صالحه +


صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

قصه شب یا همان "مامان شالخه امتحان دائه"

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ق.ظ

 به افتخارِ ولادتِ بانو فاطمه معصومه و روز دختر
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
دختری بود به اسمِ فاطمه‌زهرا که مامانش چند روزی بود، سرش خیلی شلوغ بود. باید درساش رو می‌خوند و امتحانِ اون درس‌ها رو می‌داد، برای همین فاطمه‌زهرا از وقتی بیدار می‌شد و صبحانه می‌خورد، با باباش می‌رفت بیرون و به دوست‌های باباش و دوستِ خودش، زهرا خانوم سر می‌زد و هرکس ازش می‌پرسید: مامان کجاست؟ جواب می‌داد: مامان شالخه درس می‌هونه.
یه روز بعداز ظهر، فاطمه‌زهرا خسته بود ولی خوابش نمی‌برد. یک‌هو دید که مامانش لباس پوشیده و داره میره تو حیاط که بره بیرون.
فاطمه‌زهرا گریه کرد و گریه کرد و گفت: مامان نرو. مامان منم میام. مامان منم ببر.
مامانِ فاطمه‌زهرا گفت: مامان جان! من نمی‌تونم تو رو با خودم ببرم. گریه نکن.‌ زود برمیگردم.
ولی فاطمه‌زهرا باز هم گریه می‌کرد و می‌گفت: مامان منم میام.
مامانِ فاطمه‌زهرا بهش گفت: می‌خوای وقتی برگشتم برات یه عروسک بخرم؟
جواب در حالِ گریه: نه... منم میام...
مامانِ فاطمه‌زهرا بهش گفت: می‌خوای برات یه خرسی بخرم؟
جواب در حالِ گریه: نه... منم ببر...
مامانِ فاطمه‌زهرا بهش گفت: می‌خوای برات یه خرگوش بخرم؟
جواب در حالِ گریه: نه!...
مامان بهش گفت: خرگوش؟ خرگوش نمی‌خوای؟
فاطمه‌زهرا راضی شد و کمی کمتر گریه کرد و باباش اومد و بردش داخلِ خونه.
مامان هم چون به فاطمه‌زهرا قول داده بود که براش خرگوش بخره، بعد از امتحانش رفت به یک مغازه اسباب‌بازی فروشی و گفت که خرگوش می‌خواد.
خرگوش‌ها سفید و خاکستری و قهوه‌ای بودند و فقط یک خرگوشِ سفید با خال‌های صورتی و سبز و بنفش و زرد و آبی توی مغازه بود. مامانِ فاطمه‌زهرا اون خرگوشِ خال‌خالی رو خرید و برگشت خونه.
فاطمه‌زهرا و باباش توی حیاط بودند و فاطمه‌زهرا داشت با کبوتر‌ها و اردک‌هاش بازی می‌کرد. مامان بلند سلام کرد و اونا هم جوابِ سلام دادند و سه تایی خوشحال بودند از اینکه پیش‌ هم‌دیگه هستند و بعد، مامان، خرگوشِ عروسکی رو به فاطمه‌زهرا داد. فاطمه‌زهرا انقدر خوشحال شد که یادش رفت از مامانش تشکر کنه.
البته فاطمه‌زهرا بعدا از مامانش تشکر کرد و حسابی هم با خرگوشش دوست شد. تازه، فاطمه‌زهرا عروسکش رو به زهراخانوم هم میداد تا با هم! بازی کنند.
"یادداشت نویسنده: تا اینجا داستان اخلاقی بود. از اینجا به بعد، کمی چاشنی فلسفی خواهد داشت"
فاطمه‌زهرا میدونست که خرگوش یک عروسکه. یعنی خرگوش مثلِ درخت‌ها نیست که بزرگ بشه. مثلِ اردک‌ها و کبوترهای فاطمه‌زهرا نیست که غذا بخوره و صدا دربیاره. مثلِ آدم‌ها نیست که خواب ببینه. خرگوش مثلِ سنگ‌هاست که درد رو احساس نمیکنه...
مامان بهش گفته بود که یه روز یه خیاطِ مهربون، با پارچه این خرگوش رو درست میکنه و تکه های اون رو به هم میدوزه و بعد داخلِ خرگوش رو پر از پشم و پنبه میکنه. بعد خرگوش رو به آقای مغازه‌دار میفروشه تا مامان بره و اون رو برای فاطمه‌زهرا بخره تا باهاش بازی کنه.
پس خیاطِ مهربون برای این خرگوش رو ساخته که ما باهاش بازی کنیم. حالا بگو ببینم، خدا که ما رو آفریده، ما رو برای چی آفریده؟
قصه ما به سر رسید. کلاغه به خونه‌ش نرسید.
+ بچه‌م داشت با باباش می‌رفت بیرون که من درس بخونم. ادای گریه درآوردم و گفتم: نرو! نرو! من تنها میمونم.
اونم ادای خودم رو در آورد و مثلِ خانم معلم‌ها با همان لحن بچگانه گفت: آخه تو مامانی! تو میری، من مامان ندارم دیگه ولی من نی‌نی‌ام! تنها میمونم دیگه. گریه نکن. من زود میام. صبر کن. من میام....

موافقین ۴ مخالفین ۱ ۹۷/۰۴/۲۴
صالحه

نظرات  (۱۱)

۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۱:۳۱ بلوط خانوم
نازی. خداحفظش کنه. :*
چه خوشگل فرق مامان و نی نی رو توضیح داده خانم معلم! یاد گرفتین حالا؟ : ))


پاسخ:
در محضر خودم به مقامِ معلمی نائل شده :)))
ولی واقعا یاد گرفتم نباید پیشش حرف مفت بزنم :)))
آخی! 
سلام
مامان شالخه دقت کردی بچه ها چه با معرفتن؟ من مامانمو میخوام...عروسک نمیخوام..
.ولی بزرگ که میشیم میگیم من مامانمو میخوام ولی در واقع عروسک میخوایم.
پاسخ:
سلام :)
خیلی با محبته الحمدلله. تو این مساله خدا رو صد هزار مرتبه شکر به خودم نرفته :|
ههعععی... بچه ها... بچگی....
تا یه مقطعی بچه ها شیرین زبون هستند و در مقاطع دیگر حرص درار :)
خدا حفظش کنه
پاسخ:
قبول دارم... ۳ تا ۴ سالگی دوران لج بازیه. ولی بچه خود آدم همیشه براش شیرینه.
ممنون
۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۷ مجهول الحال :)
خدا حفظش کنه :)
پاسخ:
ممنونم :)
خدا حفظش کنه الهی
پاسخ:
ممنونم :)
۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۴۰ وحید عبدی پور
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته


خدا حفظ کنه فاطمه زهرا رو


منم اسم دخترم رو فاطمه زهرا می زارم ان شاءالله
پاسخ:
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته
ممنونم
البته اسم بچه با خودش میاد. دوست نداشتم اسمش طولانی باشه اما بین شهادت و ولادت حضرت زهرا به دنیا اومد. به صورتش نگاه کردیم. دیدیم نه زهرا بهش میاد نه فاطمه... ولی این اسم خیلی بهش میومد. 
ان شاء الله... شما ولی اول مزدوج شید... بعد...
۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۴ وحید عبدی پور
در هر صورت خیلی عالی هست.




اما اسمش را فاطمه گذاشتید حق ندارید سیلی بر او بزنید 





ان شاءالله منم ازدواج می کنم 

الهی امین
پاسخ:
وای! نه تو رو خدا! عصبانی شدم بزنمش؟
ما بچه مون رو نمی زنیم چه اسمش فاطمه باشه چه نباشه. چه دختر چه پسر!

آمین
عزیزم ..خدا حفظش کنه:)
پاسخ:
ممنونم عزیزم :)
۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۹:۲۳ آقای مُرَّدَد
سلام خیلی کوتاه: آفرین به شما.
پاسخ:
آفرین شما برام ارزشمنده. خیلی ممنون
۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۴ انـ ـــار
ماشالله هزار ماشالله
پاسخ:
ممنونم عزیزم :)
احسنتم مامانِ نمونه(لبخند)
خیلی بامزه با دخترتون برخورد می کنید
یه دوره کلاس مادری باید بیام پیشتون در آینده...

عاقبت بخیر بشه و بشید ان شاء الله

یاعلی مدد
پاسخ:
:)
بامزگی، ارثیه! :)


بیایید دیگه. زودتر ازدواج کنید بچه بیارید بیایید :)

ممنونم
یاعلی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">