جزیره بیان
اگر هالیوود دو بال داشته باشه، یکی سکس هست، یکی خشونت. مرور که میکنی فیلمهای مهم رو، میبینی حول محور همینهاست. ژانرها متفاوت میشه ولی بنمایه یه چیزه. این دو تا رو از هالیوود بگیری، چیزی ازش نمیمونه.
حالا تو فضای وبلاگ هم، دو تا بنمایه جالب داشتیم. از همون زمان که شروع شده تا الان. یکی جنسیتزدگی، یکی سیاستزدگی. حرفهام قابل مناقشه است، میدونم. آخه پروفسور نرگس با استقرای ناقص بهش رسیده :)
داشتم مطالب یه وبلاگ قدیمی از برترینهای بلاگستان رو نگاه میکردم. خیلی ادعا داشت ولی خارج از چارچوبی که گفتم نبود. من الان اون رو قضاوت میکنم و ولی مطمئنم اگر بود، من رو قضاوت نمیکرد چون نه قلمم و نه محتوام با خطکشیهاش حائز اهمیت نبود. البته در مورد قلم، شما ببخشید من رو چون از یه حدی بیشتر نمیتونم برای مطلب نوشتن وقت بذارم. همه متنهام دفعتا نوشته و منتشر میشن. قدیمها وبلاگنویسها ستوننویس مجله و روزنامه بودند. الان دیگه کی به این چیزا اهمیت میده؟ عصر، عصر انسانرسانههاست. بگذریم.
با این حال، من خودم از خودم حیرت میکنم. هرجور حساب کنی، باید یه کاری کنم تو این وضعیت قاراشمیش. ناسلامتی دارم دکترای معارف انقلاب اسلامی تو دانشگاه تهران میخونم که به خاطرش حقم هست که همه بریزن رو سرم و کتکم بزنند :) مثلا الان باید وکیل مدافع انقلاب اسلامی میشدم توی بیان ولی ظاهرا خیلی بیعرضه هستم و تبیین نمیکنم :) به جاش انتخاب من این بوده که روزمره بنویسم ولی نه تنانگی رو در این وبلاگ به نمایش بذارم و نه سیاستزده حرف بزنم. واقعیتش اصلا نمیتونم سیاستزده حرف بزنم. من ادبیات رهبری رو میفهمم ولی آخه نمیفهمم ادبیات اصولگرا اصلاحطلب رو. این دولت اون دولت رو. و در شان خودم نمیبینم اینکه مدام بخوام در مورد فلان شخصیت سیاسی و فلان شاعر و نویسنده و سلبریتی دارای سوگیری سیاسی و یه سری اتفاقات گذرا و تاریخ مصرفدار حرف بزنم. و بله، توی توئیتر هم نیستم که بخوام مثل خانمهای بابصیرت و نخبهای باشم که مثل مردها حرف میزنند، تحلیل میکنند. فعلا من در جزیره بیان هستم و دنیای اون بلاگستانی که محل تبادل حرفهای سیاستزده و گزارشهای جنسیتزده بود، تموم شده. صدالبته من هم زنانه می نویسم و هم درباره سیاست و تلک قضیه و تلک قضیه.
میدونید فازم چیه؟ وقتی سپاه ابرهه در جریان حمله به مکه و خانه کعبه، شترهای عبدالمطلب علیه السلام رو میگیره، عبدالمطلب میره پیش ابرهه که فقط بازپسگیری شترهاش رو ازش طلب کنه. ابرهه تعجب میکنه و یه جورایی میگه: یعنی برات کعبه مهم نیست؟ عبدالمطلب میگه: من صاحب و خدای شترهای خودم هستم و کعبه خودش خدایی داره.
حالا هم این مملکت صاحبی داره و کاری که از دستم برمیاد اینه که با نهایت شادی و آرامش، همسر عزیزم رو در قامت یه بسیجی بفرستم کف میدون تا این اراذل رو جمع بکنه. همون اراذلی که کاسبها و بازاریهای شهر، از ترسشون مغازههاشون رو ساعت ۸ و نیم میبندند. منم برای شوهرم همونی بشم که برگشت خونه، خرده شیشههای استرس رو از ذهن و صورتش پاک کنه. همین.
اگه براتون سواله که این مرد چه کسایی رو دستگیر کرده، دیشب یه نفر رو گرفتند که ماموریت داشته پمپ بنزین منفجر کنه. امشب از بیست تا دستبند پلاستیکی همسر، پونزدهتاشون استفاده شده بود و بله! این مملکت صاحب داره که نمیذاره امثال اینها قسر در برن.
کاری که امروز کردم این بود که تو خونه برای دوستم که مریضه، عصاره گوشت گنجشک درست کردم و وقتی رفتم خونهشون، خودم آشپزی کردم. بعدش هم خواهران غریب رو برای بار چندم با بچهها تماشا کردیم و سعی کردیم بهمون خوش بگذره تا همسرامون برگردند خونه. این اون کاری بود که باید میکردیم.
من این روزها، خوشبینم که این وضعیت خیلی زود تموم میشه. این خوشبینی از کجا میاد؟ نمیدونم از اینکه فرق بین اغتشاش و آشوب و انقلاب و جنبش و نهضت و ... رو میدونم یا اینکه هنوز رسانهزده نشدم که برام روایت رسانه از میدان بر روایت خودم از میدان غلبه کنه. یا اینکه دستهبندیهام از آدمها صفر و صدی نیست! یا اینکه متافیزیک برام برجستهتر از خیلی آدمهای دیگه است؟ یا چی؟
یادش به خیر، یه زمانی تو این وبلاگ در کامنتهام برای یکی از دوستان، از این نوشتم که ایمان به غیبم ضعیفه ولی حالا انقدر به متافیزیک انقلاب اسلامی باور دارم که میخوام در موردش رساله بنویسم. یا چقدر اینجا برای این ضجه مویه کردم که چرا شوهرم میره تو میدون و ال میکنه بل میکنه، من نمیتونم و نمیشه و ... ولی الان با تمام وجودم خوشحالم که همسرم آرزوهای من رو داره زندگی میکنه. و چند روز پیش بهش گفتم: یه برگه کاغذ بیار بنویسم و امضا بزنم که من با تو همه آرزوهام رو زندگی کردم.

لحن دوتا پست اخیرتون فرق داره
محتوا همونهها، معلومه شما همون آدمید، ولی لحن فرق داره
نمیدونم چرا اما... راستش من همون لحن قبلی رو دوست داشتم
خدا همسرتون رو براتون نگه داره
خدا تمام حافظان امنیت رو برای ایران نگه داره
واقعا امنیت نعمت بزرگیه که هیچوقت ساده به دست نمیاد...
بعضی وقتا که از اتفاقات تازه شوکه میشم، میشینم با خودم فکر میکنم میبینم ایران همیشه همین بوده. همیشه این اتفاقا میافتاده و میگذشته و میرفته.
من از گسل اجتماعی شکل گرفته ناراحتم. از گفتگو نکردن و فهم نکردن همدیگه غصه دارم.