صالحه +


غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

این منم که ترسیدم؟

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۱ ق.ظ
این منم. صالحه! دو هفته است شب‌ها ساعت ۱۱ می‌خوابم. تا اذان یکی دوبار بیدار میشم و به ساعت نگاه می‌کنم. گاهی ساعت سه هست. گاهی چهار. بعد از نماز صبح، غش می‌کنم و دقیقا تا ساعت ۸ و نیم می‌خوابم. بعد دوباره بیدار میشم و به ساعت نگاه می‌کنم و تا ساعت ۹ یا ده می خوابم. این منم! صالحه!
این منم! یک هفته است که داغونم و درست و حسابی نخندیدم. باید به خودم فشار بیارم تا زورکی بخندم... برای دلِ خودم که اصلا نمی‌خندم. فقط به خاطر دخترم. شوهرم داره تحمل می کنه ولی به سختی...
هیچ‌کس منو نمی‌فهمه. هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه من دردم چیه. من می‌ترسم. من خیلی می‌ترسم. تمام روز دارم با این ترس، مواجه می‌شم. هروقت که بهش فکر می‌کنم، افسرده‌تر از قبل می‌شم. هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه که من از مسافرت می‌ترسم. من دیگه می‌ترسم که به مسافرت برم... هیچ کس ترسِ من رو نمی‌فهمه چون قبلا اینطوری نبودم. همیشه شجاع بودم. ولی الان خیلی می‌ترسم.
هر سفری که بعد از ازدواج رفتم، یه طوری زهر مارم شد. ماهِ عسل که نرفتیم. اولین سفرمون با اتوبوس به مشهد بود. زمستون بود و حتی یک جای تفریحی هم نرفتیم. یه بار قرار بود مادرم اینا برن مسافرت، شوهرم نیومد و گفت تو برو. بعدا گفت که خیلی بهش سخت گذشته. کوفتم شد. یکی دیگه از سفرها با خانواده شوهرم بود و افتضاح‌ترین سفرِ طول عمرم بود. یکی‌شون با مادر و پدرم بود و پر از دعواهای معمولی خانوادگی و من حرص می‌خوردم که چرا ما قدرِ باهم بودنمون رو نمی‌دونیم. بعد از یه تاریخی، شوهرم فقط رفت اردوجهادی یا پدر و مادرش رو برد اربعین. منم تنها می‌موندم پیش ننه بابام. باردار که بودم، به خاطرِ سفرهای خودخواهانه مادرم و شوهرم، داغون شدم و کلی غصه خوردم. اولین سفرمون بعد از سه تایی شدن، یه مشهد بود که می تونست بهترین سفرِ عمرم باشه. اما نشد. بازم تنها موندم... تا اینکه رفتیم اربعین. بچه ام ۶ ماهش بود. تمام افراد خانواده من، با تمامِ افرادِ خانواده اون به جز یکی شون. سفرِ بدی بود. خستگیم در نرفت. کربلا شلوغ بود. حتی بین الحرمین رو هم ندیدم. به خاطر سوزِ هوا که یه شب از در میومد، سرما خوردم و حالم افتضاح شد. کلی طول کشید تا مدیرانِ گروه رو راضی کردم برگردیم. داشتم می‌مردم ولی هیچ کس درک نمی کرد. می‌ترسم. از سفرِ اربعین می ترسم... بعد از این سفر هم دیگه سفرِ تفریحی نرفتیم. یا کاری بود، یا رفتیم جهادی. یا خودش رفت اربعین و جهادی‌های کمک به زلزله‌زده‌ها و ...
ولی قرارِ ما این نبود. امسال قرار بود فقط من باشم و شوهرم. تنهایی بریم. خانواده‌ی خودمون... سه نفره. شاید هم چهار نفره! ولی چی شد؟ من باید با بارِ شیشه، با آدم هایی که هیچ خاطره خوشی از همسفریِ باهاشون ندارم برم کربلا. می‌ترسم. این سفر سخت‌ترین سفر زندگیمه. من می‌دونم...
مادرم... بازم دلم ازش پره. فقط به فکر خودشه. همین هم من رو می‌ترسونه. فقط دلش می‌خواست با نوه‌ی گلش بره کربلا، که داره به آرزوش می‌رسه. تا الان حتی یه بارم ازم نپرسیده که حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟ میتونی بیای؟ الان دو روزه که جواب تلفن هاش رو نمی دم. سیم تلفن رو کشیدم بیرون. گوشیم هم اکثرا خاموشه... من و اون حرفِ جدیدی برای گفتن نداریم.
کاش می شد یه کاری کرد. من خیلی می‌ترسم. من واقعا می‌ترسم... این سفر سخت‌ترین سفرِ زندگیمه. من می‌دونم...

پ.ن: بچه‌ها ببخشید. من واقعا حالم خوب نیست. کامنت‌هاتون رو نمی‌تونم جواب بدم... خیلی داغونم.
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۳۰
صالحه

نظرات  (۱۸)

صالحه! منم از بس ترسیدم ویزا م رو کنسل کردم بلیتم رو کنسل کردم و نرفتم! 
دعوا ئَکی هم شد و یک هفته هم سر این قضیه تعلل کردم که بگمشون 
اما دیدم نمیشه دیدم استرس دارم 
یبار رفتم اربعین 
یبار عید رفتم کربلا 
استرس داشتم اون اربعین قبلی یادم نرفته 
خوبیهایی داشت اما اذیتاش سختی هاش و خرابکاریهام یادم نرفته بود 
برام جالبه که بارداریو میخوای بری؟ شوهرت حرفی نداره واقعا؟ 
نمیخوای بری و استرس داری نرو 
جدی میگم 
سفر اربعین واجب که نیست 
بمون خونه 
با بچه ات 
بذار شوهر و مادرت برن 
جدی میگم 
خودت به خودت و احساست اهمیت ندی عمه من میخواد اهمیت بده؟ 
نگو شوهرم داره تحمل می کنه این تویی که داری تحمل می کنی! اون تحمل می کنه چون به مقصودش میخواد برسه دیگه 
پاسخ:
همه‌ی کس و کارم و هر کسی که می تونم روش حساب کنم دارن میرن
من پیشِ کی بمونم؟
هیچ کس رو ندارم! 
دلم نمی‌خواد برم شهرستان... قوز بالاقوز. تازه بچه‌ام هم دوست داره بره. اگه همه برن و اون بمونه پیش من، طفلک دق میکنه.
به نظرم بشین باهاشون صحبت کن و همهٔ اینا رو بگو بهشون. خیلی از مشکلات با حرف زدن حل میشه :)
پاسخ:
فایده نداره شباهنگ. آدم‌هایی که حرف‌هاشون یه چیزه و در عمل یه کارِ دیگه می‌کنن، حرفاشون به هیچ دردی نمی‌خوره. امروز میگن فردا کمکت می‌کنم. فردا میشه و میبینی داره میره پیِ کار و بارِ خودش.
من توی چشمِ دیگران یا یه آدمِ توانمندم که هیچ فرقی با بقیه نداره و باید با همه چیز بسازه، یا یه آدمِ بیمارِ سربار که نبودنش بهتر از بودنش هست. سومی نداره
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۶ کرگدنِ بنفش
اولا تبریک میگم برای بار شیشه نخودی ات ❤
دوما نظر من رو میخوای به خاطر سلامتی خودت اگر میتونی نرو :) چون دخترت هم کوچیکه اونم جمع و جور کردنش با خودته مگر کمکت کنن خیلی بقیه‌...‌
سوم هم به خاطر همین بار شیشه هجوم این افکار و حس ها و ... پررنگ تر میشه به خاطر تجربه های بد قبلیت...
حال بدتم میفهمم 
کاری از دستم بر نمیاد جز یه بغل و بوس مجازی و ارزوی اینکه این حست تبدیل به یک حس خوب بشه و اگر رفتی سفر یک تجربه ی متفاوت خوشایند باشه برات 
پاسخ:
ممنونم عزیزم
دوست دارم نرم ولی دیگه نمیشه. شرایط یه جوریه که دیگه نمیشه هیچ تصمیم دیگه ای گرفت که شرایط رو بهتر کنه.
دیگران همش الکی وعده میدن کمکت می‌کنیم ولی در عمل همیشه تنهام میذارن. خیلی از دست اون دیگران ناراحتم. از الان می‌دونم چیکار می‌کنن...
همه چیز آماده شده که منو له کنه. ممنونم که بهم حسِ خوب منتقل می‌کنی. خیلی به یک آغوِش مطمئن نیاز دارم
۱. این همه خانم که شوهراشون میرن ماموریت و اونا تنها می مونن تو خونه! 
۲. بچه ات چرا دق کنه؟ همچی میگی اربعین و بچه ام انگار حداقل یه نوجوونه که قراره اتفاقای روانی معنوی براش بیفته! 
۳. اگه واقعا اینقدر مسئله بچه مهمه (که بنظرم میتونی هزار تا جایگزین براش بذاری و البته بازم خودت بهتر میفهمی) برو شهرستان 
تو یک نفر چه قوز بالا قوزی هستی؟ 
اونام کس و کارسون میره کربلا دیگه :) 
پاسخ:
۱. شوهرم اجازه نمیده تنها بمونم
۲. چون روزی ده بار بیست بار از این و اون میشنوه اربعین. تلویزیون میزنیم اربعین. میدونه که می‌خواهیم بریم اربعین. باباش هم نباشه و مجبور باشیم باهم بریم مسافرت، معمولا مریض میشه.
۳. شهرستان مریض میشه. چون خیلی به باباش وابسته است
قوز بالاقوز یعنی مکافات من کم نمیشه. زیاد تر هم میشه
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۲:۳۵ سید محسن ابوطالب زاده
سلام
ای دل صبور باش مخور غم که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود
چاکریم
پاسخ:
سلام . ممنونم. خیلی شعر قشنگی بود
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۲ پیـــچـ ـک
سلام
...
آخی! 
پاسخ:
واقعا آخی
حالم از خودم به هم می‌خوره
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
.
سلام
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۳ پیـــچـ ـک
از کجا میدونی که سخت ترین سفر زندگیته؟!

پاسخ:
چون یه بار با این همسفرها همین سفر رو رفتم
اون زمان هم سخت گذشت
الان باید سخت تر بگذره با این شرایطم... معلومه دیگه 
یه جمله بهت می گم، شاید کمکت کنه؛ شاید...
این اتفاقات (سفرها) نیستن که باعث می شن به ما خوش بگذره یا بد بگذره؛
این نگاه ما به اتفاقات (سفرها) هست که همه چی رو برامون زهرمار می کنه یا عین عسل شیرین و گوارا.
انتخاب کردی تا آخر عمرت به مادر شوهر و مادرت این شکلی نگاه کنی؟ خب پس تا آخر عمرت از زهرمارای زندگیت لذت ببر!
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۸ پلڪــــ شیشـہ اے
دعا می کنم که ان شاءالله حضرت زینب سلام الله علیها این سفر و برات لذت بخش ترین سفر عمرت بکنند.
الان بارداری طبیعیه که بهم ریخته باشی و از قبل حساس تر باشی.
دلم پاک و زلال نیست ولی دعا می کنم واست عزیزم.

+ حتما خیلی سخته که بخوای توی این موقعیت توفیق اجباری باشی، اما لگر دیدی چاره ای نداری و حتما باید بری، سعی کن حداقل از الان به خودت انرژی مثبت بدی. ان شاءالله که حضرت مادر سلام الله علیها دل دیگران رو بهت نرم کنند و جوری بشه که رو مخت نباشند :*

الهیییی نی نی رو بگو.
+ عزیزم، راستی ازت خیلی ممنونم که لطف کردی اون دوتا دعا رو بهم گفتی. احساس خیلی خوبی بهم دادن. صحیفه جان است و دل 
پاسخ:
ممنونم عزیزم
+ آمین آمین
+ عزیزم... منو ببخش. قرار بود برات پرس و جو کنم ببینم دکتر خوب تو اصفهان سراغ دارن یا نه... یعنی با این دعا حالت بهتره؟ خدا رو شکر
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۱ عارفه زهرا
بارداری صالحه:؟؟
اگه بارداری نرو  ...نفرچهارم گناه داره عزیزم ....

پاسخ:
کسی به اون فکر نمی‌کنه... نگران نباش. خداش بزرگه
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۸:۰۲ پلڪــــ شیشـہ اے
نه عزیزم خواهش می کنم. حالا باشه هر موقع تونستی
از نظر روحی بهم کمک کرد. اون چند روز خیلی حالم وحشتناک بود.
پاسخ:
سعی می‌کنم زودتر بپرسم... 
خدا رو شکر که خوب بود.
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۱ عارفه زهرا
صالحه جان ...
خداپشت وپناهت باشه ..
ولی اون نفر چهارم هدیه ی خداست..میدونم خودت بهتر من میدونی ولی ما منتظر همین هدیه های خداییم ...شماکه داری حواست باشه
پاسخ:
ممنونم...
دعایِ خوبِ همه‌ی شما دوستایِ خوبم حالم رو بهتر می‌کنه
مواظبم ولی خدا بهترین محافظه. امیدم به خداست
سلام عزیزم
مبارکت باشه نفر چهارم .... عزیزممم بگردمش
کاش ب خاطر بار شیشه ات نمیرفتی ... اما خب حالا که قسمتت شده سعی کن مثبت نگاه کنی . از الان انرژی منفی به خودت نده ک بدترین سفر میشه
نگاهت را عوض کن
منم چهارشنبه عازمم . چقدر دلم میخواد ببینمت تو سفر اما میدونم تو اون شلوِغی عملا امکانش نیست
ادم خوبی نیستم اما برای حال دلت دعا میکنم ...
پاسخ:
سلام
ممنونم عزیزم. حالا که نمیاد هنوز :))
دیگه حالا که نمیشه نرم باید همین‌کار رو کنم. از خدا میخوام بهم طاقت بده وگرنه نگاهم رو هم نمی‌تونم عوض کنم
ما هم همون حدود میریم. احتمالا پنج شنبه. 
تو اربعین همه شبیه خواهر و برادر اند. دیگه فرقی نمی‌کنه منو ببینی یا یکی دیگه رو.
ممنونم. حالم خوب میشه با این دعاها۰
۳۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۰ ستوده‌ی خشنود
فقط باید به خدا توکل کرد...
الله مع الصابرین...
به قول خواجه عبدالله انصاری:
الهی از آنچه نخواستی چه آید، و آنرا که نخواندی کی آید...
راه کار فقط خداست...
پاسخ:
توکل به خدا...
سلام صالحه جان
ان شاالله که سفر خیلی خوبی برات باشه و همه تجربه های تلخ قبلی از یادت بره انقدر که شیرین باشه
دعا میکنم تو این سفر خیلی زیااااد حمایت امام حسین و همراهی حضرت زینب رو بچشی و خیلی حالت خوب باشه، جوری که ورای تصور خودت هم باشه...


پاسخ:
سلام مروه جان
ممنون از این دعای خوبت. خیلی حالم رو خوب کرد. ممنونم عزیزم
سلام
شما دارید به سفری میرید که تمام مسیرش تحت ولایت و احاطه تام و کامل امامه. همه رو بریزید دور، همه اطرافیان رو، خاطره های بد رو، حسهای تلخ رو، خودتون رو!
برید غرق بشید تو دریای محبت و ولایت امام... برید حیات بگیرید از نگاه و نفس قدسی امام...
با امام معامله کنید و شک نکنید که تجارت پرسودی خواهد بود براتون.
برای ما هم دعا کنید؛ منتظر ویزا هستیم.
پاسخ:
سلام صبا جان
کاش به همون اندازه که توی زندگیِ عادیم این احساسِ خوبِ معنوی رو داشتم، می تونستم توی سفر هم همین احساسِ خوب رو داشته باشم. باید همین کاری که میگی رو بکنم. تلاش کنم حسش کنم...
ان شاءالله که زودتر ویزاتون بیاد... شما هم رفتی منو دعا کن
۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۲:۳۱ مامان حسین
سلام صالحه جان من مدتهاست وبلاگتون خاموش میخوام و واقع لذت میبرم الان نشد دیگه دامنت نزارم:-)میشه خواهش کنم نری با همسرت حرف بزن همه اینا رم بگو ایشون م نکن...من سرم اومده میفهمم حالت یعنی تو کشور غریب میمونی نه راه پس داری نه راه پیش ...نرو خواهر جدی میگم...خودتو نابود نکن...ب همسرت بگو ی بارم ایشون مراعات حالت کنن و اربعین نران ببین خدا چطور براش جبران کنه...جدی میگم...متاسفانه منم ماها اول زایمان م ب خودم و پسرم حسین افتضاح گذشت همین ب خاطر دیگران اعم امامان خودم هم مادرشوهر...الان ک پسرم شش ماهی گرفتم اولویت اول اسن طفل معصوم تم خودم ارامش دارم هم این طفل ..،دلم میسوزد چرا چند ماه عذاب روحی کشیدم...الان گفتی دوهفته نخندیدی ....دلم گرفت...نرو نکن اینطور با خودت....ببخشای اولین دامنت چقددد پرحرفی کردم اخه یهوه خاطرات اومد جلو چشم
پاسخ:
سلام خانومی. خیلی ممنون که کامنت دادید و می خونید :)
با ماشینِ خودمون توی عراق میریم. اینطوری هر وقت که لازم باشه سریع بر میگردیم ایران. دیگه توکل کردم به خدا. راستش شرایط ما انقدر سخت شده و به اراده های این و اون و تقدیرهای مختلف گره خورده که دیگه نمی شه به راحتی این سفر رو کنسل کرد
تنها کاری که برای خودم می تونم انجام بدم اینه که به ترسم غلبه کنم و دیگه نترسم
دلم میخواد به هیچی فکر نکنم. منفی فکر نکنم. شاید اینطوری راحت بگذره. 
ببخشید ناراحتت کردم با این پست
صالحه قشنگم اول تبریک بابت نفر چهارم.
اگر فکرمیکنی تنها میتونی بمونی، بهتره نری اما اگر نه سعی کن لذت های کویچک این سفر پیدا کنی و کمتر خودت اذیت کنی. انشاالله بهترین پیش بیاد.
مواظب خودت باش
پاسخ:
سلام زهرا جان. خیلی ممنونم :)
نمی تونم تنها بمونم. ان شاءالله با دعای شما سفرم به خوبی و خوشی بگذره :))
چشم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">