صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲۷۷ مطلب توسط «صالحه» ثبت شده است

یه اتفاق‌ مهمی در دو ماه گذشته رخ داد که من اون رو اینجا ننوشتم. بیشتر چون اعصابم رو به بازی گرفته بود و دوست داشتم در سکوت حل بشه. اونم این بود که تختِ فاطمه‌زهرا بِد باگز داشت و یه مقدار توی خونه هم پخش شده بودند. حالا ازم نخواهید بگم‌ بِد باگز چیه. اسمش رو هم نبر دیگه: ساس :(
تخت رو که گذاشتیم تو تراس. منم اولش هی مقاومت کردم که خونه رو سم‌پاشی نکنیم و آلودگی شیمیایی ایجاد نکنیم و هر روز خونه رو جارو زدم. ولی بی‌فایده بود. بلاخره یک دور سم‌پاشی کردیم. بعد از چند روز دوباره برگشتیم خونه ولی تک و توک از اون اسمش رو نبرهای لعنتی باقی مونده بودند و همون‌ها یه جورایی من رو زجر و شکنجه می‌دادند. دیگه از خوابیدن می‌ترسیدم. دلیلش هم این بود که بیشتر هم من رو نیش می‌زدند و البته فاطمه‌زهرا رو. ولی شوهرم رو اصصصلا! یه پماد هم داشتیم مخصوص گزیدگی که اگر اون نبود اینقدر خودمون رو می‌خاروندیم که بمیریم! :))
خلاصه دوباره سم‌پاشی کردیم.
وقتی برگشتیم بعد از چند روز متوجه شدیم که بازم نابود نشدند :( اما این‌بار بیشتر به خودم مسلط بودم و نمی‌دونم چی شد که یک‌هو یاد کتاب جادو + افتادم‌.
رفتم و یکی دوتا روش پیدا کردم و مامان برام برگ زیتون از محوطه‌شون چید و صبح پنج‌شنبه، بین‌الطلوعین، آیه شریفه رو روشون نوشتم و گذاشتمشون چهارگوشه خونه.
بعد از این‌ کار هم آرامش گرفتم هم دیگه خبری از اون گزیدگی‌های دردناک نبود. فکر کنم هنوز هم نیش می‌خورم ولی عجیبه که مدل گزیدگی دیگه شبیه سابق نیست. نمی‌دونم چی شده! هرچی که هست اوضاع خوبه :)
بعد از شهادت حاج قاسم هم یک اتفاقی که مدت‌ زیادی بود من منتظرش بودم، بلاخره محقق شد. اما چیزی که من از همه‌ی این بالا و پایین‌ها فهمیدم یه چیز دیگه بود‌. چیزی که مطمئنم خیلی‌ها هنوز متوجهش نشدند و خودم هم متوجهش نبودم. نمونه‌ش هم همون مطلبی بود که قبلا در مورد این مسائل نوشته بودم. خیلی هم ساده و پیش‌پا افتاده‌است. اونم این که: همه‌ چیزِ دنیا بهانه است برای توحیدی زندگی کردن.
اون بهانه می‌تونه بِد باگز باشه که من قلبم رو آروم کنم و دست از جزع فزع بردارم و از خدا کمک بخوام. حتی همون چهارتا برگ زیتون و کاری که انجام دادم، گرچه ماثوره‌است ولی بازم بهانه‌ است برای توحیدی زندگی کردن. یعنی خودش به خودیِ خود، موضوعیت نداره. مهم توحید هست.
اون بهانه می‌تونه هر چیزی هست که الان ذهنت رو درگیر کرده...
مجرد بودن یا متاهل بودن. پولدار بودن یا در تنگنا بودن، بچه‌داشتن یا نداشتن، اشتغال یا بیکار بودن یا چیزهای ساده‌تر: لباس پوشیدن، آراستگی، ورزش کردن، رژیم گرفتن، مهربانی کردن به خانواده و دیگران، کتاب خواندن، درس خواندن، دانشگاه رفتن...
همش باید حواست رو جمع کنی که بدونی حرکت بعدی چیه! مثلا الان که بچه گریه می‌کنه، چطوری عمل کنی که توحیدت خدشه‌دار نشه.
تازه توحیدی زندگی کردن راحت‌تر از غیرتوحیدی زندگی‌کردنه. چون توحید مطابق فطرت و طبیعت جهانه.
گاهی دلم میسوزه که بعضی از آدم‌ها این قاعده‌ها رو بلد نیستند. وقتی اونا رو میبینم توی دلم میگم: شاید ناراحت بشن من ایراد کار رو بهشون بگم اما بلاخره باید یه جوری زکات علمم رو بدم. میام اینجا می‌نویسم.
یه تاجری توی کانالش تفسیر سوره لیل رو از منظر اقتصادی نوشته بود:... اینکه اگه دیدید که براحتی به یه خواسته‌ای رسیدید، بدونید حداقل یکی از اینها رو درست رعایت کردید:
۱. به اون خواسته نچسبیدید
۲. خودتون تقلا نکردید اون خواسته رو انجام بدید و گذاشتید خودش درست شه
۳. به هر چی زیبایی تو مسیر خواسته‌تون بوده توجه کردید
(فامّا من اعطی و اتّقی و صدّق بالحسنی، فسنیسّره للیسری)
و برعکسش
۱. اگه به چیزی چسبیدید (و امّا من بَخِلَ)
۲. یا خواستید خودتون بدون نیاز به روال جهان محققش کنید (واستغنی)
۳. و زیبایی‌های مسیر رو ندیدید (و کذّبَ بالحسنی)
پس سختی‌ها سر راه‌تون قرار میگیرن (فسنیسّره للعسری)
وظیفه ما (خدا و سیستم جهانش) بود که این قانون رو بگیم که آگاهتون کردیم، دیگه خود دانید (اِنّ علینا لَلهُدی)
قسم به شب که این قانون درسته (واللّیل اذا یغشی...)
پی‌نوشت ۱: اینها برگرفته از سوره لیل (شب) بود.
پی‌نوشت۲: اگه بتونیم به هدفی راحت‌تر برسیم کارایی و اثربخشی زیاد میشه... پس استفاده مدیریتی داشتیم.
وقتی این مطلب رو خوندم یاد یه خاطره قدیمی افتادم. یادمه اوایل ازدواج که خیلی تو تنگنا بودیم چله سوره لیل گرفته بودم‌. تو کتاب جادو نوشته بود باعث میشه یه پول خیلی قلنبه بهتون برسه. من اون زمان حتی یک بار هم ترجمه این سوره رو نخوندم و خیلی نمی‌دونستم معنیش چیه. بعدش هم که چله تموم شد، هیچ اتفاقی نیافتاد. ولی من اعتقادم رو از دست ندادم. بعد از اون چله یه جور بی‌نیازی و آرامشی گرفته بودم انگار که یه پول قلنبه دارم. هیچ‌وقت هم داستان پول قلنبه اتفاق نیفتاد ولی فهمیدم که نیازی هم به اون پول ندارم. من همه‌چیز دارم. یه سرپناه، یه مرکب، چیزی برای خوردن، کاری برای کردن و عشق و خدا.
چند روز پیش که دوستام خونمون بودند، گفتم: بچه‌ها، من الان حسرت هیچ‌چیزی رو ندارم. چون شاید من آرزوهای دیگه‌‌ای داشته باشم، مثلا دلم بخواد برم کلاس سوارکاری، ولی حتی اگر پولش رو هم داشته باشم، نمی‌تونم برم با دوتا بچه. پس نیازی به پولش ندارم.
حسرت چیزی رو ندارم چون شاید دلم بخواد یه قسمت کوهپایه‌ای‌تر شهر ساکن باشم ولی این‌جا پیش مادرم خوشحال‌ترم. اونا دوست دارند در جوار حضرت عبدالعظیم باشند و این‌جا همه‌چیز خوبه و ما خوشحالیم.
حسرت ندارم چون شاید دلم بخواد خودمون خونه بخریم ولی چه فرقی می‌کنه من تو خونه اجاره‌ای باشم یا شخصی. وقتی این‌جا اینقدر بزرگه که من نمی‌رسم تمیزش کنم و پرنور و تمیزه و چند تا همسایه عالی دارم که اگر جای دیگه‌ای باشم از دستشون می‌دم، چرا باید آرزوی دیگه‌ای کنم؟
دوهفته پیش دکتر پیغامی اومده بود کلاس‌ طرح‌کلی. گفت ۲۰ تا دوگانه پیدا کردم که واقعی نیستند. مثل: علم یا ثروت، زن یا مرد، دنیا یا آخرت و... فقط یک دوگانه واقعی هست: حق یا باطل!
می‌دونم که این مطلب خیلی اصولی نوشته نشد. همش تو هم تو هم... ولی باید می‌نوشتم. ببخشید که خوب نشد.

۰۵ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۴۴
صالحه

تو کلاس تربیت مدرس طرح کلی که برگه نظر سنجی دادن، من برگه رو پر نکردم و پایینش تو قسمت توضیحات نوشتم که من چطوری برگه رو پر کنم وقتی که مهد‌کودک همش تق و لقه و من تمرکز ندارم برای دقت تو کلاس و ... و اینکه چقدر بدن درد می‌گیرم بعد از جلسات به خاطر بغل گرفتن بچه و ...
ولی اگر می‌دونستم آقای کاف برگه‌ها رو می‌خونند هیچ‌وقت اون حرفا رو نمی‌نوشتم. آخه آقای کاف یه جور نچسبی هست و نمی‌دونم چرا ازش خوشم نمیاد. تازه همون موقع که برگه رو نوشتم اصلا حواسم نبود که من گاو پیشونی سفیدم با یه دخترِ سرهمی‌پوشِ صورتی.
یکی دو روز بعد بهم پیام داد که خانم فلانی حلال کنید که من توجه نداشتم به وضعیت مهد کودک. (چون ایشون مسئول روابط عمومی دوره هستند و از قضا مسئول هماهنگی و نیز مسئول خوندن برگه‌های نظرسنجی :( یعنی دور باطلی برای رسوندن مطالبات به حقِ ما و شکایت از همین آقای کاف! )
من هیچ جوابی به پیام ندادم. هیچی.
جلسه بعد تو راهرو دیدمشون. با یک فاصله ده متری داشتند با یه نفر دیگه صحبت می‌کردند.
وقتی نگاهم بهشون افتاد دیدم دارند چپ چپ بهم نگاه می‌کنند (البته شایدم چپ چپ نبود. کلا فرم نگاه کردنشون چپ چپه) لابد توی دلشون می‌گفتند این عجب دختر تخسی هست که یه تشکر خشک و خالی هم نکرد.
اما چرا من تشکر نکردم؟ حس ششم! بعله... هفته بعد معلوم شد چرا! چون مربی مهد بازم نیومد و من موندم و حوضم.
از اون هفته که من برگه رو پر کردم تا الان چهار هفته گذشته. تو این یک ماه من با تمرینات plank خیلی قوی‌تر شدم و حتی آخرین بار که از کلاس برگشتم انقدری از انرژیم باقی مونده بود که تونستم تا ساعت ۹ شب دوام بیارم. البته بعدش جنازه شدم و خوابیدم.
ولی الان یه هفته دیگه گذشته و مطمئنم تا ده شب دوام میارم.
این داستان بهم درسی داده که باعث میشه اگر آقای کاف یه روزی دوباره عذاب وجدانش عود کرد و بهم گفت حلالم کنید، بهش بگم: هر چیزی که منو نکشه، قوی‌ترم می‌کنه :)

+ فردا هم کلاس دارم و آقای کاف فقط باید دعا کنه این بار من رو چپ چپ نگاه نکنه وگرنه میرم به بقیه شورای علمی میگم :(

خدا عاقبت ما رو به خیر کنه :|

۰۲ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۳۰
صالحه

این مطلب در مورد تربیت اقتصادی هست. البته نباید این مطالب من رو به چشم سند تربیتی بخونید. من هنوز کلاس‌های تربیت اقتصادیِ حمیدکثیری رو نرفتم و گوش ندادم و حتی جزوه کودک متعادل استاد سلطانی رو وقت نکردم بخونم اما چیزی که می‌خوام بگم تجربیاتم تا الانه و دلم می‌خواد ایده‌آل ذهنیم رو بنویسم. مثل همیشه برای اینکه یادم نره.

من توی خانواده‌ای بزرگ شدم که خیلی ریخت و پاش مالی داشتیم. البته تجملاتی هم نبودیم. همه چیز در حد عرفِ قشر متوسط رو به بالا بود ولی ما طوری بار اومدیم که اصلا برای پول ارزش قائل نبودیم.‌ دلیل اصلی‌ش هم پول توجیبی ماهانه بود که در ازای "هیچ" دریافت می‌کردیم و دلیل دومش هم این بود که هیچ‌وقت یادداشت نمی‌کردیم چی‌ می‌خواهیم، چی باید بخریم، چه هدفی رو باید دنبال کنیم، برای اهدافمون چند درصدِ پولمون رو باید پس انداز کنیم و ...

وقتی مجرد بودم عادت داشتم کلِ پولم رو پس‌انداز کنم! بعدش هم در یک فرصتِ بسیار هیجانی و پر از امیالِ زودگذر و بدونِ برنامه‌ریزیِ قبلی همه‌ش رو خرج می‌کردم! 

اون زمان‌ها نمی‌دونستم که باید یه درصدی از پول رو پس‌انداز کرد و نه همش رو. باید اگر دارم پولم رو خرج مواد اولیه برای یک حرفه یا هنر می‌کنم، به بازگشت پولم هم فکر کنم و حتما از اون هنر یا حرفه صاحب درآمد بشم. اون سال‌ها من کلاس نقاشی با رنگ روغن رفتم، کلاس خطاطی رفتم و خیلی هم موفق بودم اگر ادامه می‌دادم ولی مشکل این بود که ذهنیت خانوادگی ما اصلا اینطوری نبود که درصدد کسب درآمد از چیزی به نام هنر و حرفه باشه و این خیلی غلط بود و الان البته مادر و پدرم دیگه مثل سابق فکر نمی‌کنند. یا مثلا اون زمان نمی‌دونستم و گاهی کلِ پولم رو انفاق (اگر اسم اون کار انفاق بود) می‌کردم و یا کلش رو قرض می‌دادم و هیچ‌وقت هم یادداشت نمی‌کردم. الان می‌دونم همه‌ی این کارها رو باید با پول‌هام بکنم و برای همه‌ی این کارها بخشی از پول رو اختصاص بدم و نه همش رو.

چیزی که ایده‌آل منه اینه که به بچه‌هام این نگاه اقتصادی رو منتقل کنم. همه‌شون باید یک هنر یا حرفه رو بلد باشند. اونم نه تفننی، در حد اینکه حتما باهاش منفعت برسونند... به خودشون و دیگران. لزوما هم به معنی کسب درآمد نیست. اگر درآمد شد خوبه، وگرنه منفعت رسانی خیلی مهمه. گاهی هم هردوی این‌ موارد با هم جمع میشن: کسی که هنری یاد می‌گیره و به دیگران آموزش میده و از این راه پول هم در میاره.

مثلا الان من خیاطی بلدم و گاهی بتونم برای کسی کاری انجام بدم، انجام میدم و پول هم نمی‌گیرم. در ازای اون ممکنه طرف مقابلم مثلا یه هنر دیگه داشته باشه و برام متقابلا انجام بده و یا اینکه به دلیلی من مدیونش هستم. دینم سبک میشه.

از این قبیل کارهای ساده برای خانم‌ها زیاده. بستگی به علاقه داره. مثلا گلدوزی، بافتنی، اصلاح صورت و مو و یا مثلا انجام یک حجامت ساده! یا هر چیزی...

برای آقایون هم همینطور. من اگر پسر داشته باشم حتما می‌فرستمش پیش کسی شاگردی کنه... شده تابستون این کار رو بکنیم، باید بفرستیمش. 

شاید لازم باشه به بچه‌هامون پول توجیبی بدیم. ولی اون پول قطعا کم هست. بچه‌ها باید یاد بگیرند حتما از خونه خوراکی ببرند به مدرسه و هله هوله نخورند و با هنری که دارند پولِ مازادی دربیارند که باهاش به خواسته‌های دلِ خودشون برسند.

همه‌ی اینا رو نوشتم ولی قطعا قدم اول در این آموزش تغییر سبک زندگیمون هست. خودم و شوهرم، هردو باید تغییر کنیم. باید برنامه‌ریزی کنیم برای لحظه لحظه‌ها. مثلا داریم میریم بیرون، چند ساعت اونجاییم و خوراکی توی مسیرمون چیه. برگشتیم ناهار یا شام چی داریم. این لازمه‌ش اینه که از قبل بدونم چند شنبه برنامه بیرون رفتنمون هست و از قبل مواد غذایی غذا و میان‌وعده رو خریده باشیم و ...

هر چقدر تو این‌جور چیزا قوی‌تر بشیم، مدیریت بحران هم ساده‌تر میشه و ضمنا در آینده و سنین جوانی و نوجوانی بچه‌هامون کمتر باهم به مشکل برمی‌خوریم. هم اونا می‌دونند برنامه ما چیه و هم چون برنامه‌ریزی رو یاد گرفتند، ما می‌دونیم برنامه اونا چیه.

۳۰ دی ۹۸ ، ۲۱:۴۲
صالحه

امروز تولدمه و داره از آسمون داره برف میاد. فاطمه‌زهرا خوشحاله و رفته پایین برف‌بازی با دوستاش. منم خوشحالم چون دیگه نیازی به برف شادی نداریم. بیشتر کشور برفی شده و من این رو به فال نیک می‌گیرم.
میگن روز تولد، آرزو کنی، برآورده میشه. البته من نیازی به آرزوی روز تولدم ندارم چون بعد از هر نماز یه دعای مستجاب دارم اما حالا که یکی از دوستان خواب دیده ما بچه سوممون هم به دنیا اومده ... من این رو هم به فال نیک می‌گیرم و دوست دارم بعد از نماز دعا کنم سال آینده یا سال بعدش، دختر سومم هم به دنیا بیاد... اگر صلاح خداست و اگر بد ویار نمیشم و اگر ورزش کردنم قطع نمیشه. ان‌شاءالله که با تدبیر و نگاه لطف خدا هیچ‌کدوم اتفاق نمی‌افته.
پارسال همین موقع اصلا نتونستم حتی توی دلم برای خودم جشن بگیرم، از بس که درس داشتم و کار داشتم و استرس رهام نمی‌کرد. تازه دارم مزه زندگی رو زیر زبونم حس می‌کنم: شیرینه!
الحمدلله.
۲۴ سالگیِ من قرین شد با چهل‌سالگی انقلاب، اردوجهادی‌ها، ازدواجِ پسرخاله‌ها، به دنیا اومدنِ دومین هدیه خدا به ما، فارغ التحصیلیم از دوره کارشناسی، عروسیِ برادر، هجرت به تهران، دوره طرح کلی، آشنایی با دوستانِ خوب و جدید، آشتیِ من با ورزش، برکات شهادت حاج قاسم برای امت و آشنایی با کانون‌فرهنگی راه روشن و نماز جمعه حضرت آقا و کلی چیز دیگه که ثمره‌ش رشد بوده و هست ان‌شاءالله.
یه ذره اگر بنده‌تر شده باشم، خوبه...
یه ذره ولایت‌مدارتر شده باشم، خوبه...
یه ذره زندگیم توحیدی‌تر شده باشه، خوبه...
یه ذره اگر به شهادت نزدیک‌تر شده باشم، خوبه...
من همینا رو می‌خوام خدایا.

۲۹ دی ۹۸ ، ۱۳:۴۰
صالحه

کانگوروها...
این حیوانات نازنین دارن تو استرالیا با آتیش و دود غلیظ کشته میشن.
چند صدتا شتر رو با شلیک تیر خلاص کردند که به شهرها هجوم نیارن از فرط تشنگی.
دلواپسان حقوق حیوانات! سفیران ال و بل! کجایید؟ غربیان و غرب‌زدگان مهربان کجایید؟
چرا هیچی نمیگید؟ برید آتیش رو خاموش کنید دیگه! برید... خواهش می‌کنم برید...
اگر کانگوروها منقرض بشن، چطوری به بچه‌هامون بگیم کانگورو چیه و کجاست وقتی هنوز نقاشی کانگورو توی کتاب‌ داستان‌هاشونه؟
اگر منقرض بشن چطور بچه‌هامون تو مطب دکتر با اسباب‌بازی کانگورو سرگرم بشن... اینطوری فقط گریه‌شون بیشتر میشه! +
کاش دستمان به آن استرالیای دورِ دور می‌رسید. کاش می‌شد مثل وقتی برای مردم سیل زده‌ی سیستان پشت بلندگوی مسجد دعوت به کمک می‌کنیم، برای شترهای بی‌گناه استرالیایی هم پول جمع کنیم که تشنه نکشندشان. کاش می‌توانستیم عید نوروز برویم استرالیا اردوجهادی و برویم کمک آتش‌نشان‌ها و نیروهای امدادی. کاش می‌توانستیم کاری کنیم...

۲۸ دی ۹۸ ، ۲۳:۱۹
صالحه

من همیشه فکر می‌کردم که اکثر مردها ظالم اند که توی خونه و زندگی، سهم خانم‌هاشون رو نمیدن. یعنی حساب دودوتا چهارتا بهم می‌گفت که زن داره توی خونه کار می‌کنه، مرد تو بیرون، پس نصف نصف. خونه اگر خریدند، سه دنگ سه دنگ، یا اگر خونه به نام آقاست، ماشین اگر خریدند، به نام خانم باشه و یا اینکه آقا کلا یه ماشین دیگه برای خانم بخره و از این حرفا.
اما راستش الان نظرم تغییر کرده. چند وقته دارم یه سری صوت گوش میدم که تمام تصوراتم نسبت به زن و خانه‌داری و زندگی رو داره پالایش می‌کنه. البته خیلی از دور و بری‌هام هم این صوت‌ها رو گوش دادند ولی خیلی تغییر نکردند. دلیلش اینه که باور نکردند. اما من چون خودم قبلا بعضی از این کارها رو انجام دادم و به عینه دیدم چه تاثیر شگفت‌آوری داره، تنها کاری کردم این بود که تصمیم گرفتم به اون دوران طلایی برگردم و کارهایی که باید انجام بدم رو این‌بار! تا آخر عمر انجام بدم. :)
الان می‌دونید چطوری فکر می‌کنم؟
اینطوری که:
من به عنوان یک زن چند قدم برای جلب روزی برداشتم؟
آیا حاضرم گناه نکنم و استغفار‌ کنم و موانع جلب روزی رو از بین ببرم؟
آیا حاضرم صبح‌ها مثل شوهرم از خواب ناز بیدار شم و بین‌الطلوعین‌ رو بیدار بمونم؟
آیا حاضرم ذکر بگم و روزی‌م رو از خدا بخوام و خدا رو روزی‌رسان بدونم و نه همسرم رو مستقلا؟
آیا حاضرم از خرج‌های اضافی بزنم و پا روی دلم بذارم؟
آیا حاضرم لیست خرید بنویسم و وقتی میریم بازار به جز اونا چیزی نخرم؟
آیا حاضرم از خرج‌های خونه و زندگی با دستِ خودم و هنر‌هایی که دارم کم کنم؟ مثلا به جای خریدن مربا خودم درست کنم یا اینکه مثلا خیاطی بلدم خودم مانتوی عیدم رو بدوزم یا...
آیا حاضرم وقتی مهمون قراره بیاد، برای رضای خدا، سفره‌مون رو ساده و با قناعت ولی با هنر و ظرافت بچینم؟
آیا حاضرم برنامه‌ریزی داشته باشم تا همسر مجبور نشه، چند بار در ماه غذای حاضری بخره؟
آیا حاضرم...
و برکت
برکت
برکت... از خدا بخواهیم و با گناه نکردن باعث بشیم حتی اگر یه ذره درآمد داریم، همون برکت کنه.
راستش دلم نمی‌خواد بگم فلانی فلان کار رو انجام نمی‌ده واسه همین همیشه هشتش گرو نهشه. ولی دوست دارم از این به بعد اگر به کسی پول قرض دادم، حتما یکی از راه‌های افزایش روزی رو بهش یاد بدم.
همین اخیرا... همیشه فکر می‌کردم یکی از دوستانم که سر کار میره و شب‌ها هم خیلی زود می‌خوابند (ساعت ۹ و ۱۰)، بین‌الطلوعین بیدار می‌مونه. چند‌وقت قبل بهش یه مقدار پول دستی دادم. وقتی می‌خواست پس بده بهش چند تا از این موارد رو یاد دادم و جالبه که چون اصلا اهل گناه نیست، فقط با رعایت همین بیداری بین الطلوعین، خداوند سریع درهای رزق و روزیش رو براش باز کرده‌...
شما هم امتحان کنید!

۲۷ دی ۹۸ ، ۱۹:۵۶
صالحه

امروز یه روز خوب بود.
بعد از نماز نخوابیدم و تعقیبات هر روز رو گفتم.
بعد حین بررسی و مطالعه برای نوشتن تحقیقم آب‌جوش ولرم‌شده‌ام رو با پودر تقویتی خوردم.
بعدش آفتاب طلوع کرد.
رخت خواب‌ها رو جمع کردم.
زینب بیدار شد. دستشویی کرد و بردم شستمش و تر و تمیز آماده بود که ساعت ۸ و ربع مامان جونش بیاد پیشش.
مامان اومد.
بابا سر کوچه منتظر بود که منو سریع ببره سالن.
۸ و ۲۰ دقیقه سالن.
تیرهام رو افتضاح زدم چون همش متمرکز رو هدف بودم به جای عناصر.
دوتا از خانوما می‌خواستن برن مسابقات. مربی تمام حواسش پیش اونا بود و حوصله منو نداشت.
رفتم پایین ثبت‌نام ماه بعد رو کردم.
برگشتم خونه.
مامان سریع رفت...
یه کم صبحانه خوردم.
برای فاطمه‌زهرا پرتقال نصف کردم که خودش آبش رو بگیره با آبمیوه‌گیر دستی.
شروع کردم به آماده کردن مقدمات ناهار.
پسر کوچولوی همسایه که مامانش اینا رفته بودند بیرون اومد خونمون.
یه کم صبحانه خورد.
سفره جمع شد.
بعدش من غذا رو به یه مراحل خوبی رسوندم.
بچه‌ها بازی می‌کردند و گاهی من هم در بازی‌شون شرکت می‌کردم.
من بازار رو چک کردم.
و این داستان تا ساعت ۱۲ طول کشید که من پلو رو دم گذاشتم.
نماز خوندم.
خونه رو یه ذره جمع کردم.
پسر بامزه همسایه رفت.
همسایه پایینی برامون آش آورد.
من ورزش کردم و فاطمه‌زهرا تلویزیون می‌دید :(
اون یکی همسایه پایینی کلیدشون رو جا گذاشته بودند خونشون. اومدند خونمون.
کاشف به عمل اومد که ایشون هنرمندند. طلب کردم که دستشون رو سر ما بکشند.
بچه‌ها با هم بازی کردند و اندکی آش خوردند.
حدود ساعت ۳ رفتند.
ساعت ۳ و نیم ناهار خوردیم.
خونه رو یه ذره جارو کشیدم.
ساعت ۴ فاطمه‌زهرا خوابید.
زینب رو بعدش خوابوندم.
خونه رو جمع و جور کردم.
همسر اومد.
چای خوردیم.
ساعت ۵ رفت.
تا کمی بعد از اذان مغرب تحقیقم رو پیش بردم. :(
بعدش نماز خوندم.
زینب بیدار شد.
فاطمه‌زهرا رو با اندکی میوه بیدار کردم.
رخت‌خواب‌ها رو آوردم و پهن کردم که از مهمانی برگشتیم سریع بخوابیم.
لباس‌های مهمونی فاطمه‌زهرا رو پوشاندم.
موهاش رو شانه زدم و دو گوش بستم.
لباس‌های مهمونی زینب رو پوشاندم.
لباس مهمونی‌ پوشیدم و آماده شدم.
همسر رسید.
سریع حرکت کردیم.
شیرینی خریدیم.
باز هم در مورد حاج قاسم حرف زدیم.
در مورد معنی شهید با فاطمه‌زهرا حرف زدیم.
ساعت ۷ و ۴۰ دقیقه رسیدیم خونه دوستمون.
سه تایی معاشرت کردیم. در مورد زبان، ورزش، رژیم، سلبریتی‌ها، آقازاده بودن یا نبودن، کار شوهرامون، بچه‌ها، تربیت بچه‌ها، لذت بردن از بچه‌ و بچه‌داری و بچه‌ی جدید! جهاد، درس‌خوندن، غذا، خرید مواد غذایی، نماز، حاج قاسم، کتاب و دو فیلم سینمایی بنیامین و منطقه پرواز ممنوع و یه سری چرت و پرت‌های فمینیستی.
بعد یهو ساعت ۱۰ و نیم گذشت.
کم کم خداحافظی کردیم.
رسیدیم خانه.
لباس عوض کردن‌ها و تا زدن و گذاشتنشون در کمدها.
مسواک زدن.
لاک زدن برای فاطمه‌زهرا به درخواست خودش.
خواندن یک کتاب برای فاطمه‌زهرا.
و کم کم خوابیدن. اون شب دیر خوابیدیم و من از همه دیرتر :(

۲۷ دی ۹۸ ، ۰۶:۵۴
صالحه

امروز همسر اومده خونه. کلی خبر دست اول و نقل‌قول‌هایی با یک واسطه از سرداران سپاه داشت که تمام فرضیه‌های قبلی رو مردود می‌کرد.
گفتم: حالا که داستانِ جنگ تکنولوژیک نیست، یعنی کار اشتباهی کردم که اون فرضیه‌ها رو تو فضای مجازی منتشر کردم؟
جواب ایشون نه بود چون من به وظیفه‌م عمل کردم اما ته دلم از دستش ناراحتم که چرا غلط‌های دیکته‌م رو نمی‌گیره؟ روزهای اخیر تنها چیزی که با خودش خونه میاره یه عالمه حرف نگفته است. این رو از خطوط چهره‌ش می‌خونم. حداقل این کار رو خیلی خوب بلدم.
بازم شکر... الحمدلله... خوشحالم تو برهه‌ای از زمان زیست کردم که کسی مثل حاج قاسم رو درک کردم. باعث شد افق دیدم خیلی وسیع‌تر بشه. گاهی به خودم می‌گم تو کم سن نداری! ۲۵ سالته. حضرت زهرا ۱۸ سالگی شهید شد! تو تا الان باید خیلی بیشتر از اینا از خودت جربزه نشون می‌دادی! خدا خیلی بهت نعمت داده! برای داشتن یک افق دیدِ بلند، خیر سرت دنیا رو گشتی! حداقل این چیزا رو هم‌سن و سال‌های تو تجربه نکردند. درس خوب با استادهای خوب تو جاهای خوب خوندی...
ولی گاهی مثل این چند روزی که از سر گذروندم می‌فهمم که خیلی بچه‌ام. مونده تا بزرگ بشم. گاهی می‌فهمم که من اون گودزیلای دانشمندی که تو خیالاتم از خودم ساختم نیستم. وقتی داغونم چطور می‌تونم مادر خوبی باشم و بچه‌هایی تو افق کسانی مثل حاج قاسم تربیت کنم؟ من هنوز تو وظایفم به عنوان یک زن موندم، آخه چطور می‌تونم دنیا رو اونطور که حاج قاسم فتح کرد، فتح کنم؟
دوشنبه صبح تو سالن تیراندازی سیبل‌هام رو بد زدم. مربی گفت: مشکل از ذهنم بوده...
ذهنم داغون بود چون با همسر یه بحث ساده کرده بودم. خیلی جالبه نه؟ الانم یه جوری هم دارم تمرین می‌کنم انگار قراره برم المپیک. ولی فقط می‌خوام با خودم بجنگم. مسابقات مشکلش اینه که تو رشته تفنگ، نمی‌تونم کامل گردی صورتم رو بپوشونم.‌.‌. حیف. قشنگ معلومه تکلیفم با خودم مشخص نیست.
یه چیز بد دیگه هم دیشب بود... سر سفره شام‌. دایی و بابا و همسر اصلا حواسشون نبود اما منو دچار یاس فلسفی کردند. خیلی بد بود‌.
یه چیز دیگه هم همسایه پایینی‌مون گفت در مورد دختر سردار که قشنگ به این یاس فلسفی دامن زد.
خیلی عجیبه که مشغول نوشتن مقاله در مورد نقد مبانی معرفتی فمینیسم باشی ولی هنوز اندر خم یک کوچه مونده باشی... هنوز نتونی خودت و نقشت رو هضم کنی.
این روزا دلم می‌خواد یه سکوت طولانی کنم. دارم می‌رم برای یک زایمانِ جدید. آخرین بار مشابه این زایمان رو سال ۹۲ کردم و خیلی دردناک بود. اما الان باید قوی باشم. من با حاج قاسم عهد کردم...

۲۴ دی ۹۸ ، ۲۱:۲۲
صالحه

نمی‌دونم شما هم بچه بودید Rise of Nations بازی می‌کردید یا نه؟

و نمی‌دونم آیا شما هم از خوندن کتاب‌های داستانی و روایت‌های انقلاب ۵۷ مثل من لذت بردید یا نه؟ یا از دیدنِ صحنه‌های به خیابان آمدن مردم در بهمن ۵۷؟ دیدن شادیِ چهره‌‌های ساده مردم؟ دیدن پیروزی؟

احساس می‌کنم دوباره انقلاب شده. ولی این‌بار ایران و تمام متحدانش انقلاب کردند. 

انقدر این شادی و شعفی که توی چهره مردم می‌بینم قشنگه، انقدر همه چیز باعث افتخارمونه، انقدر دل دل می‌کنم که زودتر ۲۲ بهمن و چهلم حاج قاسم بیاد، انقدر همه چیز خوبه... در پوست خودم نمی‌گنجم. می‌دونم شما هم همینطورید.

الان سخنان حضرت‌ آقا رو گوش کردم. تک تک کلماتی که آقا فرمودند رو با سلول‌هام جذب کردم... مخصوصا اون قسمت خصوصیات حاج قاسم و دشمن‌شناسی.

از اینجا به بعد باید خیلی بیشتر از قبل حواسمون باشه آقا چی می‌گه. چی می‌خواد. چی‌کار باید بکنیم که ایشون راضی باشند؟ آخه رضایت ایشون رضایت امام زمانه. خیلی باید مراقب باشیم. مراقب حفظ انقلابِ جدیدمون. این عصرِ جدیدمون. مراقب دشمن و حرکات قبلی و بعدیش‌. خیلی مراقب باشیم و نویدهای الهی رو از خاطر نبریم.

و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی

کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله

و تحذیرهای الهی... افطال علیکم العهد او اردتم ان یحل علیکم غضب من ربکم...

این روزها بیشتر قرآن بخونیم.

۱۸ دی ۹۸ ، ۱۱:۴۵
صالحه

حاج قاسم، بعد از تو، دنیای ما به دو قسمتِ پیش از تو و پس از تو تقسیم می‌شود.

حاج قاسم، قرآن خواندن برای من به دو قسمت پیش از تو و پس از تو تقسیم می‌شود.

حاج قاسم، نهج‌البلاغه خواندن برای من به دو قسمت پیش از تو و پس از تو تقسیم می‌شود.

حاج قاسم، طرح کلی اندیشه اسلامی خواندن و تدریس کردن برای من به دو قسمت پیش از تو و پس از تو تقسیم می‌شود.

حاج قاسم، فرزندآوری و تربیت فرزند به دو قسمت پیش از تو و پس از تو تقسیم می‌شود.

حاج قاسم، همسرداری به دو قسمت پیش از تو و پس از تو تقسیم می‌شود.

و تمام کارهای روزمره و ساده‌ی زندگی ام...

حاج قاسم، به من و همه‌ی امثالِ من کمک کن...

حاج قاسم... یا وجیها عند الله. اشفع لنا عند الله.

۱۷ دی ۹۸ ، ۱۸:۵۱
صالحه
بچه‌ها این متنی که اینجا می‌ذارم کپی هست و همه می‌دونن که من مطالبم رو خودم می‌نویسم. برای همین باید برای خوندنش زحمت بکشید و برید ادامه مطلب.
اما یه چیزی که توی پست قبل ننوشتم: اون تسبیح، تسبیح حاج قاسم بود که به اندازه یک عکس گرفتن و یک دور تسبیح حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها گفتن به دستم رسید.
۱۷ دی ۹۸ ، ۱۶:۳۹
صالحه

دینی که باید به حاج قاسم ادا کنم و هرگز ادا نخواهد شد...

یادداشت: حاج قاسم را درست تفسیر کنیم.

من سال ۶۷ به دنیا نیامده بودم و رحلت و تشییع حضرت امام را درک نکرده‌ام اما می‌دانم که تشییع سردارِ بزرگ‌ترین مراسم تشییع تاریخ ‌است. مضاف بر این تشییع سردار در شهرهای زیارتی عراق و شهر‌های بزرگ، رکورد بیشترین جمعیت را تاکنون شکسته است. ساده‌ترین دلیل بزرگتر بودن این تشییع فقط در تهران، این است که: ایران آن زمان ۵۰ میلیون بود و الان ۸۲ میلیون.
و من نمی‌دانم چرا یک عده از گفتن شکوه ایران سر باز می‌زنند. شکوهی که دشمن را از ترس می‌لرزاند و خواب را از او می‌گیرد.
نمی‌دانم چرا یک عده آن را در حد یک رفراندوم تقلیل می‌دهند؟
این حضور، مساله آری یا نه نبود... این حضور یک بلوغ بود. رشد بود.
سردار دل‌ها،‌ جانِ مردم را یک پله‌ و صدها پله، به تناسب ظرفیت هر انسانی، به خدا نزدیک‌تر کرد‌. به سنت‌های لایتغیر الهی متوجه کرد. عاشقِ فرهنگ شهادت و مجاهدت در راه خدا کرد.
و من نمی‌دانم چرا یک عده هنوز فکر می‌کنند راه اول و آخر ما دیپلماسی و مذاکره است و جنگ یک راه‌حل میانی است؟ و این تفکر را به راه و مسیر سلیمانی‌ها نسبت می‌دهند؟ اتفاقا گاهی جنگ اولین راه و گاهی آخرین راه است و این مساله را حاج‌ قاسم نه تنها با عملش و ۴۰ سال مجاهدتش و بلکه بارها و بارها در کلامش به مردم گفته بود.
و من نمی‌دانم چرا برخی پوسته‌ای از شخصیت حاج قاسم را می‌بینند و علت محبوبیت او را فقط در ظواهر امر جستجو می‌کنند؟ محبوبیت حاج قاسم از ایمان او بود. ایمانی که به وفا کردن به تعهدات ایمانی‌اش منتهی می‌شد. تعهداتی که به نظام جمهوری اسلامی ایران و اهداف بلندش در جهان داشت و همین او را از بقیه جدا می‌کرد چرا که انقلاب را در افق جهانی دید و آن‌قدر در تراز انقلاب بود که نماد مقاومت اسلامی شد.
حاج قاسم تربیت‌یافته مکتب خمینی بود. مکتب اسلام ناب محمدی. نه اسلام رحمانی و نه اسلام آمریکایی، اسلام سازش و تسلیم...
اسلام ناب، اشداء علی الکفارش لحظه‌ای از رحماء بینهم جدا نمی‌شود. "بینهم" آن تمام پیکره امت اسلامی است. نه فقط شیعیان و نه فقط مسلمانان ایران و نه فقط مسلمانان ایران و سوریه و عراق و سوریه و لبنان و نه حتی مسلمانانِ کلِ دنیا. بلکه تمامِ حق‌طلبانِ سراسرِ دنیاست. حاج قاسم روحش را در زمان حیاتش آنقدر بزرگ کرده بود که ظرفیت در برگرفتنِ تمام مسلمانان و حق‌طلبان‌ را در تمام دنیا داشته باشد.
حالا عجیب نیست مردمی که بعد از شهادت سردار تازه برای اولین بار نام او را شنیده بودند، آن‌ها نیز عاشق و واله او شدند. سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی، "شهید" شد. و این شهادت دست او را آن‌چنان برای پیش بردن جریانِ حق باز کرده است که امکانِ آن برای هیچ موجودِ حیّ‌ای در دنیای مادّی وجود ندارد. او که تاکنون مصداق "و من الناس من یشری نفسه‌ ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد" بود، اکنون مصداق "احیاء عند ربهم یرزقون. فرحین بما آتاهم الله من فضله و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم من خلفهم الا خوف علیهم و لا هم یحزنون" شده است. و همین است که ملت ایران اکنون خوف از آمریکا و حزن از تحریم از قلبش زدوده شده و طوری دیگر فریاد می‌زند: "مرگ بر آمریکا"

۱۷ دی ۹۸ ، ۱۱:۰۸
صالحه

توی گروه نوشتند:
 "سلام دوستان
جهت شادی روح بزرگوار شهید سردار سلیمانی و شهدای همراه ایشان و جهت آرامش قلب بزرگوار حضرت ولیعصر عج و رهبر عزیزمان و تسلای دل خانواده آن شهید بزرگوار و ملت مسلمان ایران و منطقه ختم صلوات گرفتیم.
هر کس هر میزان که توان داره صلوات هدیه بفرماید و در گروه اعلام کند"

گاهی فکر می‌کنم ما برای آرامش دلِ طوفان‌زده و بل بحران‌زده خودمون باید ختم صلوات بگیریم.
اونایی که آیه "کتب الله لاغلبن انا و رسلی" توی قلبشون حک شده، مظهر "الا ان اولیاءالله لاخوف علیهم و لاهم یحزنون" هستند و نیازی به صلوات‌های فلّه‌ای من و امثال من ندارند.
دم این رفقا گرم... ولی دقت کنیم که حضرت آقا این شهادت رو به خود حاج قاسم و امام‌زمان عج الله تعالی فرجه الشریف تبریک گفتند و به ما ملت تسلیت دادند. حاج قاسمی که الان غرق در بهجت و سروره، "فرحین بما آتاهم الله من فضله و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم من خلفهم الا خوف علیهم و لاهم یحزنون" و حالا شهید و حاضر بر امت و تاریخه...
حاج قاسم سلیمانی که با شهادت بزرگ و با شکوهش و با دست بریده‌اش نشون داد که علمدار مقاومت بوده و می‌تونه سرش رو جلوی خانوم فاطمه زهرا سلام الله علیها بالا بگیره.
اما حالا... ما باید به حال خودمون زار بزنیم که معلوم نیست داریم وظیفه‌مون رو درست انجام میدیم یا نه. یا حتی اصلا پای در راه وظیفه گذاشتیم یا نه.
این روزا و این اخبار دلخراش برای ما مصداق این فرمان و دلگرمی الهی باشه که "و لا تهنوا فی ابتغاء القوم، ان تکونوا تالمون فانهم یالمون کما تالمون و ترجون من الله ما لا یرجون و کان الله علیما حکیما"
پس بسم الله الرحمن الرحیم...
این راه ادامه داره و #سلیمانی_‌ها در راهند.


بعد از نوشتن این مطلب تصمیم گرفتم یه ختم کامل قرآن برای سردار انجام بدم. فی‌ظلال‌القرآنِ سید قطب با ترجمه حضرت آقا رو هم بخونم و هدیه‌ش بدم به سردار. دلم می‌خواد یه‌ جوری بهشون متصل بشم. فردای شهادت سردار وقتی داشتم می‌رفتم باشگاه برای تیراندازی، به این فکر کردم که به ظاهر امیدم برای رفتن در رکاب حاج قاسم برباد رفت اما در حقیقت اینطور نیست. الان که دست حاج قاسم بازتر از قبل شده، نیّت من کار خودش رو می‌کنه. نیّت رضای خدا، نیّت تربیت سرباز، اینا کار خودش رو می‌کنه... از باشگاه که برگشتم تصمیم گرفتم ارشد شرکت نکنم. نه اینکه سخت باشه! اتفاقا چند روز پیش نمونه سوال دانلود کردم و سوالات رو نگاه کردم. واقعا راحت بود. 
اما دیگه تصمیمم رو گرفتم. هرچند تصمیم الانم خیلی سخت تره‌. اینکه چطور قدم بردارم که به صف مجاهدین متصل و ملحق شم سخت‌تره.

در مورد انتقام سخت:
۱_ باید انتقام بگیریم
۲_ انتقام خواهیم گرفت
۳_ باید انتقام سخت بگیریم
۴_ اگر انتقام به حد کافی سخت نباشد، آمریکا ضربه بعدی را سخت‌تر خواهد زد
۵_ مردم ظرفیت و توان جنگ را ندارند
۶_ انتقام سخت باید طوری باشد که به جنگ تمام عیار بدل نشود
۷_ نماد غرور ملی مردم از مردم گرفته شد
۸_ انتقام سخت باید به مردم غرورشان را باز گرداند، این‌بار غروری عظیم‌تر
۹_ نماد غرور ملی مردم تا پیش از این آسیب‌پذیر بود و قابلیت حذف فیزیکی داشت
۱۰_ انتقام سخت باید یک غرور ملی ریشه‌دار و غیر‌قابل زوال به مردم بدهد
منتظر انتقام سخت باشیم و خودمون رو براش آماده کنیم... 
۱۵ دی ۹۸ ، ۰۸:۰۵
صالحه

به خودم می‌گم: آخه لامصب تو چقدر کاریزما داری که یکی از دوستات اسم دختر دومش رو گذاشته، صالحه. اون یکی هم اسم دختر دومش رو گذاشته نرگس.
آخه جذاب! آخه خفن!
ولی خودمونیم‌ا! هیچ‌کس یک صالحه‌النرگسِ دی‌ماهیِ واقعی نمیشه!

۰۵ دی ۹۸ ، ۲۰:۴۹
صالحه
این روزا توی تهران آخر هفته‌های متفاوتی رو تجربه می‌کنیم. از حرم سیدالکریم رفتن بگیر تا یک صبح تا ظهر رفتن به روستای برغانِ کرج. چند هفته است که قم نرفتم. ولی الان تو راه هستیم که بریم نرگس کوچولوی خاله رو ببینیم. قم نمی‌ریم چون بیشتر وقتا در حال مهمانی رفتن و سر زدن به فک و فامیل هستیم. تجربه‌های متفاوتی هست و احساس می‌کنم انعطاف پذیرتر شدم. احساس می‌کنم به فطرتم نزدیک‌تر شدم.
از وقتی هم کلاس تیراندازی میرم، احساس نشاط بیشتری می‌کنم. بدنم قوی شده. خوابم کم شده. خیلی چیزا هم دارم تو این کلاس یاد می‌گیرم. یاد گرفتم حرف زیادی نزنم. یاد گرفتم به حرفای مربی‌ام خوب دقت کنم. یاد گرفتم به پشتوانه‌های هر کاری که می‌خوام انجام بدم دقت کنم. مثلا الان میدونم که اگر فیتنس کار نکنم توی تیراندازی پیشرفت نمی‌کنم. یاد گرفتم که توانم رو در نظر بگیرم و موفقیت‌های میلیمتریم رو جشن بگیرم. مربی میگه من تواناییش رو دارم. میگه خوب میزنم. خدا رو شکر می‌کنم.
اون چراغ مطالعه‌ی کذایی رو هم چند شب پیش خریدم ولی...
الان شک دارم که برای ارشد بخونم یا نه. کانه برام علی السویه است که قبول بشم یا نه. فقط دلم می‌خواد به وظیفه‌ام عمل کنم.
عجیبه که مامانم وقتی فهمید تصمیمم تغییر کرده خیلی استقبال نکرد. الهام عروس خاله هم همینطور. دیشب که فهمید خیلی سعی کرد رای‌ام رو بزنه. الهام از خیل کثیر :)) کسانی هست که معتقده من خیلی با استعدادم، ولی از معدود افرادی هست که هیچ حسادتی در وجودش نیست؛ حداقل نسبت به من.
الان دارم میرم پیش خانوم معصومه. برم پیشش یه ذره دلم آروم بگیره. ازشون کسب تکلیف کنم.
۰۵ دی ۹۸ ، ۱۴:۴۹
صالحه

بعد از ثبت نام ارشد احساس کردم قبولی یا عدم قبولی من دیگه موضوعیت نداره. فقط تلاش من موضوعیت داره. الان فقط دلم می‌خواد تلاش کنم. دلم می‌خواد یه قدم برای انقلابم بردارم. حرکت... تلاش... امید...
و اگر قبول نشم هم دیگه ناراحت نیستم. فقط هر روز صبح از خواب بیدار می‌شم. صبحانه می‌خورم. ورزش می‌کنم. شرح نهایه رو می‌خونم. به بچه‌ها رسیدگی می‌کنم. روزهایی که مامان میاد، کیف مضاعف می‌کنم وقتی می‌بینمش‌. عشقم به مامان رو دوبرابر می‌کنم. ناهار درست می‌کنم. کتاب طرح کلی رو می‌خونم و زیر لب تا جایی که می‌تونم ترجمه می‌کنم. تمرین‌های زبانم رو انجام میدم. فاطمه‌زهرا هم گاهی میره پیش دخترای همسایه بازی می‌کنه. گاهی اونا میان. بعد از ظهرا که همسر میاد یه کم به کارهای خونه رسیدگی می‌کنم‌ و زندگی بی‌نهایت لاکچری‌ست برای من. همیشه بوده. همیشه هست. لاکچری یعنی لذت بردن از همین چیزهای ساده‌ای که توی اینستاگرام نمی‌شود عکس‌شون رو گذاشت. لاکچری یعنی نور خورشید روی فرش‌های اتاق‌ها و حال.
یاد سه سال و ۹ ماه پیش به خیر. اون‌موقع بچه‌ای در کار نبود ولی زندگی من هیچ نظم و قاعده‌ای نداشت. هیچ هدفی نبود که دنبال بشه.
یک سال و ۶ ماه بعد از اومدن فاطمه‌زهرا من تازه یاد گرفتم برنامه‌ریزی داشته باشم و به هدف‌هام برسم. یعنی یک سال و ۶ ماه طول کشید که با بچه‌داری کنار بیام. بفهممش. یاد بگیرمش. تازه اونم نصفه و نیمه.
الان ۶ ماه بعد از اومدن زینب، دوباره روال خودم رو پیدا کردم و این‌بار همه‌چیز بهتره.
نمی‌دونم چطور ولی می‌دونم همه‌ش از لطف خداست‌.
اون می‌خواد که من حالم خوب باشه.
اون می‌خواد که من قوی باشم.
اون می‌خواد که من درس بخونم.
اون می‌خواد که دنبال علم باشم که العلم سلطان. من وجده صال و من لم یجده صیل علیه.
اون می‌خواد که من سخت تلاش کنم.
اون می‌خواد که یاد بگیرم از هر تهدیدی فرصت بسازم.
اون می‌خواد که مامانم و بابام و شوهرم و برادرام و همسایه‌ها و خانواده همسرم و یه عالمه آدم دیگه کمکم کنند چون فقط تکیه‌گاهم خودشه.
اون می‌خواد که من یاد بگیرم نذارم هیچ‌چیزی مانعم بشه.
اون می‌خواد که من الان فقط به تلاشم فکر کنم و نه هیچ‌چیز دیگه.
اون می‌خواد که من به یادش باشم و وقتی هیچ کاری نیست که با مغزم انجام بدم به یادش باشم. ذکر بگم.
اون می‌خواد... و ما تشاءون الا ان یشاءالله، هو اهل التقوی و اهل المغفره.

۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۲:۴۱
صالحه

سلام دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشه. اینم پست صندلی داغ! به مناسبت ۱۰۰۰ روزه شدن وبلاگم. اگر دوست داشتید سوالی بپرسید که تا الان موقعیتش پیش نیومده یا براتون جالبه که دیدگاه من رو در اون مورد بدونید خوشحال میشم که این صندلی داغ رو با حضورتون گرم‌ و دلنشین کنید.

چند نکته هم عرض کنم.

+ لطفا در یک کامنت ۱۰۰ تا سوال نپرسید. ده تا سوال در هر کامنت نهایتا! و اگر باز هم سوالی بود در کامنت بعدی.

+ و اینکه لطفا سوال از جایی کپی پیست نکنید. البته اگر سوالی که جای دیگه‌ای دیدید رو دوست دارید بپرسید، هیچ ایرادی نداره. اما کپی‌پیست‌های واضح رو جواب نمیدم.

+ سوالات تکراری هم که مشخصه. نگاه کنید که تکراری نباشه لطفا.

+ و یه چیزی. احتمالا از چند روز دیگه من قسمت کامنت‌های وبلاگ رو می‌بندم تا آخر فروردین. و فقط از بخش ؟صالحه؟ در صورت ضرورت جواب خواهم داد. حالا چرا؟ چون باید برای ارشد بخونم و می‌خوام میز کارم رو خالی کنم. امیدوارم از دستم دلگیر نشید و درکم کنید چون نمی‌تونم چند تا کار رو با هم پیش ببرم. این صندلی داغ هم باشه به مثابه یک خداحافظی موقت.

کامنت‌های این پست بدون تایید نمایش داده می‌شوند و من از فردا عصر شروع می‌کنم به جواب دادن. نظرات برای این مطلب تا روز یک شنبه باز هست.

پیشاپیش ممنون از حضور ارزشمندتون.

۹ نظر ۲۰ آذر ۹۸ ، ۱۸:۰۰
صالحه

پنج شنبه شبی که گذشت ما میزبان سه خانواده بودیم که برنامه اصلی این بود که ۸ تا بچه کوچولو قرار بود با هم بازی کنند. (با احتساب دوتا گل دختر خودم)
از صبح خونه رو جارو زده بودم. دو مدل میوه گرفته بودیم و فقط سه تا انار! انارها رو تیکه تیکه کردم و توی ظرف چیدم... مخصوص مامان‌ها و بچه‌هاشون.
دیگه مونده بود تمهیدات جانبی: پازل‌های فاطمه‌زهرا رو از قفسه کتابخونه‌اش برداشتم و یه جا قایم کردم. همینطور تمام مواد رنگی مثل پاستیل روغنی و مداد شمعی و آبرنگ و حتی مداد رنگی‌ها.
همینطور بعضی از چیزای خطرناک مثل قیچی‌ها و چسب و خمیربازی‌ها و ...!
ولی با این وجود به محض ورود وروجک‌ها به خونه در اتاق فاطمه‌زهرا یک بیگ‌بنگ واقعی اتفاق افتاد و همه‌چیز روی زمین پخش شد. عجیب هم نبود. این حاصل فعالیت دو دقیقه‌ای ۴ تا پسر بود.‌ فقط بهشون گفتیم که باید توی اتاق بازی کنند و هیچ چیزی توی حال نیارن. چون زحمتمون چندین برابر میشد. چون هم خودشون زیاد بودند و پر جنب و جوش و هم اسباب بازی‌ها زیاد و هم خونه بزرگ. اتاق هم البته کوچیک نبود. برای همین کوتاه نیومدیم و اگر نیاز به فضا داشتند براشون کمی وسایل رو مرتب می‌کردیم. و چه کار بیهوده‌ای می‌کردند مادران! :)))
اما در مورد اینکه چقدر خوش گذشت واقعا نمی‌تونم چیزی بگم. خیلی خوب بود. بچه‌ها بازی می‌کردند! وسیله‌های بازی رو خراب می‌کردند :)))! میوه‌هایی که از قبل پوست کنده بودند رو می‌خورند و از دهنشون رو زمین تراوش می‌کرد!:))) آخ که چقدر این صحنه‌ها شیرین و بانمک بود! گاهی هم با هم دعوا می‌کردند ولی بازی‌شون بیشتر بود و چون تعدادشون زیاد بود خودخواهیشون کمتر بود. و خلاصه دیدن کارهای بچه‌های بزرگ‌تر کنار بچه‌های کوچیکتر خیلی جالب بود. و چون پدرها یک ساعتی از خونه رفته بودند بیرون، وقتی برگشتند و موقع شام، بچه‌ها دوست داشتند پیش اونا بشینند و ما مادرها هم در این میان کلی فرصت داشتیم که حرف بزنیم و تبادل اطلاعات کنیم و خوش بگذرونیم.
جاتون خالی بود.
البته فردا صبح تا ظهر من مشغول بودم به جا‌به‌جایی وسایل آشپزخانه و شست‌وشو. مرتب کردن اتاق‌ها و چیدن دوباره وسایل بازی در کمد‌ اسباب‌بازی و جارو... جارو و جارو ... و همسر هم رفته بود جلسه و تنهایی انجام دادم. در نتیجه من شاکی شدم که روز جمعه روز خانواده‌است و یه مقدار بحث و گفتگو در این خصوص باید می‌کردیم و نیاز به همفکری جدید بود.
اما داستان همچنان ادامه دارد.
امشب هیئت داریم خونمون. همون مهمون‌ها + بچه‌های هیئت بیت‌الرقیه. نمی‌دونیم هم چند نفر میشن.
فقط امیدوارم امشب هم مثل اون شب همه چیز خوب پیش بره :)

۲ نظر ۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۲:۵۲
صالحه
این اتفاقی نیست که شب ۱۶ آذر با همسر بری همون کافه‌‌ی نزدیک خیابون ۱۶ آذر که اولین بار برای تولدش اولین هدیه‌ی زندگیت رو دادی بهش و این‌بار اون برای هدیه آشتی‌کنون برات هم گل بخره، هم یه کیف سبزِ بزرگ که وقتی می‌خوای بری کلاس طرح کلی انگیزه‌ات بیشتر بشه.
۸ سال پیش هیچی نداشتیم. نه خونه، نه ماشین، نه بچه. فقط دوتا سر پرشور بود و یه پرتو محبت‌.
۸ سال گذشته. ‌پیرتر شدیم ولی دلمون به هم گرم‌تره.
این بار با دوتا بچه، ده‌ها برابر اون بار که فقط یه نوشیدنی و کیک خوردیم ولی دوتایی، غذا بهمون چسبید.
چه خوبه که یه پاتوق باشه برای یادآوری خاطرات تلخ و شیرین و حس کردن رشد و دیدن ثمرات زندگی :)
۳ نظر ۱۶ آذر ۹۸ ، ۲۰:۰۳
صالحه
مطلب قبلی رو که می‌خوندم فهمیدم که در مورد دکتر منیری و داروهای تقویتیش چیزی نگفتم.
اینکه من چطور با دکتر آشنا شدم جالبه. همون موقعی که خانم صادقی، همسر آقای دکتر توی تلویزیون مصاحبه کردند و در مورد تعداد زیاد فرزندانشون صحبت کردند، یه عالمه سوال تو ذهنم ایجاد شد که آخه مگه میشه؟ و توی دلم مطمئن بودم که خانم صادقی از نظر جسمی داغون شده. چند روز بعدش الهامِ عروس خاله، منو تو یه گروه خانومانه_مادرانه توی نرم‌افزار بله دعوت کرد که قرار بود خانم صادقی بیان و به سوالات حدود ۵۰۰ خانم در خصوص زندگی، همسری و فرزندآوری و ... جواب بدن.
توی اون گروه کاشف به عمل اومد که خانم صادقی، همسرشون دکتر طب سنتی هستند و به طور آکادمیک رشته داروسازی رو در هند تحصیل کردند و خانم صادقی نه تنها هیچ ضعف جسمی‌ای نداره، بلکه خیلی قوی هست و قبلا هم ورزش رو جدی دنبال می‌کرده: تیراندازی و بدنسازی (چون این دوتا مکمل هم هستند)
خلاصه اینکه خانم‌های گروه خیلی درخواست کردند که آقای دکتر هم بیاد توی گروه (استثناءاً)‌ و به سوالات ریز و درشت خانوما جواب بده. و من که قبلا هم مطالعات طب سنتی داشتم، همونجا متوجه شدم که چقدر رویکرد آقای دکتر درسته...
از همون‌ موقع پیگیر درمان‌های دکتر شدم. نسخه سینوزیتشون خیلی سریع برای من جواب داد و یه بار هم برای ورم لپ زینب نسخه گرفتم که اونم داره جواب میده. داروی تقویتی کل بدن (السلطان) و داروی خونساز (فردوس) رو هم برای خودم خریدم و خیلی هم سریع دارم جواب می‌گیرم.
مامان میگه توان بدنیم افزایش پیدا کرده و من اینو مرهون داروها می‌دونم که رنگ زرد و پژمرده‌ام رو داره مثل سابق می‌کنه. هرچند صبح زود بیدار شدن، خواب قیلوله و ورزش کردن فوق العاده برای من اثر داشته‌اند ولی لازم بود یه چیزی بخورم که بدنم رو اصلاح کنه...
حالا هم اگر دوست دارید با دکتر و خانومش بیشتر آشنا بشید می‌تونید یه جستجو توی فضای مجازی بکنید. حرفاشون خیلی جالبه :)
راستی دکتر نسخه‌های پیشگیرانه زیادی داره. مثلا برای پیشگیری از آنفولانزا، آش علوی رو توصیه کردند. چند روزه ما داریم این آش سریع التحضیر و خوشمزه رو می‌خوریم. جاتون خالی.
۶ نظر ۱۴ آذر ۹۸ ، ۱۲:۲۲
صالحه