صالحه +


صالحه!
نذر اباصالح المهدی
دختر والدین برای ۲۵ سال
همسر ۷ ساله
مادر × ۲
لیسانسیه فلسفه
*
غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲۳ خرداد ۹۷

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۱ ب.ظ

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

حداقل ۸۰ نفر خانوم، و ۴۵ نفر آقا! تعداد مهمان های مامان خانومیِ عزیزم در ضیافت افطار :) 
خانوما تو خونه ما بودند! آقایون خونه آقای جلالی اینا، همسایه رو به رویی‌مون!
سبزی‌خوردن رو همسایه ها پاک کرده بودند و من همش ظرف میشستم. سیر داغ رو هم من آماده کردم! زن دایی زهرا و زن عمو معصومه هم اگر نبودند، نمی‌دونم چه خاکی می‌خواستیم تو سرمون بریزیم :))) ظهری هم یه ذره غر غر کردم ولی شب از دلِ مامانم بیرون آوردم. به مامان گفتم که غر هام ۲ دلیل داشت: اولی رو یادم نمیاد چی گفتم! ولی دومی کمبودِ شوهر :)
چقدر خوش گذشت. آش رشته مامانم، به نظر من، حرفه‌ای ترین آش رشته طول تاریخ شده بود. همه چیز آبرومندانه برگزار شد... مهمونامون هم: همسایه‌ها، دوستان کلاسِ تفسیرِ مامان و فامیل‌های تهرانی بودند: ۳ دخترخاله عزیزم (دلم براشون یه ذره بود) به اتفاق خانواده، ۳ پسرخاله محترم به اتفاق خانواده (حدیث چقدر خوبه خدا! الهام عشقه!...) و دایی و عمو و عمه (که خدا رو شکر هستند...)
جیغ جیغ های منِ بی نزاکت هم فقط پیش فامیلا بود که بعضی هاشون رو دوست داشتم رِ به رِ بغل کنم...
+ غر غرهام برای این بود که اول قرار بود فقط ۴۰ نفر مهمون داشته باشیم. بعد یهو شد، ۸۰ تا! بعداً مامان گفت: "معلوم نیست چند نفر مهمون داریم، شاید تا ۱۰۰ نفر هم شد!" آخرش هم که دیدید: حدود ۱۲۵ نفر :| :)
+ به مامان افتخار میکنم!
+ چرا منِ احمق، حاج خانوم خاکی رو زودتر کشف نکرده بودم. در طول چند دقیقه صحبت کردن با ایشون، کلا رفتم به حال و هوایِ روزهای انقلاب و مبارزه و امام و شهید مطهری و... . اسمِ دهاتِ ما و بروبچ رو هم به لقب میشناخت! قمی الاصلِ سالها تهران نشین! از همون هایی که به خونه‌ی حضرت امام رفت و آمد داشتند و امام رو با لباس راحتی دیدند و علامه شهید مطهری، براشون همون مطهریِ اهل فعالیت مخفی بود که حاج آقا رو کشوند تهران برای مبارزه! وای! چرا من زودتر کشفشون نکرده بودم!
+ خدا در این روزِ مبارک، همسرم رو دوباره بهم برگردوند. از صبح نگرانش شدم... :'(  حس میکردم یه چیزی شده... جوابِ تلفن رو هم نمیداد... بعد از ظهر که دیدمش، فقط قلبم خدا رو شکر کرد انقدر که دلم ریش شد... از ارتفاع افتاده بود پایین. تازه افتاده بود رو یک ماشین! وگرنه معلوم نبود چی میخواست بشه. پاهاش زخم شده بود ولی جاییش _خدارو صدهزار مرتبه شکر_ نشکسته بود... به قول شهید بابایی: خدایا! تو را شکر.

۹۷/۰۴/۲۳
صالحه