به بهانه بیست فروردین روز هنر انقلاب اسلامی، سالروز شهادت سید مرتضی آوینی
۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، احساساتی تصمیم گرفتم ولی به خودم دروغ نگفتم. من اصلا برای این کار ساخته نشده بودم. چرا! دستام دستای خوبی بود، خوب طراحی میکردم، رنگ رو میفهمیدم و اگر پیش یک استاد خوب میرفتم، یک نقاش خوب در سبک رئالیسم می‌شدم. این مساله برای همه‌ی کسانی که اولین تابلوی رنگ روغنم رو دیده بودند (که منظره درختان لخت در سرمای زمستان بود، واضح بود.) خیلی واضح... ۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، کاری رو کنار گذاشتم که از سه چهار سالگی طوری انجام میدادمش که همه انگشت به دهن میموندند. یه بار تو چهار، پنج سالگی یه تصویر از دختر همسایه کشیدم. طوری بود که از روی رنگ سایه پشت چشم اون دختر میشد تشخیص داد من کی رو کشیدم...
شاید اون زمان به نقطه‌ای رسیدم که حس کردم، احساسات و منطقم پیچیده تر از اونه که بتونم با نقاشی تخلیه‌شون کنم. ضمن اینکه باید سبک نقاشیم رو تغییر میدادم... اتفاقا آخرین تابلوی من سبک متفاوتی داشت ولی باز هم منو راضی نکرد....
اما موسیقی. اولین باری که ویلن دستم گرفتم، در لحظه گذاشتمش زمین. این بار هم به خودم دروغ نگفتم. چسبوندن ویلن به بدنم، یک اتصال خیلی قوی ایجاد میکرد که اصلا برام پذیرفتنی نبود. اینکه بخوام باهاش یکی بشم تا چیزی خلق کنم برام قابل قبول نبود. من کجا! اون سازی که نمی‌دونستم چه کسی ساختش کجا! البته بار اول هم نبود. دو بار قبلش گیتار دستم گرفتم. یکی ۵ سالگی، یکی ده دوازده سالگی که هر‌ دو بار هم همون لحظه گذاشتمشون کنار...
گرچه ماجرا با نقاشی خیلی فرق داشت. هوش حرکتی من از بچه‌گی پایین بود. هیچ وقت به هیچ رشته ورزشی علاقه‌مند نشدم به جز سوارکاری و تیراندازی و شنا (دقیقا همون ورزش های خاص). حتی هیچ وقت "واقعا" هوادار هیچ تیمی نشدم. فقط تیم ملی اونم بیشتر والیبال، نه فوتبال! که تازه همون هواداری نصفه و نیمه هم کاملا اتفاقی بود.
وقتی هوش حرکتی‌ پایین باشه، فقط باید به چشم سرگرمی به کارایی مثل ساز زدن و رقص نگاه کرد. ورزش هم برای سلامتی... مطمئن بودم که هیچ‌وقت توی اونا سرآمد نمی‌شم. شاید هم با تلاش زیاد می‌شدم ولی نمی‌تونستم بقیه توانایی‌هام رو نادیده بگیرم. بعضی از هوش‌هام خیلی بیشتر از بقیه بود. خیلی بیشتر... شاید بگید خب سرآمد نمی‌شدی! نمیشد! چون من یک فرزند اول خانواده و خیلی کمال‌گرا هستم...
گرچه من هیچ وقت قید هوش حرکتی رو نزدم. توی هرکاری که به هوش حرکتی‌م مربوط میشد تمرکز کردم و اون کار رو عالی انجام دادم و میدم... مثل رانندگی که هر مردی بغل دستم نشست فقط تعریف کرد.

مدت‌هاست که هر وقت حالم بد بوده، رفتم سراغ گوشی‌م تا ترانه‌های قدیمی خارجکی رو پلی کنم. حتی دیگه میدونم باید کدوم رو کی گوش بدم. تنها دلیل گوش دادن من به اون آهنگ ها عادته. مثل عادتم به بازی کردن با آتاری، موقعی که اعصابم خرد میشه. عادت دارم به آهنگ های خیلی قدیمی... همون‌هایی که یادآور دوران پر از معصومیت کودکی‌ه! یا این‌که اون آهنگ رو انقدر گوش کردم که باهاش کلی خاطره دارم و ناخودآگاهم پرتاب میشه سمت حس های خوب گذشته و خودم خوب می‌دونم که فقط توهم زده‌ام. انگار برای منی که از سیگار و قلیون متنفرم، از چیپس و پفک بدم میاد، موسیقی همین کار رو می‌کنه... توهم می‌زنم...

حالا مدتی است که تصمیم جدیدی گرفتم: تصمیم گرفتم سینما رو (مثل نقاشی و موسیقی) فقط از نگاه یک تماشاچی معمولی ببینیم. موسیقی رو فقط از نگاه یک مخاطب معمولی بشنونم چون یقین میدونم هیچ جادویی در کار نیست. دلم می‌خواد صفحه ذهن و روحم رو سفید و شفاف نگه‌دارم و بعد هر چی که توش منعکس شد رو با ترازوی ادراک اون صفحه سفید و شفاف بسنجم...
۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، انگار بار بزرگی از روی دوش خودم برداشتم. یا همون موقع که به خودم راست گفتم که نمی‌خوام هیچ سازی بزنم، خیلی سبک شدم. اینا رو نگفتم که منکر هنر و هنرمند بشم، خواستم بگم قرار نیست همه بریم سمت هنر نقاشی و موسیقی و سینما و بازیگری و ... قطعا استعداد‌های زیادی داریم که بد نیست، محض خاطر شکوفایی اونا هم که شده، قید این سرگرمی ها و تفریحات سالم نیمه‌حرفه‌ای رو بزنیم و متمرکز بشیم رو کاری که دنیا منتظره که ما اون رو انجام بدیم. پنج سال پیش نمی‌دونستم که قراره به چیز‌های بهتری دست پیدا کنم. واقعا پنج سال گذشته و نمی‌تونم بگم چه چیزهایی دارم که اون زمان نداشتم و اصلا فکرش رو نمی‌کردم که وجود داشته باشند یا بتونم بهشون دست پیدا کنم و الان که این تصمیم جدید رو گرفتم بیشتر از قبل منتظر چیزهای شگفت انگیز توی زندگی‌ام هستم.
اون پنج سال پیش مصادف بود با خوندن کتاب های شهید آوینی‌. با خوندن آینه‌های جادو. با خوندن حلزون‌های خانه‌به‌دوش و آغازی بر یک پایان.
الان که بهش فکر می‌کنم میبینم چقدر خوب شد که اون کتاب‌ها رو خوندم و‌گرنه هیچ وقت علقه قدیمی خودم به نوستالژی‌هام رو از دست نمی‌دادم و نمی‌تونستم دوباره متولد شم تا دنیا رو بیشتر شبیه حقیقتی که هست ببینم. تا بیشتر به آرزو‌های دست نیافتنی‌ام نزدیک بشم...
خدایا شکرت و ممنون شهید آوینی که حس میکنم هنوز زنده‌ای...