صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۱ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

منوی بلاگ
بایگانی
نویسندگان

۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

شنبه روز عید میلاد حضرت عباس علیه السلام، مامانم مراسم گرفت خونه‌شون. آش پشت پای بابا رو هم درست کرده بود. ساعت یک ظهر زنگ زد کجایی؟ اینجا همه منتظرت هستند؟ با ناله گفتم: کجا همه منتظرم هستند آخه!

و بعد نشستم سر جام. اون روز هم بچه‌ها آنلاین بودند. به قول زینب: آی‌لان. از قضا همسر هم خونه بود. بهم می‌گفت: پس چرا پا نمیشی؟ مگه مامانت منتظرت نیست؟ میگم: من کشش ندارم اینا رو آماده کنم. دیگه نمی‌کشم.

مدت‌هاست برای بیرون رفتن از خونه چالش داریم. قبلاها بیشتر از نظر طولانی بودن زمان آماده شدنشون، آزار می‌دیدم. الان علاوه بر طولانی بودن پروسه، باید فاطمه‌زهرا رو هم راضی کنم. یعنی التماس کنم: مامانم منتظره! کارهام مونده، پا شو آماده شو! و بعد از اینکه اون دو تا کوچیکتره آماده شدند، بازم نگاهم بیافته به دختر ارشد که ولو روی زمین مونده و تکون نخورده. بعد باید لباس‌هاش رو دونه دونه از گوشه کنار خونه بیارم بریزم جلو پاش. حتی مثل بچه ننه‌ها باید کمکش کنم لباس‌هاش رو بپوشه. شما بودید چه حسی داشتید؟ حالا تصور کنید:

برای کلاس قرآن هر هفته هم همین آشه و همین کاسه.

برای هر بار که من ساده‌ترین کارهام رو بیرون از خونه انجام بدم، بازم همینه.

برای هر دفعه که می‌خواهم ببرمشون خونه مامانم تا درس بخونم هم همین‌جور عذاب باید بکشم.

و نق نق‌هایی که تمومی نداره سر چیزهای ساده. مثلا زینب پاک‌کنش رو تو مدرسه گم کرده. تو این روزهای آنلاین که هنوز نرفته بودیم بیرون تا پاک‌کن بخریم، هر بار باید به فاطمه‌زهرا التماس می‌کردم پاک‌کنت رو بده به این بچه. و نق می‌زد! آی نق می‌زد! وای نق می‌زد که چرا باید بدم و گمش می‌کنید و ولوش می‌کنید رو زمین و ...

دیشب انقدر خسته بودم که دوازده و شش دقیقه بامداد، تو رخت‌خواب بچه‌ها داشت خوابم می‌برد. پا شدم و رفتم تو اتاق خودمون. ساعت هفت صبح خوابم تکمیل بود ولی هیچ انگیزه‌ای برای بیداری نداشتم. همسر پا شده دیده من تو رخت‌خواب دارم فیلم سینمایی می‌بینم. برای دیدن فیلم هم بی‌حوصله شدم! فیلم یک ساعت و چهل دقیقه‌ای رو تو بیست دقیقه دیدم. البته اسپویلش رو خونده بودم. همسر بهم میگه: من دارم میرم. چرا پا نمیشی به بچه‌ها صبحانه بدی؟ میگم: آخه هیچ انگیزه‌ای ندارم. بعد پرسیدم کی برمی‌گردی؟ سرسری جوابم رو داد. این در حالی بود که روز قبل شاید دو ساعت مفید تو خونه یا پیش خانواده نبود. یهو پا شدم و دمِ آسانسور بهش میگم: چرا اینطوری میگی؟ میگه: آخه هیچ انگیزه‌ای برای برگشتن به خونه ندارم.

بعد از یکی دو ساعت بهش زنگ زدم: مگه خونه‌مون چشه؟ چرا انگیزه نداری برگردی خونه؟ ایشون هم عذرخواهی کرد و گفت الکی یه چیزی گفته. ولی همین الکیش مخ من رو خورد.

اما من الکی نگفتم انگیزه ندارم! من دوستانی دارم که میگن صبح به عشقِ انجام دادن روتین پوستی‌شون از خواب بیدار میشن. ولی من چی؟ تا از خواب بیدار میشم باید صبحانه آماده کنم. بعدش هم باید به فکر ناهار باشم. گاهی مثل دو روز پیش، اگر خستگی یه خواب عصرانه بطلبه، باید التماس بچه‌ها رو کنم که صدای تلویزیون رو کم کنند. تو خواب هزار بار داد می‌زنم: کَمِش کن! یا داد می‌زنم: خاموشش کن! و اونا خاموش می‌کنند و ده الی بیست دقیقه بعد، دوباره تلویزیون نکبت رو روشن می‌کنند. دیگه از تمام نماهنگ‌ها، گروه سرود‌ها و برنامه‌های شبکه کودک بدم میاد. دیگه گنجایش شنیدن هیچ صدای زائدی رو ندارم. منی که هیچ‌وقت تجربه سردرد نداشتم، الان باید روزی چند تا چایی بخورم که سردرد سراغم نیاد. گاهی چند دقیقه چشمم رو روی هم گذاشتم، دقیقا زمانی که چشمام گرم شده، یه صدای داد و جیغ زینب کافیه که خوابم تبدیل به یک سردرد مزمن بشه. من به این میگم: هلاک.

اون روز که می‌خواستم برم تئاتر ببینم، می‌خواستم بنویسم تو وبلاگ که چه هول و ولایی افتاده بود به جونم که حالا چطوری به فاطمه‌زهرا بگم می‌خوام برم بیرون؟ میگن مار از پونه بدش میاد، دم لونه‌اش سبز میشه. حالا من از سین جیم و فضولی متنفرم و دخترم فضول‌ترین آدم به کارهام شده. اگه کسی به گوشیم زنگ بزنه: کی بود؟ چی می‌گفت؟ اگه مثلا یه کِرِم به صورتم بزنم: چرا انقدر به خودت می‌رسی؟ من بدم میاد! این کِرِم‌ها اصلا به چه دردی می‌خوره؟ اگه یه ماگ بخرم: چرا خریدی؟ واسه ما نمی‌خری! تو مگه نگفته بودی از اونایی که زیاد ماگ دارن بدت میاد؟ اگه یه لباس بخرم: چطوریه توی کمد تو پر از لباسه، بازم میری می‌خری؟ چرا این‌همه لباس داری؟ چند تا روسری داری اصلا؟ تو همه چی داری، ما هیچی نداریم! اگه بگم می‌خوام برم بیرون: کجا می‌ری؟ کدوم دوستت؟ چرا من نمی‌شناسمش؟ چرا با مترو می‌ری؟ چرا تا به حال من رو مترو نبردی؟ اگه بگم بیایید بریم خونه مامان‌جون من فردا امتحان دارم: ما هر روز داریم میریم خونه مامان‌جون! هر روز ما رو از خونه بیرون می‌کنی! من می‌خوام خونه خودمون باشم. نمیام! نمیام! اگه دو روز خونه خودمون مونده باشیم و جایی نرفته باشیم: ما هر روز خونه خودمونیم! چرا هیچ‌جا نمیریم؟ من خسته شدم! بریم خونه زهرا اینا! چرا نمیشه؟ شما فقط به فکر خودتونید! اصلا به فکر سرگرمی ما بچه‌ها نیستید! اگر مشغول کار خونه باشم: تو همش کارهای خودت رو می‌کنی! همش خسته‌ای! با ما بازی نمی‌کنی! اگر بعد از عمری یک کلاس آنلاین داشته باشم و تازه در حین کلاس مشغول اتو زدن لباس‌ها باشم: چرا کلاست تموم نمیشه؟ تو همش مشغول کلاس آنلاینی! حتی باورتون نمیشه که من هفته قبل وقت دکتر داشتم و دیگه کار از این واجب‌تر؟ بازم حاضر نبود آماده بشه بره خونه مامانم و یه اَلم شنگه‌ای راه انداخت اون‌سرش ناپیدا! یعنی من احساس شکست و افسردگی کامل داشتم. تمام دو ساعتی که تو مطب دکتر منتظر بودم، حالم بد بود که چرا بچه‌ام نمی‌تونه درک کنه من باید برم دکتر؟

آخه چرا مادری انقدر وجودِ آدم رو بی‌ارزش می‌کنه که حق رفتن به دکتر نداری؟ حق رفتن به تئاتر نداری. یعنی کار واجب تعطیل! تفریح هم به طریق اولی تعطیل! و باید برای هر چیزی از بچه‌هات اجازه بگیری؟ که اگر در حد و اندازه یه خدمتکار و آشپزِ خونه و دستیار شخصی بچه‌هات باشی، اونا احتمالا راضی خواهند بود اما اگر بهشون بگی: مشق‌هات رو خودت بنویس، یه مقدار تو کارهای خونه مشارکت کن، یاد بگیر لباست رو خودت اتو بزنی، شب‌ها بدون اینکه بهت بگم مسواکت رو بزن، وسایلت رو تو خونه و اتاقت ولو نکن، تو میشی آدم بدِ داستان. و الان من مامانِ یک نوجوان هستم و آدم بدِ قصه‌ی دخترِ نوجوانم :)

واسه همین‌ها انگیزه‌ای برای پا شدن نداشتم که برم خونه مامان. تنها کسی هم که اونجا بود زن‌دایی‌ام بود که دو تا بچه پنج و یک و نیم ساله داره. آخرش با کمک‌ها و هل‌هایی که همسر بهمون داد، ما راهی خونه مامان شدیم. رسیدیم همه سر سفره بودند. منم سریع نشستم پیش زن‌دایی و مشغول صحبت باهاش شدم. دیگه اون لا لوها ملت می‌اومدند به بنده عرض ادب و سلام علیک می‌کردند و به این شکل بنده از زیر بار یه عالمه خوش و بش در رفتم :/

زن‌دایی‌ام یکی از آداب‌دان‌ترین و مودب‌ترین شخصیت‌هایی هست که دیدم و بسیار خوش کلام. یعنی باکلاس‌تر از زن‌دایی‌ام کسی با بچه‌اش حرف نزده، البته به جز مادرِ همین زن‌دایی‌ام با بچه‌هاش. زن‌‌دایی‌ام در راستای باکلاسی ذاتی‌اش هیچ‌وقت گله شکایت نمی‌کنه. اگر هم چیزی بگه خیلی مختصر و طنزگونه. این‌بار با یک ورودِ نرم به قضیه بهم گفت: فلان چیزا از بچه‌ام خیلی داره من رو اذیت می‌کنه، به نظرت عادی هست صالحه؟ منم به طور مفصل بخشی از شوربختی‌های خودم رو براش شرح دادم. مخصوصا وضعیت خوابِ هلاک، وضعیت نامرتبی خونه و این سر و کله زدن‌هام با فاطمه‌زهرا.

بنده خدا بهم می‌دونید چی گفت؟ گفت: پس عادی هست؟ می‌خواستم برای این مشکلات برم پیش روانشناس.

بعدا هم در پیامرسان بهم پیام داد: صالحه عزیزم خیلی ممنونم، صحبت‌های امروز خیلی بهم آرامش داد. واقعا دیگه حس می‌کردم شاید من جایی کوتاهی کردم. الهی خیر دخترهای نازنینت رو ببینی.

در جواب گفتم: سلام زن‌دایی عزیزم. قربونتون برم. برکت مجلس اباعبدالله و حضرت قمربنی‌هاشم بود. در اصل شما اگر یه روز صبح تا شب پیش ما باشید، به فرشته بودن خودتون پی خواهید برد :))


+ می خواستم عنوان مطلب رو بذارم: مامان های گلتون رو اذیت نکنید.
این جمله «و این دایی گلتون رو اذیت نکنید» رو، همین دایی ام که با همسرشون داشتم صحبت می کردم، سال ها پیش وقتی بچه بودم، توی دفترچه خاطراتم که بهش داده بودم، برام نوشت.

فعلا سرنوشت با من کاری کرده که گاهی هرچقدر هم از دست مامانم ناراحت میشم، دیگه نمی تونم چیزی بهش بروز بدم.
چون مامان ها گناه دارند. خیلی گناه دارند...
۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۳۱
نـــرگــــس

اومدم یه سری حرف‌های خوب بنویسم ولی احساس می‌کنم مغزیِ مداد ذهنم در این ایام منتهی به امتحانات، تیکه تیکه شده. شاید نباید بنویسم. اینطور نوشتن فقط من رو در چشم بقیه سرد و بی احساس جلوه میده.

خواستم بگم زندگی پر از قبض و بسط هست. پر از بالا پایین.

بعضی آدم‌ها رو می‌بینی از این ناله می‌کنند که در خاورمیانه زندگی می‌کنند. جایی که از بدبختی و نکبت پر شده. اونا هیچ‌وقت سوال نمی‌پرسند چه کسانی مسبب این درد و رنج شدند؟ و هیچ‌وقت تاریخ نمی‌خونند که بفهمند شرق و غرب عالم رو فساد گرفته و گرفتاری و مصائب از هر جهت، بشر رو تحت فشار گذاشته. اونا نمی‌تونند زیبایی‌ها و نعمت‌هایی که خداوند در عالم قرار داده و خیری که از راه ایمان به مومنان می‌رسه رو درک کنند. اونا نمی‌تونند آیه‌های سوره عصر رو تلاوت کنند چون لایسمه الا المطهرون.

بعضی‌ها رو هم می‌بینی که سفره‌شون مدام داره کوچیک و کوچیک‌تر میشه ولی زبانشون به گله و شکایت نمی‌چرخه تو دهن. اینا حیا می‌کنند که بگن از مشکلاتشون. آخه زندگی پر از قبض و بسط هست. وسط دردها و رنج‌ها همیشه روزهای خوشی و ساعت‌های خنده پیدا میشه برای دل‌خوش بودن. برای خوشبخت بودن.

دنیا اگر وفا داشت که بهترین مخلوقات خداوند وفا می‌کرد. به حضرت زهرا وفا می‌کرد که میخ در نره توی پهلوش. به امیرالمومنین وفا می‌کرد که شمشیر نخوره بر فرق مبارکش. به امام حسن وفا می‌کرد که پیکرش تیرباران نشه. به اباعبدالله وفا می‌کرد که لحظه آخر نگاهش به خیمه‌ها نباشه از نگرانی اهل و عیالش.

دنیا همینه. هرکس فکر کرد سختی‌هایی که تو این دنیا می‌کشه، حقش نیست، بره تراپی. منم گرچه در این وبلاگ چندان از مسائل اقتصادی ناله نکردم ولی کم ناله نکردم! خوشی من این بود که پیش شما دوستان نوشتم و شما خوندید و تحمل کردید. من یاد گرفتم که زندگی یعنی همین. تراپی من اینجوری بود. خیلی بهتر از تراپی‌ و روانشناس رفتن بود. خیلی بهم خوش گذشت. جدی خیلی.

اگر یه وقت کسی رو دیدید که می‌خواست شخصِ شخیصِ خودش برای بچه‌هاش آرامش و آسایش مطلق و ابدی فراهم کنه و به این بهانه، برای ازدواج بچه‌اش سخت‌گیری می‌کرد، برای شغل و درس بچه‌اش سخت‌گیری می‌کرد، بهش بگید زهی خیال باطل. دنیا مثل گردو که بندازیش هوا، هزار چرخ می‌خوره تا بیاد پایین. تو نمی‌تونی تا آخر عمر بچه‌ات مراقبش باشی. نمی‌تونی جلوی همه ناملایمات رو بگیری. اگر طاقت آوردن این حقیقت تلخ برات هست، همین الان بدرود حیات رو بگو یا اینکه بسپرش به خدا. اونی که خیر حافظا و ارحم الراحمین هست. بعد ببین چقدر می‌تونی سختی‌های زندگی رو تاب بیاری و حالت خوب باشه، چون تنها نیستی.


+ یه چیزایی برام داره روشن میشه. مثل اینکه من شاید هیچ‌وقت نویسنده نشم. ولی معلم و پژوهشگر میشم اگر خدا بخواد. دیروز کتاب عربیکای وحید یامین‌پور رو تموم کردم، امشب کتابِ بفرمایید بهشت محدثه سادات طباطبایی رو شروع کردم... هر دو خیلی قشنگ هستند و توصیه می‌کنم. همین دو کتاب کافی بود که بهم یادآوری بشه، من شاید هیچ‌وقت نویسنده نشم.

+ چیز دیگری که برام روشن شد این بود که با چسب پهن خیلی راحت می‌تونیم موهایی که با الکتریسیته ساکن روی سرامیک و اسباب‌بازی‌ها و ... افتاده رو جمع کنیم. واقعا برای دوستانی که این تکنیک رو می‌دونستند و هیچی بهم نگفتند متاسفم. من یه بار از مشکل خودم تو وبلاگ نوشتم، صدای هیچ‌کس در نیومد. تو زمستون وضعیت خونه ما بحرانی هست چون این لباس‌های بافت پلی‌استر و کاپشن‌ها و انواع چیزهایی که الکتریسیته ساکن ایجاد می‌کنند، باعث شده تا جونِ من دربیاد انقدر موهای دخترها رو از گوشه کنار خونه جمع کردم! دیگه داشتم وسواس می‌شدم که این راه حل رو خیلی اتفاقی در یک مقاله کوتاه اینترنتی در مورد طریقه مراقبت از لباس‌های زمستونی خوندم. اینه که الان یه تکِ طلای کلفت به من بدن، برام از حلقه چسب پهن خونه‌مون بی‌ارزش‌تره به جان خودم... یعنی شما این مشکل رو نداشتید یا دارید و باهاش کنار اومدید؟ هوم؟

+ انقدر حجم تعطیلی مدارس زیاد شده که من و همسر آلارم گوشیهامون برای مدرسه دخترا رو خاموش کردیم. هر روزی که فرداش لازم باشه برن مدرسه، روشن میکنیم :) منم چهارشنبه امتحان دارم. فردا و پس فردا هم بچه ها آنلاین هستند. به این شکل، این کارگروه های تشخیص آلودگی هوا و مدیریت بحران و برودت هوا و ... تا ننه بچه ها رو به فنای الهی ندن، ول کن نیستند :/ 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۴ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۲۱
نـــرگــــس

منتشر شده در بامداد دوم بهمن ۱۴۰۴


۱. آلودگی- آلودگی- آلودگی- آلودگی- سرما- آلودگی- سرما- ناامنی- سرما...

بهانه‌ها ردیف برای تعطیلی مدارس. گردن مامان‌ها از مو نازک‌تر!


۲. شهدا حتی با تعدادشان با ما حرف می‌زنند... استدلال می‌کنند...

۲۵۰۰ شهید مدافع حرم دادیم در عرض چند سال در سوریه و لبنان و آن سوی مرزها

۱۰۶۲ شهید دادیم در عرض دوازده روز جنگ با اسرائیل.

۲۴۲۷ شهید دادیم در عرض دو روز با داعشی‌های مزدور.


۳. «دلتنگ نباش!» این جمله در ذهنم تکرار می‌شد. به ظرفیتی که در درونم باید ایجاد می‌کردم، فکر می‌کردم. همان که استادِجان سعی کرد به من بفهماند. هرچند تا ساعت‌های آخر بدرقه بابا، ذهنم مجال غرق شدن در فکر نبودنش را نداشت. صبح بیست و هشتم دی در مسیر فرودگاه، به همه زنان و فرزندان و خانواده‌هایی فکر می‌کردم که برای دفاع از میهن، از عزیزشان خداحافظی می‌کردند. بدون اینکه بدانند سالم بر‌می‌گردد یا نه؟ اصلا برمی‌گردد یا نه؟ دلتنگی را آن‌ها باید معنا کنند.

اما جنس دلتنگی ما، از آن جنسی است که فقط خودمان و هم‌قطاران پدر می‌دانند. عصر آن روز، تلفن خانه بابا زنگ زد. شماره وزارت‌خارجه افتاده بود. برداشتم، دوست بابا از کشوری دیگر بود. وقتی فهمید بابا رفته، گفت: «دلتنگ نباشید!» چقدر خوب می‌فهمید.

خداحافظی با بابا به احسن وجه انجام شد. ما بودیم به جز فاطمه‌زهرا که مدرسه بود. زینب اون‌روز بهانه گرفت و مدرسه نرفت. مادربزرگم بود و مامان و هر دو داداشام. بابا رفت و همه رفتند ولی مامان موند که دوباره بابا رو از پشت شیشه ببینه. ولی بابا بازم برگشت. منم رفته بودم نشسته بودم تو ماشین اما یهو به دلم افتاد برگردم. اینطور شد که آخرین لحظات، من بودم و مامان و بابا. ازشون عکس یادگاری دو نفره گرفتم و با اینکه اون لحظات تلخ نبود و شاید بود ولی فقط مامان و بابا طعمش رو حس می‌کردند- الان برای اون موقع اشک می‌ریزم.


۴. امسال تولدم را زودتر گرفتم که بابا باشه. بهترین تولدم هم بود، با اینکه همسر یادش نبود و بازم شمع سی سالگی برام خریده بود! ولی بهترین تولد بود از دو جهت. اول اینکه خیلی خودمونی بود. خودمون بودیم و بابا و مامانم. بعضی‌ها تولد رو شلوغ دوست دارند ولی من خیلی خلوت. شاید اثرات سی سالگی به بعده...

دومین جهت هم از نظر کادوهام بود. همسر از دو سه ماه پیش، گوشی موبایل جدید برام خریده بود که قسط‌هاش قبل از تولد تموم شد خدا رو شکر. ولی بازم به سلیقه خودم، یه چیز زینتی برای تولدم سفارش دادم. به این نتیجه رسیدم همیشه باید همین‌ کار رو کنم. چون مردها نمی‌تونند حدس بزنند همسرشون چی می‌خواد.

شگفتانه امسال البته متعلق به دخترا بود. چند وقت بود می‌خواستم بیام تو وبلاگ بنویسم: «خدا پدر مادر سازنده خمیر کِلِی رو بیامرزه که دخترای من رو مشغول کرده» چون این سه تا ساعت‌ها می‌نشستند و با خمیر کلی و آهنربای یخچال، اثر هنری درست می‌‌کردند. ولی کم‌کم متوجه شدم ماجرا فراتر از این‌هاست و قصد دارن سازه‌هاشون رو به من هدیه بدن.

ولی وقتی نوبت دادن هدیه‌ها شد، کفه هدیه‌ها خیلی نامتوازن بود. تعجب‌آور این بود که فاطمه‌زهرا یه مگنت برام آماده کرده بود. لیلا هم از زینب کمک گرفته بود که براش روی ظرف بنویسه: «مادر» و زینب تا جایی که تونسته بود، چیز میز درست کرده بود. همین هم باعث شد، فاطمه‌زهرا و لیلا دچار افسردگی مقطعی بشن! :/ که البته من سریع مدیریت کردم و نذاشتم احساس کم گذاشتن بکنند. توی این عکس، کاردستی روز مادر زینب رو می‌بینید، اون مگنت‌ها رو فاطمه‌زهرا درست کرده. جزئیات رو دقت کنید. اون عینک خیلی دقیق هست ولی سبیل همسر مثلنی هستش :) مگنت پروانه رو خودم به درخواست لیلا براش درست کردم. اون پایین هم دست خط زینب جونم هست...

زینب من رو یاد کودکی خودم می‌اندازه. نگاه کنید! اون عروس و دوماد، من و مصطفی هستیم. و اون دختر با لباس سبز، بازم من هستم. چون خمیر سفید تموم شده بود، زینب از سبز استفاده کرده. تمام جزئیات رو در کارش درآورده. از زیورآلات گرفته تا آرایش سر و صورت. حتی به تزئینات پشت صحنه و ژست ایستادن ما هم فکر کرده این بچه. وقتی بچه بودم همینجوری نقاشی می‌کردم. ولی زینب تجسمی‌تر از منه. دستورزی‌هاش سه بعدی‌تره. این که میگم شبیه منه، اغراق نیست، حتی سوالات فلسفیش هم شبیه منه. حتی اینکه مثل خواهراش روسری نمی‌پوشه چون میدونه سن تکلیف نشده و فرصت رو غنیمت می‌شمره هم از اون ذهن تحلیلی جذابش نشات می‌گیره. اینکه مدادش رو بد دست می‌گیره هم شبیه منه. ریاضی فاطمه‌زهرا و زینب هر دو خیلی خوبه و من و مصطفی هر دو ریاضی‌مون خوب بود. اما اینکه فاطمه‌زهرا بدون انجام دادن محاسبات مرحله به مرحله به جواب آخر درست می‌رسه هم شبیه منه :) اینکه مدام جلوی آینه است، کتابخون هست، آخر شب‌ها توی دفتر برنامه‌ریزیش از روزش می‌نویسه، شبیه نوجوانی خودمه. اینکه لیلا مو به مو می‌خواد شبیه من بشه، شبیه بچگی خودمه. ولی بازم خیلی بیشتر از من، من هستند. گنج‌های من!

بعد از اینکه حسابی عکس گرفتیم، من جمله عکس تکی از مامان و بابام... کیک رو بریدیم و بعد دخترا برامون سرود اجرا کردند. سه تا سرود مختلف در مورد مادر :) هر بار یکی‌شون وسط ایستاد به عنوان تک‌خوان. این دخترها بهترین هدیه‌های من رو خلق کردند.


۵. ولی یه اعتراف سیاه باید بکنم. از دوباره مادر شدن می‌ترسم. مامانم دوست داره بازم بچه‌دار شیم. اخیرا که گفت، گفتم میارم ولی از بدو تولد میدم خودت بزرگش کنی، اسمش هم بزنید تو شناسنامه خودتون، ولی از ما ارث ببره. من دیگه حوصله بچه بزرگ کردن و شیر و پوشک و شب بیداری ندارم. دیگه کشش کلاس آنلاین و این مزخرفات رو ندارم. من جدی گفتم، مامان هم جدی قبول کرد. همسر هم ظاهرا قبول کرد ولی بعدش که رفتیم خونه، زد زیرش و گفت: شوخی چرتی بود.


۶. صبح روز تولدم، روز بعد از بدرقه بابا بود. باقی‌مونده کیک تولدم هنوز در یخچال بود. عادت ندارم برای صبحانه کیک بخورم ولی چای دم کردم و با همون کیک خوردم. هنوز دلمون اونقدر برای بابا تنگ نشده بود چون صبح روز قبل دیده بودیمش. بعد از ناهار سریع لباس مهمونی پوشیدیم و تا بریم کلاس قرآن و بعدش راه به راه بریم جشن مبعث. مامانم هم باهامون بود.

چقدر کلاس قرآنمون رو در همون پایگاه بسیج رنگ و رو رفته دوست دارم. حس بهشت بهم میده.

چقدر استاد قرآنمون رو دوست دارم. حس یه فرشته ناز رو بهم میده.

بعدش که رفتیم جشن مبعث خونه دوستم، متوجه شدم یکی از دوستانمون مداحی و مولودی هم بلده. نمی‌دونستم. چقدر هم قشنگ می‌خوند. انتخاب اولم شد برای مراسم‌هایی که دوست دارم بگیرم. واسه امیرالمومنین هم خوند. واسه امام زمان هم خوند. و من موندم چرا همه با لبخند کف می‌زدند ولی من و مامان انقدر اشک ریختیم.


۷. اصلا حوصله حرف‌های سیاسی رو ندارم. حوصله درس خوندن هم ندارم. فعلا کتاب می‌خونم. مثلا عربیکای وحید یامین‌پور. به این امید که برخی اطلاعات و حس و حال‌ها اینطوری بیشتر بهم منتقل بشه. فکر کنم ده بار خوندم قرارداد سایکس- پیکو چه کوفتی بوده ولی بازم مطمئنم نمی‌تونم تو برگه امتحان در موردش درست و بی‌اشتباه بنویسم.


۸. امروز محفل ستاره‌ها، یک اتفاق خاص افتاد. برای اولین بار به گمانم، یه دختر قرآن رو با صوت خوند و از صدا سیما پخش شد :)) مجوزش رو هم خود امام رضا جان داده بود :) منم یهو یادم افتاد چقدر دلم برای امام رضا جان تنگ شده. نیازی به بغض آقای مدرس نبود، من از اولش داشتم گریه می‌کردم. عصری همسر تلفنی بهم گفت بعد امتحاناتت بریم کربلا؟ گفتم نه، فقط بریم مشهد...

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۴۶
نـــرگــــس