صالحه +


غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
  • ۲۲ آبان ۹۷، ۱۹:۱۴ - آقای مُرَّدَد
    شد :))
نویسندگان
پیوندها

خاطرات جهادی، قسمت دوم

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۸ ب.ظ
۲۸ اسفند
صبح فرداش هم رفتیم روستای چم‌زرشک و مریم اکبری -این سرباز گمنام اردو جهادی هم- باهامون اومد تا برای خانوم ها یه کارایی انجام بده. اون روز کار خیلی طول کشید و با اینکه همه چیز خوب پیش رفت اما تا ظهر زیر آفتاب داشتیم کار میکردیم و در نتیجه وقتی برگشتیم من سردرد گرفتم. مامان و بابام هم که قرار بود در اردو به ما بپیوندند، رسیده بودند و مهدی رو هم با خودشون آورده بودند. این جا بود که منم چون خیالم از بابت رتق و فتق فاطمه زهرا یه ذره راحت شد گرفتم خوابیدم چون واقعا کشش نداشتم ادامه بدم. هرچی فاطمه عین اجل معلق میومد میگفت پاشو بریم من اعتنا نکردم. این جاها بود که میفهمیدی فاطمه چقدر رو اعصابه. اصلا معلوم نبود این انرژی رو از کجا میاره. یه تقیداتی هم داشت که فریاد میزد یه دانشجوی مذهبی‌ه! البته ظاهرش به املی ما طلبه ها نبود ولی خیلی متحجر تر از ما بود. صبح ها موقع نماز صبح پا میشد و با اون صدای نازکش نزدیک سرمون میگفت: پاشید داره نمازتون قضا میشه. بعد گوشی‌م رو برمیداشتم و چک میکردم چند دقیقه مونده تا طلوع، میدیم مثلا چهل پنجاه دقیقه هنوز وقت هست. مورد بوده من تو دلم خوشحال شدم که بیدارم کرده که نمازم قضا نره ولی اصلا ازش تشکر نکردم! چون با خودم گفتم تعصبش بیشتر میشه. مورد بوده شوهر منو دم اذان گیر آورده و گفته حاج آقا بیایید برای ما نماز جماعت رو بخونید و هرچی شوهرم گفته بابا جون من کار دارم! اوووووم، فاطمه خانوم وقعی ننهاده. خلاصه پدیده‌ی اردو در سمت خانوما فاطمه بود، طرف آقایون حسن عطاری. البته حسن به خاطر تاثیرات معنوی عجیبی که طی اردو کسب کرده بود پدیده شد. حالا اینو بعدا میگم. یکی طلبتون.
حالا برگردیم سر بعد از ظهر ۲۸ اسفند که لازم نیست بگم ولی میگم که کلا فرهنگی خواهران بدون من لنگ موند و اینجا مشخصشده که فاطمه خانوم با اون همه مماشات با بچه ها و شعر های کودکانه و بازی‌های متفاوت بدون من کاری از پیش نمیبره :)))))
در واقع قرار بود بعد از ظهر توی شهر ثلاث باباجانی که الان اسمش شده تازه آباد ما کنار یه مدرسه، محتوامون رو ارائه بدیم که ندادیم! فاطمه که اونطوری، منم با بدبختی تو کلی شلوغی و سر و صدا یه کاری کردم که بعضی ها اسمش رو گذاشتند خواب! ولی افتضاح بود...
شب هم یادم نمیاد چی شد دیگه :)
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۰

نظرات  (۳)

سلام :)

عیدتون مبارک صالحه بانو :)

و همیشه به اردوی جهادی :)) اینطوری بهتر شد ! نه؟
پاسخ:
عید شما هم مبارک 
ان شاءالله دولت کارشو انجام بده، ما مجبور نباشیم بریم اردو جهادی و بشینیم سر درسمون عین بچه آدم
چه جالب! چیکار میکردین اونجا؟؟
پاسخ:
نوشتم تو قسمت های بعدی! یعنی الان بگم؟؟
نه دیگه دارم میخونم :))
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">