اینجوری نباشیم
۲۲ دیماه رفتیم تجمع میدون انقلاب. چند تا چیز جالب برام این بود که خانمهای مانتویی و معمولی فیلم میگرفتند از جمعیت. میخواستند نشون بدن به فک و فامیل و دوستاشون. یه نفر به همراهش گفت: اونا مگه غیر از ماهواره چیزی هم میبینند؟ تو تلویزیون همه اینا رو داره نشون میده. گفته شده، کل تجمعات اعتراضی- اغتشاشی، یک و نیم میلیون در کل کشور بوده. اما تجمع ۲۲ دی میدان انقلاب فقط به تنهایی، ۳ میلیون بوده.
شعار «ایران پر از شهیده، فتنه جواب نمیده» رو هم انگار برای اولین بار شنیدم. تلقیام اینه که دشمن متافیزیکش رو به عرصه جنگ کشونده و برای همین عید غدیر و ولادت امیرالمومنین علیه السلام رو برای شروع حملات انتخاب کرد. ولی نکبتها هنوز نفهمیدند که متافیزیک ما ازشون قویتره...
ما تجمع رو خانوادگی رفتیم. ما پنجتا به علاوه مامان و بابام و مادرشوهرم و برادرشوهرم. برگشتنی، دم یه دکه ایستادیم خوراکی بخریم. من مجله ترجمان ۳۶ رو دیدم. به بابام گفتم برام بخره تا من بعدا هزینه رو به بابا برگردونم چون کیف پولم رو نیاورده بودم.
اون شب خیلی خسته بودم. لباس گرم پوشیدم و ساعت ده و نیم اینا رفتم تو رخت خواب بچهها بخوابم. اونا هم مجبور شدند همراه من زودتر بخوابند. هر شب موقع خوابوندن بچهها، چند صفحهای از کتاب «ذهن و بازار» رو از فیدیبو پلاس میخونم. اون شب خیلی خسته بودم و کتاب رو نخوندم. نصفه شب پا شدم رفتم تو اتاق خودمون. تا صبح خواب دیدم رفتم بازار و پاساژگردی. اونم چه پاساژهایی. خیلی شبیه پاساژهای ایران نبود. مخصوصا نورپردازیشون. هم پاساژ بود هم گالری هنری و فضای فرهنگی و ورک شاپهای مختلف. خوابم خیلی واقعی بود. طوری که فکر میکردم بیدارم. حتی وقتی خواستم یه چیزی حساب کنم، دیدم کیف پولم نیست. چون اون روز کیف پولم رو همراه خودم نبرده بودم تجمع و هنوزم نذاشته بودم تو کیفم! توی خوابم دو تا یقه اسکی پسند کرده بودم که خیلی مطابق سلیقهام بود. ضمنا خیلی هم بهشون نیاز داشتم. برای همین وقتی بیدار شدم و دیدم خواب دیدم، خیلی ناراحت شدم. یه دامن و یه مانتوی بلند هم خوشم اومده بود... عجیب این بود که تو یه مغازه که کاربری دو گانه «نانوایی – فروشگاه لباس» داشت، دادم خمیرِ پیراشکی و اشترودلی که از قبل آماده کرده بودم رو تو دستگاه خمیرزنشون بذارن تا آماده بشه :/
حالا نمیفهمم چرا بعضیها انقدر بیذوق هستند. دیشب پیش ******* **** بودیم. تا گفتم خواب دیدم رفتم خرید، گفتند: همین که خوابش رو هم دیدی، بسه دیگه :)
واقعا چطور به خودشون اجازه میدن که هنوز کلام در دهانم منعقد نشده، هنوز تعریف نکردم چی به چی بوده، نظر بدن. خلایق هرچه لایق.
همه آدمها همینند. دنیاشون رو همون چیزهای محدودی تعریف میکنه که باهاش تا اون سن و سال سر و کار داشتند. از اینستاگرام مسخره و اخبار بیبیسی فارسی و عنترنشنال گرفته تا تعاملات روزمره با فک و فامیل و تکرار کردن چهارتا جمله به مدت هفتاد سال بدون خسته شدن.
حالا متوجه شدید چرا اینا رو اینجا نوشتم؟ چون بعضیها اجازه نمیدن آدم حتی خوابِ فانِ خودش رو هم پیششون تعریف کنه، چه برسه به چیزای دیگه. این فضای عرفی جامعه ماست که خیلیها گوشهاشون رو تعطیل نگهداشتند و مغزهاشون رو معطلتر و نمیخوان یه کلمه حرف جدید بشنوند. من دقیقا نچسبترین آدم تمام طول عمر این آدمها میشم آخه دلم به هم میخوره بخوام زیادی پای تعامل باهاشون وقت تلف کنم.
دوم، یه عده دیگه هستند که رطبخورده هستند و منع رطب میکنند. تحمل این دسته رو هم ندارم حتی اگر حق باهاشون باشه. مثلا یه استاد دانشگاهمون بود که همیشه در مورد دانشکدهمون با اَه و پیف حرف میزد. خب اگه انقدر بده، چرا موندی اینجا؟ شما که ماشاءالله در بیزنسهای متنوعی موفق هستی! برو بذار راه باز بشه برای جوونها. عق.
مامانم از این اخلاقهای من خیلی میترسه. هروقت نشانههای عدم معاشرت رو در من میبینه، یه پلنی میریزه که من رو بندازه تو این معاشرتها.
وای! من چرا دارم این چیزا رو اینجا مینویسم؟

سلام :)))