صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۶ سال
همسر ۸ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه

نویسندگان

۳۶۲ مطلب توسط «صالحه» ثبت شده است

ارتداد تمام شد. طاقت نیاوردم‌. نفسم را بند می‌آورد. خیلی بیشتر از بهترین کتاب‌هایی که تا به حال خوانده‌ام. احساس می‌کنم هرچیزی در مورد این کتاب بگویم ظلم به آن است. پس پراکنده می‌گویم. فقط می‌خواهم ذهنم را تخلیه کنم:
عشق محصول انس است. مادری نیمی از مبارزه است.
۲۲ بهمن، نقطه صفر مرزی، حد فاصل انفجار نور و سقوط به قهقرا.
همان مردم، با همان شاه و اطرافیان، بدونِ امام... چه سرنوشت شومی در انتظار ایران بود. تکه تکه شدن و تلاشی و گندیده شدنش فراتر از تصور ماست همانطور که عزت و شکوه اکنونش در تصور مردمان سال ۵۷ نمی‌گنجید.
با هر اتفاق ساده دلم می‌خواهد گریه کنم! این منم؟ اینجا؟ چقدر خوشحالم و چقدر بدهکار انقلاب. باید رمز مبارزه را در تک تک لحظات زندگی‌ام پیدا کنم. در اطاعت از فرمان رهبر و اوامر همسرم، در بوسیدن دست پدر و مادرم، نوازش دخترانم، در نمازم که ایاک نعبد و ایاک نستعینش بیانیه هر روزه موحدین عالم است. در مسجد که سنگر است و در نمازجمعه که حکما زمان و مکان طرح نقشه عملیات هماهنگ و فراگیر است. ما در مبارزه ترسی نداریم که دشمن نقشه ما را بداند. ما رو بازی می‌کنیم. اوست که بال‌های فطرت روح انسان را زخمی می‌کند و از پشتش می‌کند تا بتواند او را کنج قفس شهوات و دنائت‌ها زندانی کند. آزادی باید دوباره معنا شود.
رمز مبارزه..‌.
من دنبال آن افق جدیدی هستم که باید فتح شود. چشم‌اندازی که باید در پرده خیالم آنقدر واضح و نزدیک شود که چنگ انداختن به آن، باورپذیر باشد.
خودم را لا به لای این کتاب پیدا می‌کنم. انگار نویسنده این کتاب برایم چیزی فراتر از این قصه گفته. سخنان استاد فلاح، کتاب‌های شهید آوینی، ماجرای فکر آوینی و آژانس شیشه‌ای، شهدای مقاومت لبنان و سوریه و عراق و آرمان محو اسرائیل...
چقدر به از بین بردن اسرائیل نزدیکیم. اگر فقط نیم میلیون جوان ایرانی، درگیر این داستان دلپذیر شوند‌. فقط اگر‌...


بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو..‌.
این ترانه را انگار مادری برای نازنین دخترش می‌خواند. مادری که فرصت مادرانگی‌اش تمام شده و حالا وقت درو کردن محصولش رسیده. مرا به یاد انتهای داستان می‌اندازد. باید شب‌ها دخترانم را با این نوا به خواب بسپارم. بی شتاب. آرام. با تمرکز. این لحظات قیمتی دیگر تکرار نمی‌شوند.

۶ نظر ۱۴ بهمن ۹۹ ، ۰۶:۰۰
صالحه

در آخرین ساعت‌های روز ۱۱ بهمن، با نوای "بوی گل سوسن و یاسمن آید" بلند شدم و توی خانه شادی کردم و دخترها از شادی من می‌خندیدند. باید حافظه تاریخی آن‌ها را پر کنم. چه قدر این روزها را دوست دارم خدایا... چه خاطره‌ها... چه حسرت‌ها و شوق‌ها...
بعد هم سعی کردم به تندی آخرین بخش‌های ۸۰۰ صفحه اولِ "جانِ شیفته" را تمام کنم. راستش تصمیم دارم در این ده روزِ پیشِ رو، در این ایام‌الله شادی و سرور و افتخار، "ارتداد" را بخوانم و سفر کنم به زمان و مکانی که این انقلاب شکست خورده. رنج و عذاب آن را بر جانم پذیرا شوم بلکه اندکی قدر این انقلاب را بهتر بدانم. همسفر هم لازم دارم. هر کس بیاید، بر برکت سفر می‌افزاید. اگر آمدید، خبرم کنید.
و پیش از راهی شدن، باید برویم و سر در خانه‌ها و کوچه‌هامان را با پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران آذین ببندیم. 
دانستن ارزش این خاک و آب، از کسی بر می‌آید که بداند نبودش یعنی چه و این مساله، سفر لازم دارد. یا رنج غربت باید کشید یا به یک سفر داستانی رفت. برای من که هر دو را تجربه کردم، نمی‌دانم کدام ضروری‌تر است اما لذت این سفرهای داستانی را نباید از دست داد. تمام هم نمی‌شوند و در دسترس‌ترند‌. بعد از "ارتداد" هم می‌توانیم "سالهای بنفش" را بخوانیم و های‌های گریه کنیم، "رسول مولتان" را بخوانیم و بغض کنیم و گلویمان را فشار دهیم... خلاصه قدر کشورمان را باز هم بیشتر بدانیم. به خداوند قسم، هیچ‌کجای این کره خاکی اینقدر دامنش، مادرانه پهن نیست. هیچ‌کشوری هم مثل ایران، مادر نیست. به قول آقای ساربان، خانم جمهوری اسلامی، الهی قربانش بروم... 

بیایید برویم به سفر، به زمان و مکانی دیگر. هل من همسفر؟ :)

۴ نظر ۱۲ بهمن ۹۹ ، ۰۶:۲۸
صالحه

یادتونه تو مطلب "چمه من" گفتم نمی‌تونم بخندم؟
گرچه مطلب رو با یه هیجان آنی نوشتم امّا آقا امیرالمومنین که قربونشون برم، هزاران سلام و ثنا به درگاهشون که هنوز یه بارم نتونستم برم زیارتشون، می‌فرمایند: حفظ و به کا‌رگیری تجربه نوعی پیروزی و موفقیت است :)
دیروز مامانم گفت تو کلاس "طب و خانواده"شون، استادشون گفته که خنده از سودای طحاله. وقتی طحال خالی از سوداست، فرد نمی‌تونه بخنده و چاره‌ش عرق کردنه!
یاد حرفای دکتر داوود افتادم. بهم گفته بود: "کبدت ضعیفه، کلیه‌هات ضعیفه، پانکراست هم ضعیفه، سوخت‌ و سازت ضعیفه، مزاجت متعادله و سودا نداری"
هی دارم با خودم میگم چرا دکتر نگفت این‌که سودا ندارم، بَده؟ من فکر می‌کردم خوبه! :/
یادتونه دقیقا تو مطلب قبل از اون مطلب هم در مورد کوه گفتم، که وقتی رفتم چقدر حالم خوب شد و از این حرفا! سه هفته رفتم، این هفته هوا خیلی یخبندان و طوفانی بود، نرفتم.
ای خدا! از رحمتت دور کن اون کرونایی رو که باشگاه رو از من گرفت! آمین. دیروز صبح بین الطلوعین، ده دقیقه ورزش کردم، شارژ شدم ولی خیلی زود، عین این جاروشارژی‌های مسخره، باتری خالی کردم و گرفتم خوابیدم. تازه شبش هم که مطلب قبل رو نوشتم، کلا دِپِ دِپ بودم. نمی‌دونم فهمیدید خنده‌ی توی عنوان و متن هم الکیه یا نه؟! هرچی هست مهم اینه که الان من کشف کردم مشکلم چیه! ممنون از دعاهاتون. دعا اثر داره.
حالا شنیدید میگن شکلات، نمی‌دونم باعث ترشح چه هورمونی میشه که آدم با خوردنش احساس شادی می‌کنه؟ حالا شکلات خوب از کجا بیارم؟ اصلا واسه همینه اینقدر بادمجون دوست دارم، این میوه بهشتی تامین کننده سوداست... اما بعدش چی؟
همه‌ی سوداهای عزیزم توی بارداری‌هام توسط بچه، بلعیده میشه. ذوق می‌کردم ولی نمی‌دونستم دارن شادی‌هام رو می‌دزدن. جیگر یعنی همین. یه تیکه خفن و درجه یک از وجودم رو دادم بهشون: سودا! همون چیزی که عشق رو در وجود انسان به جریان درمیاره‌. از بس عاشقشونم، با هر قطره اشک و با هر ناله‌شون، سوداهای وجودم آب میشن و لبخند از صورتم پر میکشه و برنمی‌گرده‌. اگه مامانا به نظر غمگینن، عیبشون نکنید. اونا شادی‌هاشون رو هم بخشیدن.
《بچه‌های عزیزم، زود بزرگ بشید! بیایید مادرتون رو ببرید کوه، بعدش بریم کافه، شکلات داغ بخوریم، برگردیم خونه، با هم بلند بلند آواز بخونیم و بخندیم...》

پ.ن: حالا متوجه شدید چرا به مادر میگن: سلطانِ غم؟

پ.ن ۲: طبعا این نوشته فاقد ارزش علمی است.

۶ نظر ۰۵ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۴۷
صالحه

گچ‌پژ رو می‌خوندم، رفتم سرچ کردم: محسن رضوانی. وبلاگش اومد و نگاه کردم دیدم، سید علی رکن‌ الدین هم کامنت گذار فعال رضوانی بود. شبی که روضه وبلاگی رو برقرار کردم، اول به واسطه همسرجان از خودشون برای نشر شعر اجازه گرفتم. گفته بودن: مگه دیگه الان کسی وبلاگ هم می‌نویسه؟

نفسِ عمیق...
حالا می‌خوام از خجالت آب بشم برم تو زمین! :)

دارم توی لینک‌دونی‌ها می‌گردم و میبینم همه _علی‌الخصوص شعرا_ وبلاگ داشتن و همه رها کردن و رفتن اینستا و توئیتر و ...
بعضی‌ها هم دارن کتاب می‌نویسن و ...

روزایی که وبلاگی نویسی در اوج بود، من ننوشتم.
روزایی که اینستا مد شد، من دل ندادم.
روزایی که کسی وبلاگ نمی‌خونه، من دارم اینجا آسمون ریسمون می‌بافم.
در آینده هم احتمالا رفتار ناهمگونی با جریان متداول خواهم داشت.
خدا عاقبتم رو به خیر کنه. شما هم نخونید خواهشا، بلکه از رو برم :/

۷ نظر ۰۳ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۱۹
صالحه

انّ لله ملکا ینادی فی کل یوم: لدوا للموت، واجمعوا للفناء، و ابنوا للخراب. 
خدا را فرشته‌ای است که هر روز بانگ می‌زند: بزایید برای مردن و فراهم آورید برای نابود شدن و بسازید برای ویران گشتن. 
نهج البلاغه، حکمت ۱۳۲


نمی دونم چطور بگم و از کجا. یه مدت هست که مصطفی یه جورایی کارهاش روی روال نیست. مثل قبل نیست. به من نگفته اما خودم میفهمم.
۴ نظر ۰۲ بهمن ۹۹ ، ۱۴:۳۸
صالحه

امروز روز قشنگی هست برای یادآوری این مطلب به خودم:
شاید من، سید علی رو از نزدیک نمی‌شناختم اما در اینکه هردومون، امروز به دنیا اومدیم مشترک بودیم و هستیم. بودیم چون او یک سال هست که دیگه توی دنیا نیست. هستیم چون هنوزم توی شناسنامه‌ش نوشته تاریخ تولد: ۷۳/۱۰/۲۹
با این تفاوت که او یک تاریخ دیگه هم داره: تاریخ وفات
منم دارم... اما هنوز توی شناسنامه‌ام نوشته نشده. با این وجود، از ابتدا با من همراه بوده اما عادت داشتم همیشه مبدا رو ببینم، معاد رو نبینم.
وفات، یعنی همون تولد باشکوهی که در انتظار ماست. آینه‌ی تمام‌نمای وجود ماست. زیبا یا زشت؛ خودِ ماست.
منم مثل بقیه آدم‌ها، هر لحظه به اون تولد نزدیک تر میشم چه تلاش کنم چه نه. ولی آرزو دارم وفاتم زیبا باشه، از جنس شهادت باشه. باید یه جوری تو دنیا زندگی کنم که تهش لایق هدیه خدا باشم. فقط همین‌‌.


ببینید و بشنوید: دریافت
حجم: 17.1 مگابایت
۴ نظر ۲۹ دی ۹۹ ، ۱۵:۲۲
صالحه

امشب روضه خانگی داشتیم منزل مادر و پدرم. شاعر این شعر قدم رنجه کردند و به روضه‌مان آمدند و خودشان برایمان شعرشان را خواندند. این شعر برای من خیلی حرف‌ها داشت. دوست داشتم شما را هم مهمان کنم. بفرمایید روضه وبلاگی‌. شهادت بی‌بی دو عالم، حضرت مادر، صدیقه کبری سلام الله علیها بر همه شما خوبان تسلیت. بسم الله الرحمن الرحیم بگویید و وارد شوید‌.

۳ نظر ۲۷ دی ۹۹ ، ۲۳:۳۲
صالحه

خبر اول:
راستش خودمم باورم نمیشه ولی دارم به جواب پست قبلیم و خیلی از سوالات دیگه‌م میرسم. عجیب اینکه جواب رو دارم از جایی میگیرم که فکرشم نمی‌کردم. دکتر عرب اسدی و دوره مجازی تربیت و کادرسازی. این دوره رو قبلا ثبت نام کرده بودم و دیشب متن پیاده شده‌ی صوت رو خوندم تا امروز صبح با بچه‌های دوره و گروهمون، مباحثه کنیم. هم‌مباحثه‌ای‌هام (فعلا) دو خانم‌ ۶۵ و ۶۳‌ای هستند و امروز خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم. همون حرفای استاد رو میزدند اما خیلی به دلم نشست.
اینکه هیچ وقت دیر نیست و حتی بدون استاد و دانشگاه و مدرک و ال و بل رشد انسان متوقف نمیشه. رشد تا دمِ مرگ ادامه داره.
اینکه باید طلب کرد. "قول" و "قال" خیلی مهمه. توی پست قبلی که از خدا طلب کردم خیلی سبک شدم. از این به بعد هم باید بدونم هرچقدر این طلب و قول من دقیق‌تر باشه، نتیجه دقیق‌تره. چیزی که به خاطر اون شهید آوینی شد: سید شهیدان اهل قلم و خیلی از شهدای دیگه و حاج قاسم با اون قولِ زیبا: خدایا مرا پاکیزه بپذیر...
خب حالا هم انتظاری نیست که با دو کلمه خلاصه از جلسه اول بتونم منظورم رو برسونم اما نوشتم... مثل همیشه.
خبر دوم:
یه خواهر و یه برادر، قراره بچه‌شون با هم دیگه به دنیا بیاد. الان نمیگم کی هستند ولی نوشتم که در تاریخ ثبت بشه. یکی طلبتون. البته وقتی چهارتا از عمه‌هام با هم بچه‌هاشون به دنیا اومد، جایی ننوشتم. پس بدونید این بار قضیه فرق می‌کنه :)
خبر سوم:
داریم یه پاتوق کتاب برای خانم‌ها در همه‌ی رده‌های سنی راه می‌اندازیم ان شاءالله. اسمِ قشنگ براش سراغ ندارید؟
خبر چهارم:
امروز ساعت ۳ عصر می‌تونید در یک نشست با موضوع تکلیف اجتماعی زنان شرکت کنید. لینک رو در کانال @baraye_kari_hastam در پیامرسان ایتا می‌تونید دریافت کنید و اونجا خودتون ببینید که چه خانم‌های فعال و درجه‌ یکی قراره با هم در یک میزگرد به سوالاتمون جواب بدن :)
پنجم:
این یکی خبر نیست ولی تورو خدا نیگا! مادرِ ۲۶ ساله‌ی سه تا بچه، چطوری به دوستش تبریک تولد میگه! :|

۲ نظر ۲۴ دی ۹۹ ، ۱۰:۰۴
صالحه

خدایا... می‌دانی کوچکم ولی به اندازه‌ی یک ذرّه یا هرچقدر که هستم، دوست دارم به تو متصل شوم.
خداوندا... می‌دانی چقدر ضعیفم. می‌دانی هرچه کاستی از وراثت و محیط و انگیزش‌ها و اندوخته‌های لازم کم دارم، چگونه برطرف می‌شود. دیگر جز از تو جبران نمی‌خواهم یا جبّار‌.
خداوندا... نمی‌دانم چرا حواسم مدام پرت می‌شود و می‌رود پیِ هوس‌های کودکانه‌ام. پس کی بزرگ می‌شوم؟

خواست‌ها و سوال‌هایم، انتخاب‌هایم را دقیق مرزبندی کرده. بین پیروی از الگوهای رایج و تکیه بر تو، سخت پریشانم. چرا نمی‌توانم به تو اعتماد کنم؟

+ پریروز نشست جایگاه مادری خانم نیلچی‌زاده را شرکت کردم. جوابشان به جمع بین تحصیلات آکادمیک و فرزندآوری این بود: بعد از مدرسه‌ای شدن آخرین بچه، مادر دوباره تحصیلاتش را شروع کند تا آن زمان خود را به روز نگه‌دارد. سوال من این است؟ حدّ یقف برای آخرین بچه یعنی چه؟ ۴۰-۴۵ سالگی برویم دنبال ارشد دکتری؟ که چه؟ بگوییم چند تا بچه بیاوریم؟ برای دلِ خودمان یا امرِ رهبر؟ برای کدام عدد تعیین کنیم؟ جواب قدیمی نمی‌خواهم.

۶ نظر ۲۳ دی ۹۹ ، ۱۱:۱۸
صالحه

چرا همه بهم میگن قیافه‌ام اخموئه؟
چرا استرس و خستگی اینقدر راحت چهره‌م رو متاثر می‌کنه؟
وقتی بین فامیل شوهر هستم، بازخورد این شکلی می‌گیرم و همه فکر می‌کنند اهل معاشرت نیستم. دوهفته پیش خانم سادات چون مادرانگی‌ش خیلی عمیقه فهمید که خسته‌م. سما امروز بهم می‌گفت. یادم اومد پارسال خانم شین هم خیلی بهم می‌گفت‌.
هیچ‌کس نمی‌دونه که من خیلی روی میمیک چهره‌م تسلط ندارم وقتی حالم خوب نیست.
خدایا! چقدر ضعف! یعنی تا این حد؟
ناشکری نمی‌کنم. من از خودم ناراضی‌ام. وگرنه نمی‌دونم چه سرّی هست معمولا سنِ منِ ۲۶ ساله رو ۱۸-۱۹ سال حدس می‌زنند.
اما خدایا منو ببخش که از ظرفیت‌هام نمی‌تونم استفاده کنم.
من باید قوی باشم ولی حتی حتی حتی چهره‌م ضعف‌هام رو لو می‌ده.

یعنی چی آخه؟؟؟

۳ نظر ۲۲ دی ۹۹ ، ۰۷:۱۱
صالحه

هر وقت از هر آرزویی دل کندم، دیگه رنجم ندادند تا افتادند پیش پاهام... از بس که خواسته‌هام رنگ و بوی دنیا داشتند... نیتم عوض شد، اون‌ها محقق شدند.
مثلا این چند ماهِ آخر، از ادامه تحصیل برای دلِ خودم دل کندم، اما حالا دارم برای آزمون می‌خونم، برای رشته‌ای که استخاره کردم، خوب اومد.
از وبلاگم دل کندم و حالا بیشتر از هر‌وقتی به لطف دوستانم، مجبورم اینجا جدی فکر کنم و در همه چیز بازنگری کنم و شک کنم به مسیرم...


دفترهای برنامه‌ریزیم همیشه یه گوشه‌ش کنار ورزش روزانه، نوشته بودم کوهنوردی.
دل کندم... اما این چند روز اخیر افسرده و پژمرده، سرم سنگین شده بود. دیگه نمی‌تونستم بالا بیارمش‌. تا اینکه به سرم زد برم کوه. زینب رو هم تقریبا از شیر گرفتم. دیگه هیچ مانعی نبود... مانع فقط خودم بودم.
شب پنج‌شنبه به خیلی از دوستانم گفتم کوه نمیایید؟ کسی نبود. همسر نمی‌خواست اجازه بده‌ تنها برم. اما فهمیده بود چقدر احتیاج دارم... اجازه داد. گفت یازده برگرد.
شب خوابم نمی‌برد، ساعت یک شب خوابم برد. ساعت ۴ بیدار شدم. رفتم کنار بخاری، دوباره چشمام رو گذاشتم روی هم، نیم ساعت بعد چشمام رو باز کردم و گفتم: بلند شو! مگه منتظر نبودی؟
تا ۵ و نیم صبحانه خوردم، وضو گرفتم و لباس پوشیدم. البته چون بار اولم بود، همه چیز خیلی طول کشید. حتی مسیرم تا کلکچال رو بد انتخاب کردم، می‌تونستم زودتر برسم.
کنار جاده سجاده پهن کردم و نماز رو توی راه خوندم.
۶ و ۴۰ دقیقه رسیدم کلکچال و تا ۸ و ۴۰ دقیقه رفتم بالا، کمی بالاتر از ایستگاه ۵. جایی که هم ارتفاع با تپه شهدا میشد اما دیگه وقتم اجازه نمی‌داد پیش برم‌. باید ۱۱ به خونه می‌رسیدم. به سلام اکتفا کردم. شهدا می‌دونستند به نیت زیارتشون تا اونجا دوام آورده بودم.
تجهیزات نداشتم که... همون اول، نزدیک ایستگاه یک، یک جفت کفش و یخ‌شکن خریدم. اما کلا استراحت چندانی نمی‌کردم.
تمام مدت در سکوت... به خاطر سختی مسیر و فشاری که برای اولین بار بعد از سال ها بدنم تحمل می‌کرد؛ مغزم هم سکوت کرده بود. مخصوصا اوایل مسیر. از خودم می‌پرسیدم: یعنی می‌تونم؟ نفسم بالا نمیاد!
به ایستگاه سه که رسیدم، هوس برگشت به سرم زد، ناگهان سه آقای مسن از کنارم گذشتند و دو نفرشون بهم خداقوت گفتند. هول شدم. به اولی گفتم مرسی به دومی ممنون. تلنگر جالبی بود. فهمیدم کار ساده‌ای نبوده تا اونجا رسیدن. تصمیم گرفتم ادامه بدم...
اونجا افراد هم‌عقیده همدیگه رو راحت پیدا می‌کردند. اما مثل من، زنی که تنها باشه و حزب‌اللهی‌طور باشه، فقط دو نفر دیدم. اما مشخص بود که همه، آدم‌های سالم و با‌همّتی بودند. عاشق کوه شدم. حتی بیشتر از غرق شدن در کتاب‌ها...
حداقل ۸ سال از آخرین کوه رفتنم می‌گذشت. توی این هشت‌سال رشته‌های دیگه‌ای رو هم امتحان کرده بودم. شنا و تیراندازی اما حالا میفهمم این فرق داره‌. حالا که برگشتم خونه، تمام عضلات پام گرفته اما دیگه سردم نیست. دیگه بدنم یخ نمی‌کنه. دیگه حرص نمی‌خورم لحظه‌ها چرا باب طبع من نیست.
اونجا که بودم دلم می‌خواست دخترانی مثل من، بیشتر بودند. قله‌ها رو فتح کنند تا به قله‌ی همت‌شون برسند. کاش می‌شد.
حرف زیاده. نمی‌دونم هفته بعد هم میرم یا نه‌. مامانم که خیلی خوشش نیومد و مشخصا فقط روی همسرم می‌تونم حساب کنم که دلش به حال روحیه‌م بسوزه. برنامه‌ای که معلوم نیست چند هفته دیگه دوام بیاره تا بارداری بعدی... روز از نو، روزی از نو. ولی اینو می‌دونم که جلوی موانع می‌ایستم. حتی لازم بشه خیلی چیزا رو انکار می‌کنم تا نتونن سدّ همّتم بشن.


اگه حالتون خوبه، اگه نیست...
ای دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور

۴ نظر ۱۲ دی ۹۹ ، ۱۲:۰۱
صالحه

پرده اول:
اوایل که کرونا آمده بود، هیچ کس نمی‌دانست باید چه کار کرد. چند بار دست‌هایمان را بشوریم؟ با چی بشوریم؟ الکل خوب است یا وایتکس؟ از ماسک چطور استفاده کنیم؟ دستکش بپوشیم یا نه؟ اصلا چه چیزهایی را می توانیم لمس کنیم؟ خرید برویم یا نه؟ رستوران چه؟ سفر چطور؟
طی این حدود یک سال، پاسخ همه‌ی این سوالات و بیشتر از این‌ها، از طرف نهاد های تصمیم گیرنده، مدام در تغییر و تحول بوده و مردم مدام در حال دودلی و تردید و ترس.
با وجود همه‌ی این تزلز‌ل‌ها و ابهامات در خصوص قوانین و دستورالعمل‌ها، اما در این میانه میدان، یک نفر را می‌بینیم که پیشگام و پیشتاز عمل به دستورات ستاد کرونا بوده است.

۶ نظر ۰۶ دی ۹۹ ، ۱۸:۱۲
صالحه

از پاییز ۹۸ شروع کردیم و برای همه‌ی اعضای خانواده تولد گرفتیم. تولد گرفتن برای ما به منزله‌ی گفتن جمله‌ی "تو برایم مهم هستی" و اثبات آن در عمل بود. بعضی از تولدها با اصرار من و مصطفی، پا می‌گرفت. خودمان می‌رفتیم و هدیه و کیک می‌خریدیم، کادو می‌کردیم و خانه‌ی پدری دور هم شام می‌خوردیم و به بهانه‌ی تولد، محبتمان را بدون نصیحت و بدون توقع تقدیم همدیگر می‌کردیم. گرچه می‌دانم این کارها هرگز کافی و کامل نیست. جنبه‌ی نمادین دارد ولی ما همین را هم دوست داشتیم چون مدت‌ها بود به این خوشی‌های کوچک احتیاج داشتیم.

۳ نظر ۰۲ دی ۹۹ ، ۱۷:۱۶
صالحه

طلیعه
شب‌های جمعه، ساعت یک و بیست دقیقه بامداد، قرار دلتنگی ما، یادِ شهادت خونینِ تو، حاج قاسمِ دل‌های عاشق...


فرزانه‌ی جان، برایم دو واحد پیشنیاز تعریف کرده. گرچه ارزش این دو واحد برایم به عدد و رقم در نمی‌آید. قرار هم هست اول دی‌ماه تکلیفمان را تحویل بدهیم ولی امروز صبح جمعه‌ بود. دلم دعای ندبه صبح جمعه می‌خواست. اگر کرونا نبود، شاید مراسم‌های دعای ندبه که صبحای جمعه برقرار میشد، بلاخره یک هفته‌ای دلم هوایی میشد و به هر سختی میرفتم و شرکت می‌کردم. حالا که این توفیق نیست، این فراخوان مثل همان مجلس و جمع دعاست... هوایی شدم چون تنهایی دعای ندبه خوندن هم خیلی باصفاست :)

حالا قراره نکات و برداشت‌هامون رو تحویل خانم معلم بدیم. منم که شاگرد زرنگم، جلو جلو به همتون تقلب می‌رسونم. چطوره؟ :)

۳ نظر ۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۹:۵۰
صالحه

دعوتتون می‌کنم به طرح وقتی که سردار دلها آسمانی شد.


اگر علاقمند بودید ده مطلب دیگر از وبلاگم را که با نام سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی، تگ شده اند، می‌توانید مطالعه کنید.
۰ نظر ۱۵ آذر ۹۹ ، ۱۷:۳۱
صالحه

لذت بی‌نظیری که از اتفاق افتادن این مساله برام حاصل میشه، منو عاشقِ خودم می‌کنه....


امشب قرار بود یه صحبت کوتاه چند دقیقه‌ای به نمایندگی از دوستانم داشته باشم در یک اختتامیه خودمانی از کار جهادیِ بیمارستان.
از اولش دوست نداشتم برم. دلم می‌خواست می‌موندم توی خونه و کتاب می‌خوندم و استراحت می‌کردم و روی طرحی که قراره کم کم مکتوبش کنم کار کنم. متاسفانه دفعات قبل که در جلسات مشابه‌شون شرکت کرده بودم، بعدش حس می‌کردم وقتم تلف شده. (البته استثنا وقتی بود که سخنران مدعو رو واقعا دوست داشته بودم مثل حاج حسین یکتا💗 و حاج آقا شاملو💗) اما وقتی بهم گفتند الا و لابد تو باید صحبت کنی، دیگه جایی برای فکر کردن به نرفتن باقی نموند. اولش می‌خواستم فی‌البداهه صحبت کنم. مهارتش رو هم به زعم خودم دارم. اما با فشارهای دوستان، متنم رو مکتوب کردم و یک بار هم ویرایش اساسی کردم و خلاصه به قضیه اهمیت دادم. :|
از ساعت ۶ و اندی مراسم شروع شده بود. منتظر موندم، منتظر موندم، ساعت ۸ و اندی شد. مراسم همچنان ادامه داشت و بسیار کسل کننده و با آیتم‌های باری به هر جهت. کسانی که میکروفن به دست داشتند بی‌نهایت وقت کشی می‌کردند. حرف تکراری می‌زدند و تمام تلاششون رو می‌کردند که حوصله مخاطب رو سر ببرند و علی‌رغم تعداد زیاد آیتم‌ها هیچ عجله‌ای نداشتند که برنامه رو با سرعت مناسب پیش ببرند. توی این مدت برای اینکه وقتم هدر نره، فایل صوتی گوش دادم، کتاب خوندم و منتظر موندم، منتظر موندم... ساعت ۹ و نیم شد و دیگه از جمعیت کسی باقی نمونده بود و همچنان من رو صدا نزده بودند...
در واقع صدا نزده بود. نقطه. آقای میم‌نیا رو می‌گم. ایشون فراموش کرد من رو صدا بزنه و بخش برنامه من رو خودش با بیان ناقص خودش اجرا کرد در زمانی چند برابر زمانی که برای من در نظر گرفته شده بود. حتی تا چند لحظه قبلش هم فکر می‌کردم ممکنه ایشون بلاخره صدام بزنه اما ... واقعا دیگه هیچ‌کس باقی نمونده بود و من کمی بغض توی گلوم بود و تصمیم داشتم برم و مودبانه به آقای میم‌نیا بگم که با وجود مکتوب کردن صحبت‌هام ولی شرایط بیان کردنش رو ندارم. اما همین اتفاق هم نیافتاد و آقای میم‌نیا من رو فراموش کرد. نمی‌دونم چرا.
دو نفر هم که توی این دنیا می‌تونستند به آقای میم‌نیا یادآوری کنند و تذکر بدهند؛ یکی همسرم بود و یکی آقای عین که همسرِ خواهرجانم هست و لازم به توضیح نیست و همه می‌دونند که من زن‌داداشش هستم :)) و اساااسا خودش به آقای میم‌نیا گفته بود که خانمِ مصطفی بااااید حتما صحبت کنه و فلان و بهمان. هر دوشون یادشون رفت... هم همسر و هم داداش‌جانش.
و من با ذهنی آشفته به خواستِ همسرم زودتر برگشتیم خونه.
توی مراسم اختتامیه سردم شده بود و توی مسیر هم سردم بود. توی ماشین بودیم و ایشون می‌خواست سریع ناراحتی‌ِ متقابلمون از همدیگه رو رفع و رجوع کنیم. در واقع اونجا، توی مراسم که بودیم یک بحث جزئی باعث شده بود، آقای همسر از دست من دلخور بشه و دلِ منم خیلی بشکنه و خلاصه کمی هم حساس‌تر شدم و این هم شده قوز بالاقوز.
البته حساسیتم دلیلی داره. احساس می‌کنم زندگی کاری و خانوادگیم با همکارشدنم با همسرم، به طرز ناخوشایندی داره با هم مخلوط میشه. مثل اتفاقی که برای والری تریرویلر افتاد و من از به خطر افتادن روابط عاشقانه‌ام با همسرم، وحشششت دارم.
توی ماشین چند بار ازش عذرخواهی کردم که ناراحتش کردم. با اینکه ناراحت بودم ولی صبر کردم اول اون تمام حرفاش رو بزنه...
وقتی تمام مسائل قابل طرح شدن مطرح شد و بحث داشت تموم میشد، با آرامش گفتم: راستی به آقای میم‌نیا بگو که منو مسخره‌ی خودش کرده بود که بهم گفت صحبت کن اما صدام نکرد؟!
همسرم وقتی متوجه قضیه شد تمام تلاشش رو کرد که فقط بهم بفهمونه که آقای میم‌نیا یادش رفته طفلکی!!
بهش گفتم به جای شستن گناه آقای میم‌نیا، بهش بگو دو بار متن صحبت‌هام رو نوشتم با اینکه می‌خواستم فی‌البداهه یه چیزی بگم و اصلا هم تصمیم نداشتم بیام و دوست نداشتم تو اون مراسم وقتم هدر بره اما خانم فلان بهم گفت قراره صحبت کنی، آقای بهمان گفته بود قراره صحبت کنم. تمام مدت مراسم رو منتظر موندم ولی تنها چیزی که برای این آقایان معنا نداره، زمان هست.
و سعی کردم متوجهش کنم که چقدر منطقی هستم و در عین حال چقدر بهم توهین شده و عصبانی و ناراحتم.
به همسرم گفتم من نگرانم که تو رابطه کاری و زناشویی‌مون رو داری با هم قاطی می‌کنی. می‌تونستی به آقای میم‌نیا بگی که خودش مستقیما بهم زنگ بزنه تا یادش نره. اما الان بهش پیغام من رو برسون نه به عنوان همسرت بلکه به عنوان یک عضو از گروه البته اگر ما همسران اعضای گروه جزو گروه به حساب بیارید‌‌.
زمان برای شما معنا نداره و علی‌الخصوص برای آقای میم‌نیا که اگر براش زمان مهم بود، برای استفاده ازش برنامه داشت. متن صحبت‌هاش رو مکتوب می‌کرد. زمان کلیپ‌ها رو کمتر می‌کرد. ترتیب و سین برنامه رو تنظیم و مکتوب می‌کرد و اسم من جا نمی‌موند. و تمام برنامه اردو جهادی بر اساس نظم و دقت روی زمان جلو می‌رفت و دیگه خبری نبود از شب بیداری‌ها و نماز صبح‌های داغون و مچاله‌شده و ایضا قضا شده. و همسرم می‌دونست که من چقدر رنج کشیدم به خاطر برنامه‌ریزی‌های نامناسب آقای میم‌نیا و میدونه که چه نفس راحتی می‌خوام بکشم از فردا. تمام سلول‌های مغزم فردا خوشحالی می‌کنند :)
بهش گفتم که چه خودسازی‌ای این وسط اتفاق می‌افته که شب تا صبح که برامون راحت تره بیدار باشیم و بین‌الطلوعین و سحر خواب؟ چه خودسازی‌ای قراره نیرومون ازمون یاد‌ بگیره وقتی خودمون اینطور هستیم و الگوش شدیم ما؟
وقتمون تنگ بود و نشد بیشتر حرف بزنیم.
بعدا خواهرجانم طی یک تماس تلفنی اطلاع‌یافته بود که آقای میم‌نیا وقتی متوجه شده که یادش رفته من رو صدا بزنه، سه بار!!! با دست زده بوده توی سرِ خودش و گفته: ای وای مصطفی! یادم رفت خانومت رو صدا بزنم. و خودش گفته که باااید بهم زنگ بزنه و عذرخواهی کنه...
صدالبته علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. خب الان چرا خودزنی می‌کنی آقای میم‌نیا! مگه من چیکارت کردم :) این وجود من به آبجی‌جانم گفتم مگر اینکه مثل عمر و ابوبکر، همسرم رو واسطه کنه وگرنه اجازه شرف‌یابی نمی‌دم که بخواد بیاد عذرخواهی کنه :))))) (سریع هم یاد وقایع تاریخی می‌افتم :)))). یادم بندازید ماجرای روابط ما با عاصف‌ بن برخیا رو هم براتون تعریف کنم. جالب می‌تونه باشه)


اما این اتفاق برای من شیرین بود.
وقتی داشتم همه‌ی اون حرفا رو به همسرم می‌زدم، توی چشماش یه چیزای جدیدی می‌دیدم.
انگار که طلا توی دستم دارم و این طلا شده حجت من.
حالا که دیگه خبری از احساس نحسِ خالی کردنِ پشت همسر به واسطه وارد کردن انتقاد به کارش، وجود نداره، تمام حرفام رو بهش می‌زنم و اون می‌دونه که من چقدر برای فهموندن این حرفا به نه تنها خودش، بلکه تیمش، صبر کردم.
برای این لحظه متشکرم.
و عاشق خودم میشم وقتی از سطح دعواهای شخصی بالاتر می‌رم. می‌رم بالا و بالاتر و از اون بالا به ماجرا نگاه می‌کنم و مشکل اصلی رو، صرفِ صرِف ادراک می‌کنم.
عاشق خودم میشم... خیلی لذت‌بخشه.


اینقدر بدم میاد از بی‌نظمی... بدم میاااد!!! (با لحن شادی توی صفر۲۱ بخونید)
۴ نظر ۱۴ آذر ۹۹ ، ۰۷:۱۶
صالحه

یادش به خیر
اون زمان که مریم میرزاخانی از دنیا رفت، چقدر بلاگستان به خاطرش شلوغ شد.
مریم میرزاخانی با بیماری از دنیا رفت. ترور نشد.
مریم میرزاخانی در کشور بیگانه از دنیا رفت. در مامِ میهن زیر سایه‌ی دماوندش در خون نغلطید.
چرا ولی رسانه‌ها مرگش رو برامون بغرنج‌تر جلوه دادند؟ چون مریم میرزاخانی جایزه فیلدز گرفته بود؟ چون حجابش رو بعد از رفتن از ایران نداشت؟
کسی میدونه اگر مریم میرزاخانی، ایران بود، بازم جایزه فیلدز می‌گرفت یا نه؟
کسی میدونه اگر مریم میرزاخانی، ایران بود، دکترامون معالجه‌ش می‌کردند یا نه؟
کسی میدونه اگر مریم میرزاخانی ایران بود، اینقدر خارِ چشم بود که ترور بشه؟
اما حالا که ما میدونیم اگر این شهید جوایز بین‌المللی نداره، چون برای دفاع از جانِ مردم سرزمینش، در تولید سلاح و واکسن نقش فعال داشته...
حالا که ما میدونیم یه عده این قدر از اسم و رسم و پرچم این سرزمین کینه به دل دارند که به دانشمندانش اگر خارج از این مرز و بوم باشند، جایزه میدن، اگه داخل این کشور باشند، مرگ با رگبار و مسلسل و آتش و انفجار‌...
چرا سکوت کردیم؟ اگه اینستا اسم این شهید رو برنمی‌تابه، ما که توی بیانیم، یعنی اینقدر سکولاریم؟ تا این حد؟؟؟
+ وبلاگ شهید محسن فخری زاده

۸ نظر ۰۹ آذر ۹۹ ، ۱۷:۲۷
صالحه

اسرائیل، این مزدور منطقه‌ای شیطان بزرگ، دقیقا در زمانی دست به ترور دانشمند تراز اول ایرانمان زد که دولت تمام توان خود را در آخرین نفس‌های پیر و کرونا گرفته‌اش، مصروف متقاعد کردن مردم برای مذاکره‌ی چندین و چندباره کرده بود اما اسرائیل که میداند حربه‌ی مذاکره باید برای دولت بعدی در ایران باقی بماند و همچنان تا سالها آلت دست لیبرال‌ها بماند، با به هیجان آوردن احساسات عمومی مردم، مذاکره را تا سال بعد به تاخیر انداخت.
آنچه انسان را بیش از اندوهین کردن، به خشم می‌آورد، تحریف ادبیات و گفتمان مقابله و مبارزه با دشمن غربی است.
عده‌ای که خود را تافته‌ی جدابافته می‌دانند و عقل خود را از تمام منتقدان و دلسوزان، برتر و بالاتر، در واکنش به ترور دانشمند هسته‌ای این کشور، دست پیش می‌گیرند که پس نیافتند و ابتکار عمل را در دست می‌گیرند _آن‌هم در واکنش به اقداماتی این چنین که هیچ چاره‌ای برای ایران جز انتقام سخت باقی نمی‌گذارد_ تا مردم به یک محکومیت و یا یک مذاکره و یک بدتر از توافق راضی شوند. غافل از آنکه دشمن دشمن است و هرگز از دشمنی دست نمی‌کشد. دشمن هرگز از دشمنی پشیمان نمی‌شود. دشمن هرگز با ما توافق واقعی نخواهد کرد. عملیات روانی و فکریِ جریان لیبرال در این کشور، یعنی: "تحریف گفتمان مقابله با غرب" ضرر و زیان‌های جبران ناپذیری دارد.
جداکردن دموکرات از جمهوری‌خواه و یکی ندانستن بایدن و ترامپ، منفک کردن اسرائیل از آمریکا، اتحادیه اروپا از آمریکای جنایتکارِ خونخوار، اکتفا کردن به تسلیت گفتن شهادتِ شهید!!! و راضی شدن به محکوم کردن جنایت‌ها که هیچ ارزشی ندارد جز برای آن‌ها که به لفاظی‌های دشمن قانع میشوند و خود با را ابراز تاثر‌ِ آنها، راضی می‌کنند. امّا چه زمانی؟ خون شهید بر زمین ریخته شده و او دیگر هرگز زنده نمی‌شود. آری باید هم تسلیت بگویند. به خودشان تسلیت بگویند که بی‌کفایتی ها و چراغ سبز نشان دادن‌هایشان این کفتارهای شیطان بزرگ را اینچنین جسور و نترس کرده است که دست به اعمالی این چنین خطرناک می‌زنند.
چرا این جماعت سفیه نمی‌خواهند بفهمند که همانطور که اسرائیل با ما سر سازش و دوستی ندارد، آمریکا هم سر سازگاری ندارد، اروپا هم دلسوخته‌ی ما نیست و هرگز با ما متحد نمی‌شود یا واسطه‌ی احقاق حق ما نمی‌شود. افسوس که این جماعت هرگز نمی‌فهمند‌.

۵ نظر ۰۷ آذر ۹۹ ، ۲۱:۴۵
صالحه

ما از اولش هم از کرونا نترسیدیم. ما که میگم یعنی خودم و شوهرم و خانواده خودم. از اولش هم یه سری چیزا عجیب بود. اینکه چرا بعضی از دوستانمون در مناطق مختلف شهر، چندتا چندتا عزیزانشون رو از دست میدن. بعضی‌ها هم مثل ما، حتی یک نفر از فامیلامون از کرونا از دنیا نرفت و اگر کرونا گرفتند به راحتی خوب شدند. شاید یه روزی بیاد که دیگه افشای یه سری اطلاعات سوخته، ضرری به کسی نزنه بعد اونوقته که معلوم میشه چه دست‌هایی پشت پرده بود که این مردم رو دچار خطای محاسباتی کنه. به جای اینکه میوه و گوشت ارزون بشه تا همه بتونند به سلامتی‌شون بیشتر اهمیت بدن و سیستم ایمنی بدنشون رو تقویت کنند، قیمت کالاهای اساسی رو دوبله سوبله و حتی بیشتر کردند. به جای اینکه مردم رو به ده دقیقه ورزش توی خونه تشویق کنند تا ظرفیت تنفسی‌شون افت نکنه، مدام اون‌ها رو به استفاده از شوینده‌ها و مواد ضدعفونی کننده به صورت افراطی سوق دادند. و خیلی چیزای دیگه.
مردم رعایت می‌کردند. خیلی بیشتر از مردم بقیه جاهای دنیا ولی وقتی مشکل از بالا باشه، وقتی خائنینی مثل ملک‌زاده داخل وزارت خونه و سیستم بهداشت و درمان، تارهای عنکبوتی‌شون رو همه جا کشیده‌ باشند، تا وقتی این خونه‌های عنکبوتی نفاق پا برجا باشتد و پیوستگی با جبهه غرب و عدم اتکا به ظرفیت‌های داخل کشور و جوانان مومنِ انقلابی، نگاه غالب "مدیران میانی نظام" باشه، مشکلی حل نخواهد شد ولو اینکه رهبری نظام گلویش را پاره کند. ولو اینکه وزیر بهداشت با دلسوزی از مردم و زیر دستانش خواهش و التماس کند که چنین کنید و چنان.
چقدر این نفاقِ منافقین حرکت ما را کند کرده در طول این چهل سال، خدا می‌داند. در گام دوم این شجره خبیثه باید نابود شود الّا و لابد.

۱ نظر ۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۴:۱۹
صالحه
اگر می‌توانستم از دنیا سه چیز را پاک کنم؛ آن سه چیز این‌ها بودند:
جهل، عناد و تنبلی
اگر جهل نبود، همه‌ی انسان ها به وضوح حق و حقیقت و منفعت واقعی خود را می‌شناختند.
اگر عناد نبود، بر آنچه می‌دانستند سرپوش نمی‌گذاشتند و با آن مخالفت نمی‌کردند.
اگر تنبلی نبود، به سوی راه درستی که می‌شناختند حرکت می‌کردند و رنج‌های مسیر را به جان می‌خریدند.

بدم میاد از تفکرات اونایی که خودشون رو می‌زنند به اون راه و مدام میگن: فلانی دخترزاست. فلانی چقدر بیچاره است چون پسر نداره. انگار نمی‌دونند که خداوند صلاح بنده‌هاش رو بهتر از هر کسی میدونه.
اما بیشتر بدم میاد از تفکرات اونایی که میگن: دوست دارم پسر دار بشم که سرباز امام زمان بشه.
مگه دخترات نمی تونند سرباز امام زمان بشن؟
مگه سربازی حضرت حجت دختر و پسر و زن و مرد داره؟

نمی دونم چرا واضح نیست برای بعضی‌ها؟ ما یک صراط مستقیم داریم که از مو باریک تره.
تفکرات و اعتقادات ما هم باید ناظر به تکالیف عملی باشه. نه اینکه ذهنی محض باشه.
 پس همه‌ی تفکرات و اعتقاداتمون رو باید خوب بسنجیم و محک بزنیم.
یا درستند و در صراط مستقیم نگهمون می‌دارن یا نه.
دیگه بینابین درست و غلط نداریم.
خیلی واضحه!
نه؟!
۱ نظر ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۳:۵۳
صالحه