خدا، مناسک، معنویت... خریداریم!
امتحانات ترم تمام شد. همکلاسم اصرار داشت که چند روز دیگه آزمون جامع بدیم. محکم مخالفت کردم. از ۱۵ دی و حتی قبلتر، یعنی بیشتر از یک مااااه استرس امتحانات رو داشتم. در اصل، از خرداد ماه امسال، استرس زیادی متحمل شدم. ولی یکماه اخیر، شدت بیشتری داشت. چرا استرس؟ بهانه نمیخواد...
توحید که ضعیف باشه، نتیجه میشه استرس.
خدا رو که ببینی، آرامترین هستی. قاعده همینه.
دیروز که رفتم برای امتحان، بارون قشنگی میبارید. زیر بارون و درختهای لخت چنار از خدا حاجت خواستم، خیس شدم و دعا کردم. هرچند دعاهای مهمی هم نکردم... دعای مهم، دعای فرج بود که چون فقط به زبون منتظرم، یادم رفت :`(
حوالی ۵ عصر رسیدم خونه. ناگهان متوجه شدم چقدر کوفته هستم. انگار یه عالم کتک خورده بودم.
نیت کردم دیگه به خودم اجازه استرسی شدن رو ندم.
امروز بعد از بیشتر از یک ماه، اومدم مدرسه (کتابخونه). عضلات دست و پام نسبت به دیروز یه ذره منبسط شدن...
ولی بازم نگرانیهای ساده به سمتم هجوم میارن. اینکه همسرم امروز صبح ناراحت بود؛ اینکه دخترا رو فرستادم پیش مامان؛ اینکه پیک دیجیکالا (چند(!) ساعت دیگه) میاد کالای مرجوعی رو بگیره و من الان خونه نیستم!
دوست دارم ذکر بگم تا فراموش کنم: استغفرالله ربی و اتوب الیه.
دیروز در مترو، زنی ایستاده بالای سرم لبهاش تکان میخورد. داشت ذکر میگفت. آرام و مثبت بود. من کتاب به دست نشسته بودم و داشتم برای امتحان میخوندم. دوست داشتم دو سه ایستگاه بعد، جام رو بهش بدم. ناگهان زنی که مقابلم نشسته بود، خطاب به بغلدستیاش، بلند بلند شروع به تمسخر زن آرام قصه کرد: اگر به جای این ذکر گفتنها، روزی یک ربع چهار تا کلمه انگلیسی یاد میگرفتید... اگر کتاب میخوندید، لااقل یه چیز به درد بخور یاد میگرفتید. این ذکر گفتن به درد نمیخوره ... و ...
زن آرام قصه، برگشت به سمت اونها.
دفاعش این بود: هر کس اعتقادی داره.
زن مسخرهکننده خندید. مشخص بود نه ذکر میگه، نه روزی یک ربع زبان میخونه و نه شبها پنج دقیقه مسواک میزنه...
دلم سوخت. حرف زیاد بود ولی هیچ نگفتم. بلند شدم. باید میرفتم.
وقتی برگشتم خونه، یه لیست بلند از کارهایی که دلم میخواد هر روز انجام بدم رو نوشتم.
یه بخش مهمش اینه: معنویت و مناسکش.
مناسک مهم هست. اعتکاف و عرفه و شبهای قدر و احیای نیمه شعبان مهم هست. ماه رمضون و فاطمیه و محرم و صفر مهم هست. دعاها و مناجاتها مهم هست...
و بیشتر از هر وقتی احساس نیاز میکنم به این مناسک. و به روح این مناسک.
مسیحیت قبل از رنسانس، مناسکی بود. در قرن بیستم، خبری از مناسک نبود ولی هیچ هیچ هم نشد. یه دین بشری ساخته شد تا نیاز انسانها به معنویت رو تامین کنه و این بخشی از فرآیند سکولاریسم هست.
قطعا برای سکولار نشدن به مناسک نیاز داریم. (در شرح این چند جمله، معرفی یک فیلم طلبتون.)
امروز در نمازخانه مدرسه بچهها، صف دوم ایستادم. در دلم تقلایی بود که کاش پشت خانم محمدی میایستادم که نمازم بیشک و شبههتر باشه. بعضی دخترها مچ دست، چند تار مو و چند میلیمتر از ساق پاشون مشخص بود.
ناگهان حالم از خودم بد شد. چقدر توهم نماز مقبول داشتم. اشکم از دست خودم دراومد. با همون چشمای اشکی، نماز ظهر و عصر رو خوندم و برای تنبیه خودم، دوباره اعاده نکردم.
آدم گاهی بدجوری از دست خودش کلافه میشه.

چه قدر وصف حال من بود متن....
چه قدر نیاز به ذکر و توجه دارم....چه قدر نیاز دارم به این که دل بدم، حواسم رو جمع کنم، حواسم پرت نشه....