صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۱ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

منوی بلاگ
بایگانی
نویسندگان

لحظه غریبِ آخرالزمانی

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۵۹ ب.ظ

امروز اتفاق غریبی افتاد. کلاس قرآن داشتیم. خب، گفته بودم برای بیرون رفتن از خونه با دختر ارشد خیلی چالش دارم. امروز هم همینطور بود. همونطور که دیروز هم موقع رفتن به جشن تکلیف دوستش چالش داشتیم و حاضر نبود بیاد. تا اینکه رفتیم براش یک و نیم میلیون یه دونه لباس خوشگل خریدیم تا راضی شد. برای اون دو تا دختر دیگه هم لباس خریدیم، ولی مال فاطمه‌زهرا اسپشال بود. بعد هم رفتیم لوازم تحریر و برای دخترا، نقاشی الماسی خریدیم و دو تا کادو کوچولو برای دخترِ میزبان. یه جعبه مروارید رنگی برای درست کردن دستبند رنگی‌رنگی و یه اسلایم آبکی. که بازم دختر ارشد حسودی کرد و جان من رو به لب رسوند. می‌خوام بگم چقدر باج دادیم. تازه این در حالی بود که وقتی میزبان دعوتمون کرد، من از فاطمه‌زهرا پرسیدم: بریم؟ گفت: آآآآره. ولی بازم اگه باباش اون روز مثل فرشته نجات نرسیده بود، من از مهلکه جان به در نمی‌بردم. منتهای مطلب، امروز با اینکه دوست داشتم برم کلاس قرآن، اما این‌بار وقتی بی‌میلی فاطمه‌زهرا رو دیدم، دیگه خیلی اصرار نکردم. 

گفت: دیگه نمیخوام کلاس برم. فقط گفتم: امروز فرجه امتحان منه. در هر حال باید برید خونه مامان‌جون. ولی یادت باشه، اگر هم نیای کلاس، بعدا حق نداری جلوی من رو بگیری و بگی: چرا داری میری کلاس قرآن.

گفت: هنوزم که حافظ نشدی! گفتم: مهم اینه که توی مسیرش هستم. تازه حتی اونایی که حافظ کل شدند بازم کلاس تثبیت میرن، تحویل میدن، مسابقه میرن...

گفت: نخوندم. گفتم: منم نخوندم ولی امروز یه ذره تمرین کردم. تو هم همین الان قرآن رو باز کن و سوره تکاثر رو تمرین کن.

نکرد. گفت: بدم میاد از کلاس قرآن. آخه ما تا از بیرون میاییم میگی زود باشین آماده شین، عجله کنید، امروز کلاس داریم.

گفتم: اونقدرها هم که فکر می‌کنی عجله‌ای نیست! اگر می‌خواستیم بریم هیئت حتی اگر می‌گفتیم عجله کنید هم ناراحت نمیشدی! بعدش هم ببین، از وقتی رسیدی تا الان، من کل خونه رو جارو زدم، مرتب کردم و اتاق خودمونم تمیز کردم. می‌بینی که کلی وقت بوده این وسط و هنوزم وقتمون تموم نشده.

دیگه چیزی نگفت و خلاصه با کمترین چالش راهی کلاس قرآن شدیم.

نوبت فاطمه‌زهرا که بود، سوره قارعه رو داشتند کار می‌کردند. بچه‌ام هی می‌گفت: القارئه.

چند بار تکرار کرد ولی «ع» رو درست ادا نمی‌کرد. گفتم: استاد عین رو نمی‌گه چون اصلا نمی‌دونه قارعه چطور نوشته میشه.

استاد نکته من رو متوجه شد و ضمن اینکه احتمالا یادش اومد که من جلسه قبل، التماس دعا داشتم که فاطمه‌زهرا رو نصیحت کنه که کلاسش رو سرسری نگیره...

برای همین استاد از فاطمه‌زهرا کم و کیف تمرین‌هاش رو پرسید.

فاطمه‌زهرا گفت: صوت رو گوش میدم.

خانم گفت: نه، صوت کافی نیست. هم باید صوت گوش بدی و هم قرآن رو باز کنی و از رو ببینی. اینجوری یادگیریت دچار مشکل میشه، ناقص می‌مونه. ببین، شیطون هر کسی رو یه جور گول می‌زنه. به شماها هم میاد میگه: نگاه کن، هیچ‌کدوم از دوستات کلاس قرآن نمیان، تو تنهایی! ببین بقیه برای خودشون چه تفریحاتی دارند؟ بیا، یه زنگ بزن به دوستت، یه ذره خوش بگذرون، یه ذره تلویزیون ببین، یه ذره بازی کن، یهو به خودت میای می‌بینی شب شده و کارهات مونده و قرآنت رو تمرین نکردی.

فاطمه‌زهرا لبخند میزد و توی چشماش یه برقی از اثر متنبه شدن...

اتفاق غریب برای من همین لحظه بود. اینکه فهمیدم نوجوانی یعنی چی! آخه یادم رفته بود که نوجوانی خودم چطوری بودم. صدالبته چالش‌هام خیلی متفاوت بود.

روز قبل که رفته بودیم جشن تکلیف، مامان‌هایی که نوجوان داشتند، می‌گفتند همه بچه‌های کوچیک‌مون که نیاز به خدمات فیزیکی دارند، یه طرف، اون نوجوان‌مون یه طرف! انقدر که انرژی می‌گیره...

من ناگهان فهمیدم نوجوان یعنی تردید سرِ این دو راهی‌ها. برای همین فاطمه‌زهرا چند روز قبل به من میگه میام مهمونی، روز قبلش میگه نمیام. برای همین یه لحظه میگه این رو دوست دارم، لحظه بعد میگه دوست ندارم...

دنیای سکولار این دو راهی‌ها رو سرِ کلاس زبان رفتن یا نرفتن، کلاس موسیقی رفتن یا نرفتن، کلاس ورزش رفتن یا نرفتن و یه سری دو راهیِ چیپ دیگه تعریف می‌کنه.

ولی در حقیقت، یه دو راهی بیشتر در کار نیست: راه خدا یا اون راهی که شیطون نشون میده.

قضیه اینه که من حس می‌کنم در این آخرالزمان، شیطان بدجوری روی نوجوان‌ها سرمایه‌گذاری کرده. چون یه لوح دست نخورده هستند که با اولین نرم‌افزاری که روشون نصب بشه، سریع طبق همون عمل می‌کنند. پیچیدگی ندارند. در عین حال، شکننده هستند. و لابد می‌دونید که «قتل نفس زکیه» که از نشانه‌های ظهور هست، قتل یک نوجوان هست... معلوم میشه نوجوان‌ها در آخرالزمان برای جبهه شیطان و باطل مهم هستند*. پس حتما و قطعا و منطقا باید برای جبهه حق هم مهم باشند.

ما بدجوری ضرر کردیم که به کودک و نوجوان مدام یادآوری کردیم: به حرف مامان‌باباتون گوش بدید.

باید می‌گفتیم به حرف خدا گوش بدید. نوجوان‌ها خیلی ظرفیت دارند. برای همین ممکنه یه اعتکاف مسیر زندگی‌شون رو تغییر بده. ممکنه یه برنامه محفل ستاره‌ها، همّ و غمّ و طلب‌شون رو تغییر بده...

ما عقلانیت بچه‌هامون رو رشد ندادیم و حتی اونا رو با ظرفیتِ «ایمان به غیب» آشنا نکردیم. ما بدجوری ضرر کردیم که بزرگترهامون تو توهم بودند و نوجوان‌هامون رو هم توی توهم رها کردیم. و قضیه از نظر من، از آموزش پرورش شروع نمیشه. از خانواده شروع میشه. خانواده همونجایی هست که پدر و مادر یا با عقلانیت کنار هم زندگی می‌کنند یا با توهم. و بعد این توهم‌ها گاهی کار دستشون میده و میشه طلاق. و فرزند طلاق‌شون در همون فضای توهمی، توهم‌زده بزرگ میشه...

بعد می‌بینیم که شیطان داره روی نوجوان‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنه. در این اغتشاش‌های اخیر، چقدر نوجوان‌هایی بودند که با نادانی با این جو مسموم همراه شده بودند...

شیطان.

امروز روز غریبی برای من بود. روزی که فهمیدم شیطان خیلی جدی می‌خواد نوجوانم رو ازم بدزده.


*: قتل نفس زکیه، همیشه برام یه معما بود. اینکه چرا یه نوجوان؟ امروز اندازه خودم برام روشن شد.
پ.ن: عنوان مطلب یه جوری هست... ولی برای خودم آخرالزمانی بود. آیا اینکه من در این ایام ولادت امام زمان علیه السلام به این درک جدید رسیدم، اتفاقی هست؟ مطمئنم نه.

بین دوستانمون، تعداد اون هایی که نوجوان دارند، زیاد نیست. برای همین، احساس میکنم کم کم و بدون پیش داوری، دارم واردش میشم. دوست دارم ارتباطم با نوجوانم امن و آرام باشه. ولی نه در یک فضای سکولار. میخوام به یه شهود دینی در والدگری برای نوجوان برسم. میدونم توقع زیادی هست... ولی قضیه اینه که سکولاریسم داره ما رو می بلعه و من می خوام با آگاهی از دستش فرار کنم.
به نظرم اومده در مورد این سکولاریسم باید بنویسم. گرچه یه دنباله برای مطلب قبل آماده کرده بودم. اما به نظرم اومد خیلی اولویت نداره. فعلا که تا شنبه امتحان دارم. دوشنبه سه شنبه هم احتمالا نتونم. یه ذره دیر میشه. ولی ان شاءالله بر میگردم و در مورد مطلب قبل هم مینویسم.
موافقین ۷ مخالفین ۱ ۰۴/۱۱/۱۴
نـــرگــــس

نظرات  (۴)

۱۵ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۴۳ عارفه زهرا

خودمن بشخصه هنوز که هنوزه رابطم با مادرم تو نوجوونی گیر کرده

هنوز همون شکافا هستن اما عمیق تر

همون انتقادا

همون‌گوش ندادنا

 

حتی باوجود اینکه خودم مادرشدم ولی نتونستم رابطه ی مادرمو باخودم اصلاح کنم

شاید همه همینطورن

توی آخرالزمانی که داریم در اتمسفرش تنفس میکنیم، طهارت ظاهری و باطنی ما خیلی تشخیص ها رو به ما می‌رسونه...

من چند وقت پیش نوشتم در مورد امانت بودن فرزندانمون، و شما مشخصاً گفتید نوجوان...

 

با یه همکار آقا نشسته بودم بین کارمون به مقداری بحث شخصی هم شد، همکار می‌گفت منم اگر جای جوان‌های امروز بودم با این وضعیت ازدواج نمی‌کردم...

گفتم تو برد کردی که ازدواج کردی... ناشکری نکن

نفر سومی اومد توی اتاق و وارد بحث ما شد، خودش حدود ۳۵ سال داشت و ازدواج نکرده بود...

یه مقداری هم شیطنت داشت، به من گفت تو چطور ازدواج کردی؟

از قبل همسرت رو دوست داشتی و ارتباطی بینتون بوده؟!!

 

گفتم نه...

اتفاقا بعد از دو تا خواستگاری ناموفق، خواستگاری سومم بوده و همسرم رو هم دخترخاله ام معرفی کردن...

بعد پرسید اینکه هیچ وقت عشق تو فیلمها رو تجربه نکردی حس کمبود نداری؟!! اینکه از قبل همدیگه رو دوست داشته باشید و بعدش به هم برسید و ...

 

یه جوابی دادم که خیییلی تاییدم کرد، این این جواب ربط داره به طهارت و تشخیص...

گفتم اتفاقا منم درگیری عاطفی قبل ازدواج داشتم اما با شخص دیگری...

با هیجان گفت: خب!!! چی شده؟!!! الان کجاست؟!!!

گفتم: هیچی، نتونستم اعتماد کنم به این مدل ارتباط... اون زمان اصلا مذهبی هم نبودم...

خودم کشیدم کنار...

ولی...

این ولی خیلی مهمه...

من هر کاری که باید میکردم، توی همون سن خودش کردم... و رد شدم...

مثلا بچه ها می‌دونم من چقدر میتونم نقل مجلس بشم تو جمع های مجردی و ...

اما سالهاست اصلا نه میل گعده های مجردی رو دارم، نه حوصله اش رو...

الان حدود چهل سالمه...

وقت الآنم و لذت الآنم چیه به نظرت؟!!

گفت تو بگو

گفتم: نه، شما سن ات به من نزدیکه، اول خودت بگو، کار دارم

گفت: یه همسر پولدار... خونه خوب... پولدار که بشم دوست دارم به خواهرم هم کمک کنم... اونا هم مستأجران...

گفتم: خب من علاقه ی الآنم یکیش وقت گذاشتن با بچه هام هست، مخصوصا پسر بزرگم...

اصلا تفریح منه... چون عشق میکنم از تعامل با پسرم، اونم جذبم میشه... چون از سر صرفا وظیفه نیست... تمایل قلبی منه...

وقتش الانه... بعداً که بیات شد، به چه درد میخوره...

یکی دیگه از لذت هام، تفریحات خانوادگیه...

با همسرم وسط شلوغی بچه ها، چای بخوریم و همین حرفهای دم دستی رو بزنیم...

عاشق بچه ی چهارمم...

 

بعد اون نفر اصلا سه تا بچه هم تو کتش نمیرفت، عشق چهارمی و لذت ارتباط با نوجوان و...

اینا براش غریب بود...

آخرش خودش برگشت گفت:

میدونید علت این تمایلاتت چیه؟!!

چون هر چیز و نیازی رو در وقت خودش جواب دادی...

 

این پاسخ درست به نیازها، طهارت میاره...

طهارت خودش به شما میگه الان دنبال چه لذتی باش...

 

 

 

میشه از چالش با نوجوون ها بیشتر بنویسید ؟ خیلی به درد بخوره.... واقعا دید غیر سکولار رو بیشتر می‌خوام بشناسم...

 

مامان مهیار میگه مهیار بچه که بود هرچی میگفتم فلان کار رو بکن یا نکن گوش نمی‌داد. فقط یه حرفی رو همیشه گوش میداد، وقتی بهش میگفتم «خدا گفته» برای من خیلی عجیب بود یه بچه پنج شش ساله چه درکی داره آخه... 

۱۶ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۰۶ کار در خانه

تنهایی بزرگترین درد این نوجوانهاست
به یک دوست نیاز دارند
مربی زیاد دارند
بزرگترین هدیه به دختر نوجوان شما این است که 
پدرش دستش را بگیرد
ساعتها در خیابان و پارک قدم بزنند و حرف بزنند
همین حرفهای دوستانه
در مورد آب و هوا، مارک لاکها، آپشن گوشی ها،  و هزار حرف دوستانه ی دیگر
اصلا با بچه ها لازم نیست حرفهای مهم بزنیم
دویست هزارتومان برای چایی یک کافه برای چایی نیست
برای آن حس مادری و دختری است که ایجاد می شود
دخترتان در یک کافه ی شیک اولین کاری که می کند عکسهای دوستی خودش با مادر یا پدر را برای دوستانش می فرستد
واقعا دختر شما نمی خواهد تجسس کند وقتی از جزئیات می پرسد
فقط تقاضا می کند که با من دوست باش و در مورد این جزئیات با من صحبت کن
من در مورد تمام این جزئیات با بچه ها حرف می زنم
و هیچ وقت آنها را نصیحت نمی کنم
حتی نمی گویم نماز بخوانید 
و واقعا دخترها مثل کارآگاه تلاش می کنند در هر کاری نظر مرا کشف کنند و مطابق آن رفتار کنند
چون می دانند چقدر دوستشان دارم

چون ثابت کرده ام این دوستی را
به دخترم که می گویند چرا دانشگاه شریف را نزدی و کامپیوتر شهر خودتاان را زدی
می گوید چون پدرم عاشقم بود و اگر می رفتم نابود می شد.

 

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">