و لا تک فی ضیق
منتشر شده در بامداد دوم بهمن ۱۴۰۴
۱. آلودگی- آلودگی- آلودگی- آلودگی- سرما- آلودگی- سرما- ناامنی- سرما...
بهانهها ردیف برای تعطیلی مدارس. گردن مامانها از مو نازکتر!
۲. شهدا حتی با تعدادشان با ما حرف میزنند... استدلال میکنند...
۲۵۰۰ شهید مدافع حرم دادیم در عرض چند سال در سوریه و لبنان و آن سوی مرزها
۱۰۶۲ شهید دادیم در عرض دوازده روز جنگ با اسرائیل.
۲۴۲۷ شهید دادیم در عرض دو روز با داعشیهای مزدور.
۳. «دلتنگ نباش!» این جمله در ذهنم تکرار میشد. به ظرفیتی که در درونم باید ایجاد میکردم، فکر میکردم. همان که استادِجان سعی کرد به من بفهماند. هرچند تا ساعتهای آخر بدرقه بابا، ذهنم مجال غرق شدن در فکر نبودنش را نداشت. صبح بیست و هشتم دی در مسیر فرودگاه، به همه زنان و فرزندان و خانوادههایی فکر میکردم که برای دفاع از میهن، از عزیزشان خداحافظی میکردند. بدون اینکه بدانند سالم برمیگردد یا نه؟ اصلا برمیگردد یا نه؟ دلتنگی را آنها باید معنا کنند.
اما جنس دلتنگی ما، از آن جنسی است که فقط خودمان و همقطاران پدر میدانند. عصر آن روز، تلفن خانه بابا زنگ زد. شماره وزارتخارجه افتاده بود. برداشتم، دوست بابا از کشوری دیگر بود. وقتی فهمید بابا رفته، گفت: «دلتنگ نباشید!» چقدر خوب میفهمید.
خداحافظی با بابا به احسن وجه انجام شد. ما بودیم به جز فاطمهزهرا که مدرسه بود. زینب اونروز بهانه گرفت و مدرسه نرفت. مادربزرگم بود و مامان و هر دو داداشام. بابا رفت و همه رفتند ولی مامان موند که دوباره بابا رو از پشت شیشه ببینه. ولی بابا بازم برگشت. منم رفته بودم نشسته بودم تو ماشین اما یهو به دلم افتاد برگردم. اینطور شد که آخرین لحظات، من بودم و مامان و بابا. ازشون عکس یادگاری دو نفره گرفتم و با اینکه اون لحظات تلخ نبود – و شاید بود ولی فقط مامان و بابا طعمش رو حس میکردند- الان برای اون موقع اشک میریزم.
۴. امسال تولدم را زودتر گرفتم که بابا باشه. بهترین تولدم هم بود، با اینکه همسر یادش نبود و بازم شمع سی سالگی برام خریده بود! ولی بهترین تولد بود از دو جهت. اول اینکه خیلی خودمونی بود. خودمون بودیم و بابا و مامانم. بعضیها تولد رو شلوغ دوست دارند ولی من خیلی خلوت. شاید اثرات سی سالگی به بعده...
دومین جهت هم از نظر کادوهام بود. همسر از دو سه ماه پیش، گوشی موبایل جدید برام خریده بود که قسطهاش قبل از تولد تموم شد خدا رو شکر. ولی بازم به سلیقه خودم، یه چیز زینتی برای تولدم سفارش دادم. به این نتیجه رسیدم همیشه باید همین کار رو کنم. چون مردها نمیتونند حدس بزنند همسرشون چی میخواد.
شگفتانه امسال البته متعلق به دخترا بود. چند وقت بود میخواستم بیام تو وبلاگ بنویسم: «خدا پدر مادر سازنده خمیر کِلِی رو بیامرزه که دخترای من رو مشغول کرده» چون این سه تا ساعتها مینشستند و با خمیر کلی و آهنربای یخچال، اثر هنری درست میکردند. ولی کمکم متوجه شدم ماجرا فراتر از اینهاست و قصد دارن سازههاشون رو به من هدیه بدن.
ولی وقتی نوبت دادن هدیهها شد، کفه هدیهها خیلی نامتوازن بود. تعجبآور این بود که فاطمهزهرا یه مگنت برام آماده کرده بود. لیلا هم از زینب کمک گرفته بود که براش روی ظرف بنویسه: «مادر» و زینب تا جایی که تونسته بود، چیز میز درست کرده بود. همین هم باعث شد، فاطمهزهرا و لیلا دچار افسردگی مقطعی بشن! :/ که البته من سریع مدیریت کردم و نذاشتم احساس کم گذاشتن بکنند. توی این عکس، کاردستی روز مادر زینب رو میبینید، اون مگنتها رو فاطمهزهرا درست کرده. جزئیات رو دقت کنید. اون عینک خیلی دقیق هست ولی سبیل همسر مثلنی هستش :) مگنت پروانه رو خودم به درخواست لیلا براش درست کردم. اون پایین هم دست خط زینب جونم هست...
زینب من رو یاد کودکی خودم میاندازه. نگاه کنید! اون عروس و دوماد، من و مصطفی هستیم. و اون دختر با لباس سبز، بازم من هستم. چون خمیر سفید تموم شده بود، زینب از سبز استفاده کرده. تمام جزئیات رو در کارش درآورده. از زیورآلات گرفته تا آرایش سر و صورت. حتی به تزئینات پشت صحنه و ژست ایستادن ما هم فکر کرده این بچه. وقتی بچه بودم همینجوری نقاشی میکردم. ولی زینب تجسمیتر از منه. دستورزیهاش سه بعدیتره. این که میگم شبیه منه، اغراق نیست، حتی سوالات فلسفیش هم شبیه منه. حتی اینکه مثل خواهراش روسری نمیپوشه چون میدونه سن تکلیف نشده و فرصت رو غنیمت میشمره هم از اون ذهن تحلیلی جذابش نشات میگیره. اینکه مدادش رو بد دست میگیره هم شبیه منه. ریاضی فاطمهزهرا و زینب هر دو خیلی خوبه و من و مصطفی هر دو ریاضیمون خوب بود. اما اینکه فاطمهزهرا بدون انجام دادن محاسبات مرحله به مرحله به جواب آخر درست میرسه هم شبیه منه :) اینکه مدام جلوی آینه است، کتابخون هست، آخر شبها توی دفتر برنامهریزیش از روزش مینویسه، شبیه نوجوانی خودمه. اینکه لیلا مو به مو میخواد شبیه من بشه، شبیه بچگی خودمه. ولی بازم خیلی بیشتر از من، من هستند. گنجهای من!
بعد از اینکه حسابی عکس گرفتیم، من جمله عکس تکی از مامان و بابام... کیک رو بریدیم و بعد دخترا برامون سرود اجرا کردند. سه تا سرود مختلف در مورد مادر :) هر بار یکیشون وسط ایستاد به عنوان تکخوان. این دخترها بهترین هدیههای من رو خلق کردند.
۵. ولی یه اعتراف سیاه باید بکنم. از دوباره مادر شدن میترسم. مامانم دوست داره بازم بچهدار شیم. اخیرا که گفت، گفتم میارم ولی از بدو تولد میدم خودت بزرگش کنی، اسمش هم بزنید تو شناسنامه خودتون، ولی از ما ارث ببره. من دیگه حوصله بچه بزرگ کردن و شیر و پوشک و شب بیداری ندارم. دیگه کشش کلاس آنلاین و این مزخرفات رو ندارم. من جدی گفتم، مامان هم جدی قبول کرد. همسر هم ظاهرا قبول کرد ولی بعدش که رفتیم خونه، زد زیرش و گفت: شوخی چرتی بود.
۶. صبح روز تولدم، روز بعد از بدرقه بابا بود. باقیمونده کیک تولدم هنوز در یخچال بود. عادت ندارم برای صبحانه کیک بخورم ولی چای دم کردم و با همون کیک خوردم. هنوز دلمون اونقدر برای بابا تنگ نشده بود چون صبح روز قبل دیده بودیمش. بعد از ناهار سریع لباس مهمونی پوشیدیم و تا بریم کلاس قرآن و بعدش راه به راه بریم جشن مبعث. مامانم هم باهامون بود.
چقدر کلاس قرآنمون رو در همون پایگاه بسیج رنگ و رو رفته دوست دارم. حس بهشت بهم میده.
چقدر استاد قرآنمون رو دوست دارم. حس یه فرشته ناز رو بهم میده.
بعدش که رفتیم جشن مبعث خونه دوستم، متوجه شدم یکی از دوستانمون مداحی و مولودی هم بلده. نمیدونستم. چقدر هم قشنگ میخوند. انتخاب اولم شد برای مراسمهایی که دوست دارم بگیرم. واسه امیرالمومنین هم خوند. واسه امام زمان هم خوند. و من موندم چرا همه با لبخند کف میزدند ولی من و مامان انقدر اشک ریختیم.
۷. اصلا حوصله حرفهای سیاسی رو ندارم. حوصله درس خوندن هم ندارم. فعلا کتاب میخونم. مثلا عربیکای وحید یامینپور. به این امید که برخی اطلاعات و حس و حالها اینطوری بیشتر بهم منتقل بشه. فکر کنم ده بار خوندم قرارداد سایکس- پیکو چه کوفتی بوده ولی بازم مطمئنم نمیتونم تو برگه امتحان در موردش درست و بیاشتباه بنویسم.
۸. امروز محفل ستارهها، یک اتفاق خاص افتاد. برای اولین بار به گمانم، یه دختر قرآن رو با صوت خوند و از صدا سیما پخش شد :)) مجوزش رو هم خود امام رضا جان داده بود :) منم یهو یادم افتاد چقدر دلم برای امام رضا جان تنگ شده. نیازی به بغض آقای مدرس نبود، من از اولش داشتم گریه میکردم. عصری همسر تلفنی بهم گفت بعد امتحاناتت بریم کربلا؟ گفتم نه، فقط بریم مشهد...



این مثل من بودن
باشکوهترین بخش از حس پدری هم هست
خصوصا وقتی دخترها مثل یک مرد باشن
فقط چهره و سبک راه رفتن و ... نیست
بیشتر در خلق و خو و عواطف و احساسات آدم تکرار خودش رو در یک انسان دیگه میبینه و حس جاودانگی پیدا میکنه
حتی گاهی این حس هم هست
که من از مزایای جنس دوم بی بهره ام
و فرزند این مشکل را جبران میکنه
یعنی من خودم را با یک جنسیت متفاوت میبینم
این لذتها جبران میکند تمام سختی های فرزندآوری را
دریغ نکنید تکرار خودتان را در جهان هستی
خدا هم بعد ازتولد هر نوزادی به خودش بارک الله میگه
تبارک الله رب العالمین
دریغ نکنید این حس افتخار را از خدا
خصوصا این روزها که خدا در زمین این همه تنهاست