۲۲ بهمن و آن نیامده ایام
شبِ بیست و دوم بهمن، من واقعا دلم میخواست که صبح زود ساعت ۷ بیدار بشم و برم خیابون انقلاب. ولی همسر رفت بیرون و تا دیروقت نیومد. منم دیر خوابم برد. فلذا این آرزو رو به فنا دادم.
بعد هم که سوار ماشین شدیم، انقدر هول بودیم که یادم رفت به مامانم زنگ بزنم و بپرسم باهامون میاد یا نه. وقتی یادمون افتاد که دیگه خیلی دور شده بودیم و نمیشد برگردیم. به هم ریختم. طوری که سردرد گرفتم. اینم از ضد حال دوم.
مامانم هم خواب مونده بود. شب قبل تا دیر وقت، کتاب «حوالی احمد» رو داشته میخونده. بس که این کتاب جذابه. من امشب فصل آخرش که روایت همسر شهید کاظمی هست رو داشتم میخوندم... نمیدونم فهمیدید یا نه؟ ژانر مورد علاقه من، عاشقانه است. و به جرأت میگم عاشقانهترین روایتی بود تا حالا خوندم. شاید چون قلم نویسنده خیلی قوی بود، ولی خودِ راوی هم زیبا روایت کرده بود. خلاصه که مجنونش شدم. بیخود هم نیست البته. بالاخره دلبریهای شهید کاظمی زبانزد هست.
خب. ولی خدا رو شکر مامانم خودش رفت راهپیمایی و اونجا رفقاش رو پیدا کرد و بهش خوش گذشت حسابی.
اما بعد، ما رسیدیم میدون انقلاب. در تجمع و راهپیمایی عجیب و غریب شلوغ که فکر کنم نظیرش رو احتمالا در راهپیمایی سال ۸۸ دیده بودم. شایدم نه... نمیدونم....یهو دایی مصطفام رو دیدم. عاشق این داییام هستم. همیشه در همه تجمعها و راهپیماییها میبینیمش. رفتیم بالای میدون، دقیقا در زاویه شمال میدون ایستادیم به تماشا. غرفه شبکه کودک بود. احسان و آقای مدرس هم بودند. وای! من هی بالا و پایین میپریدم. دست تکون میدادم. جیغ میکشیدم. تا جایی که دایی گفت: صالحه، پنج ساله از تهران. بعدش حاج ابوذر روحی اومد و من بازم ذوق و هورا... سرود میخوندند من بیشتر از بچههام ذوق میکردم.
در همون دقایق بود که مجسمه بعل رو آتیش زدند و یه دود سیاهی زد بالا. ما که نمیدونستیم چیه، یه لحظه قلب من اومد تو دهنم. بعد آقای مدرس گفت که نگران نباشید، ما فهمیدیم اقدامات بچه حزب اللهیهای همیشه در صحنه بوده :))
داییاینا کمکم آماده رفتن شدند و برای خاطر دل دخترشون، نرگس سادات، ما رو پنجشنبه شب دعوت کردند خونهشون. بعدش ما به خاطر بچههامون که به هوایِ بچههای دوستان هیئتمون اومده بودند، رفتیم ضلع غربی میدون و اونا رو پیدا کردیم.
ولی من واقعا ناراحت بودم. مثل اینایی که میرن عروسی و نمیتونند به قدر کافی برقصند، قر تو کمرم گیر کرده بود. خیلی دلم میخواست تا میدون آزادی پیاده برم. هیعی. آخه نمیدونم شما هم حس کردید یا نه. بوی ظهور میاومد. انگار یه پرده از غیبت کنار رفته بود. من واقعا دلم نمیخواست با اون بهشت خداحافظی کنم. هیعی.
به علاوه، تازه چند روز بود که از شر امتحانات خلاص شده بودم. واقعا احساس رهایی و آزادی میکردم. هرچند باید مقالهای رو به استادم تحویل میدادم که دادم. تصورم این بود که بعدش احساس رهایی کامل بهم دست میده ولی به شکلی نفسگیر، درگیر یه سری مسائل شدیم.
اول اینکه یکی از برنامههای مهم من یک هفته عقب افتاد که همین یعنی من این هفته بازم درگیر هستم. بعدش اینکه یکی از فامیلهامون عروسی دخترش رو در شهر پدری وسط ماه رمضون انداخته. تازه اولش تاریخ رو دقیق به ما نگفتند و من دیدم دقیقا روز آزمون زبانم هست. داشتم سکته میزدم. چون اگر میگفتم نمیاییم، این فامیلمون خیلی شاکی میشد. که بعد دوباره پیگیر شدم و متوجه شدیم که خیر، الحمدلله بین این دو تا، چند روز فاصله است...
مسئله مهمتر ما الان چیه؟ مامانم بعد از تعطیلات عید، میخواد بره پیش بابا. یه جورایی یه اسبابکشی برای مامان در پیش داریم. مامانم میخواد بعضی از وسایلش رو بفرسته شهر پدری. خودمم باید اسبابکشی کنم به منزل پدری.
اینکه چرا این تصمیم رو گرفتیم، خیلی پیچیده است. اونایی که طبق تصورات خودشون قضاوت میکنند، میگن برای خلاص شدن از مستاجری این تصمیم رو گرفتیم. اما قضیه اینه که برادرم سربازه و نمیتونه بره پیش مامان و بابا. در نتیجه باید یه خونهای داشته باشه. و نمیشه داداشم تنها تو اون خونه بزرگ یا حتی یه خونه کوچیک دیگه باشه. پس باید پیش یه کسی باشه. و اون ما هستیم :)
و ضمنا خونه پدریِ من، از جهت ملک مشاعش یه کیس اوکازیون در کل منطقه ماست. یه جایی هست که بچههامون میتونند بازی کنند، دوچرخه، اسکیت... حتی سبزی کاری... همهی تجربیات من از کودکی رو داشته باشند. در نظر داشته باشید که این منطقه ما، خیلی گرون هست. یه جاهاییاش اندازه جاهای خوبِ شرق یا حتی مثلا خیابون سهروردی گرون هست. پس نمیتونستیم از مزایاش به رغم همه سختیهای این انتخاب چشمپوشی کنیم.
خلاصه که جونم براتون بگه، حالا من یه سری اختلاف نظرها در مورد دیزاین خونه با مامان داشتم که حتی همین امشب هم رفتیم مذاکره کنیم ببینیم تصمیم چی میشه. مثلا پذیرایی مامان اینا، چهار تا دوازده متری هست. و من فقط یه فرش ۱۲ دارم، یه ۹ و یه ۶. درخواستم از مامان این بود که فرشها رو برای من نگهداره و اونا رو نفرسته شهرستان. اما بالاخره مامان امشب تمام ملاحظات خودش رو گفت و من گفتم: مامان تو یقینا کله خیرِ ما هستی. هرچی تو بگی.
یا مثلا در مورد کاغذ دیواری. من میگفتم عوض کنیم. مامان میگفت: نمیخواد، به جاش لوستر بخرید. که حالا منم با اینکه خیلی مصر بودم ولی داره نظرم عوض میشه کمکم. ولی احتمالا پردهها رو عوض میکنم چون اصلا سلیقهام نیست. اینو دیگه به مامان نگفتم.
حالا من به شما خیلی ساده توضیح دادم. واقعا مغزمون تاب برداشت سر این چیزا. مثلا اینکه ما کی باید اسبابکشی کنیم، خودش یه معضل بود، چون باید یه جوری باشه که بتونیم پول رهنمون رو از صاحبخونه پس بگیریم و هیچ مستاجری هم در اسفندِ ماه رمضون با این اجاره بهای سنگین ما، برای این خونه پیدا نمیشه. و اینکه نمیدونستیم مامان دقیقا کی میخواد بره. نمیتونستیم همه کارهامون رو قبل از ماه مبارک تموم کنیم. دلمون بدجوری یه سفر مشهد میخواد و این چیزا.
بعد از مدتها اومدم یه ذره شفاف از وضعیت فعلیمون نوشتم. وضعیتی که توش فرصت نمیکنم به خیلی چیزا فکر کنم. مثلا اینکه مامانم وقتی بره، من چقدر احساس تنهایی میکنم. شاید رفتن به خونه بابا و مامان، یه جور مسکن هم باشه برامون. برای همه این چیزها، خدا رو خیلی شکر میکنم.
و از خداوند میخوام که کمکم کنه، در روزهای سخت و خیلی سخت آینده... در روزها و شبهای سختی که هنوز نیومدند، این چیزها رو ازم نگیره: ایمانم، عشقم به عزیزانم، چه اونها در کنارم باشند و چه نباشند. و ایمانِ عزیزانم رو حفظ کنه. عشق همسرم به خدا و امام حسین و امام زمان رو حفظ کنه. ما رو در همین مسیرهای زیبایی که هستیم، نگهداره، اهمیتی نداره مشکلات چیا باشند و چطور رنگ عوض کنند. به نظرم، چه پول و رفاه و امکانات داشته باشم – که اگر باشه، بهتره – چه نداشته باشم، ولی فقط تا وقتی این چیزها رو داشته باشم، احساس خوشبختی میکنم.
دیگه بقیهاش مهم نیست.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.