شنبه روز عید میلاد حضرت عباس علیه السلام، مامانم مراسم گرفت خونهشون. آش پشت پای بابا رو هم درست کرده بود. ساعت یک ظهر زنگ زد کجایی؟ اینجا همه منتظرت هستند؟ با ناله گفتم: کجا همه منتظرم هستند آخه!
و بعد نشستم سر جام. اون روز هم بچهها آنلاین بودند. به قول زینب: آیلان. از قضا همسر هم خونه بود. بهم میگفت: پس چرا پا نمیشی؟ مگه مامانت منتظرت نیست؟ میگم: من کشش ندارم اینا رو آماده کنم. دیگه نمیکشم.
مدتهاست برای بیرون رفتن از خونه چالش داریم. قبلاها بیشتر از نظر طولانی بودن زمان آماده شدنشون، آزار میدیدم. الان علاوه بر طولانی بودن پروسه، باید فاطمهزهرا رو هم راضی کنم. یعنی التماس کنم: مامانم منتظره! کارهام مونده، پا شو آماده شو! و بعد از اینکه اون دو تا کوچیکتره آماده شدند، بازم نگاهم بیافته به دختر ارشد که ولو روی زمین مونده و تکون نخورده. بعد باید لباسهاش رو دونه دونه از گوشه کنار خونه بیارم بریزم جلو پاش. حتی مثل بچه ننهها باید کمکش کنم لباسهاش رو بپوشه. شما بودید چه حسی داشتید؟ حالا تصور کنید:
برای کلاس قرآن هر هفته هم همین آشه و همین کاسه.
برای هر بار که من سادهترین کارهام رو بیرون از خونه انجام بدم، بازم همینه.
برای هر دفعه که میخواهم ببرمشون خونه مامانم تا درس بخونم هم همینجور عذاب باید بکشم.
و نق نقهایی که تمومی نداره سر چیزهای ساده. مثلا زینب پاککنش رو تو مدرسه گم کرده. تو این روزهای آنلاین که هنوز نرفته بودیم بیرون تا پاککن بخریم، هر بار باید به فاطمهزهرا التماس میکردم پاککنت رو بده به این بچه. و نق میزد! آی نق میزد! وای نق میزد که چرا باید بدم و گمش میکنید و ولوش میکنید رو زمین و ...
دیشب انقدر خسته بودم که دوازده و شش دقیقه بامداد، تو رختخواب بچهها داشت خوابم میبرد. پا شدم و رفتم تو اتاق خودمون. ساعت هفت صبح خوابم تکمیل بود ولی هیچ انگیزهای برای بیداری نداشتم. همسر پا شده دیده من تو رختخواب دارم فیلم سینمایی میبینم. برای دیدن فیلم هم بیحوصله شدم! فیلم یک ساعت و چهل دقیقهای رو تو بیست دقیقه دیدم. البته اسپویلش رو خونده بودم. همسر بهم میگه: من دارم میرم. چرا پا نمیشی به بچهها صبحانه بدی؟ میگم: آخه هیچ انگیزهای ندارم. بعد پرسیدم کی برمیگردی؟ سرسری جوابم رو داد. این در حالی بود که روز قبل شاید دو ساعت مفید تو خونه یا پیش خانواده نبود. یهو پا شدم و دمِ آسانسور بهش میگم: چرا اینطوری میگی؟ میگه: آخه هیچ انگیزهای برای برگشتن به خونه ندارم.
بعد از یکی دو ساعت بهش زنگ زدم: مگه خونهمون چشه؟ چرا انگیزه نداری برگردی خونه؟ ایشون هم عذرخواهی کرد و گفت الکی یه چیزی گفته. ولی همین الکیش مخ من رو خورد.
اما من الکی نگفتم انگیزه ندارم! من دوستانی دارم که میگن صبح به عشقِ انجام دادن روتین پوستیشون از خواب بیدار میشن. ولی من چی؟ تا از خواب بیدار میشم باید صبحانه آماده کنم. بعدش هم باید به فکر ناهار باشم. گاهی مثل دو روز پیش، اگر خستگی یه خواب عصرانه بطلبه، باید التماس بچهها رو کنم که صدای تلویزیون رو کم کنند. تو خواب هزار بار داد میزنم: کَمِش کن! یا داد میزنم: خاموشش کن! و اونا خاموش میکنند و ده الی بیست دقیقه بعد، دوباره تلویزیون نکبت رو روشن میکنند. دیگه از تمام نماهنگها، گروه سرودها و برنامههای شبکه کودک بدم میاد. دیگه گنجایش شنیدن هیچ صدای زائدی رو ندارم. منی که هیچوقت تجربه سردرد نداشتم، الان باید روزی چند تا چایی بخورم که سردرد سراغم نیاد. گاهی چند دقیقه چشمم رو روی هم گذاشتم، دقیقا زمانی که چشمام گرم شده، یه صدای داد و جیغ زینب کافیه که خوابم تبدیل به یک سردرد مزمن بشه. من به این میگم: هلاک.
اون روز که میخواستم برم تئاتر ببینم، میخواستم بنویسم تو وبلاگ که چه هول و ولایی افتاده بود به جونم که حالا چطوری به فاطمهزهرا بگم میخوام برم بیرون؟ میگن مار از پونه بدش میاد، دم لونهاش سبز میشه. حالا من از سین جیم و فضولی متنفرم و دخترم فضولترین آدم به کارهام شده. اگه کسی به گوشیم زنگ بزنه: کی بود؟ چی میگفت؟ اگه مثلا یه کِرِم به صورتم بزنم: چرا انقدر به خودت میرسی؟ من بدم میاد! این کِرِمها اصلا به چه دردی میخوره؟ اگه یه ماگ بخرم: چرا خریدی؟ واسه ما نمیخری! تو مگه نگفته بودی از اونایی که زیاد ماگ دارن بدت میاد؟ اگه یه لباس بخرم: چطوریه توی کمد تو پر از لباسه، بازم میری میخری؟ چرا اینهمه لباس داری؟ چند تا روسری داری اصلا؟ تو همه چی داری، ما هیچی نداریم! اگه بگم میخوام برم بیرون: کجا میری؟ کدوم دوستت؟ چرا من نمیشناسمش؟ چرا با مترو میری؟ چرا تا به حال من رو مترو نبردی؟ اگه بگم بیایید بریم خونه مامانجون من فردا امتحان دارم: ما هر روز داریم میریم خونه مامانجون! هر روز ما رو از خونه بیرون میکنی! من میخوام خونه خودمون باشم. نمیام! نمیام! اگه دو روز خونه خودمون مونده باشیم و جایی نرفته باشیم: ما هر روز خونه خودمونیم! چرا هیچجا نمیریم؟ من خسته شدم! بریم خونه زهرا اینا! چرا نمیشه؟ شما فقط به فکر خودتونید! اصلا به فکر سرگرمی ما بچهها نیستید! اگر مشغول کار خونه باشم: تو همش کارهای خودت رو میکنی! همش خستهای! با ما بازی نمیکنی! اگر بعد از عمری یک کلاس آنلاین داشته باشم و تازه در حین کلاس مشغول اتو زدن لباسها باشم: چرا کلاست تموم نمیشه؟ تو همش مشغول کلاس آنلاینی! حتی باورتون نمیشه که من هفته قبل وقت دکتر داشتم و دیگه کار از این واجبتر؟ بازم حاضر نبود آماده بشه بره خونه مامانم و یه اَلم شنگهای راه انداخت اونسرش ناپیدا! یعنی من احساس شکست و افسردگی کامل داشتم. تمام دو ساعتی که تو مطب دکتر منتظر بودم، حالم بد بود که چرا بچهام نمیتونه درک کنه من باید برم دکتر؟
آخه چرا مادری انقدر وجودِ آدم رو بیارزش میکنه که حق رفتن به دکتر نداری؟ حق رفتن به تئاتر نداری. یعنی کار واجب تعطیل! تفریح هم به طریق اولی تعطیل! و باید برای هر چیزی از بچههات اجازه بگیری؟ که اگر در حد و اندازه یه خدمتکار و آشپزِ خونه و دستیار شخصی بچههات باشی، اونا احتمالا راضی خواهند بود اما اگر بهشون بگی: مشقهات رو خودت بنویس، یه مقدار تو کارهای خونه مشارکت کن، یاد بگیر لباست رو خودت اتو بزنی، شبها بدون اینکه بهت بگم مسواکت رو بزن، وسایلت رو تو خونه و اتاقت ولو نکن، تو میشی آدم بدِ داستان. و الان من مامانِ یک نوجوان هستم و آدم بدِ قصهی دخترِ نوجوانم :)
واسه همینها انگیزهای برای پا شدن نداشتم که برم خونه مامان. تنها کسی هم که اونجا بود زنداییام بود که دو تا بچه پنج و یک و نیم ساله داره. آخرش با کمکها و هلهایی که همسر بهمون داد، ما راهی خونه مامان شدیم. رسیدیم همه سر سفره بودند. منم سریع نشستم پیش زندایی و مشغول صحبت باهاش شدم. دیگه اون لا لوها ملت میاومدند به بنده عرض ادب و سلام علیک میکردند و به این شکل بنده از زیر بار یه عالمه خوش و بش در رفتم :/
زنداییام یکی از آدابدانترین و مودبترین شخصیتهایی هست که دیدم و بسیار خوش کلام. یعنی باکلاستر از زنداییام کسی با بچهاش حرف نزده، البته به جز مادرِ همین زنداییام با بچههاش. زنداییام در راستای باکلاسی ذاتیاش هیچوقت گله شکایت نمیکنه. اگر هم چیزی بگه خیلی مختصر و طنزگونه. اینبار با یک ورودِ نرم به قضیه بهم گفت: فلان چیزا از بچهام خیلی داره من رو اذیت میکنه، به نظرت عادی هست صالحه؟ منم به طور مفصل بخشی از شوربختیهای خودم رو براش شرح دادم. مخصوصا وضعیت خوابِ هلاک، وضعیت نامرتبی خونه و این سر و کله زدنهام با فاطمهزهرا.
بنده خدا بهم میدونید چی گفت؟ گفت: پس عادی هست؟ میخواستم برای این مشکلات برم پیش روانشناس.
بعدا هم در پیامرسان بهم پیام داد: صالحه عزیزم خیلی ممنونم، صحبتهای امروز خیلی بهم آرامش داد. واقعا دیگه حس میکردم شاید من جایی کوتاهی کردم. الهی خیر دخترهای نازنینت رو ببینی.
در جواب گفتم: سلام زندایی عزیزم. قربونتون برم. برکت مجلس اباعبدالله و حضرت قمربنیهاشم بود. در اصل شما اگر یه روز صبح تا شب پیش ما باشید، به فرشته بودن خودتون پی خواهید برد :))
+ می خواستم عنوان مطلب رو بذارم: مامان های گلتون رو اذیت نکنید.

