صالحه +

صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲۵ خرداد ۹۷

يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۸ ب.ظ

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

عیدتون مبارک
خاطراتِ سفرِ روز عید فطر و روزِ بعدش! :
شبِ عید، حالم یه ذره گرفته بود. بابام زنگ زد و گفت که میخوان فردا برن یه سفر کوتاه به شمال و شما هم بیایید. من و مصطفی هم، با هم مشورت کردیم و تصمیم بر رفتن شد. تقریبا تمایل هردومون به رفتن ۵۱ درصد بود. یعنی خیلی فرقی نداشت...
عمو اینا هم بودند. از جاده فیروزکوه رفتیم ورسک. رفتیم زیرِ پل و اونجا فاطمه‌زهرا رو بردیم تاب‌تاب‌عباسی. تازه وقتی قطار از رو پل رد شد، ما اون زیر بودیم :)
در مسیر برگشت به سمت ماشین، من و همسر با هم حرف میزدیم، در مورد اینکه چقدر این ویلاهای شیروانی قرمز، فیک اند و زشت. مثل قارچ های سمی هم هر سال بیشتر می‌شوند. این که این خانه گرچه قدیمی است ولی اصالت دارد. آن پنجره‌‌ی چوبی رو به منظره پل باز می‌شود و از سمت دیگر رو به کوه...
سوادکوه، پل سفید، سه و نیم کیلومتر جاده‌ی پیچ در پیچ، شاهزاده حسین اوزود، در حالی که هرکس به گوشه ای رفته بود من و همسر نشسته بودیم و من داشتم فکر میکردم که چه چیزی در طبیعت برای من زیباست. چرا زیبایی را احساس نمیکنم. از کِی اینطوری شدم؟ چرا اینطوری شدم و در حالی که به آسمان نگاه میکردم و به ابرها؛ حس کردم که زیبایی را پیدا‌کردم. آسمان در نگاهِ چشمهای من خیلی زیباست... ابرها، خورشید... خیلی باعظمت اند. خوشحالم که انسان‌ها نمی‌تواند خورشید و پهنای آسمان را پر از قارچ‌های سمی کنند! حرف های عجیبی هم شنیدم... خیلی عجیب....
بازی ایران-مغرب (مراکش یا Morroco) شروع شد و جایِ ما رو روی چمن ها اشغال کردند و همه‌ی مردها اونجا نشستند تا بازی رو با گوشیِ موبایل تماشا کنند. سر به سر مهدی میذاشتیم. میپرسیدیم طرفدار کدوم تیمی؟ (آخه مهدی تو مغرب به دنیا اومده) و از اینکه یه جورایی گیج میشید میخندیدیم! :)))))
گاو‌ها! گاوها هم دوست داشتند ببینند چه خبره. دور و برمون پرسه میزدند و من موفق شدم دستم رو به نشونه دوستی روی پیشونی یکیشون بذارم و باهم رفیق شیم...
عمو خیلی با حرارت بازی میدید و حرص میخورد. پسرا آروم تر بودند... هوا هم داشت سرد میشد. بین دو نیمه با عجله وسایل رو بردند تو امام زاده و بقیه بازی رو اونجا دیدند و من هم با این کوچولو دوست شدم!
مامان و زن‌عمو با یک پیرزنی که همان نزدیکی خانه داشت دوست شدند و بهمان آش دوغ و شیر محلی و تخم‌مرغ داد و برای شب پتو هم ازشان گرفتیم... و واقعا مزه آش دوغشان عالی بود و آن شیر عالی تر. شاید چون گاوهایشان چرا می‌کردند و به قول عرب جماعت، سائمه بودند...
شب سرد بود و مرطوب و خیلی خوب نخوابیدیم اما و من و همسرجان قرار داشتیم که بعد از نماز برویم بیرون و روشن شدن هوا را تماشا کنیم. کار جالبی بود... از اذانِ صبح تا طلوع آفتاب، منظره درختان در گرگ و میشِ هوا و بعد از آن، رویایی است... رویایی...
جالب این بود موقع صبحانه، متوجه شدیم، پشه ها بیشتر از ۴۰ جای صورت فاطمه‌زهرا را نیش زده اند! عین آبله‌مرغانی‌ها شده بود و کمی با نمک تر!
دوست داشتم برگردیم ولی برنگشتیم... طاقتم برای مسافرت کم است و فشارم پایین است. احتمالا کم خونی‌ هم دارم. ناراحت بودم که سفر دو روزه شده. آخرش هم بعد از ۳ساعت توی ماشین و در کوره‌راه و گرما بودن، رسیدیم به همان جایی که چند سال پیش با همین عمو‌اینا رفته بودیم. سدّ کیاسر :|
حالا نشسته بودیم رو سکو، منتظر غذا بودیم، عمو درِ صندوقچه اسرار رو باز کرد که از خاطراتِ بچه‌گی‌های خودش و بابا گفت و بعدش هم بحث سیاسی شد و خلاصه ذهنم از ناراحتی‌های سفر منحرف شد خدا رو شکر.
و آخرش هم برگشتیم... خسته و کوفته! مثل همه‌ی سفر‌ها
+ مثلا سالگرد ازدواجمون هم بود. حتی یادمون رفت به هم تبریک بگیم :/ عشق موج میزنه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۰
صالحه