صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۱۸
صالحه

با اینکه قمارباز داستایوفسکی رو برای مطالعه به مشهد برده بودم ولی دست و دلم به مطالعه اش نمی رفت. برای همین توی همون هتل، خون دلی که لعل شد رو از وسط باز کردم و شروع کردم به خوندن. عین تفال به حافظ، همون بخش هایی اومد که آقا در مورد ساده زیستی خودشون و همسرشون گفته بودند. اما تنبه من در اون روزها و درگیری با شخصیت خانم حضرت آقا، مانع از این نشد که بعد از اینکه پام رسید به قم، یک لباس ساده برای عروسی رضا انتخاب کنم و تمام. بلکه همه ی اون تنبیهات به بوته ی فراموشی سپرده شد. نمی دونم چرا؟! اولین مغازه... نه... دومین مغازه... نه... سومی یک مزون بود که همه ی لباس هاش از نام های معتبر تجاری (برند) بودند. بازهم دو به شک بودم که یهوووو.... یهو یک لباسی دیدم همش توی ذهنم، دنبال همون مدل بودم. البته رنگش با دیفالت ذهنی ام جور نبود ولی بقیه اش مو نمی زد.
خلاصه یک آن به خودم اومدم دیدم دارم پولش رو هم میدم. اونم پول خون...
همون شب رفتیم با نسیم اینا بیرون، ساندویچ خوردیم. با ذوووق برای نسیم تعریف می کردم و کلی با هم دوتایی، فلسفه بافی کردیم در مورد گناه کردن یا نکردن در عروسی یا در خیابان و غیره و ذلک. بعدش هم نسیم مجبورم کرد که همون شب برم خونشون و لباس رو پروو کنم! فاجعه یعنی اینکه از بس ذوق زده بودم، زینب نزدیک نیم ساعت توی کریرش تنهایی کنار آشپزخونه داشت به دیوار نگاه می کرد و من به آینه...
در واقع این کارهای من، ثابت کرد که من فقط حرف مفتِ مفتِ مفت میزنم، وقتی به شوهرم میگم ( چون جرات ندارم در ملا عام بگم): اگر الان بخوام مراسم عروسی بگیرم، قید آرایشگاه و لباس عروس و آتلیه و ... رو میزنم. واقعا از یک دنبال کننده مجله مد چه انتظاری میره؟ گرچه مهمون بودن در عروسی رو بیشتر از خودِ عروس بودن دوست دارم.
شاید من همونی باشم که برای عروسی یکی از پسرخاله هام، خودم لباسم رو دوختم یا برای عروسی اون یکی پسرخاله، شلوار بولیز و شلوار پوشیدم اما نشون دادم که در کنار هر افراطی، یک تفریطی هم هست و نشون دادم که عروسی برادرم و حیثیت خانوادگی در وصلت با یک خانواده غریبه، از هر چیزی برام مهم تره.
الان هم تقریبا هم پشیمونم و هم خوشحال. یعنی نمی دونم چقدر ارزش هام رو زیر سوال بردم. لباسی که خریدم در عین بی نظیر بودن اصلا این شبهه گرون بودن خارج از عرف رو به ذهن متبادر نمی کنه. اگر این طور نبود حتما نمی خریدمش. الان اینقدر که از خرید یک میز نهارخوری چوبی با چهارتا صندلی احساس خارج شدن از عرف دارم، از خرید این لباس ندارم.

خب الان که دارم ادامه متن رو می نویسم تقریبا شهریور رو هم پشت سر گذاشتم.
عروسی تمام شد. ما موندیم و خاطره های بد و خوبش. دیگه خسته شدم از بس در موردش حرف زدم. خودم رو توی جمع های دوستانه خالی کردم. بگذریم دیگه. من باید یادم بمونه که خودم یه خانواده شوهر دارم که به اندازه کافی درگیرم کرده. بهتره برای آرامش خودم، وارد مسائل داداشم و خانواده اش نشم.
فردا شبِ عروسی من نصفِ وسایل خونه ام رو که هنوز به تهران نبرده بودم باید جمع می کردم. ولی خودم اصلا حس و حال کار نداشتم. به قول بروجردی ها، جونم به خاله ام بود. خاله ام و دخترخاله ام و عمه ام و تک و توک مهمونای باقی مونده کمک کردند تا اثاث ها جمع شد. خودم دیگه کشش نداشتم. خیلی خسته بودم. خیلی.
بعدش خاله ام و دخترخاله ام و مامانم و بابام و ... تا تهران اومدند و اون وانتی که وسایلمون توش بود رو خالی کردند. بازم این خاله ام بود که فردای اون شب با تموم قوا و نیروهاش خونه ی من رو جمع و جور کرد. حجم خستگی من خیلی زیاد بود. بیشترش هم روحی بود. خلاصه تموم شد.
چند روز بعدش پشت سرِ هم مهمون داشتم و مهمونی هایی رو باید می رفتم که تمایلی به رفتن به اونا نداشتم. اونقدر خسته شدم که یهو افتادم از پا. بچه ام هم شیر خستگی خورد و مریض شد.
و تا به خودم اومدم محرم اومد. محرم هم مهمون داشتم. اول زهرا اومد و بعدش حورا. ولی انصافا این چند روزی که باهم بودیم خیلی خوش گذشت. دلم برای همشون تنگ میشه. همه ی بچه های قم... همه ی دوستای عزیزم.
و الان چند روزه که یه ذره می خوام استراحت کنم و روتینم رو پیدا کنم. فقط چند روزه...
۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۱۳
صالحه