صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۱ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

منوی بلاگ
بایگانی
نویسندگان

۱۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

دیروز اوردوز کردم. بعد از ناهار یه انیمه دیدم، بعد رفتم حوزه هنری تماشای تئاتر، شب هم با همسر اکران آنلاین زیبا صدایم کن.

انیمه: به طور کلی، انیمه سلیقه‌ام نیست. چون به رغم محتواهای لطیف، تصاویرشون خشونت بصری دارند و طبعم رو به هم می‌ریزه. اما بعضی‌ها که این مشکل رو نداشتند و ضمنا ریالیستیک بودند، مثل شاهزاده خانم کاگویا رو دوست داشتم.

سینمایی: حتما زیبا صدایم کن رو ببینید: یه سینمایی درجه یک! مفاهیم خانواده، پدر، مادر، جستجو برای یافتن هویت، احساس تعلق، امید، در لحظه زندگی کردن و معجزه رو میشه در این سینمایی دید. همسرم پیشنهادش رو داد و فکر نمی‌کرد من موافق باشم، اما بهش گفتم همیشه وقتی فیلمنامه از یک کتاب و قصه قوی نوشته شده باشه، ارزش دیدن رو داره. دو ساعت فیلم و یک لحظه‌اش بی‌خود نیست.

تئاتر: نمایش «برای هانا»، ویژه بانوان بود. فقط یک هفته دیگه روی صحنه اجرا میشه. پیشنهاد می‌کنم برید ببینید تا هم خیلی خیلی لذت ببرید و هم متوجه بشید چطور میشه یک ایده عالی، با نمایشنامه ضعیف، سوخت بره.

گروه کرال عالی، صدا و نور عالی، میزانسن عالی، پرفورمنس خیلی خوب، طراحی لباس در بخش گروه پرفورمنس بسیار خلاقانه ( و در بخش لبنان، افتضاح)... ضمن اینکه موسیقی و نغمات پس و پیش نمایش در ایجاد حس در مخاطب کمک کننده بودند.

اما سوال اینجاست کدوم مخاطب؟ این نمایش قادر نبود مخاطب عادی ایرانی رو با خودش همراه کنه. خیلی طول میکشه تا مخاطبین بفهمند هِدیل کیه و با نویسنده نمایشنامه، اندکی هم‌دنیا بشن. چون اساسا مخاطب ایرانی با شخصیت اول نمایش که مادری نماد غزه زخم خورده است، همدلی و همزادپنداری نداره. چون زنان ایرانی هم خودشون در خط مقدم مقاومت هستند و درگیر با مسائل خودشون! «هِدیل» قصه دغدغه‌هاش نسبتی با دغدغه زنان ایران نداره و اگر مخاطب ایرانی از قبل، دلش با جبهه مقاومت گره نخورده باشه، اصلا با نمایش حس نمی‌گیره. ثانیا، «هِدیل» از واقعیت مادران غزه خیلی عقبه. شخصیتش سمبل شده. دچار شک و ترسی از نوع ایرانی هست! واسه همین اگر شخصیت اول نمایش، ایرانی بود، می‌گرفت.

نکته بعدی، متن نمایشنامه بود که خیلی سعی کرده بود شوآف فلسفی خودش رو پشت کلمات قلمبه سلمبه و جملات بی‌ربط و ناموزون قایم کنه. خواستند از هم گسیختگی محتوایی رو با پرفورمنس قوی بپوشونند و برای همین اسم سورئال گذاشتند رو نمایش. حوصله‌ من یکی که سر می‌رفت. یه جاهایی پرفورمنس و آوا رو به زور به محتوا چسبونده بودند. مثل آواز «از خون جوانان وطن» که بعد از بخش مرضیه پخش شد و گرچه یک خانمی پشت سر من های‌های باهاش گریه کرد، ولی بی‌ربط بودند به هم! از نظر من، ضعف تحقیق و پژوهش روشن بود ولی یه جاهایی هم توی ذوق می‌زد. مثل پخش تصویر گنبد نورانی یک حرم روشن شده با نور پرژکتور- ، روی ویدیووال در بخش عراق. که اگر اندکی دقت می‌کردند، متوجه می‌شدند که با توجه یه سرکوب صدام، نباید اون حرم انقدر آباد و آرام جلوه کنه.

ولی توصیه نمی‌کنم نمایش رو با دختران‌ نوجوان‌تون ببینید. مخصوصا اگر شرایط من رو دارید که دخترتون فن یک گروه سرود شده باشه و کچل‌تون کرده باشه که من رو ببر که عضو این گروه بشم. اگر با فاطمه‌زهرا می‌رفتم، مطمئنم پاش رو تو یه کفش می‌کرد که من رو عضو این گروه نمایش کن! و ضمن اینکه دوز سانتیمانتالیسم نمایشش هم زیاد بود. همین‌ها البته نمایش رو خاص می‌کنه و کم پیش میاد که بری یه نمایش ببینی و از ضیافت محتوا و رنگ و نور لذت ببری. نقد فراستی‌طور من رو برای تجربه این نمایش جدی نگیرید. من خودم تصمیم نداشتم ببینم چون امتحان داشتم ولی دیدم یه هفته است می‌خوام کتاب تاریخ دیپلماسی و روابط بین الملل نقیب‌زاده رو تموم کنم و نمیشه. این شد که در آستانه روز تولدم به خودم دیدن این نمایش رو هدیه دادم و خیلی چسبید :)

امیدوارم نقد من رو فراموش کنید و برید نمایش رو ببینید. اگر هم تهران نیستید، سینمایی رو دریابید که واقعا حالتون رو خوب می‌کنه.

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۳:۳۰
نـــرگــــس

۲۲ دی‌ماه رفتیم تجمع میدون انقلاب. چند تا چیز جالب برام این بود که خانم‌های مانتویی و معمولی فیلم می‌گرفتند از جمعیت. می‌خواستند نشون بدن به فک و فامیل و دوستاشون. یه نفر به همراهش گفت: اونا مگه غیر از ماهواره چیزی هم می‌بینند؟ تو تلویزیون همه اینا رو داره نشون میده. گفته شده، کل تجمعات اعتراضی- اغتشاشی، یک و نیم میلیون در کل کشور بوده. اما تجمع ۲۲ دی میدان انقلاب فقط به تنهایی، ۳ میلیون بوده.

شعار «ایران پر از شهیده، فتنه جواب نمیده» رو هم انگار برای اولین بار شنیدم. تلقی‌ام اینه که دشمن متافیزیکش رو به عرصه جنگ کشونده و برای همین عید غدیر و ولادت امیرالمومنین علیه السلام رو برای شروع حملات انتخاب کرد. ولی نکبت‌ها هنوز نفهمیدند که متافیزیک ما ازشون قوی‌تره...

ما تجمع رو خانوادگی رفتیم. ما پنج‌تا به علاوه مامان و بابام و مادرشوهرم و برادرشوهرم. برگشتنی، دم یه دکه ایستادیم خوراکی بخریم. من مجله ترجمان ۳۶ رو دیدم. به بابام گفتم برام بخره تا من بعدا هزینه رو به بابا برگردونم چون کیف پولم رو نیاورده بودم.

اون شب خیلی خسته بودم. لباس گرم پوشیدم و ساعت ده و نیم اینا رفتم تو رخت خواب بچه‌ها بخوابم. اونا هم مجبور شدند همراه من زودتر بخوابند. هر شب‌ موقع خوابوندن بچه‌ها، چند صفحه‌ای از کتاب «ذهن و بازار» رو از فیدیبو پلاس می‌خونم. اون شب خیلی خسته بودم و کتاب رو نخوندم. نصفه شب پا شدم رفتم تو اتاق خودمون. تا صبح خواب دیدم رفتم بازار و پاساژگردی. اونم چه پاساژهایی. خیلی شبیه پاساژهای ایران نبود. مخصوصا نورپردازی‌شون. هم پاساژ بود هم گالری هنری و فضای فرهنگی و ورک شاپ‌های مختلف. خوابم خیلی واقعی بود. طوری که فکر می‌کردم بیدارم. حتی وقتی خواستم یه چیزی حساب کنم، دیدم کیف پولم نیست. چون اون روز کیف پولم رو همراه خودم نبرده بودم تجمع و هنوزم نذاشته بودم تو کیفم! توی خوابم دو تا یقه اسکی پسند کرده بودم که خیلی مطابق سلیقه‌ام بود. ضمنا خیلی هم بهشون نیاز داشتم. برای همین وقتی بیدار شدم و دیدم خواب دیدم، خیلی ناراحت شدم. یه دامن و یه مانتوی بلند هم خوشم اومده بود... عجیب این بود که تو یه مغازه که کاربری دو گانه «نانوایی فروشگاه لباس» داشت، دادم خمیرِ پیراشکی و اشترودلی که از قبل آماده کرده بودم رو تو دستگاه خمیرزن‌شون بذارن تا آماده بشه :/

حالا نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها انقدر بی‌ذوق هستند. دیشب پیش ******* **** بودیم. تا گفتم خواب دیدم رفتم خرید، گفتند: همین که خوابش رو هم دیدی، بسه دیگه :)

واقعا چطور به خودشون اجازه میدن که هنوز کلام در دهانم منعقد نشده، هنوز تعریف نکردم چی به چی بوده، نظر بدن. خلایق هرچه لایق.

همه آدم‌ها همینند. دنیاشون رو همون چیزهای محدودی تعریف می‌کنه که باهاش تا اون سن و سال سر و کار داشتند. از اینستاگرام مسخره و اخبار بی‌بی‌سی فارسی و عنترنشنال گرفته تا تعاملات روزمره با فک و فامیل و تکرار کردن چهارتا جمله به مدت هفتاد سال بدون خسته شدن.

حالا متوجه شدید چرا اینا رو اینجا نوشتم؟ چون بعضی‌ها اجازه نمیدن آدم حتی خوابِ فانِ خودش رو هم پیش‌شون تعریف کنه، چه برسه به چیزای دیگه. این فضای عرفی جامعه ماست که خیلی‌ها  گوش‌هاشون رو تعطیل نگه‌داشتند و مغزهاشون رو معطل‌تر و نمی‌خوان یه کلمه حرف جدید بشنوند. من دقیقا نچسب‌ترین آدم تمام طول عمر این آدم‌ها میشم آخه دلم به هم می‌خوره بخوام زیادی پای تعامل باهاشون وقت تلف کنم.

دوم، یه عده دیگه هستند که رطب‌خورده هستند و منع رطب می‌کنند. تحمل این دسته رو هم ندارم حتی اگر حق باهاشون باشه. مثلا یه استاد دانشگاهمون بود که همیشه در مورد دانشکده‌مون با اَه و پیف حرف می‌زد. خب اگه انقدر بده، چرا موندی اینجا؟ شما که ماشاءالله در بیزنس‌های متنوعی موفق هستی! برو بذار راه باز بشه برای جوون‌ها. عق.

مامانم از این اخلاق‌های من خیلی می‌ترسه. هروقت نشانه‌های عدم معاشرت رو در من می‌بینه، یه پلنی می‌ریزه که من رو بندازه تو این معاشرت‌ها.

وای! من چرا دارم این چیزا رو اینجا می‌نویسم؟

۱۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۸ ۲۵ دی ۰۴ ، ۱۴:۴۱
نـــرگــــس

اگر هالیوود دو بال داشته باشه، یکی سکس هست، یکی خشونت. مرور که می‌کنی فیلم‌های مهم رو، می‌بینی حول محور همین‌هاست. ژانرها متفاوت میشه ولی بن‌مایه یه چیزه. این دو تا رو از هالیوود بگیری، چیزی ازش نمی‌مونه.

حالا تو فضای وبلاگ هم، دو تا بن‌مایه جالب داشتیم. از همون زمان که شروع شده تا الان. یکی جنسیت‌زدگی، یکی سیاست‌زدگی. حرف‌هام قابل مناقشه است، می‌دونم. آخه پروفسور نرگس با استقرای ناقص بهش رسیده :)

داشتم مطالب یه وبلاگ قدیمی از برترین‌های بلاگستان رو نگاه می‌کردم. خیلی ادعا داشت ولی خارج از چارچوبی که گفتم نبود. من الان اون رو قضاوت می‌کنم و ولی مطمئنم اگر بود، من رو قضاوت نمی‌کرد چون نه قلمم و نه محتوام با خط‌کشی‌هاش حائز اهمیت نبود. البته در مورد قلم، شما ببخشید من رو چون از یه حدی بیشتر نمی‌تونم برای مطلب نوشتن وقت بذارم. همه متن‌هام دفعتا نوشته و منتشر میشن. قدیم‌ها وبلاگ‌نویس‌ها ستون‌نویس مجله و روزنامه بودند. الان دیگه کی به این چیزا اهمیت میده؟ عصر، عصر انسان‌رسانه‌هاست. بگذریم.

با این حال، من خودم از خودم حیرت می‌کنم. هرجور حساب کنی، باید یه کاری کنم تو این وضعیت قاراشمیش. ناسلامتی دارم دکترای معارف انقلاب اسلامی تو دانشگاه تهران می‌خونم که به خاطرش حقم هست که همه بریزن رو سرم و کتکم بزنند :) مثلا الان باید وکیل مدافع انقلاب اسلامی میشدم توی بیان ولی ظاهرا خیلی بی‌عرضه هستم و تبیین نمی‌کنم :) به جاش انتخاب من این بوده که روزمره بنویسم ولی نه تنانگی رو در این وبلاگ به نمایش بذارم و نه سیاست‌زده حرف بزنم. واقعیتش اصلا نمی‌‌تونم سیاست‌زده حرف بزنم. من ادبیات رهبری رو میفهمم ولی آخه نمی‌فهمم ادبیات اصول‌گرا اصلاح‌طلب رو. این دولت اون دولت رو. و در شان خودم نمی‌بینم اینکه مدام بخوام در مورد فلان شخصیت سیاسی و فلان شاعر و نویسنده و سلبریتی دارای سوگیری سیاسی و یه سری اتفاقات گذرا و تاریخ مصرف‌دار حرف بزنم. و بله، توی توئیتر هم نیستم که بخوام مثل خانم‌های بابصیرت و نخبه‌ای باشم که مثل مردها حرف می‌زنند، تحلیل می‌کنند. فعلا من در جزیره بیان هستم و دنیای اون بلاگستانی که محل تبادل حرف‌های سیاست‌زده و گزارش‌های جنسیت‌زده بود، تموم شده. صدالبته من هم زنانه می نویسم و هم درباره سیاست و تلک قضیه و تلک قضیه.

می‌دونید فازم چیه؟ وقتی سپاه ابرهه در جریان حمله به مکه و خانه کعبه، شترهای عبدالمطلب علیه السلام رو می‌گیره، عبدالمطلب میره پیش ابرهه که فقط بازپس‌گیری شترهاش رو ازش طلب کنه. ابرهه تعجب می‌کنه و یه جورایی میگه: یعنی برات کعبه مهم نیست؟ عبدالمطلب میگه: من صاحب و خدای شترهای خودم هستم و کعبه خودش خدایی داره.

حالا هم این مملکت صاحبی داره و کاری که از دستم برمیاد اینه که با نهایت شادی و آرامش، همسر عزیزم رو در قامت یه بسیجی بفرستم کف میدون تا این اراذل رو جمع بکنه. همون اراذلی که کاسب‌ها و بازاری‌های شهر، از ترس‌شون مغازه‌هاشون رو ساعت ۸ و نیم می‌بندند. منم برای شوهرم همونی بشم که برگشت خونه، خرده شیشه‌های استرس رو از ذهن و صورتش پاک کنه. همین.

اگه براتون سواله که این مرد چه کسایی رو دستگیر کرده، دیشب یه نفر رو گرفتند که ماموریت داشته پمپ بنزین منفجر کنه. امشب از بیست تا دستبند پلاستیکی همسر، پونزده‌تاشون استفاده شده بود و بله! این مملکت صاحب داره که نمی‌ذاره امثال این‌ها قسر در برن.

کاری که امروز کردم این بود که تو خونه برای دوستم که مریضه، عصاره گوشت گنجشک درست کردم و وقتی رفتم خونه‌شون، خودم آشپزی کردم. بعدش هم خواهران غریب رو برای بار چندم با بچه‌ها تماشا کردیم و سعی کردیم بهمون خوش بگذره تا همسرامون برگردند خونه. این اون کاری بود که باید می‌کردیم.

من این روزها، خوشبینم که این وضعیت خیلی زود تموم میشه. این خوش‌بینی از کجا میاد؟ نمی‌دونم از اینکه فرق بین اغتشاش و آشوب و انقلاب و جنبش و نهضت و ...  رو می‌دونم یا اینکه هنوز رسانه‌زده نشدم که برام روایت رسانه از میدان بر روایت خودم از میدان غلبه کنه. یا اینکه دسته‌بندی‌هام از آدم‌ها صفر و صدی نیست! یا اینکه متافیزیک برام برجسته‌تر از خیلی آدم‌های دیگه است؟ یا چی؟

یادش به خیر، یه زمانی تو این وبلاگ در کامنت‌هام برای یکی از دوستان، از این نوشتم که ایمان به غیبم ضعیفه ولی حالا انقدر به متافیزیک انقلاب اسلامی باور دارم که می‌خوام در موردش رساله بنویسم. یا چقدر اینجا برای این ضجه مویه کردم که چرا شوهرم میره تو میدون و ال می‌کنه بل می‌کنه، من نمی‌تونم و نمیشه و ... ولی الان با تمام وجودم خوشحالم که همسرم آرزوهای من رو داره زندگی می‌کنه. و چند روز پیش بهش گفتم: یه برگه کاغذ بیار بنویسم و امضا بزنم که من با تو همه آرزوهام رو زندگی کردم.

۳۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۲ ۲۲ دی ۰۴ ، ۰۲:۲۹
نـــرگــــس

تو همین وضعیت ناپایدار، نمی‌خواهم اشتباهی که تابستون امسال کردم رو دوباره مرتکب بشم.

به جای درس خوندن، نشستم بافتنی بافتم!

آدم باید کاری که «باید» رو تحت هر شرایطی انجام بده.

اونوقته که می‌تونه بگه من پای وظیفه‌ام استقامت کردم.

حالا هم با این‌که دور و بر ما حسابی شلوغ پلوغ شده...

من تو همین شب‌های تیر ترقه‌ای، نمی‌خواهم کتاب و مقاله رو رها کنم.


میگن شهید طهرانی مقدم همون سال ۸۸ هم با اینکه اوضاع میدان خراب بود، پروژه موشک‌هاش رو رها نکرد که بیاد کمک بچه‌های میدان.

البته این‌بار الحمدلله بصیرت و اقدام، هر دو در سطح بالاتری هستند.

من چند تا متن قشنگ براتون تو کامنت‌ها از نویسنده‌های دیگه می‌ذارم. بخونید و کیف کنید.

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۰ دی ۰۴ ، ۱۹:۰۰
نـــرگــــس

روز پونزدهم دی ماه، پونزدهم رجب المرجب...

صبح بیدار شدم و بعد از نماز، زینب با پدرش راهی مدرسه شد. منم نشستم و طرح درس کلاس انقلاب مطلوبم رو در ورد پاکنویس کردم. کار کلاسی درس صلاحیت‌های مدرسی انقلاب اسلامی بود و برای خانم دکتر فرستادم.

بعد آماده شدم و با لیلا که خیلی خوابش می‌اومد راهی مدرسه شدم که برم کتابخونه مدرسه دخترا. 

در کتابخونه شهید حسن طهرانی مقدم رو باز کردم. عکس بزرگ ریحانه‌سادات بهم لبخند زد. بچه‌ها دو زنگ اومدند و کتاب گرفتند. غایب زیاد بود. در یکی از کلاس‌های ششم، ۱۳ نفر غایب بودند.

میگن ۴ میلیون دانش‌آموز داریم و امسال، حدود ۱ و نیم میلیون دانش‌آموز به اعتکاف رفتند.

کانال Fairy Tales ریحانه سادات رو در ایتا باز می‌کنم. دوستانش عکس ریحانه سادات رو در اعتکاف پارسال منتشر کردند. لبخندش همون لبخند همیشگی هست. دلم تو حال و هوای اعمال ام داود بود. دلم خیلی تنگ یه اعتکاف و خلوت مثل قدیم‌هام بود.

زنگ آخر، کتابخونه رو با لیلا مرتب کردیم. چند تا از بچه‌های کلاس دوم، اومدند تو کتابخونه. بی‌سابقه بود. به انتخاب یکی از بچه‌ها، براشون دخترک کبریت‌فروش رو خوندم. بچه‌ها رفتند و بعد با لیلا، کف کتابخونه رو جاروی خیس کشیدیم. همینطور کمی محوطه بیرون کتابخونه که میشه روبه‌روی نمازخونه.

چراغ رو که داشتم خاموش می‌کردم، به ریحانه سادات گفتم: راضی هستی؟ او لبخند زد و بعد در رو بستم.

از خانم مظفری سه هفته مرخصی گرفتم تا بتونم برای امتحانات با تمرکز بیشتری درس بخونم. زنگ سوم با سارا خانم، از اعضای انجمن کامل هماهنگ شدم و بهش توضیح دادم روند کتابخونه چی به چیه. خدا رو شکر دلگرم شدم که کتابخونه براش مهمه.

بعد اومدیم بالا. زهرا خانم، یکی از اعضای ثابت انجمن، روی صندلی بی‌حال بود و چشماش بسته بود. ما رو که دید، چشماش رو باز کرد. لبخند زد و سر صحبت رو باز کردیم. نمی‌دونستم لیسانس زبان داره و داشته ارشد حقوق می‌خونده. ولی بعد از دخترش النا، رها کرده و الان بی‌چشمداشت میاد مدرسه. چرا؟ می‌گفت راحت میتونه بره آموزشگاه و ... پول در بیاره اما همه زندگی که پول نیست! حاجت گرفته از این بچه‌ها. آرامشی که توی زندگیش داره رو از همین مدرسه و بچه‌هاش گرفته. اینکه هروقت دلش می‌گیره میره دارالقرآن یا نماز‌خونه... من باورش کردم... این بار یه طور دیگه! چرا؟ چون خودمم معجزه دیدم از این مدرسه و بچه‌هاش... بهش گفتم: اگر فقط ده درصد آدمهای این شهر، شبیه شما فکر می‌کردند، چی میشد؟ همه مشکل‌ها حل میشد...

بعد برگشتیم خونه. خیلی خسته بودم. سریع ناهار رو آماده کردم و خوردیم و غش کردم. متاسفانه خوابیدم و بعد بیدار شدم و نماز خوندم. بعد بازم خوابیدم تا هفت شب.

همسرجان باید ۶ و نیم عصر می‌رفت سراغ دخترجون‌مون. حوالی هشت شب بود که برگشتند. چون بعد از اینکه از فاطمه‌زهرا استقبال کرده بودند، با زهراجان و بابای زهرا، رفته بودند کافه. دورهمی پدر دختری. همسر می‌گفت: توی شهر ترافیک بود. گل‌فروشی‌ها غلغله بود...

فاطمه‌زهرا به باباش گفته بود: اعتکاف خیلی خوش گذشت ولی هیچ‌جا خونه خود آدم نمیشه.

دو روز گذشته، حوالی ساعت ۷ تا ۸، رفتم دیدن دخترطلا تو مسجد. مادر زهراجان، (نسیم جانم) مریض شده. باید حواسم به زهرا هم می‌بود. تماس تصویری می‌گرفتم برای زهرا که با مامانش اینا صحبت کنه.

شب اول، دیدم زهرا یه نامه بهم نشون داد و گفت مادرش براش نامه نوشته. سحر روز اول، زهرا جون با نامه مادرش گریه کرده بود و دختر من از دلتنگی. بعد دیدم نسیم‌جان چه کار قشنگی کرده که نامه نوشته برای زهرا. شب دوم، منم برای فاطمه‌زهرا نامه نوشتم روی یه کارت پستال رنگی با نقشه جهان. زینب و لیلا و باباشون هم همینطور. روی کارت‌پستال‌های کوچیکتر و رنگی رنگی. انار دون کردم و ریختم براش توی ظرف. دو ست قاشق یه بار مصرف هم گذاشتم برای دخترا که با هم بخورن.

هر شب که رفتم پیش فاطی، موهاش رو براش دوباره بافتم. بچه‌ام عجیب و غریب شده بود. ملایم. مهربون‌تر. دل‌نازک. وقتی برگشت، ایده می‌داد که کاش میشد همیشه توی مسجد می‌رفتیم درس می‌خوندیم و نماز می‌خوندیم ولی می‌تونستیم برگردیم پیش خانواده و خونه‌مون. آبجی‌های فاطی هم دلشون تنگ شده بود... چند تا عکس یادگاری گرفتم از لحظه‌ای که بهش حمله کرده بودند تا بغلش کنند.

توی اعتکاف‌شون، کتاب خونده بودند. مناجات و دعا و روضه داشتند. فیلم سینمایی مجنون رو براشون گذاشته بودند. معما دسته جمعی حل کرده بودند. کلاس تدبر داشتند. بازی و شور و نشاط هم که به راه بود. حتی ماسک صورت هم گذاشته بودند و بهشون خودمراقبتی یاد داده بودند. کلی هم هدیه و خوراکی گرفته بودند. شب آخر، یه عکس جمعی و یادگاری هم از تمام معتکفین، چاپ شده و با کیفیت بهشون دادند. خیلی خوش ذوق بودند الحق و الانصاف.

حالا ساعت هشت شب بود. هرچی زنگ زده بودم به بابا و مامانم جواب نداده بودند. بابا که از مشهد برگشته بود. مامانم هم خادم معتکفین بود. بالاخره خودشون زنگ زدند. حرم بودند. گفتم شام بیایید و بابا قبول کرد. شام دو مدل درست کردم. بادمجون گوجه و همینطور پلوی مخلوط. گفتم: بابا دیگه بری، خبری از دستپخت من نیست تا خودم بیام برات غذا درست کنم اما اون موقع نمی‌دونیم مامان آشپزی کنه یا من! انقدر که دلمون برای دستپخت مامان تنگ میشه...

سر شام، باز بحث خونه شد. مامان گفت: دوست داریم زودتر از این اجاره سنگین خلاص بشین. گفتم: مامان از اولش هم ابا داشتیم شما بدونید ما چقدر اجاره میدیم. خدا می‌رسونه. بهش فکر نکن. بابا گفت: آره خدا کریمه. همسر هم تایید کرد. مامانم گفت: خدا به شما و این ایمان‌تون خیر بده...

مامان خیلی خسته بود. ولی چای رو آوردیم و بازم نشستند. خوش‌حال بودم که بهشون خوش گذشت. مامانم موقع خداحافظی دم در گفت: ان شاءالله  هرچی از خدا می‌خواهید بهتون بده. ثواب اعتکاف امسال رو هم بهتون بده... گفتم: حبیبی... حبیبتی... بابا خندید.

اعتکاف امسال انگار غوغایی کرده بوده تو آسمون‌ها. عکس ریحانه‌سادات در اعتکاف رو ذخیره کردم توی گوشی. از دیدنش سیر نمیشم. بهش میگم: کی می‌دونه از اون بالا چقدر زحمت کشیدی تا اعتکاف امسال پر از نوجوان بشه؟ فقط خدا میدونه وقتی پرده‌ها بیافته، ما چی‌ها بفهمیم از اثر شما در این عالم، شهدا!

پ.ن: یه قصه باید بنویسم از یه دنیای بدون نیاز به پول، مخصوصا برای خانم‌ها. 

یه قصه باید بنویسم از یه دنیای بدون مرزهای پساوستفالیا. بامزه میشه :)

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۰۴ ، ۰۱:۳۰
نـــرگــــس

چند روز پیش بود، زدیم شبکه نمایش. دیدیم به مناسبت شروع سال نو میلادی، سینمایی مردان آنجلس رو گذاشتند. فیلم از نیمه رد شده بود. از کجاش دیدیم؟ از اونجایی که اصحاب کهف از خواب بیدار میشن. احساس گرسنگی شدیدی می‌کنند و بعد ماکسیمیلیان برای تهیه نان به شهر میره. بعد خیلی طول می‌کشه تا متوجه بشه چه اتفاقی افتاده... 


من خیلی با از اینجا به بعد فیلم گریه کردم... دخترا که جذب داستان شده بودند، مدام سوال می‌پرسیدند. من بغض گلوم رو چنگ می‌زد. به سختی جوابشون رو میدادم و آروم تو آشپزخونه گریه می‌کردم...


به حق، بالاتر از حاج فرج الله سلحشور در این کشور کارگردان نداشتیم و نداریم. دو روز پیش، سینمایی روز واقعه رو موقع خواب گذاشتم که ببینم. واقعا این کجا و آن کجا! حتی میرباقری، حتی حاتمی‌کیا... قصه‌گوتر از حاج فرج نداشتیم و نداریم. بصیرت‌افزاتر از حاج فرج نداشتیم و نداریم...


من توصیه می‌کنم برید اون قسمت از فیلم سینمایی مردان آنجلس رو ببینید...


ببینید که ماکسیمیلیان و یارانش، در چه ظلمات وحشتناک و خفقان کفر و الحادی، ایمان می‌آورند! در شرایطی که ذره‌ای تصور نمی‌کردند حق بر باطل پیروز بشه... در شرایطی که فکر می‌کردند تنها هستند و باطل به قدری قدرتمند هست که اونا یارای مقابله باهاش رو ندارند... اما خداوند سیصد سال بعد رو بهشون نشون میده تا ببینند تحقق این وعده خدا رو: «و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» 


همه ما نیاز داریم به بصیرت یاران غار.


مخصوصا حالا که در حرم جمهوری اسلامی نفس می‌کشیم. و لابد توقع داریم که حکومت قبضه صالحان باشه! اما می‌بینیم نیست! و فلان فرد ناصالح و فاسد از منصبی به منصب دیگه منتقل میشه و رویه‌های فاسد در کشور جریان داره...


بصیرت یاران غار، به ما رحمت پروردگار رو یادآوری می‌کنه... چه در زندگی فردی‌مون و چه در زندگی اجتماعی خرد و کلان‌مون.


بصیرت یاران غار، بهمون یاد میده که برگردیم و مثلا چهل سال قبل رو بررسی کنیم و ببینیم اون زمان در چه وضعیتی بودیم و الان در چه وضعی. 


البته دشمن تلاش می‌کنه که حافظه تاریخی و جمعی یک ملت رو دچار اعوجاج و انحراف کنه. تا اونا نتونند درک صحیحی از چهل سال قبل خودشون داشته باشند. 


اما من از رهبرم یاد گرفتم که به قرآن رجوع کنم. و این بصیرت یاران غار راهکاری قرآنی هست... و از رهبرم یاد گرفتم که تاریخ کشور و ملتم رو درست بخونم و تحلیل کنم... 


بصیرت یاران غار، از همه مهم‌تر، امید به ما میده. امید!


امیدی که اگر نباشه، دیگه هیچ حرکتی نخواهد بود...


شما می‌دونید که من در این جایگاه نویسندگی وبلاگ، عادت ندارم اینجور متن‌ها رو بنویسم. غالبا از زندگی خودم می‌نویسم. اما به عنوان یه دانشجوی معارف انقلاب اسلامی، خیلی غمگین میشم مطالبی می‌خونم که در نقد وضعیت فعلی جمهوری اسلامی، یک سری اشکالات (ولو مهم) به شکلی مطرح میشه که قابلیت این رو داره، یک جوان مملکت رو از صدر تا ذیل نظام ناامید کنه. 


نه! نباید اینطوری بنویسیم دوستان. 


بیایید خودمون رو مرکز عالم هستی بدونیم. منم خودم رو مرکز عالم هستی کردم با این وبلاگم. ولی از همین زاویه دید مرکز و نقطه ثقل، دارم تلاشم رو می‌کنم که اصلاح کنم. صالحه باشم. نرگس باشم. معطر باشم.


وقتی زاویه دیدمون غلط باشه، میریم تو زاویه دانای کل. میگیم این غلط است، آن غلط است. و چون فقط راوی هستیم، هیچ کاری نمی‌کنیم! نه! ما باید نقش‌آفرین باشیم. البته وقتی میگم هیچ کاری، نه که یعنی هیچ هیچ! هیچ در اون زمینه‌ای که نقد کردیم. چون غالبا کسی که در میدان هست، به اندازه راوی‌های دانای کل، صفر و صدی نگاه نمی‌کنه.

من میگم، دوستان عزیزم، دقت کنیم. مبادا یک سری اشکالات (ولو مهم) به شکلی مطرح بشه بتونه، یک جوان مملکت رو از صدر تا ذیل نظام ناامید کنه. مبادا بشیم مصداق «ویل لکل همزه لمزه» معاذنا الله.

بذارید وبلاگ برامون بهانه بشه که گاهی خودمون رو محاسبه کنیم. نه اینکه بیانیه بدیم... اینجا اصلا مخاطبی نداره برای شنیدن بیانیه... 


بگذریم.


من که خیلی دلم گره خورد با یاران غار. دلم هوای زیارتشون رو کرد. البته نمی‌دونستم اصلا کجا هستند. دیشب پیش عمه‌هام نشسته بودم، داشتم از بصیرت یاران غار در بعد زندگی فردی می‌گفتم... اینکه گاهی لازمه مثل اصحاب کهف، زندگی ده سال قبل‌مون رو با الان‌مون مقایسه کنیم تا بتونیم نعمت‌ها و لطف آشکار پروردگار رو ببینیم و بیشتر شاکر باشیم، تا حال‌مون با زندگی‌مون بهتر بشه... 


و به دخترعمه‌ام میگفتم چون ما «نفخت فیه من روحی» هستیم، باید خودمون رو متصل به صفات الهی کنیم تا قدرت بگیریم. باید برای این اتصال، شکر هر صفت رو به جا بیاریم. تا «لان شکرتم لازیدنکم» بشیم و «و لئن کفرتم ان عذابی لشدید» نشیم...


وقتی خداحافظی کردیم، همسر تو ماشین بهم گفت: پیش عمه‌هات داشتی از اصحاب کهف می‌گفتی؟ می‌دونستی کوه اصحاب کهف کجاست؟


گفتم: نه. گفت: همینجوری داشتم چک می‌کردم، دیدم اردن هست... امان...


گفتم: این بار امکان نداره تنهایی برم... سفر اول رو خانوادگی میریم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳ ۱۳ دی ۰۴ ، ۰۱:۴۵
نـــرگــــس

پرده اول:

دیروز مثل همیشه، سر سفره مادر و پدرم بودیم. 

آره... ما بچه‌ بزرگ شده سر سفره پدر و مادریم و به این قضیه مفتخریم...

داشتم واسه مامان تعریف می‌کردم که رفتیم خرید برای دخترا. بعد آقامصطفی گفت نمیشه برای دخترا یا من خرید کنیم ولی برای تو چیزی نخریم. بهش گفتم باور کن لازم نیست. وایساد کنار یه مغازه لباس زنانه. گفت بیا بریم داخل مانتوهاش قشنگه. بیشتر از اندازه همون پولی که برای دخترا خرج کردیم، برای من لباس خرید. واقعا خیلی شوهر خوبیه... خدا رو شکر.

مادرم گفت: خدا رو شکر. اینکه همسر خوبی داری واسه اینه که خودتم دختر خیلی خوبی هستی... چون خودت هم خیلی خوبی... حواست هست که ناراحتم نکنی، دلم رو نشکنی...

با بغض تو گلو گفتم: معلومه؟

مادرم گفت: آره...

پرده دوم:

امروز سر سفره مامان و بابا، مامانم یاد خونه بچگی‌شون تو خیابون جعفری بروجرد افتاده بود. خونه‌ای که به اختصار بهش میگن: «حیاط جعفری» 

از سبک مدیریت مامان‌زهرا می‌گفت. اینکه بدون هیچ دانش خاصی، به هر دخترش یه کاری یاد داد. یکی رو نشوند پای دار قالی. یکی رو فرستاد خیاط‌خونه، خیاطی یاد بگیره. یکی از دختراش کار خونه می‌کرد. و خودش هم درس خوند که از زیر کار در برو بود.

من گفتم: ولی مامان من بهت ایمان آوردم که فقط یه دختر داری، ولی همون یه دخترت، هم خونه‌دار شد، هم بچه‌دار، هم شوهر‌دار، هم درس خوند، هم هنرمند شد.(خیاطی بافتنی و ... یاد گرفت.)

مامان گفت: لطف خدا بود...

ولی مامانم خیلی خاص هست، من تازه فهمیدم...

پرده سوم:

اخیرا یکی از فامیل، یه درخواستی از مامان‌بابام کرد. اینکه سند خونه‌شون رو بذارن رهن بانک، تا اونا باهاش وام میلیاردی بگیرن و کارخونه‌شون رو گسترش بدن. حالا خودشون می‌دونند دیر یا زود می‌تونند این گسترش‌ها رو در کارشون بدن اما عجله دارند :) 

این بزرگواران، در جوانی‌شون، والدین بنده بهشون کمک کردند تا خونه‌دار بشن. ۴ دنگ اولین خونه‌‌اینا به نام مادرم بوده که خرد خرد پولش رو پس دادند. در واقع یه جوری پس دادند که کاملا پول مامانم از ارزش افتاد. حالا والدین من اصلا پشیمون نیستند. ابدا! و دوست داشتند کمک کنند. ولی اخیرا که برادر من خواست خونه بخره، از همین بزرگواران کمک خواست و اونا گفتند نداریم. البته ندارند! صحیح! ولی سوال اینجاست که خب، والدین من هم بلدند سند خونه‌شون رو رهن بانک بذارند و وام بگیرند برای پسرشون... 

پس چرا به این حضرات شدیدا برخورده که مامانم گفته اگر سندمون رو بدیم، شما باید ماهی n میلیون به ما بدید؟ چرا انقدر بچگانه فکر می‌کنند که مامانم خواسته باهاشون سر پول قرض ندادنشون به داداشم تسویه حساب کنه؟ خیلی ناامید شدم ازشون.

و... و کلی حرف‌های دیگه این وسط رد و بدل شده بود. حرف‌هایی که مامانم هیچ‌وقت نذاشته بود من بفهمم.

در واقع، این رو می‌خواستم بگم: مامانم هیچ‌وقت ننشست تو خونه برای من حرف‌های خاله‌زنکی رو تعریف کنه. نذاشت ذهن من با چرندیات و حرفای سطح پایین پر بشه. مامانم حتی گاهی خبر ازدواج و بارداری‌ها رو هم فراموش می‌کنه بگه. 

این حرف‌ها رو هم خودم به سختی فهمیدم و دسترسی پیدا کردم. چون... چون مامان و بابام که برن، من باید بدونم دور و برم چه خبره.

ولی برعکس این حرف‌های نازل، تا دلت بخواد، مامانم از سخنرانی مذهبی و فلان کلاس علمی و فلان صوت آموزشی و ... تعریف می‌کنه برامون.

خلاصه اینکه، مامانم، من رو تو پر قو بزرگ کرد.

یه بار تعریف کردم فکر کنم... اینکه یه معلم عربی داشتیم دوره دبیرستان. ما رو برد اردوی علمی به کلاس عربی خودش تو خیابون وصال، کانون زبان.

سر کلاس، معلم مشتقات دو حرف «ب» و «د» رو داشت کار می‌کرد. یعنی یه جورایی داشت صرف فعل و اسم می‌کرد. یهو گفت: اگر گفتید «دبدوب» یعنی چی؟ 

هیچ‌کس جواب نداد. من زیر لب گفتم: خرس کوچولو.

معلم با تعجب پرسید دوباره بلند بگو! 

و معلم خودم وقتی برگشتیم مدرسه، ازم پرسید از کجا می‌دونستی؟ گفتم: مادرم یه کتاب داستان برام می‌خوند اسمش «الدبدوب الصغیر» بود.

همکلاسیم گفت: ملت مامان‌شون براشون چی می‌خونده، ما چی.

آره. مامانم من رو لای پر قو بزرگ کرد.

پرده چهارم:

امروز فاطمه‌زهرا پیش مادرم شکایت می‌کرد که چرا مامانم انقدر بافت و پالتو و لباس داره و من ندارم.

مامانم کنار همه نصیحت‌هاش، شروع کرد به تعریف کردن که: مامانت لباس‌هاش رو خیلی خوب نگه می‌داره و مثل مامانت تو مراقبت از لباس‌هاش کسی رو ندیدم. اینا لباس‌های سال‌های سالش هست.

گفتم: اون بافت یقه اسکی قرمزه، مال سیزده سالگیم هست. اون موقع که همسن تو بودم، فقط دو تا مانتو داشتم...

و مامان گفت: منم برای مامانت هر چی می‌خواست رو نمی‌خریدم. خیلی وقت‌ها بهش نه گفتم. حتی یه بار یه شلواری رو خیلی دوست داشت، خیلی اصرار کرد، حتی بعدا دلم سوخت [ولی نخریدم] اما...

اما مامان عزیزم، الان تو سی و یک سالگی می‌فهمم چقدر خوب شد که خیلی چیزها هم برام نخریدی. ندار نبودیم. اتفاقا خیلی هم داشتیم. ولی نخریدی... منم قدردان همون‌ها بودم که داشتم... غصه نمی‌خوردم که فلان چیزا رو ندارم. راستی چطور من رو اینطوری تربیت کردی؟

پرده پنجم: 

بابا ازم پرسید: دخترم می‌دونی فرق هدف و آرزو چیه؟

گفتم بله. هدف رو میشه براش قدم‌ و گام تعریف کرد ولی برای آرزو نمیشه. مثلا من تا دو سال آینده می‌خوام با دخترا کلاس قرآن رو ادامه بدم و رساله‌ام رو هم بنویسم...

در اصل بابا این سوال رو کرد که توجه داداش کوچیکه‌ام رو جلب کنه که اوشون هم زود خداحافظی کرد و رفت بیرون از خونه. 

بابا گفت: دخترم تدریس هم خوبه‌ها. برای هیئت علمی و ...

گفتم: نه بابا. اصلا به هیئت علمی فکر نمی‌کنم. حقوقش کمه. بچه‌هام رو تنها بذارم برای مثلا چهل میلیون! اصلا نمی‌ارزه. 

بابام اندکی متعجب بود و بحث رو رها کرد.

ولی بعد، خودم دلم می‌خواست برنامه و نقشه‌هام رو به بابا بگم. این شد که شروع کردم به‌ توضیح دادن. بعد از چند دقیقه برای بابا جالب شد. نشسته بود روی مبل و منم نزدیکش. همسرجان هم از بیرون رسید... 

توضیحات کلی رو که دادم، بابام گفت: خیلی خوبه، من موافقم...

یه ریز جیغی کشیدم و بابام رو بغل کردم.

بعد بابا ادامه داد: البته باید نظر آقامصطفی رو اول بپرسی.

گفتم: ایشون کلا در جریانه و هماهنگه.

بابا هم گفت: منم می‌تونم برای فلان جا رفتن، هماهنگ کنم با آقای فلانی بری فلان جا...

و دوباره ریز جیغ و بغلللل :) 

این حد از حمایت از بابا، بی‌نظیر بود برام. 

اخیرا هم البته یه بار که رفتیم خونه داداشم، بابا بهم گفت: سلام خانم دکتر!

سر ماجرای پذیرش مقاله هم عمه‌ها پیش بابا کلی بهم ذوق کرده بودند :)

خلاصه یه اتفاق‌های جدیدی داره می‌افته که قبلا نیافتاده بود. 

یادش به خیر، سال ۹۵ بود که بابا سوریه بود و من به بابا گفتم دوست دارم استارت یه ایده‌ای رو بزنم. 

بابام از روی مهربونی ولی دفعتا گفت: نمی‌خواد، بشین بچه‌داری‌تو بکن. 

من اون‌موقع خیلی تو ذوقم خورد. برای همین حمایت الان بابا انقدر برام جذابه. ولی الان خدا رو شکر می‌کنم که بابا بهم اون حرف رو زد. وگرنه نه الان در آستانه اتمام دکتری بودم و نه سه تا گنج داشتم :)

پرده ششم:

همسر میگه: درسته که در قضیه خونه، مامان‌بابات هیچ‌وقت از اون جنس کمکی که به اون فامیل‌تون کردند، به ما نکردند، ولی اگر یه روزی خونه‌دار بشیم، می‌دونیم که این از صدقه سر کمک‌های اونا بوده... از صدقه سر دعاهای مامان‌باباهامون بوده... و اگر بعضی‌ها یادشون میره و یا قدردان نیستند، این خیلی زشته. خیلی زشت.

من میگم: از صدقه سر همین بوده که سر سفره‌شون نشستیم... خیلی نون و نمک‌شون رو خوردیم.‌..

بعد از اون مطلب «حل معمای زندگی» که هم برای خودم و هم برای بسیاری از نزدیکان و غریبه‌ها که خوندنش، الهام‌بخش بود، من نیتم رو از گشایش در رزق و مال تغییر دادم. و به مرور یه سری تغییرات در زندگی‌مون ایجاد شد...

الان ما در آستانه یه اتفاق جدید هستیم.

مامان و بابام دارند میرن خارج از کشور و دوست دارند که خونه‌شون خالی نمونه و از ما خواستند که اسباب‌کشی کنیم به خونه‌شون. دوست دارند خونه‌شون براشون بمونه و هر وقت خواستند بیان ایران، جا و مکان و وسایل و آدما و همسایه‌هاشون تغییر نکرده باشند...

حالا یه روزگاری بود که شرایط مالی ما طوری بود که می‌گفتم از سر نیاز و احتیاج، این بهترین گزینه است. اما الان، از نظر مالی، نیازی نداریم بریم اونجا. حتی سختی‌های زیادی هم از جهاتی داره. مثلا اینکه باید وسایل منزل‌مون رو سبک کنیم و همینطور وسایل منزل پدری رو. که کار راحتی نیست. مجبوریم.

همه سختی‌هاش با اون شیرینی در کنار پدر و مادر یر به یر میشه. مطمئنم انقدر لذت می‌بریم از بودن در کنارشون که بعدا با سختی و اکراه از پیششون میریم. مخصوصا که من کلا به خونه پدریم تعلق زیادی دارم. هنوزم «خانه» در مخاطبین گوشیم، خونه پدری هست و بسته‌های پستی‌ام به آدرس اونجا میره و بچه‌هام روزهایی که نباشم،به اونجا پناه می‌برن.

اما خوب میدونم که بعدا، حرف فامیل پشت سرم خواهد بود... حرف‌هایی که آدم خیلی باید منیع‌الطبع باشه که نادیده بگیره... حرف‌هایی که آدم بهتره بگه: آره. شما راست میگید.

اما برکت حال خوب مامانم، می‌ارزه به تمام این سختی‌ها.

من دیگه اون صالحه‌ای نیستم که منتظر باشم پولدار بشم تا از والدینم دور بشم. من نرگسی هستم که صبح‌ها می‌خونه: «و بدور علی بکرا و بلقیه، مرسوم فی وشوش ناسی و اهلی» 

پرده هفتم:

مامانم میگه: هر بار که می‌خواهیم بریم خارج از کشور، انگار یه دور می‌میریم. مرگ رو تجربه می‌کنیم.

همه چیز رو رها کردن، کار سختی نیست! طاقت‌فرساست. جان‌کاهه...

من این روزهای آخر رو باور نمی‌کنم. هفته آینده، از دست دادن گرمی دستان پدرم رو باور نمی‌کنم. همونطور که دلم می‌خواد یادم نره، گرمی و چروکیدگی دستان مادربزرگ رو. دلم می‌خواست می‌تونستم قاب‌شون کنم و توی طاقچه دلم نگه‌دارم. صورت‌شون، نگاه‌شون، محبت‌شون...

البته ما توی روز همچنان لبخند می‌زنیم. غم‌ها رو می‌بریم یه گوشه، روی کاغذ، کنج حرم، رو سجاده.


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳ ۱۲ دی ۰۴ ، ۰۹:۰۷
نـــرگــــس
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ دی ۰۴ ، ۰۰:۰۵
نـــرگــــس

هرچند بعد از خریدن چهار عبای مشکی و یک عبای پیچازی طوسی صورتی طی ۴ سال... ولی بالاخره فهمیدم که نه اصلا ولی اصولا نباید عبا بپوشم. مخصوصا در زمستون مزخرف‌ترین انتخاب من [نه لزوما بقیه] می‌تونه باشه. 

حالا عبای مشکی قابل تحمل هست ولی رنگی؟ ایییی... کی تو زمستون عبای رنگی می‌پوشه؟

چند سال پیش هم به این نتیجه رسیدم چادر کمری چقدر چیز ضایعی هست!

 ولی دیر بود :/ بعد از اینکه عکسای لبنان و بیروتم خراب شد :/

امسال، متاسفانه یه خبط اساسی کردم. اون این بود که از نسیم جان در استایل، تقلید کردم :( نباید! نباید! نباید! 

حالا مجبورم کم‌کم اون لباس‌ها رو تغییر کاربری بدم. نگفته بودم بهتون؛ ولی اخیرا در یک مسابقه طراحی لباس شرکت کردم :) یکی از دامن‌هایی که به تقلید از نسیم داده بودم خیاطم بدوزه رو تغییر دادم. تبدیلش کردم به مانتو پاییزه و فرستادم جشنواره :)

یادش به خیر. تو ۱۴ سالگی یه مانتو یقه انگلیسی ساتن آمریکایی خریدم که تا ۲۲ سالگی نگهش داشتم :) چقدر دوستش داشتم! چقدر بهم میومد! 

از اون زمان باید می‌فهمیدم که استایل، [برای من] فقط اروپایی :) فکر کنم چون ذهنیت من در مورد استایل، از چهارسالگی در اروپای شرقی شکل گرفت. ولی به جز این، اروپا مهد مد هست. و هرچند طراحی‌های جدید مدام به بازار میان، ولی دستاوردهای اصلی متعلق قرن بیستم هست. از اون زمان تا حالا هنوزم چیز تحول آفرین و به درد بخورتری ارائه نشده :) منم پسندم هموناست.

و از اونجا که زمستون پادشاه فصل‌هاست :) ... از نظر من به خاطر لباس‌ها :) ... خدا رو شکر می‌کنم به خاطر همه بارونی‌ها، پالتو فوتر‌ها، گپ‌ها، بافت‌ها، یقه اسکی‌ها، شال‌های موهر و روسری‌های کشمیر، کفش‌های چرم و بوت‌ها... همینطور دستکش‌ها و جوراب‌های بلند پنبه و پشم :)

و از الان دارم به این فکر میکنم تابستون چی بپوشم؟ :(

الهی شکر :)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۹ دی ۰۴ ، ۱۲:۱۵
نـــرگــــس

ظاهرا یک تصوری از من شکل گرفته... اینکه من مادری کردن رو دوست ندارم یا باهاش حال نمی‌کنم! من الان در مقام دفاع از خودم نمی‌خوام بربیام.

من یه مامانی هستم که به دخترام بد و بیراه‌های من درآوردی خودم رو میگم. مثلا «کودن السلطنه» یا «مغز فندقی» یا «خل مشنگای من» یا وقتی می‌خوام هجو کنم میگم «استاد!» یا «نبوغ!» یا مثلا وقتی موقع خواب می‌خوام بگم پاهاتون رو بیارید تو رخت خواب خودتون میگم «چوب خشکاتون رو جمع کنید» یا برای ساکت کردن داد میزنم «شات». دخترامم غش غش می‌خندند. البته نمی دونم واضحه یا شک دارید که منم مثل همه مامان‌ها بلدم دخترام رو نوازش و بغل و بوس کنم و می کنم. در عین حال، مطمئنم کمتر مامانی مثل من قدرت این داره که به دختراش امید بده، قانع‌شون کنه و براشون استدلال کنه...

دفاع نمی‌کنم از خودم. من سبک مادری خودم رو دارم و گاهی وقت‌ها که به دخترام نگاه می‌کنم توی دلم کیلو کیلو قند آب میشه و بهشون میگم: «گنج‌های من».

ولی قضیه اینجاست که مادری کردن اصلا رمانتیک نیست. اصلا پر از حال خوب نیست. مادری درهم‌ پیچیده با تربیت هست. البته این رو همه می‌دونند. ولی عده اندکی، نگاه راهبردی رو هم تنگِ تربیت زدند.

این نگاه رمانتیک به مادری، پدرِ پدرجدّ ما رو در آورده. باور کنید! مخصوصا در پساکرونا، ما یک وضعیت دهشتناک برای مادران رو شاهد هستیم. عجیب اینجاست که صدای هیچ‌کس در نمیاد!

امسال، روز مادر، معلم زینب کلاس اولیم، کلی قربون صدقه مامان‌ها رفت و به دخترامون یاد داد چه کنند که بیشتر برای ما دلبری کنند و از اون طرف، برای ما مامان‌ها کادو درست کردند و سرود خوندند و ... تازه به عنوان جایزه، خانم معلم عزیز، به مامان ها استراحت داد و اونا رو معاف از مشق نوشتن کرد. 

تعجب نکنید از این جایزه! این معلم، از روز اول که رفتیم جلسه معارفه، تلویحا ما رو در جایگاه کارگزار خودش قرار داد. یعنی دستیار اجرایی خودش کرد. به اعتراف این معلم، جزوه روان‌خوانی کلاسش، سخت‌ترین جزوه تمام کشور هست و ما مامان‌ها وظیفه داریم که با بچه‌مون کار کنیم تا تبدیل بشه به بهترین (یا شایدم ایشون تبدیل بشه به بهترین معلم!). معلم دخترم، سر هر جلسه آنلاین، خوب میدونه که دو ساعت و نیم مامان‌های کلاس رو می‌نشونه پشت سیستم. ولی خیلی فکرش رو درگیر این نمی‌کنه که شاید این مامان، بچه‌های دیگری هم داره، باید ناهار هم بپزه! و یه سری مشق هم تو گروه میذاره که مامان‌ها باید برای بچه‌شون توی دفتر مشق بنویسند و احتمالا از شدت سختی، خودشون هم بر صحت تکالیف نظارت لحظه به لحظه داشته باشند.

این پرده، فقط یه چشمه از مصائب مادر بودن در عصر ماست.

و راستش از همون سال کرونا، من دغدغه داشتم که تدریس و تکالیف باید طوری طراحی بشه که مادر، از نقش مادری خودش وارد نقش «نیمچه معلم» نشه. وارد فضای چالش با فرزندش نشه. که مبادا پایه‌های ارتباط عاطفیش با فرزندش سست بشه. اما دریغ از اینکه این‌چیزها دغدغه کسی در حاکمیت باشه.

حالا آهای، اونایی که به غلط تصور می‌کنید من برای مادری کردنم ارزش قائل نیستم... یه چیزی...

من اگه نخوام کارگزار باشم، نخوام «قهرمانه» باشم، بخوام «ریحانه» باشم، باید چیکار کنم؟*

یه عده تصورشون از این همه تکرار این حدیث توسط حضرت آقا اینه که خطاب، فقط به شوهرهاست. خیر، داره به تمام ساختارها و عاملیت‌های انسانی و غیرانسانی میگه: زن‌ها رو تبدیل به قهرمانه نکنید.

خوشم نمیاد از خودم تعریف کنم ولی دوست دارم اینجا بگم، که بله! من فرق می‌کنم. چون از این چیزا رنج می‌برم. چون مثل ننه‌های دیگه از پختن کیک و دیزاینش با خامه قرمز شده با رنگ خوراکی و شکل انار درآوردنش لذت نمی‌برم. دلم رو با این چیزای احمقانه خوش نکردم. چون فکر و ذکرم این نیست که بچه‌ام تو مراسم یلدای مدرسه بلد باشه دف بزنه، دغدغه‌ام اینه بچه‌ام تو این وانفسا کلاس قرآنش رو بره. بهش افق بدم برای ده سال بعدش خودش یه شخصیت و آینده جذاب طراحی کنه.

بگذریم.

قرار بود در مورد دیدار بانوان حضرت آقا یه چیزهایی که خودم فهمیدم رو بگم. اولی‌اش همین که در بالا نوشتم. با این توضیح که، ما یه بدنه‌ای از افراد مذهبی سنتی داریم که نه تنها «الگوی سوم زن تراز انقلاب، نه شرقی نه غربی» رو فهم نمی‌کنند، بلکه «مادری» رو هم نمی‌فهمند و یک تصویر رمانتیک ازش خلق کردند. نزدیک‌ترین کتابی که از این الگوی رمانتیک در فضای عاطفی، به یک الگوی هوشمند عاطفی نزدیک شده، از نظر من کتاب «مادری که کم داشتم» بود. ولی خب، اون نگاه راهبردی که گفتم هم داخلش نبوده و نیست. این نگاه مختص زن تراز انقلاب هست. این از اون هدیه‌هایی بود که استادِ جانم لا به لای صحبت‌هاشون بهم دادند.

نکته دوم: یه فضای تخریبی جدیدی رو رصد کردم. تخریب نظام و رهبری، توسط زن و مقام مادر. این پروژه به صورت خاص، توسط رامبد جوان در کارناوال پیگیری شد. چند اجرای آخر کارناوال، یکی مالِ اون رپره، سینا ساعی و دیگری رویا میرعلمی رو ببینید. میرعلمی اجرای رمانتیک و ظاهرا پر محتوایی از نقش‌آفرینی زن در طول تاریخ و در مبارزه با سنت‌ها و برای میهن ارائه میده ولی در انتهای اجراش، تصویر یه سری زن رو روی پرده نمایشگر نشون میده که اغلب نسبتی با انقلاب اسلامی نداشتند.

ساعی هم در دو اجرای آخرش، با استفاده استعاری از امیرکبیر در نقش حاکمیت، بهش میگه تو برای زن ارزش قائل نبودی. تو برای زنت اهمیت قائل نبودی ولی من هستم و ... در اجرای آخر، با مادر امیرکبیر هم صحبت میشه و اونجا هم تیکه و کنایه میزنه به حکومت که حق نداری تعیین تکلیف کنی برای بدنِ منِ زن. حالا ظاهر اجرا قشنگه و مثلا در مذمت سقط هست ولی در اصل، هرگونه ترویج و تشویق یا تعیین حدود و ثغوری برای زن‌ها رو زیر سوال می‌بره.

آره... اینا خوب کارشون رو بلدند.

هرچند صحبت‌های حضرت آقا در دیدار با بانوان -که با فاصله کمی از این تقلاهای معاندان فرهنگی انقلاب اسلامی مطرح شد، تمام اون فضا رو خنثی می‌کرد- ولی بدبختانه، مغزفندقی‌های توییتر و فضای مجازی نمی‌دونستند اصلا باید روی کدوم بخش از بیانات حضرت آقا مانور بدن. صد رحمت به کاهدونی.

این جوری هست که من نمی‌تونم فقط مادر باشم. گرچه مادرم که خودم رو تکثیر کنم ولی باید مبارزه هم بکنم. برای همین الان فقط گاهی می‌تونم با تمرکز به دخترام نگاه کنم و کیلو کیلو قند تو دلم آب بشه و بگم: «گنج‌های من». بقیه‌ لذت‌ها باشه برای بهشت.


*: روشنه که برای دور کردن خودم از این زحمت‌های به ناحق تحمیل شده، کار زیادی نمی‌تونم انجام بدم. البته فریاد می‌تونم بزنم و ضمنا می‌تونم خودم رو در این چارچوب‌ها حبس نکنم. آره... سخته... ولی به همه سختی‌هاش می‌ارزه.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳ ۰۵ دی ۰۴ ، ۰۱:۳۸
نـــرگــــس

یه ویدئو قدیمی هست از حسین مهری که توانایی گریه کردنش حین جوک گفتن رو به رخ می‌کشه. سرچ‌کنید: «بازیگر کسیه که موقع جوک گفتن هم بتونه گریه کنه!» میاد براتون.

امروز اول دی‌ماه برام پیامک واریز دو میلیون پول به حسابم اومد. مثل حسین مهری، غیرمنتظره و سریع اشکم در اومد. تو مترو، سر کلاس، تو اسنپ به این دو تومن فکر کردم و بی‌صدا گریه کردم. هر بار دستمال از کیفم در آوردم و آروم اشکام رو پاک کردم. 

از قبل از ازدواجم، بابام اول ماه، برام یه میزان مشخص پول واریز می‌کرد. این ماه، دو برابرش کرده...

هنوزم دارم گریه می‌کنم :)

این پولی که بابام بهم میده، بی‌قید و شرط‌ترین پول زندگیم بوده. یه بار به بابام گفتم: این پولی که بهم می‌دید بهم یادآوری می‌کنه که برای علایق خودم خرج کنم.

این جمله‌ام خیلی به دل بابام نشست. یه بار هم به مامان‌بابام گفتم: «تو مخاطبین گوشیم، هنوزم شماره خونه‌تون با اسم «خانه» ذخیره شده. چون اینجا تا همیشه خونه من می‌مونه.» این رو هم بابام خیلی دوست داشت...

سر این قضیه پول توجیبی، بارها به بابام گفتم: «بسه، لازم نیست.» ولی کار خودش رو می‌کنه.

ولی این بار احساس عجیبی پیدا کردم. احساس کردم خیلی دختر به درد نخوری بودم براش. 😭

می‌خوام گوش شیطون کر، برم پیش آقای بیات، خیاط کت و شلوار بابا و بهش بگم از یه پارچه چهارخونه اسپرت برای بابام کت شلوار بدوزه و من پولش رو کم‌کم بدم... ببینم قبول می‌کنه...

امشب بابام داشت کت شلوارهاش رو جمع می‌کرد. دیدم کت شلوار اسپرت نداره. همه‌شون رسمی‌اند.

بابام چهارشنبه هفته بعد میره... 

دقیقا سه روز قبل از روز پدر 😭 

مثل سفر قبلیش که چند روز قبل از دفاع پایان‌نامه‌ام رفت... ولی این‌بار خیلی دراماتیک‌تره.

دلتنگیم حد نداره...

و سر هیچ‌کدوم از سفرهای بابا، مثل حالا دلم از ابرهای سیاه و سنگین پر نشده بود.

این ابرها راحت می‌بارند...

۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۴ ، ۲۳:۳۱
نـــرگــــس

دیدم بیان یه ذره خلوت شده، خب امیدوارم که همه‌تون در جمع خانواده باشید. الحمدلله اهالی بیان همه اهل خانواده‌اند‌. ولی اومدم بگم: دوستان فکر نکنید من مطلب نمی‌نویسم‌ها!

درجریان باشید از دیشب تا الان سه تا مطلب نوشتم ولی نتونستم اینجا منتشرشون کنم.

چرا؟ چون یه نامحرم اینجا رو می‌خونه که خیلی ازش دلگیرم. مدت‌های مدیدی هست که اینجا رو می‌خونه و به روی خودش نمیاره. نمی‌دونم چی فکر کرده با خودش. یعنی تصور می‌کنه من از اینکه اینجا رو می‌خونه غافلم؟

کاش با فضولی کردن خودش می‌جنگید. هم از لحاظ شخصیتی قوی میشد، هم به خودش ظلم نمی‌کرد با خوندن اینجا. هم به من آسیب نمی‌زد.

بارها خواستم بیام اینجا باهاش حرف بزنم. اما نشد. نه رو در رو... نه اینجا. نه اینکه شجاعتش رو ندارم. اتفاقا از اینکه رو در رو بگم ابایی نداشتم جز اینکه می‌دونستم کمکی به حلش نمی‌کنه.

در واقع رابطه ما خرابه. ارتباط خراب هم شاخ و دم نداره. یعنی از یکی ناراحتی، ولی وقتی ازت می‌پرسه: ناراحتی؟ میگی: نه یا بالعکس.

ولی از اینجا خواستم بهش بگم: بخشیدن هیچ‌کس تو زندگیم اندازه تو برام سخت نبوده. چون صادق نیستی. و معاشرت باهات برام خسته کننده است.


از همه وبلاگ‌دوستان عذر می‌خوام که کامتون رو تلخ کردم. ارادتمندم. 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۲ دی ۰۴ ، ۱۲:۲۶
نـــرگــــس

           دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
             وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش
وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۴ ، ۰۰:۳۸
نـــرگــــس