صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

خرداد و تیرماه ۹۸

پنجشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۲۳ ب.ظ

اینکه من با یک نوزاد که هنوز چهل روزش تموم نشده بود درس هام رو دوره کردم و سر جلسه امتحانات آخرین ترمِ دوره لیسانسم رفتم؛ به نظر خودم سخت بود ولی تنها و مهم ترین سختی کار من نبود. صبر کنید! تا آخر بخونید...

اول این رو بگم که من ندرتا از بین دوستانم کسی رو دیدم که در دوره لیسانس، بعد از بچه دار شدن، بتونه درسش رو تموم کنه. خیلی ها رها کردند. البته جامعه الزهراء رفتنِ من هم روی تموم شدن تحصیلاتم خیلی تاثیر داشت. چون در مرکز مدیریت قوانین برای یک خانم بچه دار خیلی دست و پاگیر هست ولی در جامعه، اینطور نیست. بگذریم. با این وجود همه ی دوستانم بهم آفرین و احسنت گفتند چون میدونستند که من چقدر رنج و سختی به جونم خریدم و از آسایشم گذشتم. گاهی بهم میگفتند که ما در دوران بارداری به سختی یک خط کتاب می خونیم و تو چطور می تونی درس بخونی؟ و من هم خیلی به خودم افتخار کردم و احساس غرور کردم که تونستم با دو تا بچه، درسم رو تموم کنم. به خودم بیشتر افتخار می کنم وقتی که میبینم هنوز انگیزه ادامه تحصیل دارم. و به خودم افتخار می کنم که حاضر نیستم هیچ کدوم از اولویت هام رو به خاطر یک اولویت دیگه نادیده بگیرم و از رویاهام دست بکشم. من فقط تغییر تاکتیک میدم. همین :)

انگار که این وعده خداوند باشه که هست که من به طالب علم کمک می کنم. چه مادی، چه معنوی.

امتحان اولم 6 واحد بود. خودم تنهایی با زینب رفتم سر جلسه. فکر می کردم میخوابه ولی بیدار شد و کل مدت زمان امتحان بیدار بود. تقریبا نیم ساعت اول، با یک دست بغلش کرده بودم و با یک دست می نوشتم. خوشبختانه یک نفر پیدا شد که اونو بگیره تا من امتحانم رو راحت تر بدم ولی واقعا تمرکز کردن تو اون شرایط سخت بود و من فکر می کنم هر مادری خودش رو جای من بگذاره این مطلب رو تصدیق می کنه.  ولی خبر خوش این بود که من تمام سوالات رو تونستم پاسخ بدم و این مثل یک معجزه بود.

بعد از اولین و در واقع مهم ترین امتحان- یک روز فرجه داشتم. تصمیم گرفتم کسی رو برای گرفتن زینب در بیرون از جلسه امتحان پیدا کنم. عصر اون روز با دوستانم رفتم سینما تا به مغز آشفته ام استراحت بدم. اما این کار هیچ کمکی به من نکرد چون فیلمی مثل شبی که ماه کامل شد، شدیدا انسان رو به خودش مشغول می کنه.

بعد از سینما خواستم به دوستانم بگم که اگر می تونند بیان کمکم اما اکثر دوستانم بچه دار هستند و این یعنی نمی تونستم روی کمکشون حساب کنم. کلی فکر کردم که باید به چه کسانی زنگ بزنم. دست آخر برای امتحان روز بعدم هیچ کسی پیدا نشد و من مجبور شدم تنها دوست جان بر کفم و عزیزتر از خواهر نداشته ام، یعنی نسیمه سادات رو ساعت 8 صبح بیدار کنم و با خودم ببرم سر جلسه. لابد الان تعجب می کنید و با خودتون میگید خب از اول به نسیم میگفتی. آخه چطور باید بهش میگفتم؟ روم نمی شد. باردار بود و باید استراحت می کرد و در تمام طول روزهایی که من باید درس می خوندم، فکر می کنید فاطمه زهرا کجا بود؟ خونه نسیمه سادات بود و با دخترش زهرا بازی میکرد و در واقع بار زیادی از زحمت فاطمه زهرا روی دوش اون بود. ولی نسیم با معرفت تر از این حرفا بوده و هست. بی هیچ حرفی قبول کرد. از اون امتحان اول به بعد، تا آخرین امتحاناتم، طوری تنظیم می کردم که بچه، موقع امتحان دادنِ من خواب باشه.

جونم براتون بگه که به جز امتحان اول و آخرم که هر کدوم یک روز فرجه داشتند، چهار امتحانِ دیگه بین این دو امتحان بودند که روز چهارشنبه نسیم باهام اومد، روز پنج شنبه هم مادر عروسمون. اما جمعه دو تا امتحان داشتم و شرایط و فاصله زمانی بین دو امتحان ایجاب می کرد که کسی همراهم باشه که بتونه رانندگی کنه و بره برام ناهار بگیره و از موندن توی فضای اونجا خسته نشه. اما هیچ کس جور نشد. روز جمعه بود و مادر عروسمون مهمون داشت. نسیم هم خسته میشد. و تازه هیچ کدوم از این دو نفر رانندگی بلد نبودند. یک لحظه همینطور که داشتم به درد خودم فکر می کردم و مغزم هم توی آفتاب تیرماه قم سوخته بود، حس جنون بهم دست داشت و یک سری افکار بی نهایت منفی برام مثل یک صحنه دلخراش مجسم شد که ترجیح میدم توضیح ندم. خوشبختانه همون لحظه به ذهنم خطور کرد که یک نفر رو در ازای پول استخدام کنم. زنگ زدم به دوستم حوراء که می دونستم همچین کسی رو سراغ داره. حوراء وقتی فهمید مستخدم خونه اش رو برای چی لازم دارم، خیلی یهویی بهم پیشنهاد داد که بیام خونشون که نزدیک محل جلسه بود و بچه رو هم بذارم خونشون. من هم بی معطلی قبول کردم و بعد از خداحافظی از شدت خوشحالی گریه ام گرفت. یه جور گریه خاص که تا به اون موقع تجربه نکرده بودم.

اونجا بود که فهمیدم این فقط و فقط کار خدا بود. خودش کار من رو درست کرد. شبش با حوراء و نسیم اینا رفتیم میدون بستنی و بعدش هم ما خانوما با بچه ها رفتیم خونه حوراء اینا. مردا هم خونه نسیم اینا. ما زن ها تا دیر وقت گپ زدیم و حال کردیم.  بعد تخت خوابیدیم. من صبح رفتم امتحان دادم و وقتی برگشتم، آبگوشت خوشمزه حوراء آماده شده بود. زدیم به بدن و خلاصه با وجود این دو نازنین من به سختی می تونستم درس بخونم. بعد از امتحان دوم هم برگشتم و خوابم برد. بچه ها تو این مدت کیک درست کرده بودند. بعدش هم شال و کلاه کردیم و رفتیم خیابون صفائیه تا قبل از برگشتن آقایون یه ذره خرید کنیم. چشم باز کردیم و دیدیم طبقه آخر پاساژ صفاییه هستیم که کتابفروشی هست و من 95 تومن کتاب خرید و نسیم هم بیش از 100 تومن. و فقط خدا میدونه که برای من کتاب خریدن از لباس خریدن هم میتونه پر هیجان تر و خوشحال کننده تر باشه. خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت. خصوصا که حس توانمندی هم به آدم دست میده. بعد هم برگشتیم خونه و زیر قابلمه شام رو خاموش کردیم و زدیم به بدن. دیگه سنگ تموم دیگه!

برای آخرین امتحان هم نسیم اومد و من بعد از امتحان ازش کتاب هام رو - که پیشش امانت گذاشته بودم که نکنه وسوسه بشم و به جای درس خوندن اونا رو بخونم- گرفتم و خودتون باید بدونید که نرسیده به خونه، چه بلایی سرشون آوردم.

یه جورایی مغزم توی اون روزای گرم و سوزان خشکید. روزهای بعد، احساس می کردم پیام های مغزم به زبان و از زبان به مغز درست منتقل نمی شن و بسیار پیش می آمد که غلط غلوط حرف می زدم. نمی دونم از اثرات امتحان بود یا فارغ التحصیلی از مقطع لیسانس. اما یادتونه گفتم سختی کار من فقط این ها نبود.

بهتون میگم. اون روزها، همون روزهایی که من درس می خوندم و شوهرم فاطمه زهرا رو نگه میداشت و در واقع داشت از فارغ البالی دیوانه میشد، - بله! درست در همون ایام- آقا تصمیم گرفت که خونمون رو ببریم تهران. و این مساله باعث ساعت ها گفتگوی ملال آور و پرزحمت برای ما بود. بسیاری از شب ها از نیمه شب تا اذان صبح، در تاریکی که مثلا قصد داشتیم بخوابیم- با هم حرف می زدیم و من میگفتم که نریم طبقه بالای خونه مامانت اینا زندگی کنیم. و او هم می گفت که بریم طبقه بالای خونه مامانم اینا زندگی کنیم!

چقدر حرف و حرف و استدلال و برهان و کوفت و زهرمار و این وسط من باید موقع درس خوندن، تمرکزم رو حفظ می کردم و به فاجعه ی در شرف وقوع زندگیمون یعنی ساکن شدن در طبقه بالای خونه پدر شوهرم- فکر نمی کردم تا بفهمم چی می خونم و وقتم رو هم هدر ندم. دریغ!

واقعا شما نمی دونید و نمی تونید تصور کنید هیچ کدومتون- که چقدر برای من سخت و ناگوار و غیرقابل باور و تحمل ناپذیر بود اگر به اون مکان نقل مکان می کردیم. می دونم که ممکنه فکر کنید من رو می شناسید اما من رو نمی شناسید. در واقع این که من با هویتی که داشتم با شوهرم ازدواج کردم، یک اتفاق محض بود... یک چیز نادر. حتی قد شوهرم هم شباهتی با قد فامیل هاش نداره. یه جورایی انگار خداوند هیپوفیز شوهرم رو بیش فعال کرده بود تا مادرشوهرم بتونه در جواب اولین سوالی که مادرم ازش پرسید، یعنی: قد پسرتون چنده؟ جواب بده که خیلی قدش بلنده. وگرنه همون موقع جواب نه رو میشنید. و در واقع بقیه اتفاقات خواستگاری هم به طرز مشکوکی توسط خداوند- رقم خورد، تا من بله رو بگم. پس تصدیق کنید که برای من امکان نداشت که هیچ اقتضائی به جز اقتضائات شخصِ شخصِ شوهرم رو بپذیرم.

خلاصه اینکه بحث های بیهوده ادامه داشت تا اینکه جمعه آخری که منتهی به امتحاناتم میشد پدر و مادرم اومدند خونه ما و آب پاکی رو ریختند روی دست شوهرم که: ما راضی نیستیم شما برید اونجا. و شوهرم قبول کرد. و تمام.

شاید بگید چرا انقدر راحت کوتاه اومد؟ دلیلش اینه که شما اونو نمی شناسید. من هم اگر یک کلمه بهش می گفتم :"خونه مامانت اینا نمیام،" قبول می کرد. اما من دلم می خواست که استدلال های من رو قبول کنه و خودش بگه: "باشه. تو درست میگی و ما نمی ریم اونجا." مصطفی واقعا آدم اخلاقی ای هست. براش رضایت پدر و مادر چه مال من، چه خودش- خیلی مهمه. برای همین چون و چرا نکرد. و البته من هم پایبند به اخلاق هستم. برای همین بعد از اینکه پدر و مادرم اینطور گفتند، بهش گفتم: " ما مجبور نیستیم به حرفشون گوش بدیم. چون الان دیگه من در درجه اول زن تو هستم و نه دختر پدر و مادرم و باید شرایط زندگی خودمون رو در نظر بگیریم. اگر لازم باشه و تو بگی، ما میریم اونجا" چون از نظر شرعی من فقط باید از شوهرم تبعیت کنم، ولاغیر. هرچند خیلی سخت باشه. تقریبا قبول داشتم که باید مسئولیت زندگیم رو تمام و کمال بپذیرم و اگر گفتم "تقریبا" برای این بود که این مسئولیت خیلی برای من رنج آور بود.

خلاصه بعد از اینکه مصطفی به من گفت که وقتی امتحاناتم تموم شد میریم تهران دنبال خونه می گردیم، یه نفس راحت کشیدم. چون من و اون یه تصمیمی گرفته بودیم ولی با تمام وجود نمی تونستیم انجامش بدیم. قرار بود که به این فکر نکنیم که هیچ راهی نداریم جز اینکه بریم خونه مادر و پدرش. قرار بود که ذهنمون رو آزاد کنیم تا بتونیم پذیرای پیشنهاداتی که خداوند ممکن بود سر راهمون بذاره باشیم. به این فکر نکنیم که بدبخت و بیچاره ایم و هیچ گزینه ای پیش رو نداریم. به این فکر کنیم که اوضاع میتونه خیلی بهتر از تصور ما بشه. اما مشکل اینجا بود که تا وقتی ذهن مصطفی هنوز روی خونه ی باباش کلیک کرده بود، امکان نداشت که ما بتونیم برای پیشنهادات و گزینه های دیگه آغوش باز کنیم. که در واقع با این حرف پدر و مادرم این امکان محقق شد و ما ذهنمون رو تمام و کمال آزاد کردیم. این حرفا رو از کلاس NLP استاد حورایی یاد گرفته بودم و الان که خوب فکر می کنم میبینم، سر اون کلاس تصمیم گرفتم، با قدرت ذهنم یک خونه خیلی بزرگ در یک محله خیلی خوب جذب کنم.... چه جالب!

بعد از امتحاناتم اومدیم تهران و شروع کردیم به گشتن. قرار بود سه دنگ خونمون رو به یکی از دوستانش بفروشیم تا بتونیم پول رهن خونمون رو جور کنیم. با این وجود پول ما هنوز خیلی کم بود. هر خونه ای که دور و اطراف خونه پدری من میخواستیم رهن کنیم، اقلا باید دو برابر پولمون رو می گذاشتیم. ضمنا ما بنا نداشتیم که از پدرم کمک بگیریم. گرچه بابام پول داشت.

نهایتا ما یک کیس مناسب پیدا کردیم که به پولمون می خورد ولی اصلا به دل من ننشست. دوستش نداشتم. به نظرم خیلی دلمرده و کهنه بود. گرچه نور و موقعیت مکانی و متراژ خونه خوب بود ولی بازهم من خوشم نیومد. مطلب خنده دار این بود که شب اون روزی که اون خونه رو دیدیم، رفتیم خونه مادرشوهرم اینا. شوهرم تازه اون شب به پدر و مادرش گفت که به خونه اونا نخواهیم رفت. بندگان خدا! یه ذره توی ذوقشون خورد ولی چاره چی بود؟ کمترین ایراد طبقه دوم مادرشوهرم اینا این بود که برای ما چهار نفر، خیلی کوچیک بود. اما خنده داریش این بود که وقتی شوهرم این کیس رو براشون گفت؛ شروع کردند به گفتن اینکه: "صالحه چرا قبول نمی کنی؟ سریع برید قول نامه کنید! بهتر از این امکان نداره براتون پیدا بشه! و ..."

و من بازهم باورم نمی شد. دلم می خواست خونه ام رو واقعا دوست داشته باشم. هیچ کس و مخصوصا خانواده شوهرم نمی تونست احساس یک دختری رو درک کنه که از وقتی بچه بوده، توی خونه ویلایی دوبلکس، با فضای سبز شخصی و حیاط یا توی یک آپارتمان در یک مجتمع مسکونی ساکت و حیاط پشتی سرسبز و اتاق شخصی زندگی کرده و وقتی هم ازدواج کرد، لااقل خونه ش رو دوست داشت و توش راحت بود.

راستش من توی اون روزهایی که قرار بود بریم خونه مادرشوهرم اینا، خیلی فکر کردم. آخرین شبی که ذهنم خیلی درگیر شد - و فرداش پدر و مادرم اومدند و اون ماجراها- از خدا پرسیدم که چرا من رو از اون زندگی راحت بیرون کشید و انداخت توی سختی ها؟ سختی های بی پایان؟ جوابی پیدا نکردم جز اینکه خداوند رشدم و صلاحم رو در این دیده. اما ته دلم باز هم گفتم که امکان نداره من برم اونجا و بتونم طاقت بیارم و از تک تک لحظات امتحانم سربلند بیرون بیام. بنابراین به خودم گفتم که تنها راه چاره ام، نماز جعفرطیاره. با خودم گفتم که امکان نداره که اینو بخونم و گره از کارم باز نشه.

شب که از خونه مادر شوهرم برگشتیم، شوهرم گفت که من فردا میرم که این خونه رو قول نامه کنم. و من با ناراحتی و از سر ناچاری گفتم: باشه.

اما معجزه درست همون لحظه ای اتفاق میافته که آدم انتظارش رو نداره. دقیقا همون موقع که مصطفی رفته بود برای نوشتن قولنامه، دوستش بهش زنگ میزنه و میگه یک خانواده ای هستند که می خوان خونشون رو بدن به یک طلبه...

یادتونه اولش گفتم که خدا وعده کرده که روزی اهل علم رو میده؟ مادی و معنوی؟

معجزه اینجاست که حالا خودم هم باورم نمیشه که دیگه لازم نیست سه دنگ خونمون رو بفروشیم! با پول رهن خونه روستاییمون در قم، می تونیم توی تهران یک خونه 120 متری داشته باشیم. یعنی هم متراژ خونه پدرم. بدون دردسر. بدون مشکل. بدون هیچ چیز بدی.... این توی زندگی من یک معجزه است.

اما این معجزه چند تا راز داشت. اول اینکه من سعی کردم در تمام این مدت حرف شوهرم رو گوش بدم. اما نه اون من رو به کاری جبر کرد و نه من اون رو توی منگنه گذاشتم. روایت داریم که اگر زن و شوهری با هم همدل باشند، خداوند با نظر لطف و رحمت ویژه ای به اونا نگاه می کنه. و من خوشحالم که ما با هم مهربان بودیم و هستیم.

دوم اینکه مصطفی خیلی دست به خیر بوده و هست. شاید من آدم دست به خیری نباشم اما حداقل با تمام وجود سعی کردم مانع از خیررسانی اون نشم. از قبل از عید توی اردو جهادی بود و بعدش هم که قرار شد خونمون رو اجاره بدیم، از بین افراد مختلفی که خونمون رو دیدند، کسی رو انتخاب کرد که بیشترین مشکلات رو در زندگیش داشت و از همه پول کمتری داشت و یه جورایی شرایطش به سختی با ما هماهنگ می شد. تو همون روزهایی که دنبال خونه بودیم هم به پدر و مادرش گفت که می بردشون مشهد و یه جورایی دل اونا رو گرم کرد. البته عمل هم کرد. هر چند می دونست من خیلی مسافرت دسته جمعی رو دوست ندارم و گرچه من هم مانعش نشدم و چیزی نگفتم به همون دلایلی که گفتم.

روایت داریم هر کس بیشتر مشکل داره، باید بیشتر صدقه بده و هرچقدر مشکل بزرگتر، صدقه هم باید درشت تر باشه. من فکر می کنم ما سعی کردیم صدقه بدیم. در حد توانمون. الان هم که خداوند گشایش ایجاد کرده و روزی دختر دوممون رو هم خیلی سریع به حسابمون واریز کرده، ما هم بیشتر از قبل باید صدقه بدیم. نعمت های زندگی اینطوری اند.

شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند

و راز سوم و چهارم رو هم گفتم: بچه دار شدن و شکر کردن. سپاسگذاری کردن برای تک تک لحظات شادمون.

خدا رو شکر.

 

۹۸/۰۵/۱۰
صالحه

نظرات  (۱۵)

۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۶ **هِلِناز **
آفریییین 
حتما ادامه بده
ما خیلی داریم بچه  دارن ، دارن پزشکی ام میخونن ...
پاسخ:
ممنونم عزیزم از دلگرمیت اما من به صورت کلی، کسانی که هم بچه‌ میارن و هم درس می‌خونن رو تحسین می‌کنم: مثل خانم دکتر لباف که ۵ یا ۶ تا بچه داره
اما برای خودم قبل از هرچیزی، ضایع نشدن فرزندانم مهم هست. هرچند فرزندآوری منافاتی با رشد من نداره. در واقع فعالیتی که من می‌کنم، ممکنه باعث آسیب اونها بشه، در نتیجه اون فعالیت، رشد نیست! 
به نظرم این مساله، مورد به مورد و در مورد آدم‌های مختلف متفاوت هست. نسخه واحد نمیشه داد.
خدا رو شکر:)
واقعا خوشحال شدم:))
پاسخ:
:) الحمدلله
۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۴۲ دچارِ فیش‌نگار
سلام. سر فرصت بقیشم میخونم :)
کار خوبی میکنه مصطفی
پاسخ:
مصطفی که کار خوب زیاد می‌کنه! کدوم؟
۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۱۳ پلڪــــ شیشـہ اے
ماشاءالله لاحول و لا قوة الا بالله 
ماشاءالله لاحول و لا قوة الا بالله
ماشاءالله لاحول ولا قوة الا بالله


خداوند حافظ و نگهبان خوبی هاتون باشه.
امام زمان عج الله دعاگو و یاری گر هر لحظه تون باشند.
پاسخ:
ممنونم خانووم!
راستش گاهی فکر می‌کنم نوشتن اینها توی وبلاگ چه سودی داره؟ آیا ممکنه دلی رو بسوزونه یا مایه زیاد شدن درد و رنج‌های دیگران بشه؟ یا برعکس؟
راستش از رنج و راحت و غم و شادی، هر دو می‌نویسم.
مطمئنم همه‌ ما هر دو اینها رو تو زندگی تجربه می‌کنیم. 
بنابراین می‌نویسم.
بازم متشکرم از دعای خیرت
۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۴ پیـــچـ ـک
:)
پست امید بخشی بود.
حس زندگی داشت.
سلام
پاسخ:
سلام رفیق :)
چه خوب!
۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۰۷ فرید پرهمت
ما شا الله رمان نوشتید

تا وسطا خوندم و واقعا جای گفتن بسی خدا قوت دارید

ان شا الله همیشه شاد باشید
پاسخ:
آره. خیلی زیاد شد. توی ورد که نوشته بودم، ۷ صفحه A4 بود.
ولی من قابلیت این رو دارم که یک رمان خیلی طولانی از کلِ زندگیم بنویسم.
چند بار فکرش به سرم زده. 
دیگه نمی‌دونم.
تشویقم کنید می‌نویسم، وگرنه، نه!
خوبه :) 
گرچه آخرش نفهمیدم خونه دارید یا ندارید؟ 
یه دونه دارید دادینش اجاره و خودتون هم رفتین اجاره، آره؟ 
پاسخ:
آره. درسته. ما یه خونه تو یه روستا، اطراف قم داریم. ولی هر دو مون متولد و بزرگ‌شده تهرانیم. بلاخره داریم برمی‌گردیم. 
اولین پست وبلاگم در مورد همین خونه روستاییمونه. کلا خیلی خاطره نوشتم و توش توضیح دادم. شاید نخوندی.
۱۱ مرداد ۹۸ ، ۰۶:۰۴ پلڪــــ شیشـہ اے
مسلما این سبک زندگی و بازنویسیش دعوت کننده به صبر هست برای کسی که بخونه. ولی خب چاقوی دو لبه است در کل نوشتن از زندگی شخصی.

پاسخ:
کاملا باهات موافقم در مورد چاقوی دو لبه
گرچه من بیشتر برای دل خودم می‌نویسم. برای ثبت خاطرات.
یه لذت خاصی هم داره. برای همین بی‌خیالش نمیشم.
۱۱ مرداد ۹۸ ، ۰۶:۲۱ **هِلِناز **
قطعا نمیشه برا همه یه نسخه داد 
مثلا خود من اصلا در تصورم نمیگنجه بخوام تا حداقل ۷ سال آینده بچه ای داشته باشم ! 
چون میدونم نمیتونم :))))) 
ولی تو میتونی ❤
پاسخ:
ممنونم از قوت قلبت رفیق! :)
۱۱ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۵۲ فرید پرهمت
نوشته ی شما در لیست منتخبین قرار گرفت و در شاید برای شما هم جالب باشد ارجاع داده شد.
پاسخ:
متشکرم از عنایتتون
۱۱ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۱۱ محمدعماد سلامی
سلام
قشنگ بود خوشمان آمد:)
سلام
جالب بود..
الحمدلله
خدا رو شکر بخاطر رحمت و برکاتش بر بنده های خوبی مثل شما.
البته وقتی متنو خوندم یه سوال برام ایجاد شد: با اییینهمه سرشلوغی کی میرسیدی درس بخونی؟ و یه سوال دیگه: آقاتون نمیتونست مرخصی بگیره و اون روزی که خیلی درمونده شده بودی، بچه رو نگه داره؟
و یه چیز جالب دیگه: من هر موقع که از شوهرت مینویسی یاد شهدا میفتم. کلا خاطرات زنهای شهدا رو زیاد میخونم. خیلی شخصیت شوهرت شبیه بعضی از شهداست. حتی وقتایی که برای کمک به سایرین و... خانوادش براش میشن جزو اولویتهای بعدی.
راستی داستان زندگیت رو هم بنویس. من که دوست دارم بخونمش. قشنک و گیرا و واقعی مینویسی.
پاسخ:
سلام :)
کی میرسیدم درس بخونم؟ هیچی، موقعی که کنار بچه‌ام دراز کشیده بودم، موقعی که تو ماشین نشسته بودم. صبح‌ها بیشتر... وقتی بچه‌ها خواب بودند.
البته این موارد شاید ۲۰ الی ۳۰ درصد اوقات بود
بیشترش وقتی بود که شوهرم، دخترم رو می‌برد خونه دوستمون تا با دختر اونا بازی کنه.
آقامون.... بیچاره. از چند روز قبل از به دنیا اومدن بچه تا آخرین امتحان من که حدود ۵۰ روز شد، همش تو مرخصی بود به خاطر من دیگه...
اونم بچه اول رو نگه می‌داشت تا من برم واسه امتحان. اما من اون نوزاد چند روزه رو نمی‌تونستم بذارمش جایی. خونمون دور بود از محل امتحان.
ممنون از نظر لطفت عزیزم :)
موفق باشی 

سلام باروایت آخرتون تعجب کردم میشه لطف بفرمایید منبع روایت رو بفرمایید چون اطرافیان من بدون سند قبول نمیکنن

پاسخ:
سلام. راستش من فقط یادم میاد که این روایت رو شنیدم. از یه جایی که برای خودم یقین آور بود صحتش. احتمالا هم از تلویزیون... البته اینجا نقل به مضمون کردم.
ولی فحوای روایت، حتی اگر روایت هم در موردش نداشتیم قابل باور و منطقی هست.
راستش خودم هم خیلی ناراحتم که نتونستم سندش رو حفظ کنم. به دو دلیل هم نتونستم: یکی اینکه خیلی درگیر روایت و مضمونش شدم و هیجان زده شدم.
دیگری اینکه بعد از امتحاناتم به خاطر حجم بالای فشار و استرس، یه مقدار مشاعرم ضعیف شده بود انگار. دیر کار می‌کردند.