صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۱ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

منوی بلاگ
بایگانی
نویسندگان

رویایی که به خاطر آوردم...

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۰۱:۲۳ ق.ظ

دوستان، بدانید و آگاه باشید که این اولین مطلب من، بعد از عمل حذف عینکم می‌باشد. اولش فکر می‌کردم و میام از جزئیات این عمل مزخرف می‌نویسم. ولی فردای روز عمل، پدر جاری‌ام از دنیا رفتند و واقعا دیگه نمی‌تونستم اون چیزهای قبلی رو بنویسم...

راستش من چشمام خیلی ضعیف نبود. نمره چشم‌هام یک و بیست و پنج بود. متخصص اپتومتری می‌گفت نمره چشمم کم شده. البته شایدم از اول بهم عینک ضعیف‌تر داده بودند. نمی‌دونم چی شد، خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم تن به این عمل بدم. یکی از دلایلش این بود که می‌دیدم دکترهای چشم، خودشون چشم‌هاشون رو عمل نمی‌کنند، اما دوستم یه دکتر پیدا کرده بود که هم خیلی ازش تعریف می‌کردند و هم ظاهرا خودش چشم‌هاش رو عمل کرده.

اسم دکتر رو که گوگل کردم، یه تصویر ازش اومد که رفته مناطق حاشیه تهران، مثل یه نیروی جهادی، برای معاینه قشر ضعیف اقتصادی.

مطب دکتر، سر یوسف آباد بود. من آن‌تایم رفتم ولی معطلی مطب، حداقل دو الی سه ساعت بود. دو تا منشی جوانِ آرایش کرده و بدون حجاب داشت که یکی‌شون انگار از دماغ فیل افتاده بود.

خود دکتر در دو روزی که میاد مطب، از ساعت سه عصر تا نیمه شب، ویزیت می‌کنه. دوستم تعریف می‌کرد که دکتر، وقت‌های اذان میگه کسی رو راه ندید. ظاهرا معتقد بود... ولی من جذب یه چیز دیگه دکتر شدم.

اول این رو بگم که نیومدم یه مطلب چیپ و سبک بنویسم... یه ذره صبور باشید.

دوستم می‌گفت دکتر خیلی با دقت و حوصله به همه سوالات مراجعین گوش میده و پاسخ میده. من البته سوال خاصی نداشتم. همه سوالات من رو دوستم قبلا کرده بود. ولی وقتی رفتم داخل، انگار اولین مراجع بودم. انقدر که باحوصله و دقت بود. و با ادب. خیلی با احترام و مراقبت از حریم شخصی، سوالاتی پرسید که فقط لازم بود جوابش رو بدونه. شغلم رو پرسید و رشته تحصیلی‌ام. اینا رو هم صرفا از جهت دانستن حجم فشار کاری بیمار می‌پرسند. در کل، رفتار دکتر خیلی حرفه‌ای بود. خیلی متین، با یک نگاه نافذ... سراسیمه نبود. می‌تونست با دیدن مراجع متوجه بشه که چه تردیدهایی داره. چه نگرانی‌هایی داره. ولی در چهره من، نگرانی نبود. تردیدی هم نبود. مثل آینه، حالات مراجعینش رو بازتاب می‌داد. مثلا من آرام سلام می‌کردم و دکتر جواب من رو همینطور می‌داد...

روز عمل، رفته بودم ساختمون شماره یک، اپتومتری. که ناگهان دکتر وارد اون طبقه شد. یه کت و شلوار بژ نسبتا تیره شق و رق پوشیده بود. رنگی که من اصلا دوست ندارم. ولی ترکیبش با پیرهن مشکی و عینک فتوکرومیک (یا شایدم آفتابی) و کفش‌های واکس زده، بی‌نقص بود.

دکتر جلوی در اتاق لیزیک ایستاد و به افراد داخل اتاق سلام کرد... اون روز در اتاق عمل، با همه دستیارها هم خیلی مودب بود. برای هر کمک کوچیکی، حتی اگر وظیفه‌شون بود، تشکر می‌کرد. همون چهره و نگاه نافذ، که نمی‌تونستم درک کنم، چطور میشه اونقدر حرفه‌ای بود ولی باز هم با آدم‌ها خیلی انسانی برخورد کنی.

می‌تونم بگم حتی دکتر دقت عجیبی داشت. در مرحله آماده‌سازی قبل از عمل که توسط تکنسین انجام شد، من خیلی اذیت شدم. مرحله دردناکی بود و اوج بی‌ادبی‌ام رو اونجا خرج کردم: «این دیگه چه کوفتیه؟» و وقتی رفتم زیر دستگاه اصلی، دکتر گفت: «اینجا دیگه درد نداره. چیزی احساس نمی‌کنی.» در حالی که وقتی من اون جمله رو گفتم، دکتر مشغول عمل فرد دیگه‌ای بود ولی توجه کرده بود که اون‌طرف چه خبره... (اگه متوجه منظورم باشید می‌دونید که عمل چشم خیلی حساسه و دکتر باید تمام توجهش به همون عمل جراحیش باشه...). بعد از عمل هم، رفتارش با دخترای دیگه که از نظر ظاهر شبیه من نبودند، یه جور دیگه بود. با من، یه جور دیگه. چشم من خشکی نداشت و بنابراین اصلا نیازی نبود که دکتر دست به پلکم بزنه و نزد. به نظرم، دکتر بیشتر از اینکه معتقد باشه، محترم بود.

روز بعد، اول وقت رفته بودم مطب تا پانسمانم رو بردارم. وقتی دکتر وارد مطب شد، همون کت شلوار دیروز رو پوشیده بود. ولی استایلش دقیقا شبیه روز قبل نبود. نه به خوش‌تیپی روز قبل. یک راست وارد اتاقش شد. پنج الی ده دقیقه بعد هم که لباس کارش رو پوشید و آماده شد، زنگ رو زد که منشی بره داخل و گزارش بده و کار رو شروع کنه کم کم. می‌گفتند دکتر از عجله خوشش نمیاد. از اینکه توی عجله بندازنش هم خوشش نمیاد.

در کل، تجربه‌ای از مواجهه نزدیک‌تر با دکترها بود. راستش از رفتن پیش دکتر متنفرم. ولی تجربه‌های خوبی از رفتن پیش دکتر متخصص (به جز متخصص زنان و زایمان و دندانپزشک) دارم. یه بارش وقتی بود که رفتیم بیمارستان بقیه الله تا برآمدگی عجیب روی لپ زینب یک ساله‌مون رو بررسی کنند. اون روز من و مصطفی داشتیم سکته می‌کردیم و دکترها یه جوری ما رو آروم کردند که هیچ‌وقت از خاطرم نمیره. اون روز ما انقدر حالمون بد بود که نمی‌تونستیم از دکترها درست و حسابی تشکر کنیم. دکتری که پیشش رفتیم، وقتی دید ما آروم نشدیم، ما رو برد پیش همکار دیگرش. هیچ‌وقت حال خوبِ اون آقای دکتر جوان رو فراموش نمی‌کنم که با لبخند به ما گفت جای نگرانی وجود نداره و هیچ‌چیز خاصی نیست. و این بخش از توجه و مراقبت دکترهایی که باهاشون مواجه شدم، هیچ ربطی به پول نداره. که اگر به پول ربط داشت، دکتر چشمم، 9 ساعت متوالی ویزیت نمی‌کرد بدون اینکه تا آخرین مراجع، اخلاق و حوصله‌اش افت کنه.

همه اینا رو نوشتم که بگم دکترهای آدم حسابی برای من خیلی جذاب هستند. این مساله رو زمانی به خاطر آوردم که دکتر با همون کت و شلوار بژ وارد ساختمون شماره یک شد. واقعا دکتر بیشتر از خیلی از آدم‌های دیگه‌ای که دیدم، خوش‌تیپ نبود، ولی به نظر من، خیلی درجه یک اومد. شاید یه بخشی از وجودم به خاطر آورد که چقدر این رویا براش جذاب بوده و حتی هنوزم هست.

چندین بار به همسرم گفتم: حاضرم بنویسم و امضا بزنم که تو همه آرزوهایی که من نمی‌تونستم خودم بهشون برسم رو به جای من زندگی کردی. واسه همین تو اون نیمه منی که باهاش کامل میشم.

ولی من می‌تونستم دکتر بشم اگر شرایطم کمی متفاوت بود و صدالبته الان ابدا ناراحت نیستم. تقریبا مطمئنم که شادترین نسخه خودم رو دارم زندگی می‌کنم. چون بارها با خودم فکر کردم که دلم می‌خواد در بهشت هم کارهای این دنیام رو ادامه بدم یا نه؟ و پاسخم آره بوده. و کارهای الانم در بهشت معنی‌دارتر هست برام به نسبت پزشکی. و همینطور بارها با خودم فکر کردم که دوست دارم دکتر روح باشم یا جسم و پاسخم اولی بوده. و حتی الان هم می‌دونم که تصور اینکه به نقطه‌ای برسم که بهم بگن این کاری هست که باید تا آخر عمرت انجامش بدی بدون هیچ هیجان و بالا و پایینی... یعنی بری مطب، بیمارستان و کلینیک و از علمی که در پایان دوره فوق تخصص یاد گرفتی، نهایت استفاده رو ببری، برام ترسناک هست. شاید اگر دکتر میشدم همیشه یه پام رو در دانشگاه نگه‌می‌داشتم. هرچند جسم الانم اصلا طاقت این حجم از کار بی وقفه رو نداره، اما با حد از اشتیاقی که داشتم و هنوز هم دارم و نمی‌تونم انکارش کنم، فکر می‌کنم شاید یکی از دخترام یا نوه‌هام این آرزوی من رو زندگی کنه. اون‌وقت ازش می‌خوام که درجه یک و حرفه‌ای باشه. محترم و در تراز یک دکتر متخصص واقعی... مثل دکترهایی که دیدم.

موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۴/۱۲/۰۳
نـــرگــــس

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">