صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

قبلا توی وبلاگ تلویحا اشاره کرده بودم که از ابتدای امسال یک مسئولیت در یک مدرسه علمیه بهم سپرده شده. داشتن این مسئولیت من رو در متنِ رویداد‌ها و مسائل مدرسه قرار می‌ده و این هم خوبه و هم بد. بدیش دل‌مشغولی‌ها و سرمشغولی‌ها و قرار گرفتن در موقعیت‌های سختِ انتخاب هست. موقعیت‌هایی که قطعا روز قیامت باید در مورد تصمیماتم جوابگو باشم.
اما خوبیش بیشتره. توی این شرایط آدم بیشتر فکر می‌کنه و تصمیماتش اونو رشد می‌ده... حتی اگر اشتباه کنه. از زندگی درس‌هایی می‌گیره که بدون حضور در اون موقعیت‌ها، امکانش فراهم نبود.
این روزها مدرسه علمیه ما دچار یک بحران شده. دو مهره کلیدی یعنی مدیر و طراح پروژه درسی به دلایلی از کار کنار کشیدند و الان ما معاونین موندیم و مدیر مسئولِ کل مدرسه علمیه که ایشون خیلی وارد کار اجرایی نمی‌شن. یکی از معاونین جانشین مدیر شده ولی دیگه هیچ چیز مثل قبل نمی‌شه و این مساله رو فقط عده معدودی می‌دونند.
این ماجرا پر از حاشیه بوده و هست. به دلیل اینکه مدیر سابق به طرز ناراحت کننده‌ای اعلام کرد که دوره رو ترک می‌کنه، یه عده پشت سرش حرف زدند. بیشتر هم بد و متاسفانه هنوز دل‌ها پر از قضاوت‌های نادرست هست. اما تا مدتی هنوز دیر نشده بود که ناراحتی‌ها برطرف بشه تا مدیر قبلی برگرده. راه حل ساده بود. باید صحبت می‌کردیم. صحبت کردن در بدترین شرایط رو مادرم بهم یاد داده و من همیشه از صحبت کردن پاسخ مثبت گرفتم. ما باید با مدیر صحبت می‌کردیم اما متاسفانه در همون بدو شروع بحران، یکی از معاونین _که بیشتر از بقیه کار اجرایی می‌کرد و گمان اون می‌رفت مدیر بشه و شد_ به همه گفت با خانم فلانی صحبت نکنید. این مساله می‌تونست مشکلات رو زیاد کنه اما درایت مدیر مسئول اصلی مدرسه مانع از این اتفاق شد.
با این وجود، ما باید با مدیرمون صحبت می‌کردیم و همه‌ی بچه‌ها سعی می‌کردند منطقی فکر کنند و منطقی تصمیم بگیرند و با همدلی و احساسات مثبت با هم تعامل کنند. این چیزی هست که من بهش می‌گم مردانه فکر کردن و زنانه عمل کردن.
یعنی حتی اگر مدیر قبلی برای کنار کشیدن از کار، احساساتی و زنانه تصمیم گرفته بود و مردانه و با تحکم اون رو عملی کرده بود و باعث ناراحتی خانم‌ها شده بود؛ ما بچه‌ها باید احساساتِ منفی‌مون رو کنار می‌گذاشتیم و احساساتِ مدیرمون رو مردانه درک و پذیرش می‌کردیم. مردانه فکر می‌کردیم و تصمیم می‌گرفتیم که ایشون برگرده. بعد زنانه و با ملاطفت، آغوش باز می‌کردیم و کدورت‌ها رو فراموش می‌کردیم.
ما نکردیم...
امروز رهبر انقلاب یک بار دیگه گفتند که ما باید با عقلانیت حرکت کنیم و احساسات اون رو پشتیبانی کنه.
حیف که این گزاره در بسیاری از میدان‌ها مغفول باقی‌ مونده. حیف...
۴ نظر ۱۹ دی ۹۷ ، ۲۲:۴۹
صالحه

پست قبلی رو یک ماه پیش نوشتم... و به همین راحتی یک ماه گذشت! بدون اینکه بتونم چیز مناسبی بنویسم :(
بهم حق بدید. درسام سنگینه و زیاااااد. هرچند اکثر دروسم رو واقعا دوست دارم. اما امتحانات نزدیکه...
کسایی که این وب رو از بهار امسال دنبال کردند می‌دونند که من چقدر در فصل امتحانات، گیج و درگیرم. نمی‌تونم بنویسم.
نمیتونم بنویسم...
حتی از این سفر مشهدی که رفتیم و شب یلدایی که اونجا بودیم... بهترین سفرم در طول زندگی مشترک!
حتی از مصاحبه علمی‌ای که اخیرا دادم و ذهنم هنوز هم درگیرش هست...
حتی از ایده‌ای که به سرم زده تا بعد از تموم شدن لیسانس، کلیدش رو بزنم!
حتی از اینکه چققققدر سالاد شیرازی با خورشت قیمه رو دوست دارم و یقین دارم هیچ‌کس به خوبی من این دوتا رو درست نمی‌کنه!!! :)))
من میگم: استرس شب امتحان چیز دلچسبیه. می‌دونی که به زودی تموم می‌شه و هرچقدر قبلش تلاش کنی، ثمره‌ش رو می‌بینی.
استرس شب امتحان خوبه. چون می‌دونی تموم میشه.

ولی امان از اون استرس‌هایی که نمی‌دونی کی تموم میشه... دندون‌ها رو خراب می‌کنه و معده‌ها رو درد میاره و سردرد‌ها رو زیاد می‌کنه... 

الهی همیشه به استرس‌های خوب :)))

۷ نظر ۰۸ دی ۹۷ ، ۱۸:۵۰
صالحه