صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۶ سال
همسر ۸ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه

نویسندگان

ارتداد تمام شد. طاقت نیاوردم‌. نفسم را بند می‌آورد. خیلی بیشتر از بهترین کتاب‌هایی که تا به حال خوانده‌ام. احساس می‌کنم هرچیزی در مورد این کتاب بگویم ظلم به آن است. پس پراکنده می‌گویم. فقط می‌خواهم ذهنم را تخلیه کنم:
عشق محصول انس است. مادری نیمی از مبارزه است.
۲۲ بهمن، نقطه صفر مرزی، حد فاصل انفجار نور و سقوط به قهقرا.
همان مردم، با همان شاه و اطرافیان، بدونِ امام... چه سرنوشت شومی در انتظار ایران بود. تکه تکه شدن و تلاشی و گندیده شدنش فراتر از تصور ماست همانطور که عزت و شکوه اکنونش در تصور مردمان سال ۵۷ نمی‌گنجید.
با هر اتفاق ساده دلم می‌خواهد گریه کنم! این منم؟ اینجا؟ چقدر خوشحالم و چقدر بدهکار انقلاب. باید رمز مبارزه را در تک تک لحظات زندگی‌ام پیدا کنم. در اطاعت از فرمان رهبر و اوامر همسرم، در بوسیدن دست پدر و مادرم، نوازش دخترانم، در نمازم که ایاک نعبد و ایاک نستعینش بیانیه هر روزه موحدین عالم است. در مسجد که سنگر است و در نمازجمعه که حکما زمان و مکان طرح نقشه عملیات هماهنگ و فراگیر است. ما در مبارزه ترسی نداریم که دشمن نقشه ما را بداند. ما رو بازی می‌کنیم. اوست که بال‌های فطرت روح انسان را زخمی می‌کند و از پشتش می‌کند تا بتواند او را کنج قفس شهوات و دنائت‌ها زندانی کند. آزادی باید دوباره معنا شود.
رمز مبارزه..‌.
من دنبال آن افق جدیدی هستم که باید فتح شود. چشم‌اندازی که باید در پرده خیالم آنقدر واضح و نزدیک شود که چنگ انداختن به آن، باورپذیر باشد.
خودم را لا به لای این کتاب پیدا می‌کنم. انگار نویسنده این کتاب برایم چیزی فراتر از این قصه گفته. سخنان استاد فلاح، کتاب‌های شهید آوینی، ماجرای فکر آوینی و آژانس شیشه‌ای، شهدای مقاومت لبنان و سوریه و عراق و آرمان محو اسرائیل...
چقدر به از بین بردن اسرائیل نزدیکیم. اگر فقط نیم میلیون جوان ایرانی، درگیر این داستان دلپذیر شوند‌. فقط اگر‌...


بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو..‌.
این ترانه را انگار مادری برای نازنین دخترش می‌خواند. مادری که فرصت مادرانگی‌اش تمام شده و حالا وقت درو کردن محصولش رسیده. مرا به یاد انتهای داستان می‌اندازد. باید شب‌ها دخترانم را با این نوا به خواب بسپارم. بی شتاب. آرام. با تمرکز. این لحظات قیمتی دیگر تکرار نمی‌شوند.

۶ نظر ۱۴ بهمن ۹۹ ، ۰۶:۰۰
صالحه

در آخرین ساعت‌های روز ۱۱ بهمن، با نوای "بوی گل سوسن و یاسمن آید" بلند شدم و توی خانه شادی کردم و دخترها از شادی من می‌خندیدند. باید حافظه تاریخی آن‌ها را پر کنم. چه قدر این روزها را دوست دارم خدایا... چه خاطره‌ها... چه حسرت‌ها و شوق‌ها...
بعد هم سعی کردم به تندی آخرین بخش‌های ۸۰۰ صفحه اولِ "جانِ شیفته" را تمام کنم. راستش تصمیم دارم در این ده روزِ پیشِ رو، در این ایام‌الله شادی و سرور و افتخار، "ارتداد" را بخوانم و سفر کنم به زمان و مکانی که این انقلاب شکست خورده. رنج و عذاب آن را بر جانم پذیرا شوم بلکه اندکی قدر این انقلاب را بهتر بدانم. همسفر هم لازم دارم. هر کس بیاید، بر برکت سفر می‌افزاید. اگر آمدید، خبرم کنید.
و پیش از راهی شدن، باید برویم و سر در خانه‌ها و کوچه‌هامان را با پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران آذین ببندیم. 
دانستن ارزش این خاک و آب، از کسی بر می‌آید که بداند نبودش یعنی چه و این مساله، سفر لازم دارد. یا رنج غربت باید کشید یا به یک سفر داستانی رفت. برای من که هر دو را تجربه کردم، نمی‌دانم کدام ضروری‌تر است اما لذت این سفرهای داستانی را نباید از دست داد. تمام هم نمی‌شوند و در دسترس‌ترند‌. بعد از "ارتداد" هم می‌توانیم "سالهای بنفش" را بخوانیم و های‌های گریه کنیم، "رسول مولتان" را بخوانیم و بغض کنیم و گلویمان را فشار دهیم... خلاصه قدر کشورمان را باز هم بیشتر بدانیم. به خداوند قسم، هیچ‌کجای این کره خاکی اینقدر دامنش، مادرانه پهن نیست. هیچ‌کشوری هم مثل ایران، مادر نیست. به قول آقای ساربان، خانم جمهوری اسلامی، الهی قربانش بروم... 

بیایید برویم به سفر، به زمان و مکانی دیگر. هل من همسفر؟ :)

۴ نظر ۱۲ بهمن ۹۹ ، ۰۶:۲۸
صالحه

یادتونه تو مطلب "چمه من" گفتم نمی‌تونم بخندم؟
گرچه مطلب رو با یه هیجان آنی نوشتم امّا آقا امیرالمومنین که قربونشون برم، هزاران سلام و ثنا به درگاهشون که هنوز یه بارم نتونستم برم زیارتشون، می‌فرمایند: حفظ و به کا‌رگیری تجربه نوعی پیروزی و موفقیت است :)
دیروز مامانم گفت تو کلاس "طب و خانواده"شون، استادشون گفته که خنده از سودای طحاله. وقتی طحال خالی از سوداست، فرد نمی‌تونه بخنده و چاره‌ش عرق کردنه!
یاد حرفای دکتر داوود افتادم. بهم گفته بود: "کبدت ضعیفه، کلیه‌هات ضعیفه، پانکراست هم ضعیفه، سوخت‌ و سازت ضعیفه، مزاجت متعادله و سودا نداری"
هی دارم با خودم میگم چرا دکتر نگفت این‌که سودا ندارم، بَده؟ من فکر می‌کردم خوبه! :/
یادتونه دقیقا تو مطلب قبل از اون مطلب هم در مورد کوه گفتم، که وقتی رفتم چقدر حالم خوب شد و از این حرفا! سه هفته رفتم، این هفته هوا خیلی یخبندان و طوفانی بود، نرفتم.
ای خدا! از رحمتت دور کن اون کرونایی رو که باشگاه رو از من گرفت! آمین. دیروز صبح بین الطلوعین، ده دقیقه ورزش کردم، شارژ شدم ولی خیلی زود، عین این جاروشارژی‌های مسخره، باتری خالی کردم و گرفتم خوابیدم. تازه شبش هم که مطلب قبل رو نوشتم، کلا دِپِ دِپ بودم. نمی‌دونم فهمیدید خنده‌ی توی عنوان و متن هم الکیه یا نه؟! هرچی هست مهم اینه که الان من کشف کردم مشکلم چیه! ممنون از دعاهاتون. دعا اثر داره.
حالا شنیدید میگن شکلات، نمی‌دونم باعث ترشح چه هورمونی میشه که آدم با خوردنش احساس شادی می‌کنه؟ حالا شکلات خوب از کجا بیارم؟ اصلا واسه همینه اینقدر بادمجون دوست دارم، این میوه بهشتی تامین کننده سوداست... اما بعدش چی؟
همه‌ی سوداهای عزیزم توی بارداری‌هام توسط بچه، بلعیده میشه. ذوق می‌کردم ولی نمی‌دونستم دارن شادی‌هام رو می‌دزدن. جیگر یعنی همین. یه تیکه خفن و درجه یک از وجودم رو دادم بهشون: سودا! همون چیزی که عشق رو در وجود انسان به جریان درمیاره‌. از بس عاشقشونم، با هر قطره اشک و با هر ناله‌شون، سوداهای وجودم آب میشن و لبخند از صورتم پر میکشه و برنمی‌گرده‌. اگه مامانا به نظر غمگینن، عیبشون نکنید. اونا شادی‌هاشون رو هم بخشیدن.
《بچه‌های عزیزم، زود بزرگ بشید! بیایید مادرتون رو ببرید کوه، بعدش بریم کافه، شکلات داغ بخوریم، برگردیم خونه، با هم بلند بلند آواز بخونیم و بخندیم...》

پ.ن: حالا متوجه شدید چرا به مادر میگن: سلطانِ غم؟

پ.ن ۲: طبعا این نوشته فاقد ارزش علمی است.

۶ نظر ۰۵ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۴۷
صالحه

گچ‌پژ رو می‌خوندم، رفتم سرچ کردم: محسن رضوانی. وبلاگش اومد و نگاه کردم دیدم، سید علی رکن‌ الدین هم کامنت گذار فعال رضوانی بود. شبی که روضه وبلاگی رو برقرار کردم، اول به واسطه همسرجان از خودشون برای نشر شعر اجازه گرفتم. گفته بودن: مگه دیگه الان کسی وبلاگ هم می‌نویسه؟

نفسِ عمیق...
حالا می‌خوام از خجالت آب بشم برم تو زمین! :)

دارم توی لینک‌دونی‌ها می‌گردم و میبینم همه _علی‌الخصوص شعرا_ وبلاگ داشتن و همه رها کردن و رفتن اینستا و توئیتر و ...
بعضی‌ها هم دارن کتاب می‌نویسن و ...

روزایی که وبلاگی نویسی در اوج بود، من ننوشتم.
روزایی که اینستا مد شد، من دل ندادم.
روزایی که کسی وبلاگ نمی‌خونه، من دارم اینجا آسمون ریسمون می‌بافم.
در آینده هم احتمالا رفتار ناهمگونی با جریان متداول خواهم داشت.
خدا عاقبتم رو به خیر کنه. شما هم نخونید خواهشا، بلکه از رو برم :/

۷ نظر ۰۳ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۱۹
صالحه