صالحه +

صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱۳۶ مطلب توسط «صالحه» ثبت شده است

شاید بعضی‌ها با خوندن این پست، فکر کنند که من عقب‌افتاده‌ام و نمی‌فهمم تفاوت نسل‌ها یعنی چی. شاید به نظر بیاد که من یه پیرزن‌ام که معتقدم زن‌ها باید فقط دماغشون از چادرشون بیرون باشه... ولی اینطور نیست. پستِ امروز من فقط یک پدیده رو بررسی می‌کنه.
قبل از این‌که شروع کنم بگم که برای من هم عادی شده بود. دو سه سال پیش دخترخاله‌‌ی دلبندم "ع" _که مجرده_ پیوند ابروش رو برداشت. شاید دهه هشتاد که دخترخاله "ع" _که از این یکی "عِ" دلبند، بزرگتره_ پیوند ابروی خودش رو برداشت همه حس کردیم عجب اتفاق خاصی افتاده... ولی همین امسال عید که دخترخاله‌ام "ف" _که نسبتا مذهبی هست_ ابروش رو برداشت، دیگه همه چیز عادی بود. هیچ هیجانی نداشت.
آره... من هم برام عادی بود تا اینکه متوجه شدم این مسالهِ ساده، چقدر میتونه دردسرساز بشه.
یک‌شنبه‌ها و دوشنبه‌ها، که میرم کلاسِ استاد ش.ز دختر و پسرها، تقریبا بلا‌استثناء مذهبی اند. من توی کلاس هیچ احساسِ بدی نداشتم تا این‌که اون جلسه‌ای که قرار بود، مطلب ارائه بدیم فرا رسید. یه‌ جوری هم شد که من اول ارائه دادم چون هیچ داوطلب دیگه‌ای هم نبود...
ولی بعد از کلاس متوجه نگاه سنگین پسرها شدم و دخترها سرِ صحبت رو باهام باز‌ کردند. شاید اعتماد‌به‌نفسِ من اون‌ها کنجکاو کرده بود. و جالب این‌جا بود که تصور می‌کردند من مجردم! اولین چیزی که بعد از فهمیدن تاهل‌ام پرسیدند این بود که چرا حلقه نمی‌اندازی؟ اصرار داشتند که این‌طوری خواستگار برات میاد! شوخی می‌کردیم و میخندیدیم... یکی‌شون شوخی می‌کرد، دیگری فقط میخندید و سومی خیرخواهانه می‌گفت که حلقه بندازم چون تو این دوره زمونه که دخترها حتی ابروهاشون رو رنگ می‌کنند، دیگه نشانه‌ای جز حلقه برای تاهل نیست.
من اما شوخی می‌کردم و می‌گفتم: چقدر دوره زمونه بد شده... چرا باید به دستم نگاه کنند آخه؟

حس‌ می‌کنم غالبِ دخترها‌ی نسلِ من، شادتر نشده‌اند. جوانی و نشاطِ اون‌ها قرینِ یک حرمان هست... حس می‌کنم...

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۲ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۷
صالحه

امروز صبح مباحثه داشتم و مجبور بودم با هر سختی‌ای که بود، با بچه و دست تنها برم حرم مباحثه... که رفتم.
حالا همسر محترم کجا بودند؟ مدرسه مروی، تجمع! و من منتظر بودم که بعد از ظهر جناب همسر برگرده و بگه که اون بندِ بیانیه که حسن و دوستاش تنظیم کرده بودند، خونده شده و تجمع هم خیلی پرشور و پرجمعیت بوده. ولی هیچ‌کدوم از این دو اتفاق نیافتاد. مهم هم نیست. 
کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله.... 
اون اتفاقی که قرار بود بیافته، افتاد. اینکه رئیس قوه قضائیه، درخواست اجازه مجازات مفسدین اقتصادی رو با اقدامات ویژه، از رهبر انقلاب خواستار شده و جواب از ناحیه عظمای ولایت هم مثبت بوده...
هورااااااا
و من و شوهرم زدیم قدش....
هورا! خبرهای خوش در راهه. خدایا شکرت.
۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۲
صالحه

در جواب این‌که چرا نمی‌توانیم به فرزندمان بگوییم: چنین باش...

بخوانید: اینجا و اینجا

+ اگر جواب میخواهید، متن را سرسری نخوانید.

+ این سوال، برای به تبدیل شدن به یک پست مجزا، از مسیرِ متن و کامنت‌های دو پست قبلی عبور کرده‌است.

+ برای بحث و بسط و معرفی کتاب‌های بیشتر، کامنت بدهید :)

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۰
صالحه

همیشه وقتی پیام‌های بازرگانی رو می‌بینم توی ذهنم تحلیل می‌کنم که این تبلیغ چقدر دروغ به نظر می‌آد و چه کسانی اون رو باور می‌کنند و اون محصول رو می‌خرند. یه عادت دیگه هم دارم. معمولا صدای تلویزیون رو قطع می‌کنم و پیام‌های بازرگانی رو مثل یک فیلم صامت تماشا می‌کنم. قاعدتا از پیام‌های بازرگانی بدم میاد... اما باید اعتراف کنم که به نظرم می‌اومد تبلیغِ آیری پلاست با بقیه تبلیغ‌ها فرق داره. خیلی فکر کردم که چرا از این تبلیغ بدم نمی‌آد. و جوابش رو پیدا کردم.
ساده‌ترین دلیلش این هست که این یک تبلیغ فمینیستی هست. زن کتاب می‌خونه و مرد با گوشیش ور میره. و همونطور که زن تو خونه کار می‌کنه، مرد هم باید کار کنه. در‌واقع من می‌دونستم که این مساله یکی از رازهای جذابیت این تبلیغه اما میدونستم که همش نیست.
دلیل دیگه‌اش اینه که به شعور مخاطب توهین نمی‌کنه و یه جوری جلوه نمی‌ده که انگار زندگیت فقط همین رو کم داشت و تو قبلا بدبخت و ناراحت بودی و الان با آیری پلاست، شاد و خوشبخت شدی. چون میشد یه تبلیغ دیگه برای همین آیری پلاست ساخت. زن داره با بدبختی و کلی تلاش، یه نایلون از داخل بسته در می‌آره و یهو دوستش بهش می‌گه: واااای! چرا آیری پلاست نمی خری و ...
و این دومین دلیل، یعنی توهین نکردن به شعور مخاطب
اما سومین و مهم ترین دلیل این هست که در این تبلیغ احساسِ خوشایند به‌ خاطر بودن در کنارِ همسر و جلبِ حمایت اون هست. یعنی اون احساسِ خوب نتیجه‌ی استفاده از آیری پلاست نیست و این خلافِ رویه‌ی بقیه پیام‌های بازرگانیِ هست. ( اون قسمتی که زن و شوهر به هم لبخند می‌زنند)
درکِ نکته‌ی سوم منوط به این هست که دنیای مدرن رو بفهمید. دنیای مدرن یعنی دنیای تکنیک زده... پر از ابزار! چه یک بار استفاده بشن و چه هزار بار. و قراره این ابزارها و سازه‌های دست بشر به ما خوشبختی هدیه بده. در واقع آرمان شهر یا همون اتوپیای تمدنِ غرب اون‌جایی هست که انسان دست به سیاه و سفید نزنه. (انیمیشن وال ای یادتون میاد؟) حالا سازندگانِ تبلیغ آیری پلاست، آگاهانه یا ناخودآگاه قاعده رو به هم زده‌اند و تا قبل اون‌جایی که آقا داره پلاستیک رو میده به دستِ خانومش، همه چیز خوبه. و چرا یهو اون صحنه ی پلاستیک دادنِ آقا به خانوم حالِ آدم رو بد می کنه؟ چون دوباره طبق قاعده رفتار شده. یعنی تکنولوژی و ابزار انسان ها رو از هم دور کرده ( مرد به زنش پشت کرده و داره با گوشیش ور میره) و این دور شدن انسان ها از هم به واسطه تکنولوژی زاییده‌ی اجتناب‌ناپذیر مدرنیته است (بازهم رجوعتون می‌دم به انیمیشن وال ای که چطور سال‌ها بود که انسان‌ها مستقیما با هم حرف نزده بودند)
خب راستش الان که اینا رو نوشتم به اندازه ی قبل هم این تبلیغ رو دوست ندارم... چون اساسا تبلیغات یک پدیده‌ی مدرن هست...
بگذریم. یه خاطره بگم کاممون شیرین شه. چند روز پیش فاطمه زهرا ازم پرسید: این (کباب سازِ نمیدونم چی چی) خوبه مامان؟ گفتم: نه. پرسید چرا؟ گفتم: چون خودمون با دست هم میتونیم کباب درست کنیم. بعد دوباره پرسید: این (ظرف نگهدارنده رب) خوبه؟ گفتم: نه! چون اینا همش دروغ میگن... چند ساعت بعد هم پرسید: مامان! پویا خوبه؟ گفتم: اگر زیاد ببینی بده ولی اگر کم ببینی خوبه.
+ مامان باهوش یعنی من :)
۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۷
صالحه

فاطمه‌زهرا خیلی به کتاب علاقه داره. در واقع ترجیح میده کتاب بخونه تا این‌که نقاشی بکشه و ترجیح میده کتاب بخونه تا این‌که پویا ببینه و ترجیح میده از پاهاش استفاده کنه تا دستاش و واقعا پاهای نیرومندی داره. در نتیجه فعلا علاقه‌ی کمتری به نقاشی داره.
یه مدت بود که مغزم هشدار می‌داد که فاطمه‌زهرا خیلی تلویزیونی شده. دلیلش هم واضح بود. چون تمام کتاب‌هاش داغون شده بودند و اسباب‌بازی‌هاش هم خیلی کم بودند. تصمیم گرفتیم بریم بخریم. نتیجه شده این ها! ۵ تا کتاب با دو تا مجموعه کتاب که جمعا میشه ۲۵ تا. البته دوتا وسیله بازی هم خریدیم که بعدا حرف و حدیثی پیش نیاد که شماها فقط کتاب می‌خرید و ...

فاطمه‌زهرا مجموعه ۱۰ جلدی "چه مهربان است خدا" رو قبلا داشت. (مناسب برای گروه سنی الف و ب) ولی پاره شده بود. من تمام تلاشم رو کرده بودم که سالم بمونند اما یه روز به تشخیص مادرم برای خلاقیت فاطمه‌زهرا، با هم نشستند و کتاب ها رو با پانچ سوراخ سوراخ کردند. این شد که کم‌کم ارج و قربشون پیش فاطمه‌زهرا کم شد. اما امشب به تشخیص من یک‌بار دیگه این مجموعه خریداری شد و جالب اینه که ده‌بار فاطمه زهرا گفت: دیگه اینا رو پاره نمی کنم! :)
ولی باید بگم استراتژیک‌ترین کتاب‌هایی که خریدیم، مجموعه ۱۰ جلدی "قصه‌های خدا" است. (مناسب برای گروه سنی ب و ج) بچه که بودم، مادرم برام قصه‌های پیامبران رو میگفت. بزرگ که شدم از بین قصه‌های شبِ مادرم، همین‌ها خاطرم مونده بود. حتی به مامان می‌گفتم تو خودت قصه‌ی فلان پیامبر رو برام گفتی ممکن بود یادش نیاد. قطعا چون این قصه‌ها، احسن القصص هستند...
دیشب ۵ تا کتاب دیگه رو براش خوندم و از هر مجموعه یک کتاب. ولی زمان خوندن کتاب "مردی در شکم نهنگ"، شوق و هیجان خاصی توی چشمای فاطمه زهرا دیدم و این رو هم نه دروغ میگم و نه اغراق می کنم.
من قصه‌های پیامبران رو این‌قدر براش می‌خونم تا اینکه خودش کم‌کم بزرگ بشه. قرآن بخونه و کتاب های آقای عابدینی رو بخونه، بزرگ‌تر بشه و قرآن بخونه و فصوص الحکم بخونه... منم کنارش می‌مونم. مطمئنم که بهتر از من خواهد بود...
یه چیزی هم اضافه کنم: شبکه پویا و نهال خوبه ولی انیمیشنِ ترازِ بچه ی مسلمونِ انقلابی کم داره. فعلا تنها انیمیشنِ ترازی که دیدم، "پهلوانان" هست که واقعا برای ما بزرگترها هم جذاب و دوست داشتنی هست اما در گروه سنی فاطمه زهرا به نظرم خیلی جای کار داریم...
+ این روزها خیلی روزهای پرتنشی هست. مواظب باشیم. اگر اصلِ نظام رو زمین بزنند قطعا جنگ داخلی میشه و همه متضرر می‌شوند... جبهه بندی‌ها بدون شک، یکی حق هست یکی باطل... داریم بر میگردیم به سال ۵۷ ولی با ۴۰ سال تجربه. مواظب باشیم که توی کدوم جبهه قرار می‌گیریم. می‌تونیم پیشرفت کنیم و اوضاع رو عوض کنیم و می‌تونیم دست گدایی به سمت دشمن دراز کنیم و به خاک سیاه بنشینیم.
+ هر دو مجموعه کتاب‌ها از نشر طلایی هستند.
+ کامنت ها رو می بندم چون باید با تمام قوا توی دنیای واقعی باشم... اگر کارِ واجبی بود خصوصی پیام بدید. ممنون.
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۲
صالحه

امشب یک شبِ تاریخی‌ بود.
خونه پدری بودم. بابام چند روزی هست که کتابِ گلستانِ یازدهم رو از کتابخونهِ من آورده که بخونه. به بابا گفتم: میدونی چه کار بزرگی میکنی بابا؟ سرانه‌ی مطالعه رو چند دقیقه‌ای جابجا میکنی با این کارت! اصلا اگر شما کارمندها که صبح میرید و شب میایید، کتابخون بشید، مشکلِ سرانه‌ی مطالعه حل میشه...
بعد از بابا در مورد کتاب پرسیدم. گفت: آدم رو میبره به اون سال‌ها!
خندیدم و گفتم: شما نمی‌دونید من با خوندن این جور کتاب‌ها، چقدر روزها و سالهای قبل از انقلاب و انقلاب و جنگ رو زندگی کردم...
یهو مامان بهم نگاه کرد و گفت: من بهت افتخار میکنم دخترم.
این بار که این جمله رو گفت، فرق داشت. فهمیدم که با تمام وجودش اینو گفت... قند تو دلم آب شد.
اون شب، بابا هم نگاهش بهم تغییر کرد. انگار واقعا به مقام مشاور اعظمی شون نائل شدم. حدود سه سال از اتمامِ هفت‌سالِ سومِ زندگیم دیر‌تر. ولی بازم راضی‌ام!
روزِ خوبی هم داشت.
به شوهرم گفتم که چقدر زندگی‌مون برایِ من آرمانی هست. این همون چیزیه که میخوام.
مصطفی نشسته بود لبِ حوضِ خالیمون. متراژِ چهار دیواریِ خونه‌ی ما خیلی کمه و داشتیم فکر می‌کردیم که چه کنیم. آیا پنج میلیون بدیم و یه زمین تو روستای حصارشنه بخریم یا نه! پول رو پول بذاریم و یه خونه بزرگ تو همین روستا بسازیم یا نه؟
گفتم: ما چقدر دیگه باید تو قم بمونیم؟ مگه نیومدیم که درس بخونیم و زود برگردیم؟ چرا باید پولمون رو خرجِ خونه ساختن و زمین خریدن کنیم؟
زمین بخریم به امیدِ اینکه بعدا گرون میشه؟ این که عینِ احتکاره! من نمی‌خوام چیزی داشته باشم که ازش استفاده نمی‌کنم و دعا کنم که گرون بشه تا سود کنم.
چرا خونه‌ی نو بسازیم درحالی که چهار پنج سالِ دیگه بیشتر اینجا نمی‌مونیم؟ اینطوری که بیشتر به قم وابسته میشیم و دلمون می‌خواد توی خونه‌ی جدیدمون بمونیم تا ازش لذت ببریم! نباید اسیر دنیا بشیم...
البته من قم رو دوست دارم. از تهران بیشتر دوستش دارم. ولی چیکار کنیم؟ باید بریم دیگه...
بیا پولمون رو فقط خرجِ درس خوندنمون کنیم. خرجِ هر چیزی که باعث میشه راحت تر درس بخونیم...
و مصطفی تنها کسی هست که حرفای منو میفهمه. میدونه من چی تو فکر و قلبم هست و غُرغُرهام فقط از روی خستگیه. از روی دلتنگیه... اصلا کی گفته با عشق نمیشه زندگی کرد؟ هرکی گفته غلط کرده! البته عشقِ من هم فقط عشقِ زمینی نیست... اگر با آسمون پیوند نخورده بود که این حرفا رو نمی‌زدم.

و بلاخره تصمیم مون رو گرفتیم. قرار شد توی همین خونه تغییرات کوچیکی بدیم که فضامون بازتر بشه و از فضاهای مرده استفاده کنیم.
خوشحالم. خیلی :)

+ بعدا نوشت: مامان هم من رو به مقام مشاور اعظمی پذیرفت :)‌ هورا!

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۵
صالحه

گزیده خاطراتِ من و فاطمه زهرا. اواخر تیر و اوائل مرداد ۹۷
۱. جلوی آینه بودم. به شوهرم گفتم: تو فکرِ اون تاریخِ فلسفه غرب برتراند راسلِ ۵۳ تومنی ام. و بعد شمرده شمرده تکرار کردم: تاریخِ فلسفه غرب! برتراند راسل
بچه فکر کرده دارم شعر میخونم. با همون لحن بچگانه میپرسه: بابا! مامان تی داله میهونه؟
خندیدیم و من دوباره گفتم: تاریخِ فلسفه غرب! برتراند راسل...


۲‌. با مامانم رفته بود خونه دوستِ مامانم که همسایه‌مونه. خانم شعبانی ازش پرسید: فاطمه زهرا، دایی مهدی رو بیشتر دوست داری یا دایی رضا رو؟
_دایی دای رضا رو
_چرا؟
_چون دایی مهدی، اذیتم میکنه
_خب میخوای ما دایی مهدی رو بیاریم پیش خودمون برای همیشه؟
بعد از کمی اندیشناک شدن: نه! دایی مهدی باهام شوخی میکنه...
(نبوغ فاطمه زهرا اونجاست که شبیه این پرسش رو از زهرا عتاری کرده بودم. گفته بودم: دوست داری آبجی فاطمه زهرا بشی؟ دوست داری من و عمو مصطفی مامان و بابات بشیم برای همیشه؟ و زهرا هر بار جواب داده بود آااارررره! :)) )


۳. در راه قم - تهران، توی ماشین، رضا، آهنگ ایرانِ سالار عقیلی رو گذاشته بود.
ایران... فدای اشک و خنده‌ی تو، دلِ ...
داشتیم با هم میخوندیم.
فاطمه‌زهرا آروم و خیلی معمولی گفت: مامان، ایران خیلی مهمه؟
گفتم: آره مامان! ایران کشورمونه و فلان و ...
چند دقیقه بعد که رسید به (به بغض خفته‌ی دماوند)
گفت: مامان، دماوند خیلی مهمه؟
گفتم: آره مامان، یه کوه خیلی بزرگ و بلنده...
و شروع کردم به توضیح دادن تا بتونه کوه رو تصور کنه.


ولی هنوز هنگم! و فقط خدا کمکم کنه! به قول استاد تراشیون تربیت بچه‌ی باهوش خیلی سخته. ولی خوشحالم که سعی کردم تعادل بین احساس و منطق رو در تربیتش رعایت کنم. بازم باید خدا کمکم کنه! هییعی...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۱
صالحه

از سال‌ها قبل، یکی از ایده‌آل‌هام، این بوده که با کم‌ترین میزان تغذیه، بیشترین دریافت‌ِ انرژی و مواد مورد نیاز بدنم رو داشته باشم و همیشه اندام متناسبی داشته باشم.
فاطمه زهرا که مریض شد، برای اولین بار عصاره گوشت درست کردم. به اون عصاره رو دادیم و گوشت رو خودمون خوردیم. چون ما هم به طرز غریبی بی اشتها شده بودیم. و باید بگم تاثیرِ این دو سه لقمه از یک بشقابِ برنج با خورشت قورمه سبزی بیشتر بود. واقعا حیرت کردم. باورم نمیشد. آخه خیلی‌ها بهم توصیه کرده بودند ولی باورم نمی‌شد. بچه هم که کلا از این رو به اون رو شد. خلاصه فراتر از خیلی خوب بود.


چند تا دستور عمل ساده میذارم اینجا که اگر شما هم به خوردن علاقه‌ی زیادی ندارید، هم گشنه نمونید و هم سالم باقی بمونید :)
۱. عصاره گوشت: یک قابلمه بزرگ (ترجیحا مسی) رو پر از آب میکنیم. یک ظرف شیشه‌ای با درب فلزی برمیداریم و یک تیکه کوچک (اندازه ۲ الی ۳ انگشت متوسط) ماهیچه گوسفند (ترجیحا با استخوان) توش میذاریم. کمی نمک و مقداری هم پیاز خرد شده اضافه می‌کنیم و درب ظرف رو می‌بندیم. بعد اونو داخل قابله میذاریم و زیر گاز رو روشن میکنیم و بعد از جوش آمدن شعله رو بسیار کم میکنیم. حدود ۶ الی ۷ ساعت بعد آماده است. میتونید شب قبل از خواب بذارید که صبح آماده بشه یا ظهر بذارید برای شام. بعد از این‌که آماده شد هم؛ سریع میل کنید چون اگر بمونه، خاصیتش کم میشه‌.
۲. فالوده سیب: یک سیب رو رنده بزنید. یک قاشق سر خالی عسل و یک قاشق عرق بیدمشک بهش اضافه کنید و با هم مخلوط کنید. خیلی انرژی زاست.
۳. رازِ عمر و جوانیِ ابدی: ۷ عدد زیتون رو با یک عدد انجیر بخورید. خیلی حال میده.
۴. بهترین‌های ناشتا: انگور قرمز بی دونه/ ژلهِ رویال مخلوط با عسل/ ۲۱ عدد مویز/ شیره‌های انگور و خرما و انجیر به مقدارِ مساوی مخلوط کنید و ۲ قاشق بخورید. اگر ظهر و شب هم تکرار کنید، بعد از ۳ الی ۶ ماه کم خونی رو ریشه‌کن میکنه.
۵. به جای ناهار یا شام: شیرِ محلی رو بجوشونید و داخلش، دو قاشق از سویقِ مناسبِ مزاجتون رو بریزید. عسل هم اضافه کنید، خوشمزه تر میشه. معرکه است.
۶. شیر‌ بادام:  ۷ الی ۱۴ تا بادام رو همون روز بشکنید و در یک کاسه (ترجیحا گِلی بدونِ لعاب) بذارید یه شب تا صبح بمونه. بعد دونه دونه از پوست در بیارید و دونه دونه خوب بجویید تا جذب بشه. ضمنا اگر به شیر حساسیت دارید میتونید تعداد بیشتری بادام رو به همین روش پوست بگیرید و توی غذاساز، با آب میکس کنید. عین شیر میشه. بهش میگن شیر بادام که توی هیچ ویتامینه‌فروشی‌ای هم پیدا نمیشه و ضمنا کلسیمِ شیربادام از شیر خیلی بیشتره‌. برای خوشمزه شدن به شیربادام عسل اضافه کنید.
۷. بهترین میوه‌ها: سیب و آبِ سیبِ طبیعی، انار و آبِ انارِ طبیعی، انگور، انجیر، زیتون


+ این لیست میتونه ادامه داشته باشه... اما اینا محبوب‌های صالحه هستند.
+ چای هم فقط چایِ به و چایِ سیب خاصیتِ دارویی ندارند و قابلِ مصرفِ روزانه هستند.
+ در موردِ نان اگر عمر و حالی بود یه پستِ جداگانه میذارم.
+ تمام موادِ غذایی‌ای که در این پست گذاشتم، بهترین موادِ غذاییِ توی دنیا هستند که همشون در ایران در دسترس هستند.
+ سال ۹۵ رمانِ سینوهه رو خوندم. اونجا یکی از طبیب‌های حاذقِ دربار، میگه زیاد‌خوردن و خوردنِ غذا‌های پخته، دندون‌ها رو پوسیده و دستگاه گوارش رو خراب میکنه.‌ یادتون باشه که کم‌خوری و صحیح‌خوری رازِ سلامتی هست.
مواظبِ سلامتی‌مون باشیم.

اینقدر سر گاز وای‌نسّا (۱) اینجا

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۳
صالحه

سریالِ پدر بهونه دستم داد. اون قسمتی که دختره، بعد از خراب شدن مراسم خواستگاری به پسره زنگ میزنه و پسره براش قرآن میخونه....

اعصابم خرد شد. به شوهرم گفتم چرا این بازیگره تمرین نکرده که قرآن رو با صوت و لحن بخونه یا حداقل یه ذره روان‌تر بخونه... نه مثلِ اینایی که دارن از رو قرآن می‌خونن... حالا اگر این یه سریالِ آمریکایی بود، مطمئنا بازیگره قبلش کلی تمرین کرده بود و عین بلبل قرآن میخوند. (در هالیوود همه بازیگرها، کلاس ورزش و رقص و بیان و آواز میرن... یعنی همون چیزایی که بهش نیاز دارن. منبع هم کتاب داستانِ من. اطلاعاتِ بیشتر در کتابخانه صالحه)
تصنعی و تکراری بودنِ این روایت و بازیِ بدِ بازیگرهای جوان، باعث میشه به هرکی میرسم و حرفِ این سریال میاد وسط، با هم دیگه بخندیم... چون نه بیانِ اون دختره خوبه و نه عشقش باورپذیر... پسره هم که اصلا شبیه پسرهایی که واقعا غضّ‌بصر می کنند، نیست. حرکاتش بیشتر شبیه یه پسرِ سردرگمه که هنوز خودش رو نشناخته... این وسط تنها بازیِ خوبِ فیلم، همون پدره است. دیسیپلینِ خاصی داره...


+ من این سریال رو دنبال نمی کنم چون باید شبکه پویا رو ببینم. ماشا و آقا خرسه و بچه رئیس یا ماجراهای نیلز رو هم به همه ی این سریال‌ها ترجیح میدم. لااقل یه فلسفی‌ای پشتِ قصه‌هاشون هست که کشفِ اون برام لذت‌بخش باشه. تازه‌اش هم ما خودمون یه پسر تو فامیل داریم عین این پسرِ تو فیلم: متولد ۷۵ - حافظ قرآن - لیسانس علوم قرآنی - استادِ زبانِ انگلیسی - ترم ۵ حقوق. وضعِ باباش هم خوبه. ژنش هم خوبه. البته قول نمیدم به واسطه ژنش به جایی برسه! دخترِ خوب میشناسید معرفی کنید. رو دستمون مونده! :))))


+ سریال پدر بهانه‌ای شد برای پرسیدن این سوال که آیا بعد از گذشتِ چهل سال از انقلاب، یک فیلم خوب داریم که عالَم و دنیایِ آدم‌های مذهبی رو درست همون چیزی که هست و نه یک ذره کمتر یا بیشتر نشون داده باشه؟


+ با سپاسِ فراوان از همه‌ی دوستانی که برای دخترم دعا کردند. ممنون از تک تک‌تون :)
۲۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۲
صالحه

این روزها خیلی حرف از بعضی از اسراف‌کاران و تجمل‌گرایانِ غرب‌زده با ظواهرِ اسلامی زده میشه. کسانی که بازار اسلامِ آمریکایی رو گرم میکنند و مردم رو از نزدیک شدن به بینشِ توحیدی دور می‌کنند. حضرتِ آقا می‌فرمایند که انتقادِ شخصی نکنید و مصداق سازی نکنید. فلذا به اصلِ موضوع می‌پردازم. اینکه چه کنیم گرفتارِ روحیه اشرافی‌گری نشیم?
لزومی نداره که حتما پول داشته باشیم تا اشرافی زندگی کنیم. فقط کافیه حسرتِ نداشتنِ زرق و برق‌های زندگی‌های قارونی رو بخوریم. یعنی نباید که حتما خودمون با چشمِ خودمون ببینیم که قارون و گنجش میره تو دلِ زمین (کل نفس ذائقه الموت)!!! قرن‌هاست که انسان‌ها میمیرند. هرطور که زندگی کرده باشند، خوب یا بد میمیرند. مشکل اینجاست که بعضی‌ها فکر میکنند که زندگی، فقط همین دو روزه! نه!!!! یه ابدیّت در انتظار ماست. همونی که انسانِ مدرن، انسانِ غرب‌زده، انسانِ لیبرال و سرمایه‌دار اونو نمی‌بینه. آخرت رو نمی‌بینه و باورش نداره. برای همین واسه‌ی دنیا و مافیها میجنگه و نهایتا هم از درون افسرده است. حالتی که منتهی به پوچی میشه.
و مومن شاده! چون سختی زندگی دنیا براش مثلِ خاله‌بازیه! شادی‌ِ مومن از جنسِ خنده‌های خندوانه‌ای نیست... شاده چون آینده‌ش روشن‌تر از دنیایِ امروزشه.
خلاصه اینکه بذاریم اینایی که افتخارشون این خرج‌های میلیونیه، خوش باشن. افتخار کنند به اسراف کردن، تجملات و بی‌توجهی به دردِ مردم...
البته خداییش من دلم می‌سوزه براشون. بیشتر از آدم‌هایی که زلزله زده اند یا نونِ شب ندارند دلم براشون می‌سوزه. چون پول و آسایشِ دنیا چیزی بهشون اضافه نکرده. ملاکِ اضافه شدن یا نشدن هم قبرِ دیگه! چی با خودشون می‌برن؟ بیشتر از من و تو؟
+ یه چیزی ته گلوم مونده: زهرا رکن‌آبادی، بچه سفیره. بعضی‌ها هم بچه سفیرن....
بگذریم...

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۲
صالحه
"فرشته‌ها هم مریض می‌شوند"
امروز فاطمه زهرا داد می زد: "دارم میمیرم". فرشته ی دوسال و چهار ماهه من چهار روز و نصفی هست که هیچی نخورده. فقط آب، شیر، هندوانه... همین.
امروز داد می زد "دارم میمیرم" چون باباش سفت توی بغلش گرفته بودش و من هم عصاره گوشت رو با شیشه شیر توی دهنش میریختم و بعد دماغش رو میگرفتم تا بره توی حلقش. صحنه ی استیصال من و باباش بود. اون عصبانی بود و من التماس میکردم. با گریه هاش گریه کردم. شدید. خیلی.
مریض شد. شاید چشم خورد. شاید هم فقط دوری باباش بود. روز و شب و مخصوصا وقتی از خواب بیدار می شد با التماس میگفت: بابا! چرا نمیای! بابا چرا نمیای! زبونش آفت زد و لب هاش چند تا تبخال. تب کرد. سوخت و سوخت. فقط میخوابید...
با تدابیری تبش قطع شد. موند تبخال ها و آفت. امروز بردمش پیش دکتر. کلی چیز میز داده. ولی فاطمه زهرا نمی خوره. اصلا چون آدم بزرگ نیست نمیشه براش کاری کرد. و من فقط امیدم به اون هدیه ای هست که توی مطب بهش دادن: چند تا بوس.
خسته ام. از پست قبلی معلومه. چون نمی خواستم منتشرش کنم. خسته ام و پژمرده. نشاطِ خونمون خوابیده. پرستاری از یه بچه مریض از همه ی قسمت های دیگه مادری و پدری سخت تره.
«فرشته ی صبور و مهربونم... زود خوب شو مامان.»
بچه ها براش دعا کنید. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
+ اگر دعا کردید یه نمره مثبت به پست بدید. منفی هم دادید مهم نیست. فقط دعا کنید. نمر‌ه هاتون بهم انرژی میده. دریغ نکنید.
موافقین ۲۲ مخالفین ۱ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۴
صالحه
خودخواهم. خیلی. ولی جزو اون خودخواه‌های دوست‌داشتنی.
احساس از خود بیگانگیِ غریبی دارم.‌ روندِ تغییرات درونِ من خیلی سریعه. خیلی.

دوست...کسی با من صمیمی نیست ولی غمگین نیستم. احساس عجیبی در خصوص کشیده شدن به سمت یک نیروی احد و واحد دارم. جذبه ای که نمی‌ذاره به سمت زرق و برق و زینت‌های چشم‌ پرکن کشیده بشم. کاری با من کرده که انگار ماه و سال‌ها در ونیز و لندن و پاریس و دیوار‌چین قدم زدم و زندگی‌کردم. کاری با من کرده که میتونم ساعت‌ها بالای قله‌ی هیمالیا تسبیح بگم و به افقی که در اقیانوس اطلس رنگ عوض میکند خیره بشم.
در عین حال هنوز هم همان صالحه‌ی سابقم. همون کسی که دوستم بعد از دیدن فیلم سینمایی **** بهم گفت که انگار اون، خودِ تو بود ولی تو از اون عاقل‌تری.
آره. با یه تفسیرِ فرویدی از زندگیم منم مثلِ **** هستم. دیوانه و عاشق چیزهای عجیب و غریب و عشق‌های دست‌نیافتنی.
من همونم فقط عاقل‌تر. عقلم هم مدرن نیست. عملم هم پست‌مدرن نیست. تلاش میکنم منطقی باشم و فلسفه‌ رو عمیقا فهم کنم. من فقط یک زنِ جنگجو هستم. همین.

+ پیامک ۲۷ تیر

+ ادامه مطلب، یادداشت های ۵ تیر

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۲
صالحه

همسرِ من، دوستانِ نزدیکِ زیادی داره و در نتیجه‌ی یک توفیق اجباری، من هم با همسرانِ دوستانِ شوهرم دوست می‌شم. امشب میزبانِ خانواده آقای y بودیم. خانمِ آقایِ y هم جزو دوستانِ خوبِ منه. با همدیگه هم خیلی فرق داریم اما از معاشرت با هم لذت می‌بریم. اما همیشه یک ناراحتیِ خاصی در مواجه با آقای y دارم. آقای y با وجودِ تمام محسناتش، یک اخلاقِ بد داره و اونم اینه که به "مشاهده اُناث" علاقه داره!!! (واضح تر از این دیگه نمیشه :)) )
بعضی ها بهم میگن خب چرا با همچین آدم‌هایی قطعِ رابطه نمی‌کنید؟ جوابم اینه که آقای y فلان عیب رو داره که عیان و ظاهریه. ما خودمون هم یه عالمه عیبِ ظاهری و باطنی داریم. آدم به خاطرِ یک ایرادی که دوستش داره که باهاش قطع رابطه نمی‌کنه!
امشب هم اونا بعد از مدت‌ها اومده بودند خونه ما. منم که چند وقتی هست که استایلم رو تغییر دادم، یه دامنِ بلندِ فونِ آستردار پوشیدم و یک روسریِ بلندِ بلند که می‌افتاد روی لباسِ آستین بلند و جلیقه‌ی ستِ دامن. خیالم راحت بود که حتی بدون چادر هم حجابم کامله. چادرم رو هم انداختم روی سرم...
بعد از مدت‌ها که ذهنم درگیر این بوده که جلوی نامحرم و توی خونه، چطور باید لباس پوشید، به نظرم میاد که این مدل پوشش وقتی با پارچه‌های سنگین و رنگین و قشنگ، هماهنگ شده باشه، بهترین انتخاب برای مهمونی‌های فامیلیه.
البته من و همسرم در مهمانی‌های دوستانه، زنونه_مردونه رو جدا میکنیم. من هم فقط به خاطر اون چند دقیقه سلام و خداحافظی و این‌که از حیاط به داخل خونه دید داشت و برعکس، اون لباس‌ها رو زیر چادر پوشیدم. حالا دیگه بعد از مراقبت‌های من، این آقای y هست که میخواد نگاه بکنه، میخواد نگاه نکنه. چون در هر صورت چیزی دستگیرش نمیشه :)) )
جلوی دوستای شوهرم، همیشه سعی میکنم آسّه بیام و آسّه برم اما گاهی هم دستِ خودم نبوده... مثلا عید که بالاجبار من و همسرم توی مسابقه اردو جهادی شرکت کردیم، هماهنگیِ بعضی از جواب‌های من روی کاغذ و جواب‌های شوهرم رویِ سن، بچه‌های اردو رو حیرت‌زده کرد. بعدا که آقای ا.ح.ع برداشت توی جمع رفقا دوباره ماجرا رو تعریف کرد و آقای م.ع هم گفت که خانومش گفته که فلان غذا رو من خیلی خوب درست میکنم! از همون روز... از همون روز اِنقدر دستِ من برید که نگو... ده روز پشت سر هم، هر روز دستم زخم میشد. هنوز یک جای زخم خوب نشده بود که دوباره یک جایِ دیگه زخم میشد و دوباره و دوباره...
اینه که بهم حق بدید حساس بشم... یک اتفاقِ ساده کافیه که وضعیت ناراحت‌کننده‌ای ایجاد بشه. حتی یک نگاهِ ساده...
خب البته اگر ساده بود من مشکلی نداشتم. مثلا استاد ش.ز همیشه سر کلاس با چشمای بسته درس میگه. بعد هم که چشماش رو باز می‌کنه، اگر به سمت خانم‌ها نگاه کنه، همیشه خانم‌هایی با ساده ترین تیپ و سر و وضع رو مخاطب قرار میده...
خلاصه سرتون رو درد نیارم. همین رو بگم که حجاب برای حضور در جامعه‌ است. حجاب برای وقتی هست که قراره با نامحرم مواجه بشی و اون نگاه‌های جنسیتی رو از بین ببری. در واقع مساله جنسیت رو عملا حل کنی.
اصلا اگر قرار نبود نامحرم ما رو ببینه، بازم حجاب لازم بود؟

۱۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۰
صالحه

نمیفهمم این سریال دونگ‌یی چه نکته آموزنده‌ای داشت که حالا شبکه امید داره دوباره برای نوجوانان پخشش میکنه؟ اصلا اگر من بخوام محتوای این فیلم رو خلاصه کنم میشه این:
قسمت‌های اول فیلم که دونگ‌یی، امپراطور رو نمیشناسه، با لباس مبدل اونو خارج از قصر میبینه. بعد بهش میگه: خم شو تا من داخل قصر رو ببینم. بعد امپراطور خم میشه و دونگ‌یی میره رو کول امپراطور.
دوباره همین صحنه در قسمت آخر تکرار میشه. درحالی که سال‌ها گذشته و این بار دونگ‌یی میدونه که داره این حرف رو به امپراطور میزنه...
یعنی دونگ‌یی تو کل این فیلم سوارِ امپراطوره. حتی وقتی امپراطور در مورد بی توجهی‌هاش به بانو جانگ احساس عذاب وجدان میکنه، دونگ‌یی نمی‌ذاره امپراطور حقایق رو ببینه!
کلا این فیلم شدیدا فمینیستیه و بدآموزی‌هاش بی حد و حصره. در واقع دونگ‌یی عوضی‌ترین شخصیت فیلمه. یه بی‌اصل و نسب که امپراطور رو خر میکنه تا خودش به جای امپراطور حکومت کنه.
یعنی جومونگ و یانگوم شرف دارن به این فیلم. حالا هی از این فیلم‌ها پخش کنید و بچه‌ها ببینند. بعدا نگید چرا آمار طلاق زیاد شده! چرا!؟ چرا؟


بعدا نوشت: یکی از دوستان تذکراتی دادند که لازمه توضیح بدم.
۱. کلمه سلیطه رو به معنای سلطه جو و سلطه گر به کار بردم. هرچند معانی دیگری در فرهنگ های دیگر هم داره اما اون‌ها منظور من نبوده.
۲. بی‌اصل و نسب! اصلا چرا این واژه رو به کار بردم؟ چون در مدل های حکمرانی امپراطوری و پادشاهی و سلطنت، اصل و نسب خیلی مهم بوده. ولی این که الان میبینید دیگه مهم نیست چون حتی این مدل‌ها هم مدرن شدند. کما اینکه میبینید ملکه انگلیس، یک مدل آمریکایی رو به عنوان عروس خودش میپذیره. چون از مدل حکومتیِ سنتی اونا فقط یه پوسته مونده. حالا به بعضی‌ها برمی‌خوره اگر به این عروس جدیده بگی بی اصل و نسب. از نظر سلطنتِ انگلستان عروس جدید بی اصل و نسبه وگرنه از نظر اسلام که: ان اکرمکم عند الله اتقاکم!

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۹
صالحه
بشارت برای صالحه
خیلی فکرها داشتم، خیلی ایده... خیلی حرف که اینجا بزنم. اما حالِ عجیبی دارم این روزها. از سه جای مختلف داره ظرفم پر میشه. سه جایی که ظاهرا به هم دیگه بی ربط اند اما نیستند. از سال ها پیش طلب کرده بودم هرکدوم از این سه تا رو. طلب...
اولی کلاسِ استاد ش.ز است که هنوز سه جلسه از چهل جلسه ش رو رفتم ولی رفتن به این کلاس فقط در نسبت با دومی و سومی معنا پیدا می کنه و چه معنایی...
دومی کلاس خانم ز.ش و خانم ا.م بود. آخ... انگار اون دو روز رویا بود. عجیب بود... خواب بود... روز اول بارِ معرفتی ش زیاد بود اما روز دوم بارِ معنویت ش می چربید. صبح قسمت شد و اساتید رو بردم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. نشستم یه گوشه دعای عرفه خوندم و من تمام سختی های اون روز رو با اون دعای ندبه و یک ساعتی که تو حرم بودم عوض نمی کنم. هرگز... استاد هم دریغ نکرد. بهم نوید آینده رو داد و جلوی مامانم کلی ازم تعریف کرد. یه جوری که مامان واقعا بهم افتخار کنه. اصلا یه چیز عجیب و غریبی بود اون دو روز. درمورد جزئیاتش خیلی چیزی نمی تونم بگم. حتی به شوهرم هم نگفتم. اومدم خونه، با اون همه کاری که روی سرم ریخته بود! بعد فهمیدم که من واقعا بهره بردم. واقعا... الحمدلله.
سومی جلساتی هست که من عضوِ پشتِ پرده اون هستم. یعنی با اینکه نیستم ولی هستم.
هر سه تا رو باید ادامه بدم. با جون و دل. هر سه شون هم سیر مطالعاتی دارند... و من دست خدا رو می بینم که هرچی طلبِ حقیقیِ آدم باشه رو بهش میده. داره زمانِ استجابت نزدیک میشه صالحه. خدا رو شکر کن!
+ مسلسل وار کتاب خوندن های من شروع شده... فکر کنم از این به بعد هر روز باید کتابخونه م رو به روز کنم. تازه کتابهای ناقص رو هم سعی می کنم ننویسم :)
۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۹
صالحه

امروز سالروز پذیرش قطعنامه است...
روزی که آن‌هایی که در جبهه می‌جنگیدند، اشک ریختند.
و آن‌ها که در خانه‌هایشان آرمیده بودند، نفس راحتی کشیدند.


جنگ...
جنگ، مثل چاقو است. هم میشود با آن عفونت جراحت را برید و دور انداخت و هم میشود با آن زخم زد و جانِ شیرین را گرفت.
جنگ فی سبیل الله برای آن‌ها که در معرکه اند، قدم برداشتن برای آزادسازیِ افکارِ ملت‌ها، از پیرایه های شرک است و مقدمه تقربِ به ذاتِ حق تعالی برای خودشان است.
اما سایه جنگ! برای آن‌ها که امنیت و امان را در تسلیم میجویند، صدها برابر دهشتناک تر از خودِ مرگ است.
جنگ های شیطانی تاریخ اما... بشریت را به چنگالِ تاریکی می‌اندازند و تاریکی روی تاریکی و بعضی از تاریکی‌ها، تاریک تر از دیگری...
پذیرش قطعنامه که برای امام جامِ زهری بود که یک‌سال نگذشته اثر کرد.
اما پذیرشش از طرفِ ملت و دولت، نشان میدهد که چقدر آرمانِ جهادِ * فی سبیل الله برای صدور انقلاب اسلامی، بر آن‌ها گران می‌آمد.
حالا سی سال از آن سال می‌گذرد. امام زمان منتظرِ ماست که آرمان‌های اسلامی خود را بازیابیم. وگرنه او نخواهد آمد که قطعنامه‌ای دیگر به او تحمیل شود...
+ عمدا از واژه جنگ به جای جهاد استفاده کردم. لیبرال ها از این واژه متنفرند.
+ در مورد * : جهاد برای صدور انقلاب اعم از جنگیدنِ فیزیکی و سخت در میدان جنگ است. این روزها قلم‌ها باید برنده تر از شمشیر باشند.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۴
صالحه

 به افتخارِ ولادتِ بانو فاطمه معصومه و روز دختر
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
دختری بود به اسمِ فاطمه‌زهرا که مامانش چند روزی بود، سرش خیلی شلوغ بود. باید درساش رو می‌خوند و امتحانِ اون درس‌ها رو می‌داد، برای همین فاطمه‌زهرا از وقتی بیدار می‌شد و صبحانه می‌خورد، با باباش می‌رفت بیرون و به دوست‌های باباش و دوستِ خودش، زهرا خانوم سر می‌زد و هرکس ازش می‌پرسید: مامان کجاست؟ جواب می‌داد: مامان شالخه درس می‌هونه.
یه روز بعداز ظهر، فاطمه‌زهرا خسته بود ولی خوابش نمی‌برد. یک‌هو دید که مامانش لباس پوشیده و داره میره تو حیاط که بره بیرون.
فاطمه‌زهرا گریه کرد و گریه کرد و گفت: مامان نرو. مامان منم میام. مامان منم ببر.
مامانِ فاطمه‌زهرا گفت: مامان جان! من نمی‌تونم تو رو با خودم ببرم. گریه نکن.‌ زود برمیگردم.
ولی فاطمه‌زهرا باز هم گریه می‌کرد و می‌گفت: مامان منم میام.
مامانِ فاطمه‌زهرا بهش گفت: می‌خوای وقتی برگشتم برات یه عروسک بخرم؟
جواب در حالِ گریه: نه... منم میام...
مامانِ فاطمه‌زهرا بهش گفت: می‌خوای برات یه خرسی بخرم؟
جواب در حالِ گریه: نه... منم ببر...
مامانِ فاطمه‌زهرا بهش گفت: می‌خوای برات یه خرگوش بخرم؟
جواب در حالِ گریه: نه!...
مامان بهش گفت: خرگوش؟ خرگوش نمی‌خوای؟
فاطمه‌زهرا راضی شد و کمی کمتر گریه کرد و باباش اومد و بردش داخلِ خونه.
مامان هم چون به فاطمه‌زهرا قول داده بود که براش خرگوش بخره، بعد از امتحانش رفت به یک مغازه اسباب‌بازی فروشی و گفت که خرگوش می‌خواد.
خرگوش‌ها سفید و خاکستری و قهوه‌ای بودند و فقط یک خرگوشِ سفید با خال‌های صورتی و سبز و بنفش و زرد و آبی توی مغازه بود. مامانِ فاطمه‌زهرا اون خرگوشِ خال‌خالی رو خرید و برگشت خونه.
فاطمه‌زهرا و باباش توی حیاط بودند و فاطمه‌زهرا داشت با کبوتر‌ها و اردک‌هاش بازی می‌کرد. مامان بلند سلام کرد و اونا هم جوابِ سلام دادند و سه تایی خوشحال بودند از اینکه پیش‌ هم‌دیگه هستند و بعد، مامان، خرگوشِ عروسکی رو به فاطمه‌زهرا داد. فاطمه‌زهرا انقدر خوشحال شد که یادش رفت از مامانش تشکر کنه.
البته فاطمه‌زهرا بعدا از مامانش تشکر کرد و حسابی هم با خرگوشش دوست شد. تازه، فاطمه‌زهرا عروسکش رو به زهراخانوم هم میداد تا با هم! بازی کنند.
"یادداشت نویسنده: تا اینجا داستان اخلاقی بود. از اینجا به بعد، کمی چاشنی فلسفی خواهد داشت"
فاطمه‌زهرا میدونست که خرگوش یک عروسکه. یعنی خرگوش مثلِ درخت‌ها نیست که بزرگ بشه. مثلِ اردک‌ها و کبوترهای فاطمه‌زهرا نیست که غذا بخوره و صدا دربیاره. مثلِ آدم‌ها نیست که خواب ببینه. خرگوش مثلِ سنگ‌هاست که درد رو احساس نمیکنه...
مامان بهش گفته بود که یه روز یه خیاطِ مهربون، با پارچه این خرگوش رو درست میکنه و تکه های اون رو به هم میدوزه و بعد داخلِ خرگوش رو پر از پشم و پنبه میکنه. بعد خرگوش رو به آقای مغازه‌دار میفروشه تا مامان بره و اون رو برای فاطمه‌زهرا بخره تا باهاش بازی کنه.
پس خیاطِ مهربون برای این خرگوش رو ساخته که ما باهاش بازی کنیم. حالا بگو ببینم، خدا که ما رو آفریده، ما رو برای چی آفریده؟
قصه ما به سر رسید. کلاغه به خونه‌ش نرسید.
+ بچه‌م داشت با باباش می‌رفت بیرون که من درس بخونم. ادای گریه درآوردم و گفتم: نرو! نرو! من تنها میمونم.
اونم ادای خودم رو در آورد و مثلِ خانم معلم‌ها با همان لحن بچگانه گفت: آخه تو مامانی! تو میری، من مامان ندارم دیگه ولی من نی‌نی‌ام! تنها میمونم دیگه. گریه نکن. من زود میام. صبر کن. من میام....

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۱:۲۳
صالحه

انا لله و انا الیه راجعون

اعوذ بالله من نفسی
بسم الله الرحمن الرحیم
یوم لا ینفع کتاب و لا جزوه! الا من اتی الامتحانَ بِمُخ مملوّ!


خوشحالم!
بلاخره به بهشت رسیدم!
وقتی از امتحانِ آخر برگشتم و دخترم میخندید و من با تمامِ وجود خنده‌اش رو خندیدم و درک کردم. با اینکه فقط یک ساعت از آخرین لحظه‌ی با هم بودنمون میگذشت، دلش برام تنگ شده بود. اومد بغلم و تا ده دقیقه محکم همدیگه رو بغل کردیم. اونم می‌دونست که دورانِ سختی تموم شده...
۷ روزِ گذشته، ۶ امتحان داشتم. حتی در پنج‌شنبه و جمعه و تعطیل رسمی. حواس پرتی گرفته بودم. سه بار نزدیک بود تصادفِ جدی کنم و بارها و بارها ناخودآگاه خلافِ رانندگی کردم و دنده معکوسِ نابجا کشیدم! دردِ ستونِ فقرات! چشمایی که نیم درجه‌ای ضعیف‌تر شده‌اند و کمی سودا در اطرافشون رسوب کرده! ده روز غذای غیرِ خانگی... ده روز فقط درس و درس برای ۲۰ واحد از سخت ترین و آخرین واحد‌های دوره‌ی عمومیِ جامعه الزهرا. درست مثل ترمِ قبل... همه‌اش به خیر گذشت.
و دخملِ دوسال و سه ماهه اون سختی ها رو میفهمید...
حالا تا دو ماه میتونم بدونِ دغدغه، کتابم رو ببندم و ببرمش پارک، باهاش نقاشی بکشم و براش کتاب بخونم...
من به بهشت رسیدم.

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۳
صالحه

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

الامراه ریحانه و لیست بقهرمانه
زن گلی خوشبوست و مسئول دخل و خرج و امور خارج از خانه نیست.
زن به مانند گل است. وقتی در گلدانِ کنارِ پنجره باشد که منظره باغ را تماشا می‌کند و همواره نسیمی خنک، گلبرگ‌هایش را می‌نوازد تا مدت‌ها شاداب می‌ماند. 
اگر در خانه ای باشد با پنجره‌هایی که میله‌هایی فلزی آن را محصور کرده‌اند و منظره آن رو به آسمان دودی است، کم کم پژمرده می‌شود.
اگر در زیر نور مستقیم آفتاب، باد و باران و بوران باشد، شب نشده، پر پر می‌شود و می‌خشکد.


"او"، همان گلِ بیرون از خانه است.
وقتی می‌بینم از خانه و متعلقاتش بیزار است و مترصد زمانی برای فرار است، دلم می‌سوزد.
وقتی جهاد الامراه حُسن التبعل را ساده می‌گیرد، دلم می‌سوزد.
وقتی با حرف‌های ساده‌اش به این و آن زخم می‌زند، دلم می‌سوزد. 
وقتی می‌بینم هنوز مشغولِ ظواهرِ هر چیزی است: دینِ خودش، دینداریِ دیگران، سر و وضع خانه، رضایتِ والدین، خوشبختیِ فرزندان... دلم می‌سوزد‌.
گرچه از این گل‌ها که دانه دانه گلبرگ‌هایشان می‌افتد، در اطرافم کم نمی‌بینم اما "او" که برای صالحه یک گلِ معمولی نیست.‌... 
کاش "او" با دیگران مهربان‌تر بود و با خودش صادق‌تر... 
کاش برای "او" واقعاً یک گلبرگ بودم... 
دارم می‌افتم....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۲
صالحه

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

حداقل ۸۰ نفر خانوم، و ۴۵ نفر آقا! تعداد مهمان های مامان خانومیِ عزیزم در ضیافت افطار :) 
خانوما تو خونه ما بودند! آقایون خونه آقای جلالی اینا، همسایه رو به رویی‌مون!
سبزی‌خوردن رو همسایه ها پاک کرده بودند و من همش ظرف میشستم. سیر داغ رو هم من آماده کردم! زن دایی زهرا و زن عمو معصومه هم اگر نبودند، نمی‌دونم چه خاکی می‌خواستیم تو سرمون بریزیم :))) ظهری هم یه ذره غر غر کردم ولی شب از دلِ مامانم بیرون آوردم. به مامان گفتم که غر هام ۲ دلیل داشت: اولی رو یادم نمیاد چی گفتم! ولی دومی کمبودِ شوهر :)
چقدر خوش گذشت. آش رشته مامانم، به نظر من، حرفه‌ای ترین آش رشته طول تاریخ شده بود. همه چیز آبرومندانه برگزار شد... مهمونامون هم: همسایه‌ها، دوستان کلاسِ تفسیرِ مامان و فامیل‌های تهرانی بودند: ۳ دخترخاله عزیزم (دلم براشون یه ذره بود) به اتفاق خانواده، ۳ پسرخاله محترم به اتفاق خانواده (حدیث چقدر خوبه خدا! الهام عشقه!...) و دایی و عمو و عمه (که خدا رو شکر هستند...)
جیغ جیغ های منِ بی نزاکت هم فقط پیش فامیلا بود که بعضی هاشون رو دوست داشتم رِ به رِ بغل کنم...
+ غر غرهام برای این بود که اول قرار بود فقط ۴۰ نفر مهمون داشته باشیم. بعد یهو شد، ۸۰ تا! بعداً مامان گفت: "معلوم نیست چند نفر مهمون داریم، شاید تا ۱۰۰ نفر هم شد!" آخرش هم که دیدید: حدود ۱۲۵ نفر :| :)
+ به مامان افتخار میکنم!
+ چرا منِ احمق، حاج خانوم خاکی رو زودتر کشف نکرده بودم. در طول چند دقیقه صحبت کردن با ایشون، کلا رفتم به حال و هوایِ روزهای انقلاب و مبارزه و امام و شهید مطهری و... . اسمِ دهاتِ ما و بروبچ رو هم به لقب میشناخت! قمی الاصلِ سالها تهران نشین! از همون هایی که به خونه‌ی حضرت امام رفت و آمد داشتند و امام رو با لباس راحتی دیدند و علامه شهید مطهری، براشون همون مطهریِ اهل فعالیت مخفی بود که حاج آقا رو کشوند تهران برای مبارزه! وای! چرا من زودتر کشفشون نکرده بودم!
+ خدا در این روزِ مبارک، همسرم رو دوباره بهم برگردوند. از صبح نگرانش شدم... :'(  حس میکردم یه چیزی شده... جوابِ تلفن رو هم نمیداد... بعد از ظهر که دیدمش، فقط قلبم خدا رو شکر کرد انقدر که دلم ریش شد... از ارتفاع افتاده بود پایین. تازه افتاده بود رو یک ماشین! وگرنه معلوم نبود چی میخواست بشه. پاهاش زخم شده بود ولی جاییش _خدارو صدهزار مرتبه شکر_ نشکسته بود... به قول شهید بابایی: خدایا! تو را شکر.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۱
صالحه