صالحه +


غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها
قبلا توی وبلاگ تلویحا اشاره کرده بودم که از ابتدای امسال یک مسئولیت در یک مدرسه علمیه بهم سپرده شده. داشتن این مسئولیت من رو در متنِ رویداد‌ها و مسائل مدرسه قرار می‌ده و این هم خوبه و هم بد. بدیش دل‌مشغولی‌ها و سرمشغولی‌ها و قرار گرفتن در موقعیت‌های سختِ انتخاب هست. موقعیت‌هایی که قطعا روز قیامت باید در مورد تصمیماتم جوابگو باشم.
اما خوبیش بیشتره. توی این شرایط آدم بیشتر فکر می‌کنه و تصمیماتش اونو رشد می‌ده... حتی اگر اشتباه کنه. از زندگی درس‌هایی می‌گیره که بدون حضور در اون موقعیت‌ها، امکانش فراهم نبود.
این روزها مدرسه علمیه ما دچار یک بحران شده. دو مهره کلیدی یعنی مدیر و طراح پروژه درسی به دلایلی از کار کنار کشیدند و الان ما معاونین موندیم و مدیر مسئولِ کل مدرسه علمیه که ایشون خیلی وارد کار اجرایی نمی‌شن. یکی از معاونین جانشین مدیر شده ولی دیگه هیچ چیز مثل قبل نمی‌شه و این مساله رو فقط عده معدودی می‌دونند.
این ماجرا پر از حاشیه بوده و هست. به دلیل اینکه مدیر سابق به طرز ناراحت کننده‌ای اعلام کرد که دوره رو ترک می‌کنه، یه عده پشت سرش حرف زدند. بیشتر هم بد و متاسفانه هنوز دل‌ها پر از قضاوت‌های نادرست هست. اما تا مدتی هنوز دیر نشده بود که ناراحتی‌ها برطرف بشه تا مدیر قبلی برگرده. راه حل ساده بود. باید صحبت می‌کردیم. صحبت کردن در بدترین شرایط رو مادرم بهم یاد داده و من همیشه از صحبت کردن پاسخ مثبت گرفتم. ما باید با مدیر صحبت می‌کردیم اما متاسفانه در همون بدو شروع بحران، یکی از معاونین _که بیشتر از بقیه کار اجرایی می‌کرد و گمان اون می‌رفت مدیر بشه و شد_ به همه گفت با خانم فلانی صحبت نکنید. این مساله می‌تونست مشکلات رو زیاد کنه اما درایت مدیر مسئول اصلی مدرسه مانع از این اتفاق شد.
با این وجود، ما باید با مدیرمون صحبت می‌کردیم و همه‌ی بچه‌ها سعی می‌کردند منطقی فکر کنند و منطقی تصمیم بگیرند و با همدلی و احساسات مثبت با هم تعامل کنند. این چیزی هست که من بهش می‌گم مردانه فکر کردن و زنانه عمل کردن.
یعنی حتی اگر مدیر قبلی برای کنار کشیدن از کار، احساساتی و زنانه تصمیم گرفته بود و مردانه و با تحکم اون رو عملی کرده بود و باعث ناراحتی خانم‌ها شده بود؛ ما بچه‌ها باید احساساتِ منفی‌مون رو کنار می‌گذاشتیم و احساساتِ مدیرمون رو مردانه درک و پذیرش می‌کردیم. مردانه فکر می‌کردیم و تصمیم می‌گرفتیم که ایشون برگرده. بعد زنانه و با ملاطفت، آغوش باز می‌کردیم و کدورت‌ها رو فراموش می‌کردیم.
ما نکردیم...
امروز رهبر انقلاب یک بار دیگه گفتند که ما باید با عقلانیت حرکت کنیم و احساسات اون رو پشتیبانی کنه.
حیف که این گزاره در بسیاری از میدان‌ها مغفول باقی‌ مونده. حیف...
۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۲۲:۴۹
صالحه

پست قبلی رو یک ماه پیش نوشتم... و به همین راحتی یک ماه گذشت! بدون اینکه بتونم چیز مناسبی بنویسم :(
بهم حق بدید. درسام سنگینه و زیاااااد. هرچند اکثر دروسم رو واقعا دوست دارم. اما امتحانات نزدیکه...
کسایی که این وب رو از بهار امسال دنبال کردند می‌دونند که من چقدر در فصل امتحانات، گیج و درگیرم. نمی‌تونم بنویسم.
نمیتونم بنویسم...
حتی از این سفر مشهدی که رفتیم و شب یلدایی که اونجا بودیم... بهترین سفرم در طول زندگی مشترک!
حتی از مصاحبه علمی‌ای که اخیرا دادم و ذهنم هنوز هم درگیرش هست...
حتی از ایده‌ای که به سرم زده تا بعد از تموم شدن لیسانس، کلیدش رو بزنم!
حتی از اینکه چققققدر سالاد شیرازی با خورشت قیمه رو دوست دارم و یقین دارم هیچ‌کس به خوبی من این دوتا رو درست نمی‌کنه!!! :)))
من میگم: استرس شب امتحان چیز دلچسبیه. می‌دونی که به زودی تموم می‌شه و هرچقدر قبلش تلاش کنی، ثمره‌ش رو می‌بینی.
استرس شب امتحان خوبه. چون می‌دونی تموم میشه.

ولی امان از اون استرس‌هایی که نمی‌دونی کی تموم میشه... دندون‌ها رو خراب می‌کنه و معده‌ها رو درد میاره و سردرد‌ها رو زیاد می‌کنه... 

الهی همیشه به استرس‌های خوب :)))

۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۷ ، ۱۸:۵۰
صالحه
کتابِ یادت باشد، نیازی به تعریف ندارد‌. بین کتاب‌های روایت‌شده از زندگیِ شهدا، از بین اون‌هایی که امسال خواندم، بهترین بود. زندگی این شهید و همسرش پر بود از شاخصه‌های جوانِ تراز انقلاب. تحصیل و تهذیب و ورزش، همزمان با هم و به احسنِ وجه پیش می‌رفت و هیچ‌کدام مانع از دیگری نمی‌شد. عشق هم که نردبان رسیدن به خدا بود...
روایت کتاب عالی و دقیق و جذاب بود. عجیب هم نبود. همسر شهید، حافظ قرآن (حافظه قوی) و دارای ذوق و احساسِ منحصر به فردی بود. غم و شادی‌ش هم در هم بود ولی مثل همه‌ی کتاب‌های خاطرات شهدا، آخرش خیلی غمناک بود. به نظرم شاهکار کتاب هم همون چند صفحه آخر بود که تلخی و عشق رو توامان انتقال می‌داد. چند صفحه آخر واقعا شاهکار بود.
جنسِ غمِ همسرای شهید، از جنسِ اون غم‌های جانکاهه. مخصوصا اگر بدونی که دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه حتی یک لحظه به زندگیت رنگِ خوشبختی بزنه. صفحات آخر کتاب رو در حد خودم درک می‌کردم. با خوندنِ این کتاب یادِ دو تا همسرِ شهید هم افتادم. یکی‌شون همسرِ طلبهِ شهید تقی‌پور بود که اتفاقا امروز سالگرد شهادتش بود. یادمه که اون روز که خبرِ شهادتش اومد، با نسیم، دوتایی رفتیم دیدنِ همسرِ شهید. خانم‌ها گریه‌هاشون رو کرده بودند و همسر شهید دیگه فقط لبخند می‌زد. به خاطرِ فرزندانِ شهید، نباید حرفی می‌زدیم... غم مثل یه گلوله توی گلوها گیر کرده بود...
یادش به خیر... دومین همسرِ شهیدی که یادش افتادم، همسرِ شهید احمدی روشن بود. بعد از شهادتِ همسرش از بعضی‌ها شنیدم که خودش رو می‌گیره و معلومه شوهرش رو دوست نداشته. ۲۲ بهمن بود و رفته بودیم راهپیمایی. وقتِ اذان رسیده بودیم دانشگاه شریف. قرار شد بریم اون‌جا نماز بخونیم. کنار حوض کوچیک روبروی دربِ مسجد ایستاده بودم که قیافه یه خانمی خیلی برام آشنا اومد. اونم منو دید... به بغل دستیم گفتم: این خانم چقدر آشناست. (آخه آدم تو راهپیمایی‌ها و اینا احساس نزدیکی به آدم‌های دیگه می‌کنه) اونم گفت: خب همسر شهید احمدی‌روشنه دیگه! یه لحظه جا خوردم، فکر می‌کردم که قدشون بلند‌تر باشه. (چون همیشه آدم فکر می‌کنه آدم‌هایی که تو تلویزیون می‌بینه هم قدِ خودش هستند) بعدش بی‌اختیار رفتم جلو و بغلش گرفتم و ابراز احساسات کردم. یه لحظه احساس کردم یه چیزی توی سینه‌ش جا‌به‌جا شد ولی جلوی خودش رو گرفت که اشکش نیاد‌. احساس کردم چقدر بعضی از حرفایی که پشت سرِ همسرای شهید می‌زنن، بی‌انصافیه.
من همیشه برعکس فکر می‌کردم‌. فکر می‌کردم اینکه شهدا با زن‌شون چند سال زندگی‌ می‌کنند و بعدش با بچه یا بی‌بچه، اون زن رو می‌ذارن و میرن، خیلی بی‌انصافیه. اما این کتاب رو که خوندم یقین کردم که اینطور نیست. همسرِ شهید در طولِ مدت زندگی با شهید رشد می‌کنه. رشدی که بدونِ اون شهید بهش دست پیدا نمی‌کرد. بعد از شهادت هم همسرش هست... فقط دیگه حضورِ مادّیش نیست. انگار که قراره تا آخر عمر با یه معنویت خاص به زندگیشون ادامه بدن.
برای خودم این کتاب تازگی زیاد داشت. این‌که این‌ بار، انگار یه کسی توی گوشم آروم گفت: تو همسرِ شهید نمی‌شی. خودت می‌تونی شهید بشی... یا چهره شهید که قبلا هم توی ذهنم با یک سری جزئیات دیگه ثبت شده بود. اما با خوندنِ کتاب، جزئیاتِ قبلی پاک شد و جزئیاتِ جدیدی اومد. اون احساس‌های بد رفت و چیزهای خوب اومد.
هر بار که کتابِ این‌ مدلی می‌خونم، کلی گریه می‌کنم، درگیرش می‌شم و کلی فکر می‌کنم. شوهرم می‌گه تو این مدل کتاب‌ها رو که می‌خونی متنبه می‌شی...
دیروز که کتاب رو تموم کردم، اثراتش رو امروز دیدم. انگار که خون تازه توی رگ‌هام اومده بود. صبح زودتر پا شدم. به خونه رسیدگی کردم. غذایی که مدت‌ها می‌خواستم درست کنم رو درست کردم و حالم بهتر از روز‌های دیگه بود. شب هم که رفتیم مراسم شهید تقی‌پور. چه حالی هم داشت! انگار که یه سفر رفتیم راهیان نور و برگشتیم. به شوهرم گفتم که منو حلال کنه. من اصلا همسر خوبی نبودم و نیستم. براش صبحانه درست نکردم. خوب بدرقه‌اش نکردم و خوب ازش استقبال نکردم. به غذا درست کردن بی‌توجهی کردم... مخصوصا اوائل ازدواج که بلد نبودم. غر زدم و تو‌ مسائل مالی اذیتش کردم... شوهرم گفت که من خیلی خوب شدم. ولی خب... خودم دلم راضی نیست. کار زیاد دارم.
بعد از خوندنِ این کتاب، هوس‌های دلم یه ذره تغییر کرد. دلم خواست که حفظ قرآنم رو تموم کنم. دلم رابطه بیشتر با شهدا خواست. همین حس رو شوهرم هم داشت. گلزار شهدا! راهیان! تشییع شهدا!
این همزمانیِ به یادِ شهید تقی‌پور افتادنِ من با سالگرد شهید، باعث شد متوجه شم که شهدا چقدر قوی‌اند. چقدر حضورشون پررنگه. چقدر منتظر یک اشاره از سمتِ ما هستند تا بیان و حال و هوای زندگیِ ما رو خدایی کنند...  چقدر خوبند این شهدا!!!
۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۷ ، ۲۲:۲۵
صالحه
عنوانِ متن اشاره داره به رضا، برادرم و نامزدش که توی این اوضاعِ دهشتناکِ اقتصادی، فردا قراره عقد کنند :)
دیروز کلِ پس‌اندازم (هرچند زیاد نبود) رو دادم به رضا تا واسه خرید حلقه پول کم نیاره. توی این شرایط هرچقدر هم بابام به رضا می‌ده، اون بیچاره کم میاره. بابا هم کم نمی‌ده ولی خرج و مخارج خیلی عجیب و غریب شده. تازه بابا باید علاوه بر پولِ عروسی و رهن خونه برای رضا، وسایل برقی جهیزیه رو هم بخره... به بابا می‌گم: چرا خودشون نمی‌خرن؟ هزینه این وسایل برقی‌ها خیلی زیاد می‌شه. میگه: خوبه ۵۰ میلیون بشه! ... و من فقط مبهوت از اینم که ۶ سال پیش، کلِ جهاز من حدود ۳۰ میلیون شده بود.
قیمت‌ها از چند سال پیش تا الان به وضوح ۴ برابر شده ولی مثلا حقوقِ بابای کارمند من ۲ برابر شده و این در شرایطی هست که حقوق خیلی‌ها توی این کشور چندان زیاد نشده.
می‌دونم که همه‌تون از این قیمت‌ها خبر دارید ولی من هیچ‌وقت در مورد این‌جور چیزا تو وبلاگم حرف نزده بودم. با اینکه خودمون (نه بابام اینا) اوضاعمون مثل همه است و به لطف آقای روحانی روز به روز پس‌رفت می‌کنه...
اینا رو گفتم که فقط اینو بگم که من تعجب می‌کنم که بعضی از آقایون چطور هنوز زنده‌اند... با این همه ناله و نفرینی که پشت سرشون هست، چطور هنوز نفس می‌کشند. دلم می‌خواد بدونم اینا چطوری می‌میرند. تو چه حالی... تو چه اوضاعی. کسانی که اصلا به فکر میلیون‌ها انسانی که تحت تاثیر تصمیمات یا انفعالاتشون قرار می‌گیرند نبودند. کسانی که حتی یه ذره هم به وجود خدا و قیامت باور ندارند. کسانی که تنها به منگنه کردن مردم زیر بار مسائل اقتصادی اکتفا نکردند و اونا رو تحقیر کردند... عزّتشون رو لگدمال کردند...
+ ما اون روزا رو می‌بینیم. دور نیست.
+ همین‌طوری که دارم بازپخشِ خلاصه‌ی برنامه ثریا در مورد اقتدار موشکی ایران رو می‌بینم، که چطور نیروهای مسلح، جمله آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکندِ حضرت امام رو در عرصه نظامی تحقق بخشیدند، به این فکر می‌کنم که دولتی‌ها نمی‌خوان که مشکلات مردم رو حل کنند... نمی‌خوان. وگرنه می‌شد.
۱۸ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۲۰:۴۷
صالحه
دو تا اتفاق هست که از الان دارم بهش فکر می‌کنم برای حداقل ۶-۷ ماهِ دیگه و انقدر ذهنم رو مشغول کرده که باید حتما بنویسمشون و دیگه بهشون فکر نکنم.
اولین اتفاق رو بعید می‌دونم بشه... فلذا فقط جایگزینش رو می‌نویسم. این‌که به محضِ این‌که تو بیمارستان فارغ شدم، بیام خونه و به بخش نرم. حتی یه دقیقه بیشتر هم نمی‌تونم بیمارستان رو تحمل کنم!
دومی این هست که تا ده روز و هرچه بیشتر بهتر، هیچ‌کس، یعنی هیچ‌کس... حتی مامانم و مامانش، نیان خونه‌مون. هیچ‌کس رو نمی‌خوام ببینم. همه‌ی کارها رو خودم بلدم انجام بدم!
+ دعا کنید بشه... من از بیمارستان و نقاهتِ بعدش متنفرم. از این‌که به خاطر بچه‌م دورم جمع شن و ملاحظه‌ی من رو هم نکنن، بیشتر متنفرم. دعا کنید دیگه. اَه :|
+ کامنت‌ها بازه ولی قول نمی‌دم همه رو جواب بدم :))
۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۶
صالحه
لطفا با حوصله بخونید. خیلی خوشحال می‌شم که نظرتون رو بدونم.
ادراکات عقلی، به طور تامّ و تمام قابل انتقال به غیر هستند. یعنی من به شما بگم: "کل از جزء بزرگتر هست"، شما همون درکی رو ازش دارید که من دارم.
اما ادراکات حسی اینطور نیستند. یعنی اگر من بگم: "سوختم" شما حسِ من رو به طور کامل نخواهید فهمید چون یک چیز کاملا شخصیه. حتی اگر شما هم بسوزید، اون سوختنِ شماست و نه سوختنِ من. این دو هیچ‌وقت شبیه هم نخواهند بود.

نتیجه: راهِ بسط و تعمیقِ عقلانیت کاملا شناخته شده و همواره.
سوال: راهِ بسط و تعمیقِ احساس چطور؟
۲۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۴:۳۹
صالحه
خیلی سخته که تو تغییر کرده باشی
ولی دیگران نخوان باور کنند
۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۰:۳۱
صالحه
گاهی فکر می‌کردم چرا پذیرش مذهب این‌قدر سخت شده. چرا حرف‌های مذهبی‌ها، بلابلابلا... بی‌معنی و بدون مبنا به نظر میاد. گاهی دلم می‌خواست بفهمم چطور میشه همه گره‌های ذهنیِ انسان‌ها، با داشتن چند تا مبنای صحیح، خود به خود باز بشن.
استادِ درسِ بدائه الحکمهِ ما، گفتند اگر بخوان کلِ دین رو توی یک مقاله ۲۰-۳۰ صفحه‌ای خلاصه کرد میشه این مقاله.
این خیلی جالبه... فکرش رو بکنید! کلِ دین!!!
این ترم علاوه بر بدائه الحکمه (که اگر درست درس داده بشه و درس گرفته بشه، توحیدِ ناب هست) درسِ انسان‌شناسی هم دارم. اوائل فکر می‌کردم درسِ چندان مهمی نیست. ولی خیلی طول نکشید که نظرم عوض شد... تازه دارم می‌فهمم تمام دعواهای فلاسفه غرب و شرق از کجا شروع می‌شه: انسان
و بعد در یک پازلِ سه تکه‌ای، دوباره همه‌چیز برمی‌گرده به خدا و انسان و جهانِ آفرینش. یعنی: توحید!
انگار همه‌ی دعوا‌ها سرِ همین سه تاست که فهمِ درست داشتن از همه‌ی این‌ها به داشتنِ یک توحیدِ ناب، بستگی داره.
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۷:۵۰
صالحه
وقتی که عطر می‌زنم
_محمدی یا یاس یا نرگس_
تفاوت فقط در یادِ یار است_
چادرم را سر می‌کنم
و به نماز می‌ایستم
یادِ شما می‌افتم که فرمودید:
من از دنیای شما ۳ چیز را دوست دارم
زن، عطر و نماز

+ تسلیت... امّت، پیامبر رحمت را از دست داد
۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۸:۵۰
صالحه
در آستانه‌ی افسردگی وبلاگی هستم. وقتی که نوشته‌های پر ملات و فربه علمی رو می‌خونم و در مقایسه با این نوشتن‌هام و وبلاگی که برای خودم درست کردم، احساسِ مسخرگی بهم دست میده. کاش یه مدت فقط مطالعه آزاد می‌کردم. ترسِ از درس‌های تلنبار شده و بی‌انگیزگی و خواب‌آلودگی در این دورانِ بارداری، خسته‌ام کرده.
+ خواستم یه چیزی برای ۱۳ آبان و اون لانه جاسوسی که کلی ازش خاطره دارم، بنویسم... نشد!
+ امضاء: معاونِ تربیتی اجتماعی!!!
+ آیا این مسئولیت رو هم زمین خواهم گذاشت یا نه؟
۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۶:۱۹
صالحه