لحظه غریبِ آخرالزمانی
امروز اتفاق غریبی افتاد. کلاس قرآن داشتیم. خب، گفته بودم برای بیرون رفتن از خونه با دختر ارشد خیلی چالش دارم. امروز هم همینطور بود. همونطور که دیروز هم موقع رفتن به جشن تکلیف دوستش چالش داشتیم و حاضر نبود بیاد. تا اینکه رفتیم براش یک و نیم میلیون یه دونه لباس خوشگل خریدیم تا راضی شد. برای اون دو تا دختر دیگه هم لباس خریدیم، ولی مال فاطمهزهرا اسپشال بود. بعد هم رفتیم لوازم تحریر و برای دخترا، نقاشی الماسی خریدیم و دو تا کادو کوچولو برای دخترِ میزبان. یه جعبه مروارید رنگی برای درست کردن دستبند رنگیرنگی و یه اسلایم آبکی. که بازم دختر ارشد حسودی کرد و جان من رو به لب رسوند. میخوام بگم چقدر باج دادیم. تازه این در حالی بود که وقتی میزبان دعوتمون کرد، من از فاطمهزهرا پرسیدم: بریم؟ گفت: آآآآره. ولی بازم اگه باباش اون روز مثل فرشته نجات نرسیده بود، من از مهلکه جان به در نمیبردم. منتهای مطلب، امروز با اینکه دوست داشتم برم کلاس قرآن، اما اینبار وقتی بیمیلی فاطمهزهرا رو دیدم، دیگه خیلی اصرار نکردم.
گفت: دیگه نمیخوام کلاس برم. فقط گفتم: امروز فرجه امتحان منه. در هر حال باید برید خونه مامانجون. ولی یادت باشه، اگر هم نیای کلاس، بعدا حق نداری جلوی من رو بگیری و بگی: چرا داری میری کلاس قرآن.
گفت: هنوزم که حافظ نشدی! گفتم: مهم اینه که توی مسیرش هستم. تازه حتی اونایی که حافظ کل شدند بازم کلاس تثبیت میرن، تحویل میدن، مسابقه میرن...
گفت: نخوندم. گفتم: منم نخوندم ولی امروز یه ذره تمرین کردم. تو هم همین الان قرآن رو باز کن و سوره تکاثر رو تمرین کن.
نکرد. گفت: بدم میاد از کلاس قرآن. آخه ما تا از بیرون میاییم میگی زود باشین آماده شین، عجله کنید، امروز کلاس داریم.
گفتم: اونقدرها هم که فکر میکنی عجلهای نیست! اگر میخواستیم بریم هیئت حتی اگر میگفتیم عجله کنید هم ناراحت نمیشدی! بعدش هم ببین، از وقتی رسیدی تا الان، من کل خونه رو جارو زدم، مرتب کردم و اتاق خودمونم تمیز کردم. میبینی که کلی وقت بوده این وسط و هنوزم وقتمون تموم نشده.
دیگه چیزی نگفت و خلاصه با کمترین چالش راهی کلاس قرآن شدیم.
نوبت فاطمهزهرا که بود، سوره قارعه رو داشتند کار میکردند. بچهام هی میگفت: القارئه.
چند بار تکرار کرد ولی «ع» رو درست ادا نمیکرد. گفتم: استاد عین رو نمیگه چون اصلا نمیدونه قارعه چطور نوشته میشه.
استاد نکته من رو متوجه شد و ضمن اینکه احتمالا یادش اومد که من جلسه قبل، التماس دعا داشتم که فاطمهزهرا رو نصیحت کنه که کلاسش رو سرسری نگیره...
برای همین استاد از فاطمهزهرا کم و کیف تمرینهاش رو پرسید.
فاطمهزهرا گفت: صوت رو گوش میدم.
خانم گفت: نه، صوت کافی نیست. هم باید صوت گوش بدی و هم قرآن رو باز کنی و از رو ببینی. اینجوری یادگیریت دچار مشکل میشه، ناقص میمونه. ببین، شیطون هر کسی رو یه جور گول میزنه. به شماها هم میاد میگه: نگاه کن، هیچکدوم از دوستات کلاس قرآن نمیان، تو تنهایی! ببین بقیه برای خودشون چه تفریحاتی دارند؟ بیا، یه زنگ بزن به دوستت، یه ذره خوش بگذرون، یه ذره تلویزیون ببین، یه ذره بازی کن، یهو به خودت میای میبینی شب شده و کارهات مونده و قرآنت رو تمرین نکردی.
فاطمهزهرا لبخند میزد و توی چشماش یه برقی از اثر متنبه شدن...
اتفاق غریب برای من همین لحظه بود. اینکه فهمیدم نوجوانی یعنی چی! آخه یادم رفته بود که نوجوانی خودم چطوری بودم. صدالبته چالشهام خیلی متفاوت بود.
روز قبل که رفته بودیم جشن تکلیف، مامانهایی که نوجوان داشتند، میگفتند همه بچههای کوچیکمون که نیاز به خدمات فیزیکی دارند، یه طرف، اون نوجوانمون یه طرف! انقدر که انرژی میگیره...
من ناگهان فهمیدم نوجوان یعنی تردید سرِ این دو راهیها. برای همین فاطمهزهرا چند روز قبل به من میگه میام مهمونی، روز قبلش میگه نمیام. برای همین یه لحظه میگه این رو دوست دارم، لحظه بعد میگه دوست ندارم...
دنیای سکولار این دو راهیها رو سرِ کلاس زبان رفتن یا نرفتن، کلاس موسیقی رفتن یا نرفتن، کلاس ورزش رفتن یا نرفتن و یه سری دو راهیِ چیپ دیگه تعریف میکنه.
ولی در حقیقت، یه دو راهی بیشتر در کار نیست: راه خدا یا اون راهی که شیطون نشون میده.
قضیه اینه که من حس میکنم در این آخرالزمان، شیطان بدجوری روی نوجوانها سرمایهگذاری کرده. چون یه لوح دست نخورده هستند که با اولین نرمافزاری که روشون نصب بشه، سریع طبق همون عمل میکنند. پیچیدگی ندارند. در عین حال، شکننده هستند. و لابد میدونید که «قتل نفس زکیه» که از نشانههای ظهور هست، قتل یک نوجوان هست... معلوم میشه نوجوانها در آخرالزمان برای جبهه شیطان و باطل مهم هستند*. پس حتما و قطعا و منطقا باید برای جبهه حق هم مهم باشند.
ما بدجوری ضرر کردیم که به کودک و نوجوان مدام یادآوری کردیم: به حرف مامانباباتون گوش بدید.
باید میگفتیم به حرف خدا گوش بدید. نوجوانها خیلی ظرفیت دارند. برای همین ممکنه یه اعتکاف مسیر زندگیشون رو تغییر بده. ممکنه یه برنامه محفل ستارهها، همّ و غمّ و طلبشون رو تغییر بده...
ما عقلانیت بچههامون رو رشد ندادیم و حتی اونا رو با ظرفیتِ «ایمان به غیب» آشنا نکردیم. ما بدجوری ضرر کردیم که بزرگترهامون تو توهم بودند و نوجوانهامون رو هم توی توهم رها کردیم. و قضیه از نظر من، از آموزش پرورش شروع نمیشه. از خانواده شروع میشه. خانواده همونجایی هست که پدر و مادر یا با عقلانیت کنار هم زندگی میکنند یا با توهم. و بعد این توهمها گاهی کار دستشون میده و میشه طلاق. و فرزند طلاقشون در همون فضای توهمی، توهمزده بزرگ میشه...
بعد میبینیم که شیطان داره روی نوجوانها سرمایهگذاری میکنه. در این اغتشاشهای اخیر، چقدر نوجوانهایی بودند که با نادانی با این جو مسموم همراه شده بودند...
شیطان.
امروز روز غریبی برای من بود. روزی که فهمیدم شیطان خیلی جدی میخواد نوجوانم رو ازم بدزده.
*: قتل نفس زکیه، همیشه برام یه معما بود. اینکه چرا یه نوجوان؟ امروز اندازه خودم برام روشن شد.
خودمن بشخصه هنوز که هنوزه رابطم با مادرم تو نوجوونی گیر کرده
هنوز همون شکافا هستن اما عمیق تر
همون انتقادا
همونگوش ندادنا
حتی باوجود اینکه خودم مادرشدم ولی نتونستم رابطه ی مادرمو باخودم اصلاح کنم
شاید همه همینطورن