صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

بعد از ثبت نام ارشد احساس کردم قبولی یا عدم قبولی من دیگه موضوعیت نداره. فقط تلاش من موضوعیت داره. الان فقط دلم می‌خواد تلاش کنم. دلم می‌خواد یه قدم برای انقلابم بردارم. حرکت... تلاش... امید...
و اگر قبول نشم هم دیگه ناراحت نیستم. فقط هر روز صبح از خواب بیدار می‌شم. صبحانه می‌خورم. ورزش می‌کنم. شرح نهایه رو می‌خونم. به بچه‌ها رسیدگی می‌کنم. روزهایی که مامان میاد، کیف مضاعف می‌کنم وقتی می‌بینمش‌. عشقم به مامان رو دوبرابر می‌کنم. ناهار درست می‌کنم. کتاب طرح کلی رو می‌خونم و زیر لب تا جایی که می‌تونم ترجمه می‌کنم. تمرین‌های زبانم رو انجام میدم. فاطمه‌زهرا هم گاهی میره پیش دخترای همسایه بازی می‌کنه. گاهی اونا میان. بعد از ظهرا که همسر میاد یه کم به کارهای خونه رسیدگی می‌کنم‌ و زندگی بی‌نهایت لاکچری‌ست برای من. همیشه بوده. همیشه هست. لاکچری یعنی لذت بردن از همین چیزهای ساده‌ای که توی اینستاگرام نمی‌شود عکس‌شون رو گذاشت. لاکچری یعنی نور خورشید روی فرش‌های اتاق‌ها و حال.
یاد سه سال و ۹ ماه پیش به خیر. اون‌موقع بچه‌ای در کار نبود ولی زندگی من هیچ نظم و قاعده‌ای نداشت. هیچ هدفی نبود که دنبال بشه.
یک سال و ۶ ماه بعد از اومدن فاطمه‌زهرا من تازه یاد گرفتم برنامه‌ریزی داشته باشم و به هدف‌هام برسم. یعنی یک سال و ۶ ماه طول کشید که با بچه‌داری کنار بیام. بفهممش. یاد بگیرمش. تازه اونم نصفه و نیمه.
الان ۶ ماه بعد از اومدن زینب، دوباره روال خودم رو پیدا کردم و این‌بار همه‌چیز بهتره.
نمی‌دونم چطور ولی می‌دونم همه‌ش از لطف خداست‌.
اون می‌خواد که من حالم خوب باشه.
اون می‌خواد که من قوی باشم.
اون می‌خواد که من درس بخونم.
اون می‌خواد که دنبال علم باشم که العلم سلطان. من وجده صال و من لم یجده صیل علیه.
اون می‌خواد که من سخت تلاش کنم.
اون می‌خواد که یاد بگیرم از هر تهدیدی فرصت بسازم.
اون می‌خواد که مامانم و بابام و شوهرم و برادرام و همسایه‌ها و خانواده همسرم و یه عالمه آدم دیگه کمکم کنند چون فقط تکیه‌گاهم خودشه.
اون می‌خواد که من یاد بگیرم نذارم هیچ‌چیزی مانعم بشه.
اون می‌خواد که من الان فقط به تلاشم فکر کنم و نه هیچ‌چیز دیگه.
اون می‌خواد که من به یادش باشم و وقتی هیچ کاری نیست که با مغزم انجام بدم به یادش باشم. ذکر بگم.
اون می‌خواد... و ما تشاءون الا ان یشاءالله، هو اهل التقوی و اهل المغفره.

۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۲:۴۱
صالحه

سلام دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشه. اینم پست صندلی داغ! به مناسبت ۱۰۰۰ روزه شدن وبلاگم. اگر دوست داشتید سوالی بپرسید که تا الان موقعیتش پیش نیومده یا براتون جالبه که دیدگاه من رو در اون مورد بدونید خوشحال میشم که این صندلی داغ رو با حضورتون گرم‌ و دلنشین کنید.

چند نکته هم عرض کنم.

+ لطفا در یک کامنت ۱۰۰ تا سوال نپرسید. ده تا سوال در هر کامنت نهایتا! و اگر باز هم سوالی بود در کامنت بعدی.

+ و اینکه لطفا سوال از جایی کپی پیست نکنید. البته اگر سوالی که جای دیگه‌ای دیدید رو دوست دارید بپرسید، هیچ ایرادی نداره. اما کپی‌پیست‌های واضح رو جواب نمیدم.

+ سوالات تکراری هم که مشخصه. نگاه کنید که تکراری نباشه لطفا.

+ و یه چیزی. احتمالا از چند روز دیگه من قسمت کامنت‌های وبلاگ رو می‌بندم تا آخر فروردین. و فقط از بخش ؟صالحه؟ در صورت ضرورت جواب خواهم داد. حالا چرا؟ چون باید برای ارشد بخونم و می‌خوام میز کارم رو خالی کنم. امیدوارم از دستم دلگیر نشید و درکم کنید چون نمی‌تونم چند تا کار رو با هم پیش ببرم. این صندلی داغ هم باشه به مثابه یک خداحافظی موقت.

کامنت‌های این پست بدون تایید نمایش داده می‌شوند و من از فردا عصر شروع می‌کنم به جواب دادن. نظرات برای این مطلب تا روز یک شنبه باز هست.

پیشاپیش ممنون از حضور ارزشمندتون.

۹ نظر ۲۰ آذر ۹۸ ، ۱۸:۰۰
صالحه

پنج شنبه شبی که گذشت ما میزبان سه خانواده بودیم که برنامه اصلی این بود که ۸ تا بچه کوچولو قرار بود با هم بازی کنند. (با احتساب دوتا گل دختر خودم)
از صبح خونه رو جارو زده بودم. دو مدل میوه گرفته بودیم و فقط سه تا انار! انارها رو تیکه تیکه کردم و توی ظرف چیدم... مخصوص مامان‌ها و بچه‌هاشون.
دیگه مونده بود تمهیدات جانبی: پازل‌های فاطمه‌زهرا رو از قفسه کتابخونه‌اش برداشتم و یه جا قایم کردم. همینطور تمام مواد رنگی مثل پاستیل روغنی و مداد شمعی و آبرنگ و حتی مداد رنگی‌ها.
همینطور بعضی از چیزای خطرناک مثل قیچی‌ها و چسب و خمیربازی‌ها و ...!
ولی با این وجود به محض ورود وروجک‌ها به خونه در اتاق فاطمه‌زهرا یک بیگ‌بنگ واقعی اتفاق افتاد و همه‌چیز روی زمین پخش شد. عجیب هم نبود. این حاصل فعالیت دو دقیقه‌ای ۴ تا پسر بود.‌ فقط بهشون گفتیم که باید توی اتاق بازی کنند و هیچ چیزی توی حال نیارن. چون زحمتمون چندین برابر میشد. چون هم خودشون زیاد بودند و پر جنب و جوش و هم اسباب بازی‌ها زیاد و هم خونه بزرگ. اتاق هم البته کوچیک نبود. برای همین کوتاه نیومدیم و اگر نیاز به فضا داشتند براشون کمی وسایل رو مرتب می‌کردیم. و چه کار بیهوده‌ای می‌کردند مادران! :)))
اما در مورد اینکه چقدر خوش گذشت واقعا نمی‌تونم چیزی بگم. خیلی خوب بود. بچه‌ها بازی می‌کردند! وسیله‌های بازی رو خراب می‌کردند :)))! میوه‌هایی که از قبل پوست کنده بودند رو می‌خورند و از دهنشون رو زمین تراوش می‌کرد!:))) آخ که چقدر این صحنه‌ها شیرین و بانمک بود! گاهی هم با هم دعوا می‌کردند ولی بازی‌شون بیشتر بود و چون تعدادشون زیاد بود خودخواهیشون کمتر بود. و خلاصه دیدن کارهای بچه‌های بزرگ‌تر کنار بچه‌های کوچیکتر خیلی جالب بود. و چون پدرها یک ساعتی از خونه رفته بودند بیرون، وقتی برگشتند و موقع شام، بچه‌ها دوست داشتند پیش اونا بشینند و ما مادرها هم در این میان کلی فرصت داشتیم که حرف بزنیم و تبادل اطلاعات کنیم و خوش بگذرونیم.
جاتون خالی بود.
البته فردا صبح تا ظهر من مشغول بودم به جا‌به‌جایی وسایل آشپزخانه و شست‌وشو. مرتب کردن اتاق‌ها و چیدن دوباره وسایل بازی در کمد‌ اسباب‌بازی و جارو... جارو و جارو ... و همسر هم رفته بود جلسه و تنهایی انجام دادم. در نتیجه من شاکی شدم که روز جمعه روز خانواده‌است و یه مقدار بحث و گفتگو در این خصوص باید می‌کردیم و نیاز به همفکری جدید بود.
اما داستان همچنان ادامه دارد.
امشب هیئت داریم خونمون. همون مهمون‌ها + بچه‌های هیئت بیت‌الرقیه. نمی‌دونیم هم چند نفر میشن.
فقط امیدوارم امشب هم مثل اون شب همه چیز خوب پیش بره :)

۲ نظر ۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۲:۵۲
صالحه
این اتفاقی نیست که شب ۱۶ آذر با همسر بری همون کافه‌‌ی نزدیک خیابون ۱۶ آذر که اولین بار برای تولدش اولین هدیه‌ی زندگیت رو دادی بهش و این‌بار اون برای هدیه آشتی‌کنون برات هم گل بخره، هم یه کیف سبزِ بزرگ که وقتی می‌خوای بری کلاس طرح کلی انگیزه‌ات بیشتر بشه.
۸ سال پیش هیچی نداشتیم. نه خونه، نه ماشین، نه بچه. فقط دوتا سر پرشور بود و یه پرتو محبت‌.
۸ سال گذشته. ‌پیرتر شدیم ولی دلمون به هم گرم‌تره.
این بار با دوتا بچه، ده‌ها برابر اون بار که فقط یه نوشیدنی و کیک خوردیم ولی دوتایی، غذا بهمون چسبید.
چه خوبه که یه پاتوق باشه برای یادآوری خاطرات تلخ و شیرین و حس کردن رشد و دیدن ثمرات زندگی :)
۳ نظر ۱۶ آذر ۹۸ ، ۲۰:۰۳
صالحه
مطلب قبلی رو که می‌خوندم فهمیدم که در مورد دکتر منیری و داروهای تقویتیش چیزی نگفتم.
اینکه من چطور با دکتر آشنا شدم جالبه. همون موقعی که خانم صادقی، همسر آقای دکتر توی تلویزیون مصاحبه کردند و در مورد تعداد زیاد فرزندانشون صحبت کردند، یه عالمه سوال تو ذهنم ایجاد شد که آخه مگه میشه؟ و توی دلم مطمئن بودم که خانم صادقی از نظر جسمی داغون شده. چند روز بعدش الهامِ عروس خاله، منو تو یه گروه خانومانه_مادرانه توی نرم‌افزار بله دعوت کرد که قرار بود خانم صادقی بیان و به سوالات حدود ۵۰۰ خانم در خصوص زندگی، همسری و فرزندآوری و ... جواب بدن.
توی اون گروه کاشف به عمل اومد که خانم صادقی، همسرشون دکتر طب سنتی هستند و به طور آکادمیک رشته داروسازی رو در هند تحصیل کردند و خانم صادقی نه تنها هیچ ضعف جسمی‌ای نداره، بلکه خیلی قوی هست و قبلا هم ورزش رو جدی دنبال می‌کرده: تیراندازی و بدنسازی (چون این دوتا مکمل هم هستند)
خلاصه اینکه خانم‌های گروه خیلی درخواست کردند که آقای دکتر هم بیاد توی گروه (استثناءاً)‌ و به سوالات ریز و درشت خانوما جواب بده. و من که قبلا هم مطالعات طب سنتی داشتم، همونجا متوجه شدم که چقدر رویکرد آقای دکتر درسته...
از همون‌ موقع پیگیر درمان‌های دکتر شدم. نسخه سینوزیتشون خیلی سریع برای من جواب داد و یه بار هم برای ورم لپ زینب نسخه گرفتم که اونم داره جواب میده. داروی تقویتی کل بدن (السلطان) و داروی خونساز (فردوس) رو هم برای خودم خریدم و خیلی هم سریع دارم جواب می‌گیرم.
مامان میگه توان بدنیم افزایش پیدا کرده و من اینو مرهون داروها می‌دونم که رنگ زرد و پژمرده‌ام رو داره مثل سابق می‌کنه. هرچند صبح زود بیدار شدن، خواب قیلوله و ورزش کردن فوق العاده برای من اثر داشته‌اند ولی لازم بود یه چیزی بخورم که بدنم رو اصلاح کنه...
حالا هم اگر دوست دارید با دکتر و خانومش بیشتر آشنا بشید می‌تونید یه جستجو توی فضای مجازی بکنید. حرفاشون خیلی جالبه :)
راستی دکتر نسخه‌های پیشگیرانه زیادی داره. مثلا برای پیشگیری از آنفولانزا، آش علوی رو توصیه کردند. چند روزه ما داریم این آش سریع التحضیر و خوشمزه رو می‌خوریم. جاتون خالی.
۶ نظر ۱۴ آذر ۹۸ ، ۱۲:۲۲
صالحه

با اینکه خیلی کار دارم و هنوز هم فرصت نکردم پیام هاتون رو پاسخ بدم ولی با پر رویی تمام بازم پاسخ نمی دم و مطلب جدید میذارم چون واقعا دلم نمیاد وقایع این هفته اخیر رو ثبت نکنم و انصافا ازم نخواهید که پیام ها رو جواب بدم که زار زار و هق هق و فین فین میزنم زیر گریه! جواب دادم :)
هفته سختی بود و به خاطر کلاس تیراندازی ساعت 8 صبح مجبور شدم دیگه تا لنگ ظهر نخوابم. فاطمه زهرا صبح ها میزبان مامان جونش بود تا من برم کلاس و برگردم و به این بهانه صبحانه خوردنش هم روی روال افتاد و بدین ترتیب من عملا تا پایان هفته که به تغییر ساعت خواب و بیداری عادت کنم متحمل فشار زیادی شدم. طوری که اصلا نفهمیدم چطور پنجشنبه اومد!
همین جا خواستم این مطلب مهم رو بگم که چقدر از مادرم ممنونم. چقدر کمک هاش رو جهت دهی می کنه تا من بتونم استفاده مفیدی از وقت و عمر و انرژیم بکنم. چقدر خوبه که می دونه چطور و چقدر باید کمکم کنه و استقلالم رو از بین نمی بره و من رو قوی و قوی تر میکنه. ازش با تمام وجود سپاسگذارم و خاکسارشم.
اما همسرم همچنان در برابر خریدن گل مقاومت می کنه. حتی یه شب وقتی داشتیم از خونه مامانم اینا برمیگشتیم خونمون، دست پسر همسایه که احتمالا همسن شوهرم بود، دوتا دسته گل! دوتا!!! پر! دیدم و به دلیل اینکه قبلش هم توی خونه، داشتیم اون قسمت فوق لیسانسه ها رو میدیدیم که مازیار یه عالمه گل رز قرمز می خره، حسابی احساساتم جریحه دار شد و توی خونه به همسر گفتم: "تو هیچ وقت برام گل نخریدی و من خودم برای خودم میخرم...." و این باعث شد که بگه: "من به گل فروشی محل گفتم که برام نرگس بیاره و اون گفت گرونه و من گفتم چند؟ گفت 100 هزار تومن و من گفتم بیار! من می خوام!" منم گفتم: "نه! چه خبره صد تومن... نمی خواد" و این شد که همسر نخرید!
چند روز بعد هم دو تا لاک پشت گوشتخوار زشت از همکارش گرفته بود و آورد خونه. به جای اینکه گل بخره فقط حال من به هم خورد. حالا قراره ببرشون محل کارش. ببینیم آقا کی میخواد آکواریوم براشون بخره و شرشون رو کم کنه.
اما در طول همین هفته، یه بار وقتی داشتیم میرفتیم بیرون که من عینکم رو بدم تعمیر و شام هم حاضری بخریم، یه تیپ بسیار جذاب زمستانی ای زد که من بسیار احساس خطر کردم. از اون تیپ ها بود که من اگر دختر مجردی بودم قطع به یقین یک دل نه صد دل عاشق همسر می شدم. اما چه کنم که اون موقع که اومد خواستگاری من، ضایع ترین لباس هایی که در طول عمرش می تونست بخره رو خریده و پوشیده بود و هیکلش هم افتضاح بود. الان هم من باید احساس خطرش رو بکنم!
در عوض این هفته از خجالتش در اومد. حساب کتاب که کردیم، فقط خرج کلاس های من و رفت و آمدم به کلاس طرح کلی و نیز داروهای تقویتیم، حدودا میشه ۸۰۰ تومن... نااااقابل! ریخت و پاش های یک زن خانه دار که میگن یعنی این! یه وقت هم فکر نکنید خیال دارم برم شاغل بشم. نه خیر. چشمش کور دندش نرم باید پول خرج کنه که زنش پیشرفت کنه. حضرت آقا هم که تو دیدار با بسیجیان فرمودند: خودتون رو برای عرصه های جنگ نرم و سخت و نیمه سخت آماده کنید. دیگه منم که مصداق اتم و اکملشم. دارم میرم تیراندازی و خودمم حسابی تقویت می کنم که هم بتونم بچه زیاد بیارم و هم دارم میرم کلاس زبان و طرح کلی که بتونم در آینده یه عنصر مفید برای خدمت به اسلام و مسلمین بشم.
خب حالا توضیحات کتاب طرح کلی و خانم شین عشقِ من که جزو اساتید شورای علمی اند. خانم شین از همون اول برای من جذاب بود. همون موقع که ازش پرسیدم شما خانم شین هستید و جواب دادند: کمی تا قسمتی. علمیت و فکر والا و تواضعشون و ولایت مداری و دقت نظرشون... همه و همه یه ترکیب منحصر به فرد از ایشون ساخته. این هفته که خانم اشعری نبود، خانم شین اومد بالای سرمون و من چقدر خوشحال بودم و کلی هم براشون مزه پراکنی کردم. آخه یه احساس قرابتی بین من و خانم شین هست. نوه خانم شین، که یه دختر هست، همسن زینب منه. یعنی زینب فقط ۱۷ روز از نورا بزرگتره و این باعث میشه ما حرف مشترک زیاد داشته باشیم. مثلا ایشون دلش برای نوه اش تنگ میشه. درمورد رفلاکس نوه اش صحبت می کنه و من راهکار میدم و همه ی اینا به کنار، با راهنمایی همسر!! فهمیدم که ایشون برادر همون آقای شین هستند که چند سال در فلان کشور فلان سمت رو  داشتند و خلاصه من چقدر پا پی خانم شین شدم که شما چطور اینقدر عربی تون خوبه و ... و ایشون داستان ماموریت همسرشون به کشور بهمان رو تعریف کردند که اون موقع ایشون هم با اوشون میرن و ۴ ماهه عربی و اسپانیولی رو یاد میگیرند. اونم با دوتا بچه کوچیک. دقیقا مثل الانِ من.... وای که چقدر دلگرم شدم!
پنج شنبه شب از دکتر منیری، نسخه گرفتم برای ورم لپ زینب.
جمعه شب هم که شام مهمونی دادم. عمو و عمه و دختر عمه و مامان اینا. خودم ذوق داشتم که سنگ تموم بذارم. با کمک همسر خونه رو تمیز کردیم و گوشت ها رو تیکه کردیم و برای شام قیمه درست کردم با سالاد شیرازی و ژله و ته چین زعفرانی. جاتون خالی. خلاصه خیلی خوب بود و کلی حرفیدیم و خوش گذشت.
شنبه هم کلاس تیراندازی ترکوندم. چون تیرهام خیلی جمع شده بود و همه رو هم ۸ و ۹ و ۱۰ زدم. بغل دستیم بهم گفت خیلی خوب میزنی. بهش گفتم که ده ساله دلم تیراندازی می خواسته... و همون روز مربی پوزیشنم رو عوض کرد و وزن تفنگ رو بیشتر روی مچ و آرنجم انداخت. دوشنبه هم از سیبلم راضی بود و می خواست کلا تکیه گاه رو ازم بگیره. خواهش کردم یه جلسه دیگه هم صبر کنه چون واقعا تفنگ سنگینه.
یک شنبه رفتم کلاس زبان. جلسه توجیهی بود. اوضاع من به نسبت از ۹ نفر دیگه بهتر بود. شاید انگیزه و سابقه زبان آموزی من از بقیه بیشتر هم باشه ولی این توجیه کم کاری های بچه ها رو نمی کرد. ناراحتم. ممکنه کلاس تعطیل بشه. خانم آزادی هم اینقدر زبان کار کرده که انگار زبان اصلیش انگلیسی با لهجه امریکن بوده. قیافتا هم خیلی شک برانگیز بود که ایرانی نیست ولی ایرانیه! برگشتنی از کلاس زبان هم سپر عقب ماشین بابا رو مالوندم به در مجتمع و این یک شاهکار بینظیر در طول این ۴-۵ سال رانندگی من بود که به خاطرش مفصل از بابا عذرخواهی کردم گرچه بابا براش خیلی مساله ای نبود.
خب. حالا برنامه چیه؟ شنبه دوشنبه چهارشنبه ۸ صبح میرم کلاس. و تا ظهر یا مشغول کار خونه یا بازی با بچه یا آماده کردن مشق ها و مطالعات طرح کلی ام. یک شنبه و سه شنبه کلاس زبان ساعت ۱ تا ۳. خیلی هم پر فشار. هر شب هم دمبل یک کیلویی جلو بازو و پشت بازو هر کدوم ۲۴ الی ۳۰ بار. و یک ساعت هم اون لا لوها باید زبان بخونم. هیچچچی هم نیست... اصلا کاری نداره. هیچچچچچی نیست. ریلکس.

۶ نظر ۱۱ آذر ۹۸ ، ۲۱:۴۹
صالحه

آقا! یعنی خانم اشعری حدس هم میتونست بزنه که علایق من و خواهر طاهره این‌قدر شبیه هم باشه؟ قطعا نه!

یه تبریک می‌گم به خودم، خواهر صالحه، دباغِ خمینیِ ثانی!!! ای جان! چه ذوقی هم می‌کنم به خودم :)

صبح ساعت ۸ کفشای آل‌استارِ فیکم رو پوشیدم و سوییچ ماشین مامان‌ رو که اومده بود پیش بچه‌ها رو گرفتم و گازکش رفتم میدون تیر. برای اولین بار!

اینم سیبلِ آموزشیم که حدود ۲۰ الی ۳۰ تا تیر بهش زدم.

یعنی ۹ و ده‌ محو شدن! عرضِ هر شماره تو سیبل هم فقط یک سانتی‌متره. طول میدان تیر هم ده متر بود. انصافا خوب بود. همینجوری پیش بره تیم ملی رو شاخشه :)


راستی ۲۰ روز دیگه صندلی داغ داریم تو این وبلاگ. به مناسبت ۱۰۰۰ روزگی وبلاگم. می‌تونید سوال‌های تخصصی‌تون رو در حوزه تیراندازی با تفنگ، تپانچه و کمان، اون روز ازم بپرسید. با تشکر!
۵ نظر ۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۷:۲۵
صالحه
راستی مساله به این مهمی رو یادم رفت بگم! به گاه بامداد نسیم‌جانم وی‌بک شد و نرگسش به‌دنیا اومد. حقا که رفیقِ قویِ خودمه! دقیقا حدودای ساعت ۲ بامداد دیشب انقدر به یاد نسیم بودم که نگو. دقیقا در همون ساعت نرگسِ خاله به دنیا اومده :)
شب بعد از کلاس و تیاتر رفتیم خونه دخی عاطفه جان.‌ بعد از دو سه سال اولین بار بود که داشتم می‌رفتم این خونه‌ جدیدشون.
چقدر هم این عسل (دختر دخی عاطفه) من و بچه‌ها رو دوست داره! هی میگه: "دخترخاله صالحه! دخترخاله صالحه! زینب رو بدین به من!" امیرمحمد هم که عاشق فاطمه‌زهرا و من و زینبه و هنوز نتونسته تشخیص بده نسبت من با اونا مادر-فرزندیه یا خواهر-خواهری!!! D:
اما انصافا چه وجه مشترکی بین من و عسلی هست؟ عسل شیفته و واله گروه مسخره‌ی BTS و blackpink و ایناست و من!!! (خداییش کلی به مغزم فشار اومد اسم اینا رو حفظ کردم!) بهش می‌گم: عسل جان ببین یه روزی عاشق فروزن بودی؟! فرش و روتختی و ... فروزن خریدی؟ الان واسه چی می‌خوای کاغذ دیواری و کوفت و زهرمار این چشم‌بادومی‌ها رو بزنی به در و دیوارت. مطمئن باش پشیمون میشی!
به دخترخاله عاطفه هم گفتم به این عسل بگه آخرش عاشق یه افغانی میشه و خودش رو بدبخت می‌کنه! :))))) ای‌‌خدا! خیلی خنده‌داره ولی واقعیته! میگه: "تو نصیحتش کن!" ولی مگه اثر می‌کنه؟ احتمالا تنها راهش همین ارعاب‌هاست.(البته با احترام به همه‌ی افغان‌های مقیم ایران و افغانستان و سراسر جهان! چون مطمئنم دخترخاله‌ام اینا دخترشون رو به شاهزاده سوار بر اسب سفید هم با اکراه می‌دن این جمله رو گفتم.)
عسلِ بینوا! بینوا همه‌ی نوجوانانِ این روزها! بینوا مهدی! بینوا‌ها! یکی غربزده! یکی شرق‌زده! یکی هوادارِ اون چشم‌بادومی‌های غربزده! یکی هوادارِ اون سلنای افسرده!
مهدی هم آخرش با این آیفونش می‌افته تو دام‌ِ همون چیزایی که همه‌ی نوجوان‌ها اسیرش شدند. این روش‌های قدیمی و غیراصولی و چندش‌آور تربیتی مادر و پدرم، همونطور که روی من و رضا اثر نکردند، روی مهدی هم اثر نمی‌کنه و نخواهد کرد. روش‌هایی مثل اگر می‌خوای این چیزی که می‌گی رو برات بخریم، باید نمازهاتو بخونی...
فقط باید خدا رحم کنه.
۱۰ نظر ۰۱ آذر ۹۸ ، ۲۳:۴۷
صالحه