صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۱ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

منوی بلاگ
بایگانی
نویسندگان

۷۶۵ مطلب توسط «نـــرگــــس» ثبت شده است

من عاشق ژانر عاشقانه‌ام. تصورم هم اینه که زندگی‌ام عاشقانه است...


ولی حالا بریم برای POV:


من به ندرت عطر استفاده می‌کنم. با اینکه دوست دارم ولی به خاطر حرمتش پیش نامحرم احتیاط می‌کنم و به ندرت میزنم. ولی جدیدا یه عطری خریدم که مقاومتم رو شکسته و عن‌قریب هست که من رو به گناه بندازه. بوی توت‌فرنگی میده. انگار که نت‌های بوی توت‌فرنگی رو از هم جدا کردند و لا به لاش، نت گل و میوه گذاشتند. انقدر دوستش دارم که حتی گاهی توی خونه به لباسم می‌زنم که بوش رو زیر بینی‌ام احساس کنم. اسمش رو نپرسید، نمیگم چون می‌خوام یونیک برای خودم بمونه. 

ولی حالا اوضاع من رو ببینید:

چند روز پیش وارد خونه شدم. دیدم اتاق‌مون بوی عطرم رو میده. عطرهای من سمت راست دراور چیده شدند، عطرهای همسر سمت چپ. و بله، دیدم بازم ایشون از سمت راست عطر برداشته...

چند روز پیش‌ها که از عطر من زده بود، تو آسانسور بوده، یه خانم غریبه سوار آسانسور میشه. لعنتی بوی این عطر انقدر خوبه، زنه عصبی میشه، عطر خودش رو بیرون میاره و شروع می‌کنه چند تا پیس میزنه، تو همون آسانسور.

واقعا چه وضعشه. مردها چرا مراعات نمی‌کنند؟ :/


زینب داره مشق می‌نویسه. جون من رو بالا آورده. واقعا باید اداهای این بچه رو ببینید تا بفهمید من چی می‌کشم!

.

همسر وسط راهنمایی‌های من به بچه می‌پرسه: خ رو یاد گرفتند؟

_ نمی‌دونم... «خانه» رو ولی بلدند دیگه... چون الان تو این تمرین باید کلمات رو با خانه ترکیب کنند.

_ پس ج رو هم یاد گرفته دیگه!

_ نه! ج رو یاد نگرفتند.

_ عه. مگه میشه؟ مگه به ترتیب الفبا از الف ب پ ت یاد نمی‌گیرند؟

_ نه خیر. اول آ، بعد ب، د، س و اینا... آخر سال شد، هنوز یه بار کتاب زینب رو باز نکردی؟ باور کن بعضی باباها، با بچه‌هاشون شده تفریحی؛ درس کار می‌کنند...

نفسش رو بیرون میده: آره... متاسفانه من وقت نمی‌ذارم...

پ.ن: دقت کردید منم حواسم نبود بچه درس خ رو یاد گرفته یا نه؟ دلیلش اینه که امروز خانم معلم‌شون خودش گفت که من درس «خ» رو خیلی سریع دادم و رد شدم.

پ.ن ۲: دقت کردید اون باباهایی که با بچه‌هاشون درس کار می‌کنند رو؟ مشخصه منظورم کی بود یا نه؟ :))


همسر میگه: به نظرم زینب و لیلا که همه‌اش با هم بازی می‌کنند، بریم پرورشگاه یه دختر همسن فاطمه‌زهرا بگیریم، که همبازی پیدا کنه.

میگم: عزیزم به نظرت بهمون میدن؟

_ نمیدن؟

_ نه خیر. به اونایی میدن که بچه ندارن.

فاطمه‌زهرا: خب ما رو بذارید خونه و برید اونجا.

از اینجا تا افق :)))


به همسر گفتم: ببین چقدر قشنگه روزهایی که خونه‌ای، نماز جماعت بخونیم... سه تایی...

_ آره... خیلی پیشنهاد خوبیه. من موافقم.

دقایقی بعد: 

داشتیم نماز ظهر رو می‌خوندیم. همسر نشست که سلام بگه، من حس کردم که رکعت سوم هستیم.

نیم‌خیز شدم و با دستم، انگشت شصت پاش رو مثل دکمه اخطار، چند بار فشار دادم. طفلی پاشد و یه رکعت دیگه هم خوند.

تازه بعد از نماز هم کلی کرشمه اومدم که یعنی من نباشم، نمازهات رو اینجوری می‌خونی؟؟؟

نماز عصر، فاطمه‌ زهرا هم به ما ملحق شد. در اصل، این نماز جماعت، همه‌مون رو از تنبلی نجات میده. خلاصه، فاطی تا اومد برسه به رکعت اول، پدرش از رکوع بلند شد. این شد که از رکعت دوم قامت بست.

دوباره همون اتفاق شک بین سه و چهار که تعریف کردم، تکرار شد و من دکمه رو چند بار فشار دادم و یه رکعت دیگه هم خوندیم.

به محض اینکه سلام دادیم، فاطمه‌زهرا با تعجب پرسید: باباااا! چرا پنج رکعت خوندید؟

من، هول هول و بلند بلند: بریم سجده سهو! بریم سجده سهو! دو تا سجده سهو داره!

دیگه همسر فقط گفت: عزیزم من همون نماز ظهر هم مطمئن بودم چهار رکعت خوندم...

و خانم اعتماد به سقف زیر چادر نماز قایم شد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۷ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۵۴
نـــرگــــس

شبِ بیست و دوم بهمن، من واقعا دلم می‌خواست که صبح زود ساعت ۷ بیدار بشم و برم خیابون انقلاب. ولی همسر رفت بیرون و تا دیروقت نیومد. منم دیر خوابم برد. فلذا این آرزو رو به فنا دادم.

بعد هم که سوار ماشین شدیم، انقدر هول بودیم که یادم رفت به مامانم زنگ بزنم و بپرسم باهامون میاد یا نه. وقتی یادمون افتاد که دیگه خیلی دور شده بودیم و نمیشد برگردیم. به هم ریختم. طوری که سردرد گرفتم. اینم از ضد حال دوم.

مامانم هم خواب مونده بود. شب قبل تا دیر وقت، کتاب «حوالی احمد» رو داشته می‌خونده. بس که این کتاب جذابه. من امشب فصل آخرش که روایت همسر شهید کاظمی هست رو داشتم می‌‌خوندم... نمی‌دونم فهمیدید یا نه؟ ژانر مورد علاقه من، عاشقانه است. و به جرأت میگم عاشقانه‌ترین روایتی بود تا حالا خوندم. شاید چون قلم نویسنده خیلی قوی بود، ولی خودِ راوی هم زیبا روایت کرده بود. خلاصه که مجنونش شدم. بی‌خود هم نیست البته. بالاخره دلبری‌های شهید کاظمی زبانزد هست.

خب. ولی خدا رو شکر مامانم خودش رفت راهپیمایی و اونجا رفقاش رو پیدا کرد و بهش خوش گذشت حسابی.

اما بعد، ما رسیدیم میدون انقلاب. در تجمع و راهپیمایی عجیب و غریب شلوغ که فکر کنم نظیرش رو احتمالا در راهپیمایی سال ۸۸ دیده بودم. شایدم نه... نمیدونم....یهو دایی‌ مصطفام رو دیدم. عاشق این دایی‌ام هستم. همیشه در همه تجمع‌ها و راهپیمایی‌ها می‌بینیمش. رفتیم بالای میدون، دقیقا در زاویه شمال میدون ایستادیم به تماشا. غرفه شبکه کودک بود. احسان و آقای مدرس هم بودند. وای! من هی بالا و پایین می‌پریدم. دست تکون می‌دادم. جیغ می‌کشیدم. تا جایی که دایی‌ گفت: صالحه، پنج ساله از تهران. بعدش حاج ابوذر روحی اومد و من بازم ذوق و هورا... سرود می‌خوندند من بیشتر از بچه‌هام ذوق می‌کردم. 

در همون دقایق بود که مجسمه بعل رو آتیش زدند و یه دود سیاهی زد بالا. ما که نمی‌دونستیم چیه، یه لحظه قلب من اومد تو دهنم. بعد آقای مدرس گفت که نگران نباشید، ما فهمیدیم اقدامات بچه حزب اللهی‌های همیشه در صحنه بوده :))

دایی‌اینا کم‌کم آماده رفتن شدند و برای خاطر دل دخترشون، نرگس سادات، ما رو پنج‌شنبه شب دعوت کردند خونه‌شون. بعدش ما به خاطر بچه‌هامون که به هوایِ بچه‌های دوستان هیئت‌مون اومده بودند، رفتیم ضلع غربی میدون و اونا رو پیدا کردیم.

ولی من واقعا ناراحت بودم. مثل اینایی که میرن عروسی و نمی‌تونند به قدر کافی برقصند، قر تو کمرم گیر کرده بود. خیلی دلم می‌خواست تا میدون آزادی پیاده برم. هیعی. آخه نمی‌دونم شما هم حس کردید یا نه. بوی ظهور می‌اومد. انگار یه پرده از غیبت کنار رفته بود. من واقعا دلم نمی‌خواست با اون بهشت خداحافظی کنم. هیعی.

به علاوه، تازه چند روز بود که از شر امتحانات خلاص شده بودم. واقعا احساس رهایی و آزادی می‌کردم. هرچند باید مقاله‌ای رو به استادم تحویل می‌دادم که دادم. تصورم این بود که بعدش احساس رهایی کامل بهم دست میده ولی به شکلی نفس‌گیر، درگیر یه سری مسائل شدیم.

اول اینکه یکی از برنامه‌های مهم من یک هفته عقب افتاد که همین یعنی من این هفته بازم درگیر هستم. بعدش اینکه یکی از فامیل‌هامون عروسی دخترش رو در شهر پدری وسط ماه رمضون انداخته. تازه اولش تاریخ رو دقیق به ما نگفتند و من دیدم دقیقا روز آزمون زبانم هست. داشتم سکته می‌زدم. چون اگر می‌گفتم نمیاییم، این فامیل‌مون خیلی شاکی میشد. که بعد دوباره پیگیر شدم و متوجه شدیم که خیر، الحمدلله بین این دو تا، چند روز فاصله است...

مسئله مهم‌تر ما الان چیه؟ مامانم بعد از تعطیلات عید، میخواد بره پیش بابا. یه جورایی یه اسباب‌کشی برای مامان در پیش داریم. مامانم می‌خواد بعضی از وسایلش رو بفرسته شهر پدری. خودمم باید اسباب‌کشی کنم به منزل پدری.

اینکه چرا این تصمیم رو گرفتیم، خیلی پیچیده است. اونایی که طبق تصورات خودشون قضاوت می‌کنند، میگن برای خلاص شدن از مستاجری این تصمیم رو گرفتیم. اما قضیه اینه که برادرم سربازه و نمی‌تونه بره پیش مامان و بابا. در نتیجه باید یه خونه‌ای داشته باشه. و نمیشه داداشم تنها تو اون خونه بزرگ یا حتی یه خونه کوچیک دیگه باشه. پس باید پیش یه کسی باشه. و اون ما هستیم :)

و ضمنا خونه پدریِ من، از جهت ملک مشاعش یه کیس اوکازیون در کل منطقه ماست. یه جایی هست که بچه‌هامون می‌تونند بازی کنند، دوچرخه، اسکیت... حتی سبزی کاری... همه‌ی تجربیات من از کودکی رو داشته باشند. در نظر داشته باشید که این منطقه ما، خیلی گرون هست. یه جاهایی‌اش اندازه جاهای خوبِ شرق یا حتی مثلا خیابون سهروردی گرون هست. پس نمی‌تونستیم از مزایاش به رغم همه سختی‌های این انتخاب چشم‌پوشی کنیم.

خلاصه که جونم براتون بگه، حالا من یه سری اختلاف نظرها در مورد دیزاین خونه با مامان داشتم که حتی همین امشب هم رفتیم مذاکره کنیم ببینیم تصمیم چی میشه. مثلا پذیرایی مامان اینا، چهار تا دوازده متری هست. و من فقط یه فرش ۱۲ دارم، یه ۹ و یه ۶. درخواستم از مامان این بود که فرش‌ها رو برای من نگه‌داره و اونا رو نفرسته شهرستان. اما بالاخره مامان امشب تمام ملاحظات خودش رو گفت و من گفتم: مامان تو یقینا کله خیرِ ما هستی. هرچی تو بگی.

یا مثلا در مورد کاغذ دیواری. من میگفتم عوض کنیم. مامان می‌گفت: نمی‌خواد، به جاش لوستر بخرید. که حالا منم با اینکه خیلی مصر بودم ولی داره نظرم عوض میشه کمکم. ولی احتمالا پرده‌ها رو عوض می‌کنم چون اصلا سلیقه‌ام نیست. اینو دیگه به مامان نگفتم.

حالا من به شما خیلی ساده توضیح دادم. واقعا مغزمون تاب برداشت سر این چیزا. مثلا اینکه ما کی باید اسباب‌کشی کنیم، خودش یه معضل بود، چون باید یه جوری باشه که بتونیم پول رهن‌مون رو از صاحب‌خونه پس بگیریم و هیچ‌ مستاجری هم در اسفندِ ماه رمضون با این اجاره بهای سنگین ما، برای این خونه پیدا نمیشه. و اینکه نمی‌دونستیم مامان دقیقا کی می‌خواد بره. نمی‌تونستیم همه کارهامون رو قبل از ماه مبارک تموم کنیم. دلمون بدجوری یه سفر مشهد می‌خواد و این چیزا.

بعد از مدت‌ها اومدم یه ذره شفاف از وضعیت فعلی‌مون نوشتم. وضعیتی که توش فرصت نمی‌کنم به خیلی چیزا فکر کنم. مثلا اینکه مامانم وقتی بره، من چقدر احساس تنهایی می‌کنم. شاید رفتن به خونه بابا و مامان، یه جور مسکن هم باشه برامون. برای همه این چیزها، خدا رو خیلی شکر می‌کنم.

و از خداوند می‌خوام که کمکم کنه، در روزهای سخت و خیلی سخت آینده... در روزها و شب‌های سختی که هنوز نیومدند، این چیزها رو ازم نگیره: ایمانم، عشقم به عزیزانم، چه اون‌ها در کنارم باشند و چه نباشند. و ایمانِ عزیزانم رو حفظ کنه. عشق همسرم به خدا و امام حسین و امام زمان رو حفظ کنه. ما رو در همین مسیرهای زیبایی که هستیم، نگه‌داره، اهمیتی نداره مشکلات چیا باشند و چطور رنگ عوض کنند. به نظرم، چه پول و رفاه و امکانات داشته باشم که اگر باشه، بهتره چه نداشته باشم، ولی فقط تا وقتی این چیزها رو داشته باشم، احساس خوشبختی می‌کنم.

دیگه بقیه‌اش مهم نیست.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۰۵
نـــرگــــس

امتحانات ترم تمام شد. همکلاسم اصرار داشت که چند روز دیگه آزمون جامع بدیم. محکم مخالفت کردم. از ۱۵ دی و حتی قبل‌تر، یعنی بیشتر از یک مااااه استرس امتحانات رو داشتم. در اصل، از خرداد ماه امسال، استرس زیادی متحمل شدم. ولی یک‌ماه اخیر، شدت بیشتری داشت. چرا استرس؟ بهانه نمی‌خواد...

توحید که ضعیف باشه، نتیجه میشه استرس.

خدا رو که ببینی، آرام‌ترین هستی. قاعده همینه.

دیروز که رفتم برای امتحان، بارون قشنگی می‌بارید. زیر بارون و درخت‌های لخت چنار از خدا حاجت خواستم، خیس شدم و دعا کردم. هرچند دعاهای مهمی هم نکردم... دعای مهم، دعای فرج بود که چون فقط به زبون منتظرم، یادم رفت :`(

حوالی ۵ عصر رسیدم خونه. ناگهان متوجه شدم چقدر کوفته هستم. انگار یه عالم کتک خورده بودم.

نیت کردم دیگه به خودم اجازه استرسی شدن رو ندم. 

امروز بعد از بیشتر از یک ماه، اومدم مدرسه (کتابخونه). عضلات دست و پام نسبت به دیروز یه ذره منبسط شدن... 

ولی بازم نگرانی‌های ساده به سمتم هجوم میارن. اینکه همسرم امروز صبح ناراحت بود؛ اینکه دخترا رو فرستادم پیش مامان؛ اینکه پیک دیجی‌کالا (چند(!) ساعت دیگه) میاد کالای مرجوعی رو بگیره و من الان خونه نیستم!


دوست دارم ذکر بگم تا فراموش کنم: استغفرالله ربی و اتوب الیه.


دیروز در مترو، زنی ایستاده بالای سرم لب‌هاش تکان می‌خورد. داشت ذکر می‌گفت. آرام و مثبت بود. من کتاب به دست نشسته بودم و داشتم برای امتحان می‌خوندم. دوست داشتم دو سه ایستگاه بعد، جام رو بهش بدم. ناگهان زنی که مقابلم نشسته بود، خطاب به بغل‌دستی‌اش، بلند بلند شروع به تمسخر زن آرام قصه کرد: اگر به جای این ذکر گفتن‌ها، روزی یک ربع چهار تا کلمه انگلیسی یاد می‌گرفتید... اگر کتاب می‌خوندید، لااقل یه چیز به درد بخور یاد می‌گرفتید. این ذکر گفتن به درد نمی‌خوره ... و ...

زن آرام قصه، برگشت به سمت‌ اون‌ها. 

دفاعش این بود: هر کس اعتقادی داره.

زن مسخره‌کننده خندید. مشخص بود نه ذکر میگه، نه روزی یک ربع زبان می‌خونه و نه شب‌ها پنج دقیقه مسواک می‌زنه...

دلم سوخت. حرف زیاد بود ولی هیچ نگفتم. بلند شدم. باید می‌رفتم.


وقتی برگشتم خونه، یه لیست بلند از کارهایی که دلم می‌خواد هر روز انجام بدم رو نوشتم.

یه بخش مهمش اینه: معنویت و مناسکش.

مناسک مهم هست. اعتکاف و عرفه و شب‌های قدر و احیای نیمه شعبان مهم هست. ماه رمضون و فاطمیه و محرم و صفر مهم هست. دعاها و مناجات‌ها مهم هست...

و بیشتر از هر وقتی احساس نیاز می‌کنم به این مناسک. و به روح این مناسک.

مسیحیت قبل از رنسانس، مناسکی بود. در قرن بیستم، خبری از مناسک نبود ولی هیچ هیچ هم نشد. یه دین بشری ساخته شد تا نیاز انسان‌ها به معنویت رو تامین کنه و این بخشی از فرآیند سکولاریسم هست.

قطعا برای سکولار نشدن به مناسک نیاز داریم. (در شرح این چند جمله، معرفی یک فیلم طلب‌تون.)


امروز در نمازخانه مدرسه بچه‌ها، صف دوم ایستادم. در دلم تقلایی بود که کاش پشت خانم محمدی می‌ایستادم که نمازم بی‌شک و شبهه‌تر باشه. بعضی دخترها مچ دست، چند تار مو‌ و چند میلی‌متر از ساق پاشون مشخص بود. 

ناگهان حالم از خودم بد شد. چقدر توهم نماز مقبول داشتم. اشکم از دست خودم دراومد. با همون چشمای اشکی، نماز ظهر و عصر رو خوندم و برای تنبیه خودم، دوباره اعاده نکردم.

آدم گاهی بدجوری از دست خودش کلافه میشه.

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۴۳
نـــرگــــس

در تهران نیمه شعبان غریبی هست... بارون می‌باره. انگار که قلب آسمون برای صاحب بارون ترک خورده.

در خیابان‌های مرکز و جنوب شهر چرخیدیم. دنبال طاق نصرت می‌گشتیم که لحظاتی چراغونی تماشا کنیم. جز یکی دو تا ندیدیم. بیشترشون به خاطر بارون خاموش بود.

 

فیلم ها خیلی با کیفیت بودند اما در بیان از کیفیت ساقط هستند ولی برای یادگاری و حس و حالش گذاشتم براتون. مراقب باشید صداش برای شروع خیلی بلند نباشه. تنظیم کنید خودتون.


 


 

 

 


در این روزها انگار آیه «و اذ نجیناکم من آل فرعون یسومونکم سوء العذاب یذبحون ابناءکم و یستحیون نساءکم» و «و اذ الموؤدة سؤلت بأی ذنب قتلت» دوباره نازل شده. پرونده جنایت‌هایی در حال انتشار هست که یقینا تنها بخش کوچکی از فساد و تباهی تمدن غرب هست. نه اولین بوده و نه آخرین هست.

 

من در حیرتم...

هیچ‌وقت در طول تاریخ دنیا تا این حد از فساد پر نشده! 

و ظاهر نشده تا این حد، در خشکی و دریا...

ولی ما همچنان داریم زندگی می‌کنیم!

عادی...

انگار نه انگار...

حالا حجت آشکار شده برای همه کسانی که آرزو داشتند اباعبدالله رو در روز عاشورا یاری کنند.

برای عالم دوباره فطرت عریان شده. 

دو سر طیف فجور و تقوا با دو چشم سر دیده می‌شوند.

پلیدی محض، جنایتکاری فاسد و یزید زمان که مردی رو به جنگ فراخونده که در نهایت نور و پاکی و در قله طهارت از میان ما آدم‌های کره خاکی است.

 

آرزوی ما، صاحب عصر و زمان، نمی‌آید تا این‌ها نابود شوند...

خلیفه الله میاد تا کار ابلیس رو یکسره کنه، نه تفاله‌های شیطان رو.

یک قدم مانده...

قله همین جاست...

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۴ ، ۰۲:۲۶
نـــرگــــس

امروز اتفاق غریبی افتاد. کلاس قرآن داشتیم. خب، گفته بودم برای بیرون رفتن از خونه با دختر ارشد خیلی چالش دارم. امروز هم همینطور بود. همونطور که دیروز هم موقع رفتن به جشن تکلیف دوستش چالش داشتیم و حاضر نبود بیاد. تا اینکه رفتیم براش یک و نیم میلیون یه دونه لباس خوشگل خریدیم تا راضی شد. برای اون دو تا دختر دیگه هم لباس خریدیم، ولی مال فاطمه‌زهرا اسپشال بود. بعد هم رفتیم لوازم تحریر و برای دخترا، نقاشی الماسی خریدیم و دو تا کادو کوچولو برای دخترِ میزبان. یه جعبه مروارید رنگی برای درست کردن دستبند رنگی‌رنگی و یه اسلایم آبکی. که بازم دختر ارشد حسودی کرد و جان من رو به لب رسوند. می‌خوام بگم چقدر باج دادیم. تازه این در حالی بود که وقتی میزبان دعوتمون کرد، من از فاطمه‌زهرا پرسیدم: بریم؟ گفت: آآآآره. ولی بازم اگه باباش اون روز مثل فرشته نجات نرسیده بود، من از مهلکه جان به در نمی‌بردم. منتهای مطلب، امروز با اینکه دوست داشتم برم کلاس قرآن، اما این‌بار وقتی بی‌میلی فاطمه‌زهرا رو دیدم، دیگه خیلی اصرار نکردم. 

گفت: دیگه نمیخوام کلاس برم. فقط گفتم: امروز فرجه امتحان منه. در هر حال باید برید خونه مامان‌جون. ولی یادت باشه، اگر هم نیای کلاس، بعدا حق نداری جلوی من رو بگیری و بگی: چرا داری میری کلاس قرآن.

گفت: هنوزم که حافظ نشدی! گفتم: مهم اینه که توی مسیرش هستم. تازه حتی اونایی که حافظ کل شدند بازم کلاس تثبیت میرن، تحویل میدن، مسابقه میرن...

گفت: نخوندم. گفتم: منم نخوندم ولی امروز یه ذره تمرین کردم. تو هم همین الان قرآن رو باز کن و سوره تکاثر رو تمرین کن.

نکرد. گفت: بدم میاد از کلاس قرآن. آخه ما تا از بیرون میاییم میگی زود باشین آماده شین، عجله کنید، امروز کلاس داریم.

گفتم: اونقدرها هم که فکر می‌کنی عجله‌ای نیست! اگر می‌خواستیم بریم هیئت حتی اگر می‌گفتیم عجله کنید هم ناراحت نمیشدی! بعدش هم ببین، از وقتی رسیدی تا الان، من کل خونه رو جارو زدم، مرتب کردم و اتاق خودمونم تمیز کردم. می‌بینی که کلی وقت بوده این وسط و هنوزم وقتمون تموم نشده.

دیگه چیزی نگفت و خلاصه با کمترین چالش راهی کلاس قرآن شدیم.

نوبت فاطمه‌زهرا که بود، سوره قارعه رو داشتند کار می‌کردند. بچه‌ام هی می‌گفت: القارئه.

چند بار تکرار کرد ولی «ع» رو درست ادا نمی‌کرد. گفتم: استاد عین رو نمی‌گه چون اصلا نمی‌دونه قارعه چطور نوشته میشه.

استاد نکته من رو متوجه شد و ضمن اینکه احتمالا یادش اومد که من جلسه قبل، التماس دعا داشتم که فاطمه‌زهرا رو نصیحت کنه که کلاسش رو سرسری نگیره...

برای همین استاد از فاطمه‌زهرا کم و کیف تمرین‌هاش رو پرسید.

فاطمه‌زهرا گفت: صوت رو گوش میدم.

خانم گفت: نه، صوت کافی نیست. هم باید صوت گوش بدی و هم قرآن رو باز کنی و از رو ببینی. اینجوری یادگیریت دچار مشکل میشه، ناقص می‌مونه. ببین، شیطون هر کسی رو یه جور گول می‌زنه. به شماها هم میاد میگه: نگاه کن، هیچ‌کدوم از دوستات کلاس قرآن نمیان، تو تنهایی! ببین بقیه برای خودشون چه تفریحاتی دارند؟ بیا، یه زنگ بزن به دوستت، یه ذره خوش بگذرون، یه ذره تلویزیون ببین، یه ذره بازی کن، یهو به خودت میای می‌بینی شب شده و کارهات مونده و قرآنت رو تمرین نکردی.

فاطمه‌زهرا لبخند میزد و توی چشماش یه برقی از اثر متنبه شدن...

اتفاق غریب برای من همین لحظه بود. اینکه فهمیدم نوجوانی یعنی چی! آخه یادم رفته بود که نوجوانی خودم چطوری بودم. صدالبته چالش‌هام خیلی متفاوت بود.

روز قبل که رفته بودیم جشن تکلیف، مامان‌هایی که نوجوان داشتند، می‌گفتند همه بچه‌های کوچیک‌مون که نیاز به خدمات فیزیکی دارند، یه طرف، اون نوجوان‌مون یه طرف! انقدر که انرژی می‌گیره...

من ناگهان فهمیدم نوجوان یعنی تردید سرِ این دو راهی‌ها. برای همین فاطمه‌زهرا چند روز قبل به من میگه میام مهمونی، روز قبلش میگه نمیام. برای همین یه لحظه میگه این رو دوست دارم، لحظه بعد میگه دوست ندارم...

دنیای سکولار این دو راهی‌ها رو سرِ کلاس زبان رفتن یا نرفتن، کلاس موسیقی رفتن یا نرفتن، کلاس ورزش رفتن یا نرفتن و یه سری دو راهیِ چیپ دیگه تعریف می‌کنه.

ولی در حقیقت، یه دو راهی بیشتر در کار نیست: راه خدا یا اون راهی که شیطون نشون میده.

قضیه اینه که من حس می‌کنم در این آخرالزمان، شیطان بدجوری روی نوجوان‌ها سرمایه‌گذاری کرده. چون یه لوح دست نخورده هستند که با اولین نرم‌افزاری که روشون نصب بشه، سریع طبق همون عمل می‌کنند. پیچیدگی ندارند. در عین حال، شکننده هستند. و لابد می‌دونید که «قتل نفس زکیه» که از نشانه‌های ظهور هست، قتل یک نوجوان هست... معلوم میشه نوجوان‌ها در آخرالزمان برای جبهه شیطان و باطل مهم هستند*. پس حتما و قطعا و منطقا باید برای جبهه حق هم مهم باشند.

ما بدجوری ضرر کردیم که به کودک و نوجوان مدام یادآوری کردیم: به حرف مامان‌باباتون گوش بدید.

باید می‌گفتیم به حرف خدا گوش بدید. نوجوان‌ها خیلی ظرفیت دارند. برای همین ممکنه یه اعتکاف مسیر زندگی‌شون رو تغییر بده. ممکنه یه برنامه محفل ستاره‌ها، همّ و غمّ و طلب‌شون رو تغییر بده...

ما عقلانیت بچه‌هامون رو رشد ندادیم و حتی اونا رو با ظرفیتِ «ایمان به غیب» آشنا نکردیم. ما بدجوری ضرر کردیم که بزرگترهامون تو توهم بودند و نوجوان‌هامون رو هم توی توهم رها کردیم. و قضیه از نظر من، از آموزش پرورش شروع نمیشه. از خانواده شروع میشه. خانواده همونجایی هست که پدر و مادر یا با عقلانیت کنار هم زندگی می‌کنند یا با توهم. و بعد این توهم‌ها گاهی کار دستشون میده و میشه طلاق. و فرزند طلاق‌شون در همون فضای توهمی، توهم‌زده بزرگ میشه...

بعد می‌بینیم که شیطان داره روی نوجوان‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنه. در این اغتشاش‌های اخیر، چقدر نوجوان‌هایی بودند که با نادانی با این جو مسموم همراه شده بودند...

شیطان.

امروز روز غریبی برای من بود. روزی که فهمیدم شیطان خیلی جدی می‌خواد نوجوانم رو ازم بدزده.


*: قتل نفس زکیه، همیشه برام یه معما بود. اینکه چرا یه نوجوان؟ امروز اندازه خودم برام روشن شد.
پ.ن: عنوان مطلب یه جوری هست... ولی برای خودم آخرالزمانی بود. آیا اینکه من در این ایام ولادت امام زمان علیه السلام به این درک جدید رسیدم، اتفاقی هست؟ مطمئنم نه.

بین دوستانمون، تعداد اون هایی که نوجوان دارند، زیاد نیست. برای همین، احساس میکنم کم کم و بدون پیش داوری، دارم واردش میشم. دوست دارم ارتباطم با نوجوانم امن و آرام باشه. ولی نه در یک فضای سکولار. میخوام به یه شهود دینی در والدگری برای نوجوان برسم. میدونم توقع زیادی هست... ولی قضیه اینه که سکولاریسم داره ما رو می بلعه و من می خوام با آگاهی از دستش فرار کنم.
به نظرم اومده در مورد این سکولاریسم باید بنویسم. گرچه یه دنباله برای مطلب قبل آماده کرده بودم. اما به نظرم اومد خیلی اولویت نداره. فعلا که تا شنبه امتحان دارم. دوشنبه سه شنبه هم احتمالا نتونم. یه ذره دیر میشه. ولی ان شاءالله بر میگردم و در مورد مطلب قبل هم مینویسم.
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۴ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۵۹
نـــرگــــس

شنبه روز عید میلاد حضرت عباس علیه السلام، مامانم مراسم گرفت خونه‌شون. آش پشت پای بابا رو هم درست کرده بود. ساعت یک ظهر زنگ زد کجایی؟ اینجا همه منتظرت هستند؟ با ناله گفتم: کجا همه منتظرم هستند آخه!

و بعد نشستم سر جام. اون روز هم بچه‌ها آنلاین بودند. به قول زینب: آی‌لان. از قضا همسر هم خونه بود. بهم می‌گفت: پس چرا پا نمیشی؟ مگه مامانت منتظرت نیست؟ میگم: من کشش ندارم اینا رو آماده کنم. دیگه نمی‌کشم.

مدت‌هاست برای بیرون رفتن از خونه چالش داریم. قبلاها بیشتر از نظر طولانی بودن زمان آماده شدنشون، آزار می‌دیدم. الان علاوه بر طولانی بودن پروسه، باید فاطمه‌زهرا رو هم راضی کنم. یعنی التماس کنم: مامانم منتظره! کارهام مونده، پا شو آماده شو! و بعد از اینکه اون دو تا کوچیکتره آماده شدند، بازم نگاهم بیافته به دختر ارشد که ولو روی زمین مونده و تکون نخورده. بعد باید لباس‌هاش رو دونه دونه از گوشه کنار خونه بیارم بریزم جلو پاش. حتی مثل بچه ننه‌ها باید کمکش کنم لباس‌هاش رو بپوشه. شما بودید چه حسی داشتید؟ حالا تصور کنید:

برای کلاس قرآن هر هفته هم همین آشه و همین کاسه.

برای هر بار که من ساده‌ترین کارهام رو بیرون از خونه انجام بدم، بازم همینه.

برای هر دفعه که می‌خواهم ببرمشون خونه مامانم تا درس بخونم هم همین‌جور عذاب باید بکشم.

و نق نق‌هایی که تمومی نداره سر چیزهای ساده. مثلا زینب پاک‌کنش رو تو مدرسه گم کرده. تو این روزهای آنلاین که هنوز نرفته بودیم بیرون تا پاک‌کن بخریم، هر بار باید به فاطمه‌زهرا التماس می‌کردم پاک‌کنت رو بده به این بچه. و نق می‌زد! آی نق می‌زد! وای نق می‌زد که چرا باید بدم و گمش می‌کنید و ولوش می‌کنید رو زمین و ...

دیشب انقدر خسته بودم که دوازده و شش دقیقه بامداد، تو رخت‌خواب بچه‌ها داشت خوابم می‌برد. پا شدم و رفتم تو اتاق خودمون. ساعت هفت صبح خوابم تکمیل بود ولی هیچ انگیزه‌ای برای بیداری نداشتم. همسر پا شده دیده من تو رخت‌خواب دارم فیلم سینمایی می‌بینم. برای دیدن فیلم هم بی‌حوصله شدم! فیلم یک ساعت و چهل دقیقه‌ای رو تو بیست دقیقه دیدم. البته اسپویلش رو خونده بودم. همسر بهم میگه: من دارم میرم. چرا پا نمیشی به بچه‌ها صبحانه بدی؟ میگم: آخه هیچ انگیزه‌ای ندارم. بعد پرسیدم کی برمی‌گردی؟ سرسری جوابم رو داد. این در حالی بود که روز قبل شاید دو ساعت مفید تو خونه یا پیش خانواده نبود. یهو پا شدم و دمِ آسانسور بهش میگم: چرا اینطوری میگی؟ میگه: آخه هیچ انگیزه‌ای برای برگشتن به خونه ندارم.

بعد از یکی دو ساعت بهش زنگ زدم: مگه خونه‌مون چشه؟ چرا انگیزه نداری برگردی خونه؟ ایشون هم عذرخواهی کرد و گفت الکی یه چیزی گفته. ولی همین الکیش مخ من رو خورد.

اما من الکی نگفتم انگیزه ندارم! من دوستانی دارم که میگن صبح به عشقِ انجام دادن روتین پوستی‌شون از خواب بیدار میشن. ولی من چی؟ تا از خواب بیدار میشم باید صبحانه آماده کنم. بعدش هم باید به فکر ناهار باشم. گاهی مثل دو روز پیش، اگر خستگی یه خواب عصرانه بطلبه، باید التماس بچه‌ها رو کنم که صدای تلویزیون رو کم کنند. تو خواب هزار بار داد می‌زنم: کَمِش کن! یا داد می‌زنم: خاموشش کن! و اونا خاموش می‌کنند و ده الی بیست دقیقه بعد، دوباره تلویزیون نکبت رو روشن می‌کنند. دیگه از تمام نماهنگ‌ها، گروه سرود‌ها و برنامه‌های شبکه کودک بدم میاد. دیگه گنجایش شنیدن هیچ صدای زائدی رو ندارم. منی که هیچ‌وقت تجربه سردرد نداشتم، الان باید روزی چند تا چایی بخورم که سردرد سراغم نیاد. گاهی چند دقیقه چشمم رو روی هم گذاشتم، دقیقا زمانی که چشمام گرم شده، یه صدای داد و جیغ زینب کافیه که خوابم تبدیل به یک سردرد مزمن بشه. من به این میگم: هلاک.

اون روز که می‌خواستم برم تئاتر ببینم، می‌خواستم بنویسم تو وبلاگ که چه هول و ولایی افتاده بود به جونم که حالا چطوری به فاطمه‌زهرا بگم می‌خوام برم بیرون؟ میگن مار از پونه بدش میاد، دم لونه‌اش سبز میشه. حالا من از سین جیم و فضولی متنفرم و دخترم فضول‌ترین آدم به کارهام شده. اگه کسی به گوشیم زنگ بزنه: کی بود؟ چی می‌گفت؟ اگه مثلا یه کِرِم به صورتم بزنم: چرا انقدر به خودت می‌رسی؟ من بدم میاد! این کِرِم‌ها اصلا به چه دردی می‌خوره؟ اگه یه ماگ بخرم: چرا خریدی؟ واسه ما نمی‌خری! تو مگه نگفته بودی از اونایی که زیاد ماگ دارن بدت میاد؟ اگه یه لباس بخرم: چطوریه توی کمد تو پر از لباسه، بازم میری می‌خری؟ چرا این‌همه لباس داری؟ چند تا روسری داری اصلا؟ تو همه چی داری، ما هیچی نداریم! اگه بگم می‌خوام برم بیرون: کجا می‌ری؟ کدوم دوستت؟ چرا من نمی‌شناسمش؟ چرا با مترو می‌ری؟ چرا تا به حال من رو مترو نبردی؟ اگه بگم بیایید بریم خونه مامان‌جون من فردا امتحان دارم: ما هر روز داریم میریم خونه مامان‌جون! هر روز ما رو از خونه بیرون می‌کنی! من می‌خوام خونه خودمون باشم. نمیام! نمیام! اگه دو روز خونه خودمون مونده باشیم و جایی نرفته باشیم: ما هر روز خونه خودمونیم! چرا هیچ‌جا نمیریم؟ من خسته شدم! بریم خونه زهرا اینا! چرا نمیشه؟ شما فقط به فکر خودتونید! اصلا به فکر سرگرمی ما بچه‌ها نیستید! اگر مشغول کار خونه باشم: تو همش کارهای خودت رو می‌کنی! همش خسته‌ای! با ما بازی نمی‌کنی! اگر بعد از عمری یک کلاس آنلاین داشته باشم و تازه در حین کلاس مشغول اتو زدن لباس‌ها باشم: چرا کلاست تموم نمیشه؟ تو همش مشغول کلاس آنلاینی! حتی باورتون نمیشه که من هفته قبل وقت دکتر داشتم و دیگه کار از این واجب‌تر؟ بازم حاضر نبود آماده بشه بره خونه مامانم و یه اَلم شنگه‌ای راه انداخت اون‌سرش ناپیدا! یعنی من احساس شکست و افسردگی کامل داشتم. تمام دو ساعتی که تو مطب دکتر منتظر بودم، حالم بد بود که چرا بچه‌ام نمی‌تونه درک کنه من باید برم دکتر؟

آخه چرا مادری انقدر وجودِ آدم رو بی‌ارزش می‌کنه که حق رفتن به دکتر نداری؟ حق رفتن به تئاتر نداری. یعنی کار واجب تعطیل! تفریح هم به طریق اولی تعطیل! و باید برای هر چیزی از بچه‌هات اجازه بگیری؟ که اگر در حد و اندازه یه خدمتکار و آشپزِ خونه و دستیار شخصی بچه‌هات باشی، اونا احتمالا راضی خواهند بود اما اگر بهشون بگی: مشق‌هات رو خودت بنویس، یه مقدار تو کارهای خونه مشارکت کن، یاد بگیر لباست رو خودت اتو بزنی، شب‌ها بدون اینکه بهت بگم مسواکت رو بزن، وسایلت رو تو خونه و اتاقت ولو نکن، تو میشی آدم بدِ داستان. و الان من مامانِ یک نوجوان هستم و آدم بدِ قصه‌ی دخترِ نوجوانم :)

واسه همین‌ها انگیزه‌ای برای پا شدن نداشتم که برم خونه مامان. تنها کسی هم که اونجا بود زن‌دایی‌ام بود که دو تا بچه پنج و یک و نیم ساله داره. آخرش با کمک‌ها و هل‌هایی که همسر بهمون داد، ما راهی خونه مامان شدیم. رسیدیم همه سر سفره بودند. منم سریع نشستم پیش زن‌دایی و مشغول صحبت باهاش شدم. دیگه اون لا لوها ملت می‌اومدند به بنده عرض ادب و سلام علیک می‌کردند و به این شکل بنده از زیر بار یه عالمه خوش و بش در رفتم :/

زن‌دایی‌ام یکی از آداب‌دان‌ترین و مودب‌ترین شخصیت‌هایی هست که دیدم و بسیار خوش کلام. یعنی باکلاس‌تر از زن‌دایی‌ام کسی با بچه‌اش حرف نزده، البته به جز مادرِ همین زن‌دایی‌ام با بچه‌هاش. زن‌‌دایی‌ام در راستای باکلاسی ذاتی‌اش هیچ‌وقت گله شکایت نمی‌کنه. اگر هم چیزی بگه خیلی مختصر و طنزگونه. این‌بار با یک ورودِ نرم به قضیه بهم گفت: فلان چیزا از بچه‌ام خیلی داره من رو اذیت می‌کنه، به نظرت عادی هست صالحه؟ منم به طور مفصل بخشی از شوربختی‌های خودم رو براش شرح دادم. مخصوصا وضعیت خوابِ هلاک، وضعیت نامرتبی خونه و این سر و کله زدن‌هام با فاطمه‌زهرا.

بنده خدا بهم می‌دونید چی گفت؟ گفت: پس عادی هست؟ می‌خواستم برای این مشکلات برم پیش روانشناس.

بعدا هم در پیامرسان بهم پیام داد: صالحه عزیزم خیلی ممنونم، صحبت‌های امروز خیلی بهم آرامش داد. واقعا دیگه حس می‌کردم شاید من جایی کوتاهی کردم. الهی خیر دخترهای نازنینت رو ببینی.

در جواب گفتم: سلام زن‌دایی عزیزم. قربونتون برم. برکت مجلس اباعبدالله و حضرت قمربنی‌هاشم بود. در اصل شما اگر یه روز صبح تا شب پیش ما باشید، به فرشته بودن خودتون پی خواهید برد :))


+ می خواستم عنوان مطلب رو بذارم: مامان های گلتون رو اذیت نکنید.
این جمله «و این دایی گلتون رو اذیت نکنید» رو، همین دایی ام که با همسرشون داشتم صحبت می کردم، سال ها پیش وقتی بچه بودم، توی دفترچه خاطراتم که بهش داده بودم، برام نوشت.

فعلا سرنوشت با من کاری کرده که گاهی هرچقدر هم از دست مامانم ناراحت میشم، دیگه نمی تونم چیزی بهش بروز بدم.
چون مامان ها گناه دارند. خیلی گناه دارند...
۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۳۱
نـــرگــــس

اومدم یه سری حرف‌های خوب بنویسم ولی احساس می‌کنم مغزیِ مداد ذهنم در این ایام منتهی به امتحانات، تیکه تیکه شده. شاید نباید بنویسم. اینطور نوشتن فقط من رو در چشم بقیه سرد و بی احساس جلوه میده.

خواستم بگم زندگی پر از قبض و بسط هست. پر از بالا پایین.

بعضی آدم‌ها رو می‌بینی از این ناله می‌کنند که در خاورمیانه زندگی می‌کنند. جایی که از بدبختی و نکبت پر شده. اونا هیچ‌وقت سوال نمی‌پرسند چه کسانی مسبب این درد و رنج شدند؟ و هیچ‌وقت تاریخ نمی‌خونند که بفهمند شرق و غرب عالم رو فساد گرفته و گرفتاری و مصائب از هر جهت، بشر رو تحت فشار گذاشته. اونا نمی‌تونند زیبایی‌ها و نعمت‌هایی که خداوند در عالم قرار داده و خیری که از راه ایمان به مومنان می‌رسه رو درک کنند. اونا نمی‌تونند آیه‌های سوره عصر رو تلاوت کنند چون لایسمه الا المطهرون.

بعضی‌ها رو هم می‌بینی که سفره‌شون مدام داره کوچیک و کوچیک‌تر میشه ولی زبانشون به گله و شکایت نمی‌چرخه تو دهن. اینا حیا می‌کنند که بگن از مشکلاتشون. آخه زندگی پر از قبض و بسط هست. وسط دردها و رنج‌ها همیشه روزهای خوشی و ساعت‌های خنده پیدا میشه برای دل‌خوش بودن. برای خوشبخت بودن.

دنیا اگر وفا داشت که بهترین مخلوقات خداوند وفا می‌کرد. به حضرت زهرا وفا می‌کرد که میخ در نره توی پهلوش. به امیرالمومنین وفا می‌کرد که شمشیر نخوره بر فرق مبارکش. به امام حسن وفا می‌کرد که پیکرش تیرباران نشه. به اباعبدالله وفا می‌کرد که لحظه آخر نگاهش به خیمه‌ها نباشه از نگرانی اهل و عیالش.

دنیا همینه. هرکس فکر کرد سختی‌هایی که تو این دنیا می‌کشه، حقش نیست، بره تراپی. منم گرچه در این وبلاگ چندان از مسائل اقتصادی ناله نکردم ولی کم ناله نکردم! خوشی من این بود که پیش شما دوستان نوشتم و شما خوندید و تحمل کردید. من یاد گرفتم که زندگی یعنی همین. تراپی من اینجوری بود. خیلی بهتر از تراپی‌ و روانشناس رفتن بود. خیلی بهم خوش گذشت. جدی خیلی.

اگر یه وقت کسی رو دیدید که می‌خواست شخصِ شخیصِ خودش برای بچه‌هاش آرامش و آسایش مطلق و ابدی فراهم کنه و به این بهانه، برای ازدواج بچه‌اش سخت‌گیری می‌کرد، برای شغل و درس بچه‌اش سخت‌گیری می‌کرد، بهش بگید زهی خیال باطل. دنیا مثل گردو که بندازیش هوا، هزار چرخ می‌خوره تا بیاد پایین. تو نمی‌تونی تا آخر عمر بچه‌ات مراقبش باشی. نمی‌تونی جلوی همه ناملایمات رو بگیری. اگر طاقت آوردن این حقیقت تلخ برات هست، همین الان بدرود حیات رو بگو یا اینکه بسپرش به خدا. اونی که خیر حافظا و ارحم الراحمین هست. بعد ببین چقدر می‌تونی سختی‌های زندگی رو تاب بیاری و حالت خوب باشه، چون تنها نیستی.


+ یه چیزایی برام داره روشن میشه. مثل اینکه من شاید هیچ‌وقت نویسنده نشم. ولی معلم و پژوهشگر میشم اگر خدا بخواد. دیروز کتاب عربیکای وحید یامین‌پور رو تموم کردم، امشب کتابِ بفرمایید بهشت محدثه سادات طباطبایی رو شروع کردم... هر دو خیلی قشنگ هستند و توصیه می‌کنم. همین دو کتاب کافی بود که بهم یادآوری بشه، من شاید هیچ‌وقت نویسنده نشم.

+ چیز دیگری که برام روشن شد این بود که با چسب پهن خیلی راحت می‌تونیم موهایی که با الکتریسیته ساکن روی سرامیک و اسباب‌بازی‌ها و ... افتاده رو جمع کنیم. واقعا برای دوستانی که این تکنیک رو می‌دونستند و هیچی بهم نگفتند متاسفم. من یه بار از مشکل خودم تو وبلاگ نوشتم، صدای هیچ‌کس در نیومد. تو زمستون وضعیت خونه ما بحرانی هست چون این لباس‌های بافت پلی‌استر و کاپشن‌ها و انواع چیزهایی که الکتریسیته ساکن ایجاد می‌کنند، باعث شده تا جونِ من دربیاد انقدر موهای دخترها رو از گوشه کنار خونه جمع کردم! دیگه داشتم وسواس می‌شدم که این راه حل رو خیلی اتفاقی در یک مقاله کوتاه اینترنتی در مورد طریقه مراقبت از لباس‌های زمستونی خوندم. اینه که الان یه تکِ طلای کلفت به من بدن، برام از حلقه چسب پهن خونه‌مون بی‌ارزش‌تره به جان خودم... یعنی شما این مشکل رو نداشتید یا دارید و باهاش کنار اومدید؟ هوم؟

+ انقدر حجم تعطیلی مدارس زیاد شده که من و همسر آلارم گوشیهامون برای مدرسه دخترا رو خاموش کردیم. هر روزی که فرداش لازم باشه برن مدرسه، روشن میکنیم :) منم چهارشنبه امتحان دارم. فردا و پس فردا هم بچه ها آنلاین هستند. به این شکل، این کارگروه های تشخیص آلودگی هوا و مدیریت بحران و برودت هوا و ... تا ننه بچه ها رو به فنای الهی ندن، ول کن نیستند :/ 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۳ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۲۱
نـــرگــــس

منتشر شده در بامداد دوم بهمن ۱۴۰۴


۱. آلودگی- آلودگی- آلودگی- آلودگی- سرما- آلودگی- سرما- ناامنی- سرما...

بهانه‌ها ردیف برای تعطیلی مدارس. گردن مامان‌ها از مو نازک‌تر!


۲. شهدا حتی با تعدادشان با ما حرف می‌زنند... استدلال می‌کنند...

۲۵۰۰ شهید مدافع حرم دادیم در عرض چند سال در سوریه و لبنان و آن سوی مرزها

۱۰۶۲ شهید دادیم در عرض دوازده روز جنگ با اسرائیل.

۲۴۲۷ شهید دادیم در عرض دو روز با داعشی‌های مزدور.


۳. «دلتنگ نباش!» این جمله در ذهنم تکرار می‌شد. به ظرفیتی که در درونم باید ایجاد می‌کردم، فکر می‌کردم. همان که استادِجان سعی کرد به من بفهماند. هرچند تا ساعت‌های آخر بدرقه بابا، ذهنم مجال غرق شدن در فکر نبودنش را نداشت. صبح بیست و هشتم دی در مسیر فرودگاه، به همه زنان و فرزندان و خانواده‌هایی فکر می‌کردم که برای دفاع از میهن، از عزیزشان خداحافظی می‌کردند. بدون اینکه بدانند سالم بر‌می‌گردد یا نه؟ اصلا برمی‌گردد یا نه؟ دلتنگی را آن‌ها باید معنا کنند.

اما جنس دلتنگی ما، از آن جنسی است که فقط خودمان و هم‌قطاران پدر می‌دانند. عصر آن روز، تلفن خانه بابا زنگ زد. شماره وزارت‌خارجه افتاده بود. برداشتم، دوست بابا از کشوری دیگر بود. وقتی فهمید بابا رفته، گفت: «دلتنگ نباشید!» چقدر خوب می‌فهمید.

خداحافظی با بابا به احسن وجه انجام شد. ما بودیم به جز فاطمه‌زهرا که مدرسه بود. زینب اون‌روز بهانه گرفت و مدرسه نرفت. مادربزرگم بود و مامان و هر دو داداشام. بابا رفت و همه رفتند ولی مامان موند که دوباره بابا رو از پشت شیشه ببینه. ولی بابا بازم برگشت. منم رفته بودم نشسته بودم تو ماشین اما یهو به دلم افتاد برگردم. اینطور شد که آخرین لحظات، من بودم و مامان و بابا. ازشون عکس یادگاری دو نفره گرفتم و با اینکه اون لحظات تلخ نبود و شاید بود ولی فقط مامان و بابا طعمش رو حس می‌کردند- الان برای اون موقع اشک می‌ریزم.


۴. امسال تولدم را زودتر گرفتم که بابا باشه. بهترین تولدم هم بود، با اینکه همسر یادش نبود و بازم شمع سی سالگی برام خریده بود! ولی بهترین تولد بود از دو جهت. اول اینکه خیلی خودمونی بود. خودمون بودیم و بابا و مامانم. بعضی‌ها تولد رو شلوغ دوست دارند ولی من خیلی خلوت. شاید اثرات سی سالگی به بعده...

دومین جهت هم از نظر کادوهام بود. همسر از دو سه ماه پیش، گوشی موبایل جدید برام خریده بود که قسط‌هاش قبل از تولد تموم شد خدا رو شکر. ولی بازم به سلیقه خودم، یه چیز زینتی برای تولدم سفارش دادم. به این نتیجه رسیدم همیشه باید همین‌ کار رو کنم. چون مردها نمی‌تونند حدس بزنند همسرشون چی می‌خواد.

شگفتانه امسال البته متعلق به دخترا بود. چند وقت بود می‌خواستم بیام تو وبلاگ بنویسم: «خدا پدر مادر سازنده خمیر کِلِی رو بیامرزه که دخترای من رو مشغول کرده» چون این سه تا ساعت‌ها می‌نشستند و با خمیر کلی و آهنربای یخچال، اثر هنری درست می‌‌کردند. ولی کم‌کم متوجه شدم ماجرا فراتر از این‌هاست و قصد دارن سازه‌هاشون رو به من هدیه بدن.

ولی وقتی نوبت دادن هدیه‌ها شد، کفه هدیه‌ها خیلی نامتوازن بود. تعجب‌آور این بود که فاطمه‌زهرا یه مگنت برام آماده کرده بود. لیلا هم از زینب کمک گرفته بود که براش روی ظرف بنویسه: «مادر» و زینب تا جایی که تونسته بود، چیز میز درست کرده بود. همین هم باعث شد، فاطمه‌زهرا و لیلا دچار افسردگی مقطعی بشن! :/ که البته من سریع مدیریت کردم و نذاشتم احساس کم گذاشتن بکنند. توی این عکس، کاردستی روز مادر زینب رو می‌بینید، اون مگنت‌ها رو فاطمه‌زهرا درست کرده. جزئیات رو دقت کنید. اون عینک خیلی دقیق هست ولی سبیل همسر مثلنی هستش :) مگنت پروانه رو خودم به درخواست لیلا براش درست کردم. اون پایین هم دست خط زینب جونم هست...

زینب من رو یاد کودکی خودم می‌اندازه. نگاه کنید! اون عروس و دوماد، من و مصطفی هستیم. و اون دختر با لباس سبز، بازم من هستم. چون خمیر سفید تموم شده بود، زینب از سبز استفاده کرده. تمام جزئیات رو در کارش درآورده. از زیورآلات گرفته تا آرایش سر و صورت. حتی به تزئینات پشت صحنه و ژست ایستادن ما هم فکر کرده این بچه. وقتی بچه بودم همینجوری نقاشی می‌کردم. ولی زینب تجسمی‌تر از منه. دستورزی‌هاش سه بعدی‌تره. این که میگم شبیه منه، اغراق نیست، حتی سوالات فلسفیش هم شبیه منه. حتی اینکه مثل خواهراش روسری نمی‌پوشه چون میدونه سن تکلیف نشده و فرصت رو غنیمت می‌شمره هم از اون ذهن تحلیلی جذابش نشات می‌گیره. اینکه مدادش رو بد دست می‌گیره هم شبیه منه. ریاضی فاطمه‌زهرا و زینب هر دو خیلی خوبه و من و مصطفی هر دو ریاضی‌مون خوب بود. اما اینکه فاطمه‌زهرا بدون انجام دادن محاسبات مرحله به مرحله به جواب آخر درست می‌رسه هم شبیه منه :) اینکه مدام جلوی آینه است، کتابخون هست، آخر شب‌ها توی دفتر برنامه‌ریزیش از روزش می‌نویسه، شبیه نوجوانی خودمه. اینکه لیلا مو به مو می‌خواد شبیه من بشه، شبیه بچگی خودمه. ولی بازم خیلی بیشتر از من، من هستند. گنج‌های من!

بعد از اینکه حسابی عکس گرفتیم، من جمله عکس تکی از مامان و بابام... کیک رو بریدیم و بعد دخترا برامون سرود اجرا کردند. سه تا سرود مختلف در مورد مادر :) هر بار یکی‌شون وسط ایستاد به عنوان تک‌خوان. این دخترها بهترین هدیه‌های من رو خلق کردند.


۵. ولی یه اعتراف سیاه باید بکنم. از دوباره مادر شدن می‌ترسم. مامانم دوست داره بازم بچه‌دار شیم. اخیرا که گفت، گفتم میارم ولی از بدو تولد میدم خودت بزرگش کنی، اسمش هم بزنید تو شناسنامه خودتون، ولی از ما ارث ببره. من دیگه حوصله بچه بزرگ کردن و شیر و پوشک و شب بیداری ندارم. دیگه کشش کلاس آنلاین و این مزخرفات رو ندارم. من جدی گفتم، مامان هم جدی قبول کرد. همسر هم ظاهرا قبول کرد ولی بعدش که رفتیم خونه، زد زیرش و گفت: شوخی چرتی بود.


۶. صبح روز تولدم، روز بعد از بدرقه بابا بود. باقی‌مونده کیک تولدم هنوز در یخچال بود. عادت ندارم برای صبحانه کیک بخورم ولی چای دم کردم و با همون کیک خوردم. هنوز دلمون اونقدر برای بابا تنگ نشده بود چون صبح روز قبل دیده بودیمش. بعد از ناهار سریع لباس مهمونی پوشیدیم و تا بریم کلاس قرآن و بعدش راه به راه بریم جشن مبعث. مامانم هم باهامون بود.

چقدر کلاس قرآنمون رو در همون پایگاه بسیج رنگ و رو رفته دوست دارم. حس بهشت بهم میده.

چقدر استاد قرآنمون رو دوست دارم. حس یه فرشته ناز رو بهم میده.

بعدش که رفتیم جشن مبعث خونه دوستم، متوجه شدم یکی از دوستانمون مداحی و مولودی هم بلده. نمی‌دونستم. چقدر هم قشنگ می‌خوند. انتخاب اولم شد برای مراسم‌هایی که دوست دارم بگیرم. واسه امیرالمومنین هم خوند. واسه امام زمان هم خوند. و من موندم چرا همه با لبخند کف می‌زدند ولی من و مامان انقدر اشک ریختیم.


۷. اصلا حوصله حرف‌های سیاسی رو ندارم. حوصله درس خوندن هم ندارم. فعلا کتاب می‌خونم. مثلا عربیکای وحید یامین‌پور. به این امید که برخی اطلاعات و حس و حال‌ها اینطوری بیشتر بهم منتقل بشه. فکر کنم ده بار خوندم قرارداد سایکس- پیکو چه کوفتی بوده ولی بازم مطمئنم نمی‌تونم تو برگه امتحان در موردش درست و بی‌اشتباه بنویسم.


۸. امروز محفل ستاره‌ها، یک اتفاق خاص افتاد. برای اولین بار به گمانم، یه دختر قرآن رو با صوت خوند و از صدا سیما پخش شد :)) مجوزش رو هم خود امام رضا جان داده بود :) منم یهو یادم افتاد چقدر دلم برای امام رضا جان تنگ شده. نیازی به بغض آقای مدرس نبود، من از اولش داشتم گریه می‌کردم. عصری همسر تلفنی بهم گفت بعد امتحاناتت بریم کربلا؟ گفتم نه، فقط بریم مشهد...

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۴۶
نـــرگــــس

دیروز اوردوز کردم. بعد از ناهار یه انیمه دیدم، بعد رفتم حوزه هنری تماشای تئاتر، شب هم با همسر اکران آنلاین زیبا صدایم کن.

انیمه: به طور کلی، انیمه سلیقه‌ام نیست. چون به رغم محتواهای لطیف، تصاویرشون خشونت بصری دارند و طبعم رو به هم می‌ریزه. اما بعضی‌ها که این مشکل رو نداشتند و ضمنا ریالیستیک بودند، مثل شاهزاده خانم کاگویا رو دوست داشتم.

سینمایی: حتما زیبا صدایم کن رو ببینید: یه سینمایی درجه یک! مفاهیم خانواده، پدر، مادر، جستجو برای یافتن هویت، احساس تعلق، امید، در لحظه زندگی کردن و معجزه رو میشه در این سینمایی دید. همسرم پیشنهادش رو داد و فکر نمی‌کرد من موافق باشم، اما بهش گفتم همیشه وقتی فیلمنامه از یک کتاب و قصه قوی نوشته شده باشه، ارزش دیدن رو داره. دو ساعت فیلم و یک لحظه‌اش بی‌خود نیست.

تئاتر: نمایش «برای هانا»، ویژه بانوان بود. فقط یک هفته دیگه روی صحنه اجرا میشه. پیشنهاد می‌کنم برید ببینید تا هم خیلی خیلی لذت ببرید و هم متوجه بشید چطور میشه یک ایده عالی، با نمایشنامه ضعیف، سوخت بره.

گروه کرال عالی، صدا و نور عالی، میزانسن عالی، پرفورمنس خیلی خوب، طراحی لباس در بخش گروه پرفورمنس بسیار خلاقانه ( و در بخش لبنان، افتضاح)... ضمن اینکه موسیقی و نغمات پس و پیش نمایش در ایجاد حس در مخاطب کمک کننده بودند.

اما سوال اینجاست کدوم مخاطب؟ این نمایش قادر نبود مخاطب عادی ایرانی رو با خودش همراه کنه. خیلی طول میکشه تا مخاطبین بفهمند هِدیل کیه و با نویسنده نمایشنامه، اندکی هم‌دنیا بشن. چون اساسا مخاطب ایرانی با شخصیت اول نمایش که مادری نماد غزه زخم خورده است، همدلی و همزادپنداری نداره. چون زنان ایرانی هم خودشون در خط مقدم مقاومت هستند و درگیر با مسائل خودشون! «هِدیل» قصه دغدغه‌هاش نسبتی با دغدغه زنان ایران نداره و اگر مخاطب ایرانی از قبل، دلش با جبهه مقاومت گره نخورده باشه، اصلا با نمایش حس نمی‌گیره. ثانیا، «هِدیل» از واقعیت مادران غزه خیلی عقبه. شخصیتش سمبل شده. دچار شک و ترسی از نوع ایرانی هست! واسه همین اگر شخصیت اول نمایش، ایرانی بود، می‌گرفت.

نکته بعدی، متن نمایشنامه بود که خیلی سعی کرده بود شوآف فلسفی خودش رو پشت کلمات قلمبه سلمبه و جملات بی‌ربط و ناموزون قایم کنه. خواستند از هم گسیختگی محتوایی رو با پرفورمنس قوی بپوشونند و برای همین اسم سورئال گذاشتند رو نمایش. حوصله‌ من یکی که سر می‌رفت. یه جاهایی پرفورمنس و آوا رو به زور به محتوا چسبونده بودند. مثل آواز «از خون جوانان وطن» که بعد از بخش مرضیه پخش شد و گرچه یک خانمی پشت سر من های‌های باهاش گریه کرد، ولی بی‌ربط بودند به هم! از نظر من، ضعف تحقیق و پژوهش روشن بود ولی یه جاهایی هم توی ذوق می‌زد. مثل پخش تصویر گنبد نورانی یک حرم روشن شده با نور پرژکتور- ، روی ویدیووال در بخش عراق. که اگر اندکی دقت می‌کردند، متوجه می‌شدند که با توجه یه سرکوب صدام، نباید اون حرم انقدر آباد و آرام جلوه کنه.

ولی توصیه نمی‌کنم نمایش رو با دختران‌ نوجوان‌تون ببینید. مخصوصا اگر شرایط من رو دارید که دخترتون فن یک گروه سرود شده باشه و کچل‌تون کرده باشه که من رو ببر که عضو این گروه بشم. اگر با فاطمه‌زهرا می‌رفتم، مطمئنم پاش رو تو یه کفش می‌کرد که من رو عضو این گروه نمایش کن! و ضمن اینکه دوز سانتیمانتالیسم نمایشش هم زیاد بود. همین‌ها البته نمایش رو خاص می‌کنه و کم پیش میاد که بری یه نمایش ببینی و از ضیافت محتوا و رنگ و نور لذت ببری. نقد فراستی‌طور من رو برای تجربه این نمایش جدی نگیرید. من خودم تصمیم نداشتم ببینم چون امتحان داشتم ولی دیدم یه هفته است می‌خوام کتاب تاریخ دیپلماسی و روابط بین الملل نقیب‌زاده رو تموم کنم و نمیشه. این شد که در آستانه روز تولدم به خودم دیدن این نمایش رو هدیه دادم و خیلی چسبید :)

امیدوارم نقد من رو فراموش کنید و برید نمایش رو ببینید. اگر هم تهران نیستید، سینمایی رو دریابید که واقعا حالتون رو خوب می‌کنه.

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۳:۳۰
نـــرگــــس

۲۲ دی‌ماه رفتیم تجمع میدون انقلاب. چند تا چیز جالب برام این بود که خانم‌های مانتویی و معمولی فیلم می‌گرفتند از جمعیت. می‌خواستند نشون بدن به فک و فامیل و دوستاشون. یه نفر به همراهش گفت: اونا مگه غیر از ماهواره چیزی هم می‌بینند؟ تو تلویزیون همه اینا رو داره نشون میده. گفته شده، کل تجمعات اعتراضی- اغتشاشی، یک و نیم میلیون در کل کشور بوده. اما تجمع ۲۲ دی میدان انقلاب فقط به تنهایی، ۳ میلیون بوده.

شعار «ایران پر از شهیده، فتنه جواب نمیده» رو هم انگار برای اولین بار شنیدم. تلقی‌ام اینه که دشمن متافیزیکش رو به عرصه جنگ کشونده و برای همین عید غدیر و ولادت امیرالمومنین علیه السلام رو برای شروع حملات انتخاب کرد. ولی نکبت‌ها هنوز نفهمیدند که متافیزیک ما ازشون قوی‌تره...

ما تجمع رو خانوادگی رفتیم. ما پنج‌تا به علاوه مامان و بابام و مادرشوهرم و برادرشوهرم. برگشتنی، دم یه دکه ایستادیم خوراکی بخریم. من مجله ترجمان ۳۶ رو دیدم. به بابام گفتم برام بخره تا من بعدا هزینه رو به بابا برگردونم چون کیف پولم رو نیاورده بودم.

اون شب خیلی خسته بودم. لباس گرم پوشیدم و ساعت ده و نیم اینا رفتم تو رخت خواب بچه‌ها بخوابم. اونا هم مجبور شدند همراه من زودتر بخوابند. هر شب‌ موقع خوابوندن بچه‌ها، چند صفحه‌ای از کتاب «ذهن و بازار» رو از فیدیبو پلاس می‌خونم. اون شب خیلی خسته بودم و کتاب رو نخوندم. نصفه شب پا شدم رفتم تو اتاق خودمون. تا صبح خواب دیدم رفتم بازار و پاساژگردی. اونم چه پاساژهایی. خیلی شبیه پاساژهای ایران نبود. مخصوصا نورپردازی‌شون. هم پاساژ بود هم گالری هنری و فضای فرهنگی و ورک شاپ‌های مختلف. خوابم خیلی واقعی بود. طوری که فکر می‌کردم بیدارم. حتی وقتی خواستم یه چیزی حساب کنم، دیدم کیف پولم نیست. چون اون روز کیف پولم رو همراه خودم نبرده بودم تجمع و هنوزم نذاشته بودم تو کیفم! توی خوابم دو تا یقه اسکی پسند کرده بودم که خیلی مطابق سلیقه‌ام بود. ضمنا خیلی هم بهشون نیاز داشتم. برای همین وقتی بیدار شدم و دیدم خواب دیدم، خیلی ناراحت شدم. یه دامن و یه مانتوی بلند هم خوشم اومده بود... عجیب این بود که تو یه مغازه که کاربری دو گانه «نانوایی فروشگاه لباس» داشت، دادم خمیرِ پیراشکی و اشترودلی که از قبل آماده کرده بودم رو تو دستگاه خمیرزن‌شون بذارن تا آماده بشه :/

حالا نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها انقدر بی‌ذوق هستند. دیشب پیش ******* **** بودیم. تا گفتم خواب دیدم رفتم خرید، گفتند: همین که خوابش رو هم دیدی، بسه دیگه :)

واقعا چطور به خودشون اجازه میدن که هنوز کلام در دهانم منعقد نشده، هنوز تعریف نکردم چی به چی بوده، نظر بدن. خلایق هرچه لایق.

همه آدم‌ها همینند. دنیاشون رو همون چیزهای محدودی تعریف می‌کنه که باهاش تا اون سن و سال سر و کار داشتند. از اینستاگرام مسخره و اخبار بی‌بی‌سی فارسی و عنترنشنال گرفته تا تعاملات روزمره با فک و فامیل و تکرار کردن چهارتا جمله به مدت هفتاد سال بدون خسته شدن.

حالا متوجه شدید چرا اینا رو اینجا نوشتم؟ چون بعضی‌ها اجازه نمیدن آدم حتی خوابِ فانِ خودش رو هم پیش‌شون تعریف کنه، چه برسه به چیزای دیگه. این فضای عرفی جامعه ماست که خیلی‌ها  گوش‌هاشون رو تعطیل نگه‌داشتند و مغزهاشون رو معطل‌تر و نمی‌خوان یه کلمه حرف جدید بشنوند. من دقیقا نچسب‌ترین آدم تمام طول عمر این آدم‌ها میشم آخه دلم به هم می‌خوره بخوام زیادی پای تعامل باهاشون وقت تلف کنم.

دوم، یه عده دیگه هستند که رطب‌خورده هستند و منع رطب می‌کنند. تحمل این دسته رو هم ندارم حتی اگر حق باهاشون باشه. مثلا یه استاد دانشگاهمون بود که همیشه در مورد دانشکده‌مون با اَه و پیف حرف می‌زد. خب اگه انقدر بده، چرا موندی اینجا؟ شما که ماشاءالله در بیزنس‌های متنوعی موفق هستی! برو بذار راه باز بشه برای جوون‌ها. عق.

مامانم از این اخلاق‌های من خیلی می‌ترسه. هروقت نشانه‌های عدم معاشرت رو در من می‌بینه، یه پلنی می‌ریزه که من رو بندازه تو این معاشرت‌ها.

وای! من چرا دارم این چیزا رو اینجا می‌نویسم؟

۱۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۸ ۲۵ دی ۰۴ ، ۱۴:۴۱
نـــرگــــس

اگر هالیوود دو بال داشته باشه، یکی سکس هست، یکی خشونت. مرور که می‌کنی فیلم‌های مهم رو، می‌بینی حول محور همین‌هاست. ژانرها متفاوت میشه ولی بن‌مایه یه چیزه. این دو تا رو از هالیوود بگیری، چیزی ازش نمی‌مونه.

حالا تو فضای وبلاگ هم، دو تا بن‌مایه جالب داشتیم. از همون زمان که شروع شده تا الان. یکی جنسیت‌زدگی، یکی سیاست‌زدگی. حرف‌هام قابل مناقشه است، می‌دونم. آخه پروفسور نرگس با استقرای ناقص بهش رسیده :)

داشتم مطالب یه وبلاگ قدیمی از برترین‌های بلاگستان رو نگاه می‌کردم. خیلی ادعا داشت ولی خارج از چارچوبی که گفتم نبود. من الان اون رو قضاوت می‌کنم و ولی مطمئنم اگر بود، من رو قضاوت نمی‌کرد چون نه قلمم و نه محتوام با خط‌کشی‌هاش حائز اهمیت نبود. البته در مورد قلم، شما ببخشید من رو چون از یه حدی بیشتر نمی‌تونم برای مطلب نوشتن وقت بذارم. همه متن‌هام دفعتا نوشته و منتشر میشن. قدیم‌ها وبلاگ‌نویس‌ها ستون‌نویس مجله و روزنامه بودند. الان دیگه کی به این چیزا اهمیت میده؟ عصر، عصر انسان‌رسانه‌هاست. بگذریم.

با این حال، من خودم از خودم حیرت می‌کنم. هرجور حساب کنی، باید یه کاری کنم تو این وضعیت قاراشمیش. ناسلامتی دارم دکترای معارف انقلاب اسلامی تو دانشگاه تهران می‌خونم که به خاطرش حقم هست که همه بریزن رو سرم و کتکم بزنند :) مثلا الان باید وکیل مدافع انقلاب اسلامی میشدم توی بیان ولی ظاهرا خیلی بی‌عرضه هستم و تبیین نمی‌کنم :) به جاش انتخاب من این بوده که روزمره بنویسم ولی نه تنانگی رو در این وبلاگ به نمایش بذارم و نه سیاست‌زده حرف بزنم. واقعیتش اصلا نمی‌‌تونم سیاست‌زده حرف بزنم. من ادبیات رهبری رو میفهمم ولی آخه نمی‌فهمم ادبیات اصول‌گرا اصلاح‌طلب رو. این دولت اون دولت رو. و در شان خودم نمی‌بینم اینکه مدام بخوام در مورد فلان شخصیت سیاسی و فلان شاعر و نویسنده و سلبریتی دارای سوگیری سیاسی و یه سری اتفاقات گذرا و تاریخ مصرف‌دار حرف بزنم. و بله، توی توئیتر هم نیستم که بخوام مثل خانم‌های بابصیرت و نخبه‌ای باشم که مثل مردها حرف می‌زنند، تحلیل می‌کنند. فعلا من در جزیره بیان هستم و دنیای اون بلاگستانی که محل تبادل حرف‌های سیاست‌زده و گزارش‌های جنسیت‌زده بود، تموم شده. صدالبته من هم زنانه می نویسم و هم درباره سیاست و تلک قضیه و تلک قضیه.

می‌دونید فازم چیه؟ وقتی سپاه ابرهه در جریان حمله به مکه و خانه کعبه، شترهای عبدالمطلب علیه السلام رو می‌گیره، عبدالمطلب میره پیش ابرهه که فقط بازپس‌گیری شترهاش رو ازش طلب کنه. ابرهه تعجب می‌کنه و یه جورایی میگه: یعنی برات کعبه مهم نیست؟ عبدالمطلب میگه: من صاحب و خدای شترهای خودم هستم و کعبه خودش خدایی داره.

حالا هم این مملکت صاحبی داره و کاری که از دستم برمیاد اینه که با نهایت شادی و آرامش، همسر عزیزم رو در قامت یه بسیجی بفرستم کف میدون تا این اراذل رو جمع بکنه. همون اراذلی که کاسب‌ها و بازاری‌های شهر، از ترس‌شون مغازه‌هاشون رو ساعت ۸ و نیم می‌بندند. منم برای شوهرم همونی بشم که برگشت خونه، خرده شیشه‌های استرس رو از ذهن و صورتش پاک کنه. همین.

اگه براتون سواله که این مرد چه کسایی رو دستگیر کرده، دیشب یه نفر رو گرفتند که ماموریت داشته پمپ بنزین منفجر کنه. امشب از بیست تا دستبند پلاستیکی همسر، پونزده‌تاشون استفاده شده بود و بله! این مملکت صاحب داره که نمی‌ذاره امثال این‌ها قسر در برن.

کاری که امروز کردم این بود که تو خونه برای دوستم که مریضه، عصاره گوشت گنجشک درست کردم و وقتی رفتم خونه‌شون، خودم آشپزی کردم. بعدش هم خواهران غریب رو برای بار چندم با بچه‌ها تماشا کردیم و سعی کردیم بهمون خوش بگذره تا همسرامون برگردند خونه. این اون کاری بود که باید می‌کردیم.

من این روزها، خوشبینم که این وضعیت خیلی زود تموم میشه. این خوش‌بینی از کجا میاد؟ نمی‌دونم از اینکه فرق بین اغتشاش و آشوب و انقلاب و جنبش و نهضت و ...  رو می‌دونم یا اینکه هنوز رسانه‌زده نشدم که برام روایت رسانه از میدان بر روایت خودم از میدان غلبه کنه. یا اینکه دسته‌بندی‌هام از آدم‌ها صفر و صدی نیست! یا اینکه متافیزیک برام برجسته‌تر از خیلی آدم‌های دیگه است؟ یا چی؟

یادش به خیر، یه زمانی تو این وبلاگ در کامنت‌هام برای یکی از دوستان، از این نوشتم که ایمان به غیبم ضعیفه ولی حالا انقدر به متافیزیک انقلاب اسلامی باور دارم که می‌خوام در موردش رساله بنویسم. یا چقدر اینجا برای این ضجه مویه کردم که چرا شوهرم میره تو میدون و ال می‌کنه بل می‌کنه، من نمی‌تونم و نمیشه و ... ولی الان با تمام وجودم خوشحالم که همسرم آرزوهای من رو داره زندگی می‌کنه. و چند روز پیش بهش گفتم: یه برگه کاغذ بیار بنویسم و امضا بزنم که من با تو همه آرزوهام رو زندگی کردم.

۳۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۲ ۲۲ دی ۰۴ ، ۰۲:۲۹
نـــرگــــس

تو همین وضعیت ناپایدار، نمی‌خواهم اشتباهی که تابستون امسال کردم رو دوباره مرتکب بشم.

به جای درس خوندن، نشستم بافتنی بافتم!

آدم باید کاری که «باید» رو تحت هر شرایطی انجام بده.

اونوقته که می‌تونه بگه من پای وظیفه‌ام استقامت کردم.

حالا هم با این‌که دور و بر ما حسابی شلوغ پلوغ شده...

من تو همین شب‌های تیر ترقه‌ای، نمی‌خواهم کتاب و مقاله رو رها کنم.


میگن شهید طهرانی مقدم همون سال ۸۸ هم با اینکه اوضاع میدان خراب بود، پروژه موشک‌هاش رو رها نکرد که بیاد کمک بچه‌های میدان.

البته این‌بار الحمدلله بصیرت و اقدام، هر دو در سطح بالاتری هستند.

من چند تا متن قشنگ براتون تو کامنت‌ها از نویسنده‌های دیگه می‌ذارم. بخونید و کیف کنید.

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۰ دی ۰۴ ، ۱۹:۰۰
نـــرگــــس

روز پونزدهم دی ماه، پونزدهم رجب المرجب...

صبح بیدار شدم و بعد از نماز، زینب با پدرش راهی مدرسه شد. منم نشستم و طرح درس کلاس انقلاب مطلوبم رو در ورد پاکنویس کردم. کار کلاسی درس صلاحیت‌های مدرسی انقلاب اسلامی بود و برای خانم دکتر فرستادم.

بعد آماده شدم و با لیلا که خیلی خوابش می‌اومد راهی مدرسه شدم که برم کتابخونه مدرسه دخترا. 

در کتابخونه شهید حسن طهرانی مقدم رو باز کردم. عکس بزرگ ریحانه‌سادات بهم لبخند زد. بچه‌ها دو زنگ اومدند و کتاب گرفتند. غایب زیاد بود. در یکی از کلاس‌های ششم، ۱۳ نفر غایب بودند.

میگن ۴ میلیون دانش‌آموز داریم و امسال، حدود ۱ و نیم میلیون دانش‌آموز به اعتکاف رفتند.

کانال Fairy Tales ریحانه سادات رو در ایتا باز می‌کنم. دوستانش عکس ریحانه سادات رو در اعتکاف پارسال منتشر کردند. لبخندش همون لبخند همیشگی هست. دلم تو حال و هوای اعمال ام داود بود. دلم خیلی تنگ یه اعتکاف و خلوت مثل قدیم‌هام بود.

زنگ آخر، کتابخونه رو با لیلا مرتب کردیم. چند تا از بچه‌های کلاس دوم، اومدند تو کتابخونه. بی‌سابقه بود. به انتخاب یکی از بچه‌ها، براشون دخترک کبریت‌فروش رو خوندم. بچه‌ها رفتند و بعد با لیلا، کف کتابخونه رو جاروی خیس کشیدیم. همینطور کمی محوطه بیرون کتابخونه که میشه روبه‌روی نمازخونه.

چراغ رو که داشتم خاموش می‌کردم، به ریحانه سادات گفتم: راضی هستی؟ او لبخند زد و بعد در رو بستم.

از خانم مظفری سه هفته مرخصی گرفتم تا بتونم برای امتحانات با تمرکز بیشتری درس بخونم. زنگ سوم با سارا خانم، از اعضای انجمن کامل هماهنگ شدم و بهش توضیح دادم روند کتابخونه چی به چیه. خدا رو شکر دلگرم شدم که کتابخونه براش مهمه.

بعد اومدیم بالا. زهرا خانم، یکی از اعضای ثابت انجمن، روی صندلی بی‌حال بود و چشماش بسته بود. ما رو که دید، چشماش رو باز کرد. لبخند زد و سر صحبت رو باز کردیم. نمی‌دونستم لیسانس زبان داره و داشته ارشد حقوق می‌خونده. ولی بعد از دخترش النا، رها کرده و الان بی‌چشمداشت میاد مدرسه. چرا؟ می‌گفت راحت میتونه بره آموزشگاه و ... پول در بیاره اما همه زندگی که پول نیست! حاجت گرفته از این بچه‌ها. آرامشی که توی زندگیش داره رو از همین مدرسه و بچه‌هاش گرفته. اینکه هروقت دلش می‌گیره میره دارالقرآن یا نماز‌خونه... من باورش کردم... این بار یه طور دیگه! چرا؟ چون خودمم معجزه دیدم از این مدرسه و بچه‌هاش... بهش گفتم: اگر فقط ده درصد آدمهای این شهر، شبیه شما فکر می‌کردند، چی میشد؟ همه مشکل‌ها حل میشد...

بعد برگشتیم خونه. خیلی خسته بودم. سریع ناهار رو آماده کردم و خوردیم و غش کردم. متاسفانه خوابیدم و بعد بیدار شدم و نماز خوندم. بعد بازم خوابیدم تا هفت شب.

همسرجان باید ۶ و نیم عصر می‌رفت سراغ دخترجون‌مون. حوالی هشت شب بود که برگشتند. چون بعد از اینکه از فاطمه‌زهرا استقبال کرده بودند، با زهراجان و بابای زهرا، رفته بودند کافه. دورهمی پدر دختری. همسر می‌گفت: توی شهر ترافیک بود. گل‌فروشی‌ها غلغله بود...

فاطمه‌زهرا به باباش گفته بود: اعتکاف خیلی خوش گذشت ولی هیچ‌جا خونه خود آدم نمیشه.

دو روز گذشته، حوالی ساعت ۷ تا ۸، رفتم دیدن دخترطلا تو مسجد. مادر زهراجان، (نسیم جانم) مریض شده. باید حواسم به زهرا هم می‌بود. تماس تصویری می‌گرفتم برای زهرا که با مامانش اینا صحبت کنه.

شب اول، دیدم زهرا یه نامه بهم نشون داد و گفت مادرش براش نامه نوشته. سحر روز اول، زهرا جون با نامه مادرش گریه کرده بود و دختر من از دلتنگی. بعد دیدم نسیم‌جان چه کار قشنگی کرده که نامه نوشته برای زهرا. شب دوم، منم برای فاطمه‌زهرا نامه نوشتم روی یه کارت پستال رنگی با نقشه جهان. زینب و لیلا و باباشون هم همینطور. روی کارت‌پستال‌های کوچیکتر و رنگی رنگی. انار دون کردم و ریختم براش توی ظرف. دو ست قاشق یه بار مصرف هم گذاشتم برای دخترا که با هم بخورن.

هر شب که رفتم پیش فاطی، موهاش رو براش دوباره بافتم. بچه‌ام عجیب و غریب شده بود. ملایم. مهربون‌تر. دل‌نازک. وقتی برگشت، ایده می‌داد که کاش میشد همیشه توی مسجد می‌رفتیم درس می‌خوندیم و نماز می‌خوندیم ولی می‌تونستیم برگردیم پیش خانواده و خونه‌مون. آبجی‌های فاطی هم دلشون تنگ شده بود... چند تا عکس یادگاری گرفتم از لحظه‌ای که بهش حمله کرده بودند تا بغلش کنند.

توی اعتکاف‌شون، کتاب خونده بودند. مناجات و دعا و روضه داشتند. فیلم سینمایی مجنون رو براشون گذاشته بودند. معما دسته جمعی حل کرده بودند. کلاس تدبر داشتند. بازی و شور و نشاط هم که به راه بود. حتی ماسک صورت هم گذاشته بودند و بهشون خودمراقبتی یاد داده بودند. کلی هم هدیه و خوراکی گرفته بودند. شب آخر، یه عکس جمعی و یادگاری هم از تمام معتکفین، چاپ شده و با کیفیت بهشون دادند. خیلی خوش ذوق بودند الحق و الانصاف.

حالا ساعت هشت شب بود. هرچی زنگ زده بودم به بابا و مامانم جواب نداده بودند. بابا که از مشهد برگشته بود. مامانم هم خادم معتکفین بود. بالاخره خودشون زنگ زدند. حرم بودند. گفتم شام بیایید و بابا قبول کرد. شام دو مدل درست کردم. بادمجون گوجه و همینطور پلوی مخلوط. گفتم: بابا دیگه بری، خبری از دستپخت من نیست تا خودم بیام برات غذا درست کنم اما اون موقع نمی‌دونیم مامان آشپزی کنه یا من! انقدر که دلمون برای دستپخت مامان تنگ میشه...

سر شام، باز بحث خونه شد. مامان گفت: دوست داریم زودتر از این اجاره سنگین خلاص بشین. گفتم: مامان از اولش هم ابا داشتیم شما بدونید ما چقدر اجاره میدیم. خدا می‌رسونه. بهش فکر نکن. بابا گفت: آره خدا کریمه. همسر هم تایید کرد. مامانم گفت: خدا به شما و این ایمان‌تون خیر بده...

مامان خیلی خسته بود. ولی چای رو آوردیم و بازم نشستند. خوش‌حال بودم که بهشون خوش گذشت. مامانم موقع خداحافظی دم در گفت: ان شاءالله  هرچی از خدا می‌خواهید بهتون بده. ثواب اعتکاف امسال رو هم بهتون بده... گفتم: حبیبی... حبیبتی... بابا خندید.

اعتکاف امسال انگار غوغایی کرده بوده تو آسمون‌ها. عکس ریحانه‌سادات در اعتکاف رو ذخیره کردم توی گوشی. از دیدنش سیر نمیشم. بهش میگم: کی می‌دونه از اون بالا چقدر زحمت کشیدی تا اعتکاف امسال پر از نوجوان بشه؟ فقط خدا میدونه وقتی پرده‌ها بیافته، ما چی‌ها بفهمیم از اثر شما در این عالم، شهدا!

پ.ن: یه قصه باید بنویسم از یه دنیای بدون نیاز به پول، مخصوصا برای خانم‌ها. 

یه قصه باید بنویسم از یه دنیای بدون مرزهای پساوستفالیا. بامزه میشه :)

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۰۴ ، ۰۱:۳۰
نـــرگــــس

چند روز پیش بود، زدیم شبکه نمایش. دیدیم به مناسبت شروع سال نو میلادی، سینمایی مردان آنجلس رو گذاشتند. فیلم از نیمه رد شده بود. از کجاش دیدیم؟ از اونجایی که اصحاب کهف از خواب بیدار میشن. احساس گرسنگی شدیدی می‌کنند و بعد ماکسیمیلیان برای تهیه نان به شهر میره. بعد خیلی طول می‌کشه تا متوجه بشه چه اتفاقی افتاده... 


من خیلی با از اینجا به بعد فیلم گریه کردم... دخترا که جذب داستان شده بودند، مدام سوال می‌پرسیدند. من بغض گلوم رو چنگ می‌زد. به سختی جوابشون رو میدادم و آروم تو آشپزخونه گریه می‌کردم...


به حق، بالاتر از حاج فرج الله سلحشور در این کشور کارگردان نداشتیم و نداریم. دو روز پیش، سینمایی روز واقعه رو موقع خواب گذاشتم که ببینم. واقعا این کجا و آن کجا! حتی میرباقری، حتی حاتمی‌کیا... قصه‌گوتر از حاج فرج نداشتیم و نداریم. بصیرت‌افزاتر از حاج فرج نداشتیم و نداریم...


من توصیه می‌کنم برید اون قسمت از فیلم سینمایی مردان آنجلس رو ببینید...


ببینید که ماکسیمیلیان و یارانش، در چه ظلمات وحشتناک و خفقان کفر و الحادی، ایمان می‌آورند! در شرایطی که ذره‌ای تصور نمی‌کردند حق بر باطل پیروز بشه... در شرایطی که فکر می‌کردند تنها هستند و باطل به قدری قدرتمند هست که اونا یارای مقابله باهاش رو ندارند... اما خداوند سیصد سال بعد رو بهشون نشون میده تا ببینند تحقق این وعده خدا رو: «و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» 


همه ما نیاز داریم به بصیرت یاران غار.


مخصوصا حالا که در حرم جمهوری اسلامی نفس می‌کشیم. و لابد توقع داریم که حکومت قبضه صالحان باشه! اما می‌بینیم نیست! و فلان فرد ناصالح و فاسد از منصبی به منصب دیگه منتقل میشه و رویه‌های فاسد در کشور جریان داره...


بصیرت یاران غار، به ما رحمت پروردگار رو یادآوری می‌کنه... چه در زندگی فردی‌مون و چه در زندگی اجتماعی خرد و کلان‌مون.


بصیرت یاران غار، بهمون یاد میده که برگردیم و مثلا چهل سال قبل رو بررسی کنیم و ببینیم اون زمان در چه وضعیتی بودیم و الان در چه وضعی. 


البته دشمن تلاش می‌کنه که حافظه تاریخی و جمعی یک ملت رو دچار اعوجاج و انحراف کنه. تا اونا نتونند درک صحیحی از چهل سال قبل خودشون داشته باشند. 


اما من از رهبرم یاد گرفتم که به قرآن رجوع کنم. و این بصیرت یاران غار راهکاری قرآنی هست... و از رهبرم یاد گرفتم که تاریخ کشور و ملتم رو درست بخونم و تحلیل کنم... 


بصیرت یاران غار، از همه مهم‌تر، امید به ما میده. امید!


امیدی که اگر نباشه، دیگه هیچ حرکتی نخواهد بود...


شما می‌دونید که من در این جایگاه نویسندگی وبلاگ، عادت ندارم اینجور متن‌ها رو بنویسم. غالبا از زندگی خودم می‌نویسم. اما به عنوان یه دانشجوی معارف انقلاب اسلامی، خیلی غمگین میشم مطالبی می‌خونم که در نقد وضعیت فعلی جمهوری اسلامی، یک سری اشکالات (ولو مهم) به شکلی مطرح میشه که قابلیت این رو داره، یک جوان مملکت رو از صدر تا ذیل نظام ناامید کنه. 


نه! نباید اینطوری بنویسیم دوستان. 


بیایید خودمون رو مرکز عالم هستی بدونیم. منم خودم رو مرکز عالم هستی کردم با این وبلاگم. ولی از همین زاویه دید مرکز و نقطه ثقل، دارم تلاشم رو می‌کنم که اصلاح کنم. صالحه باشم. نرگس باشم. معطر باشم.


وقتی زاویه دیدمون غلط باشه، میریم تو زاویه دانای کل. میگیم این غلط است، آن غلط است. و چون فقط راوی هستیم، هیچ کاری نمی‌کنیم! نه! ما باید نقش‌آفرین باشیم. البته وقتی میگم هیچ کاری، نه که یعنی هیچ هیچ! هیچ در اون زمینه‌ای که نقد کردیم. چون غالبا کسی که در میدان هست، به اندازه راوی‌های دانای کل، صفر و صدی نگاه نمی‌کنه.

من میگم، دوستان عزیزم، دقت کنیم. مبادا یک سری اشکالات (ولو مهم) به شکلی مطرح بشه بتونه، یک جوان مملکت رو از صدر تا ذیل نظام ناامید کنه. مبادا بشیم مصداق «ویل لکل همزه لمزه» معاذنا الله.

بذارید وبلاگ برامون بهانه بشه که گاهی خودمون رو محاسبه کنیم. نه اینکه بیانیه بدیم... اینجا اصلا مخاطبی نداره برای شنیدن بیانیه... 


بگذریم.


من که خیلی دلم گره خورد با یاران غار. دلم هوای زیارتشون رو کرد. البته نمی‌دونستم اصلا کجا هستند. دیشب پیش عمه‌هام نشسته بودم، داشتم از بصیرت یاران غار در بعد زندگی فردی می‌گفتم... اینکه گاهی لازمه مثل اصحاب کهف، زندگی ده سال قبل‌مون رو با الان‌مون مقایسه کنیم تا بتونیم نعمت‌ها و لطف آشکار پروردگار رو ببینیم و بیشتر شاکر باشیم، تا حال‌مون با زندگی‌مون بهتر بشه... 


و به دخترعمه‌ام میگفتم چون ما «نفخت فیه من روحی» هستیم، باید خودمون رو متصل به صفات الهی کنیم تا قدرت بگیریم. باید برای این اتصال، شکر هر صفت رو به جا بیاریم. تا «لان شکرتم لازیدنکم» بشیم و «و لئن کفرتم ان عذابی لشدید» نشیم...


وقتی خداحافظی کردیم، همسر تو ماشین بهم گفت: پیش عمه‌هات داشتی از اصحاب کهف می‌گفتی؟ می‌دونستی کوه اصحاب کهف کجاست؟


گفتم: نه. گفت: همینجوری داشتم چک می‌کردم، دیدم اردن هست... امان...


گفتم: این بار امکان نداره تنهایی برم... سفر اول رو خانوادگی میریم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳ ۱۳ دی ۰۴ ، ۰۱:۴۵
نـــرگــــس

پرده اول:

دیروز مثل همیشه، سر سفره مادر و پدرم بودیم. 

آره... ما بچه‌ بزرگ شده سر سفره پدر و مادریم و به این قضیه مفتخریم...

داشتم واسه مامان تعریف می‌کردم که رفتیم خرید برای دخترا. بعد آقامصطفی گفت نمیشه برای دخترا یا من خرید کنیم ولی برای تو چیزی نخریم. بهش گفتم باور کن لازم نیست. وایساد کنار یه مغازه لباس زنانه. گفت بیا بریم داخل مانتوهاش قشنگه. بیشتر از اندازه همون پولی که برای دخترا خرج کردیم، برای من لباس خرید. واقعا خیلی شوهر خوبیه... خدا رو شکر.

مادرم گفت: خدا رو شکر. اینکه همسر خوبی داری واسه اینه که خودتم دختر خیلی خوبی هستی... چون خودت هم خیلی خوبی... حواست هست که ناراحتم نکنی، دلم رو نشکنی...

با بغض تو گلو گفتم: معلومه؟

مادرم گفت: آره...

پرده دوم:

امروز سر سفره مامان و بابا، مامانم یاد خونه بچگی‌شون تو خیابون جعفری بروجرد افتاده بود. خونه‌ای که به اختصار بهش میگن: «حیاط جعفری» 

از سبک مدیریت مامان‌زهرا می‌گفت. اینکه بدون هیچ دانش خاصی، به هر دخترش یه کاری یاد داد. یکی رو نشوند پای دار قالی. یکی رو فرستاد خیاط‌خونه، خیاطی یاد بگیره. یکی از دختراش کار خونه می‌کرد. و خودش هم درس خوند که از زیر کار در برو بود.

من گفتم: ولی مامان من بهت ایمان آوردم که فقط یه دختر داری، ولی همون یه دخترت، هم خونه‌دار شد، هم بچه‌دار، هم شوهر‌دار، هم درس خوند، هم هنرمند شد.(خیاطی بافتنی و ... یاد گرفت.)

مامان گفت: لطف خدا بود...

ولی مامانم خیلی خاص هست، من تازه فهمیدم...

پرده سوم:

اخیرا یکی از فامیل، یه درخواستی از مامان‌بابام کرد. اینکه سند خونه‌شون رو بذارن رهن بانک، تا اونا باهاش وام میلیاردی بگیرن و کارخونه‌شون رو گسترش بدن. حالا خودشون می‌دونند دیر یا زود می‌تونند این گسترش‌ها رو در کارشون بدن اما عجله دارند :) 

این بزرگواران، در جوانی‌شون، والدین بنده بهشون کمک کردند تا خونه‌دار بشن. ۴ دنگ اولین خونه‌‌اینا به نام مادرم بوده که خرد خرد پولش رو پس دادند. در واقع یه جوری پس دادند که کاملا پول مامانم از ارزش افتاد. حالا والدین من اصلا پشیمون نیستند. ابدا! و دوست داشتند کمک کنند. ولی اخیرا که برادر من خواست خونه بخره، از همین بزرگواران کمک خواست و اونا گفتند نداریم. البته ندارند! صحیح! ولی سوال اینجاست که خب، والدین من هم بلدند سند خونه‌شون رو رهن بانک بذارند و وام بگیرند برای پسرشون... 

پس چرا به این حضرات شدیدا برخورده که مامانم گفته اگر سندمون رو بدیم، شما باید ماهی n میلیون به ما بدید؟ چرا انقدر بچگانه فکر می‌کنند که مامانم خواسته باهاشون سر پول قرض ندادنشون به داداشم تسویه حساب کنه؟ خیلی ناامید شدم ازشون.

و... و کلی حرف‌های دیگه این وسط رد و بدل شده بود. حرف‌هایی که مامانم هیچ‌وقت نذاشته بود من بفهمم.

در واقع، این رو می‌خواستم بگم: مامانم هیچ‌وقت ننشست تو خونه برای من حرف‌های خاله‌زنکی رو تعریف کنه. نذاشت ذهن من با چرندیات و حرفای سطح پایین پر بشه. مامانم حتی گاهی خبر ازدواج و بارداری‌ها رو هم فراموش می‌کنه بگه. 

این حرف‌ها رو هم خودم به سختی فهمیدم و دسترسی پیدا کردم. چون... چون مامان و بابام که برن، من باید بدونم دور و برم چه خبره.

ولی برعکس این حرف‌های نازل، تا دلت بخواد، مامانم از سخنرانی مذهبی و فلان کلاس علمی و فلان صوت آموزشی و ... تعریف می‌کنه برامون.

خلاصه اینکه، مامانم، من رو تو پر قو بزرگ کرد.

یه بار تعریف کردم فکر کنم... اینکه یه معلم عربی داشتیم دوره دبیرستان. ما رو برد اردوی علمی به کلاس عربی خودش تو خیابون وصال، کانون زبان.

سر کلاس، معلم مشتقات دو حرف «ب» و «د» رو داشت کار می‌کرد. یعنی یه جورایی داشت صرف فعل و اسم می‌کرد. یهو گفت: اگر گفتید «دبدوب» یعنی چی؟ 

هیچ‌کس جواب نداد. من زیر لب گفتم: خرس کوچولو.

معلم با تعجب پرسید دوباره بلند بگو! 

و معلم خودم وقتی برگشتیم مدرسه، ازم پرسید از کجا می‌دونستی؟ گفتم: مادرم یه کتاب داستان برام می‌خوند اسمش «الدبدوب الصغیر» بود.

همکلاسیم گفت: ملت مامان‌شون براشون چی می‌خونده، ما چی.

آره. مامانم من رو لای پر قو بزرگ کرد.

پرده چهارم:

امروز فاطمه‌زهرا پیش مادرم شکایت می‌کرد که چرا مامانم انقدر بافت و پالتو و لباس داره و من ندارم.

مامانم کنار همه نصیحت‌هاش، شروع کرد به تعریف کردن که: مامانت لباس‌هاش رو خیلی خوب نگه می‌داره و مثل مامانت تو مراقبت از لباس‌هاش کسی رو ندیدم. اینا لباس‌های سال‌های سالش هست.

گفتم: اون بافت یقه اسکی قرمزه، مال سیزده سالگیم هست. اون موقع که همسن تو بودم، فقط دو تا مانتو داشتم...

و مامان گفت: منم برای مامانت هر چی می‌خواست رو نمی‌خریدم. خیلی وقت‌ها بهش نه گفتم. حتی یه بار یه شلواری رو خیلی دوست داشت، خیلی اصرار کرد، حتی بعدا دلم سوخت [ولی نخریدم] اما...

اما مامان عزیزم، الان تو سی و یک سالگی می‌فهمم چقدر خوب شد که خیلی چیزها هم برام نخریدی. ندار نبودیم. اتفاقا خیلی هم داشتیم. ولی نخریدی... منم قدردان همون‌ها بودم که داشتم... غصه نمی‌خوردم که فلان چیزا رو ندارم. راستی چطور من رو اینطوری تربیت کردی؟

پرده پنجم: 

بابا ازم پرسید: دخترم می‌دونی فرق هدف و آرزو چیه؟

گفتم بله. هدف رو میشه براش قدم‌ و گام تعریف کرد ولی برای آرزو نمیشه. مثلا من تا دو سال آینده می‌خوام با دخترا کلاس قرآن رو ادامه بدم و رساله‌ام رو هم بنویسم...

در اصل بابا این سوال رو کرد که توجه داداش کوچیکه‌ام رو جلب کنه که اوشون هم زود خداحافظی کرد و رفت بیرون از خونه. 

بابا گفت: دخترم تدریس هم خوبه‌ها. برای هیئت علمی و ...

گفتم: نه بابا. اصلا به هیئت علمی فکر نمی‌کنم. حقوقش کمه. بچه‌هام رو تنها بذارم برای مثلا چهل میلیون! اصلا نمی‌ارزه. 

بابام اندکی متعجب بود و بحث رو رها کرد.

ولی بعد، خودم دلم می‌خواست برنامه و نقشه‌هام رو به بابا بگم. این شد که شروع کردم به‌ توضیح دادن. بعد از چند دقیقه برای بابا جالب شد. نشسته بود روی مبل و منم نزدیکش. همسرجان هم از بیرون رسید... 

توضیحات کلی رو که دادم، بابام گفت: خیلی خوبه، من موافقم...

یه ریز جیغی کشیدم و بابام رو بغل کردم.

بعد بابا ادامه داد: البته باید نظر آقامصطفی رو اول بپرسی.

گفتم: ایشون کلا در جریانه و هماهنگه.

بابا هم گفت: منم می‌تونم برای فلان جا رفتن، هماهنگ کنم با آقای فلانی بری فلان جا...

و دوباره ریز جیغ و بغلللل :) 

این حد از حمایت از بابا، بی‌نظیر بود برام. 

اخیرا هم البته یه بار که رفتیم خونه داداشم، بابا بهم گفت: سلام خانم دکتر!

سر ماجرای پذیرش مقاله هم عمه‌ها پیش بابا کلی بهم ذوق کرده بودند :)

خلاصه یه اتفاق‌های جدیدی داره می‌افته که قبلا نیافتاده بود. 

یادش به خیر، سال ۹۵ بود که بابا سوریه بود و من به بابا گفتم دوست دارم استارت یه ایده‌ای رو بزنم. 

بابام از روی مهربونی ولی دفعتا گفت: نمی‌خواد، بشین بچه‌داری‌تو بکن. 

من اون‌موقع خیلی تو ذوقم خورد. برای همین حمایت الان بابا انقدر برام جذابه. ولی الان خدا رو شکر می‌کنم که بابا بهم اون حرف رو زد. وگرنه نه الان در آستانه اتمام دکتری بودم و نه سه تا گنج داشتم :)

پرده ششم:

همسر میگه: درسته که در قضیه خونه، مامان‌بابات هیچ‌وقت از اون جنس کمکی که به اون فامیل‌تون کردند، به ما نکردند، ولی اگر یه روزی خونه‌دار بشیم، می‌دونیم که این از صدقه سر کمک‌های اونا بوده... از صدقه سر دعاهای مامان‌باباهامون بوده... و اگر بعضی‌ها یادشون میره و یا قدردان نیستند، این خیلی زشته. خیلی زشت.

من میگم: از صدقه سر همین بوده که سر سفره‌شون نشستیم... خیلی نون و نمک‌شون رو خوردیم.‌..

بعد از اون مطلب «حل معمای زندگی» که هم برای خودم و هم برای بسیاری از نزدیکان و غریبه‌ها که خوندنش، الهام‌بخش بود، من نیتم رو از گشایش در رزق و مال تغییر دادم. و به مرور یه سری تغییرات در زندگی‌مون ایجاد شد...

الان ما در آستانه یه اتفاق جدید هستیم.

مامان و بابام دارند میرن خارج از کشور و دوست دارند که خونه‌شون خالی نمونه و از ما خواستند که اسباب‌کشی کنیم به خونه‌شون. دوست دارند خونه‌شون براشون بمونه و هر وقت خواستند بیان ایران، جا و مکان و وسایل و آدما و همسایه‌هاشون تغییر نکرده باشند...

حالا یه روزگاری بود که شرایط مالی ما طوری بود که می‌گفتم از سر نیاز و احتیاج، این بهترین گزینه است. اما الان، از نظر مالی، نیازی نداریم بریم اونجا. حتی سختی‌های زیادی هم از جهاتی داره. مثلا اینکه باید وسایل منزل‌مون رو سبک کنیم و همینطور وسایل منزل پدری رو. که کار راحتی نیست. مجبوریم.

همه سختی‌هاش با اون شیرینی در کنار پدر و مادر یر به یر میشه. مطمئنم انقدر لذت می‌بریم از بودن در کنارشون که بعدا با سختی و اکراه از پیششون میریم. مخصوصا که من کلا به خونه پدریم تعلق زیادی دارم. هنوزم «خانه» در مخاطبین گوشیم، خونه پدری هست و بسته‌های پستی‌ام به آدرس اونجا میره و بچه‌هام روزهایی که نباشم،به اونجا پناه می‌برن.

اما خوب میدونم که بعدا، حرف فامیل پشت سرم خواهد بود... حرف‌هایی که آدم خیلی باید منیع‌الطبع باشه که نادیده بگیره... حرف‌هایی که آدم بهتره بگه: آره. شما راست میگید.

اما برکت حال خوب مامانم، می‌ارزه به تمام این سختی‌ها.

من دیگه اون صالحه‌ای نیستم که منتظر باشم پولدار بشم تا از والدینم دور بشم. من نرگسی هستم که صبح‌ها می‌خونه: «و بدور علی بکرا و بلقیه، مرسوم فی وشوش ناسی و اهلی» 

پرده هفتم:

مامانم میگه: هر بار که می‌خواهیم بریم خارج از کشور، انگار یه دور می‌میریم. مرگ رو تجربه می‌کنیم.

همه چیز رو رها کردن، کار سختی نیست! طاقت‌فرساست. جان‌کاهه...

من این روزهای آخر رو باور نمی‌کنم. هفته آینده، از دست دادن گرمی دستان پدرم رو باور نمی‌کنم. همونطور که دلم می‌خواد یادم نره، گرمی و چروکیدگی دستان مادربزرگ رو. دلم می‌خواست می‌تونستم قاب‌شون کنم و توی طاقچه دلم نگه‌دارم. صورت‌شون، نگاه‌شون، محبت‌شون...

البته ما توی روز همچنان لبخند می‌زنیم. غم‌ها رو می‌بریم یه گوشه، روی کاغذ، کنج حرم، رو سجاده.


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳ ۱۲ دی ۰۴ ، ۰۹:۰۷
نـــرگــــس
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ دی ۰۴ ، ۰۰:۰۵
نـــرگــــس

هرچند بعد از خریدن چهار عبای مشکی و یک عبای پیچازی طوسی صورتی طی ۴ سال... ولی بالاخره فهمیدم که نه اصلا ولی اصولا نباید عبا بپوشم. مخصوصا در زمستون مزخرف‌ترین انتخاب من [نه لزوما بقیه] می‌تونه باشه. 

حالا عبای مشکی قابل تحمل هست ولی رنگی؟ ایییی... کی تو زمستون عبای رنگی می‌پوشه؟

چند سال پیش هم به این نتیجه رسیدم چادر کمری چقدر چیز ضایعی هست!

 ولی دیر بود :/ بعد از اینکه عکسای لبنان و بیروتم خراب شد :/

امسال، متاسفانه یه خبط اساسی کردم. اون این بود که از نسیم جان در استایل، تقلید کردم :( نباید! نباید! نباید! 

حالا مجبورم کم‌کم اون لباس‌ها رو تغییر کاربری بدم. نگفته بودم بهتون؛ ولی اخیرا در یک مسابقه طراحی لباس شرکت کردم :) یکی از دامن‌هایی که به تقلید از نسیم داده بودم خیاطم بدوزه رو تغییر دادم. تبدیلش کردم به مانتو پاییزه و فرستادم جشنواره :)

یادش به خیر. تو ۱۴ سالگی یه مانتو یقه انگلیسی ساتن آمریکایی خریدم که تا ۲۲ سالگی نگهش داشتم :) چقدر دوستش داشتم! چقدر بهم میومد! 

از اون زمان باید می‌فهمیدم که استایل، [برای من] فقط اروپایی :) فکر کنم چون ذهنیت من در مورد استایل، از چهارسالگی در اروپای شرقی شکل گرفت. ولی به جز این، اروپا مهد مد هست. و هرچند طراحی‌های جدید مدام به بازار میان، ولی دستاوردهای اصلی متعلق قرن بیستم هست. از اون زمان تا حالا هنوزم چیز تحول آفرین و به درد بخورتری ارائه نشده :) منم پسندم هموناست.

و از اونجا که زمستون پادشاه فصل‌هاست :) ... از نظر من به خاطر لباس‌ها :) ... خدا رو شکر می‌کنم به خاطر همه بارونی‌ها، پالتو فوتر‌ها، گپ‌ها، بافت‌ها، یقه اسکی‌ها، شال‌های موهر و روسری‌های کشمیر، کفش‌های چرم و بوت‌ها... همینطور دستکش‌ها و جوراب‌های بلند پنبه و پشم :)

و از الان دارم به این فکر میکنم تابستون چی بپوشم؟ :(

الهی شکر :)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۹ دی ۰۴ ، ۱۲:۱۵
نـــرگــــس

ظاهرا یک تصوری از من شکل گرفته... اینکه من مادری کردن رو دوست ندارم یا باهاش حال نمی‌کنم! من الان در مقام دفاع از خودم نمی‌خوام بربیام.

من یه مامانی هستم که به دخترام بد و بیراه‌های من درآوردی خودم رو میگم. مثلا «کودن السلطنه» یا «مغز فندقی» یا «خل مشنگای من» یا وقتی می‌خوام هجو کنم میگم «استاد!» یا «نبوغ!» یا مثلا وقتی موقع خواب می‌خوام بگم پاهاتون رو بیارید تو رخت خواب خودتون میگم «چوب خشکاتون رو جمع کنید» یا برای ساکت کردن داد میزنم «شات». دخترامم غش غش می‌خندند. البته نمی دونم واضحه یا شک دارید که منم مثل همه مامان‌ها بلدم دخترام رو نوازش و بغل و بوس کنم و می کنم. در عین حال، مطمئنم کمتر مامانی مثل من قدرت این داره که به دختراش امید بده، قانع‌شون کنه و براشون استدلال کنه...

دفاع نمی‌کنم از خودم. من سبک مادری خودم رو دارم و گاهی وقت‌ها که به دخترام نگاه می‌کنم توی دلم کیلو کیلو قند آب میشه و بهشون میگم: «گنج‌های من».

ولی قضیه اینجاست که مادری کردن اصلا رمانتیک نیست. اصلا پر از حال خوب نیست. مادری درهم‌ پیچیده با تربیت هست. البته این رو همه می‌دونند. ولی عده اندکی، نگاه راهبردی رو هم تنگِ تربیت زدند.

این نگاه رمانتیک به مادری، پدرِ پدرجدّ ما رو در آورده. باور کنید! مخصوصا در پساکرونا، ما یک وضعیت دهشتناک برای مادران رو شاهد هستیم. عجیب اینجاست که صدای هیچ‌کس در نمیاد!

امسال، روز مادر، معلم زینب کلاس اولیم، کلی قربون صدقه مامان‌ها رفت و به دخترامون یاد داد چه کنند که بیشتر برای ما دلبری کنند و از اون طرف، برای ما مامان‌ها کادو درست کردند و سرود خوندند و ... تازه به عنوان جایزه، خانم معلم عزیز، به مامان ها استراحت داد و اونا رو معاف از مشق نوشتن کرد. 

تعجب نکنید از این جایزه! این معلم، از روز اول که رفتیم جلسه معارفه، تلویحا ما رو در جایگاه کارگزار خودش قرار داد. یعنی دستیار اجرایی خودش کرد. به اعتراف این معلم، جزوه روان‌خوانی کلاسش، سخت‌ترین جزوه تمام کشور هست و ما مامان‌ها وظیفه داریم که با بچه‌مون کار کنیم تا تبدیل بشه به بهترین (یا شایدم ایشون تبدیل بشه به بهترین معلم!). معلم دخترم، سر هر جلسه آنلاین، خوب میدونه که دو ساعت و نیم مامان‌های کلاس رو می‌نشونه پشت سیستم. ولی خیلی فکرش رو درگیر این نمی‌کنه که شاید این مامان، بچه‌های دیگری هم داره، باید ناهار هم بپزه! و یه سری مشق هم تو گروه میذاره که مامان‌ها باید برای بچه‌شون توی دفتر مشق بنویسند و احتمالا از شدت سختی، خودشون هم بر صحت تکالیف نظارت لحظه به لحظه داشته باشند.

این پرده، فقط یه چشمه از مصائب مادر بودن در عصر ماست.

و راستش از همون سال کرونا، من دغدغه داشتم که تدریس و تکالیف باید طوری طراحی بشه که مادر، از نقش مادری خودش وارد نقش «نیمچه معلم» نشه. وارد فضای چالش با فرزندش نشه. که مبادا پایه‌های ارتباط عاطفیش با فرزندش سست بشه. اما دریغ از اینکه این‌چیزها دغدغه کسی در حاکمیت باشه.

حالا آهای، اونایی که به غلط تصور می‌کنید من برای مادری کردنم ارزش قائل نیستم... یه چیزی...

من اگه نخوام کارگزار باشم، نخوام «قهرمانه» باشم، بخوام «ریحانه» باشم، باید چیکار کنم؟*

یه عده تصورشون از این همه تکرار این حدیث توسط حضرت آقا اینه که خطاب، فقط به شوهرهاست. خیر، داره به تمام ساختارها و عاملیت‌های انسانی و غیرانسانی میگه: زن‌ها رو تبدیل به قهرمانه نکنید.

خوشم نمیاد از خودم تعریف کنم ولی دوست دارم اینجا بگم، که بله! من فرق می‌کنم. چون از این چیزا رنج می‌برم. چون مثل ننه‌های دیگه از پختن کیک و دیزاینش با خامه قرمز شده با رنگ خوراکی و شکل انار درآوردنش لذت نمی‌برم. دلم رو با این چیزای احمقانه خوش نکردم. چون فکر و ذکرم این نیست که بچه‌ام تو مراسم یلدای مدرسه بلد باشه دف بزنه، دغدغه‌ام اینه بچه‌ام تو این وانفسا کلاس قرآنش رو بره. بهش افق بدم برای ده سال بعدش خودش یه شخصیت و آینده جذاب طراحی کنه.

بگذریم.

قرار بود در مورد دیدار بانوان حضرت آقا یه چیزهایی که خودم فهمیدم رو بگم. اولی‌اش همین که در بالا نوشتم. با این توضیح که، ما یه بدنه‌ای از افراد مذهبی سنتی داریم که نه تنها «الگوی سوم زن تراز انقلاب، نه شرقی نه غربی» رو فهم نمی‌کنند، بلکه «مادری» رو هم نمی‌فهمند و یک تصویر رمانتیک ازش خلق کردند. نزدیک‌ترین کتابی که از این الگوی رمانتیک در فضای عاطفی، به یک الگوی هوشمند عاطفی نزدیک شده، از نظر من کتاب «مادری که کم داشتم» بود. ولی خب، اون نگاه راهبردی که گفتم هم داخلش نبوده و نیست. این نگاه مختص زن تراز انقلاب هست. این از اون هدیه‌هایی بود که استادِ جانم لا به لای صحبت‌هاشون بهم دادند.

نکته دوم: یه فضای تخریبی جدیدی رو رصد کردم. تخریب نظام و رهبری، توسط زن و مقام مادر. این پروژه به صورت خاص، توسط رامبد جوان در کارناوال پیگیری شد. چند اجرای آخر کارناوال، یکی مالِ اون رپره، سینا ساعی و دیگری رویا میرعلمی رو ببینید. میرعلمی اجرای رمانتیک و ظاهرا پر محتوایی از نقش‌آفرینی زن در طول تاریخ و در مبارزه با سنت‌ها و برای میهن ارائه میده ولی در انتهای اجراش، تصویر یه سری زن رو روی پرده نمایشگر نشون میده که اغلب نسبتی با انقلاب اسلامی نداشتند.

ساعی هم در دو اجرای آخرش، با استفاده استعاری از امیرکبیر در نقش حاکمیت، بهش میگه تو برای زن ارزش قائل نبودی. تو برای زنت اهمیت قائل نبودی ولی من هستم و ... در اجرای آخر، با مادر امیرکبیر هم صحبت میشه و اونجا هم تیکه و کنایه میزنه به حکومت که حق نداری تعیین تکلیف کنی برای بدنِ منِ زن. حالا ظاهر اجرا قشنگه و مثلا در مذمت سقط هست ولی در اصل، هرگونه ترویج و تشویق یا تعیین حدود و ثغوری برای زن‌ها رو زیر سوال می‌بره.

آره... اینا خوب کارشون رو بلدند.

هرچند صحبت‌های حضرت آقا در دیدار با بانوان -که با فاصله کمی از این تقلاهای معاندان فرهنگی انقلاب اسلامی مطرح شد، تمام اون فضا رو خنثی می‌کرد- ولی بدبختانه، مغزفندقی‌های توییتر و فضای مجازی نمی‌دونستند اصلا باید روی کدوم بخش از بیانات حضرت آقا مانور بدن. صد رحمت به کاهدونی.

این جوری هست که من نمی‌تونم فقط مادر باشم. گرچه مادرم که خودم رو تکثیر کنم ولی باید مبارزه هم بکنم. برای همین الان فقط گاهی می‌تونم با تمرکز به دخترام نگاه کنم و کیلو کیلو قند تو دلم آب بشه و بگم: «گنج‌های من». بقیه‌ لذت‌ها باشه برای بهشت.


*: روشنه که برای دور کردن خودم از این زحمت‌های به ناحق تحمیل شده، کار زیادی نمی‌تونم انجام بدم. البته فریاد می‌تونم بزنم و ضمنا می‌تونم خودم رو در این چارچوب‌ها حبس نکنم. آره... سخته... ولی به همه سختی‌هاش می‌ارزه.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳ ۰۵ دی ۰۴ ، ۰۱:۳۸
نـــرگــــس

یه ویدئو قدیمی هست از حسین مهری که توانایی گریه کردنش حین جوک گفتن رو به رخ می‌کشه. سرچ‌کنید: «بازیگر کسیه که موقع جوک گفتن هم بتونه گریه کنه!» میاد براتون.

امروز اول دی‌ماه برام پیامک واریز دو میلیون پول به حسابم اومد. مثل حسین مهری، غیرمنتظره و سریع اشکم در اومد. تو مترو، سر کلاس، تو اسنپ به این دو تومن فکر کردم و بی‌صدا گریه کردم. هر بار دستمال از کیفم در آوردم و آروم اشکام رو پاک کردم. 

از قبل از ازدواجم، بابام اول ماه، برام یه میزان مشخص پول واریز می‌کرد. این ماه، دو برابرش کرده...

هنوزم دارم گریه می‌کنم :)

این پولی که بابام بهم میده، بی‌قید و شرط‌ترین پول زندگیم بوده. یه بار به بابام گفتم: این پولی که بهم می‌دید بهم یادآوری می‌کنه که برای علایق خودم خرج کنم.

این جمله‌ام خیلی به دل بابام نشست. یه بار هم به مامان‌بابام گفتم: «تو مخاطبین گوشیم، هنوزم شماره خونه‌تون با اسم «خانه» ذخیره شده. چون اینجا تا همیشه خونه من می‌مونه.» این رو هم بابام خیلی دوست داشت...

سر این قضیه پول توجیبی، بارها به بابام گفتم: «بسه، لازم نیست.» ولی کار خودش رو می‌کنه.

ولی این بار احساس عجیبی پیدا کردم. احساس کردم خیلی دختر به درد نخوری بودم براش. 😭

می‌خوام گوش شیطون کر، برم پیش آقای بیات، خیاط کت و شلوار بابا و بهش بگم از یه پارچه چهارخونه اسپرت برای بابام کت شلوار بدوزه و من پولش رو کم‌کم بدم... ببینم قبول می‌کنه...

امشب بابام داشت کت شلوارهاش رو جمع می‌کرد. دیدم کت شلوار اسپرت نداره. همه‌شون رسمی‌اند.

بابام چهارشنبه هفته بعد میره... 

دقیقا سه روز قبل از روز پدر 😭 

مثل سفر قبلیش که چند روز قبل از دفاع پایان‌نامه‌ام رفت... ولی این‌بار خیلی دراماتیک‌تره.

دلتنگیم حد نداره...

و سر هیچ‌کدوم از سفرهای بابا، مثل حالا دلم از ابرهای سیاه و سنگین پر نشده بود.

این ابرها راحت می‌بارند...

۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۴ ، ۲۳:۳۱
نـــرگــــس

دیدم بیان یه ذره خلوت شده، خب امیدوارم که همه‌تون در جمع خانواده باشید. الحمدلله اهالی بیان همه اهل خانواده‌اند‌. ولی اومدم بگم: دوستان فکر نکنید من مطلب نمی‌نویسم‌ها!

درجریان باشید از دیشب تا الان سه تا مطلب نوشتم ولی نتونستم اینجا منتشرشون کنم.

چرا؟ چون یه نامحرم اینجا رو می‌خونه که خیلی ازش دلگیرم. مدت‌های مدیدی هست که اینجا رو می‌خونه و به روی خودش نمیاره. نمی‌دونم چی فکر کرده با خودش. یعنی تصور می‌کنه من از اینکه اینجا رو می‌خونه غافلم؟

کاش با فضولی کردن خودش می‌جنگید. هم از لحاظ شخصیتی قوی میشد، هم به خودش ظلم نمی‌کرد با خوندن اینجا. هم به من آسیب نمی‌زد.

بارها خواستم بیام اینجا باهاش حرف بزنم. اما نشد. نه رو در رو... نه اینجا. نه اینکه شجاعتش رو ندارم. اتفاقا از اینکه رو در رو بگم ابایی نداشتم جز اینکه می‌دونستم کمکی به حلش نمی‌کنه.

در واقع رابطه ما خرابه. ارتباط خراب هم شاخ و دم نداره. یعنی از یکی ناراحتی، ولی وقتی ازت می‌پرسه: ناراحتی؟ میگی: نه یا بالعکس.

ولی از اینجا خواستم بهش بگم: بخشیدن هیچ‌کس تو زندگیم اندازه تو برام سخت نبوده. چون صادق نیستی. و معاشرت باهات برام خسته کننده است.


از همه وبلاگ‌دوستان عذر می‌خوام که کامتون رو تلخ کردم. ارادتمندم. 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۲ دی ۰۴ ، ۱۲:۲۶
نـــرگــــس