صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

My Greatest Personal Achievement

سه شنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۸، ۰۱:۴۸ ب.ظ
۱۹ آبان ۹۸
الان که این مطلب رو می‌نویسم ساعت ۱۱ شب و بچه‌ها خوابند. دارم برای همسر غذا درست می‌کنم که فردا ببره سر کارش. 
وقتی ما ازدواج کردیم من اصلا آشپزی بلد نبودم. یعنی حتی برنج ساده رو هم بلد نبودم. قوتِ غالب ما سه تا غذا بود: عدسی، آبگوشت، کل‌جوش، و آخر هفته‌ها می‌اومدیم تهران و قرمه‌سبزی و قیمه خونه مامانامون می‌خوردیم. حتی لباس‌های همسر رو هم براش توی ماشین لباس‌شویی نمی‌انداختم. ظرف شستن و جارو زدن هم نصف نصف. دو سالی اوضاع اینجوری بود و من حتی بعد از یادگرفتن غذاهای سخت‌تر هم به خودم زحمت پخت و پز نمی‌دادم و اگر از منوی ویژه‌مون (عاک) خسته میشدیم سریع زنگ می‌زدیم تهیه غذا. بلاخره باید زنده می‌موندیم!
وقتی فاطمه‌زهرا یک سال و نیمه بود، یعنی سه سال و اندی زیر یه سقف رفتنمون می‌گذشت من تازه آشپزی‌هام نظم و سامان گرفت.
البته همسر تو این مدت هیچ‌وقت شکایت نکرد. شاید به چند دلیل: ۱- من تو جلسات خواستگاری بهش هشدار داده بودم و اون با کمال صحت عقل و سلامت روان پذیرفته بود البته با دوز کمی عشق ۲- می‌دونست چیزی بگه من اصلا تعادل ندارم و زندگی رو جهنم می‌کنم. ۳- که مهم‌ترین دلیل هم هست: اون با زندگی با من چیزهای بیشتری رو به دست آورده بود و حتی میشه گفت چیزی رو از دست نداده بود. دست‌پخت من خیلی بهتر از مادرش و غذای حجره‌نشینی بود و من هم به مرور خیلی از رفتارها و اخلاق‌هام رو اصلاح کردم. ضمن اینکه خیلی خوبی‌های دیگه هم داشتم. مثلا اگر مهربون نبودم لااقل خوش‌زبون بودم :) دعوا راه نمی‌انداختم و می‌تونستم اوقات فراغت همسرم رو به تنهایی یا با کمک دوستانش به بهترین شکل پر کنم و خیلی چیزای دیگه که شاید اگر بگم حمل بر خودستایی بشه :) مثلا اینکه باعث شدم اعتماد به نفس همسرم که تا قبل از اون خیلی خوب بود، خیلی بیشتر بشه... حالا توضیحش بماند!
اینا رو هم گفتم چون تجربه نشون داده الان یه عده شروع می‌کنند به دلسوزی کردن برای همسرم. واقعا زندگی همینه... رشد داره. اونم خیلی رشد کرده. همسر هم خیلی رشد‌ها کرده. بلاخره پدرِ دوتا دختر هست. با وجود همه‌ی خستگی‌هاش به نیازهاشون توجه می‌کنه. برای فاطمه‌زهرا قصه می‌خونه و شب‌ها اونو می‌خوابونه. اگر غذا آماده نباشه یا کم باشه اصلا حرفی نمی‌زنه. شب‌ها ظرف‌های توی سینک رو بدون اینکه بهش بگم می‌شوره. آشغال‌ها رو حتما می‌بره... و این در حالی هست که گاهی از شدت خستگی داره غش میکنه.
من از لحاظ توجه کردن به اطرافیانم از کودکی بد تربیت شده بودم. فقط خودم رو می‌دیدم. از قبل از ازدواجم هم شروع کردم به تغییر دادنِ خودم. گرچه کافی نبود. مثلا تصمیم گرفتم دیگه به کسی دستور ندم که برام کاری انجام بده. درحالی که اگر می‌گفتم دیگران با کمال میل برام انجام می‌دادند. الان اوضاع طوری شده که وقتی می‌بینم دخترای ۱۸ ساله بی‌تفاوتند نسبت به دیگران تعجب می‌کنم. لااقل ما در سن اونا بودیم ظرف‌ها رو تو مهمونی‌ها می‌شستیم. البته اونا رو سرزنش نمی‌کنم. دلم براشون می‌سوزه. شاید دیر متوجه بشن. شاید هم هیچ‌وقت. 
حالا هم من اگر مادر شدم به انتخاب خودم بوده و پاداش انتخاب‌هام رو هم دارم می‌گیرم.
اینکه برام مهمه که همسرم فردا ناهار نخره و دست‌پخت من رو با موادِ درجه یک بخوره یک رشده. یک موفقیتِ شخصیِ بی‌بدیل در کارنامه‌ی صالحه‌ است. اگر هنوز هم نمی‌تونم براش صبحانه آماده کنم اما می‌تونم یه جور دیگه بهش یادآوری کنم که دوستش دارم و برام مهمه.
خب من امشب کار خاصی براش نکردم. گرچه فردا احتمالا برای ناهار خونه مامانم میرم. چون مامان‌زهرا و آقاجان هم از بروجرد اومدند و اونجا هستند. بنابراین اخلاصم برای این پخت و پز زیر سوال نمی‌ره. راسِ ۱۲ غذا رو تموم کردم و دم هم کشیده بود. اینم عکسِ قبل از دم کشیدن +

صبح ساعت ۵:۱۸ از خواب پریدم. دیدم همسر سر جاش نیست. کل خونه رو گشتم. نبود. رفتم تو اتاق، دیدم عمامه‌اش سرِ جاش نیست. فهمیدم رفته مسجد سر کوچه نماز صبح بخونه. منم ساعت ۲ شب خوابیده بودم و خیلی خوابم میومد. خواستم دوباره بخوابم اما تصمیم گرفتم نمازم رو بخونم و چه نمازی! واقعا نفهمیدم چی خوندم. جا داشت قضاش کنم. خلاصه من خیلی به این فکر می‌کنم که چقدر نمازهای همسر روی نمازهای من اثر مثبت داره. همیشه فکر می‌کردم چرا دینِ مرد از دینِ زن توی ازدواج مهم‌تره.
حداقل الان به زعم خودم جوابش رو گرفتم...
۹۸/۰۸/۲۱
صالحه

نظرات  (۸)

صداقتتون واسه دلیل دوم قابل تحسینه :دی

منم تا یه سال پیش مثل شما یه برنج ساده هم نمی‌تونستم دم کنم. با وجود اینکه مادرم به داشتن دستپخت خوب و مهارت غذا پختن واسه مهمونی‌های بزرگ شناخته میشد. همون اوایلم به یار گفتم من واقعا آشپزی بلد نیستم. بدون کمک یه املت می‌تونم درست کنم و کوکو سیب‌زمینی! برنج‌هام همیشه یا گِل میشه یا سنگ! ایشونم گفت عیب نداره، یاد میگیری کم‌کم. و به لطف اردوهای جهادی زیادی که ایشون رفته بودن و تو خیلیاشون آشپزی هم می‌کردن و به علاوه اینکه تو جوونی مدتی تو آشپزخونه فعالیت داشتن، هربار که غذا درست میکردن بعضی از تکنیک‌ها رو بهم یاد میدادن تا حالا که دیگه ماهر شدم و می‌تونم به بقیه هم یاد بدم :) 

رشدی که تو ازدواج حاصل میشه کاملا واضح و ملموسه. حداقل منکه تو خودم خیلی خوب می‌فهممش. نه فقط تو این مسائل، که خصوصا تو اخلاق و رفتار. درسته با سختی همراهه ولی جنسش با رشد‌های دیگه فرق داره، چون چاشنیش محبته :)

پاسخ:
اون دلیل دوم واقعا مهم بود. جا داشت اشاره ای بکنم :)

اوهوم.. چاشنیش محبته... فقط همونه که باعث میشه (عاک) قابل تحمل بشه :))
خودتم که تو دام کله جوش افتادی!!! قشششنگ می دونی چی میگم! :)
۲۱ آبان ۹۸ ، ۲۳:۵۶ امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ

به به، دلم غذاتو خواست!

پاسخ:
ای‌وای. عزیزم...
دستور پختش رو بذارم ازم قبول می‌کنی؟
مواد لازم برای سه چهار نفر
اول، یک تکه بزرگ از مرغ ، یا دوتا متوسط رو میذاری با کمی آب و یه ذره پیاز بپزه.
پیاز رو دراز دراز و نازک خورد می‌کنی.
توی ماهیتابه تفت میدی.
بعدش میری سراغ هویج. سه تا هویج رو رنده درشت می‌کنی.
اضافه می‌کنی به پیاز. تفت.
بعدش مرغ رو ریش ریش می‌کنی و اضافه می کنی.
آخر سر هم یه مقدار زرشک رو با آب داغ میشوری. اضافه می‌کنی.
ادویه هاش نمک و پودر گل سرخ و زعفران (به جای زردچوبه ) احتمالا پودرسیر خم خوشمزه‌اش می‌کنه. من نداشتم نزدم.
و نهایتا موادت رو به برنجی که به مرحله‌ی ته کشیدن آب رسیده اضافه می‌کنی. می‌ذاری دم بکشه.
بدون اینکه بگی می‌خوای دستور رو یا نه برات نوشتم که الکی تعارف نکرده باشم :)

سلام

یه چیزهایی در مورد محاسن خودتون گفتید منو یاد برخی از افکار گذشته خودم انداخت...

من حمل بر خودستایی نکردم... و میدونم هم که موارد و محاسن دیگه ای هم بوده که نگفتید...

اما اون محاست احتمالا خیلی موجب رشد شما نشده...

علتش اینه که مثلا خوش زبونی یه حسن ژنتیکی بوده که در شما بوده...و خیلی هم برای خوش زبونی جهاد با نفس یا تغییر دادن خودتون نداشتید...

اما برای مهربون بودن در شرایطی که عقل میگه مهربون باش اما انرژی منفی های وارده میگه قهر کن... جهاد با نفس لازمه و این موجب رشد میشه...

 

من هم گاهی پیش خودم خیلی از خود متشکر بودم... البته خودفریبی نمی کردم... حسن هایی داشتم و واقعی بود... و فکر میکردم خوش به حال همسرم شده با این حسن های من... (چقدر داغون بودم با این افکارم)

استادی داشتیم که برای هر دومون مسلم بود ایشون حکیم هستن و از خیلی چیزها خبر دارن...

همیشه نوع رفتارشون با من و همسرم به گونه ای بوده که از همسرم رضایت بیشتری داشتن و از من کمتر رضایت داشتن...

به مرور فهمیدم...

فهمیدم این عدم رضایته از کجاست...

من دچار یک مقایسه باطل شده بودم...

 

پاسخ:
سلام.
بله. هزار درصد قبول دارم...
ولی من کلا اون سه تا دلیل رو نوشتم، دلایل همسر برای تحمل کردن من بود...
نه اینکه بخوام بگم تلاش خاصی کرده بودم.
اتفاقا وقتی ازدواج کردم و رفتم سر خونه زندگیم خیلی گریه می‌کردم. البته وقتی تنها می‌بودم.
میگفتم خدایا من باورم نمیشه با این مرد ازدواج کردم. تو شهر غریب و همه‌ی تنوع‌های زندگیم محو شدند. کمی که گذشت فهمیدم تازه خودم کی‌ام! من فقط صالحه بودم. دخترِ خانم فلانی و دختر آقای فلانی نبودم. من هنوز هیچ غلطی تو زندگیم نکرده بودم که به خاطر تلاش و لیاقت شخصیم بوده باشه. 
البته شاید هنوز هم کاری نکرده باشم ولی اون زمان از هویت قبلیم دل کندم. وبی خیلی سخت بود. خیلی سخت بود دل کندن از زندگی راحت. دل کندن از سفر خارجه. معاشرت با آدم‌های غیرپیچیده و سطحی و ...

البته خوش‌زبانی من ژنتیک نبود. بیس‌ش تربیت خانوادگی بود اما اتفاقا مایه افتخار من نیست.... به دلایل زیادی. اتفاقا مهربونی بیشتر ذاتی من هست. البته خودم اینطور فکر می‌کنم... حالا توضیح رفتار و کردارم تو اون زمان خیلی پیچیده و طولانی میشه.
ولی در کل دوام زندگی ما در سالهای اول فقط خواست خدا بود. خیلی شانس آوردیم.

مدل ازدواجای با رشد جالبن واقعا😁

پاسخ:
آره. ولی خیلی هم سختن چون با راحتی میونه ای ندارند. البته همه‌ی ازدواج‌ها می‌تونند از راحت‌طلبی به دور باشن‌... بسته به خود آدم‌هاست.

:)))

پاسخ:
:)
۲۲ آبان ۹۸ ، ۱۸:۵۱ خانم ارجمندی

سلام خانم ... چه اعتراف صادقانه ای افرین کم پیش میاد کسی بگه شیوه تربیتی من اشتباه بوده احسنت که اینقدر صادقی .... یه سوال حالا که اشپزی شد میگم شما نوع روغن و برنج و مرغتون تراریخته است ؟ یا نه همون برنج محلیای جنوبی و رغن فلان و بهمان ؟ من دارم سبک زندگیمونو. تغییر میدم برای همین پرسیدم ....

پاسخ:
سلام. البته من هنر نکردم که گفتم شیوه تربیتی‌م غلط بوده. چون دارم مربیانم رو تخطئه می‌کنم :) کاری خوبی هم نمی‌کنم ولی کسی رو قلبا مقصر نمی دونم.

من سعی می‌کنم از روغن‌های بازاری استفاده نکنم. مطلب "شعور به توهین" رو در مورد این مساله نوشتم.
نمک هم نمک دریا یا سنگ نمک. ولی نمک یددار معمولی نه.
برنج هم ایرانی‌. شمال یا جنوب فرقی نداره.
همین چیزا... خودتون توجه کنید... خیلی چیزا رو باید حذف یا جایگزین کرد.

تا آخر خوشبخت بمانید😊

پاسخ:
متشکرم و آرزوی خوشبختی برای شما دارم
۲۲ آبان ۹۸ ، ۲۲:۴۳ خانم ارجمندی

عالیه کاش بشه بیشتر درمورد تغذیه و اشپزی و تجربیات پدرانه و مادرانه بذارید ممنونم 

پاسخ:
چشم. اگر چیزی به ذهنم رسید حتما