صالحه +


غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
  • ۲۲ آبان ۹۷، ۱۹:۱۴ - آقای مُرَّدَد
    شد :))
نویسندگان
پیوندها

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دور دنیا در پراید» ثبت شده است

۳ فروردین 

صبح اتوبوس بچه ها راه افتاد و رضا موند تا با ماشین‌های بچه های مجرد برگرده و من و خانواده ام هم راه افتادیم با دو تا ماشین به سمت کرمانشاه. در واقع اول نیت‌مون این بود بریم کرمانشاه اما بعد از اینکه یک مشکلی برای اتوبوس بچه های جهادی پیش اومد و دو ساعتی توی طبیعت وقت گذروندیم، که به همگی خوش گذشت الا من! چون میدونستم که شوهرم حسابی کم خوابی داره و ما هم راه درازی در پیش داریم در نتیجه موندن ما اونجا غلط بود. با این هم بعدش هم که راه افتادیم رفتیم توی چادر یک خانواده‌ای که توی راه نان سنتی کلانه میپختند و میفروختند و ۵۰ هزار تومان کلانه خوردیممممم.‌.. خلاصه با اون همه توقف از رفتن به کرمانشاه منصرف شدیم. بعد از نماز ظهر یا به عبارتی جمعه در یک مسجد اهل سنت، مصطفی دیگه نتونست بیداری رو تحمل کنه و زدیم بغل و یکی دو ساعت خوابیدیم. البته تو این مدت بابا و مامانم رفتن تو طبیعت و از منظره ها لذت بردند.  تازه بین راه یک امام زاده ای هم رفتیم که اسمش یادم رفته. اون‌جا من یه مقدار هم چاقاله خوردم که بعدا حسابی توبه کردم از خوردنش. شما هم هیچ وقت توی راه چاقاله بادام نخورید! اصلا بهداشتی نیست :)(

خلاصه من با خون دل بیدار نگه‌ش داشتم تا رسیدیم. آخرای مسیر رو هم خودم رانندگی کردم چون شب شده بود و دیگه هیچ حربه ای برای بیدار نگه داشتنش جواب نمیداد. یک نکته این جا هست: مسئولان یک جهادی خیلی زحمت میکشند، کمتر از همه میخوابند و استراحت میکنند. یک مسئول همیشه اینطوری باید باشه که افراد زیر دستش همیشه از اون انگیزه بگیرند. از این جهت جهادی مثل جنگه که فرمانده هیچ وقت نباید از عقب دستور بده بلکه باید خودش خط‌شکن باشه. چه میشه کرد که با اینکه مسئولیت های نظام جمهوری اسلامی کم از فرماندهی در شرایط جنگی ندارند ولی هنوز بعضی از مسئولان، به فکر همه چیز هستند الا مردم و جهادی که باید بکنند.

خب تصورم اینه که تا اینجای کار هیچ توضیحی در مورد تیم های دیگه گروه جهادی‌مون ندادم. ما حدود ۴۵ نفر بودیم. که پخش بودند توی تیم های مختلف، به ترتیب تعداد اعضا، از بیشتر به کمتر:

 ۱. عمرانی( که برای یک خانواده‌ی در حال غرق در فقر خونه میساختن ) 

۲. پزشکی (که ویزیت رایگان میکردند و از همه‌ی گروه ها بیشتر تونستند به مناطق مختلف سرکشی کنند )

۳. پشتیبانی و آشپزخانه (برای صبحانه و ناهار و شام و تهیه وسایل و ... ) که الحق خیلی زحمت میکشیدند، عین عمرانی ها که بیل دستشون بود خسته میشدند.

۴. فرهنگی (که ما بودیم و کوچیکترین گروه :((((( :))

حالا یه خواهش دارم: اگر مطالب جهادی رو خوندید، نظراتتون رو بهم بگید که چطور بود!؟ آیا خوب نوشته بودم؟ خوب توضیح داده بودم و چه تاثیری گرفتید؟‌ در مورد جهادی چی فکر میکنید و خلاصه هرچی خودتون دوست دارید بنویسید. ممنونم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۲
صالحه

قبل از قسمت آخر، بد نیست که چند تا خاطره کوچولو و ریزه میزه رو که تو بین بقیه خاطرات جا نشدند، اینجا بیارم...

+ اون روزی که شوهرم توی سلف عصبانی شد که چرا خانم ها برای صبحانه دیر آمدند و به خیال خودش من هم بین آن‌ها بودم و میخواست به من نشان بدهد که کلا توی اردو کمی عصبی است اما من بعد از شنیدن این ماجرا روی تابلوی انتقادات و پیشنهادات با خط خوش روی یک برگه نوشتم: "لطفا و حتما آقای گلی‌زاده را خسته نکنید، با تشکر، از طرف جمعی از بانوان." بعدش هم آقای عطاری اینا سر رسیدند و خیلی زود اون رو خوندند. تاثیر هم داشت. هم شوهرم خوش اخلاق تر شد هم اونا به گرده‌اش کمتر کار کشیدند.
+ اون روز آخری که می‌خواستیم بریم مدرسه توی ثلاث و آقای عسگری، اومد توی حیاط، کنار من و فاطمه که روی تاب نشسته بودیم و خیلی خسته و کمی عصبی بهمون گفت: "میخواهید چیکار کنید؟ میخواهید جوایز دخترا رو بدید یا نه! چون من میخوام جوایز پسرها رو بدم و نکنه دخترا ببینن و دلشون بخواد و بیایید طبق همون امتیازاتی که دارید جایزه ها رو بدید و ..." منم با خنده به فاطمه میگفتم: "آقا من نمیدونم، حالا که ما ثبت امتیازات نداشتیم! من میگم جایزه ندیم... میخواهید من برم... آقا من نمیام..." آخرش هم به فاطمه گفتم که بهم اعتماد کنه و جایزه ندادیم و خیلی بیشتر خوش گذشت. (نکته این بود که ما ثبت امتیازات رو انجام دادیم ولی ناقص و طوری نبود که مطمئن باشیم بچه ها شاکی نمیشن)
+ وسط مسابقه همسران سازگار وقتی آقای ناصری به سوال مهم ترین دغدغه شوهرتون توی زندگی چیه رسید و آقایون که رو به جمعیت بودند هر کدوم یه جوابی دادند. وقتی به مصطفی رسید گفت: "نمی‌گم" و بعد آقای ناصری از روی جواب من خوند: " میدونم ولی نمی‌گم" و مجلس منفجر شد از هیجان و شگفت‌زدگی و کلی خندیدیم. (قیافه بابام اون لحظه دیدنی بود: خیلی بهم ذوق کرد!)
+ وقتی که رفتم سلف و دیدم آقای عسگری نشسته کنار خانم‌های تیم پزشکی و کلا دیگه نمی‌تونستم پیش دخترا بشینم مگر اینکه چشم تو چشم عسگری لقمه برمیداشتم، در نتیجه رفتم اون گوشه دیگه میز و عکاس‌مون اومد و من رو که روم به پنجره بود و پشتم به او، با چادر گل گلی‌م شکار کرد.
+ اون شب ساعت ۱۱ که نیم ساعت بلکه بیشتر، من و آقای عسگری، توی راهرو، ایستاده! داشتیم در مورد محتواهای گروه فرهنگی صحبت میکردیم. اون شب بیشتر ایشون گفت و من شنیدم و پس فرداش هم دوباره ایشون تو سلف به من و فاطمه، محتوای بعدی رو توضیح داد و از همون شب من حس کردم دیگه نمی‌تونم راه‌به‌راه با شوهرم برم خونه آقای عسگری و با هما بشینیم فیلم ببینیم (حالا چی مثلا؟ نهنگ عنبر ۲) و تا نصفه شب اونجا تلپ باشیم! چرا؟؟؟؟ دیگه ایشون جای استاد من هستن آخه!!!!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۱
صالحه

۲ فروردین

ارائه صبح توی روستا رو نداشتیم و صبح استراحت کردیم. در عوض من و فاطمه روز چهارمی بود که رفتیم مدرسه در شهر ثلاث و باید اعتراف کنم که هر روزی که می رفتیم از روز قبل بیشتر خوش میگذشت و شاید هم یخ من بیشتر آب می‌شد و با بچه‌ها بیشتر احساس راحتی می‌کردم. آن‌ها هم بیشتر به ما وابسته می‌شدند. روز چهارم بود و ما کتاب داستان "بچرخ تا بچرخیم" رو براشون خوندیم و به لطف فاطمه، بین کتاب‌خوانی کلی ورزش کردند و بعدش هم بازی کردیم و آخرش هم به بچه ها بستنی دادیم و بهشون گفتیم که این بستنی از طرف امام خامنه‌ای هست و موقع خداحافظی بعضی هایشان نزدیک بود گریه بیافتند. با تک تک‌شان دست دادم و بعضی‌هایشان من را در آغوش گرفتند و از شدت این همه محبت تمام وجودم گرم شد. (فیلمش هست) حتی آن لحظات آخر دلم نمی‌خواست تنهایشان بگذارم ولی مجبور بودم چون فاطمه‌زهرا توی اسکان تنها بود. اما فاطمه رسما با التماس من از جایش بلند شد. من فقط یک نتیجه گرفتم و اون اینه که بین همه‌ی فعالیت هایی که توی کرمانشاه میشه، کار فرهنگی خیلی نیازه. البته بعد از عمرانی. ولی با این تفاوت که کار عمرانی، وظیفه دولت‌ِ! ولی کار فرهنگی وظیفه آدم های دغدغه منده. #دغدغه‌های‌فرهنگی
شب اختتامیه رو برگزار کردند و چقدر خندیدیم شب لیله الرغائبی... (فیلمش هست) مخصوصا اون مسابقه‌ی همسران سازگار که چنان هیجان بچه ها رو بالا برد که نگو. من خودم داشتم غش غش می‌خندیدم ولی صدا به صدا نمی‌رسید انقدر که همه داشتن داد و بیداد می‌کردن. ما اون شب دو تا مسابقه داشتیم: یکی جهادگر نمونه یکی هم همین همسران سازگار که خانواده نورعلی‌وند و گلی زاده همه‌ی جایزه ها رو درو کردند. تو جهادگر نمونه، مهدی و مصطفی به ترتیب اول و دوم شدند. من هم بین خانم ها دوم شدم. تو همسران سازگار هم من و شوهرم دوم شدیم و واقعا نمی‌تونم بگم چقدر خوش گذشت.
شاید هیچ وقت فکرشم نمیکردم که جهادی اینقدر خوش بگذره و اینقدر فضا دوستانه و صمیمانه باشه و خستگی هاش انقدر دلپذیر باشه. ای کاش زودتر رفته بودم...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۱
صالحه

این چند تا نقاشی رو فردای روز مسابقه رنگ‌آمیزی، بچه ها با عشق خالص به دست ما دادند. بی هیچ توقعی...

مشخص بود و هست که بین بچه‌های کرمانشاه زلزله‌زده، استعدادهایی کشف نشده و پر از نبوغ و ذهن بکر و آماده است.‌ امیدوارم به فضل و رحمت خدا که در آینده‌ای نزدیک غبار و گرد خرابی از سر و رویشان پاک شود و نسیم آبادانی و باران نعمت، روح و جان‌شان را شستشو دهد. 

یا رب...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۸
صالحه

اول فروردین

آخرین روز ارائه محتوای گروه فرهنگی در روستای چم زرشک بود. به آقای عسگری گفتم که نمیام. چون تعداد بچه ها زیاد نبود و منم تو هوای گرم حالم بد میشد و چون دیروز توی اون اتاق بهداری که روز قبل ارائه داده بودیم، کلی لباس دپو کرده بودیم، دیگه امیدی نبود که من و فاطمه بتونیم یه جای مسقف با بچه ها کار کنیم. گرچه توی شهر ثلاث هم که مدرسه میرفتیم، عملا توی حیاط بودیم ولی لااقل اونجا سایه هم بود اما چون صبح به چم زرشک میرفتیم، یه ذره سایه بود پشت بهداری که اونجا رو هم آقایون اشغال کرده بودند. البته فاطمه رفت، چون اون از همون اولش هم انگیزه اش از من بیشتر بود. اصلا من رو باید با خواهش و التماس از اسکان بیرون می‌آوردند.
بعد از ظهر که رفتیم مدرسه، با توجه به فاجعه‌ای که دیروز به بار اومد، انتظار زیادی نداشتم اما بعد از کار کردن محتوای فرهنگی، بچه ها رو گروه گروه کردیم و همون بچه های بی نظم دیروز با یکی دوتا مداد رنگی توی دستاشون، دو تا دو تا، هرکدوم یک برگه نقاشی رو رنگ زدند و خیلی خوش گذشت. در واقع کار گروهی اونقدر لذت بخش بود که اگر به هر بچه‌ای، یک برگه می‌رسید، انقدر خوش نمیگذشت.
مردم اون‌جا بعد از اون همه بدبختی، تمام حس همکاری و همدلی شون از بین رفته بود. وقتی مردم مجبور بودند برای بدست آوردن یک چادر یا کانکس یا یک کالای ضروری، تو سر و کول هم بزنند (به دلیل عدم مدیریت بحران) اینجا بود که وظیفه‌ی گروه فرهنگی مشخص می‌شه. ما‌ سعی‌مون رو کردیم که امید و شادی و همدلی و انسانیت رو بین بچه‌ها تزریق کنیم. برای اون جمعیت زلزله زده، چهار تا نیروی فرهنگی که سه، چهار روز بیشتر فعالیت نکردند؛ کم بود ولی بازم بهتر از هیچی بود. امیدوارم  زودتر دعواهای سیاسی تموم بشه و مسئولین با جان و دل و با تمام قدرت و امکانات به داد این مردم دل شکسته بشتابند.
آمین

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۰
صالحه

۲۹ اسفند

وای! اون روز مامانم باهامون اومد. یعنی من و فاطمه و مریم و فاطمه زهرا و محمدطاها پسر چند ماهه مریم و محدثه عسگری ۱۰ ساله. آهان! "وای" رو واسه این گفتم که توی ماشین مامانم کتاب صحیفه فاطمیه رو باز کرد و به راننده مون که اون روز آقای عطاری (مدیر جهادی) بود گیر داد که من دعای روز سه شنبه رو میخونم و شما توضیح بدیدش!!!! واااای
یعنی مامانم اصلا فازش معلوم نیست. تو مهمونی فامیلی سر یه سفره نمیشینه با بقیه و اصلا حاضر نیست این کار عرفی رو انجام بده ولی حاضره برای اینجور کارهای نامتعارف  با یه مرد نامحرم حرف بزنه! گرچه آقای عطاری سنگ تموم گذاشت و واقعا بنده خدا سعه صدر داشت که با اون پایی که تاندون های زانوش پاره شده بود و کلی درد داشت، ما زن ها رو تحمل کرد. خلاصه آقای عطاری گریزی زد به بحث نیت و ما رو ارجاع داد به مقاله ای در نورمگز و داستان پیرپالان‌دوز رو هم برامون گفت و حتی اشک من در اومد چون انتظار نداشتم اینقدر این حرفا به دردم بخوره و روزی معنویم باشه. چون از اون روز دیگه نیتم رو عوض کردم و خیلی چیزا درست شد.
حالا این بار تیم پزشکی همراهمون نبود، اون کسی که روز قبل رفتیم توی حیاط خونشون هم نبود ولی خوشبختانه بهیار روستا زن خوبی بود و ما رفتیم تو یکی از اتاقای بهیاری و کار رو ارائه دادیم. برگشتنی مصطفی جانم اومد سراغمون و همون اشک های صادقانه من برام تو راه برگشت دردسر شد چون وقتی من داشتم ماجرای صبح رو برای شوهرم تعریف میکردم که یه ذره بخندیم، مامانم و فاطمه توهم زدن که من دارم از آقای عطاری تعریف میکنم و معتقد بودن من نباید جلوی شوهرم از مرد دیگه ای تعریف کنم. حالا هر کاری میکردم مگه اینا باورشون میشد اصلا شوهرم برداشت اونا رو از کار من نمی‌کنه و ذهن خودشون منحرفه.

در ضمن تنها روزی بود که من هم صبح رفتم روستای چم زرشک و هم بعد از ظهر رفتم مدرسه‌ی ثلاث. اما در این روز مبارک یک اتفاقی افتاد که زبان از بیانش قاصره. فقط می‌تونم بگم در رابطه با پخش جوایز بین بچه ها بود که من رو توبه داد که دیگه به بچه ها جایزه ندیم.

همون شب سال تحویل شد ولی من نه سفره عید رو که بچه ها چیده بودند، دیدم و نه نشستم تو مراسم. اومدم طبقه همکف و توی اتاق که خالی بود، نماز حضرت زهرا رو خوندم و فقط دعا کردم...
خوبیش این بود که بعدش که خواستم عید رو تبریک بگم، هم بابام بود، هم مامانم، هم شوهرم، هم رضا، هم مهدی. خیلی خوبه آدم تو اردو جهادی، همه‌ی عزیزاش کنارش باشن، نه؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۹
صالحه
۲۸ اسفند
صبح فرداش هم رفتیم روستای چم‌زرشک و مریم اکبری -این سرباز گمنام اردو جهادی هم- باهامون اومد تا برای خانوم ها یه کارایی انجام بده. اون روز کار خیلی طول کشید و با اینکه همه چیز خوب پیش رفت اما تا ظهر زیر آفتاب داشتیم کار میکردیم و در نتیجه وقتی برگشتیم من سردرد گرفتم. مامان و بابام هم که قرار بود در اردو به ما بپیوندند، رسیده بودند و مهدی رو هم با خودشون آورده بودند. این جا بود که منم چون خیالم از بابت رتق و فتق فاطمه زهرا یه ذره راحت شد گرفتم خوابیدم چون واقعا کشش نداشتم ادامه بدم. هرچی فاطمه عین اجل معلق میومد میگفت پاشو بریم من اعتنا نکردم. این جاها بود که میفهمیدی فاطمه چقدر رو اعصابه. اصلا معلوم نبود این انرژی رو از کجا میاره. یه تقیداتی هم داشت که فریاد میزد یه دانشجوی مذهبی‌ه! البته ظاهرش به املی ما طلبه ها نبود ولی خیلی متحجر تر از ما بود. صبح ها موقع نماز صبح پا میشد و با اون صدای نازکش نزدیک سرمون میگفت: پاشید داره نمازتون قضا میشه. بعد گوشی‌م رو برمیداشتم و چک میکردم چند دقیقه مونده تا طلوع، میدیم مثلا چهل پنجاه دقیقه هنوز وقت هست. مورد بوده من تو دلم خوشحال شدم که بیدارم کرده که نمازم قضا نره ولی اصلا ازش تشکر نکردم! چون با خودم گفتم تعصبش بیشتر میشه. مورد بوده شوهر منو دم اذان گیر آورده و گفته حاج آقا بیایید برای ما نماز جماعت رو بخونید و هرچی شوهرم گفته بابا جون من کار دارم! اوووووم، فاطمه خانوم وقعی ننهاده. خلاصه پدیده‌ی اردو در سمت خانوما فاطمه بود، طرف آقایون حسن عطاری. البته حسن به خاطر تاثیرات معنوی عجیبی که طی اردو کسب کرده بود پدیده شد. حالا اینو بعدا میگم. یکی طلبتون.
حالا برگردیم سر بعد از ظهر ۲۸ اسفند که لازم نیست بگم ولی میگم که کلا فرهنگی خواهران بدون من لنگ موند و اینجا مشخصشده که فاطمه خانوم با اون همه مماشات با بچه ها و شعر های کودکانه و بازی‌های متفاوت بدون من کاری از پیش نمیبره :)))))
در واقع قرار بود بعد از ظهر توی شهر ثلاث باباجانی که الان اسمش شده تازه آباد ما کنار یه مدرسه، محتوامون رو ارائه بدیم که ندادیم! فاطمه که اونطوری، منم با بدبختی تو کلی شلوغی و سر و صدا یه کاری کردم که بعضی ها اسمش رو گذاشتند خواب! ولی افتضاح بود...
شب هم یادم نمیاد چی شد دیگه :)
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۸
صالحه

۲۷ اسفند

صبح زود، طبق معمول، با "زودباش زودباش دیگه" های آقا مصطفی، با همراهی رضا راه افتادیم و رفتیم سمت محل قرار همه‌ی بچه ها برای شروع سفر به سمت کرمانشاه. طبق معمول ما زود رسیدیم و حتی ناچارا رفتیم سراغ یکی از دوستان که نزدیکای حرم، در صبح به اون زودی، وقت دکتر داشتند. بله! محمود‌خانی و خانمش زهرا! من و اون خیلی با هم صمیمی نیستیم و در نتیجه من به خوندن کتاب خداحافظ سالارم ادامه دادم که یه بیست و چهارساعتی میشد که شروعش کرده بودم. بعد از یه مسافتی از راه، اونا رفتن تو اتوبوس، سر جای اصلیشون. منم خوابم برد چون شب اصلا نخوابیده بودم. چشمامو که باز کردم اذان ظهر شده بود. من و شوهرم هم کمی از یه ذره بیشتر، با هم قهر بودیم و حرف نمی‌زدیم. یه ذره هم از اتوبوس عقب افتاده بودیم ولی دوباره زدیم کنار که بریم دستشویی که یهو اذان هم شد. هرچی من اصرار کردم بیا تو همین مسجد نماز بخونیم قبول نکرد در نتیجه من بیشتر ناراحت شدم. البته الان که فکر میکنم میبینم حرفش منطقی بود که باید با گروه هماهنگ باشیم و راهی که من رفتم برای راضی کردنش، غلط بود. گرچه منم درست میگفتم چون وقتی سرعت گرفتیم توی جاده ازشون جلو زدیم و اصلا هم حواسمون نبود. اینبار راضی شد و زدیم و کنار و من نمازم رو خوندم. البته ما بعدا تو یکی از همین روزهای اردو و در یک شب سرد و بعد از کلی انتظار با هم آشتی کردیم و کامل و برای همیشه اُکی شدیم ولی دیگه جزئیات رو ننوشتم! :) خلاصه بعدش هم همه‌ی گروه رفتیم یه رستورانی که قبلا باهاش هماهنگ شده بود، قبل از ناهار هم با فاطمه‌زهرا پشت رستوران چند تا عکس انداختم و بعدش رفتیم که بشینیم داخل رستوران. موقع ناهار، من تازه بعضی از دوستان رو اون جا دیدم. هما که یار غارم بود چسبیده بود به تیم پزشکی و اونا رو ول نمی‌کرد و به این رفتار شنیعش تا آخر اردو ادامه داد :)))) در عوض من با یک خانم دیگه ای آشنا شدم که خیلی خوشگل بود و بعدا فهمیدم که دو تا بچه شیر به شیر داره و به خاطر اونا، در طول اردو، بیشتر توی اسکان موند ولی واقعا روحیه عالی‌ رشک برانگیزی داشت که اصلا حسادت برانگیز نبود از بس که زنیت داشت.

بگذریم؛ جاده فوق العاده زیبا بود! یعنی فوق تصور، قشنگ بود! جا داشت جاده شمال با اون هوای شرجی و درختای تو هم تو هم‌ش، بیاد لنگ بندازه جلوی جاده ازگله به ثلاث باباجانی. از بعد از ظهر که نور مایل می‌تابید، نور که میخورد به چمن های سبز خوشرنگ و درخت های زنده شده با شکوفه های سفید و صورتی و اون همه تپه و بالا و پایین ها، انگار داشتم بهشت رو میدیدم. یه جاهایی هم رسما شبیه قسمت های صخره‌ای جاده چالوس بود.

خلاصه رسیدیم! قبل از اذان مغرب رسیدیم به ثلاث باباجانی، محل اسکان‌مون.
یه توضیحی هم در مورد اسکان‌مون بدم: محل اسکان دانش‌آموزی کمیته امداد بود که طبقه همکف خانوم ها بودند و سرویس بهداشتی و سلف. طبقه بالا هم حموم ها و محل استراحت و خواب آقایون و  در نتیجه آقایون می رفتند به سرویس بهداشتی های پشت ساختمون، توی حیاط. حیاطش هم، هم درخت داشت، هم یه تاب که خیلی به سرگرم شدن بچه ها کمک می‌کرد.
افتتاحیه هم برگزار شد و آقای عطاری، مدیر اردو سخنرانی کردند و چند تا برنامه دیگه هم بود که من خیلی دقت نکردم. ایشون خانومش رو نیاورده بود اردو، اما در عوض برادرش با خانومش که شش ماهی بود عقد کرده بودند، اومده بودند اردو. برادر عطاری، اسمش محمد حسن هست ولی همه میگن حسن عتاری. فاطمه -خانم حسن- رو هم قبلا میشناختم. تو اردوی اصفهان قبلا با هم آشنا شده بودیم. قرار شد من و فاطمه با هم تیم فرهنگی خواهران رو تشکیل بدیم و کار رو دست بگیریم. مسئولمون هم آقای عسگری بود و همکار ایشون هم آقای ناصری. دیگه یادم نمیاد من و فاطمه کی نشستیم و محتوا رو کار کردیم. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۱
صالحه