ظاهر! خیلی چیزای دیگه‌شون هم باهامون جور در نمیاد ولی یه شیرینی می‌خریدیم و می‌رفتیم و با احترام جواب می‌دادیم که: "احتمالا با هم جور در نمیان."
البته برای من خیلی سخت بود که با مامانم همراهی کنم. آخه این رویه مامانم رو قبول نداشتم. رضا که اِند معیاراش همون سه قلم مساله ظاهر بود و بقیه‌ش رو سپرده بود به خدا. بازم خدا رو صد هزار مرتبه شکر که هم به چیزی هم که می‌خواست رسید و هم اینکه عروسمون هم دختر خوب و گلی هست. با این وجود، شاید الان رضا احساس خوشبختی‌ نکنه، اما صددرصد احساس کمبود نمی‌کنه. :))
مورد دیگه داشتیم تو همین فک و فامیلمون. پسرخاله‌ام که هم‌سنم هست رو عرض می‌کنم. فقط یه بار همسرش رو قبل از ازدواج دیده بود و آناً به محض اینکه دخترخانم سلام می‌کنه، مورد پسندش واقع میشه و از همون لحظه استارت پروژه خواستگاری رو می‌زنه. جلّ الخالق! چگونه؟ پسرخاله‌ام عاشق وقار این دخترخانم میشه که طوری سلام کرده بود که کاملا حیا و ... درش عیان بوده و اینا! بعدا هم چون با هم فامیل بودند، بیشتر پرس و جو می‌کنه و خلاصه به ازدواج هم ختم می‌شه الحمدلله! و عجیبه بدونید که بی‌نهایت باهم تفاهم دارند. یعنی علی فقط با یک لحنِ سلام کردنِ فاطمه، به این حجم از تفاهم پی برد! از بعضی از کتابا دو جلد تو خونه‌شون دارند چون جفتشون تو مجردی‌شون اونو خونده بودند!!! البته رضا هم با همسرش تفاهم زیادی داره اما چون خیلی فرهیخته نیستند! :)) چیز بارزی وجود نداره که من خدمتتون عرض کنم!
یا مثلا شوهرِ خودِ من! از جلسه دوم سوم خواستگاری مطمئن بوده که فقط با من خوشبخت میشه اما من تا جلسه دهم هم دو دل بودم و تاااازه تا دو سه سال بعد از ازدواج هم به اطمینان قلبی نرسیده بودم. اینجاست که آیه می‌فرماید: "لیطمئن قلبی!!!"
می‌خواستم بگم مرد‌هایی که مرد زندگی‌اند واقعا می‌دونند از زندگی چی می‌خوان. مردهایی که می‌دونند از زندگی چی می‌خوان هم خوب می‌دونند چه زنی می‌خوان! 
یعنی دخترانم! صغری کبری نتیجه اینکه مردِ زندگی خودش می‌دونه باید بره خواستگاریِ چه کسی!
یعنی می‌خواستم بگم پیشقدم شدنِ دخترا واسه خواستگاری فقط به خاطر ماجرای حیای دخترانه و اینکه بعدا سرکوفت بخورن و سرخورده بشن و اینا نیست... فقط به خاطر اینکه دوست دارن عاشق براشون به زحمت بیافته و اینا نیست!
اما واقعا چه حرفا... عجب خیالات خامی!
نظرم تغییر کرد...
چون خیلی طولانی شد، ادامه‌ش رو جمعه میگم! :)
۴ نظر ۰۷ آبان ۹۸ ، ۰۹:۱۳
صالحه
معتقدم اگر مردان هم مثل زنان
وسواسی می‌شدند
هرگز در دنیا جنگی به پا نمی‌شد
مریض شدم. هر دفعه می‌خوام جواب کامنتاتون رو بدم نمی‌تونم. عذرخواهم.
۵ نظر ۰۴ آبان ۹۸ ، ۱۷:۰۱
صالحه
دیشب سردم بود.
پریشب هم سردم بود.
شب قبلش هم سردم بود.
می‌خوام یه پتو مسافرتی ژله‌ای بخرم و باهاش یه سرِهمی کلاه‌دار برای خودم بدوزم. جلوش هم زیپ داشته باشه. همش رو هم با دست می‌دوزم که چرخم خراب نشه.
بعدش شبا می‌پوشمش و بازم پتو رو خودم می‌کشم.
باید خودم به فکر خودم باشم. وگرنه هیچ وقت نه طراحان لباس‌های مدرن و کلاسیک به فکر مشکلات مردم تو سرما و گرما بودند و هستند و نه طراحان لباس اسلامی.
حالا شاید هم پتو مسافرتی‌ مذکور رو قهوه‌ای خریدم. خرس‌های گریزلی رو هم دوست دارم آخه.
۱۰ نظر ۰۲ آبان ۹۸ ، ۱۳:۵۱
صالحه
۱۳۹۸/۸/۱
در تاریخ جمهوری اسلامی ایران روز مهمی است و مادران و پدران این نسل آن را به خاطر خواهند سپرد. روزی که شبکه #پویا_بدون_تبلیغات محقق شد.
به امید تحقق این اتفاق در همه‌ی شبکه‌های صدا و سیما.
#امر_به_معروف
#نهی_از_منکر
۲ نظر ۰۱ آبان ۹۸ ، ۱۴:۰۳
صالحه