صالحه


نرگس
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
دختر والدین برای ۳۰ سال
همسر ۱۳ ساله
مادر × ۳
سطح ۲ گرایش فلسفه از جامعه الزهرا
کارشناسی ارشد معارف انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران

منوی بلاگ
بایگانی
نویسندگان

چند روز پیش بود، زدیم شبکه نمایش. دیدیم به مناسبت شروع سال نو میلادی، سینمایی مردان آنجلس رو گذاشتند. فیلم از نیمه رد شده بود. از کجاش دیدیم؟ از اونجایی که اصحاب کهف از خواب بیدار میشن. احساس گرسنگی شدیدی می‌کنند و بعد ماکسیمیلیان برای تهیه نان به شهر میره. بعد خیلی طول می‌کشه تا متوجه بشه چه اتفاقی افتاده... 


من خیلی با از اینجا به بعد فیلم گریه کردم... دخترا که جذب داستان شده بودند، مدام سوال می‌پرسیدند. من بغض گلوم رو چنگ می‌زد. به سختی جوابشون رو میدادم و آروم تو آشپزخونه گریه می‌کردم...


به حق، بالاتر از حاج فرج الله سلحشور در این کشور کارگردان نداشتیم و نداریم. دو روز پیش، سینمایی روز واقعه رو موقع خواب گذاشتم که ببینم. واقعا این کجا و آن کجا! حتی میرباقری، حتی حاتمی‌کیا... قصه‌گوتر از حاج فرج نداشتیم و نداریم. بصیرت‌افزاتر از حاج فرج نداشتیم و نداریم...


من توصیه می‌کنم برید اون قسمت از فیلم سینمایی مردان آنجلس رو ببینید...


ببینید که ماکسیمیلیان و یارانش، در چه ظلمات وحشتناک و خفقان کفر و الحادی، ایمان می‌آورند! در شرایطی که ذره‌ای تصور نمی‌کردند حق بر باطل پیروز بشه... در شرایطی که فکر می‌کردند تنها هستند و باطل به قدری قدرتمند هست که اونا یارای مقابله باهاش رو ندارند... اما خداوند سیصد سال بعد رو بهشون نشون میده تا ببینند تحقق این وعده خدا رو: «و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» 


همه ما نیاز داریم به بصیرت یاران غار.


مخصوصا حالا که در حرم جمهوری اسلامی نفس می‌کشیم. و لابد توقع داریم که حکومت قبضه صالحان باشه! اما می‌بینیم نیست! و فلان فرد ناصالح و فاسد از منصبی به منصب دیگه منتقل میشه و رویه‌های فاسد در کشور جریان داره...


بصیرت یاران غار، به ما رحمت پروردگار رو یادآوری می‌کنه... چه در زندگی فردی‌مون و چه در زندگی اجتماعی خرد و کلان‌مون.


بصیرت یاران غار، بهمون یاد میده که برگردیم و مثلا چهل سال قبل رو بررسی کنیم و ببینیم اون زمان در چه وضعیتی بودیم و الان در چه وضعی. 


البته دشمن تلاش می‌کنه که حافظه تاریخی و جمعی یک ملت رو دچار اعوجاج و انحراف کنه. تا اونا نتونند درک صحیحی از چهل سال قبل خودشون داشته باشند. 


اما من از رهبرم یاد گرفتم که به قرآن رجوع کنم. و این بصیرت یاران غار راهکاری قرآنی هست... و از رهبرم یاد گرفتم که تاریخ کشور و ملتم رو درست بخونم و تحلیل کنم... 


بصیرت یاران غار، از همه مهم‌تر، امید به ما میده. امید!


امیدی که اگر نباشه، دیگه هیچ حرکتی نخواهد بود...


شما می‌دونید که من در این جایگاه نویسندگی وبلاگ، عادت ندارم اینجور متن‌ها رو بنویسم. غالبا از زندگی خودم می‌نویسم. اما به عنوان یه دانشجوی معارف انقلاب اسلامی، خیلی غمگین میشم مطالبی می‌خونم که در نقد وضعیت فعلی جمهوری اسلامی، یک سری اشکالات (ولو مهم) به شکلی مطرح میشه که قابلیت این رو داره، یک جوان مملکت رو از صدر تا ذیل نظام ناامید کنه. 


نه! نباید اینطوری بنویسیم دوستان. 


بیایید خودمون رو مرکز عالم هستی بدونیم. منم خودم رو مرکز عالم هستی کردم با این وبلاگم. ولی از همین زاویه دید مرکز و نقطه ثقل، دارم تلاشم رو می‌کنم که اصلاح کنم. صالحه باشم. نرگس باشم. معطر باشم.


وقتی زاویه دیدمون غلط باشه، میریم تو زاویه دانای کل. میگیم این غلط است، آن غلط است. و چون فقط راوی هستیم، هیچ کاری نمی‌کنیم! نه! ما باید نقش‌آفرین باشیم. البته وقتی میگم هیچ کاری، نه که یعنی هیچ هیچ! هیچ در اون زمینه‌ای که نقد کردیم. چون غالبا کسی که در میدان هست، به اندازه راوی‌های دانای کل، صفر و صدی نگاه نمی‌کنه.

من میگم، دوستان عزیزم، دقت کنیم. مبادا یک سری اشکالات (ولو مهم) به شکلی مطرح بشه بتونه، یک جوان مملکت رو از صدر تا ذیل نظام ناامید کنه. مبادا بشیم مصداق «ویل لکل همزه لمزه» معاذنا الله.

بذارید وبلاگ برامون بهانه بشه که گاهی خودمون رو محاسبه کنیم. نه اینکه بیانیه بدیم... اینجا اصلا مخاطبی نداره برای شنیدن بیانیه... 


بگذریم.


من که خیلی دلم گره خورد با یاران غار. دلم هوای زیارتشون رو کرد. البته نمی‌دونستم اصلا کجا هستند. دیشب پیش عمه‌هام نشسته بودم، داشتم از بصیرت یاران غار در بعد زندگی فردی می‌گفتم... اینکه گاهی لازمه مثل اصحاب کهف، زندگی ده سال قبل‌مون رو با الان‌مون مقایسه کنیم تا بتونیم نعمت‌ها و لطف آشکار پروردگار رو ببینیم و بیشتر شاکر باشیم، تا حال‌مون با زندگی‌مون بهتر بشه... 


و به دخترعمه‌ام میگفتم چون ما «نفخت فیه من روحی» هستیم، باید خودمون رو متصل به صفات الهی کنیم تا قدرت بگیریم. باید برای این اتصال، شکر هر صفت رو به جا بیاریم. تا «لان شکرتم لازیدنکم» بشیم و «و لئن کفرتم ان عذابی لشدید» نشیم...


وقتی خداحافظی کردیم، همسر تو ماشین بهم گفت: پیش عمه‌هات داشتی از اصحاب کهف می‌گفتی؟ می‌دونستی کوه اصحاب کهف کجاست؟


گفتم: نه. گفت: همینجوری داشتم چک می‌کردم، دیدم اردن هست... امان...


گفتم: این بار امکان نداره تنهایی برم... سفر اول رو خانوادگی میریم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳ ۱۳ دی ۰۴ ، ۰۱:۴۵
نـــرگــــس

پرده اول:

دیروز مثل همیشه، سر سفره مادر و پدرم بودیم. 

آره... ما بچه‌ بزرگ شده سر سفره پدر و مادریم و به این قضیه مفتخریم...

داشتم واسه مامان تعریف می‌کردم که رفتیم خرید برای دخترا. بعد آقامصطفی گفت نمیشه برای دخترا یا من خرید کنیم ولی برای تو چیزی نخریم. بهش گفتم باور کن لازم نیست. وایساد کنار یه مغازه لباس زنانه. گفت بیا بریم داخل مانتوهاش قشنگه. بیشتر از اندازه همون پولی که برای دخترا خرج کردیم، برای من لباس خرید. واقعا خیلی شوهر خوبیه... خدا رو شکر.

مادرم گفت: خدا رو شکر. اینکه همسر خوبی داری واسه اینه که خودتم دختر خیلی خوبی هستی... چون خودت هم خیلی خوبی... حواست هست که ناراحتم نکنی، دلم رو نشکنی...

با بغض تو گلو گفتم: معلومه؟

مادرم گفت: آره...

پرده دوم:

امروز سر سفره مامان و بابا، مامانم یاد خونه بچگی‌شون تو خیابون جعفری بروجرد افتاده بود. خونه‌ای که به اختصار بهش میگن: «حیاط جعفری» 

از سبک مدیریت مامان‌زهرا می‌گفت. اینکه بدون هیچ دانش خاصی، به هر دخترش یه کاری یاد داد. یکی رو نشوند پای دار قالی. یکی رو فرستاد خیاط‌خونه، خیاطی یاد بگیره. یکی از دختراش کار خونه می‌کرد. و خودش هم درس خوند که از زیر کار در برو بود.

من گفتم: ولی مامان من بهت ایمان آوردم که فقط یه دختر داری، ولی همون یه دخترت، هم خونه‌دار شد، هم بچه‌دار، هم شوهر‌دار، هم درس خوند، هم هنرمند شد.(خیاطی بافتنی و ... یاد گرفت.)

مامان گفت: لطف خدا بود...

ولی مامانم خیلی خاص هست، من تازه فهمیدم...

پرده سوم:

اخیرا یکی از فامیل، یه درخواستی از مامان‌بابام کرد. اینکه سند خونه‌شون رو بذارن رهن بانک، تا اونا باهاش وام میلیاردی بگیرن و کارخونه‌شون رو گسترش بدن. حالا خودشون می‌دونند دیر یا زود می‌تونند این گسترش‌ها رو در کارشون بدن اما عجله دارند :) 

این بزرگواران، در جوانی‌شون، والدین بنده بهشون کمک کردند تا خونه‌دار بشن. ۴ دنگ اولین خونه‌‌اینا به نام مادرم بوده که خرد خرد پولش رو پس دادند. در واقع یه جوری پس دادند که کاملا پول مامانم از ارزش افتاد. حالا والدین من اصلا پشیمون نیستند. ابدا! و دوست داشتند کمک کنند. ولی اخیرا که برادر من خواست خونه بخره، از همین بزرگواران کمک خواست و اونا گفتند نداریم. البته ندارند! صحیح! ولی سوال اینجاست که خب، والدین من هم بلدند سند خونه‌شون رو رهن بانک بذارند و وام بگیرند برای پسرشون... 

پس چرا به این حضرات شدیدا برخورده که مامانم گفته اگر سندمون رو بدیم، شما باید ماهی n میلیون به ما بدید؟ چرا انقدر بچگانه فکر می‌کنند که مامانم خواسته باهاشون سر پول قرض ندادنشون به داداشم تسویه حساب کنه؟ خیلی ناامید شدم ازشون.

و... و کلی حرف‌های دیگه این وسط رد و بدل شده بود. حرف‌هایی که مامانم هیچ‌وقت نذاشته بود من بفهمم.

در واقع، این رو می‌خواستم بگم: مامانم هیچ‌وقت ننشست تو خونه برای من حرف‌های خاله‌زنکی رو تعریف کنه. نذاشت ذهن من با چرندیات و حرفای سطح پایین پر بشه. مامانم حتی گاهی خبر ازدواج و بارداری‌ها رو هم فراموش می‌کنه بگه. 

این حرف‌ها رو هم خودم به سختی فهمیدم و دسترسی پیدا کردم. چون... چون مامان و بابام که برن، من باید بدونم دور و برم چه خبره.

ولی برعکس این حرف‌های نازل، تا دلت بخواد، مامانم از سخنرانی مذهبی و فلان کلاس علمی و فلان صوت آموزشی و ... تعریف می‌کنه برامون.

خلاصه اینکه، مامانم، من رو تو پر قو بزرگ کرد.

یه بار تعریف کردم فکر کنم... اینکه یه معلم عربی داشتیم دوره دبیرستان. ما رو برد اردوی علمی به کلاس عربی خودش تو خیابون وصال، کانون زبان.

سر کلاس، معلم مشتقات دو حرف «ب» و «د» رو داشت کار می‌کرد. یعنی یه جورایی داشت صرف فعل و اسم می‌کرد. یهو گفت: اگر گفتید «دبدوب» یعنی چی؟ 

هیچ‌کس جواب نداد. من زیر لب گفتم: خرس کوچولو.

معلم با تعجب پرسید دوباره بلند بگو! 

و معلم خودم وقتی برگشتیم مدرسه، ازم پرسید از کجا می‌دونستی؟ گفتم: مادرم یه کتاب داستان برام می‌خوند اسمش «الدبدوب الصغیر» بود.

همکلاسیم گفت: ملت مامان‌شون براشون چی می‌خونده، ما چی.

آره. مامانم من رو لای پر قو بزرگ کرد.

پرده چهارم:

امروز فاطمه‌زهرا پیش مادرم شکایت می‌کرد که چرا مامانم انقدر بافت و پالتو و لباس داره و من ندارم.

مامانم کنار همه نصیحت‌هاش، شروع کرد به تعریف کردن که: مامانت لباس‌هاش رو خیلی خوب نگه می‌داره و مثل مامانت تو مراقبت از لباس‌هاش کسی رو ندیدم. اینا لباس‌های سال‌های سالش هست.

گفتم: اون بافت یقه اسکی قرمزه، مال سیزده سالگیم هست. اون موقع که همسن تو بودم، فقط دو تا مانتو داشتم...

و مامان گفت: منم برای مامانت هر چی می‌خواست رو نمی‌خریدم. خیلی وقت‌ها بهش نه گفتم. حتی یه بار یه شلواری رو خیلی دوست داشت، خیلی اصرار کرد، حتی بعدا دلم سوخت [ولی نخریدم] اما...

اما مامان عزیزم، الان تو سی و یک سالگی می‌فهمم چقدر خوب شد که خیلی چیزها هم برام نخریدی. ندار نبودیم. اتفاقا خیلی هم داشتیم. ولی نخریدی... منم قدردان همون‌ها بودم که داشتم... غصه نمی‌خوردم که فلان چیزا رو ندارم. راستی چطور من رو اینطوری تربیت کردی؟

پرده پنجم: 

بابا ازم پرسید: دخترم می‌دونی فرق هدف و آرزو چیه؟

گفتم بله. هدف رو میشه براش قدم‌ و گام تعریف کرد ولی برای آرزو نمیشه. مثلا من تا دو سال آینده می‌خوام با دخترا کلاس قرآن رو ادامه بدم و رساله‌ام رو هم بنویسم...

در اصل بابا این سوال رو کرد که توجه داداش کوچیکه‌ام رو جلب کنه که اوشون هم زود خداحافظی کرد و رفت بیرون از خونه. 

بابا گفت: دخترم تدریس هم خوبه‌ها. برای هیئت علمی و ...

گفتم: نه بابا. اصلا به هیئت علمی فکر نمی‌کنم. حقوقش کمه. بچه‌هام رو تنها بذارم برای مثلا چهل میلیون! اصلا نمی‌ارزه. 

بابام اندکی متعجب بود و بحث رو رها کرد.

ولی بعد، خودم دلم می‌خواست برنامه و نقشه‌هام رو به بابا بگم. این شد که شروع کردم به‌ توضیح دادن. بعد از چند دقیقه برای بابا جالب شد. نشسته بود روی مبل و منم نزدیکش. همسرجان هم از بیرون رسید... 

توضیحات کلی رو که دادم، بابام گفت: خیلی خوبه، من موافقم...

یه ریز جیغی کشیدم و بابام رو بغل کردم.

بعد بابا ادامه داد: البته باید نظر آقامصطفی رو اول بپرسی.

گفتم: ایشون کلا در جریانه و هماهنگه.

بابا هم گفت: منم می‌تونم برای فلان جا رفتن، هماهنگ کنم با آقای فلانی بری فلان جا...

و دوباره ریز جیغ و بغلللل :) 

این حد از حمایت از بابا، بی‌نظیر بود برام. 

اخیرا هم البته یه بار که رفتیم خونه داداشم، بابا بهم گفت: سلام خانم دکتر!

سر ماجرای پذیرش مقاله هم عمه‌ها پیش بابا کلی بهم ذوق کرده بودند :)

خلاصه یه اتفاق‌های جدیدی داره می‌افته که قبلا نیافتاده بود. 

یادش به خیر، سال ۹۵ بود که بابا سوریه بود و من به بابا گفتم دوست دارم استارت یه ایده‌ای رو بزنم. 

بابام از روی مهربونی ولی دفعتا گفت: نمی‌خواد، بشین بچه‌داری‌تو بکن. 

من اون‌موقع خیلی تو ذوقم خورد. برای همین حمایت الان بابا انقدر برام جذابه. ولی الان خدا رو شکر می‌کنم که بابا بهم اون حرف رو زد. وگرنه نه الان در آستانه اتمام دکتری بودم و نه سه تا گنج داشتم :)

پرده ششم:

همسر میگه: درسته که در قضیه خونه، مامان‌بابات هیچ‌وقت از اون جنس کمکی که به اون فامیل‌تون کردند، به ما نکردند، ولی اگر یه روزی خونه‌دار بشیم، می‌دونیم که این از صدقه سر کمک‌های اونا بوده... از صدقه سر دعاهای مامان‌باباهامون بوده... و اگر بعضی‌ها یادشون میره و یا قدردان نیستند، این خیلی زشته. خیلی زشت.

من میگم: از صدقه سر همین بوده که سر سفره‌شون نشستیم... خیلی نون و نمک‌شون رو خوردیم.‌..

بعد از اون مطلب «حل معمای زندگی» که هم برای خودم و هم برای بسیاری از نزدیکان و غریبه‌ها که خوندنش، الهام‌بخش بود، من نیتم رو از گشایش در رزق و مال تغییر دادم. و به مرور یه سری تغییرات در زندگی‌مون ایجاد شد...

الان ما در آستانه یه اتفاق جدید هستیم.

مامان و بابام دارند میرن خارج از کشور و دوست دارند که خونه‌شون خالی نمونه و از ما خواستند که اسباب‌کشی کنیم به خونه‌شون. دوست دارند خونه‌شون براشون بمونه و هر وقت خواستند بیان ایران، جا و مکان و وسایل و آدما و همسایه‌هاشون تغییر نکرده باشند...

حالا یه روزگاری بود که شرایط مالی ما طوری بود که می‌گفتم از سر نیاز و احتیاج، این بهترین گزینه است. اما الان، از نظر مالی، نیازی نداریم بریم اونجا. حتی سختی‌های زیادی هم از جهاتی داره. مثلا اینکه باید وسایل منزل‌مون رو سبک کنیم و همینطور وسایل منزل پدری رو. که کار راحتی نیست. مجبوریم.

همه سختی‌هاش با اون شیرینی در کنار پدر و مادر یر به یر میشه. مطمئنم انقدر لذت می‌بریم از بودن در کنارشون که بعدا با سختی و اکراه از پیششون میریم. مخصوصا که من کلا به خونه پدریم تعلق زیادی دارم. هنوزم «خانه» در مخاطبین گوشیم، خونه پدری هست و بسته‌های پستی‌ام به آدرس اونجا میره و بچه‌هام روزهایی که نباشم،به اونجا پناه می‌برن.

اما خوب میدونم که بعدا، حرف فامیل پشت سرم خواهد بود... حرف‌هایی که آدم خیلی باید منیع‌الطبع باشه که نادیده بگیره... حرف‌هایی که آدم بهتره بگه: آره. شما راست میگید.

اما برکت حال خوب مامانم، می‌ارزه به تمام این سختی‌ها.

من دیگه اون صالحه‌ای نیستم که منتظر باشم پولدار بشم تا از والدینم دور بشم. من نرگسی هستم که صبح‌ها می‌خونه: «و بدور علی بکرا و بلقیه، مرسوم فی وشوش ناسی و اهلی» 

پرده هفتم:

مامانم میگه: هر بار که می‌خواهیم بریم خارج از کشور، انگار یه دور می‌میریم. مرگ رو تجربه می‌کنیم.

همه چیز رو رها کردن، کار سختی نیست! طاقت‌فرساست. جان‌کاهه...

من این روزهای آخر رو باور نمی‌کنم. هفته آینده، از دست دادن گرمی دستان پدرم رو باور نمی‌کنم. همونطور که دلم می‌خواد یادم نره، گرمی و چروکیدگی دستان مادربزرگ رو. دلم می‌خواست می‌تونستم قاب‌شون کنم و توی طاقچه دلم نگه‌دارم. صورت‌شون، نگاه‌شون، محبت‌شون...

البته ما توی روز همچنان لبخند می‌زنیم. غم‌ها رو می‌بریم یه گوشه، روی کاغذ، کنج حرم، رو سجاده.


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳ ۱۲ دی ۰۴ ، ۰۹:۰۷
نـــرگــــس
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ دی ۰۴ ، ۰۰:۰۵
نـــرگــــس

هرچند بعد از خریدن چهار عبای مشکی و یک عبای پیچازی طوسی صورتی طی ۴ سال... ولی بالاخره فهمیدم که نه اصلا ولی اصولا نباید عبا بپوشم. مخصوصا در زمستون مزخرف‌ترین انتخاب من [نه لزوما بقیه] می‌تونه باشه. 

حالا عبای مشکی قابل تحمل هست ولی رنگی؟ ایییی... کی تو زمستون عبای رنگی می‌پوشه؟

چند سال پیش هم به این نتیجه رسیدم چادر کمری چقدر چیز ضایعی هست!

 ولی دیر بود :/ بعد از اینکه عکسای لبنان و بیروتم خراب شد :/

امسال، متاسفانه یه خبط اساسی کردم. اون این بود که از نسیم جان در استایل، تقلید کردم :( نباید! نباید! نباید! 

حالا مجبورم کم‌کم اون لباس‌ها رو تغییر کاربری بدم. نگفته بودم بهتون؛ ولی اخیرا در یک مسابقه طراحی لباس شرکت کردم :) یکی از دامن‌هایی که به تقلید از نسیم داده بودم خیاطم بدوزه رو تغییر دادم. تبدیلش کردم به مانتو پاییزه و فرستادم جشنواره :)

یادش به خیر. تو ۱۴ سالگی یه مانتو یقه انگلیسی ساتن آمریکایی خریدم که تا ۲۲ سالگی نگهش داشتم :) چقدر دوستش داشتم! چقدر بهم میومد! 

از اون زمان باید می‌فهمیدم که استایل، [برای من] فقط اروپایی :) فکر کنم چون ذهنیت من در مورد استایل، از چهارسالگی در اروپای شرقی شکل گرفت. ولی به جز این، اروپا مهد مد هست. و هرچند طراحی‌های جدید مدام به بازار میان، ولی دستاوردهای اصلی متعلق قرن بیستم هست. از اون زمان تا حالا هنوزم چیز تحول آفرین و به درد بخورتری ارائه نشده :) منم پسندم هموناست.

و از اونجا که زمستون پادشاه فصل‌هاست :) ... از نظر من به خاطر لباس‌ها :) ... خدا رو شکر می‌کنم به خاطر همه بارونی‌ها، پالتو فوتر‌ها، گپ‌ها، بافت‌ها، یقه اسکی‌ها، شال‌های موهر و روسری‌های کشمیر، کفش‌های چرم و بوت‌ها... همینطور دستکش‌ها و جوراب‌های بلند پنبه و پشم :)

و از الان دارم به این فکر میکنم تابستون چی بپوشم؟ :(

الهی شکر :)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۹ دی ۰۴ ، ۱۲:۱۵
نـــرگــــس