صالحه +


صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

اردوی دانش‌آموزی در خانه تاریخی صالحه

شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۴ ب.ظ
۴ مهر ۹۷
تاریخی ترین روزِ زندگیِ من در این خانه‌ی قدیمیِ روستایی همین روزِ پر ماجرا بود.
شبِ قبل، سعیده (خانم مدیر مدرسه ) بهم زنگ زد و گفت که صالحه، ما بچه‌های مدرسه‌مون رو فردا می‌خواهیم ببریم اردو، ولی باغ جور نشده...
من از شوهرم پرسیدم جایی رو سراغ نداری؟ اونم گفت نه. بعد من در یک اقدامِ انتحاری، گفتم خب بیایید اینجا.
سعیده از خداش بود. ۴۵ دانش‌آموز و ۱۰ تا مربی و حدود ۱۰ تا جغله بچه‌ی ۲-۳ ساله... قرار شد فردا صبح خونه‌ی ما باشند.
حوض رو پر کرده بودم و توی حیاط فرش انداخته بودیم و پشتی گذاشته بودیم.
هیاهویی شد... جاتون خالی. حدودا در هر دو مترِ مربع از خانه، یک نفر در حالِ تکاپو بود :)
بچه‌های دو سه ساله، دورِ قفسِ کبوتر‌ها...
تو زنگ تفریح‌ها، بچه‌های پایه‌های مختلف، نوبت به نوبت می‌رفتند توی حوض و بازی می‌کردند...
( توی این مدل اردو، کلاس‌هاشون برگزار میشه و بینِ زنگ‌هاشون کلی کیف و حال می‌کنند)
زنگِ آشپزی، شیرینی درست کردند...
میان وعده، سفره انداختند و خوراکِ لوبیا خوردیم...
ظهر که شد، نماز جماعت خواندند...
مربی‌ها تعجب می‌کردند که من چطور می‌تونم این‌ همه شلوغی و شلختگی و ریخت و پاش رو تحمل کنم!
راستش خودم هم تعجب کرده بودم :))))) (تاثیراتِ داروهای DJ )
اولش نشسته بودم یه گوشه و کتاب طرحِ کلی می‌خوندم و دست به سیاه و سفید نمی‌زدم و تازه سرِ فاطمه‌زهرا حسابی گرم بود و من راحت بودم :)
و تا آخرش هم من ول ول گشتم :)
فقط آخرِ آخر که بچه‌ها داشتند می‌رفتند، من براشون یه ربع صحبت کردم. به عنوانِ کسی که با اینکه مدلِ زندگیِ دیگه‌ای هم تجربه کرده اما زندگیِ توی روستا رو به شهر ترجیح داده.
بچه‌ها که رفتند، سعیده موند که تو جمع و جور کردن خونه بهم کمک کنه. بهم گفت که انتظار نداشته بچه‌ها انقدر خوششون بیاد و به همه کارهاشون برسن.
از سخنرانیِ من و لباس پوشیدنم هم راضی بود. آخه شبِ قبل بهم سفارش کرد که جذاب و هنری لباس بپوش!!! (چه حرفا!!!) (صبح موقع انتخاب لباس انقدر به حرفاش خندیدم که نگو) (از اتفاقات بامزه این بود که اولش یکی از مربی‌ها در جواب نگاه‌های عاقل‌اندر سفیهِ شاگردش به من و لباسام، گفته بود ایشون دختر صاحب خونه اند :)))
+ مدل و ساختارِ مدرسه‌ی سعیده و همسرش سید علی (پسرانه) شبیه به مدل‌های رایج نیست. گفتم که بدونید :)
+ فرداش تولد شوهرم بود. به عنوانِ هدیهِ تولدش، خودش خونه رو یه جارویِ مشتی زد. (کاش همیشه تولدش باشه :)
+ بعد از این روزِ پر خاطره، احساس کردم کلی برکت به زندگیم سرازیر شده... خیلی زیاد.
+ به روایت عکس: (+) (&) (*
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۷
صالحه

نظرات  (۱۷)

ای جان! چه گوگولی!
عکس لباس خودتم می‌ذاشتی:)
پاسخ:
:)
:)) خیلی عادی بود‌ها!!! فقط خوب بود :)
خونه ات خونه روستایی نیست 
خونه تاریخیه 
عکس اول منو کشت 
خوش بحالت صالحه 
گفتی هنو ۲۳ سالته آره؟ 
خدایا شکرت 
چی بگم 
دلم گریه میخواد 
پاسخ:
راستش بعضی‌ها از خونه ما خوششون میاد، بعضی‌ها نه. مساله اینه که ما جسارت داشتیم که یه خونه ۸۰ ساله رو بخریم و تعمیر کنیم. خیلی ها دوست داشتند مثل ما عمل کنند ولی قدرت ریسک نداشتند.
الان دیگه ۲۳ سال و ۸ ماه :)
الان یعنی احساست چیه؟؟
ناکامی 
پاسخ:
حاضری بیای توی این خونه زندگی کنی؟
ده سال ازمن کوچکتری و چند سال ازم جلوتری؟ 
اگه همسنم بودی حداقل پنج سال ازم جلو بودی! 
یعنی به عبارتی ۱۵ سال 
تو ی صالحه رو نمیگم ها تمام امثال تو رو میگم 
ماشاءالله لاحول و لا قکه الا بالله 
قصد چشم زدن ندارم 
پاسخ:
کدوم جلوتر بابا! اگه نگاهت توی جلو بودن این چیزای مادیه، اینو بدون که خیالی نیست عزیزم. یه شبه میشه به همه ی اینا رسید.
من فقط هر چی دارم رو از خدا خواستم.
من اگر میخواستم اینطوری نگاه کنم الان بعضی از دوستام خیلی ازم جلوترن. خونشون و مدل مبل و ظرفاشون و ماشینشون و ...
اما شیرین اینه که خدا بده. فقط از خودش بخوای و خودش بده.
بهت گفتم اون دعا رو بخون خوندی؟
تو اگه بدونی من چند تا چله گرفتن برای بعضی از این چیزایی که پدر و مادرای دوستام همون اول کار براشون خریدن.... که نگو.
برای ماشین. برای خونه... برای بچه ام...
باور کن
صالحه جون اردو بیانی برگزار نمیکنید؟ :))
من دلم رفت با دیدن عکس ها

+ من ازت بزرگترم :/ فکر میکردم حداقل همسن باشیم 
پاسخ:
الان صد ساله میخوام دوستای تهرانم رو دعوت کنم، نمیشه :)))
آسیاب به نوبت

+ تو بیان همه از من بزرگترن. حیالت راحت :)))
۰۷ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۰ پلڪــــ شیشـہ اے
ووووو
من همیشههه عاشق این خونه هام 
اگر کاری بود توی روستا، میرفتیم روستا ما هم. 
:)
پاسخ:
البته ما یه روستای نزدیک به شهریم که بتونیم بیاییم و بریم 
وگرنه من با اون پاپوشام سرِ زمین بیل نمی زنم به خدا :))))
من عاشق این خونه ها و این سبک معماریم . همچین خونه ای داشته باشم اصن بیرون نمیرم. شاید کسیم راه ندم حتی :))))) در این حد بی جنبه ام :)))
پاسخ:
منم دست خودم بود همینطوری بودم. ولی اصلا نمیشه :)))
هم دوستامون دوست دارن مدل خونمون رو. هم چون از خانواده دورم، بعضا مهمون برام میاد، زیاد میاد :)
چقدر شبیه خونه های سنتی شهر ماست :)
پاسخ:
البته مال ما خیلی سبک معماری ساده ای داره. خیلی ساده.
اصلا آجری نیست. گلیه :)
ولی خوبه دیگه. 
مفت چنگ من و شوهرم :)))
۰۸ مهر ۹۷ ، ۰۸:۴۱ پیـــچـ ـک
سلام.
مگه شما قم ساکن نیستید؟

خوش به حالت! حاضری بیای جای من تهران و استرسای زندگی منو تحمل کنی؟! فقط با این امید که یکی مثل خودت بتونه توی یه خونه ای که آرزوی توئه با آرامش زندگی کنه؟
اونجا توی اون خونه قشنگ کیف میکنی برای آرامش زندگی منم دعا کن!
پاسخ:
سلام. آره هستم دیگه.

ولی خیلی باحالید همتون.
فکر میکنید من اینجا خیلی راحتم. میخورم و میخوابم و کیف می کنم. رانندگی های من رو تو مسیر روستا تا قم رو نمی بینید که. این همه دوری  از خانواده و امکانات هم هست.
بعدشم شما نمی دونید من برای این آرامش چقدر جنگیدم. با خانواده ام. با این. با اون. نمی دونید از چه زندگی راحت و بی دغدغه ای پرت شدم تو این زندگی سخت و ساده . با دست خالی. نمی دونید چقدر دعا کردم...
دعا کنید. دعا خیلی اثر دارد.
۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۶ پیـــچـ ـک
منظور منو نگرفتی. من به زندگی توی اون روستا با همون رانندگی و اینا راضی ترم تا بودن توی تهران. 
اگه تهرانم برای اینه که کسایی مثل تو بتونن توی هر سبک زندگیی ای که دلخواهشونه آرامش داشته باشن. معلومه هر سبک زندگی ای سختی داره.

حالا تو هم برای آرامش منم دعا کن.
پاسخ:
چشم. دعا می کنم.

ولی ما هم اینجا نمی مونیم. متاسفانه مجبوریم برگردیم تهران. چند سالِ دیگه. ولی بازم مطمئنم که مثل الانِ زندگیم، تهدید ها تبدیل به فرصت میشن. هیچ شکی نیست... الله ولی الذین آمنوا :)

شما هم منو دعا کن
۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۷ پلڪــــ شیشـہ اے
;) منم چنین فکری نکردم که.
منظورم این بود که جاهای دنج واسه زندگی سراغ داریم ولی چون از شهر دورن و فرصت شغلی ندارن نمیشه رفت. :))
در هر حال. زندگی تون سراسر آرامش.
من خونه مادربزرگی مامانم که تو محل مون بود این سبکی بود. توشم خوشگل بود. اما خراب کردن از و ساختنش :)
پاسخ:
شوخی کردم. میدونم :)
درسته.... خیلی وقتا روستاها خیلی دورن و نمیشه هر روز رفت و اومد
ما خودمون وقتی اومدیم این روستا، چند تا از دوستامون هم اومدن. ولی دیگه خونه‌ی قدیمی نخریدن. چون اکثر خونه های این مدلی رو خراب کردن و اونا انتخاب زیادی نداشتند.
صالحه تو برام خیلی جذاب و دوست داشتنی هستی. دوست دارم شبیه تو باشم همینقدر خانوم ومتین، همیقدر اهل مطالعه.
و دلم رفت با خونه ات. مهمون نمیخوای؟ قول میدم دختر خوبی باشم
پاسخ:
عزیزم نظر لطفت هست ولی خداییش شبیه من نشو
میگن فرزند یه عالمی، به پدرش گفت من دوست دارم بزرگ شدم شبیه شما شم.
پدرش گفت: فرزندم من میخواستم شبیه امام صادق شم، این شدم. تو که می‌خوای شبیه من بشی معلوم نیست چی بشی! :)

مهمون هم می‌خواهیم. قدمتون سر چشم :)
۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۷ بانوی دی ماه
خوشبحالتون که توی همچین خونه ای زندگی می کنید
پاسخ:
چی بگم؟؟؟
نظر لطفتونه :))
چه عکس ها و فضای خوبی!
مدیران محترم بیان@

ما هم اردو میخواییم بریم اینجا!
پاسخ:
بله بله
@ مدیران محترم بیان!
مدیرا رو ولشون کن
خودتون پایه بشید دعوتمون کنید دسته جمعی
پاسخ:
آها! :)))
بعد اونوقت خانم‌ها و آقایون مختلط؟
لیست مدعوین با خودتون دیگه :)
پاسخ:
آها! راستی شما نبودید به من میگفتید: شما نمی‌تونید دورهمی وبلاگی بذارید؟
شما ولی میتونی
من نرسم بیام هم مهم نیست :)
پاسخ:
حالا باید تقاضا زیاد شه... یکی دو نفره که نمیشه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">