صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

چالش "متفاوت فکر کنیم" + پی‌نوشت

جمعه, ۲۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۱:۵۷ ب.ظ
۲۳ آبان ۹۸
انگار که قلبم رو بین گلو و قفسه سینه‌ام با جفت دستام نگه‌داشته باشم‌...‌ و اطرافم هیچ چیزی نباشه.‌.. همه‌جا سفید. فقط من و قلبم... تنهاییم...
ناگهان یک خنجرِ کوتاهِ نه‌چندان تیز‌ میاد و فرو میره توش.
درد داره. بغض داره. کمی هم خشم داره. گریه داره ولی گریه نمی‌کنم. غرورم اجازه نمی‌ده. شاید هم عزت نفسم.
مدتی هست که خنجر دراومده. ولی بازم تمام سلول‌های قلبم دارند فریاد می‌زنند. ضجه می‌زنند. می‌خوان دادخواهی کنند.
سرم رو بالا می‌گیرم. دیوار‌ها و سقف بلند و تزئین‌شده با آیات قرآن و شیشه‌های رنگی رو می‌بینم.
میرم سجده. و گریه می‌کنم... تا سبک شم.
همون کسی که این قلب رو به من داده... التیام رو از همو می‌خوام.
صلوات بفرست... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
چه نور زیبایی داره این مسجد سر ظهر! ملایم و دلنواز.
اشک‌هام رو سریع پاک می‌کنم...

دعوتتون می‌کنم به چالش "متفاوت فکر کنیم" آقای "یک مسلمان" 
باید یک جمله رو در قالب جدید و ادبی و خیال‌انگیزتری در بیاورید. جمله‌ی من در وبلاگم این هست: "دلم شکست."
اگر مایل هستید این جمله رو بازنویسی ادبی کنید، کامنت بگذارید و اگر هم چالش براتون جالب بود که صدی نود هست، حتما شرکت کنید! سپاس!

پ.ن: می‌تونید از دل‌شکستگی‌تون از انتخابِ حسن، خواب‌نمایی حسن، لبخند‌های حسن، تصمیماتِ حسن، اطرافیانِ حسن و دروغ‌های حسن هم بنویسید. کاملا قبوله! 
۹۸/۰۸/۲۴
صالحه

نظرات  (۴)

۲۴ آبان ۹۸ ، ۱۴:۳۸ خانم ارجمندی

وای صالحه جون چیشدهههه ..... نگو اینجوری شاید ما دوستای مجازی باشیم ولی دلیل نمیشه وقتی مطلب اینجوری میذاری ما هم ناراحت نشیم .... کاش دلیل ناراحتیتو میگفتی تا یکم بیشتر اروم بشی .... ما برای حال دل تو و تو هم برای ما دعا کن 

پاسخ:
نه خانومی. چیزی نیست. مثل همه‌ی آدما دلم می‌شکنه و مثل همه‌ی دخترا... زن‌ها... و شاید مادرها.
تازه شاید منم دل شکوندم. این فقط یه متن ادبی بود.
چشم...
۲۴ آبان ۹۸ ، ۱۴:۵۱ یک مسلمان ...

خدا رو شاکر باشید بابت این همه استعداد

در خصوص مشارکت‌تون در چالش، حدی برای تشکرم قائل نیستم

فقط دعا می‌کنم به زودی با یک همراه به مطالعاتتون ادامه بدید.

یک همراه که در راه منزل شماست و به زودی زود روی میزتون قرار می‌گیره، با نور خوشرنگش :)

 

+چه حمله‌ی فوق‌العاده‌ای انتخاب کردین، صادقانه دارم فکر می‌کنم روش و جز " چو چاه ریخته آوار می‌شوم در خویش"از مرحوم حسین منزوی چیزی به ذهنم نمی‌رسه، اما تا جمله ای از درون خودم پیدا نشه دست بردار فکر نیستم.

خواهم نوشت ان شاءالله. 

پاسخ:
اولش که گفتید همراه، فکر کردم منظورتون هم‌مباحثه‌ای هست :)
من برای شرکت در چالش کاری نکردم. ابدا نیازی به تشکر نیست.

+ دوست داشتم اول از همه خودم جمله‌ام رو دوست داشته باشم. گرچه به پای جمله انتخابی شما نمی‌رسه. 
۲۵ آبان ۹۸ ، ۰۶:۵۴ یک مسلمان ...

این به ذهنم رسید که...میشه به جای جمله ی تکراری "با شنیدن آن حرف ها، دلم شکست"، این بار بگم:

با شنیدن آن حرف ها، دیواری که سالها آجر به آجر، از خوبی هاشان در ذهن ساخته بودم برای تکیه دادن، به یکباره فرو ریخت.

پاسخ:
خوبه ولی به شما که از خلّصین هستید می‌گم: قلمرو ذهن و دل از هم جداست :)
۲۵ آبان ۹۸ ، ۱۰:۴۵ یک مسلمان ...

با شنیدن آن حرف ها، دیواری که سالها آجر به آجر، از خوبی هاشان در دل ساخته بودم برای تکیه دادن، به یکباره فرو ریخت.

 

بهتر هم شد اتفاقا.

 

ممنونم.

پاسخ:
دست شما درد نکنه.

چالش خیلی خوبی هم هست ولی من نمی دونم چرا بچه‌ها نمی‌نویسند!