صالحه +


صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

داستان یک زندگی طلبگی

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۱۴ ب.ظ
راستش من دوست ندارم و نداشتم که این مطلب رو بنویسم اما خب الان از وقتی که موجی در فیشنگار  راه افتاد در مورد زندگی طلبگی و اینا و جناب دچار که الحق بعید نیست خودش هم طلبه باشه، یه تعارفکی به من زد که بیا از شیرینی های زندگی ات بگو، مثل همه ی حزب اللهی های دیوانه احساس تکلیف کردم که بنویسم که چه بر من گذشته!
همه ی دوستام میدونن که من مایه ننگ طلاب خواهر هستم و نیز میدونن که خودم اینو میدونم. همیشه دیوونه بازی های من طوری بوده که هیچ انتظاری نمی رفت که برم حوزه! من خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم برم درس طلبگی بخونم. هیچ کدوم از افراد فامیل به جز اون بنده خدایی که منو تشویق کرد برم طلبگی، فکر نمی کردند که یک دختر نازپرورده و خارج رفته با یک طلبه ازدواج کنه و بعدش هم بتونه تو اون زندگی دوام بیاره. البته نا گفته نمونه که اون بنده خدایی هم که منو تشویق به خوندن درس حوزه کرد، بگی نگی بعدا پشیمون شد!
خب! چی شد حالا شوهرم اومد خواستگاریم؟
من تو حوزه حضرت عبدالعظیم شهرری درس میخوندم. شوهرم هم قسمت برادران بود. هیچ وقت هم اون جا همدیگه رو ندیدم. اصلا نمی شد! پنجره های مشرف به بخش برادران مات بود و تمام درب ها هم از هم جدا. اونا خیلی معمولی اومدند خواستگاری و من یکی دو ماه روی اعصاب خانواده خودم و خانواده ی اونا راه رفتم و می گفتم نمی خوام.
ماجرا این بود که من و مصطفی خیلی زیاد با هم تفاهم داشتیم. من دوست داشتم درس بخونم و اون میگفت باید درس بخونی. من دلم می خواست آدم فعالی باشم و اون میگفت باید باشی. من گفتم بچه زیاد باید بیاریم (این حرف ها مال قبل از توصیه رهبری به فرزند آوری بود) اونم میگفت منم دوست دارم. من عاشق تفریح بودم و اون خیلی اهل حال بود. خیلی دست و دلباز و خوش مشرب ( که من نبودم ولی دوست داشتم شوهرم اینطوری باشه) مصطفی گفت اهل رفتن به مهمونی های قاطی پاتی و ... نیستم! من گفتم من از این مهمونی ها بدم میاد! تو نظرت عوض نشه! من گفتم تیپ و ظاهر من همینه که هست! اون گفت خیلی خوبه! و من گفتم من مشترک فلان هفته نامه جنجالی هستم و اون حسابی کفش برید و ... 
طوری بود که اون دیگه حاضر نبود پا پس بکشه اما من دو دل بودم! چرا؟ چون اختلاف فرهنگی ما زیاد بود. پدر و مادر من تحصیلکرده بودند و پدر و مادر اون نه! و ما لر بودیم و اونا ترک و ما وضع مالی مون بهتر از اونا بود. در واقع این سه مساله برای خود ما دوتا چندان اهمیت زیادی نداشت ولی من میدونستم که کلی درگیری در پی داره. گرچه همه این مسایل قابل حل بود ولی یک چیز نه. اونم این بود که من هیچ وقت نتونستم با مادرشوهر و پدرشوهرم رابطه صمیمی و واقعا خوبی داشته باشم. خوب به این معنی که پیش اونا راحت باشم و هم زبون هم باشیم و اونا از کارهای من، از درس خوندنم و ... لذت ببرند و من از اونا چیز میز یاد بگیرم. اگرچه من خیلی چیزا از اونا یاد گرفتم. همون چیزهایی که لازم بود تا دوتا پسرشون برن درس طلبگی و سربازی امام زمان بخونند. من خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم...
خلاصه با هر بدبختی ای که بود، مادر شوهرم بله رو گرفت.
ولی من تا مدت ها هنگ بودم. چرا!؟ دقیقا به همین خاطر که زندگی طلبگی از همون جایی شروع میشه که تو با خودت مواجه میشی. توضیح این مساله خیلی مشکله... دخترهایی که با یک طلبه ازدواج میکنند مخصوصا اگر مثل من از یک زندگی راحت پرتاب شده باشند به یک زندگی سخت، توی یک شهر دیگه و دور از خانواده، خیلی آسیب میبینند.
زندگی طلبگی خیلی سخته! 
یکی به این خاطر که باید شروع کنی به ساختن شخصیت خودت و نقاب هایی رو که قبلا به چهره داشتی برداری.
دوم به خاطر مشکلات مالی. این مشکل فقط در یک حالت بر طرف میشه: پولدار بودن پدرشوهر. گرچه در صورت کمک از جانب اون ها، دوبرابر مشکل به سمت خودت بر میگرده.
سوم به خاطر دوری از خانواده که البته محاسن خودش رو هم داره ولی یه جاهایی مثل وقتی که بچه به دنیا میاد، حسابی خودش رو نشون میده.
چهارم به خاطر سر و کله زدن با یک طلبه!
سر و کله زدن با یک طلبه کاریست بسی دشوار. در مورد خانم هایی که خودشون طلبه اند، این سختی به نصف و کمتر از نصف کاهش پیدا میکنه اما واقعا مردهایی عادی خیلی زود مثل موم تو دست آدم نرم میشن. در این جا باید دست به دامان چیزی شد به نام زنیّت! زنیت همه چیز رو حل میکنه. حالا زنیت چیست؟ اینو باید مفصل در یک پست دیگه توضیح بدم.
خلاصه این که زندگی طلبگی خیلی سخته! اما آسونی هایی هم داره که خیلی شیرین اند. خب! شیرینیش چیه؟
اول این که اگر از همون دوری و شرایط غربت استفاده کنی میتونی خیلی خود ساخته بشی. مثل شوهرت درس طلبگی بخونی و اینطوری باهاش هم فکر و هم زبون میشی و لذت خیلی زیادی از زندگی می بری. البته این مساله محدود به کسانی که در قم هستند نمیشه و همه ی خانم ها، در هر شهری می تونند به قدر توان و علاقه شون برن و از دروس حوزه بهره مند بشوند.
دوم این که باید اینو بدونی و مطمئن باشی که میزان پیشرفت شوهرت در این عرصه، بستگی به میزان همکاری و همدلی تو با اون داره. شاید در همه ی شغل ها، پیشرفت مرد ها به زن هاشون ربط داشته باشه اما فرقش اینه که اون وقت ما، زن های طلبه ها به اندازه اونا و بلکه بیشتر در ثواب کارهاشون شریک میشیم.
سوم طلبه ها واقعا مهربون هستند. خوش اخلاق هستند و خانواده براشون خیلی مهمه. شاید بیشتر از مرد های دیگه همسرشون رو به مسافرت ببرند، رستوران، کافه، اماکن تفریحی و ... و حسابی به زن هاشون بها می دن تا خوش بگذرونند. شاید این مساله خیلی مهم به نظر نیاد، چون تقریبا همه ی مرد ها این کار ها رو برای زن هاشون می کنند، نکته مهم اینه که در کنار همه ی این خوش گذرونی ها چیزهای مسخره ای مثل بداخلاقی ها و ... نیست که کام آدم رو تلخ کنه. در واقع زندگی طلبگی انقدر آروم و با صفا و ساده و صمیمی و خوش و خرم هست که توش احساس کمبود نمی کنی. دقیقا به همین دلیل این خوشی های کوچیک حسابی زیر زبون آدم مزه میده... اصلا شوهر مهربون خیلی خوبه...
چهارم نکته سوم خیلی مهم بود. واقعا هرچی در این مورد بگم کم گفتم.
پنجم توی زندگی طلبگی خیلی وقت ها، خیلی چیزها رو فقط و فقط کار خدا می‌بینی. خود طلبه ها این مساله رو خیلی خوب احساس می کنند و این حس خوب و خوش... این حس احساس کردن خدا خیلی خوبه. گاهی این حس خوب رو تو یک نگاهی که به همسرت میندازی میبینی! چشماش رو نگاه میکنی و بعد که نگاهت رو ازش میگیری، برق نگاهش برات یه حس خوبه. توی زندگی طلبگی لازم نیست خرحزب اللهی بازی دربیاری تا خدا رو وارد زندگیت کنی. خدا هست. فقط نباید بیرونش کنیم.

نمیدونم چقدر این حرفا رو باور کردید! کاش از احساستون برام بنویسید. ممنون

نظرات  (۲۷)

سلام :)
چون پسرخالم طلبه س حرفاتون قابل درکه ... هم شیرینی داره هم سختی های منحصر به خودش ...

سلام ما رو به آقا مصطفی برسونین :)
حالا شما تونستی ترکی یاد بگیری ؟
پاسخ:
سلام. ممنون... ایشون شدیدا مشغول درس اند. اتفاقا فکر کنم وبلاگ شما رو باید بهش معرفی کنم. خیلی شعر دوست داره.
من در یادگیری ترکی متاسفانه کمی بی استعدادم. زمینه هاش توم ایجاد شده ولی فعلا درست و درمون یاد نگرفتم ولی اون حسابی لری یاد گرفته... :) :(
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۴۲ علی ابن الرضا
سلام...
زندگیتون شاد سفرتون پر نون چراغ خونتون پرنور
چقدر قشنگ نوشتین...
فقط یه سوال یعنی اولش شما لجبازی میکردین؟
یه چیز دیگه هم اینکه از سختیاش نگفتین ها....
پاسخ:
سلام. 
خیلی ممنونم. 
بازم خیلی ممنون.
نه من لجبازی نمی کردم ولی تو اون برهه و اون شرایط نمیخواستم ازدواج کنم. شاید چون یهو یک ترافیک سنگین از خواستگار ها ایجاد شد، منم فازم عوض شد و دلم نمی خواست برم. اما همون سه مساله ای که گفتم در مورد اختلافات دو خانواده خیلی مهم و اثر گذار بودند.
اون چهار مورد سختی ای که گفتم یعنی سختی نبود؟ یعنی شما فکر می کنید اینا کم بود؟؟؟ 
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۵۸ چارلی ‎‌‌‌
من چون ساکن قمم و خانوادمون آشناهای طلبه و روحانی زیادی هم داره کاملا اینارو به عنوان یه ناظر دیدم. خصوصا اون بخشش درباره اخلاق خوب و باحال بودن طلبه ها رو کاملا تایید میکنم! 
زندگی تو قم باعث شده با همه طیف طلبه ای آشنا بشم من. از طلبه ای که یه تعمیرکار کامپیوتر خیلی معروفه تا طلاب فتوشاپیست، عکاس حرفه ای، ورزشکار و... . و بنظرم خیلی از تفکرات اشتباهی که مردم از طلاب دارن بخاطر اینه که هیچوقت از نزدیک آشنا نشدن باهاشون. یا عده محدودی رو نماینده کل طلبه ها در نظر گرفتن.

ایشالا زندگی خوب و شیرینی کنار همسرتون و بچه هاتون داشته باشین :)
پاسخ:
اتفاقا من یادم رفت بگم: باحال ترین جوون هایی که تو عمرم دیدم، همین دوست های شوهرم هستند. طلبه ها واقعا موجودات خوب و مفیدی هستند. منم تائید میکنم فرمایشاتتون رو.
ممنون از دعای خیرتون
قبلا بهت گفتم که چقدر دوست داشتم برم حوزه ولی خانواده قبول نکردن. [لیاقت نداشتم دیگه :( ]

اتفاقا منم دوست دارم همسرم طلبه باشه ولی خب تو پست جناب دچارم گفتم در کنار شیرینی هاش [که کمم نیستن چرا که دیدم که میگم : ))) ] سختی هایی م داره. مهم ترنش حرف و حدیث های دور و بریات. مخصوصا برای اون خانواده هایی که نگاه شون نسبت به جامعه طلاب و روحانی یک نگاه از بالا به پایینه و اصلا براشون قابل احترام نیستن و چه بسا که مسخره هم می کنن. و خب بالطبع نمی تونیم بگیم که حرف مردم مهم نیست چون ما تو همین جامعه و بین همین مردم زندگی می کنیم. 

بهت غبطه می خورم. چون هر دوتون طلبه هستین. 
ان شاءالله تو زندگی متاهلی تون همیشه موفق و سربلند باشید.
پاسخ:
نه عزیزم. این ماجرای لیاقت نیست. رسالت هست و سخت هم هست.
حالا اگر دقت کرده باشی من اصلا حرف مردم رو جزو سختی ها ننوشتم. چون واقعا مهم نیستند و اگر ما خوب باشیم و نقشمون رو خوب ایفا کنیم، اونا هم متوجه میشن که زندگی میتونه ساده ولی دلنشین باشه.
غبطه هم نخور! مگه سن ازدواجت گذشته یا ازدواج کردی؟ خب با یه طلبه ازدواج کن. خیلی هم خوبه:)))
سلام
منم همیشه تصورم از طلبه ها این بود که با خانواده شون خیلی مهربون و گرم هستند. میدونم حتی مذهبی های غیرطلبه هم اینطوری نیستن. و فکر میکنم دلیلش برمیگرده به آموزشهایی که در محیط حوزه می بینن.

پاسخ:
سلام.
دلیلش شاید اون پول با برکت و حلال باشه...
شاید این باشه که همش دارن قال الصادق و قال الباقر میخونن و خیلی وحشتناکه اگر ندونه ائمه سلام الله علیهم اجمعین چقدر با خانواده شون خوب و مهربون بودن...
نقل شده امام صادق سلام الله علیه، تو خونه لباس گلبهی پوشیده بودند، پرسیدند آقا چیه ماجرا! فرمودند این سلیقه خانوممه! ( خودم لحن ها رو خودمونی کردم )
اتفاقا خیلی ربطی به آموزش های حوزه نداره
سلام

ممنون که نوشتین :)

این عبارتی که نوشتین رو میشه بیشتر توضیح بدید
 ( گرچه در صورت کمک از جانب اون ها، دوبرابر مشکل به سمت خودت بر میگرده.) 
یعنی چی که دو برابر مشکل به سمت خودت برمیگرده ؟
پاسخ:
سلام. خواهش میکنم. وظیفه بود.
خب شما تصور کنید که یک زوج جوان دارن مستقل زندگی میکنند، وقتی که از طرف پدر و مادر کمک بلاعوض دریافت میکنند، در حالی که میدونند دیگه نمی تونند اون پول رو پس بدهند، ممکنه اونا فکر کنند که حق دارند در زندگی اون زوج جوان دخالت کنند و دیگه انتظار داشته باشند که مرتب باهاشون مشورت کنند، مخصوصا در مورد مسائل مالی.
این پولی که گفتم با پولی که اول زندگی، به عنوان کمک هزینه مخارج عروسی و ... میدن فرق داره ها!
ضمن اینکه یه چیز مهم رو یادم رفت بگم: تو زندگی طلبه ها مشکل مالی هست ولی اون پولی هم که به عنوان شهریه از سهم امام زمان میگیرند؛ برکت بیشتری از مقدار اون پول داره. یعنی اگر کسی که طلبه نیست به همون میزان درآمد داشته باشه، نه تنها تو مخارج زندگی واقعا درمونده میشه، بلکه ممکنه هیچ وقت زن نگیره و ازدواج نکنه.
اما همین پول کم ولی با برکت زندگی رو میچرخونه
اول در مورد خانواده همسرتون که ترکا اینجورین بخصوص قدیمیاشون. خانواده پدری من تبریزین . پدر بزرگ و مادر بزرگم دقیقا همینطوری بودن. هیچ وقت نمیشد باهاشون خیلی صمیمی شد... البته یه اخلاقیات خیلی خوبیم دارن. من عاشق عمه هامم

دوم اینکه خیلی شیرین تعریف کردین یاد فیلم طلا و مس افتادم.. یه دوستیم دارم یه دونه دختر و فوق العاده ناز پرورده بود و با یه طلبه ازدواج کرد و خیلی سختی کشید ولی ناراضی نیست از زندگیش :) 
انشالله که خوشبخت و عاقبت بخیر باشین 
پاسخ:
شوهرم میدونی چی میگه: میگه اگر ازم بپرسن بهترین و خونگرم ترین قوم ایران کدومه؟ میگم لر ها! اول لر ها و بعد بقیه و ...
من به شخصه ترک ها رو دوست دارم ولی اونا خیلی دیر یخ‌شون باز میشه... ولی با این همه اگر هم سلیقه و هم دغدغه باشیم، ترک و غیر ترک برام فرقی نداره. اصلا چون هیچ وقت تعصب نداشتم با ترک ازدواج کردم. چون عاشق تجربه‌ی چیزهای جدیدم.
و ممنون عشقم که ازم تعریف کردی... 
منم دعا میکنم تو و همه‌ی دخترای ایران خوشبخت بشین!
بازم ممنونم که نوشتین و ممنونم که پاسخ دادین
منم یه طلبه ام ☺
ولی فعلا تو برزخیم(منتظر جواب بله یه بانو)  خیلی سخته 🙁
خوشا به حال همسرتون که به مرادش رسید...

پاسخ:
خواهش میکنم. کاری نکردم که!
از همون اول فهمیدم طلبه اید! ان شاءالله که بله رو بگیرید. فقط اگر مطمئنید که این دختر آرزوهاتونه، اصلا کوتاه نیایید. بهتون میدنش بلاخره. 
ما هم براتون دعا میکنیم. ان شاءالله شما هم به مرادتون برسید.
همیشه توی ذهنم این بوده که زندگی با یه طلبه به شدت سخته...
پاسخ:
خب آره دیگه! سخته! ولی شدت نداره اونطوری :))))
نه قربونت برم 😂 
چند روزه دیگه شمع بیست و پنج سالگی مو خاموش می کنم ولی خب نمی دونم می تونم همراه و همسفر یک طلبه باشم یا نه. خانواده م مخالف ازدواجم با یک طلبه ن ولی خودم... 🙈 خیلی دوست دارم.
پاسخ:
چه ربطی داره به سن... مهم علاقه خودته... شمع ها رو که فوت میکنی؛ آرزو رو حتما بکن.
راستش مامانم یه بار ازم پرسید اگه یه طلبه بیاد خواستگاریت چه می‌کنی؟! من کلاً زبونم قفل شد :)))
پاسخ:
چرا؟ خب آخه مگه غول تشن اند این طلبه ها؟
یکی از دوستانِ مادرم برادری داره که حاج آقاست. یادمه زمانی که طلبه بودن همسرشون هم طلبه بودن بعد با هم درس می‌خوندن :) خیلی عاشقانه و زیبا. خیلی هم مهربون بودن ^_^
پاسخ:
خیلی عاشقانه و زیبا!!! 
طبق یه سری فاکتورها هست ولی یه ترس و استرسی دارم نمیدونم مال چیه....
ممنونم لطف می کنید { به حاج آقا بفرمایید خاصه دعا بفرمایند به هر حال هم صنفیم :))}

پاسخ:
چشم....
کاری باشه خوشحال میشیم در خدمت باشیم! جدا بی تعارف.
نه فقط سوالِ مادرم غیر منتظره بود!
پاسخ:
یه بار تقریبا خواب و بیدار بودم، مامانم اومد گفت فلانی از فامیلامون ازت خواستگاری کرده، چی جوابشو بدیم. گفتم نه! بعد که از رختخواب پا شدم و لود شدم، پشیمون شدم. گفتم چی شد؟ گفت "هیچی! گفتم نه! "
یعنی مامان ها.... 
مامان‌ها عشقن :)
پاسخ:
مامان ها دخترها رو تا مجردن دیوونه میکنن و به پسراشون عشق می ورزن بعد وقتی که دخترا و پسرا ازدواج میکن، دقیقا برعکسش عمل میکنن! :)
خیلی سپاسگزارم ، لطف دارید شما آبجی ، چشم ان شاء الله .
پاسخ:
خواهش میکنم. موجب امتنان هست
جدی؟! :))))
پاسخ:
آره دیگه! ندیدی همه‌ی عروس ها از مادر شوهر مینالن و دخترا برای مامانم اینا مامانم اینا، غش و ضعف میرن؟
منظورم همون قال الباقر و قال الصادق هاست که میخونن. تقریبا همون حرفی که خودتون زدید. شاید درسهاشون ربط مستقیم نداشته باشه، ولی منظورم بیشتر مفاهیمیه که تو محیط حوزه ارزش محسوب میشن و در جاهای دیگه با وجود شعار دادن زیاد، ارزشهای دست اول نیستن. همین که توی محیط حوزه به یاد خدا بودن و کسب رضای خدا ، الگو قرار دادن ائمه، اهمیت دادن به آخرت و عدم دنیاپرستی و اینجور چیزها ارزش هستن مهمه. اینها پشتوانه های قوی برای رعایت اصول اخلاقی و خوش اخلاق بودن اند. برای همین میگم محیط موثره.
من از دبیرستان خیلی دوست داشتم طلبه بشم، مادرم مخالف بود. دوست داشتم با طلبه ازدواج کنم، اما خواستگار طلبه نداشتم. 
سعادت نداشتیم.
پاسخ:
آره واقعا... جو طلبگی اگر سالم باشه واقعا به خدا نزدیکه.
+ حالا من دلم نمیخواست طلبه شم، مامانم هی اصرار میکرد. آخرش هم یکی دیگه منو ترغیب کرد به طلبگی :)))
+ من میرفتم نماز جمعه بلا استثنا خواستگار برام پیدا میشد. یه بار هم یه طلبه خوب بینشون بود. به خاطر مساله قد رد شد. کلا دو تا طلبه رو به خاطر قد رد کردم! یکی هم به خاطر یه چیز دیگه :))))
آخ که بحث خواستگاری چقدر شیرینه!

۲۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۳ وحید عبدی پور
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
زندگی با طلبه و آخوند به نظرم سنگینه...
نگفتم سخت
نگفتم پیچیده
نگفتم دشوار
نگفتم آسون..
گفتم سنگینه...
نکته گیرا می فهمن چی می گم.



ولی من از یه چی مطمئن هستم، زنه طلبه نمی گیرم....
نپرسید چرا، که اصلا نمیگم...
احتمال داره، راجبه زنان طلبه مطلبی بنویسم که کمی تنده....

به هر حال،  شاءالله
ان که زندگیتان مهدوی باشه و بمونه
پاسخ:
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته... حاج آقا تقبل الله!
سنگین هست بله! چون پر از مسئولیت سنگینه!
اصلا هم لازم نیست بگید چرا با زن طلبه ازدواج نمیکنید!'میدونید چرا؟ چون ما طلبه ها هم فقط یه قشر خاصی از بین خودمون رو قبول داریم: بیشتر اونایی که به قول جناب دچار بهشون میگن روشنفکر. روشنفکر هم به این معنا که به نیاز به تحول در حوزه معتقد باشند و سبک درس خوندن و تتبع و تفکرشون متناسب با نیازهای فعلی جامعه باشه.
حالا خواهرای طلبه که خیلی اوضاعشون داغونه... شما دیگه لطفا اونا رو له نکنید... خوب بینشون زیاده.
ممنونم. و شما نیز زندگیتون پر از حس خدا.
اوهوم
می‌دونید من تا به حال به این که دقیقاً چه ملاک‌هایی رو برای انتخاب همسر آینده باید در نظر بگیرم فکر نکردم. اما می‌دونم خودم هم بخوام با طلبه ازدواج کنم مادر اجازه نمیده! پدر ممکنه اجازه بده ولی مادر نه.
پاسخ:
 حرف پدر و مادر تو ازدواج خیلی مهمه...
منم اگه پدر و مادرم اجازه نمیدادن با طلبه ازدواج نمیکردم
۲۳ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۱۲ چارلی ‎‌‌‌
راستی یه پیشنهاد داشتم!
اون سمت چپ قالب که درباره وبلاگ نوشتین، فاندامنتالیست رو به صورت «فاندا‌ مِن‌تالیست» بنویسید که با رسم الخط «من‌تقد» شبیه هم بشن و تو هردوشون «من» باشه :)
پاسخ:
ممنون. خیلی پیشنهاد خوبی بود :)))
در مسیر زندگی خداپسندانه، عاقبتی خوش نصیبتان باد.
پاسخ:
ممنون :)
پس شوهر طلبه خوش اخلاقه و اهل مسافرت

♦ در ضمن یادتون رفت سختی سروکله زدن با طلبه رو باز کنید

♦♦ میگما! دو تا شابدوالعظیمی بچه هاشون چه شروری بشن دیگه! :)
پاسخ:
+چقدر خوب که سالمید! 
+بله! از همه‌ی شوهرها هم بهتره
+سخته دیگه! اگر چیزی رو بخوان، فقط باید خدا بیاد بگه نه! یا بر عکس
+خیلی هم خوب و مودب و منطقی هستیم!
منم طلبه هستم وهمسر یک طلبه:)))
شما ساکن قمید؟
پاسخ:
بله... خوشبختم خانووم
راجع به کامنت آقای عبدی پور باید بگم که از رو ظاهر قضاوت نکنید.
من یه مدت بخاطر کارهای انجمن اسلامی مدرسمون با خانومای طلبه سروکار داشتم و واقعا لحظه شماری می کردم تا ببینمشون.
من مانتویی و یکم بدحجاب بودم ولی اون ها هیچوقت بخاطر ظاهرم قضاوت یا سرزنشم نکردن و اینکه خیلی قابل اعتماد و رازدار بودن.
البته که تو هر قشری آدم بد پیدا میشه. یکی دو سال قبل که تو حیاط مسجد نماز جماعت میخوندیم یه خانوم طلبه اومد با لحن تند جلوی همه بهم گفت این چه نماز خوندنیه که جوراب نمیپوشی نامحرم پاتو ببینه:|
اون لحظه دوست داشتم  شالمو از سرم بردارم و با شالم خفش کنم.

در مورد ازدواج با طلبه باید بگم که سختیاش زیاده به نظرم و یکیش اینه که میری زیر ذره بین و هر کاری کنی به دین ربطش میدن و خیلی باید خودکنترلی کنی.

پاسخ:
حالا من از پیام آقای عبدی پور ناراحت نمیشم (باید پست ایشون تو وبلاگشوت در مورد تحصیل بانوان و مخصوصا حوزه علمیه خواهران ببینید ) چون میدونم مشی ایشون اخباری گری هست و به چیزایی که در صدر اسلام نبوده اعتقادی ندارند!
ممنون بابت این نگاه خوبتون.
آرزوی بهترین ها رو براتون دارم :)
این شروع بی نهایت زیبا سراسر ضرره....اگه ختم به یه پایان زیبا نشه
و چه پایانی زیباتر از شهادت در رکاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه

تلاش کنید برای به دست اوردن این عاقبت زیبا
ان شاءالله شهادت نصیب تون و گوارای وجودتون
پاسخ:
خیلی خیلی ممنون :)
چه پست قشنگی!
اما حیف که برا بعضیا فقط در حد آرزو و حسرت می مونه .وقتی با تمام وجود همچین کسی رو بخواد و نشه ... همون بهتر که کسی اینجور زندگیا رو نشنوه . دلشم نمیخواد دیگه:)
پاسخ:
ممنونم. لطف دارید.
ولی کم پیش میاد که کسی این جور زندگی رو دوست داشته باشه! :)
سخته... خودمم گاهی احساس می‌کنم دارم کم میارم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">