می‌ری فست فود و بچه‌ات رو می‌ذاری اتاق کودک؛ بعد که می‌ری سراغش خاله‌ی مستقر در اونجا بهت می‌گه: داشت شعر منم باید برم رو می‌خوند بعد من که بهش گفتم بخون!!! دیگه نخوند! منم بهش گفتم اگه نخونی منم بهت از این فرفره ها نمی‌دم؛ اونم دوباره شروع کرد به خوندن.
تو هم اشک شوق تو چشات جمع می‌شه و میگی: همه‌اش دو ساله‌شه! میدونی؟؟؟
معلومه با اون صدای ناز دخترونه، شعر منم باید برمِ رضا نریمانی دلبری می‌کنه. 
وقتی واسه باباش ماجرا رو تعریف کردم و دو تایی با هم ذوق کردیم و اشک شوق تو چشمامون جمع شد، بهش گفتم: می‌دونی؟ بچه‌مون "خیلی" میفهمه!


چیه؟ انتظار مطلب مثبت هیجده داشتی؟

نه خیر! از این خبرها نیست. اینو نوشتم که متاهل ها زودتر بچه بیارن تا این لذت‌ها رو درک کنن!