مادر_ فرزندی
دیروز دخترا دفتر نقاشیشون رو آوردند که نقاشی بکشند.
لیلا گریه کرد که چی بکشه.
رفتم با مداد براش طرح سادهای از یه دختر کشیدم. با دایره و مثلث و بیضی.
لیلا گفت مامان چقدر قشنگ کشیدی!
زینب گفت مامان شغل تو چیه که اینا رو یاد گرفتی؟
گفتم شغلِ من خوشحال کردن شماست.
یه کتاب قصه هست به نام اردوی رنگی رنگی. بعضیها، مثل نویسنده همین کتاب، وقتی میخوان کار سخت و ارزشمند مادری رو تعریف کنند میگن: مادر هم معلم هست، هم پرستار، هم آشپز، هم هنرمند، هم ...
گرچه مادری همهی اینها هست اما مادری کردن؛ فراتر از اینهاست. حیفه مادری رو اینجوری معرفی کنیم.
من دوست دارم دخترام با تمام وجود، عشق به زندگی و زیستن با آدمهای قشنگ رو در من ببینند.
دوست دارم ببینند مادرشون از خوشحالی چیزهای ساده، اتفاقهای ساده، توی خونه قر میده... میخنده... برای دختراش ملودیهای مضحک میسازه... باهاشون شوخی میکنه...
دوست دارم نوازشم رو همیشه داشته باشند. هم چقدر هم بزرگ شدند، با آغوشم غریبه نباشند. نگاهشون رو از نگاهم ندزدند.
دوست دارم وقتهایی که عصبانی میشم، بهم فشار میاد و حتی دعواشون میکنم، بدونند همون لحظات هم قلبم از عشقشون لبریزه.
دوست دارم خونهمون رو انقدر آرامشبخش کنم که فقط ارزشهاشون اونها رو به جای دیگری غیر از خونه، فرا بخونه. نه ناچاری و جبر زمانه و ناسازگاریها.
و بعد، دوست دارم با وجود همهی کارهای خونه و خانواده، دخترام وقتی من رو میبینند؛ بگن: مادرمون برای خودش هم وقت میگذاشت. مادرمون همیشه پلن B داشت. مادرمون تو خونه حیف نشد.... ما هم باید مادر بشیم! مادری کردن؛ قشنگه!
من میدونم مادری کردن سخته. همه میدونند! کیه که ندونه؟ منم مادری کردن رو پر از کارهای فیزیکی میدونم. همینطور پر از مهارتاندوزی. از مهارتهای خانهداری و آشپزی و شیرینیپزی تا حتی رانندگی، ورزش و هنرهای دستی و ... صدالبته یه فوق دکترا در خانهداری!
به علاوه، مهارتهای جواب دادن به سوالات فلسفی و کلامی و معرفتی و علمی بچهها، متناسب با سنشون. به علاوه، روانشناس و کوچ سبکزندگی شدن برای بچهها، زِ گهواره تا گور!
و بسیاری چیزهای دیگه که الان یادم نمیاد.
ولی عشقی که درون سینه مادرهاست، دیدنی نیست. برعکس کارهای فیزیکی... برای همین، وظیفه مادری نشون دادن این عشقه...
من مادر پسر نشدم هنوز.
ولی مادرِ مجید در سریالِ ارمغان تاریکی، تیپیکالِ خودمه. طعنه میزنه، نیش زبون میزنه، غر میزنه، ولی یهو لحنش دلسوزانه و مادرانه میشه، بعد دوباره عصبانی میشه :) و بچهاش میدونه مامانش چقدر عاشقشه...
سینمایی اسفند رو هم چند روز پیش دیدیم. بگذریم از فیلم که به شدت توصیهاش میکنم... مادرِ قصه چقدر دوستداشتنی تصویر شده بود. مادری بود که پسرش غصههاش رو پیشش میبرد. من مُردم برای رابطه مادر پسریشون.
کاش تصویرهای بیشتری از این رابطه عاشقانه میساختیم... زیاد... اونقدری که دنیا رو پر کنه...
و جا رو برای فیلمهای کثیفی که اخیرا مثل علف هرز دارند زیاد و زیادتر میشن، تنگ میکردیم...
اون قسمت جواب دادن به سوالهای فلسفی که گفتی خیلی مهمه. مامانها اولین و مهمترین معلمهای فلسفهٔ کاربردی هستن. آدمبزرگهای زیادی رو میبینی که فلان چیزها رو بلدن یا فلان کارها رو انجام میدن چون مامانشون تو بچگی با شیوهٔ درستی موضوع رو براشون جا انداخته بوده.