صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

"تقدیم به پسرعمویم که نیازی ندارد در کنکور رتبه دو رقمی بیاورد"
امشب خبر اومد که داداشم، آقا مهدی، مدرسه تیزهوشان قبول شده. کلی تبریک و خداقوت دلاور و قهرمان و پهلوان و ... گفتیم.
پسرعموی من هم همون مدرسه ی تیزهوشانی درس خونده که الان مهدی اونجا قبول شده. سالی که گذشت، پیش دانشگاهی (طبق نظام قدیم خودمون میگم) بود و از عید برای کنکور خونده بود. کنکور تجربی داد و ۳۷۰۰ شد.
امشب وقتی مهدی خودش پیام قبولیش رو برای پسرعمو فرستاد، جواب داد: آفرین پسر، گل کاشتی. امسال تو از این خاندان حفظ آبرو کردی.
آخه پسر... اعصاب منو به هم نریز... تو لازم نیست رتبه دو رقمی بیاری که مایه آبرو بشی. تو لازم نیست کاری کنی... تو خوبی! کاش می تونستم بهت بگم که چقدر درخشان هستی... و فقط به خاطر اینکه از اون تست های لعنتی برای اون کنکور لعنتی تر نزدی، قبول نشدی تو یک دانشگاه خوب. پس به جهنم!
کاش مجبور نبودی برای جلب رضایت عمو، پزشکی بخونی... من می دونم تو چی دوست داری. دقیقا مثل خودمی. منم دبیرستانی که بودم با القائات این و اون فکر می کردم دوست دارم پزشک بشم. بعد از چندین سال تازه دارم می فهمم که چی دوست دارم و برای چی ساخته شدم. هر چند تو صد پله از من جلوتری چون در مورد رشته ی مورد علاقه ات از من و شوهرم پرسیدی و شبهاتت رو مطرح کردی. چون خیلی با ادب تر و متشرع تری. چون لااقل مادرِ روشنفکرت، حمایتت می کنه. چون مایه افتخار خانواده ات هستی... تو واقعا درخشانی.
۳ نظر ۲۲ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۱۱
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۰۱
صالحه
امشب، فهمیدم که ناخودآگاهِ من، چقدر از آدم‌هایی که تظاهر می‌کنند بدش میاد. اونایی که تظاهر می‌کنند که...
هیچ‌وقت در زندگی نترسیدند.
هیچ‌وقت ناامید نشدند.
همیشه، همه رو دوست داشتند و دارند.
همیشه خیرخواه بودند و هستند.
همیشه نمونه و الگو بودند و هستند.

احتمالا اگر خواننده این وبلاگ بوده باشید، تا الان دیگه متوجه شدید که من به طرز احمقانه‌ای، هرچیزی که به ذهنم بیاد رو اینجا می‌نویسم... فقط کافیه وقت کنم که اون افکار رو مکتوب کنم. بعضی‌ها نمی‌پسندند که آدم اینقدر همه‌چیزش رو بریزه رو دایره. اما من امشب فهمیدم که کار من بد نیست. چون حداقل  دارم تلاش می‌کنم که تظاهر نکنم.
این روزها فهمیدم یکی از خواننده‌های حرفه‌ای وبلاگم، حضرت "جاری"‌ جان هستند. خیرمقدم عرض می‌کنم خدمتشون.
خوندن این وبلاگ توسط ایشون و دریافت بازتاب مطالبم از زبان کسی که من رو از نزدیک می‌شناسه، این نکته جالب رو به من فهموند، که صالحه‌ی این وبلاگ، علیرغم تلاش‌های من، خیلی شبیه صالحه‌ی دنیای واقعی نیست.
من، صالحه‌ی وبلاگی، عمیق‌ترین لایه‌های احساسات و ادراکاتم رو اینجا با همه شریک می‌شم. چیزهایی رو می‌نویسم که آدم‌های پیرامونم حوصله شنیدنشون رو ندارند. از اون قدیما تا امروز...
من از شما متشکرم که حوصله‌ی من رو دارید. صمیمانه متشکرم.
اما من، صالحه‌‌ی واقعی، چهره‌ام، برخوردم، زندگی‌ام، انگار محصول همین امسال یا حتی چند ماه اخیر هست.... محصول همین امروز.

امروز رفتم عینک‌فروشی که یک لنز طبی بخرم. همون عینک‌فروشی‌ای که مجرد بودم ازش خرید می‌کردم. فروشنده‌ها همون‌ها بودند. یکی‌شون که من از میمیک صورتش خوشم می‌اومد اصلا آب از آبش تکون نخورده بود. مثل همون موقع‌ها جوان مونده بود. راحت می‌خندید و کار مشتری‌های مختلف رو با هم راه می‌انداخت. من رو خطاب می‌کرد: "خواهرم"
راست هم می‌گفت... اما یک لحظه جا خوردم چون نفسِ من، نفسِ همون دختر شنگولِ دیوانه‌ای هست که دیروز بدون بچه وارد این مغازه شد. حالا باورم نمی‌شه که یک‌‌هو اینقدر خانووووم شده باشم.
با این‌ وجود، ۷ سال گذشته و من نگاهم به همه‌چیز تغییر کرده... اولین چیزی که تغییر کرد، خودم بود‌. من خیلی از این تغییرات رو دوست دارم.
دوست دارم که خانووم شدم ولی دوست ندارم دویدن روی تردمیل رو.
دوست دارم که باشخصیت شدم ولی دوست ندارم وقتی می‌خندم حالم بد بشه.
دوست دارم که عاقل شدم ولی دوست ندارم این همه پیچیدگی‌های توی ذهنم رو.
دوست دارم که بچه‌دار شدم ولی دوست ندارم این همه دغدغه رو.
حالا ببینید...
اونی که توی این وبلاگ داره مطلب می‌نویسه، گاهی ۱۸ ساله میشه و گاهی ۲۴ ساله. برعکس دنیای واقعی که اگر بخوام هم نمی‌تونم.
احتمالا دیگه هرگز نمی‌تونم.
این همون چیزیه که باعث میشه، دخترم باورش نشه که منم یه روزی دختر بودم.
۱ نظر ۲۰ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۲۸
صالحه
همه‌ی پدر و مادرهایی که نوزاد دارند یا بچه‌های کوچیک زیر چهار سال، ممکنه خسته بشن و حسابی قاطی کنند. حتی اگر به خاطر انگیزه‌های شخصی یا الهی، دلشون بخواد که بچه‌های زیادی بیارن، ممکنه بِبُرن و دیگه نخوان بچه دار بشن. 
بچه‌ها! دوستان! بیایید دعا کنیم که آدم‌های دور و اطراف این پدر و مادرها، بهشون زخم زبون نزنند. بهشون انگیزه بدن و کمکشون کنند و همچنان کمکشون کنند و از کمک کردن دریغ نورزند.

بیایید از خودمون شروع کنیم و هر وقت یک خانم بچه بغل رو دیدیم که نیاز به کمک داشت، درنگ نکنیم. ولو اینکه می‌خواد دمِ یک آبخوری، لیوانش رو پر از آب کنه ولی یک دستی سختش میشه. یا اینکه دوستمون تازه پدر شده، قبل از اینکه بهمون بگه نیاز مالی داره، ما پیشنهاد بدیم که بهش پول قرض بدیم... این کارها اول از همه توی زندگی خودمون برکت ایجاد می کنه و من به عینه دیدم این رو...

پ‌ن۲: این رو ضمیمه می کنم به فصل "درخواست کمک کنید" از کتاب "شرمنده نباش دختر"
۵ نظر ۱۶ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۵۲
صالحه

اینکه من با یک نوزاد که هنوز چهل روزش تموم نشده بود درس هام رو دوره کردم و سر جلسه امتحانات آخرین ترمِ دوره لیسانسم رفتم؛ به نظر خودم سخت بود ولی تنها و مهم ترین سختی کار من نبود. صبر کنید! تا آخر بخونید...

اول این رو بگم که من ندرتا از بین دوستانم کسی رو دیدم که در دوره لیسانس، بعد از بچه دار شدن، بتونه درسش رو تموم کنه. خیلی ها رها کردند. البته جامعه الزهراء رفتنِ من هم روی تموم شدن تحصیلاتم خیلی تاثیر داشت. چون در مرکز مدیریت قوانین برای یک خانم بچه دار خیلی دست و پاگیر هست ولی در جامعه، اینطور نیست. بگذریم. با این وجود همه ی دوستانم بهم آفرین و احسنت گفتند چون میدونستند که من چقدر رنج و سختی به جونم خریدم و از آسایشم گذشتم. گاهی بهم میگفتند که ما در دوران بارداری به سختی یک خط کتاب می خونیم و تو چطور می تونی درس بخونی؟ و من هم خیلی به خودم افتخار کردم و احساس غرور کردم که تونستم با دو تا بچه، درسم رو تموم کنم. به خودم بیشتر افتخار می کنم وقتی که میبینم هنوز انگیزه ادامه تحصیل دارم. و به خودم افتخار می کنم که حاضر نیستم هیچ کدوم از اولویت هام رو به خاطر یک اولویت دیگه نادیده بگیرم و از رویاهام دست بکشم. من فقط تغییر تاکتیک میدم. همین :)

انگار که این وعده خداوند باشه که هست که من به طالب علم کمک می کنم. چه مادی، چه معنوی.

امتحان اولم 6 واحد بود. خودم تنهایی با زینب رفتم سر جلسه. فکر می کردم میخوابه ولی بیدار شد و کل مدت زمان امتحان بیدار بود. تقریبا نیم ساعت اول، با یک دست بغلش کرده بودم و با یک دست می نوشتم. خوشبختانه یک نفر پیدا شد که اونو بگیره تا من امتحانم رو راحت تر بدم ولی واقعا تمرکز کردن تو اون شرایط سخت بود و من فکر می کنم هر مادری خودش رو جای من بگذاره این مطلب رو تصدیق می کنه.  ولی خبر خوش این بود که من تمام سوالات رو تونستم پاسخ بدم و این مثل یک معجزه بود.

بعد از اولین و در واقع مهم ترین امتحان- یک روز فرجه داشتم. تصمیم گرفتم کسی رو برای گرفتن زینب در بیرون از جلسه امتحان پیدا کنم. عصر اون روز با دوستانم رفتم سینما تا به مغز آشفته ام استراحت بدم. اما این کار هیچ کمکی به من نکرد چون فیلمی مثل شبی که ماه کامل شد، شدیدا انسان رو به خودش مشغول می کنه.

بعد از سینما خواستم به دوستانم بگم که اگر می تونند بیان کمکم اما اکثر دوستانم بچه دار هستند و این یعنی نمی تونستم روی کمکشون حساب کنم. کلی فکر کردم که باید به چه کسانی زنگ بزنم. دست آخر برای امتحان روز بعدم هیچ کسی پیدا نشد و من مجبور شدم تنها دوست جان بر کفم و عزیزتر از خواهر نداشته ام، یعنی نسیمه سادات رو ساعت 8 صبح بیدار کنم و با خودم ببرم سر جلسه. لابد الان تعجب می کنید و با خودتون میگید خب از اول به نسیم میگفتی. آخه چطور باید بهش میگفتم؟ روم نمی شد. باردار بود و باید استراحت می کرد و در تمام طول روزهایی که من باید درس می خوندم، فکر می کنید فاطمه زهرا کجا بود؟ خونه نسیمه سادات بود و با دخترش زهرا بازی میکرد و در واقع بار زیادی از زحمت فاطمه زهرا روی دوش اون بود. ولی نسیم با معرفت تر از این حرفا بوده و هست. بی هیچ حرفی قبول کرد. از اون امتحان اول به بعد، تا آخرین امتحاناتم، طوری تنظیم می کردم که بچه، موقع امتحان دادنِ من خواب باشه.

جونم براتون بگه که به جز امتحان اول و آخرم که هر کدوم یک روز فرجه داشتند، چهار امتحانِ دیگه بین این دو امتحان بودند که روز چهارشنبه نسیم باهام اومد، روز پنج شنبه هم مادر عروسمون. اما جمعه دو تا امتحان داشتم و شرایط و فاصله زمانی بین دو امتحان ایجاب می کرد که کسی همراهم باشه که بتونه رانندگی کنه و بره برام ناهار بگیره و از موندن توی فضای اونجا خسته نشه. اما هیچ کس جور نشد. روز جمعه بود و مادر عروسمون مهمون داشت. نسیم هم خسته میشد. و تازه هیچ کدوم از این دو نفر رانندگی بلد نبودند. یک لحظه همینطور که داشتم به درد خودم فکر می کردم و مغزم هم توی آفتاب تیرماه قم سوخته بود، حس جنون بهم دست داشت و یک سری افکار بی نهایت منفی برام مثل یک صحنه دلخراش مجسم شد که ترجیح میدم توضیح ندم. خوشبختانه همون لحظه به ذهنم خطور کرد که یک نفر رو در ازای پول استخدام کنم. زنگ زدم به دوستم حوراء که می دونستم همچین کسی رو سراغ داره. حوراء وقتی فهمید مستخدم خونه اش رو برای چی لازم دارم، خیلی یهویی بهم پیشنهاد داد که بیام خونشون که نزدیک محل جلسه بود و بچه رو هم بذارم خونشون. من هم بی معطلی قبول کردم و بعد از خداحافظی از شدت خوشحالی گریه ام گرفت. یه جور گریه خاص که تا به اون موقع تجربه نکرده بودم.

اونجا بود که فهمیدم این فقط و فقط کار خدا بود. خودش کار من رو درست کرد. شبش با حوراء و نسیم اینا رفتیم میدون بستنی و بعدش هم ما خانوما با بچه ها رفتیم خونه حوراء اینا. مردا هم خونه نسیم اینا. ما زن ها تا دیر وقت گپ زدیم و حال کردیم.  بعد تخت خوابیدیم. من صبح رفتم امتحان دادم و وقتی برگشتم، آبگوشت خوشمزه حوراء آماده شده بود. زدیم به بدن و خلاصه با وجود این دو نازنین من به سختی می تونستم درس بخونم. بعد از امتحان دوم هم برگشتم و خوابم برد. بچه ها تو این مدت کیک درست کرده بودند. بعدش هم شال و کلاه کردیم و رفتیم خیابون صفائیه تا قبل از برگشتن آقایون یه ذره خرید کنیم. چشم باز کردیم و دیدیم طبقه آخر پاساژ صفاییه هستیم که کتابفروشی هست و من 95 تومن کتاب خرید و نسیم هم بیش از 100 تومن. و فقط خدا میدونه که برای من کتاب خریدن از لباس خریدن هم میتونه پر هیجان تر و خوشحال کننده تر باشه. خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت. خصوصا که حس توانمندی هم به آدم دست میده. بعد هم برگشتیم خونه و زیر قابلمه شام رو خاموش کردیم و زدیم به بدن. دیگه سنگ تموم دیگه!

برای آخرین امتحان هم نسیم اومد و من بعد از امتحان ازش کتاب هام رو - که پیشش امانت گذاشته بودم که نکنه وسوسه بشم و به جای درس خوندن اونا رو بخونم- گرفتم و خودتون باید بدونید که نرسیده به خونه، چه بلایی سرشون آوردم.

یه جورایی مغزم توی اون روزای گرم و سوزان خشکید. روزهای بعد، احساس می کردم پیام های مغزم به زبان و از زبان به مغز درست منتقل نمی شن و بسیار پیش می آمد که غلط غلوط حرف می زدم. نمی دونم از اثرات امتحان بود یا فارغ التحصیلی از مقطع لیسانس. اما یادتونه گفتم سختی کار من فقط این ها نبود.

بهتون میگم. اون روزها، همون روزهایی که من درس می خوندم و شوهرم فاطمه زهرا رو نگه میداشت و در واقع داشت از فارغ البالی دیوانه میشد، - بله! درست در همون ایام- آقا تصمیم گرفت که خونمون رو ببریم تهران. و این مساله باعث ساعت ها گفتگوی ملال آور و پرزحمت برای ما بود. بسیاری از شب ها از نیمه شب تا اذان صبح، در تاریکی که مثلا قصد داشتیم بخوابیم- با هم حرف می زدیم و من میگفتم که نریم طبقه بالای خونه مامانت اینا زندگی کنیم. و او هم می گفت که بریم طبقه بالای خونه مامانم اینا زندگی کنیم!

چقدر حرف و حرف و استدلال و برهان و کوفت و زهرمار و این وسط من باید موقع درس خوندن، تمرکزم رو حفظ می کردم و به فاجعه ی در شرف وقوع زندگیمون یعنی ساکن شدن در طبقه بالای خونه پدر شوهرم- فکر نمی کردم تا بفهمم چی می خونم و وقتم رو هم هدر ندم. دریغ!

واقعا شما نمی دونید و نمی تونید تصور کنید هیچ کدومتون- که چقدر برای من سخت و ناگوار و غیرقابل باور و تحمل ناپذیر بود اگر به اون مکان نقل مکان می کردیم. می دونم که ممکنه فکر کنید من رو می شناسید اما من رو نمی شناسید. در واقع این که من با هویتی که داشتم با شوهرم ازدواج کردم، یک اتفاق محض بود... یک چیز نادر. حتی قد شوهرم هم شباهتی با قد فامیل هاش نداره. یه جورایی انگار خداوند هیپوفیز شوهرم رو بیش فعال کرده بود تا مادرشوهرم بتونه در جواب اولین سوالی که مادرم ازش پرسید، یعنی: قد پسرتون چنده؟ جواب بده که خیلی قدش بلنده. وگرنه همون موقع جواب نه رو میشنید. و در واقع بقیه اتفاقات خواستگاری هم به طرز مشکوکی توسط خداوند- رقم خورد، تا من بله رو بگم. پس تصدیق کنید که برای من امکان نداشت که هیچ اقتضائی به جز اقتضائات شخصِ شخصِ شوهرم رو بپذیرم.

خلاصه اینکه بحث های بیهوده ادامه داشت تا اینکه جمعه آخری که منتهی به امتحاناتم میشد پدر و مادرم اومدند خونه ما و آب پاکی رو ریختند روی دست شوهرم که: ما راضی نیستیم شما برید اونجا. و شوهرم قبول کرد. و تمام.

شاید بگید چرا انقدر راحت کوتاه اومد؟ دلیلش اینه که شما اونو نمی شناسید. من هم اگر یک کلمه بهش می گفتم :"خونه مامانت اینا نمیام،" قبول می کرد. اما من دلم می خواست که استدلال های من رو قبول کنه و خودش بگه: "باشه. تو درست میگی و ما نمی ریم اونجا." مصطفی واقعا آدم اخلاقی ای هست. براش رضایت پدر و مادر چه مال من، چه خودش- خیلی مهمه. برای همین چون و چرا نکرد. و البته من هم پایبند به اخلاق هستم. برای همین بعد از اینکه پدر و مادرم اینطور گفتند، بهش گفتم: " ما مجبور نیستیم به حرفشون گوش بدیم. چون الان دیگه من در درجه اول زن تو هستم و نه دختر پدر و مادرم و باید شرایط زندگی خودمون رو در نظر بگیریم. اگر لازم باشه و تو بگی، ما میریم اونجا" چون از نظر شرعی من فقط باید از شوهرم تبعیت کنم، ولاغیر. هرچند خیلی سخت باشه. تقریبا قبول داشتم که باید مسئولیت زندگیم رو تمام و کمال بپذیرم و اگر گفتم "تقریبا" برای این بود که این مسئولیت خیلی برای من رنج آور بود.

خلاصه بعد از اینکه مصطفی به من گفت که وقتی امتحاناتم تموم شد میریم تهران دنبال خونه می گردیم، یه نفس راحت کشیدم. چون من و اون یه تصمیمی گرفته بودیم ولی با تمام وجود نمی تونستیم انجامش بدیم. قرار بود که به این فکر نکنیم که هیچ راهی نداریم جز اینکه بریم خونه مادر و پدرش. قرار بود که ذهنمون رو آزاد کنیم تا بتونیم پذیرای پیشنهاداتی که خداوند ممکن بود سر راهمون بذاره باشیم. به این فکر نکنیم که بدبخت و بیچاره ایم و هیچ گزینه ای پیش رو نداریم. به این فکر کنیم که اوضاع میتونه خیلی بهتر از تصور ما بشه. اما مشکل اینجا بود که تا وقتی ذهن مصطفی هنوز روی خونه ی باباش کلیک کرده بود، امکان نداشت که ما بتونیم برای پیشنهادات و گزینه های دیگه آغوش باز کنیم. که در واقع با این حرف پدر و مادرم این امکان محقق شد و ما ذهنمون رو تمام و کمال آزاد کردیم. این حرفا رو از کلاس NLP استاد حورایی یاد گرفته بودم و الان که خوب فکر می کنم میبینم، سر اون کلاس تصمیم گرفتم، با قدرت ذهنم یک خونه خیلی بزرگ در یک محله خیلی خوب جذب کنم.... چه جالب!

بعد از امتحاناتم اومدیم تهران و شروع کردیم به گشتن. قرار بود سه دنگ خونمون رو به یکی از دوستانش بفروشیم تا بتونیم پول رهن خونمون رو جور کنیم. با این وجود پول ما هنوز خیلی کم بود. هر خونه ای که دور و اطراف خونه پدری من میخواستیم رهن کنیم، اقلا باید دو برابر پولمون رو می گذاشتیم. ضمنا ما بنا نداشتیم که از پدرم کمک بگیریم. گرچه بابام پول داشت.

نهایتا ما یک کیس مناسب پیدا کردیم که به پولمون می خورد ولی اصلا به دل من ننشست. دوستش نداشتم. به نظرم خیلی دلمرده و کهنه بود. گرچه نور و موقعیت مکانی و متراژ خونه خوب بود ولی بازهم من خوشم نیومد. مطلب خنده دار این بود که شب اون روزی که اون خونه رو دیدیم، رفتیم خونه مادرشوهرم اینا. شوهرم تازه اون شب به پدر و مادرش گفت که به خونه اونا نخواهیم رفت. بندگان خدا! یه ذره توی ذوقشون خورد ولی چاره چی بود؟ کمترین ایراد طبقه دوم مادرشوهرم اینا این بود که برای ما چهار نفر، خیلی کوچیک بود. اما خنده داریش این بود که وقتی شوهرم این کیس رو براشون گفت؛ شروع کردند به گفتن اینکه: "صالحه چرا قبول نمی کنی؟ سریع برید قول نامه کنید! بهتر از این امکان نداره براتون پیدا بشه! و ..."

و من بازهم باورم نمی شد. دلم می خواست خونه ام رو واقعا دوست داشته باشم. هیچ کس و مخصوصا خانواده شوهرم نمی تونست احساس یک دختری رو درک کنه که از وقتی بچه بوده، توی خونه ویلایی دوبلکس، با فضای سبز شخصی و حیاط یا توی یک آپارتمان در یک مجتمع مسکونی ساکت و حیاط پشتی سرسبز و اتاق شخصی زندگی کرده و وقتی هم ازدواج کرد، لااقل خونه ش رو دوست داشت و توش راحت بود.

راستش من توی اون روزهایی که قرار بود بریم خونه مادرشوهرم اینا، خیلی فکر کردم. آخرین شبی که ذهنم خیلی درگیر شد - و فرداش پدر و مادرم اومدند و اون ماجراها- از خدا پرسیدم که چرا من رو از اون زندگی راحت بیرون کشید و انداخت توی سختی ها؟ سختی های بی پایان؟ جوابی پیدا نکردم جز اینکه خداوند رشدم و صلاحم رو در این دیده. اما ته دلم باز هم گفتم که امکان نداره من برم اونجا و بتونم طاقت بیارم و از تک تک لحظات امتحانم سربلند بیرون بیام. بنابراین به خودم گفتم که تنها راه چاره ام، نماز جعفرطیاره. با خودم گفتم که امکان نداره که اینو بخونم و گره از کارم باز نشه.

شب که از خونه مادر شوهرم برگشتیم، شوهرم گفت که من فردا میرم که این خونه رو قول نامه کنم. و من با ناراحتی و از سر ناچاری گفتم: باشه.

اما معجزه درست همون لحظه ای اتفاق میافته که آدم انتظارش رو نداره. دقیقا همون موقع که مصطفی رفته بود برای نوشتن قولنامه، دوستش بهش زنگ میزنه و میگه یک خانواده ای هستند که می خوان خونشون رو بدن به یک طلبه...

یادتونه اولش گفتم که خدا وعده کرده که روزی اهل علم رو میده؟ مادی و معنوی؟

معجزه اینجاست که حالا خودم هم باورم نمیشه که دیگه لازم نیست سه دنگ خونمون رو بفروشیم! با پول رهن خونه روستاییمون در قم، می تونیم توی تهران یک خونه 120 متری داشته باشیم. یعنی هم متراژ خونه پدرم. بدون دردسر. بدون مشکل. بدون هیچ چیز بدی.... این توی زندگی من یک معجزه است.

اما این معجزه چند تا راز داشت. اول اینکه من سعی کردم در تمام این مدت حرف شوهرم رو گوش بدم. اما نه اون من رو به کاری جبر کرد و نه من اون رو توی منگنه گذاشتم. روایت داریم که اگر زن و شوهری با هم همدل باشند، خداوند با نظر لطف و رحمت ویژه ای به اونا نگاه می کنه. و من خوشحالم که ما با هم مهربان بودیم و هستیم.

دوم اینکه مصطفی خیلی دست به خیر بوده و هست. شاید من آدم دست به خیری نباشم اما حداقل با تمام وجود سعی کردم مانع از خیررسانی اون نشم. از قبل از عید توی اردو جهادی بود و بعدش هم که قرار شد خونمون رو اجاره بدیم، از بین افراد مختلفی که خونمون رو دیدند، کسی رو انتخاب کرد که بیشترین مشکلات رو در زندگیش داشت و از همه پول کمتری داشت و یه جورایی شرایطش به سختی با ما هماهنگ می شد. تو همون روزهایی که دنبال خونه بودیم هم به پدر و مادرش گفت که می بردشون مشهد و یه جورایی دل اونا رو گرم کرد. البته عمل هم کرد. هر چند می دونست من خیلی مسافرت دسته جمعی رو دوست ندارم و گرچه من هم مانعش نشدم و چیزی نگفتم به همون دلایلی که گفتم.

روایت داریم هر کس بیشتر مشکل داره، باید بیشتر صدقه بده و هرچقدر مشکل بزرگتر، صدقه هم باید درشت تر باشه. من فکر می کنم ما سعی کردیم صدقه بدیم. در حد توانمون. الان هم که خداوند گشایش ایجاد کرده و روزی دختر دوممون رو هم خیلی سریع به حسابمون واریز کرده، ما هم بیشتر از قبل باید صدقه بدیم. نعمت های زندگی اینطوری اند.

شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند

و راز سوم و چهارم رو هم گفتم: بچه دار شدن و شکر کردن. سپاسگذاری کردن برای تک تک لحظات شادمون.

خدا رو شکر.

 

۱۵ نظر ۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۲۳
صالحه
جونم براتون بگه که یک ماه قبل از عید، نه اینکه مشغول خونه تکونی باشیم... نه! مشغول جفت و جور کردن کارهای اردو جهادی بودیم. اردویی که می‌دونستم چاره‌ای ندارم جز اینکه برم امّا شاکرا و امّا کفورا! چون خانواده شوهرم هم می‌اومدند و خانواده خودم می‌رفتند اعتکاف. در نتیجه من جایی رو برای موندن نداشتم.
و ما رفتیم کرمانشاهِ زلزله‌زده و کار هم کردیم. من و نسیم و فاطمه، نیروهای گروه تعامل فرهنگی!!! بودیم. گروه ما وظایف خاصی داشت که توضیحش در حوصله مطلب نمی‌گنجه. شما هم براتون مهم نباشه! فکر کنید یه عده جوان زیر سی سال تصور می‌کنند که با اقدامات ۴-۵ روزه‌شون می‌تونند دنیا رو به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنند! و انقدر این مساله رو توی مخِ زن‌هاشون فرو کردند که اونا هم باورشون شده. طوری که بعد از تموم شدن کارهامون، من به شدت به خودباوری رسیده بودم!!!!!!
صبح سومِ فروردین، یعنی یک روز قبل از پایان اردو؛من، فاطمه‌زهرا، شوهرم و یکی از دوستاش راه افتادیم به سمت مرکز کشور. اون رفیق شوهرم می‌خواست بره برای تبلیغ به شهرستانشون. ما هم تو بروجرد، شبش عروسی پسرخاله‌ام دعوت بودیم. اینم بگم که من و شوهرم تو کل مدت ۵ روزِ اردو شاید یک ربع هم با هم صحبت نکرده بودیم. و مصطفی به طور متوسط هر روز ۲-۳ ساعت خوابیده‌ بود. حالا در بین چقدر من زورم میومد که آقای فلانی هم توی ماشین نشسته و من نمی‌تونم با شوهرم صحبت کنم. هرچند من از فرصت استفاده کردم... چون لباسی که شب برای عروسی تهیه کرده بودم رو خودم دوخته بودم. یک تل هم برای موهام درست کرده بودم که آماده کردنِ گل‌های تل از پارچه مونده بود و به خاطر کارهای دیگه نرسیده بودم انجام بدم که توی ماشین تلِ تزئینیم رو هم تموم کردم...
چقدر هم عروسی خوب بود. همه فامیل‌ها رو دیدم. خوش گذشت... بی دغدغه هم بودم. آرایشگاه هم که لازم نبود برم... استراحت کردم. پزِ لباسم که هنرِ دستانم بود رو دادم. همه چیز خوب بود... اما...
همون شب مصطفی گفت که می‌خواد بره گلستانِ سیل‌زده. منم نگفتم نرو. گفتم ببین تکلیفت چیه و سکوت کردم با اینکه دوست داشتم پیشم بمونه.
صبحش از جلوی درِ خونه آقاجان با بغض ازش خداحافظی کردم. اولین باری بود که انقدر نگران و ناراحت بودم و داشتم با تمام وجود بدرقه اش می‌کردم. نگران بودم چون استراحت کافی نکرده بود. چون راه‌ها لغزنده بود. نمی‌دونم شاید چون من هفت‌ماهه باردار بودم... نمی‌دونم...
رفت و منم با بابام و مامان و مهدی رفتیم پلدختر دیدنِ مامان‌بزرگ و عمه‌ها و عمو کوچیکه. چه رفتنی بود ولی!!! از اولِ جاده بارون بود و بارون. دستگاه گرم کننده شیشه جلوی ماشین بابا هم کار نمی‌کرد. از اولش استرسِ اینکه بابا هر چند دقیقه باید شیشه رو با دست پاک کنه توی جونِ من بود تا اون آخرِ راه. خیلی سخت گذشت. خیلی! تو پلدختر سخت‌تر بود. بارون نبود که می‌بارید. سیل از آسمون می‌اومد! شب که رسیدیم، دیدیم مامان‌بزرگ برای خودش گوسفند عقیقه کرده :) الهی که صد و بیست‌سال عمر با عزت کنه این مادر! برای من خوردن برنج ایرانی و گوشتِ گوسفندی مثل مائده آسمانی بود. چون توی اردو جهادی معده‌ا‌م و روده‌ام داغون شده بود از بس که روغنِ تراریخته خورده بودیم و برنجِ پاکستانی! مرده‌شور جفتشون رو ببره که تا مدت زیادی من مریض بودم.
فردا صبحش که پا شدم، همه خواب بودند و منم کسی رو بیدار نکردم. نماز صبحم رو خوندم و خوابیدم. یکی دو ساعت بعد با صدای وحشتناکی از خواب بیدار شدم.
نه... سیل نیومده بود... تگرگ‌های درشت می‌خوردند به نورگیر سقفی حیاط پشتی مامان بزرگ. از ترس اینکه الان شیشه می‌شکنه پا شدم! بقیه هم بلند شده بودند. فکر کنم نماز صبح‌هاشون هم قضا شده بود. رفتیم به تماشای حیاط. پرش شده بود آب و تگرگ و برگ‌های کنده‌شده از شدت بارش تگرگ! خونه مامان بزرگ یه چهل سانتی بلندتر از حیاطه. پله می‌خوره به خونه. کفشامون رو بردیم تو خونه و بهت‌زده بودیم از این وضعیت. چه صدایی هم داشت!!!
خلاصه آسمون بارید و بارید تا اینکه عصر اون روز، به بهانه ی زیارت شهدای گمنام که بالای کوه دفن بودند، از خونه بیرون زدیم و از بالای بامِ شهر دیدیم که آب رودخونه به حداکثر ظرفیت خودش رسیده. آب از هر جا که می‌تونست به حریم شهر تنه و سیلی می‌زد. تو اون مدت دروغه اگر بگم نترسیدم. البته هوا سرد بود و باد میومد. من فقط تو ماشین نشستم چون دلِ دیدن طغیان رود رو نداشتم و از حجم بیخیالی مردم داشتم دیوانه میشدم.
همش می‌ترسیدم آب بالا بیاد و بیاد توی خونه. اگه می‌اومد، لباسامون خیس می‌شد و این کابوس من بود. همه می‌گفتند هیچی نمیشه چون قبلا سابقه داشته که سیل بیاد ولی هیچ وفت داخل شهر نشده بود و همین باعث میشد خیالشون راحت باشه. اما باز هم بعضی از بچه‌ها حسابی ترسیده بودند. سارا دخترعموم که ۱۳ سالشه چنان ترسیده بود که همش گریه می‌کرد. البته مادرش هم نبود و همین مزید بر علت شده بود. منم که شوهرم رفته بود کمک سیل‌زده‌ها، حالت عجیبی داشتم که خودم در شرفِ سیل‌زده شدن بودم اما شوهر رفته بود کمک سیل زده ها، به جای کمک کردن به من! شاید اگر فقط خودم بودم مهم نبود. ولی دو تا بچه‌ی دیگه هم با من بودند. مسئولیتِ اونا بار روی دوشم رو سنگین می‌کرد. چیزی که مصطفی نمی‌فهمید... می‌ترسیدم لباس ‌های فاطمه‌زهرا خیس بشه و سرما بخوره. حالِ خودم بد بشه و ...
 من گریه نکردم. به جاش با یک عالمه استرس یک نماز جعفر‌طیار خوندم. دعای قاموس رو خوندم و از خدا با هر کدوم از دعاهای "یا‌ من ارجوه لکل خیر" خواستم که این بلا رو برگردونه. مامان‌ و بابا هم رفتند مسجد و با بقیه دعای توسل خوندند... اینا آرام‌بخش بود. از غصه‌های من کم می‌کرد که وقتی پشت تلفن با مصطفی صحبت می‌کنم کمتر غر بزنم و بتونم بخندم. که روحیه‌ام رو حفظ کنم و مادر خوبی باشم.‌..
چقدر خسته بودم. تا اون زمان یازده روزی بود که از خونه‌ی خودم بیرون زده و ساک‌ به دست بودم. فردای اون روز و شبِ پر تلاطم، بابا گفت که بهتره برگردیم. بلاخره با یک بررسی از وضعیت جوّی و راضی شدنِ همه به برگشت، افتادیم توی جاده. من عذاب وجدان داشتم که فامیل‌هام رو تنها گذاشتم ولی چاره‌ای هم نداشتم. خیلی سخت بود. خیلی سخت گذشت. فقط خدا می‌دونه!
از اینجا به بعد انگار که فیلم رو گذاشتند روی دورِ تند. جزئیات یادم نمیاد چون هیجان اون ساعت‌های سخت و کشنده هنوز هم توی جونم بود. بروجرد هم جایی نرفتیم برای عیددیدنی چون مامان‌زهرا علاوه بر پاهاش، کمرش هم درد گرفته بود. وقتی از بروجرد راه افتادیم به سمت قم، مصطفی هم رسیده بود قم. می‌دونستم که جنازه‌اش برگشته خونه. می‌دونستم زود رسیدنِ من به خونه فایده‌ای نداره چون باید فقط چهره‌ی در حالِ خوابش رو تماشا کنم. چند روز بعدی هم همین بود. خواب... ده ساعت و یازده ساعت می‌خوابیدیم. سه تایی باهم! خسته بودیم... خیلی!
فرداش نه (چون مصطفی خیلی خسته بود)، پس فرداش رفتیم اتاق بالاییِ حیاط و کتابخونه رو _که از قبل از عید کتاباش روی زمین ریخته بود_ مرتب کردیم. اون روز، بعد از بازیِ دربی (فوتبال) رفتیم تهران، برای عیددیدنیِ بابابزرگش. اما فکر کنم بهانه بود.
روزِ بعدش از صبحش رفت خرید تا پولی که از کمک‌های مردمی توی حساب بانکی گروه جهادی بود رو اقلام ضروری بخره و بفرسته گلستان. این خرید کردن‌ها، اونم وسطِ ایامِ عید و تعطیلی‌ها، واسه خودش داستانی بود و تا روز بعدش هم طول کشید. اولش هم قرار بود مصطفی فقط کارها رو راست و ریس کنه اما وقتی خبرهای سیل پلدختر و خرم‌آباد رسید، یک‌هو ساعت ۴ بعداز‌ظهر روز دومی که تهران بودیم، اومد خونه بابام‌اینا و گفت که ساعت ۵ با دوستان فلان‌جا قرار دارند و دارند‌ می‌رن پلدختر! این بار دیگه چند بار گفتم نرو! خسته بودم. هیچ‌کدوم از دوستاش که توی اردو جهادی با ما همراه بودند، مثل مصطفی یکسره نرفته بودند گلستان. زن و بچه‌‌ی هیچ‌کدومشون اندازه من از خونه دور نشده‌بود. توی جاده اسیر نشده بود. هیچ‌کسی که زنش باردار بود اینقدر زنش رو توی راه و بیراه ننداخته بود. من همش با مصطفی همراه بودم‌ یا بهتره بگم با نبودن‌هاش و تنهایی‌های خودم همراه بودم. حتی انتظار یک مسافرت تفریحی رو هم نداشتم. چیزی که دوستانش بعد از اردو، از خانواده‌هاشون دریغ نکردند. من فقط می‌خواستم کنارم باشه! همین.
اما رفت.
همون موقع، ما هم تصمیمِ جدیدی گرفتیم. قرار شد بابا و مهدی هم برن پلدختر برای کمک‌رسانی و سرِ راهشون، من و مامان رو بذارن قم. اینطوری منم می‌تونستم یک نفسی بکشم. همین‌کار رو هم کردیم. بابا و مهدی توی بروجرد به مصطفی و دوستاش پیوستند و من و مامان رفتیم خونه ما. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت. اولین بار توی عمرم بود که یک شب توی خونه خودم، بدون هیچ دغدغه‌ای مامانم رو داشتم. کنارش خوابیدم. حالِ روحیِ فاطمه‌زهرا هم خوب بود و از اردو‌جهادی به بعد، دیگه بهانه‌ی باباش رو نمی‌گرفت و یه ذره مامانی شده بود. حالمون خوب بود و فقط دیدنِ اخبار حالمون رو بد می کرد و قطع بودنِ راه های ارتباطی پلدختر، نگرانمون می کرد. 
فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم فقط توی دلم گفتم: چه خواب خوبی کردم بعد از مدت‌ها! چقدر چسبید. تصمیم داشتم اون روز لباس‌ها رو بشورم. خونه رو جارو بزنم و یک غذایی درست کنیم. قرار بود رضا و زهرا هم بیان تا دورِ هم بخوریم.
مامان و فاطمه‌زهرا توی حیاط بودند. داشتند بادام می‌شکستند. آفتاب زده بود و آبی که از شب‌های قبل توی باغچه‌ی پای دیوار جمع شده، رفته بود زیر زمین. رخت‌خواب‌ها رو جمع کردم. یه ذره جمع و جور کردم و رفتم توی حیاط. فاطمه‌زهرا هم چوب به دست داشت با خروس‌ و مرغ‌های پای دیوارِ نم‌زده بازی می‌کرد. توی دلم گفتم: فکر کنم این دیوار یه چیزیش میشه با این‌همه بارون و طوفان! و درست فکر می‌کردم! چون وقتی اومدم تو خونه و فاطمه‌زهرا پشت سرم اومد توی خونه، چند دقیقه‌ای نگذشته بود که یک‌هو صدای وحشتناکی اومد. مامان فکر کرد زلزله اومده ولی من می‌دونستم دیوار داره میریزه. نگاهم فقط سمت سقفمون افتاد که ببینم اونم آوار میشه روی سرمون یا نه. به همین سادگی!
وقتی که رفتم توی حیاط تا با خانم همسایه‌ی خونه بغلی صحبت کنم، هیچ احساسی نداشتم به جز شرمندگی. چون آب باغچه‌ی خونه‌ی ما گند زده بود به اون دیوارِ عریض و طویلِ خشتی. دیواری که آوارش اندازه‌ی چهارتا دیوار بود و نصف حیاطِ صد‌متریمون رو کرده‌ بود خاک و خاشاک. دو تا از مرغامون مونده بودند زیر آوار. صدقه‌ی سر مامان و فاطمه‌زهرا که تا چند دقیقه قبل توی حیاط مشغول بادام شکستن بودند. فقط وقتی به این فکر کردم که چه خطری از بیخ گوش دخترم گذشته، اومدم خونه و گریه کردم...
بعدش تصمیم گرفتیم وسایلمون رو جمع کنیم و بریم خونه‌ی مادرِ عروسمون، زهرا. مادر و پدرِ زهرا نبودند. اصفهان بودند. ما هم برق و گاز و تلفنمون قطع شده بود. چاره‌ای نبود. فریز رو خالی کردم و نصفی از وسایل رو دادیم همسایه ببره. نصفش رو هم بردیم خونه زهرا اینا.
اما یه چیز بود که خیلی عذابم داد. شرمندگیِ این اتفاق بود که روز سیزده فروردین رو به کامِ همسایه تلخ کرد. اونا رو انداخت توی بنّایی‌‌. چون یه قسمتی از خونه‌ی اونا به دیوارِ آوار شده مربوط بود. آقای همسایه عصبانی بود و می‌گفت زنگ بزنید به آقاتون و این وسط، توضیح دادن اینکه گفتن این مساله به مصطفی نگرانش می‌کنه و اصلا از بیخ و بن راه‌های ارتباطی به پلدختر قطعه سخت بود. توضیح اینکه شوهرم برای کمک به سیل‌زده‌ها رفته و ایجاد این حس همدلی درونِ آقای همسایه سخت بود. البته خانم همسایه و مادرش نگران من بودند. می‌گفتند که نترسیدی؟ و خلاصه هوام رو داشتند.
نهایتا وقتی به مصطفی ماجرا رو گفتم اصلا از حالم نپرسید‌! نپرسید که نترسیدی!؟ نپرسید کسی طوریش نشد!؟ فقط پرسید درختامون چی شد! فقط پیشنهاد داد یه پرده بزنیم بین خونه خودمون و خونه همسایه!!!!! بعدا هم گفت برید تهران. هرچند خیلی از دستش ناراحت شدم اما بعدا فهمیدم که اون اصلا متوجه عمق فاجعه نشده بود... یه دیوارِ بزرگ با یه متر عرض و همش خاک... وقتی که چند روز بعد مصطفی برگشت و چند تا خاور رو از آوار دیوار پر کرد و وقتی اسبِ پلاستیکی فاطمه زهرا رو دید که زیر آوار له و لورده شده، خودش می گفت که حسابی احساساتش جریحه دار شده بود و گریه اش گرفته بود.
اما من... اون موقع و اون لحظات احساس کردم هیچ‌کس حال و روزِ من رو درک نمی‌کنه. احساس می کردم هیچ‌کس به درِ خونش اونطوری که من قفل می‌زنم قفل نمی‌زنه. طوری که حس کنه از یه مخروبه داره بیرون می‌زنه. که حس کنه هرجا قدم گذاشته و میذاره باید منتظر ابتلا باشه.
اون زمان دلم می‌خواست بچه‌ها نبودند و منم با مصطفی می‌رفتم اردو‌جهادی. مثل هما و شوهرش. تا کمر می‌رفتم توی آب هم مهم نبود! فقط دغدغه‌ی بچه‌ نباشه... کافیه. توی اون روزا به این فکر کردم که هر بار که باردار بودم یا بچه‌م خیلی کوچیک بود، انقدر مصطفی با نبودنش منو آزار داد که برام عجیبه هنوز هم دلم می‌خواد حداقل ۵ تا بچه‌ بیارم! آخه این منم؟ من کی اینقدر پوست کلفت شدم که خودم نفهمیدم؟ چرا و چطور دارم تحمل می‌کنم؟ اگه دارم تحمل می‌کنم چرا لذت نمی‌برم از این استقامتم؟
وقتی داشتیم وسایل رو جمع می‌کردیم که بریم، لباس‌ها و وسایل عروسی رو هم برداشتیم. شب عروسی دعوت بودیم. توی عروسیِ ساجده، به سختی می‌تونستم شادی کنم. حالم بد بود. مامان برای بقیه تعریف کرد که چی شده و من هم انقدر برای بقیه ماجرا رو تعریف کردم که فردا شبش، وقتی از پاتختیِ ساجده برمی‌گشتیم و به پیشنهاد مامان رفتیم دیدنِ خانواده همسایه قبلیِ مامان‌اینا، ماجرا رو با مسخره بازی تعریف می‌کردم و می‌خندیدم.
روزهای بعد، مصطفی اومد. من تهران موندم تا او با خیال راحت خونه رو درست کنه. همه ی دوستاش اومدن کمکش و آوار رو جمع کردند. بعد هم خودش بدون این که من چیزی بگم، تصمیم گرفت اون یک اتاقی رو که قرار بود به خونه مون اضافه کنیم، اضافه کنه و این کار رو کرد... من هم از اوقاتم لذت بردم. کلاس NLP استاد حورایی رو رفتم و تازه فهمیدم که پازل زندگیم رو، خدا چقدر قشنگ داره می چینه. شاید این مطلب حق این جمله آخرم رو (در مورد پازل زندگیم) نتونه ادا کنه ولی خودم خوب میدونم چی گفتم :)
پ ن: الان که دارم این مطلب رو ویرایش می کنم، توی خونمون نشستم روی کاناپه، فاطمه زهرا خونه دوست نازنینم، نسیم، داره با زهرا و زهراسادات بازی می کنه، آقا مصطفی خوابه، زینب هم خوابه و من روبروی کولر که از اتاق جدیدمون، داره خونه رو خنک می کنه، دارم به این فکر می کنم که همه ی اون اتفاقات عین یک خواب بود... یه خواب طولانی.
۶ نظر ۰۱ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۵۹
صالحه