صالحه+

این وبلاگ پر از منیّت است

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

داستان هنر متعهد در زندگی صالحه

به بهانه بیست فروردین روز هنر انقلاب اسلامی، سالروز شهادت سید مرتضی آوینی
۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، احساساتی تصمیم گرفتم ولی به خودم دروغ نگفتم. من اصلا برای این کار ساخته نشده بودم. چرا! دستام دستای خوبی بود، خوب طراحی میکردم، رنگ رو میفهمیدم و اگر پیش یک استاد خوب میرفتم، یک نقاش خوب در سبک رئالیسم می‌شدم. این مساله برای همه‌ی کسانی که اولین تابلوی رنگ روغنم رو دیده بودند (که منظره درختان لخت در سرمای زمستان بود، واضح بود.) خیلی واضح... ۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، کاری رو کنار گذاشتم که از سه چهار سالگی طوری انجام میدادمش که همه انگشت به دهن میموندند. یه بار تو چهار، پنج سالگی یه تصویر از دختر همسایه کشیدم. طوری بود که از روی رنگ سایه پشت چشم اون دختر میشد تشخیص داد من کی رو کشیدم...
شاید اون زمان به نقطه‌ای رسیدم که حس کردم، احساسات و منطقم پیچیده تر از اونه که بتونم با نقاشی تخلیه‌شون کنم. ضمن اینکه باید سبک نقاشیم رو تغییر میدادم... اتفاقا آخرین تابلوی من سبک متفاوتی داشت ولی باز هم منو راضی نکرد....
اما موسیقی. اولین باری که ویلن دستم گرفتم، در لحظه گذاشتمش زمین. این بار هم به خودم دروغ نگفتم. چسبوندن ویلن به بدنم، یک اتصال خیلی قوی ایجاد میکرد که اصلا برام پذیرفتنی نبود. اینکه بخوام باهاش یکی بشم تا چیزی خلق کنم برام قابل قبول نبود. من کجا! اون سازی که نمی‌دونستم چه کسی ساختش کجا! البته بار اول هم نبود. دو بار قبلش گیتار دستم گرفتم. یکی ۵ سالگی، یکی ده دوازده سالگی که هر‌ دو بار هم همون لحظه گذاشتمشون کنار...
گرچه ماجرا با نقاشی خیلی فرق داشت. هوش حرکتی من از بچه‌گی پایین بود. هیچ وقت به هیچ رشته ورزشی علاقه‌مند نشدم به جز سوارکاری و تیراندازی و شنا (دقیقا همون ورزش های خاص). حتی هیچ وقت "واقعا" هوادار هیچ تیمی نشدم. فقط تیم ملی اونم بیشتر والیبال، نه فوتبال! که تازه همون هواداری نصفه و نیمه هم کاملا اتفاقی بود.
وقتی هوش حرکتی‌ پایین باشه، فقط باید به چشم سرگرمی به کارایی مثل ساز زدن و رقص نگاه کرد. ورزش هم برای سلامتی... مطمئن بودم که هیچ‌وقت توی اونا سرآمد نمی‌شم. شاید هم با تلاش زیاد می‌شدم ولی نمی‌تونستم بقیه توانایی‌هام رو نادیده بگیرم. بعضی از هوش‌هام خیلی بیشتر از بقیه بود. خیلی بیشتر... شاید بگید خب سرآمد نمی‌شدی! نمیشد! چون من یک فرزند اول خانواده و خیلی کمال‌گرا هستم...
گرچه من هیچ وقت قید هوش حرکتی رو نزدم. توی هرکاری که به هوش حرکتی‌م مربوط میشد تمرکز کردم و اون کار رو عالی انجام دادم و میدم... مثل رانندگی که هر مردی بغل دستم نشست فقط تعریف کرد.

مدت‌هاست که هر وقت حالم بد بوده، رفتم سراغ گوشی‌م تا ترانه‌های قدیمی خارجکی رو پلی کنم. حتی دیگه میدونم باید کدوم رو کی گوش بدم. تنها دلیل گوش دادن من به اون آهنگ ها عادته. مثل عادتم به بازی کردن با آتاری، موقعی که اعصابم خرد میشه. عادت دارم به آهنگ های خیلی قدیمی... همون‌هایی که یادآور دوران پر از معصومیت کودکی‌ه! یا این‌که اون آهنگ رو انقدر گوش کردم که باهاش کلی خاطره دارم و ناخودآگاهم پرتاب میشه سمت حس های خوب گذشته و خودم خوب می‌دونم که فقط توهم زده‌ام. انگار برای منی که از سیگار و قلیون متنفرم، از چیپس و پفک بدم میاد، موسیقی همین کار رو می‌کنه... توهم می‌زنم...

حالا مدتی است که تصمیم جدیدی گرفتم: تصمیم گرفتم سینما رو (مثل نقاشی و موسیقی) فقط از نگاه یک تماشاچی معمولی ببینیم. موسیقی رو فقط از نگاه یک مخاطب معمولی بشنونم چون یقین میدونم هیچ جادویی در کار نیست. دلم می‌خواد صفحه ذهن و روحم رو سفید و شفاف نگه‌دارم و بعد هر چی که توش منعکس شد رو با ترازوی ادراک اون صفحه سفید و شفاف بسنجم...
۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، انگار بار بزرگی از روی دوش خودم برداشتم. یا همون موقع که به خودم راست گفتم که نمی‌خوام هیچ سازی بزنم، خیلی سبک شدم. اینا رو نگفتم که منکر هنر و هنرمند بشم، خواستم بگم قرار نیست همه بریم سمت هنر نقاشی و موسیقی و سینما و بازیگری و ... قطعا استعداد‌های زیادی داریم که بد نیست، محض خاطر شکوفایی اونا هم که شده، قید این سرگرمی ها و تفریحات سالم نیمه‌حرفه‌ای رو بزنیم و متمرکز بشیم رو کاری که دنیا منتظره که ما اون رو انجام بدیم. پنج سال پیش نمی‌دونستم که قراره به چیز‌های بهتری دست پیدا کنم. واقعا پنج سال گذشته و نمی‌تونم بگم چه چیزهایی دارم که اون زمان نداشتم و اصلا فکرش رو نمی‌کردم که وجود داشته باشند یا بتونم بهشون دست پیدا کنم و الان که این تصمیم جدید رو گرفتم بیشتر از قبل منتظر چیزهای شگفت انگیز توی زندگی‌ام هستم.
اون پنج سال پیش مصادف بود با خوندن کتاب های شهید آوینی‌. با خوندن آینه‌های جادو. با خوندن حلزون‌های خانه‌به‌دوش و آغازی بر یک پایان.
الان که بهش فکر می‌کنم میبینم چقدر خوب شد که اون کتاب‌ها رو خوندم و‌گرنه هیچ وقت علقه قدیمی خودم به نوستالژی‌هام رو از دست نمی‌دادم و نمی‌تونستم دوباره متولد شم تا دنیا رو بیشتر شبیه حقیقتی که هست ببینم. تا بیشتر به آرزو‌های دست نیافتنی‌ام نزدیک بشم...
خدایا شکرت و ممنون شهید آوینی که حس میکنم هنوز زنده‌ای... 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
صالحه

به وقت خداحافظ سالار

حالا که به وقت شام روی پرده های سینماهاست، بد نیست کتاب خداحافظ سالار را باز کنیم و تورقی کنیم. این کتاب خاطرات پروانه چراغ نوروزی همسر سردار سرلشگر حسین همدانی است. کسی که 150 هزار نیروی داوطلب مردمی را طی سه سال سازماندهی و آموزش داده و چند قرارگاه عملیاتی تشکیل داده و حتی پای مدافعان حرم از افغانستان و پاکستان و عراق را به سوریه باز کرده است.

قسمتی از کتاب را که سردار همدانی برای بار دوم خانواده اش را به سوریه می برد، و مکالمه سردار و همسرش را باهم میخوانیم:

 (

سردار همدانی) سری به علامت تائید تکان داد و گفت: حالا هم میگم که مدافع میخواد اما وضع خوبه.

 - مثلا چطور؟

سه سال پیش که شما اومدید، 70 درصد کشور به دست مسلحین و تکفیری ها افتاده بود. اما الان کاملا برعکسه. یعنی فقط 30 درصد خاک سوریه به دست اوناست. از این جهت میگم خوبه. الان ما و حزب الله لبنان از حرم دفاع نمی کنیم. جوانان افغانی، پاکستانی و حتی عراقی میآن. با این که خود عراقی ها با همین تکفیری ها توی عراق درگیرن.

از دهنم پرید و ناخواسته گفتم: اینا رو از گوشه و کنار شنیده ام، خدا رو شکر که زحماتت نتیجه داد. میدونم که خیلی خسته شدی و وقت بازنشستگی ات رسیده. فکر می کنم این سفر آخر تو به سوریه باشه. بر میگردی و باز نشسته میشی. اینطور نیست؟

 نخواست شیرینی امیدم را تلخ کند: یادته که گفتم از خدا خواستم که چهل سال خدمت کنم؟

 گفتم خب آره. حساب کردم از روزهای مبارزه با حکومت طاغوت از سال 56 تا جنگ تو کردستان بعد از پیروزی انقلاب و بعد 8 سال دفاع مقدس و تا حالا، چند ماه بیشتر نمونده که بشه چهل سال.

دید که خیلی دودوتا چهار تا میکنم، شگردش را در تغییر موضوع بحث به کار برد: راستی پروانه خاطراتت رو نوشتی؟


این کتاب ابتدا با سفر پرمخاطره خانواده سردار به سوریه در اوج بحران شروع می شود. یعنی زمانی که حتی خیابان های دمشق پر از مسلحین بود و سپس همسر شهید خاطرات خود را از کودکی تا زمان حال روایت می کند و در این میان فداکاری های شهید همدانی برای ما در طول عمر انقلاب اسلامی آشکار می شود. رشادت هایی که هرگز با سهم خواهی همراه نشد و مهر تائید قبولی این زحمات را با شهادت گرفت. و نیز از خانواده ای می خوانیم که تنها توقعشان از پدر، بودن بود اما همین را هم نبود...

این کتاب من را به یاد دمشق می انداخت که حتی در سال 94 و 96 از برخی محله هایش دود و آتش به هوا بلند می شد و این تازه آسمان و زمین بعد از بحران بود و قطعی برق و خیابان های نا امن و ...

و نیز به یاد بیروت و لبنان افتادم و انگار که لبنان به حزب الله گره خورده باشد، همان روزی که به لبنان سفر کردیم، سخنرانی سید حسن از رادیو به گوش می رسید و انگار میزبان معنوی ما حزب الله بود...

کتاب خداحافظ سالار از نظر نگارش معمولی و حتی رو به پایین است. ویراستاری افتضاحی دارد و حتی صفحه 293 در چاپ یازدهم و دوازدهمی که در دست داشتم اشتباها 393 چاپ شده بود و نمیدانم اشکال از چاپ خانه بوده یا ویراستار!

اما حقیقتا این ها مهم نبود برایم. مهم این بود که رمز صلابت عجیب و غریب همسر و خانواده شهید را بعد از شهادت سردار فهمیدم که بعد از دیدن گزارش های خبری از منزل شهید، همیشه برایم سوال بود که چگونه اینقدر محکم ولی با احساس اند و حال دلشان خوب است. همچنین شاید این جزو اولین کتاب هایی باشد که خاطرات یک سردار از زبان همسرش با چنین بازه زمانی طولانی مدتی و با پوشش خاطرات جنگ سوریه منتشر می شود که واقعا خواندنش خالی از لطف نیست.

شما چطور؟ چند تا کتاب در حوزه دفاع مقدس و خاطرات شهدا و همسرانشان خوندید و آیا لذت می برید؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صالحه

الان دارم چه کتابی میخونم؟

در این پست ثابت کتاب هایی رو که امسال خوندم و در حال خوندنشون هستم رو می‌بینید و کمی هم توضیح میدم در رابطه باهاشون :)

کتاب در دست مطالعه: شناسایی و شکار جاسوس. 
موافقین ۲ مخالفین ۰
صالحه

بدعت گزاری: اولین دعای صحیفه صالحیه!

الحمدلله الذی لم یجعل بعلی صارفا الی نفسه و دنیا بل الی صالحه و عائله و الی الله و الآخره

حمدی که امروز با دیدن یک خانواده عاشق!!! به درگاه خدا کردم!!!


کتاب صحیفه فاطمیه رو بخرید و تعقیبات زیباش رو بخونید. 
در این ایام مبارک که متعلق به حضرت زهراست؛ میتونیم اینجوری خودمون رو براشون لوس کنیم
عکس: شکوفه های درخت گلابی توی حیاط خونمون با یک زنبور خوشگل که نمیدونم اسمش چیه!
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صالحه

اول دعوا با مذهبی ها

ما میتونیم همه‌ی جوان های جامعه رو به دو دسته ی بچه مذهبی و بچه‌های غیر مذهبی تقسیم کنیم. اینکه گفتم غیر مذهبی واسه اینه که تقسیم بندی عقلی رو کاملا درست رعایت کرده باشم و هیچ کسی نتونه خارج از دایره تقسیمم بیرون بمونه. در واقع همیشه یه عده از افراد هستند که ادعا میکنند ما نه جزو این ها هستیم، نه جزو اون‌ها. این عده خاص احتمالا در مرز بین این دو مقسم قرار دارند و در آینده نه چندان دور، وضعیت خودشون رو تثبیت میکنند.
اصلا چی شد که اینا رو میگم؟ آخه تو یه وبلاگ دیگه طرف نوشته بود: " ....از اینکه به نظر من بچه مذهبی ها (معروف به حزب اللهی و بسیجی) معمولا چقدر منزجر کننده از عقایدشون دفاع میکنن و از اینکه چقدر به اعتقاداتشون دستی دستی ظلم میکنن حرف زدیم! "
لازم نیست کسی بگه. لابد دیگه همه می‌دونن که مذهبی ها چقدر دارن گند میزنن.راست میگه...
 بابا دِ لامصّب قبل از اینکه بسم‌الله بگی شروع میکنی به امربه‌معروف در مورد حجاب؟؟!؟؟ اولا اونی که تو داری انجام میدی نهی از منکره! اصلا تویِ مثلا مذهبی تو زندگیت چقدر معروف داری که بتونی امر به معروف کنی؟ ثانیا از سر و روت داره عقده‌ی محرومیت از آزادی های اون‌طرفی ها موج میزنه. بنده‌ی خدا برو خودت رو درست کن. برو تو آینه خودت رو نگاه کن. ببین چقدر حالت بده. من اگه اینو میگم واسه اینه که دوستت دارم. واسه اینه که عیبت رو من بگم بهتره تا یکی دیگه. واسه این که اگر اون غیرمذهبی چادری بشه عقده‌ای نمیمونه ولی تو هستی.
اگه یه ذره به درونمون نگاه کنیم بعد اینقدر بدی و زشتی و پلشتی میبینیم که باعث میشه بفهمیم ما فقط یک اپسیلون از اون غیرمذهبی جلوتریم. یک اپسیلونی که ممکنه با یه نسیم جا‌به‌جا بشه. بعد میبینی خیلی راه داریم برای رسیدن به خدا.
بسه دیگه. شروع کن. بشین کتابای که اونا میخونن رو بخون تا ببینی فازت عوض نمیشه. اگه نشد و تونستی از عقایدت پیش دلت دفاع کنی، اون‌وقت به بچه غیرمذهبی ها اخم و تخم کن.
بسه دیگه. شروع کن. بشین این سه تا کتاب رو بخون تا یه ذره از ادعاهات کم شه.
۱. رابطه عبد و مولا ۲. رهایی از تکبر پنهان ۳. چگونه یک نماز خوب بخوانیم
هر سه از علیرضا پناهیان / نشر بیان معنوی

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
صالحه

هالیوود، قالب ریز و شکل دهنده افکار، Hollywood molds minds

با خودم گفتم این جا وبلاگ من است. چرا بیشتر در مورد چیزهایی که بیشتر با آن ها حشر و نشر دارم ننویسم؟ : کتاب ها
این بار کتابی که روز ۱۵ اسفند خریدم رو معرفی میکنم: هالیوود، قالب ریز و شکل دهنده افکار یا Hollywood molds minds
 به قلم سید هاشم میرلوحی
من از این نویسنده قبلا کتاب یوسرائیل و صهیوناکراسی رو خونده بودم که از نظر نوع بیان و نگارش شبیه این کتاب هست. شاید وقتی این دو کتاب رو بخونید حس کنید که خیلی پراکنده‌گویی کرده و گاهی هم خط روایت کلی رو گم کنید اما نهایتا از کتاب تاثیر می‌پذیرید چون روان، صادق و مستند هست چون در مواردی لازم هست تا برامون در چیزهایی یقین حاصل بشه.
عجیبه که من مدت‌ها بود که می‌دونستم فلان بازیگر هالیوود صهیونیسته ولی اخیرا که فیلمش رو شبکه نمایش پخش می‌کرد با اینکه از فیلم خوشم نمی‌آمد ولی به خاطر اون بازیگر نشستم و مقداری از فیلم رو دیدم. این مساله ثابت می‌کنه که صرف علم داشتن به چیزی در شما نیروی محرکه برای عمل ایجاد نمی‌کنه. ولی بعد از خوندن این کتاب از دیدن فیلم خارجی بدم اومد، مخصوصا فیلم های عالی و جایزه گرفته‌ی هالیوودی.
در واقع این جمله به نقل از یکی از منتقدان آکادمی اسکار در سال ها پیش، خیلی توجهم رو جلب کرد:
 jews award jews for jews theme movies.
معمولا فکر می‌‌کنیم خیلی حالی‌مون هست و وقتی فیلمی رو می‌بینیم، زیر و بمش رو در می‌آریم ولی با خوندن این کتاب متوجه می‌شید که ما معمولا درحال دریافت پیام های فیلم به صورت ناخودآگاه هستیم، پیام هایی که خیلی ساده تر ولی خطرناک تر از چیزی هستند که فکرش رو می‌کنیم.
در واقع پیام های دریافتی ما از فیلم های هالیوود همون پروتکل‌های یهود هستند که جهود سعی دارند دنیا رو طبق اون‌ها تغییر بدهند.
ضمنا در این کتاب:
- بیشتر با تلاش های شیطان برای دور کردن انسان از خدا از سمت چپ ( گناهان) آشنا می‌شید.
- معنی اصلی جهود رو می‌فهمید.
- با فرجام و سبک زندگی بازیگران و هنرمندان نسل قبلی و بعضا نسل جدید هالیوود آشنا می‌شید.
و این نکته رو از یاد نبرید که همه‌ی مطالب این کتاب ذره ای از فجایعی که در غرب وحشی در حال رخ دادن هست هم نیست. طوری که نویسنده در این کتاب اثبات میکنه که چگونه صدها جلد کتاب هم برای بازگو کردن فجایع آمریکا در حق بشریت کافی نیست.
اگر جزو افرادی هستید که فکر می‌کنید هنر هفتم فقط یک سرگرمی هست و دیدن فیلم های هالیوود هم برای ما ایرانی‌ها خیلی مفت و مجانی تموم می‌شه، این کتاب رو حتما بخونید.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صالحه

نقدی بر رهش، آخرین اثر رضا امیرخانی

نمی دانم از کجا شروع کنم ولی بهتر است از زنانه بودن رمان حرف بزنیم. وطن، شهر و خانه، مثل ریشه اند و زنانه. لیا ارزش خانه‌ی واقعی را می‌داند و علا که به گذشته اش پشت کرده، حالا فقط هدف هایی پیش رو دارد که توهمی اند و غیر واقعی. اما هدف های لیا واقعی اند، حفظ وضع موجود. خانه اش و خانواده اش و فرزندش. برای همین ایلیا مامانی شده و لیا هم هی هی میگوید خانه‌ی من، خانه‌ی من. ولی آخر داستان دیگر حس میکنیم علا از دست رفته، چون دیگر ریشه اش و اصالتش را از دست داده او حتی با مانتو جینی که روزگاری از او بدش می‌آمده، احساس صمیمیت بیشتری میکند تا لیا. در واقع ایدئولوژی علا کاملا تغییر کرده، مخاطب در طی داستان مطمئن می‌شود از اینکه لیا مومن تر علاست. مثل اینکه علا نمی تواند ایلیا را پسر خودش بداند، برای همین ایلیا می شود ابن شهر آشوب.
می توان گفت که رهش در مورد اصالت است چرا که توسعه شهر، اساسا چیز مطلوبی است اما آنچه شهر قصه با آن مواجه است توسعه ای بدون اصالت است، بدون ریشه.
نادیده نمی توان گرفت که قصه، موضوع خودش را خوب تبیین میکند و به قولی مخاطب شیرفهم می شود که چقدر بی تدبیری و بی تقوایی در مدیریت شهری به کام بساز بفروش های طماع تمام شده و فرهنگ مردم چقدر عوض شده و چقدر عالم‌شان تغییر کرده! مثل آن آخوندی که می‌آید واحدی از برج را بخرد یا آن خانم همسایه که نمی‌تواند نیت لیا را درک کند.
فقط شاید نوع نگارش و تکلم در این کتاب اندکی نامانوس یا ثقیل به نظر بیاید مثل حرف زدن ایلیا که گاهی انگار نه انگار که فقط پنج سال دارد یا حرف های ارمیا که انگار فصوص الحکم را بلغور میکند یا حدیث نفس های و روایت گری لیا ضمن داستان که باعث میشود فکر کنیم آیا لیا معماری خوانده یا ادبیات!؟
اشکال اساسی داستان بعد از ظهور ارمیاست. ای کاش امیرخانی اصلا سبک زندگی ارمیا را به رخ‌مان نمی‌کشید. یک زندگی بدوی عزلت نشینانه و فردی که هنوز راه زیادی دارد تا متمدن تر بشود. چون نمی تواند الگو باشد. نمی شود به آن دل خوش کرد و از ورای آن افقی پیش روی انسان دید. اینترنت خریدن برای کسی که در کوه زندگی می‌کند یعنی اصلا نتوانسته با طبیعت انس بگیرد و هنوز هم به ابزارهای تخریب‌گر طبیعت نیاز دارد. ای کاش داستان قبل از ظهور ارمیا تمام می‌شد یا اگر قرار بود حرفی از یک راه و روش تازه زده شود اینقدر عجیب و غریب نبود. خب مگر همان روستا چه اشکالی دارد؟ چه می‌شد اگر لیا به روستای علا می‌رفت و آنجا زندگی اش را هم نجات می‌داد‌.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صالحه

من؛ از مراوه تپه تا ارومیه...

امسال ماه رمضان برای کار شوهرم، به همراه چند تا از دوستاش آمدیم ارومیه. شهری که از اذان صبح تا اذان مغرب ۱۶ ساعت و ۵۹ دقیقه طول روزه‌داری اش طول میکشد.
ما خانم ها با هم غذا درست می‌کنیم و فیلم می‌بینیم و یکی مون درس می‌خونه و دیگری با گوشیش بازی می‌کنه و منم مشغول کارای خودم و اون یکی هم خونه رو مرتب می‌کنه و بعدش پای قرآن تلویزیون قرآنش رو ختم می‌کنه و بچه ها رو هم وقتی که مردها جلسه ندارند، پاس می‌دیم اونور.
حالا من چی کار میکنم؟ کتاب زالودرمانی نوشته مت ایساک و رساله دلاکیه رو تموم کردم و حس و حال عبادت هم گرفتم (گوش شیطون کر) کمتر به اینترنت سر میزنم و کتاب عقلانیت و آینده توسعه یافتگی در ایران، نوشته محمود سریع القلم رو هم تورق می‌کنم.
یاد سفر مراوه تپه، شهریور پارسال افتادم... چقدر وحشتناک بود. چقدر بد گذشت. تعداد ما خانم ها زیاد بود و اسکان کوچیکی داشتیم. مردها هم دست کمی از ما نداشتند ولی وجود دو سه تا نخاله بی‌ادب و بی نزاکت و بی‌مسئولیت موقعیت رو از اونی که بود سخت‌تر کرده بود. سفر ما به استان گلستان ۵ یا ۶ روز بیشتر طول نکشید اما نابود شدیم؛ جسماً و روحاً. این‌که می‌گم جسماً به خاطر نشستن سه نفر و نصفی توی پراید برای ۲۰ ساعت ناقابل در راه برگشت و خوردن غذاهای بی‌کیفیت بود و روحاً به خاطر اون دلقک های بی تربیت. گرچه تو همین سفر ارومیه، هما و ریحانه منو کتک زدن (صد البته شوخی بود اما من بدم میاد، برای همین مقابله به مثل نکردم) اما برام قابل تحمل تر از کارای اون روانی‌ها بود.
الان ۱۰ روزی هست که ارومیه ایم و قراره ده روز دیگه هم باشیم اما می‌خندیم و شوخی می‌کنیم و خوش می‌گذره. با هم همکاری می‌کنیم و وضعیت هم رو درک می‌کنیم. بچه‌هامون با هم دعوا می‌کنند ولی ما به شیرین کاری‌هایشان می‌خندیم و خلاصه خوش می‌گذره! 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صالحه

من و کتاب و سالی که گذشت

۱) سال ۹۵ خیلی برای من خوب بود. ۵۵ عنوان کتاب غیردرسی خوندم و اسمشون رو یادداشت کردم و اکثرشان را هم در نیمه دوم سال خواندم.

جالب تر از همه این است که خیلی از آنها را از دوستانم به امانت گرفتم و اینگونه هم در هزینه های خودم صرفه جویی کردم و هم اینکه خودم را در یک forcemajor قرار میدادم برای مطالعه هرچه زودتر.

جالب ترین اتفاق بین کتاب ها، خواندن من پیش از تو به زبان اصلی بود. کتابش را بیست و دوی بهمن از میدان انقلاب خریدم و ده روز بعد تمام شد.


۲) امروز در تلویزیون یک مستند در مورد اعتیاد پخش میکرد. دختر ده دوازده ساله‌ای رو نشون میداد که حرفه‌ای تریاک و شیشه میکشید. در خانواده‌ای که مادر عملی بود. پدر عملی بود. دختره میگفت بار اول شیشه رو با عمه‌ی زن‌عموش شروع کرده بوده و بعد از صبح تا شب باهاش کشیدند و کشیدند و کشیدند... (بابام میگفت چطوری اُور دوز نکرده؟) 

کارشناس برنامه میگفت علت ابنکه مصرف کننده‌ها بعد از اولین بار استفاده از مواد به کشیدن آن ادامه میدهند، این است که لذّتی که به آن ها از مصرف مواد دست میدهد با هیچ لذّتی قابل مقایسه نیست. در واقع آن ها قبل از مصرف هم از چیزی در زندگی شان لذت نمی‌برده‌اند.

۳) به این فکر کردم که مادر و پدرم چقدر اهل کتاب بوده اند. چقدر با کتاب های آن ها عشق بازی کرده ام. چقدر شب ها بوده که تا صبح کتاب خواند‌ه‌ام و خوانده‌ام و خوانده‌ام. مثل معتاد ها... یادم نمی رود شبی را که رمان دربلورین بطری از سری ماجراهای آرسن لوپن را نتوانستم زمین بگذارم. با آن فونت ریزش تا صبح خواندمش. یا همین امسال، با وجود بچه ی شیرخوارم، رمان ۷ جن امیدکوره‌چی را دو روز نشد که تمام کردم. یا پارسال بیوتن امیرخانی را در یک نیمروز.

 ۴) مست شراب. مست و نئشه تریاک و شیشه و هروئین و ... مست از قلیان. مست از سیگار.

مستی کتاب را هم لطفا اضافه کنید. 

این که جوانان ما از کتاب مست نمی‌شوند، که تقصیر کتاب نیست!


عکس نوشت: captured by me

کتاب نوشت: محتوای هیچ کتابی را که خوانده ام و اینجا معرفی شد را صد در صد تایید نمی کنم.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صالحه