برای سارا
یک سارا خانمی در مطلب قبل برام پیام گذاشته که دلش بیاندازه ازدواج میخواد و نمیشه و نمیتونه ذهنش رو از این طلب و خواسته خالی کنه.
خواستم بگم سارا جان، یه وقتایی سخته. مثل ما وبلاگیها که دارند هشدارهای آخر رو بهمون میدن و میگن از قطار پیاده بشید، بدون اینکه بتونید خاطراتتون از سفر با همقطارها و همکوپهایهاتون رو برای خودتون نگهدارید. حتی بدون اینکه بتونید بعدا با بعضیهاشون حرف بزنید، حرفهاشون رو بشنوید...
صبح وقتی فهمیدم که قطارمون نزدیک مشهد بود و از اون لحظه دیگه تمرکزم به هم خورد.
حالا شب قبل، به این فکر میکردم که من همیشه وقتی میخوام برم زیارت امام هشتم، ذهنم رو از همه دنیا فارغ میکنم...
امروز چون نمیتونستم درست و حسابی تمرکز کنم، تو حرم فقط قرآن خوندم. خوبیاش این بود که جلوی امام خجالت نکشیدم... قرآن خوندم به نیت سلامتی امام زمان، هدیه به امام رضاجان.
آره... بالاخره باید آدم یه جوری خودش رو سرگرم کنه. بعد برکت کار رو باید از خودشون بخواهیم. خیلی وقتها ماها خودمون تنهایی قدرتش رو نداریم که بار غمها و گرفتاریهامون رو به دوش بکشیم. خیلی وقتها باید از خودشون بخواهیم که رشته و بندهای وابستگیهامون به طلبهای خیالی و وهمی رو ببرند برامون.
سارا جان، ازدواجی که الان توی ذهن توئه، ساخته و پرداخته شیطانه. از ازدواج برات یه آبنبات چوبی، یه خروس قندی ابدی ساخته. این ازدواج هیچ نسبتی با ازدواج واقعی نداره. میدونم خودت هم یه ذره بهش فکر کنی، تاییدم میکنی.
من فکر کردم که چه راههایی به ذهنم میاد که کمک حالت باشه. سه تا راه به ذهنم رسید که از هر سهتاش با هم میتونی استفاده کنی.
اول اینکه خودت رو سرگرم کن. به کارهای سخت. کلاسهای سخت. تلاشهای سخت. برنامهها و برنامهریزیهای سخت.
یادت نره، تا مجرد هستی، موهبتی داری به نام «زمان». بعد از ازدواج و بعد از بچهدار شدن، این زمان مدام آب میره و اگر خودت رو با تلاش سخت، قوی نکرده باشی، اون زمان هم رنج میبری.
اصلا بیا اینطوری فکر کن: تلاش میکنم، خودم رو قوی میکنم، خواستنیتر و جذابتر میشم...
میدونی؟ خاصیت فکر کردن به ازدواج اینه که مدام افسردهتر و پژمردهترت میکنه. فکر کردن بهش مانع ازدواجت میشه. چون از جذابیت میاندازتت.
کلاسهای بینش مطهر دکتر غلامی رو ثبت نام کن.
کلاسهای روایت انسان رو ثبت نام کن.
برو کوهنوردی. کلاس خیاطی ثبت نام کن. باشگاه برو...
اصلا صفا کن. یه ذره فکر کن الان چقدر آزادی! قدرش رو بدون.
راه دومم اینه: بنویس. تو یه دفترچه... برای خدا بنویس. برای اونایی که میری زیارتشون بنویس. برای امام زمان بنویس.
از غمهات بگو. از مشکلات بگو مطمئن باش اونا واسطه ازدواجت میشن. اگه میبینی دیر شده واسه اینه که منتظر هستند تو خودت رو قویتر کنی و چند پله بالاتر بری. اونی که باید بهش برسی، چند پله بالاتره و این خیر توئه... مطمئن باش. صبوری کن. تازه بیست و چهار سالته.
راه سوم اینه: مدام به خودت یادآوری کن که مهربونترین برای بندهاش، خدا است.
و مدام به خاطر داشته باش، اونی که دلت رو با دیدن دو تا نامزد که کلهشون پر از باده، میلرزونه، خود خود شیطانه.
نمیخواد تو حرکت کنی. نمیخواد تو آروم باشی...
یه بنده خدایی رو میشناختم. سی و اندی ساله و مجرد. بهش میگفتم فلانی، بیا قرآن حفظ کن. میگفت نمیتونم! قرآن میخونم سردرد میشم.
چند وقت بعدش البته کنکور کارشناسی ارشد داد و دوباره مشغول دانشگاه شد.
ولی حیف. بچه مومنی بود. چند سال از عمرش رو بیجهت توی خونه به بطالت گذروند، چرا؟
چون شیطون با فکرهای غلط، نمیذاشت این طفلی آروم باشه و بتونه قدمی رو به جلو برداره.
حالا خودت انتخاب کن. میخوای این راهها رو امتحان کنی یا نه؟ یا شیطون تو کارش رو خوب بلده؟!
من امیدوارم تو ساز و برگ جنگی بیشتری تهیه کنی. اونوقت یقینا برندهای.
پ.ن: مشهد امام رضاجان، به یادتونم... دعاگوتون هستم.
قرآن و سردرد؟؟؟؟
سر درد ها رو می بره....
التماس دعا