صالحه +

صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
  • ۲۱ خرداد ۹۷، ۱۰:۱۵ - مرتضا دِ
    :|
نویسندگان
پیوندها

فلاکت در آتلیه دوران

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ
+ امروز یک روز شلوغ بود. اما خبر خوش امروز قبولی بابا توی آزمون دکتری با رتبه 5 بود (شکلکی با چشم های ازحدقه بیرون زده) و از بس پشت تلفن برای بابام و بعدش هم پیش شوهرم جیغ جیغ کردم، گلوم گرفت.

+ رفتیم خونه نسیم جون که مثلا تو اثاث کشی بهش کمک کنم اما نشد. در عوض از هر دری حرف زدیم. موقع رفتن گفتم نسیم دارم میرم ارتودنسی کنم. گفت دیوونه ... تو که دندونات خیلی خوبه. گفتم برو گمشو! رطب خورده منع رطب کند.

+ پشت چراغ قرمز یک ماشین پلاک 16، دارای چهار سرنشین دختر، به محض دیدن من و همسرم در ماشین، تک تک کله هایشان را جلوی پنجره آوردند و بعد صدای موزیک را بالا برده و بلند بلند در مورد پلیس امنیت اخلاقی صحبت کردند. من هم بلند بلند خندیدم تا دلشان بیشتر بسوزد، چراغ که سبز شد، مصطفی جاااانم گفت اگر تو نبودی تیکه رو بهشون مینداختم. منم اختیار تام بهش دادم در تیکه انداختن و کلی دوباره خندیدیم...

+ در این چند سال اخیر، هرگز مثل امروز توی ، معذب نشده بودم که داشتم برای ارتوداااااانسی عکس از دندونام مینداختم. ببین برای یک ارتودنسی آدم به چه فلاکتی می افته! اونم وقتی که میدونی دندونات عالی اند و فقط آسیاب ها باید مرتب شن. از بس همه بهم میگن دارم به لزومش شک میکنم ولی مطمئنم باید این خریت رو مرتکب شم.

+ اذان مغرب که شد، هنوز کار مصطفی تموم نشده بود. من تنهایی رفتم نزدیک ترین مسجد محل که از قضا کنار خونه کسی بود که سال پیش، همین موقع، خانمش و بچه هاش رو با مامانم بردیم مشهد اردهال. شوهرامون هم همراهمون نبودند و من شوهرِ خون م کم شده بود، برای همین اعصاب همه رو خرد کردم ولی خانواده شون خیلی نور بالا میزدند. بعد که شهید تقی پور، شهید شد، وقتی برای سر سلامتی رفتم خونشون، خانم شهید اصلا به روم نیاورد... امشب وقتی وارد کوچه شون شدم خواستم تریپ بردارم. کنار در خونه شهید که دقیقا بغل درب زنانه مسجد بود، یه ذره حس گرفتم اما وقتی رفتم وضو بگیرم، وقتی قیافه ام رو توی آینه دیدم و چند تا ژست مسخره گرفتم، چند بار به خودم توی دلم گفتم: تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی...

نظرات  (۱۰)

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۸ علی ابن الرضا
قسمت آخرش رو نفهمیدم یعنی شوهر دوستتون شهید شده؟
یه ذره حس گرفتین یعنی حس شرمندگی یا ..؟
عذر
پاسخ:
آره. دوست دوست های همسرم بودند. ما خیلی صمیمی نبودیم. 
نمی دونم این حس شهدا شرمنده ایم چیه! ولی احساس اینه که تو بهش مدیونی و تو هیچ کاری نکردی که اون بعد از اینکه جونش رو فدا کرده، دلش خوش باشه که خانواده ش لحظات بهتری رو تجربه خواهند کرد...
نمی دونم متوجه حرفم میشید یا نه؟
۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۸ نیوشا یعقوبی
ایول بابا رتبه 5 :) حق داشتی جیغ جیغ کنی :))

واقعا که عین منی :)) بیا سعی کنیم سنگین رنگین شیم :))
پاسخ:
آره دیگه... حالا وقتی شوهرم اومد یه سری با اون شادی کردیم! شب که شد یه دور دیگه با داداشم.
من افتضاااااحم.... الان سال هاست که دارم تلاش میکنم. تازه رسیدم به این نقطه. یعنی یه چیزی بودم‌‌‌‌.....
یعنی میشه اون روز بیاد؟ روزی که من خوب بشم؟
۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۲۱ چارلی ‎‌‌‌
+ خیلی مبارک باشه :)

+من واقعا دندونام ارتودنسی لازمه! اما اصلا حوصله کارا و اون سیم های دندونش رو ندارم :/ تصمیم گرفتم هیمنطوری دیفالت خودم بمونم D:

+ ما پلاکمون شونزدهه، بابامم تیپ مذهبی داره. بعد تهران که میریم یه سری برامون بوق میزنن مسخره بازی در میارن‌؛ ماهم فقط میخندیم :))) والا آدم دلقک مفتکی گیرش بیاد نخنده؟ :))

+ دقیقا خیلی حس بدیه اینکه نمیدونی چی بگی!‌ من یکی از بهترین دوستای ابتداییم پدرش شهید شده بود.‌ یکی دیگه از دوستام هم پدرش جانباز ۷۰ درصد بود. همیشه میخواستم بهشون بگم که چقدر از پدراشون ممنونم و بهشون افتخار میکنم اما هیچوقت نتونستم بگم‌.
پاسخ:
+ ممنون! ان شاءالله قبولی خودتون
+ صرفِ پلاک ۱۶ بودن اصلا خنده دار نیست. خنده دار این بود که چهار تا دختر با اون وضعیت! دارن من و شوهرم رو (ومخصوصا منو ) با اون کارای جلفشون مخاطب قرار میدن. 
حالا میدونی شوهرم میخواسته چه تیکه ای بندازه؟ " دختر قمی رو چه به این ..." 
آخه... آدم نمیدونه چی بگه...
+ اون شهید که هیچ وقت محلِ سگم به من نداد! :) خدا به درجاتش بیفزاید که بهم ثابت کرد، آدم بشو نیستم.
وقتی رفته بودم بهشون سر سلامتی بدم، دیدم دختر اون شهید خیلی سرحاله و ریلکس. بعدا خانوما بهم گفتن که خبر نداره فعلا تا برن شهرستان و قراره اونجا به بچه ها بگن
اما ماجرا اونجا تراژدیک میشه که خانوم شهید میفهمه که دختر ۸ سالش از همون اول فهمیده بوده... دخترش بهش میگه: مامان ازت انتظار نداشتم انقدر بیتابی کنی و گریه کنی. بابا بهمون گفته بود که ...

۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۳۷ چارلی ‎‌‌‌
دختر قمی؟ :| 
اینا رو به ما نچسبونیدا، ما مسئولیت همچین مخلوقاتی رو به عهده نمیگیریم :/  
پاسخ:
:))))
سلام
تبریک بابت پدر بزرگوارتون ^__^
من چند سال ارتودنسی داشتم واقعا عذاب آوره :/
پاسخ:
یعنی چند سال؟؟؟؟؟؟
دکترم گفت یک سال و نیم مال من طول میکشه!
من حواسم به جمله ی آخر پست نبود و لایک کردم :|
ببخشید :)
پاسخ:
:) 
نه اینکه یک فرشته ام!!!!
من چون توی سن پایین ارتودنسی کردم و دکترم اشتباهات زیادی کردن حدود پنج سال طل کشید آخرشم ردیف پایین دندونام درست و حسابی صاف نشد -__- 
الان دیگه روشا خیلی بهتر شده کمتر طول می‌کشه
پاسخ:
هیعی
دکترم خیلی جوونه! نمی دونم بهش اعتماد کنم یا نه؟
بستگی داره بعضی جوونا هم کارشون خوبه...ولی خوب تحقیق کن قبل از اینکه دندونای نازنینتو بسپری بهش 
پاسخ:
چشم. ممنونم عزیزم
یه فرهنگ زشتیه که خیلی از ایرانیها، دارند و اون اینه که زیادی احساس می کنند توی نظر دادن درباره دیگران، آزادند‌. شما رو به خاطر چادر و  وحانی بودن، مسخره می کنند. منو هم، به خاطر چتر گرفتن زیر آفتاب و دوست پسر نداشتنم و چیزهای دیگه.
آدمها اگه موقع راه رفتن، سرشون پائین باشه، این قدر، با این حرکات، مزاحم همدیگه نمی شن.
قبولی پدرتون هم مبارک. ان شاءالله پروفسوری هم ایشون و هم، شما. :)
ارتودنسی هم اگه لازم نیست نکنید. بالاخره، ترکیب آدمو تغییر می ده.
پاسخ:
ممنون :)
عالی خسته نباشید ما حسود 
پاسخ:
سلامت باشید. چرا حسود؟ چی شده مگه؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">