صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

سلام
دوباره سلام
من رو ببخشید همه ی دوستانم... سلام
تقصیر من نبود. باور کنید. شما هم اگر جای من بودید شاید همین کار رو می کردید. یعنی بین چندین و چند کار که باید انجام بدید، مهم ترین ها و اولویت دار ترین ها رو انتخاب می کردید. مثل من که باید علاوه بر رسیدگی به امورات زندگی، به فکر چندین رویدادِ پیش رو می بودم و خودم رو براشون آماده می کردم و بسیاری دیگر از رویدادها که من منتظر اونا نبودم ولی اتفاق افتادند و تعدادی دیگر از رویداد ها که هنوز اتفاق نیافتادند...
به ترتیب رخداد:
اردو جهادی کرمانشاه
سیل آق قلا و خوزستان و مخصوصا پلدختر (چون فامیل های طرف پدریِ من اونجا زندگی می کنند.)
عروسی عادل *
خراب شدن دیوار خونمون (و بعد از آن یک دوره بنّایی نسبتا طولانی)
عروسی ساجده
زایمان و به دنیا اومدن دخترم زینب
امتحانات ترم (۱۸ واحد ناقابل)
عروسی علی
و در انتظار:
پیدا کردن خانه در تهران و اثاث کشی
عروسی رضا، برادرم

همشون درگیری خاص خودشون رو داشتند. ولی بیشتر از همه امتحانات و درسام و بنّایی ما که تمام دو ماه آخر بارداریِ من، باعث فرسایش زیادی شد و من به خاطر کار زیاد، یک ماه کامل مریض شدم. صدام گرفته بود طوری که به سختی حرف می زدم و یا آبریزش بینی داشتم یا عطسه و سرفه. این مساله تا چند روز بعد از به دنیا اومدن بچه دوم ادامه داشت و بیشترین فشاری که به من وارد می کرد این بود که نمی تونستم با دخترم، فاطمه زهرا یک ارتباط موثر برقرار کنم.
توضیح *: این که توی لیست سه چهار تا عروسی رو یادداشت کردم فقط به خاطر یادگاری بودنش بود. وگرنه به جز عروسی برادرم که برنامه ریزی و کارهای خودش رو میطلبه، بقیه مساله ای نبود!

القصه که من حسابی گرفتار بودم و شاهدش یکی دو پست بعدی هست که مفصل نوشتم که چی شد و نشد (سه شنبه منتشر می کنم) بیشتر برای خودم نوشتم. اما ماجرای سیل پلدختر رو میتونید از زاویه دید من ببینید. شاید جالب باشه :)

پ ن: الان دیگه دارم نفس می کشم. هوراااا!!!!

پ ن2: کسی نمی خواد پایان دوره لیسانسم رو بهم تبریک بگه؟ :/ به خدا اینم تبریک داره. من سال ۹۰ طلبه شدم. تازه ۹۸ تمومش کردم... یعنی شاخ فیل شکستم :))) ... بچه دار شدن هم سخته ولی نه اندازه سطح دو حوزه! از من گفتن بود!
۸ نظر ۲۹ تیر ۹۸ ، ۱۸:۱۰
صالحه