صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چالش» ثبت شده است

سلام. عیدتون مبارک :)
حالا که چارلی من رو به چالش ۴۵۰ درجه فارنهایت آقای نئو تد دعوت کرده، یه راست میرم سر اصل مطلب.
اگر بخوام کتاب‌های الهام بخش زندگیم رو به چند دسته تقسیم کنم اینطوری میشه: 
۱. کتاب‌هایی که نخوندم
۲. کتاب‌هایی که خوندم
دسته‌ی اول:
دورانِ دبستان: قانونِ ابن‌سینا و فرهنگ لغتِ چند ده جلدیِ دهخدا که توی خونمون بود... 
دورانِ راهنمایی: تمامِ کتاب‌های کتابخونه‌هایی که دیدم... از کتابخونه مدرسه و سفارت گرفته تا کتابخونه عمومی نزدیکِ خونمون...
دورانِ دبیرستان: تمام کتاب‌های کتابخونه‌ی مدرسه‌مون. مخصوصا اون ایلیاد و اودیسه و آتیلای چند جلدی‌...
دورانِ تحصیل در حوزه: تمام کتاب‌های کتابخونه‌ی حوزه مخصوصا یک کتابی که در مورد هرمنوتیک بود! گاهی هم تفسیر المیزان علامه طباطبایی و تفسیر نهج البلاغه علامه جعفری.
همین اواخر: یکی از شروحِ فصوص الحکم که توی کتابخونه‌ی موسسه‌ی استاد طاهرزاده دیدم... و کتاب‌های علامه حسن‌زاده که توی کتابفروشیِ موسسه امام دیدم...
دسته‌ی دوم:
از سه چهارسالگی تا همیشه: قرآنبدونِ شک تاثیرگذار‌ترین کتابِ زندگیِ صالحه‌است. بدون اغراق و بدونِ هیچ قصدِ خاصی می‌گم و هیچ واژه‌ای برای بیانِ احساسِ نیاز و بدهکاری و فقر و قدردانیِ من از این کتاب وجود نداره‌! هیچ واژه‌ای!
بچگی: قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب...
نوجوانی به سمت جوانی: کتاب‌هایی که درمورد موفقیت بودند از کسانی مثل استفان کاوی و برایان تریسی و باربارا دی‌آنجلیس و دیل کارنگی و مجتبی حورایی و فلورانس اسکاول شین و غیره... هرچند الان نگاهم به موضوعات این کتا‌ب‌ها عوض شده ولی در زمانِ خودشون برام کتاب‌های اثرگذار و الهام‌بخشی بودند. البته اخیرا کتاب هنرِ خوب زندگی کردنِ رولف دوبلی و جادوی نظم به قلم یک خانم ژاپنی به نظرم عالی اومدند. واقعا عالی بودند. :) البته دو تا زندگی‌نامه برای من حکم همین کتاب‌ها رو داشتند. یکی زندگیِ دکتر حسابی، استادِ عشق. یکی هم زندگانیِ بانوی ایرانی، بانو مجتهده امین. این دوتا کتاب رو هنوز هم دوست دارم.
نوجوانی و جوانی: کتاب‌های شهید مطهری. بعضی‌هاشون رو سه چهاربار خوندم و بعضی‌هاشون رو هنوز هم نخوندم. برای بعضی‌هاشون هم خودم رو قاطی دانشجوها کردم و تا لانه‌جاسوسی سابق می‌رفتم و استادهای خیلی خوبی بهمون درسشون می‌دادند. کلا کتاب‌های شهید مطهری یک غنای خاصی دارند و ممکنه الان بعضی‌هاشون خیلی به کارمون نیاد ولی یک گوهری درونِ این ‌کتاب‌ها هست که دست‌ یافتن بهش جز از مسیرِ خوندنِ کتاب‌ها ممکن و میسر نمی‌شه.
جوانیِ محض: کتاب‌های شهید آوینی. تقریبا همه‌ی مهم‌ترین‌هاشون رو یک دور خوندم ولی حس می‌کنم باید بعدا هم یک‌بار دیگه بخونمشون چون واقعا عمیق اند و حرف‌ها دارند برای گفتن‌.
از خیلی قبل‌ها تا *: کتاب‌های ادبیاتِ دفاعِ مقدس و پایداری. خوندن کتاب‌هایی از این جنس برای من از خیلی سال قبل شروع شده بود... از نیمه‌های پنهانِ ماه و خاک‌های نرم کوشک و دختر شینا و من زنده‌ام و ... تا ادبیاتِ داستانی مثل گرگ‌سالی و سال‌های بنفش و ..‌. این کتاب‌ها روحِ آدم رو تازه می‌کنند... بعضی‌هاشون هم هیچ‌وقت کهنه نمیشن... مثل علمدار و سلام بر ابراهیم! واقعا حقِ مطلب با ذکرِ چند نمونه از این کتاب‌ها ادا نمی‌شه و شاید دلیلِ اینکه بعد از ذکرِ بقیه کتاب‌ها نوشتمشون اینه که هنوز هم این کتاب‌ها رو برای رفع خستگی و دل‌مردگی می‌خونم و در واقع تاحدودی نیاز به کتاب‌های تمِ موفقیت رو برطرف می‌کنند... 
اخیرا: کتاب‌های استاد طاهر‌زاده. تالیفاتِ این استادِ گرانقدر خیلی خیلی زیاده ولی من چند‌تاشون رو تا حالا خوندم. مثل: ده نکته از معرفت نفس/ خویشتن پنهان/ گزینش تکنولوژی/ زن آنگونه که باید باشد/ انقلاب اسلامی بازگشت به عهد قدسی/ جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم و ناخنک‌هایی هم به بقیه زدم‌. دانشجوها خیلی با این کتاب‌ها حال می‌کنند!
خیلی اخیرا: کتاب‌های استاد زرشناس. تالیفاتِ این استادِ گرانقدر هم خیلی زیاده. من تا الان چهار پنج تا از تالیفاتِ ایشون رو بیشتر نخوندم... شاید چون قبلا نمی‌تونستم ولی الان حس می‌کنم که استاد زرشناس و استاد طاهرزاده خیلی در تکمیل مباحثِ همدیگه هستند و برای همین جدیدا فوکوس کردم روی کتاب‌های این دو عزیز :)
گله به گله: ادبیاتِ کلاسیکِ جهان. نمی‌دونم مثلا شما دختری رو پیدا می‌کنید که جین ایر و بابالنگ‌دراز و زنان‌کوچک رو نخونده باشه؟ کتاب‌هایی مثل این‌ها که نویسنده‌هاشون زن هست از حیث احساس روی من اثرگذار بوده ولی کتاب‌های دیگه ادبیاتِ کلاسیک رو خیلی نخوندم. شاید چون باید در کنارش تاریخ خوند. کاری که الان دارم انجام میدم! مثلا خیلی از ما ۱۹۸۴ و قلعه حیوانات رو خوندیم ولی چقدر فهمیدیم چی به چیه الله اعلم! مثلا جدیدا که کاندید و شاهزاده‌خانم بابلِ ولتر و تفنن و سرگرمی‌های مهاجرانِ آلمانیِ گوته رو خوندم با اینکه نسبت به رمان‌های کلاسیکِ متاخر خیلی جالب نیستند ولی چون بسترِ زمان و مکان و شخصیتِ نویسنده رو بهتر میشناسم، برام جذابیتِ خاص خودشون رو پیدا کردند. 
یه چیزی هم بگم. اینکه ادبیاتِ معاصر اروپا و آمریکا به نظرِ من چشم‌نوازیِ گذشته رو ندارند. انگار نوشته میشن که فیلم بشن مثل من پیش از تو و مردی به نام اوه! آره. اونموقع که خوندم‌شون جذاب بودند ولی بعدا شبحشون هم باقی نمی‌مونه! (نظرِ کاملا شخصیِ من)
*: تا وقتی که کتابِ خودم و شوهرم رو بنویسم... که چی شد بلاخره شهید شدیم :)))
+ امیدوارم انتظار نداشته باشید بگم فقط یک کتاب روم تاثیر گذاشته!
+ یه سری کتاب‌ها رو هم فراموش کردم بگم: کتاب‌های حضرتِ امام خمینی و امام خامنه‌ای و خیلی از کتاب‌هایی که توی حوزه خوندم و پاس کردم و کتاب هایی که پر بود از حدیث مثل دانشنامه جوان و دانشنامه کودک آقای ری شهری و نهج البلاغه و مفاتیح‌الجنان که کمتر از بقیه کتاب‌هایی که گفتم وامدارشون نیستم. 
+ بعضی از کتاب های داستانی هم خیلی خوب بودند ولی اگر بخوام بگم دیگه مثنوی هفتاد من میشه. متاسفانه این پست یه ذره برام حیثیتی شد برای همین طولانی شد :|
+ آها! هومورو و مهتاب و همدمِ ماه و بلوط خانوم و سِرِک خاتون و معمار و انار و مروه رو هم دعوت میکنم! :)
۱۳ نظر ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۰
صالحه
راستش من دوست ندارم و نداشتم که این مطلب رو بنویسم اما خب الان از وقتی که موجی در فیشنگار  راه افتاد در مورد زندگی طلبگی و اینا و جناب دچار که الحق بعید نیست خودش هم طلبه باشه، یه تعارفکی به من زد که بیا از شیرینی های زندگی ات بگو، مثل همه ی حزب اللهی های دیوانه احساس تکلیف کردم که بنویسم که چه بر من گذشته!
همه ی دوستام میدونن که من مایه ننگ طلاب خواهر هستم و نیز میدونن که خودم اینو میدونم. همیشه دیوونه بازی های من طوری بوده که هیچ انتظاری نمی رفت که برم حوزه! من خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم برم درس طلبگی بخونم. هیچ کدوم از افراد فامیل به جز اون بنده خدایی که منو تشویق کرد برم طلبگی، فکر نمی کردند که یک دختر نازپرورده و خارج رفته با یک طلبه ازدواج کنه و بعدش هم بتونه تو اون زندگی دوام بیاره. البته نا گفته نمونه که اون بنده خدایی هم که منو تشویق به خوندن درس حوزه کرد، بگی نگی بعدا پشیمون شد!
خب! چی شد حالا شوهرم اومد خواستگاریم؟
من تو حوزه حضرت عبدالعظیم شهرری درس میخوندم. شوهرم هم قسمت برادران بود. هیچ وقت هم اون جا همدیگه رو ندیدم. اصلا نمی شد! پنجره های مشرف به بخش برادران مات بود و تمام درب ها هم از هم جدا. اونا خیلی معمولی اومدند خواستگاری و من یکی دو ماه روی اعصاب خانواده خودم و خانواده ی اونا راه رفتم و می گفتم نمی خوام.
ماجرا این بود که من و مصطفی خیلی زیاد با هم تفاهم داشتیم. من دوست داشتم درس بخونم و اون میگفت باید درس بخونی. من دلم می خواست آدم فعالی باشم و اون میگفت باید باشی. من گفتم بچه زیاد باید بیاریم (این حرف ها مال قبل از توصیه رهبری به فرزند آوری بود) اونم میگفت منم دوست دارم. من عاشق تفریح بودم و اون خیلی اهل حال بود. خیلی دست و دلباز و خوش مشرب ( که من نبودم ولی دوست داشتم شوهرم اینطوری باشه) مصطفی گفت اهل رفتن به مهمونی های قاطی پاتی و ... نیستم! من گفتم من از این مهمونی ها بدم میاد! تو نظرت عوض نشه! من گفتم تیپ و ظاهر من همینه که هست! اون گفت خیلی خوبه! و من گفتم من مشترک فلان هفته نامه جنجالی هستم و اون حسابی کفش برید و ... 
طوری بود که اون دیگه حاضر نبود پا پس بکشه اما من دو دل بودم! چرا؟ چون اختلاف فرهنگی ما زیاد بود. پدر و مادر من تحصیلکرده بودند و پدر و مادر اون نه! و ما لر بودیم و اونا ترک و ما وضع مالی مون بهتر از اونا بود. در واقع این سه مساله برای خود ما دوتا چندان اهمیت زیادی نداشت ولی من میدونستم که کلی درگیری در پی داره. گرچه همه این مسایل قابل حل بود ولی یک چیز نه. اونم این بود که من هیچ وقت نتونستم با مادرشوهر و پدرشوهرم رابطه صمیمی و واقعا خوبی داشته باشم. خوب به این معنی که پیش اونا راحت باشم و هم زبون هم باشیم و اونا از کارهای من، از درس خوندنم و ... لذت ببرند و من از اونا چیز میز یاد بگیرم. اگرچه من خیلی چیزا از اونا یاد گرفتم. همون چیزهایی که لازم بود تا دوتا پسرشون برن درس طلبگی و سربازی امام زمان بخونند. من خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم...
خلاصه با هر بدبختی ای که بود، مادر شوهرم بله رو گرفت.
ولی من تا مدت ها هنگ بودم. چرا!؟ دقیقا به همین خاطر که زندگی طلبگی از همون جایی شروع میشه که تو با خودت مواجه میشی. توضیح این مساله خیلی مشکله... دخترهایی که با یک طلبه ازدواج میکنند مخصوصا اگر مثل من از یک زندگی راحت پرتاب شده باشند به یک زندگی سخت، توی یک شهر دیگه و دور از خانواده، خیلی آسیب میبینند.
زندگی طلبگی خیلی سخته! 
یکی به این خاطر که باید شروع کنی به ساختن شخصیت خودت و نقاب هایی رو که قبلا به چهره داشتی برداری.
دوم به خاطر مشکلات مالی. این مشکل فقط در یک حالت بر طرف میشه: پولدار بودن پدرشوهر. گرچه در صورت کمک از جانب اون ها، دوبرابر مشکل به سمت خودت بر میگرده.
سوم به خاطر دوری از خانواده که البته محاسن خودش رو هم داره ولی یه جاهایی مثل وقتی که بچه به دنیا میاد، حسابی خودش رو نشون میده.
چهارم به خاطر سر و کله زدن با یک طلبه!
سر و کله زدن با یک طلبه کاریست بسی دشوار. در مورد خانم هایی که خودشون طلبه اند، این سختی به نصف و کمتر از نصف کاهش پیدا میکنه اما واقعا مردهایی عادی خیلی زود مثل موم تو دست آدم نرم میشن. در این جا باید دست به دامان چیزی شد به نام زنیّت! زنیت همه چیز رو حل میکنه. حالا زنیت چیست؟ اینو باید مفصل در یک پست دیگه توضیح بدم.
خلاصه این که زندگی طلبگی خیلی سخته! اما آسونی هایی هم داره که خیلی شیرین اند. خب! شیرینیش چیه؟
اول این که اگر از همون دوری و شرایط غربت استفاده کنی میتونی خیلی خود ساخته بشی. مثل شوهرت درس طلبگی بخونی و اینطوری باهاش هم فکر و هم زبون میشی و لذت خیلی زیادی از زندگی می بری. البته این مساله محدود به کسانی که در قم هستند نمیشه و همه ی خانم ها، در هر شهری می تونند به قدر توان و علاقه شون برن و از دروس حوزه بهره مند بشوند.
دوم این که باید اینو بدونی و مطمئن باشی که میزان پیشرفت شوهرت در این عرصه، بستگی به میزان همکاری و همدلی تو با اون داره. شاید در همه ی شغل ها، پیشرفت مرد ها به زن هاشون ربط داشته باشه اما فرقش اینه که اون وقت ما، زن های طلبه ها به اندازه اونا و بلکه بیشتر در ثواب کارهاشون شریک میشیم.
سوم طلبه ها واقعا مهربون هستند. خوش اخلاق هستند و خانواده براشون خیلی مهمه. شاید بیشتر از مرد های دیگه همسرشون رو به مسافرت ببرند، رستوران، کافه، اماکن تفریحی و ... و حسابی به زن هاشون بها می دن تا خوش بگذرونند. شاید این مساله خیلی مهم به نظر نیاد، چون تقریبا همه ی مرد ها این کار ها رو برای زن هاشون می کنند، نکته مهم اینه که در کنار همه ی این خوش گذرونی ها چیزهای مسخره ای مثل بداخلاقی ها و ... نیست که کام آدم رو تلخ کنه. در واقع زندگی طلبگی انقدر آروم و با صفا و ساده و صمیمی و خوش و خرم هست که توش احساس کمبود نمی کنی. دقیقا به همین دلیل این خوشی های کوچیک حسابی زیر زبون آدم مزه میده... اصلا شوهر مهربون خیلی خوبه...
چهارم نکته سوم خیلی مهم بود. واقعا هرچی در این مورد بگم کم گفتم.
پنجم توی زندگی طلبگی خیلی وقت ها، خیلی چیزها رو فقط و فقط کار خدا می‌بینی. خود طلبه ها این مساله رو خیلی خوب احساس می کنند و این حس خوب و خوش... این حس احساس کردن خدا خیلی خوبه. گاهی این حس خوب رو تو یک نگاهی که به همسرت میندازی میبینی! چشماش رو نگاه میکنی و بعد که نگاهت رو ازش میگیری، برق نگاهش برات یه حس خوبه. توی زندگی طلبگی لازم نیست خرحزب اللهی بازی دربیاری تا خدا رو وارد زندگیت کنی. خدا هست. فقط نباید بیرونش کنیم.

نمیدونم چقدر این حرفا رو باور کردید! کاش از احساستون برام بنویسید. ممنون
۳۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۱۴
صالحه

دوستانی که الان با این پست من متوجه مسابقه شدند میتونند به وبلاگ دکتر مراجعه کنند و بدونند که مهلت ارسال آثار تا ساعت ۲۴ روز شنبه است. یعنی کمتر از ۲۴ ساعت وقت دارید!

عکسام رو براتون لینک میذارم. نظرتون رو بگید خوشحال میشم:)

عکس اول: شما هم میتونید یک عکس آتلیه‌ای قشنگ از بچه تون بگیرید. کافیه برای گوشیتون برنامه flash light رو نصب کنید و screen light رو بزنید تا بچه توی خونتون درحالی که همه جا تاریکه، رنگ نور صفحه رو خودش عوض کنه. شما باید با دوربینی این عکس رو بگیرید که افکت low light رو داشته باشه وگرنه عکستون نور نخواهد داشت. 

حس این عکس بیشتر مسحور شدن بچه ‌های کوچولو رو توسط تکنولوژی نشون میده که ممکنه زیر یک سال هم باشند اما مثل آدم بزرگا با موبایل و .. انس دارند.

 عکس دوم: مکان: ساحل صخره‌ای دریای مدیترانه در شهر لاذقیه، سوریه. تعطیلات عید اونجا بودیم و جای شما هم خالی بود. این عکس چیز چندان خاصی نداره جز آدم های پشت صحنه ولی باید خودم رو هم قد بچه ام میکردم که بتونم از زاویه دید اون به دنیا نگاه کنم. ببخشید عکس کج آپلود شده!

عکس سوم: خورشید در شرف غروب بود که این نور زیبا رو روی دریا پهن کرده بود. آدم های نشسته روی لبه پرچین ساحل هم مانع از ضبط تصویر بدون انسان بودند. کل مسیر ساحل پرچین داشت و کیپ تا کیپ هم آدم نشسته بود. اما با افکت silhouette خیلی زیبا شد و یک نور زیبا هم روی زمین افتاد که خیلی عکس رو قشنگ کرد. البته اینم بدونید که من خیلی هم وقت نداشتم برای عکاسی. هم چون عابرین از جلوم عبور میکردند و هم اینکه مردم فکر میکردند من در حال عکاسی از اونام. حتی چند نفر اومدند و ازم پرسیدند چکار میکنی. و اینجور مواقع هست که دونستن زبان به کمک آدم میاد!

۶ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۴۰
صالحه