صالحه +


غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
  • ۲۲ آبان ۹۷، ۱۹:۱۴ - آقای مُرَّدَد
    شد :))
نویسندگان
پیوندها

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تفکر در آشپزخانه» ثبت شده است

گاهی دلم میخواد به دوستام حسودی کنم. زور می‌زنم که حسودی کنم!
_ به اونایی که ماماناشون با یه وسواسِ عجیب براشون جهیزیه جمع کردن و هیچ چیزی رو از قلم ننداختند و بعد گفتند: جهیزیه ن.م خیلی ساده است؟ اینطور نیست؟ و هر کسی می‌تونه این جهیزیه رو برای دخترش تهیه کنه! (ولی هرکسی نمیتونه!)
_ اونایی که مامان و باباشون، تمام کالاهای سنگین رو از مارک‌های خارجی گرفتن و حاضر بودند پولِ ۴ تا از همون کالا (ایرانی)‌ رو بدن به دست اجنبی!

ولی بعدش می‌بینم استرس شکسته شدن یک بشقاب رو دارن و از مهمون فراری اند و فرش دستباف‌شون فقط برای نگاه کردنه...

بعد می‌بینم که گاهی با شوهرشون دعوا می‌کنند سرِ اینکه باید بریم یه خونه‌ای که پرده‌ی جهازم به پنجره‌‌ اون خونه بخوره! یا اینکه یه خونه‌ای بریم که در شانِ جهاز من باشه! یا انقدر تو زندگی حالشون خوشِ که وقتی شوهرشون براشون گوشی موبایل از دیجی‌کالا سفارش میده و میارن دمِ درِ خونه تا اون سوپرایز شه، زنگ میزنه به شوهرش و میگه: این چیه خریدی؟!
لزوما هم بی‌سواد و عامی نیستند! بینشون کسایی هستند که دارن پایان‌نامه ارشد می‌نویسن!
متاسف می‌شم برای خودخواهی هاشون...

برای این سطحِ پایینِ فکری...

با این‌که "دوست آن‌است که بگوید عیبِ دوست" اما من چیزی نمی‌گم به اونا... آره... من رفیق نیستم... من فقط برای اینم که حالشون خوب باشه...


دیشب سرم رو گذاشته بودم رو پای "هما"
بهم گفت: صالحه! انقدر دوست دارم برم نجف، با شوهرم یک سال اون‌جا زندگی کنم، ولی تنهام... تو نمی‌آی؟
گفتم: چرا! وااای کنار امیرالمومنین... انقدر دلم می‌خواد تو یه خونه‌ی کوچیک با دو دست لباس و دو تا قابلمه و چارتا بشقاب زندگی کنم... خیلی خوبه هما! منم دوست دارم... یعنی میشه؟ یعنی میشه؟

شب خواب دیدم داریم بارمون رو می‌بندیم...
۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۱
صالحه

همین اول بگم که اون کلیپ کذایی رو من ندیدم و نمی بینم و نخواهم دید. اینقدر که مایه ننگه! نمی دونم با این فاجعه ای که رخ داد چقدر قلب امام زمان به درد اومد. به جز ناراحتی برای اون دختر بیچاره، اعصابم خیلی خرد میشه وقتی به این فکر می کنم که دشمن شاد شدیم... دشمن شاد شدیم و بس.

مشکل از کجا شروع شد؟ چرا یک سری خانم مذهبی عقده ای داریم که وقتی یک دختر بدحجاب می بینند که به هر دلیلی موهایش بیرون است و آرایش دارد، دلشان میخواهد گیسش را بکشند و صورتش را خنج بیندازند!؟

لازم به ذکر نیست که تعداد این زن ها خیلی زیاد نیست! بلکه قطع به یقین تعداد زنان چادری بی تفاوت خیلی خیلی زیادتر است...

زنان چادری ای که چادر برای آن ها یک عادت است. یک تابو. یک نشانه مذهبی بودن و خیلی هم علاقه ای به چادر ندارند...

گاهی فکر می کنم که نظام جمهوری اسلامی یک اشتباه راهبردی در ترویج حجاب انجام داده است: ترویج چادر به عنوان حجاب برتر.

گشت ارشاد هم تاوان کم کاری ارگان های مسئول در قضیه حجاب است. چماقی است برای دل خوشی مسئولین گناهکار. چون حداقل دهه شصتی ها _ای که الان بی حجاب یا مثلا بد حجابند، یا بی تفاوت به غیرت و حجاب_ در طول سالهای درس خواندنشان در جمهوری اسلامی حتی یک درس دوخطی در مورد حجاب و غیرت نداشته اند... و تنها چیز عجیب برای من همین غیرت امیرعلی در لاتاری بود... از کجا می آمد این غیرت؟ نا کجا آباد؟؟؟

و شما دوست عزیز مطمئن باشید که اگر هم میخواستند آن درس چند خطی در مورد حجاب را بنویسند، گند میزدند. اما من آن درس را برایتان می نویسم:

پوشش حداقلی برای زن، پوشش تمام بدن در مقابل نامحرم به غیر از گردی صورت و دو دست تا مچ است به طوری که برجستگی های بدن مشخص نشود و رنگ و طرح آن توجه مردم را به سمت خود جلب نکند.

پوشش حداکثری برای زن، در مقابل نامحرم محدودیتی ندارد برای کسی که می خواهد خدا بیشتر او را دوست داشته باشد.

عفاف یعنی گفتار و رفتار متناسب با حیا در مقابل نامحرم

حیا به میزان لازم در وجود شما موجود است. تنها لازم است آن را حفظ کنید.

پوشش + عفاف = حجاب


در مورد آن آموزش‌های چپل چلاق اینجا را نیز بخوانید :)
۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۰
صالحه

بچه که بودم یه روز یک دفتر نگه داری از تمبر ها توی وسایل بابام پیدا کردم. یه سری تمبر هم توش بود. از اون روز به بعد شروع کردن به جمع کردن تمبر. بعدش هم سکه! همچین کلکسیونی نشد ولی به هیچ دردی هم نخورد. اون موقع ها فکر میکردم تو این کار پول هست! ولی تازگی ها فهمیدم پول تو بازیِ! مثلا خونه بازی، ماشین بازی، ماشین بازی، طلا بازی، سکه بازی، دلار بازی، فرش بازی، زمین بازی!!! اصلا پول توی بازیِ!
تو این دوره زمونه دیگه هیچ کس زندگی رو جدی نمیگیره!

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۴۹
صالحه
چند روز پیش که اسرائیل چند تا موشک زد به یکی از پایگاه های هوایی سوریه و چند تا ایرانی هم شهید شدند، از همون روز، نتانیاهو هر شب توی رختخواب داره خودش رو از ترس خیس میکنه. اما این ایرانه که تصمیم میگیره چه جوابی بهشون بده و انتقامش رو هم همون طور که سید حسن نصرالله گفت، میگیره. از همون روز فرودگاه های اسرائیل پر شده از مسافرایی که ترس عین خوره به جونشون افتاده. اسرائیل اوضاعش خرابه...
اما جنایتی که امروز رخ داد، اوضاعشون رو خراب تر هم کرده! نتانیاهو هم دقیقا از همین میترسید. که ترامپِ کودن و جوگیر بخواد با دلارهای سعودی یه گندی توی منطقه بزنه که زد. ترامپ دلش لک زده بود برای یک Mission accomplished! گفتن! اما خودشون هم میدونن که خراب کردند. (اصلاحیه->) وقتی که خودشون چند ساعت قبل به روس ها میگن که میخوایم به کجاها حمله کنیم، معلومه که روسیه به سوریه خبر میده و با هم تو افق محو میشن.
 بیش از هفتاد درصد موشک‌ها هم که روی هوا زده شده بودند! اونم با چی؟ با ضد‌هوایی‌هایی که از زمان شوروی سابق تو سوریه بودند! 
کاش آمریکای احمق و مغرور میفهمید که روس‌ها همیشه یک سر و گردن از آن‌ها بالاتر بودند، مخصوصا در کارهای اطلاعاتی و نظامی.
انگل‌یس بدبخت تر از آمریکا و فرانسه بدبخت تر از انگلیس صغیر هم برن یه خاکی تو سر خودشون بریزن! وقتم رو براشون تلف نمیکنم.
۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۰
صالحه

به بهانه بیست فروردین روز هنر انقلاب اسلامی، سالروز شهادت سید مرتضی آوینی
۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، احساساتی تصمیم گرفتم ولی به خودم دروغ نگفتم. من اصلا برای این کار ساخته نشده بودم. چرا! دستام دستای خوبی بود، خوب طراحی میکردم، رنگ رو میفهمیدم و اگر پیش یک استاد خوب میرفتم، یک نقاش خوب در سبک رئالیسم می‌شدم. این مساله برای همه‌ی کسانی که اولین تابلوی رنگ روغنم رو دیده بودند (که منظره درختان لخت در سرمای زمستان بود، واضح بود.) خیلی واضح... ۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، کاری رو کنار گذاشتم که از سه چهار سالگی طوری انجام میدادمش که همه انگشت به دهن میموندند. یه بار تو چهار، پنج سالگی یه تصویر از دختر همسایه کشیدم. طوری بود که از روی رنگ سایه پشت چشم اون دختر میشد تشخیص داد من کی رو کشیدم...
شاید اون زمان به نقطه‌ای رسیدم که حس کردم، احساسات و منطقم پیچیده تر از اونه که بتونم با نقاشی تخلیه‌شون کنم. ضمن اینکه باید سبک نقاشیم رو تغییر میدادم... اتفاقا آخرین تابلوی من سبک متفاوتی داشت ولی باز هم منو راضی نکرد....
اما موسیقی. اولین باری که ویلن دستم گرفتم، در لحظه گذاشتمش زمین. این بار هم به خودم دروغ نگفتم. چسبوندن ویلن به بدنم، یک اتصال خیلی قوی ایجاد میکرد که اصلا برام پذیرفتنی نبود. اینکه بخوام باهاش یکی بشم تا چیزی خلق کنم برام قابل قبول نبود. من کجا! اون سازی که نمی‌دونستم چه کسی ساختش کجا! البته بار اول هم نبود. دو بار قبلش گیتار دستم گرفتم. یکی ۵ سالگی، یکی ده دوازده سالگی که هر‌ دو بار هم همون لحظه گذاشتمشون کنار...
گرچه ماجرا با نقاشی خیلی فرق داشت. هوش حرکتی من از بچه‌گی پایین بود. هیچ وقت به هیچ رشته ورزشی علاقه‌مند نشدم به جز سوارکاری و تیراندازی و شنا (دقیقا همون ورزش های خاص). حتی هیچ وقت "واقعا" هوادار هیچ تیمی نشدم. فقط تیم ملی اونم بیشتر والیبال، نه فوتبال! که تازه همون هواداری نصفه و نیمه هم کاملا اتفاقی بود.
وقتی هوش حرکتی‌ پایین باشه، فقط باید به چشم سرگرمی به کارایی مثل ساز زدن و رقص نگاه کرد. ورزش هم برای سلامتی... مطمئن بودم که هیچ‌وقت توی اونا سرآمد نمی‌شم. شاید هم با تلاش زیاد می‌شدم ولی نمی‌تونستم بقیه توانایی‌هام رو نادیده بگیرم. بعضی از هوش‌هام خیلی بیشتر از بقیه بود. خیلی بیشتر... شاید بگید خب سرآمد نمی‌شدی! نمیشد! چون من یک فرزند اول خانواده و خیلی کمال‌گرا هستم...
گرچه من هیچ وقت قید هوش حرکتی رو نزدم. توی هرکاری که به هوش حرکتی‌م مربوط میشد تمرکز کردم و اون کار رو عالی انجام دادم و میدم... مثل رانندگی که هر مردی بغل دستم نشست فقط تعریف کرد.

مدت‌هاست که هر وقت حالم بد بوده، رفتم سراغ گوشی‌م تا ترانه‌های قدیمی خارجکی رو پلی کنم. حتی دیگه میدونم باید کدوم رو کی گوش بدم. تنها دلیل گوش دادن من به اون آهنگ ها عادته. مثل عادتم به بازی کردن با آتاری، موقعی که اعصابم خرد میشه. عادت دارم به آهنگ های خیلی قدیمی... همون‌هایی که یادآور دوران پر از معصومیت کودکی‌ه! یا این‌که اون آهنگ رو انقدر گوش کردم که باهاش کلی خاطره دارم و ناخودآگاهم پرتاب میشه سمت حس های خوب گذشته و خودم خوب می‌دونم که فقط توهم زده‌ام. انگار برای منی که از سیگار و قلیون متنفرم، از چیپس و پفک بدم میاد، موسیقی همین کار رو می‌کنه... توهم می‌زنم...

حالا مدتی است که تصمیم جدیدی گرفتم: تصمیم گرفتم سینما رو (مثل نقاشی و موسیقی) فقط از نگاه یک تماشاچی معمولی ببینیم. موسیقی رو فقط از نگاه یک مخاطب معمولی بشنونم چون یقین میدونم هیچ جادویی در کار نیست. دلم می‌خواد صفحه ذهن و روحم رو سفید و شفاف نگه‌دارم و بعد هر چی که توش منعکس شد رو با ترازوی ادراک اون صفحه سفید و شفاف بسنجم...
۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، انگار بار بزرگی از روی دوش خودم برداشتم. یا همون موقع که به خودم راست گفتم که نمی‌خوام هیچ سازی بزنم، خیلی سبک شدم. اینا رو نگفتم که منکر هنر و هنرمند بشم، خواستم بگم قرار نیست همه بریم سمت هنر نقاشی و موسیقی و سینما و بازیگری و ... قطعا استعداد‌های زیادی داریم که بد نیست، محض خاطر شکوفایی اونا هم که شده، قید این سرگرمی ها و تفریحات سالم نیمه‌حرفه‌ای رو بزنیم و متمرکز بشیم رو کاری که دنیا منتظره که ما اون رو انجام بدیم. پنج سال پیش نمی‌دونستم که قراره به چیز‌های بهتری دست پیدا کنم. واقعا پنج سال گذشته و نمی‌تونم بگم چه چیزهایی دارم که اون زمان نداشتم و اصلا فکرش رو نمی‌کردم که وجود داشته باشند یا بتونم بهشون دست پیدا کنم و الان که این تصمیم جدید رو گرفتم بیشتر از قبل منتظر چیزهای شگفت انگیز توی زندگی‌ام هستم.
اون پنج سال پیش مصادف بود با خوندن کتاب های شهید آوینی‌. با خوندن آینه‌های جادو. با خوندن حلزون‌های خانه‌به‌دوش و آغازی بر یک پایان.
الان که بهش فکر می‌کنم میبینم چقدر خوب شد که اون کتاب‌ها رو خوندم و‌گرنه هیچ وقت علقه قدیمی خودم به نوستالژی‌هام رو از دست نمی‌دادم و نمی‌تونستم دوباره متولد شم تا دنیا رو بیشتر شبیه حقیقتی که هست ببینم. تا بیشتر به آرزو‌های دست نیافتنی‌ام نزدیک بشم...
خدایا شکرت و ممنون شهید آوینی که حس میکنم هنوز زنده‌ای... 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۶
صالحه

تعریف تعادل سخته اما اگر بخوام بی تعادلی رو تشبیه کنم: از تعادل خارج شدن مثل خارج شدن از دنیای واقعی‌ه! مثل دیدن یک فیلم که اونقدر قشنگ ساخته شده که انگار پرده سینما، چشمای تو هست که هرچی میخوای رو نشون میده. نه! خوش ساخت بودن اون فیلم ربطی به بی‌تعادلی نداره، وقتی بی تعادل میشی که اون فیلم رو میبینی بعد روت اثر میذاره و بعد یک موزیک غمگین یا شاد هم پخش می‌کنه و تو شروع می‌کنی به تخلیه احساساتت... اما خبر نداری که اونا احساسات خودت نیست، اونا به تو تحمیل شدن. شاید داری فکر میکنی اونا مال خودت اند!

تجربه اینکه احساسی درونت اونقدر لگد بخوره تا رسوب کنه رو داری؟ میدونی تنها راه خلاصی از شرش چیه؟ حرف زدن.
مدت‌هاست که هر وقت در متعادل ترین وضعیت ممکن هستم، نماز میخونم، کتاب می‌خونم، درسام رو می‌خونم و با اطرافیانم حرف‌های مفید میزنم. از همون حرفایی که مشکلات رو حل می‌کنه و گاهی حس یک اکتشاف جدید رو در آدم ایجاد می‌کنه. وقتی گفتم حرف زدن منظورم این بود، نه حرف زدن ‌های احساساتی، عصبی یا هیجان زده یا حین افسردگی.
اصلا برای همینه که قضاوت میکنیم. چون تعادل نداریم. چون اصلا حواسمون نیست که چقدر داده‌های اطلاعاتی ناقصی داریم. می‌دونیم با قضاوت زندگی راحت تر نمیشه ولی این کار رو انجام میدیم...
تعادل گمشده زندگی دنیای امروزه. خیلی دلم می‌خواد بیشتر در موردش صحبت کنم ولی حسش نیست بیشتر بگم...
مراقب تعادلتون باشید...
اهدنا الصراط المستقیم...
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۰
صالحه

میدونم که امسال هم درخت نکاشتی ولی اگه یه وقت نظرت عوض شد بد نیست بدونی چرا نباید کاج بکاریم!

چون کاج بومی نیست، میوه ندارد، چوبش دیر رشد می‌کند، درمصارف صنعتی وغیر صنعتی کم بازده است، به علت سمی بودن برگ‌های سوزنی کاج پرندگان روی آن لانه نمی‌سازند یا کمتر آشیانه می‌کنند، در زیر چتر آن گیاهان رشد نمی‌کنند، تولید اکسیژن برگ‌های سوزنی شکل کاج نسبت به چنار، سرو، بلوط و نارون در حد صفر می‌باشد، تنها فایده آن سبز بودن در تمام فصول است. مضافا این که تحقیقات عده‌ای از متخصصان وصاحب‌نظران نیز حکایت از مضرات ومعایب دیگری برای کاج دارد از جمله :

1- دربرابر مواد سمی وباران‌های اسیدی ،آسیب پذیر است.
2- به علل گوناگون آفت‌ها و آلودگی‌ها در اطراف آن انباشته می‌شوند.
3- به دلیل برگ‌های سوزنی ،سطح کمتری را پوشش داده وقدرت تصفیه هوا و ساخت اکسیژن در حد صفر می‌باشد.
4- خاک پیرامون خود و زیر درخت را اسیدی کرده ومانع از رشد گونه‌های دیگر گیاهان می‌شود. تولید این اسید به حدی زیاد است که برای کاشت درختان دیگر به غیر کاج باید محل کاشت کاج را تا عمق چهار متر خاک برداری کنند.
5- برخی براین عقیده اند که این نوع کاج نوعی اکسید نیتروژن را وارد فضا می کند که درفضای شهرهای پر تردد شهری که اکسید نیتروژن بیش از اندازه توسط صنایع وخودروها تولید می‌شود به جای تصفیه هوا بر آلودگی می‌افزاید، سایه انداز مناسبی هم ندارد.
6- مطالعات انجام شده نشان می‌دهد که متوسط پوشش علفی در تیپ کاج سوزنی برگ 1/2 % است که عامل آن را می توان موارد ذیل دانست: خاصیت آللوپاتی گونه کاج تهرانی، کمبود رطوبت مورد نیاز پوشش علفی، کوبیدگی شدید خاک، تراکم زیاد درختان کاج در واحد سطح، نوروحرارت کم وفراوانی لاش برگ و سوزنی‌های ریخته شده و تولید آهک و اسید در قطعاتی که کاج سوزنی کاشته شده است.
7- طی سالیان گذشته آتش سوزی‌هایی که در پارک های جنگلی اتفاق افتاده است اغلب در قطعات کاج بوده که براثر قابلیت زیاد اشتغال برگ های سوزنی خشکیده (صمغ و رزین) می‌باشد.
8- برخلاف سرو، چنار، بلوط ، نارون، کنار و زبان گنجشک که گرچه آنها هم میوه ندارند، ولی در جریان جابجایی هوا و فرصت دهی به سایر گیاهان ممانعتی مثل کاج ندارند.
9- از نظر فرهنگی و در بین عامه مردم درخت کاج نماد گورستان است واز طرفی یاد‌آور مراسم غربی بوده و با مراسم و فرهنگ ایران چندان انطباق ندارد و هیچ زیبایی برای پارک‌ها و معابر ندارد.
10- چون رطوبت سطحی زمین را به اعماق هدایت می کند دراطراف آن گیاهی رشد نمی‌کند، اگر گیاهی هم کشت شود نیاز به آب فراوان دارد. (پارک تفریحی چیتگر نمونه مشهود برای معرفی گونه کاج می باشد‌، تقریبا اکثر شهروندان تهرانی حداقل یک بار به پارک جنگلی چیتگر رفته اند و متوجه شده‌اند که قسمت سوزنی برگ ها تبدیل به مکانی بی روح و مرده شده است، چون سطح خاک این مناطق عاری از گیاه بوده و هیچ پرنده ای در میان درختان لانه نکرده وخاک زیر درختان، متراکم و سفت است.
11- برخلاف سرو، چنار، بلوط ، نارون، کنار و زبان‌گنجشک که گر چه آن‌ها هم میوه ندارند، ولی در جریان جابه‌جایی هوا و فرصت‌دهی به سایر گیاهان ممانعتی مثل درخت کاج ندارند.
12- قابلیت بالای اشتعال‌پذیری برگ‌های سوزنی خشکیده(صمغ و رزین) باعث شده کهطی سالیان گذشته، آتش‌سوزی‌هایی که در پارک‌های جنگلی اتفاق افتاده است اغلب در قطعات کاج باشد.
13- با تجزیه‌ی اندام‌های گیاهی کاج در شهر‌ تهران، مشخص گردیده که مقادیری سرب (در حد سمی) در آن وجود دارد.
14- در معابر شهری، برگ‌های سوزنی با فرودآمدن بر روی خودروها و سنگ‌‌فرش‌ها به‌علت وجود صمغ، صدمه‌ی غیرقابل‌جبرانی می‌زنند.
15- ریشه‌ی کاج به مرور زمان به سنگ‌‌فرش‌ها و بافت معابر شهری آسیب جدی وارد می‌آورد.
16- نقش درخت کاج در حساسیت‌های فصلی و همچنین افزایش شیوع آسم و آلرژی در افراد جامعه بخصوص در کودکان، نوجوانان و جوانان به اثبات رسیده است و منبع تولید آلرژی‌های به شدت حساسیت‌زا است و ایجاد بیماری آسم و حساسیت می‌کند.
17- نه تنها نقش آن در تولید رطوبت و ایجاد خنکی در هوای اطراف بسیار اندک است بلکه نقش آن را در افزایش دمای چند درجه‌ای در منطقه قابل توجه است‌!
18- از نظر فرهنگی و در بین عامه مردم، درخت کاج نماد گورستان است و از سوی دیگر، یادآور مراسم کریسمس غربی بوده و با مراسم و فرهنگ ایران چندان انطباق ندارد.

از سال پیش که یه خانمی توسط نامه ای از مقام معظم رهبری انتقاد کرده بود که چرا درخت کاج می‌کارید و بهتره درخت میوه بکارید، حضرت آقا الان دو سال هست که درخت میوه می‌کارند. 

بیایید فرهنگ های صحیح رو با هم بسازیم.
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۴
صالحه
ما میتونیم همه‌ی جوان های جامعه رو به دو دسته ی بچه مذهبی و بچه‌های غیر مذهبی تقسیم کنیم. اینکه گفتم غیر مذهبی واسه اینه که تقسیم بندی عقلی رو کاملا درست رعایت کرده باشم و هیچ کسی نتونه خارج از دایره تقسیمم بیرون بمونه. در واقع همیشه یه عده از افراد هستند که ادعا میکنند ما نه جزو این ها هستیم، نه جزو اون‌ها. این عده خاص احتمالا در مرز بین این دو مقسم قرار دارند و در آینده نه چندان دور، وضعیت خودشون رو تثبیت میکنند.
اصلا چی شد که اینا رو میگم؟ آخه تو یه وبلاگ دیگه طرف نوشته بود: " ....از اینکه به نظر من بچه مذهبی ها (معروف به حزب اللهی و بسیجی) معمولا چقدر منزجر کننده از عقایدشون دفاع میکنن و از اینکه چقدر به اعتقاداتشون دستی دستی ظلم میکنن حرف زدیم! "
لازم نیست کسی بگه. لابد دیگه همه می‌دونن که مذهبی ها چقدر دارن گند میزنن.راست میگه...
 بابا دِ لامصّب قبل از اینکه بسم‌الله بگی شروع میکنی به امربه‌معروف در مورد حجاب؟؟!؟؟ اولا اونی که تو داری انجام میدی نهی از منکره! اصلا تویِ مثلا مذهبی تو زندگیت چقدر معروف داری که بتونی امر به معروف کنی؟ ثانیا از سر و روت داره عقده‌ی محرومیت از آزادی های اون‌طرفی ها موج میزنه. بنده‌ی خدا برو خودت رو درست کن. برو تو آینه خودت رو نگاه کن. ببین چقدر حالت بده. من اگه اینو میگم واسه اینه که دوستت دارم. واسه اینه که عیبت رو من بگم بهتره تا یکی دیگه. واسه این که اگر اون غیرمذهبی چادری بشه عقده‌ای نمیمونه ولی تو هستی.
اگه یه ذره به درونمون نگاه کنیم بعد اینقدر بدی و زشتی و پلشتی میبینیم که باعث میشه بفهمیم ما فقط یک اپسیلون از اون غیرمذهبی جلوتریم. یک اپسیلونی که ممکنه با یه نسیم جا‌به‌جا بشه. بعد میبینی خیلی راه داریم برای رسیدن به خدا.
بسه دیگه. شروع کن. بشین کتابای که اونا میخونن رو بخون تا ببینی فازت عوض نمیشه. اگه نشد و تونستی از عقایدت پیش دلت دفاع کنی، اون‌وقت به بچه غیرمذهبی ها اخم و تخم کن.
بسه دیگه. شروع کن. بشین این سه تا کتاب رو بخون تا یه ذره از ادعاهات کم شه.
۱. رابطه عبد و مولا ۲. رهایی از تکبر پنهان ۳. چگونه یک نماز خوب بخوانیم
هر سه از علیرضا پناهیان / نشر بیان معنوی

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۵
صالحه

اگر شما زنها خوب شدید، هم مردها خوب خواهند شد، هم بچه‌ها/ سعادت و شقاوت کشورها بسته به وجود زن است/ کلید حل مشکل و کلید تداوم انقلاب دست شما زنهاست.(امام خامنه‌ای، ۶۱/۱۱/۳۰)

خدمت مادر به جامعه از خدمت #همه_کس بالاتر است/ نقش زن در جامعه بالاتر از نقش مرد است/ زن، یک انسان بزرگ و مربی جامعه است.(صحیفه امام، ج۱۴، ص۱۹۶)

شما اثبات کردید که مقدم بر مردها هستید/ مردها از شما الهام گرفتند/ شما تربیت‌‌کنندۀ مردها هستید/ آنقدر که اسلام به شما احترام قائل است، برای مردها نیست. (صحیفه امام، ج۶، ص۳۵۷)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۳
صالحه

شانس اتفاق افتادن سرنوشتی مشابه سرنوشت آتنا برای دختران ایرانی اصلا کم نیست.
اینو وقتی فهمیدم که من و دخترخاله ام عارفه، تو یکی از شب‌نشینی های دونفرمون، داشتیم در مورد این حرف میزدیم که چرا باید اتفاقی نظیر فاجعه‌ای که برای آتنا رخ داد، اتفاق بیافته.
که یکهو عارفه منو به یاد یکی از خاطره های نحس بچگی‌ام انداخت. عارفه همیشه محرم اسرارم بوده و هست و جزو معدود افرادی بود که بهش در مورد این اتفاق گفته بودم‌. اون شب ازم خواست دوباره همه چیز رو براش تعریف کنم و من تعریف کردم:
وقتی کلاس اول یا دوم بودم داشتم از مدرسه به سمت خونه میومدم‌. اون زمان خیابان پهن مجاور آپارتمان مسکونی ما، بن بست بود‌. بن بست که نه! میخورد به یک زمین کشاورزی و کلی درخت که راه را سد کرده بودند. آن پشت، لا به لای درختان و در تاریکی سایه درخت ها خیلی خطرناک بود. اما گاهی مسیر برگشتم از مدرسه را می‌انداختم از همان زمین مذکور. چون کمی نزدیک تر بود. اما الان چندین سال است که خیابان را به بزرگراه پشت زمین ها متصل کرده اند و راه هم کاملا امن و ایمن شده. اما آن موقع اینطور نبود. آن زمان تازه کنار پیاده‌رو خیابان، درخت و درختچه کاشته بودند و پیاده‌رو و حتی خیابان نسبتا خلوت بود. کسی نمی توانست یا اصلا نبود که عبور کند و یا پشت درختچه ها را ببیند. وقتی از مدرسه به خانه رسیدم دیدم مامانم خانه نیست. برگشتم و راهم را به سمت خانه دایی ام کج کردم که خانه‌شان چند کوچه و خیابان آن ور تر بود. اما اصلا یادم نمیآید چرا رفته بودم در پیاده‌رو. همان جا! پشت درختچه ها! که یکهو یک مرد جلوم ظاهر شد. چند قدم بیشتر باهام فاصله نداشت. به بهانه‌ای ازم کمک خواست. خیلی ترسیدم جلو بروم. یک لحظه دو دو تا چهارتایی کردم و حس کردم بهتره که اون مرد از کس دیگه ای اون کمک لعنتی رو بخواد. خیلی هم ترسیدم که نکنه الان بیاد و بگیرتم و مثل همه‌ی چیزایی که برام تعریف کرده بودند؛ سرم رو ببره و اعضای بدنم رو بفروشه. شاید همین چیزا نجاتم داد. با گوشه چشمم از بین درختچه ها دنبال راه فرار گشتم و فقط دویدم. دویدم به سمت خونه دایی و یادم نمیاد چی به زن‌دایی گفتم. یادم نمیاد به مامانم هم چی گفتم و اون بهم چی گفت.
تا چند سال، این اتفاق اصلا از تو ذهنم پاک نمی‌شد. اما انسان زود فراموش می‌کنه و شاید اتفاقی که برای آتنا افتاد من رو برد به همون سال های کودکی و به یادم آورد که چطور فقط خدا خواست که من سالم بمونم.
مواظب بچه‌هامون باشیم. لازم نیست براشون سند بیست‌سی رو اجرا کنیم تا سالم بمونن. بهتره بهشون آموزش بدیم:
1- هیچ وقت به هیچ نامحرمی در مکان خلوت نزدیک نشن و بهش اعتماد نکنند و سعی کنند همیشه همراه والدین باشند. در غیر این صورت همیشه از محله‌های پر تردد تر مسیرهای تصادفی رو انتخاب کنند و هیچ وقت سوار ماشین های شخصی نشوند‌.
 2- با محرم هاشون هم حد و مرز نگه‌دارن و تماس جسمی شون باید محدود به دست دادن و دیده بوسی و یا تماس ضروری باشه.
3- لباس‌هاشون نباید خیلی تنگ باشه و بهتره از هفت سالگی کم کم یاد بگیرند روسری بپوشند. اینطوری واقعا برای خودشون بهتره و حداقل میتونیم شانس زنده موندنشون رو بیشتر کنیم چون هوا و هوس شیطانی هیچ حد و مرزی نداره و خداوند هم مسئول بی دقتی‌ها و بی‌ملاحظگی های ما نیست.
و السلام علی من اتبع الهدی

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۱
صالحه

نقدی بر فیلم inception یا سرآغاز، یقین
فیلمی بسیار خوش ساخت که شما را با خود همراه می کند. این فیلم همه چیز دارد، اکشن و ماجرایی، علمی و تخیلی، احساسی و روانشناسانه و من نمی خواهم نقد سینمایی بنویسم. تنها بحث من در مورد چاله‌های فیلم نامه است که با این که نولان بسیار روی آن وقت گذاشته است (می‌گویند ده سال) ولی نتوانسته آن چاله‌ها را پر کند بلکه با ظرافت و زیرکی آن ها را جزو روایت خود می‌کند و آن قدر به جزییات ماجرا می‌پردازد که بیننده‌ها می گویند که فیلم گیج کننده است. اما کسی که از ایده فیلم اطلاعات درست داشته باشد هرگز گیج نمی شود. این فیلم علمی–تخیلی است و من نقد خودم را بر جنبه علمی آن نوشته ام و از منظر منطقی–اسلامی به تماشای آن نشستم. شاید دانستن این نکات  جذابیت فیلم را برای شما کم کند اما خالی از لطف هم نیست.
اول از همه باید نکته‌ای را بگویم و آن این است که ما انسان ها دو نوع خواب می‌بینیم. یکی صادقه که دارای تعبیر و معانی خاصی است که اگر کشف شود (توسط معبّر) غالبا خبر از اتفاقی در آینده می‌دهد. و دومین نوع آن غیرصادقه است و از آن جا که مشخص است خواب هایی که افراد در آن می بینند، از نوع صادقه نیست پس قطعا غیرصادقه اند.
اساسا نولان فکت‌های (حقایق) غلطی را به خورد تماشاچی می دهد. حرف من در مورد همین فکت‌های غلط است. فیلم درمورد ارتباط خواب با تلقین و ناخود آگاه و دنیایی است که در خواب به آن می‌رویم.
فکت غلط اول: در این فیلم دنیای ساخته ذهن انگار شناور است و قائم به چیزی نیست ولی در بهترین حالت باید آن را به ذهن نسبت بدهیم ولی نمی‌شود. چون می‌بینیم فرد از آن عالم خواب اول یا لایه اول، منصرف می شود ولی همچنان آن عالم درجریان است و حتی لازم نیست فرد در همه‌ی مکان‌های عالم واقع باشد، زیرا آن‌ها خودشان، بی‌نیاز از فردِ ادراک‌کننده به فعالیت ادامه می دهند. اساسا ما در عالم خواب های غیر صادقه ( یا بدون تعبیر ) فقط آن جایی را مورد نظر خوابمان است را می‌بینیم و نه چیز دیگر. پس اولین اشتباه نبود وابستگی واقعی و خلق واقعی عوالم خواب توسط افراد است.
فکت غلط دوم: این فکت که از اولی هم مهم تر است این است که ما انسان ها اساسا یک روح داریم و یک جسم و همه می دانیم که به وسیله جسممان خواب نمی‌بینیم. بلکه روح است که خواب می‌بیند و روح هم مجرد است و برای همین این طور هم که در فیلم در مورد سایتو دیدیم، امکان ندارد که روح مجروح شود یا پیر شود. شاید برایتان پیش آمده که در خواب‌های بی سر و ته برایتان اتفاق ناگواری افتاده ولی با دانستن این مساله که خواب هستید مسیر داستان خوابتان را تغییر داده اید و حتی خودِ مجروحتان را سالم کرده باشید! هنرمندی نولان در همین جاست. او مسائلی را که خودش می خواهد و انتخاب می‌کند را، در حیطه عدم اختیار انسان‌ها تغییر می‌دهد ( مثل مرگ سایتو در عمق سوم ) و گرنه تقریبا همه چیز در حیطه اختیار انسان است.
فکت سوم غلط: خواب اصلی برای یک نفر است، چنانکه در فیلم می بینیم اما همه افراد می توانند؛ با ذهن خودشان در خواب تصرف کنند. شاید بگویید این یک خواب کاملا اشتراکی است ولی این طور نیست چون در فیلم تصریح می شود که خواب قائم به یک فرد مشخص است. و ما در خواب های خودمان می بینیم که دیگران زاییده ذهن ما هستند و هرگز پیش نمی آید کسی به شما بگوید که من هم همان خواب تو را دیدم و با اختیار خودم داشتم آن فعالیت‌ها را می کردم.
فکت چهارم غلط: ارتباط غلط بین خواب و ذهن. فیلم اساسا در پی این است که به ما بگوید هر باوری را از طریق خواب می توان به فرد القا کرد و یا از ذهن او دزدی اطلاعاتی کرد. اما همانطور که گفتیم خواب در حوزه روح است و نه ذهن. به همین دلیل چنین اتفاقی محال است.
البته فیلم چاله‌های ریز دیگری هم دارد. مثل اینکه افراد تا به خودشان سیم را وصل می کنند شروع به خواب دیدن می کنند در حالی که شروع دیدن خواب از اختیار انسان خارج است. یا اینکه در فیلم گفته شد که خواب نیازمند یک معمار است. اما متاسفانه نقش معمار در ارتباط با ذهن فردی که خواب بیش‌تر از دیگران متعلق به اوست به درستی تعریف نشده و البته این ها مسائلی هستند که با وجود این همه فکت غلط، قابل توجیه نیستند و صرفا ماست مالی شده اند اما در نهایت زیبایی. شاید نولان گل محمدی روی ماست ها پرپر کرده است...
و این که من این نقد را نوشتم چون فیلم وارد عرصه عقیدتی ما مسلمانان می شود و لازم دانستم که این مسائل را در خصوص فیلمی که مدعی ورود به عرصه‌ی جدید و ناشناخته‌ای است بنویسم. و این که پیش‌بینی میکنم فیلم دیگری در این خصوص ساخته نمی شود چرا که اگر خودتان هم در موضوعاتی که گفتم کمی فکر کنید متوجه می‌شود که کریستوفر نولان در بسیاری از بخش های فیلم نامه به ناچاری افتاده و ماجرا را بافته است، مخصوصا در یک سوم پایانی فیلم.

و اما یک نکته در مورد سکانس پایانی. اگر این سکانس در پایان فیلم ذهن شما را به خود مشغول کرده، من دو فرضیه جالب دارم که می تواند آدم را از شر سرگیجه ای که نولان ایجاد کرده رهایی بدهد. اول این که کاپ (دی کاپریو) در عالم واقعی آنقدر مشغله داشته است که هیچ وقت درست و حسابی فرفره‌اش را نچرخاند! دوم اینکه تمام ماجراهایی که در فیلم دیدیم زاییده تخیل او در یک بعد از ظهر که کنار دختر و پسر و (مایکل کین) بوده‌است، می‌باشد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۰۶
صالحه

به مناسبت روز کارگر:

فانتزی بازیافت و حفظ محیط زیست حال من رو به هم میزنه.
۱- نمی‌دونم چرا اصرار دارند که ما باید بازیافت کنیم؟ وقتی کارخونه لبنیاتی دو مثقال کره رو تو یک مثقال پلاستیک ریخته، من باید به فکر جمع کردن مثقال مثقال پلاستیک‌های اون امّ الفساد باشم؟
چرا دولت ما برای این کارخانه ها مالیات سنگین نمی‌بره؟ چرا قوانین مالیاتی در ایران جدی نیست؟ چرا مالیات رو نمی‌گیرند؟
نمی‌دونم چرا اصرار دارند که "ما" باید بازیافت کنیم؟ خب اگه راست میگین جلوی اون کارخانه‌ی زباله‌ساز رو بگیرید.
۲- حالا این وسط یه عده پولدار شکم سیر میشینن با آت و آشغال اثر هنری درست میکنن و نمایشگاه میزنن و حال میکنن که دارن فانتزی "حفظ محیط زیست از طریق خلاقیت" رو توی پاچه مردم میکنند. بعد  یه عده دیگه "ژست فرهیخته گرفته" برای این هنرمندا کف میزنن...
۳- نمی‌دونم چرا اصرار دارند که "ما" باید بازیافت کنیم؟
کار کردن برای آدم ها آرزو شده. میدونی یعنی چی؟ یعنی خونه گرونه، زمین گرونه، مغازه گرونه. همه‌چی گرونه. اجاره هاشون هم گرونه. واسه اون بدبختی که میخواد کار کنه هیچ شانسی وجود نداره. اونم کسی که صبح که بیدار میشه نمی‌دونه تا شب شکمش سیر میشه یا نه! نمیتونه یه ویتامینه یا فلافلی بزنه چون یه ذره هم پول نداره. چه برسه به اینکه بخواد یه کسب و کار کوچیک راه بندازه! بانک ها هم برای این آدم ها وام نداره. وامش رو به "غول‌مشتری پولدارشون" دادن.
وقتی آدم‌ها نتونن یه کسب و کار کوچیک راه بندازن و تولیدکنندگان غول‌آسا تمام سوراخ سمبه‌ها رو پر کنند، نتیجه این میشه که بیکاران زیاد میشن.
من قبلا فکر می‌کردم خوردن مک‌دونالد برای این خوب نیست که به اسرائیل کمک میشه و پولی که من میدم گلوله میشه و میره توی قلب یه بچه فلسطینی. اما حتی اگر خودم رو هم گول بزنم که این اتفاق با پولم نمی‌افته، نمیتونم خودم رو قانع کنم که پولم باعث بیکار شدن یه عده آدم بیچاره نمیشه.
مک دونالد توی هر کشوری که بره، مردم اون‌جا فقیر میشن... حتی آمریکا.
کار کردن برای آدم ها آرزو شده! حالا میفهمی چرا؟
فانتزی بازیافت و حفظ محیط زیست هم سرش تو گور... 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۲۹
صالحه

شهر نشینی خیلی خوبه، خونه‌ی تمیز و بی دردسر و احیانا لوکس.‌ دسترسی سریع به مراکز اداری و تجاری و تفریحی و خدماتی و ... هزار و یک چیز دیگه که خودتون بهتر می‌دونید.
اما یه عیب بزرگی داره و اونم اینه که آدم تو شهر، مخصوصا شهرهای بزرگ، سردیش میشه.
سردی نه از جنس سردی زیادخوردن خیار و یا آلبالو (دهنم آب افتاد. کجایی تابستون؟) بلکه یه نوع سردی مزمن که رسوب می‌کنه و افسردگی، بی‌حالی، خستگی زودرس، و کج خلقی و عصبی مزاج شدن در (بیشتر در مردان) و وسواسی شدن (بیشتر در زنان)، از عوارض اون به حساب میاد.
اگر همه یا برخی از علائم بالا رو خودتون و یا اطرافیانتون دارند، لطفا مساله رو جدی بگیرید و اصلا به پزشک، روانپزشک و یا روان شناس مراجعه نکنید. ممکنه مشکل شما رو حاد تر کنند.
اول توجه کنید به عوامل ایجادکننده سردی و سپس سعی در رفع و یا کاهش اونا کنید: (به ترتیب اهمیت)
+ دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن
+ آلودگی صوتی و آلودگی هوا
+ دور بودن از طبیعت و ندیدن سبزه و درخت و گل
+ در تماس بودن با فرش های ماشینی و دمپایی های پلاستیکی که انرژی ما رو قفل میکنند
+ استفاده از غذاهای: ۱- تغییرژنتیکی داده‌شده، ۲- فست‌فود ۳- مانده ۴- غیر طبیعی مثل برنج هندی ۵- عاری از ریز مغذی مثل نان‌های بدون سبوس ۶- بسیار سرد مثل ماست و دوغ، مخصوصا در شب ۷- چای، قهوه، نسکافه، سیگار، قلیان، شکلات، قند و شکر
حالا بعد از رفع موانع، سعی کنید به توصیه های صالحه بانو عمل کنید: (به ترتیب اهمیت)
۱- شب قبل از ساعت ۱۱ بخوابید.
۲- صبح ها بعد از اذان صبح تا طلوع آفتاب (بین الطلوعین) بیدار باشید.
۳- روزانه حداقل نیم ساعت ورزش کنید.
۴- شربت عرق بیدمشک با عسل میل کنید.
۵- روزانه ۱۴ دانه بادام را یکی یکی بجوید‌.
۶- باغچه‌ی شخصی برای خودتان درست کنید و در آن کمی گیاه بکارید.
اینا خیلی تاثیرگذارند + دعا و خواندن قرآن و رفتن به مسجد و اماکن مذهبی چون انرژی مثبت زیادی دارند.
امتحان کنید!

°<< البته اگر فرد مورد نظر در مراحل پیشرفته بیماری هست، حتما به طبیب سنتی مراجعه کنه بهتره!>>

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۰
صالحه

میدونستی زمانی که خداوند متعال داشت زمین و آسمان رو می‌آفرید، پونزهای نقشه رو کجا زد؟  منظورم "والجبال اوتادا" نیست! اونا میخ‌های محکم کاری‌ان.

زیر پونز نقشه‌ی خدا که میگن میدونی کجاست؟

پونز‌ها رو زد روی یمن و بحرین و سومالی و نیجریه و ...

و یکی از تکالیف انسان‌ها رو برداشتن پونز‌ها معین کرد.

که صدا و سیما مثل احاد افراد جامعه و هفت میلیارد ساکن کره‌ی خاکی، داره به احسن وجه این وظیفه رو انجام میده!

متشکرم!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۱۰
صالحه

قبلا که اینترنت نبود، بازار روزنامه و اخبار TV و مجله و هفته‌نامه مثل چای داغ و لب‌سوز بود.
وقتی اینترنت اومد یه ذره از دهن سوزی این بالایی ها کم شد ولی همچنان داغ بودند.
وقتی که شبکه‌های مجازی مثل تلگرام و اینستاگرام بین مردم خیلی مستقبل شد (یعنی استقبال شد ازشون) دیگه اساسا بعضی از این‌ها دارند کارکرد خودشون رو از دست میدن. مثل اخبار شبکه یک که روز به روز بی‌مزه تر و یخ‌تر می‌شه.
این روز‌ها همه اخبار رو به سرعت نور جابه‌جا می‌کنند. و به سرعت صوت اون رو نقد و تحلیل و بررسی می‌کنند.
این روزها "خیلی‌ها" که بلد بودند بنویسند یا حرف بزنند ولی از یک تریبون درست و درمان محروم بوده‌اند؛ حالا می‌توانند حرفشان را به گوش چندk آدم برسانند. لااقل از هیچی بهتر است. حتی می‌بینیم بعضی از این "خیلی‌ها" از قضاوت شدن و فحش‌ خوردن نالان اند؛ اما باز هم می‌نویسند. چون اگر از این شنیده شدن ناراضی بودند، بساطشان را تا الان صد بار جمع کرده بودند.
در بازار داغ خبر هم، چه خبر مذکور سیاسی باشد چه اجتماعی چه اقتصادی و چه فرهنگی و هنری و چه مذهبی، همه چیز به یک مساله برگردانده می شود. توجه کنید: برگردانده می‌شود: سیاست.
و این همان سیاست زدگی است.
اما ننوشتم که نقد سیاست زدگی بکنم. فی الواقع کمی طفره رفتم. نوشتم که نقد حرف‌زدگی بکنم. (الان می‌توان انتقاد کرد که تو همین الان هم دچار حرف‌زدگی هستی).
آره. من حس میکنم حالا با پدیده‌ی جدیدی روبرو شده‌ایم: حرف‌زدگی
کشف جدید من در پی خواندن و شنیدن های بسیار درمورد سید مرتضی آوینی اتفاق افتاد.
در اینستاگرام و تلگرام و تلویزیون و روزنامه و مجله؛ افراد بسیاری صفحات خود را پر کردند از حرف و حرف و حرف درمورد وی اما دریغ از درک واقعیت. چه از طرف گوینده چه شنونده.
مگر چند جمله از سخنان سید مرتضی آوینی را بازنشر کردید که این‌قدر ادعای شناساندن آوینی را به ملت دارید؟
ما دو سه خط می‌خوانیم و دو جمله می‌شنویم و سپس چندرغاز دریافتی‌مان را با تصورات دیگرمان قاطی پاتی می‌کنیم و یک چیز وهم آلودی تولید می‌کنیم و زندگی‌مان را با همین وهمیّات ادامه می‌دهیم. بدتر این‌که وهم زده هستیم و نمی‌دانیم و وهمیّات یک عده وهم‌زده دیگر را هم چشم‌بسته و ذیل این پندار غلط: "نظر هرکسی محترم است" قبول می‌کنیم.
حرف‌زدگی یعنی دلمان می‌خواهد حرف بزنیم. بی‌ربط و با‌ربط.
حرف‌زدگی یعنی سکوت هیچ معنایی ندارد و هیچ جایگاهی ندارد و هیچ فایده‌ای برای انسان ندارد.
حرف‌زدگی یعنی خالی کردن حرف‌ها از فکر.


+در مهمانی زیارت قبولی پدربزرگ و مادربزرگم، همه‌ی بزرگان فامیل نشسته‌ بودند. گوش کردم دیدم مرد گنده‌ی سی ساله دارد درمورد کور بودن خفاش سخنرانی می‌کند.
آخه ضرورت داره؟

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۲۰
صالحه
عکاسی از فضاهای سنتی برای من بیشتر از اینکه تفریح باشه، یه رسالته.
برای اینکه بتونم عقلانیت درون سنت رو به نمایش بذارم و حس و حالی که سال‌هاست انگلیسی‌های مزدور و خائنان داخلی از یاد ما برده اند رو دوباره احیا کنم.
میدونم که تنهایی از پسش بر‌نمیام اما این وبلاگ رو از اول به همین نیت ایجاد کردم.

این عکس رو خودم گرفتم. اون نون هایی که زرد رنگ‌تر اند، نون گندم تنوری خانگی اند.
اون نون‌های تیره تر، جو تنوری اند.
عسل و انار و شیره‌ی مخلوط خرما و توت و انگور هم که هست.
اون نوشیدنی‌ها هم یکی‌ش دمنوش بادرنجبویه است و دیگری شیر‌بادامه. بادام میکس شده با آب.
یعنی من این صبحانه رو خوردم دیگه ناهار سیر و پر بودم. تازه یه ذره نون خوردم. آخه این نون های سبوس دار بدجوری قوت دارند!
مثل اون نمد زیر سفره قلم‌کاری که وقتی برای اولین بار، پاهام رو روش گذاشتم، یه گرمای خاصی تا قوزک پام اومد بالا، یه جوری که درد پاهام که از سردی بود، کم کم از بین رفت.
این عکس برای من پر از حسه...
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۷
صالحه

نمی‌دونم کسی قبل از من این حرف‌ها رو زده یا نه اما باید بگم:
سوپر ستاره‌ی هالیوودی دختران دهه هفتاد تقریبا میشه گفت آنجلینا جولیه!
آنجلینا جولی برای دهه بیست و اندی ساله‌ها در حد یک اسطوره است.
زنی که در زیبایی و دلفریبی و جاذبه‌های جنسی بسیار خاص است.
زنی که در بازیگری، پیشه‌ی خودش هم عالی است.
زنی که ازدواجی عاشقانه می‌کند با یک ستاره‌ی دیگر. کسی مثل خودش و در حد خودش. زنی که کسی را که می‌خواهد به دست می‌آورد.
زنی که هم خودش بچه می‌آورد و هم کودکانی را به فرزندخواندگی می‌پذیرد و دوتا و سه‌تا آن‌ها را بغل می‌کند و با خودش به این‌ور و آن‌ور می‌برد و این فسقلی‌ها هرگز مانع حرفه‌ی او و حضور اجتماعی او نمی‌شوند.
زنی که دغدغه‌های بزرگی از جنس رسیدگی به کودکان گرسنه‌ی آفریقایی دارد و سفیر یونیسف می‌شود و مسئولیت‌های بزرگ‌تری را در دنیای واقعی می‌پذیرد.
زنی که سوپر همسر، سوپر مادر، سوپر سلبریتی و فعال اجتماعی است.
"این زن" برای ما اسطوره شد!
چند ماه پیش خبر طلاق جولی و پیت از هم خیلی‌ها را شوک زده کرد. ولی من را نه. اصلا می‌دانی چرا مردم برایشان این خبر سنگین و سخت بود؟ چون بت بزرگ قهرمان زن غربی برایشان شکسته شد. چون جولی نماد زن غربی بود. شاید باربی دست‌نیافتی و مسخره باشد اما ما آنجلینا جولی را دیدیم! او در همه چیز عالی بود اما هرگز به ما نشان داده نشد که:
جولی قبل از حضور در برابر عموم و دوربین‌ها، چند ساعت در سالن‌های زیبایی وقت خود را صرف می‌کند؟ چند ساعت را در سالن‌های بدنسازی!؟
بچه‌های جولی وقتی او در مراسم‌ها و جشن‌ها حاضر می‌شد کجا هستند؟ عکاس‌ها معمولا تمایلی به گرفتن عکس از پرستاران بچه‌های جولی از خود نشان نمی‌دهند! ما پرستار‌ها را ندیدیم. آن لحظه‌ای که جولی بچه‌هایش را از دست پرستار می‌گرفت تا آن‌ها را دوتا و سه تا بغل کند تا مثلا برود به مرکز خرید و ... ندیدیم!
ما اخم و گریه‌ و عصبانیت جولی را ندیدیم. ما فقط عکس‌ها و فیلم‌های او را دیدیم. او فقط خوش می‌درخشید و می‌خندید.
گریه بچه‌هایش را هم ندیدیم. ما البته حس مادری را هم ندیدیم. نگرانی مادرانه ندیدیم. خستگی مادرانه ندیدیم. این چیزها (دغدغه بچه و خستگی‌ها) ارزشمند است ولی این‌ها را ندیدیم.
عکاس‌ها هم که عین علف هرز همه‌جا بودند. حتی وقتی صبح جولی از خواب بیدار می‌شد، کنار بچه‌هایش.
ما عادت کردیم به سطحی نگری و ظاهر بینی. تا جایی که ما هم توهم زدیم که زنده‌گی خاله‌بازی و عروسک‌بازی است. نفهمیدیم که تفاهم بین زن و شوهر چیزی فراتر از شانیت ظاهری اجتماعی آن‌هاست. مفاهمه و مکالمه در زنده‌گی ها محو شد! چون فقط خواستیم ظاهر کار را درست کنیم! یک کاور خوشگل و رنگی‌رنگی بکشیم روی همه چیز و یک معجزه بشود!
زنده‌گی خیلی از دخترای هم‌سن و سال من داغون شد. به خاطر بینش غلط.
نفهمیدیم که مگه به قیافه است؟ مگه به ماشین و عینک و ساعت و ست کیف و کفش چرم و ... است؟ مگه می‌خوام با شغلش زندگی کنم؟ نفهمیدیم که اخلاق چیزی فراتر از قربون صدقه‌ی دوران نامزدی و باز‌کردن در ماشین برای مادمازل و خرید گل و گوشی موبایله! نفهمیدیم... نفهمیدیم... نفهمیدیم...
چرا نفهمیدیم؟ چرا اسطوره‌ی ما شد این زن؟ چرا زن ایده‌آل ما آنجلینا جولی بود؟
در واقع آنجلینا‌جولی استعاره‌ای از زن ایده‌آل است و بسیاری از دخترها و زن‌ها، نه فقط در جامعه ما، بلکه در کل دنیا، تحت تاثیر این تبلیغات مسموم قرار گرفتند و سعی کردند، شبیه این ابرقهرمان ها بشوند. اما از اون‌جایی که جمع‌کردن همه‌ی این چیزها در زندگی واقعی محاله و فقط در تخیل رسانه‌ای قابل شکل‌گیریه، آدم‌ها در این شبیه سازی، شکست می‌خورند و اعتماد‌به‌نفسشان را هم از دست می‌دهند. البته معمولا این راه غلط را تا آخر عمر ادامه می‌دهند. گرچه درمورد آنجلینا‌جولی و برد‌پیت هم دیدیم که زندگی آن‌ها هم از هم پاشید. طلاق گرفتند چون جمع شدن همه‌ی این کارها برای یک زن محاله.
کنترل یک زندگی آرام در دستان یک زن آرامه. نه زنی که مرتب در انظار عموم خودنمایی می‌کند و بچه‌هایش را به پرستار می‌سپارد و خانه‌اش را به دست خدمتکار. زن آرامی که وقت دارد با فرزندانش، با همسرش حرف بزند و بیشتر از بدنش، از مغزش کار بکشد.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۱۱
صالحه

بعد از اینکه در پست قبل توضیحاتی در مورد حس مساله داری دادم، حالا نوبت می‌رسد به اینکه خود را مساله دار کنیم!

سوالاتی که ما را مساله‌دار می‌کنند، بسیار ساده اند. کافی‌ست از چیزهایی که به ظاهر بسیار بدیهی هستند سوال کنید. اینجا نمونه هایی از سوالاتی که خودم پرسیده ام و جوابی فراتر از انتظار داشته اند؛ با شما به اشتراک می‌گذارم.

۱- چرا وقتی پول ندارم، برای حرف مردم باید کمد و تخت سیسمونی بخرم؟

۲- چرا باید تخت دو نفره بخرم وقتی خانه ام کوچک است؟

۳- چرا خوردن فست فود و نوشابه و سوسیس و کالباس را متوقف نمی کنم؟

۴- چرا فکر می‌کنم با خوردن یک یا چند نوع قرص و شربت، سلامتی ام را باز می‌یابم؟

۵- چرا باید حتما در شهر‌های بزرگ زندگی کنم؟ آیا روستا بهتر از شهر نیست؟

۶- چرا فکر می‌کنم در انتخابات باید کسی را انتخاب کنم که رای می‌آورد؟

۷- چرا باید آشپزخانه ام open باشد و بعد وقتی مهمان می‌آید در هنگام کار معذب شوم؟

۸- چرا فکر می‌کنم بیمه می‌تواند جلوی حوادث را بگیرد؟ چرا صدقه نمی‌دهم؟

۹- چرا بی‌منطق هستم؟ چرا چهار واحد منطق پاس نکرده‌ام که اینقدر غیرقابل تحمل نباشم؟ 

۱۰- چرا فکر می‌کنم فرزند کمتر یعنی زندگی بهتر؟ چرا فقط در صورتی خودم را ملزم به فرزندآوری می‌کنم که جنسم جور نشده‌باشد؟

۱۱- چرا فکر می‌کنم که خداوند رزق و روزی بچه‌هایم را نمی‌رساند؟

۱۲- چرا فکر می‌کنم از پس تربیت دوتا بچه برمی‌آیم ولی از پس چهارتا نه؟

۱۳- چرا خودم را در آلودگی هوای شهر‌های بزرگ محصور کرده‌ام؟

۱۴- چرا همیشه باید مصرف کننده باشم؟ چرا تولید نمی‌کنم؟

۱۵- چرا فکر‌ می‌کنم بازیافت راه‌حل این همه زباله است؟

۱۶- چرا کتاب نمی‌خوانم؟ چرا کتاب نمی‌خرم یا از دوستانم قرض نمی‌گیرم؟

خب. حالا به همین ها فکر کن. تا بعد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۴۰
صالحه
سفره هفت سین اصلی متشکل از سبزه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و سرکه و سیر هست.
همه‌ی این سین ها از سالم ترین خوراکی های ممکنه برای انسان هستند و دو مورد آن‌ها یعنی سیر و سرکه خواص دارویی دارند. سمنو که بهترین غذا و از غذاهای انبیاء به شمار میاد، کم کم داره تبدیل به یک فانتزی شب عید میشه. 
و امّا اون چیزی که عجیبه، جا افتادن سکّه به عنوان نماد ثروت و رزق در سفره های هفت سین هست که برای من غیرقابل تحمّله. من نمیدونم حرص زدن مردم برای پول درآوردن حاصل این بدعت شنیعه یا برعکس.
حذف سرکه و سیر هم که کاملا اسرائیلیه. البته سنجد و سیر هم غذاهای دارویی هستند و هرکدام حذف شوند، بد است.
البته ما نباید وحشت کنیم اگر در زمان تحویل سال، توی سفره‌مان بعضی از این سین‌ها را نتوانستیم جور کنیم. باید زمانی وحشت کنیم که این سین ها از سبد غذایی‌مان حذف شود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۵۸
صالحه

 بعد از تحویل سال نوبت می رسه به دید و بازدید ها.

کم شده!
دید و بازدیدا رو میگم.
انقدر سختش کردیم که کم شده.
قدیم مردم خرید عیدشون یک لباس جدید و یک جفت کفش بود. تازه همون هم گاهی از برادر یا خواهر بزرگتر به کوچکتره به ارث می رسید.
دوره زمونه‌ی بدی شده.
بعد از خانه تکانی، دکوراسیون خانه هم تکان میخورد. مبل، پرده، فرش، کابینت، نور پردازی و ...
بعد هم نوبت لباس هاست. خانم‌ها از رنگ مویشان تا ناخن‌های کاشته‌شده‌شان را نو می‌کنند.
مرد‌ها هم اگر بتوانند اتول‌شان را.
بعد که با کلّی چُسان فُسان می‌روند عید دیدنی بزرگان، به هم که می‌رسند دستشان را طوری تکان میدهند که ساعت و انگشتر نوی‌شان برود در حلقوم طرف مقابل و شروع می‌کنند به تک و تعریف.
وقتی دیگران میخواهند بیایند عید دیدنی آن‌ها، باز هم همان بساط فخر‌فروشی است.
ولی سخت شده دیگه!
بیار ببر میوه و چای و آجیل در ظروف بلوری و تعویض لباس و تجدید میکاپ و معاشرت با فامیل. و این مورد آخر از همه سخت تر است وقتی که چشم دیدن خیلی‌هایشان را نداری.
خریدن همه‌ی این‌ها سخت است. از امکانات پذیرایی گرفته تا اسباب فخر و مباهات.
ولی سخت تر از همه می‌دونی چیه؟
برای من روبوسی با زن‌های فامیل.‌ انقدر که آرایش‌شان آزارم میدهد، بوی بد جوراب‌های داداش کوچیکم وقتی از باشگاه برمی‌گردد آزار دهنده نیست.
اَه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۴
صالحه