به تاریخ ۱۵ اسفند ۹۶ صبح ساعت 9 و ربع قرار من و نازنین زهرا بود. برای آن تایم رسیدن، از قبل همه ی محاسبه ها رو کردم و با وجود تاخیر 10 دقیقه ای مترو، با دو دقیقه تاخیر رسیدم ایستگاه تئاتر شهر. ولی نازنین نیم ساعتی دیر اومد و لخ لخ کنان خودمون رو رسوندیم به دانشگاه فرهنگیان و مقر کتابش. کار بدی که کردم این بود که به خیال این که کمی دیر شده و نمی رسیم به بقیه کتاب فروشی ها سر بزنیم، به خانم نجم الهدی زنگ نزدم. واقعا کار بدی بود چون مسئول اصلی ایشون بودن و قبلش بهم سفارش کرده بود که اومدی خبر بده.

بعدش دیگه رفتیم به سمت آزادی و سر راه رسیدیم به ترنجستان و تازه اونجا افاضات من به اوج خودش رسید. باز الحمدلله بین صحبتامون یا بهتر بگم صحبت هام، یه مجالی هم می دادم به نازنین زهرا برای تعریف کردن ووو البته بازم اگر بینش حرفش رو قطع نمی کردم. به هر حال باید تحمل می کرد. چاره ای نداشت.

ما حدود دوازده سال پیش با هم دوست شدیم. خیلی ساده. انتخاب دیگه ای هم نبود ولی انتخاب خیلی خوبی بود. دورانی دو ساله که هنوزم برای نازنین خیلی شیرینه. برای من اما این سال ها طعم های زیادی داشت. تلخ و شیرین و شور و ترش و حتی شور هایی که بعدا در حافظه ام تبدیل به شیرین شدند و ...

ما اصلا فرصت نکردیم در مورد این فاصله ده ساله صحبت کنیم. فقط تا دلت بخواد در مورد کتاب حرف زدم و حرف زدم و یه ذره از درس و مشقش و موضوع شیرین ازدواج ازش پرسیدم و از درس و مشق و کار برادرش و موضوع شیرین ازدواجش پرسیدم و خب اصلا نسبت گیری که می کنی می بینی 90 درصد به بالا فقط در مورد کتاب بود.

نازنین خودش هم نمی دونه چقدر برای من محترمه. من اصلا عادت ندارم روسری روشن بپوشم اونم وقتی خودم جایی می رم، بدون ماشین و خانواده. اما اون روز برای اینکه بعد از مدت ها هم دیگه رو میدیدم دلم نمی خواست قاب صورتم سیاه باشه، برای همین روسری کرم با گل گل های ریز صورتی پوشیدم. در حالی که دلم لک زده بود برای مانتو لبنانی مشکی بلندم با یه روسری مشکی بزرگ، شومیز بلند لی روشنم رو پوشیدم. گرچه مهم نیست چون چادرم بود: بلند و افتاده و عربی و پر چین. شب که با برو بچه های مدرسه حضرت عبدالعظیم قرار هیئت داشتیم خونه فاطمه، بچه ها بهم می گفتن این چادرت خیلی قشنگه و از کجا خریدی و ... بعد که می پوشیدنش و جلوی آینه خودشون رو می دیدن میگفتن، نه! فقط به خودت میاد.

آره. ولی نازنین مشکی پوشیده بود و معلوم بود چقدر برای خودش خانوم شده و چقدر خانواده اش اون رو اصیل و منطقی و محترم بار آوردن. انگار نه انگار که من ازش سه سال بزرگترم. اون با رفتارش خیلی بیشتر از اون چیزی رو که من با حرفام بهش منتقل می کردم، بهم منتقل می کرد.

چقدر خواستم یه چیزی براش هدیه بخرم ولی نشد. نمی دونم چرا. شاید چون ذهنم یاری نمی کرد و نمی تونستم بفهمم با چی خوشحال میشه. می دونم خیلی احمقم. خیلی کمه برای میزانش. آخه از آخرین هدیه ای که بهش دادم هنوز هم خودم رو سرزنش می کنم. ولی حتی اگه الان هم ببینمش نمی دونم چی باید بهش هدیه بدم!

حالا فاجعه این بود که داشتیم برمی گشتیم در حالی که هیچی نخورده بودیم تو راه. منِ دیوانه که اصلا عجیب نیست لا به لای کتاب ها تشنه هم نشم، چه برسه به گرسنه. همونطوری که داشتم پر چونگی می کردم یهو نازنین گفت بریم این کافه و دیدم اِ! چه پیشنهاد به جایی. احسنت. و رفتیم داخل کافه پیکسل! همون کافه نزدیک چهارراه ولیعصر. و بقیه حرف ها.

عجیبه که گاهی انتظار نداری اتفاقات طبق میل درونی ات پیش بره ولی میره. میل درونی من این بود که دلم میخواست بیشتر با هم حرف بزنیم و واسه همین بود که شاید آبمیوه های ما رو انقدر دیر آوردن.

حجم خوش گذشتن برای اون سه ساعت و اندی کافی نبود. تراکم حجم خوشحالی ما خیلی بیشتر بود.