صالحه +

این وبلاگ پر از منیّت است

صالحه +

این وبلاگ پر از منیّت است

صالحه +

مَن، مِن مِن، مُن‌تقد، امّل، بیسواد و متحجر، عقب افتاده و سنّتی، فاندامِن‌تالیست و بنیادگرا.
من، صالحه! به دین اسلام خمینی هستم.
اینجا دیدگاه های عجیب و غریب "صالحه" را خواهی خواند!
"صالحه" کسی است که یک معلم زبان بسیار از خود راضی، به خاطر کنف کردنش از او پرسید:
?ARE U VERY RELIGIOUS
ولی "صالحه" عقیده ندارد که تا ابد یک کرم‌ابریشم باقی خواهد ماند.
می‌گوید پیله‌ی سیاهش روزی او‌ را پروانه خواهد کرد.

آخرین نظرات
نویسندگان

۹ مطلب با موضوع «کمابیش عمومی :: موفقیت و زندگی رویایی» ثبت شده است

وقتی روزی چند تا فایلِ صوتیِ درس‌های عقلی و محض گوش میدم و سرم سنگین میشه به خاطر افراط در شنیدن صدای استاد با ۱.۵ برابر سرعت معمولی و بعد لذت می‌برم از دردی که میکشم...
پوشه بارانِ عشق رو باز می‌کنم و اشتیاقِ عاشقانه رو می‌شنوم و بعد، خواب!
انگار توی سرم بارون میاد...

اگر کمتر میام و بهتون سر‌ نمی‌زنم، به‌خاطر درس‌هامه.
رَمَضان کریم! :)

۲۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۸
صالحه

_ "مرگ! واژه ای سه حرفی که آدم رو میخکوب میکنه. اونم وقتی که داری به تولد فکر میکنی"*
اشک تو چشمام جمع شد. به قماری که یک بار تو زندگیم کردم، فکر کردم. چند بارِ دیگه باید این قمار رو تکرار کنم، خدا؟
*جمله‌ای در یکی از مستندهای شبکه افق

● با همه‌ی لذت‌ها و سختی‌ها، من خیلی قوی بودم... در ۹ هفتگی یک بار سونوگرافی رفتم... تپش قلبم زیاد شد از بس هیجان زده بودم. برای همین بی‌جنبه بودنم دیگه به سونوگرافی نرفتم. در عوض یک رژیم غذایی عالی داشتم. شاید همین ها باعث شد، حتی یک آمپول فشار هم لازم نداشته باشم.
و تا لحظه آخر دیگران معتقد بودند که بچه‌م پسره اما قلبم همیشه شک داشت. هیجانِ دیدنش، باعث شد درد و خواب و کوفتگیِ شبِ قبل رو فراموش کنم و شکوهِ قدم گذاشتنش به دنیا رو تماشا کنم.
و بخندم و حرف بزنم... و خودم برایش اذان و اقامه بگم... و حس کنم نزدیک ترین بنده‌ی خدا به خدا هستم.
آخ که چه‌ قدر اون لحظات پاک و معصوم بودم.
و حالا، مدتی هست که دلم برای اون لحظات ناب و پوشکِ سایز ۲ لک زده... برای یک بچه ناز که فقط میخوره و میخوابه و پی‌پی میکنه.
و برای داشتنش باید دوباره قمار کنم.
اینطوری یک "حدود سه سالِ دیگه" شروع میشه. یک حدودِ سه سال از عمرم که باید به پای یک بچه‌ی دیگه ریخته بشه...

● نمی‌ترسم و هیچ وقت نترسیدم... تو سه سالی که گذشت، نه دندونام خراب شد، نه هیکلم. حتی دلم میخواد برای بعدی بیمارستان هم نَرَم... درد کشیدن برام راحت بود. بدنِ بی‌رمق از یه مدتِ طولانی غذا دادن و خسته از بی‌خوابی... اینم خیلی سخت نبود.
سخت‌ترین قسمت، پا گذاشتن رو خودخواهی هامه! سخت‌ترین قسمت، له کردن بعضی از خواسته‌ها و آرزوهامه‌!
_ خدایا... اگر هر زن به ازای هر بچه‌ای که به دنیا میاره، پنج سال به عمرش اضافه میشه، تعجبی نداره! سه سالش که فقط برای اون سه سالِ اولِ زندگی بچه رفته... میمونه دو سالِ بعدی... اونم بذار به حسابِ هدیه‌ای که اگر بتونیم، باید توش به بدنِ خسته و آرزوهامون برسیم... اگر بتونیم...
_ قمار! واقعا واژه خوبیه برای بچه آوردن!
حتی نمی‌دونی قراره بعدا دستت رو بوس کنه یا ...

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲
صالحه
بعد از پست "گشت تعصب و فلسفه لگد خورده حجاب"، خیلی حرفا رو دلم موند و نتونستم در مورد اون آموزش های چپل چلاق خیلی حرفی بزنم چون باید یه آدم کلف تر از خودم اونا رو میگفت! ... جنس این حرفا جدیده... از دستش ندید... فقط همین :|

 

مدت زمان: 3 دقیقه 10 ثانیه 

مدت زمان: 3 دقیقه 11 ثانیه 
۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۸
صالحه

به سفارش دوستانِ‌ خوبم: محبوبه شبِ عزیز و لوسی میِ نازنین، این سری پست ها رو با نامِ "اینقدر سرِ گاز وای‌نسّا" شروع میکنم.
قبل از شروع بگم که:
_ ما از دستور پخت‌های آسان میریم به سمت دستورپخت‌های سخت‌تر تا حتی کسانی که هیچی بلد نیستند هم یاد بگیرند.
_ علاوه بر دستورِ پخت به بعضی از نکاتِ دقیق و ریزِ آشپزی و آشپزخانه هم اشاره میکنیم... شما هم توی کامنت‌هاتون ما رو از نکاتِ مرتبط و مفید بی‌نصیب نذارید لطفا!
*قسمت اول*
در این قسمت چند تا نکتهِ مهم برای خانوم‌های خانه رو می‌نویسم که قطعا هر خانومِ باسلیقه‌ای در طول زندگیِ مشترک به اون‌ها دست پیدا می‌کنه اما باز هم گفتنشون خالی از لطف نیست:
۱. آشپزخونه جایی‌ست که یک بانو وقت زیادی را در آن میگذراند. رنگ، طرح، نور، سایز و میزان اُپن بودن یا محفوظ بودن آن تاثیرِ زیادی در روحیه‌ی بانو دارد.
نور: معمولا آشپزخانه های دارای پنجره هم تهویه بهتری دارند و هم دلچسب ترند.
طرح: سعی کنید از رنگ های کدر و تیره برای رنگ کابینت‌ها استفاده نکنید و رومیزی و دستمال ها و دستگیره و دم‌کنی های گل‌گلی برای خودتان درست کنید...
کوچک یا بزرگ: کوچک بودنِ آشپزخانه نباید باعث شود به هم ریخته و زشت به نظر بیاید. اگر جای کافی برای وسایلِ‌تان ندارید، آنهایی که کمتر استفاده می‌شوند را به کمد‌های بیرون ازآشپزخانه منتقل کنید.
اُپن یا محفوظ: مسلماً زن‌ها در یک آشپزخانه‌ی محفوظ که کارهایشان را مهمان‌ها نبینند و معلوم نشود که اُپنِ آن‌ها چقدر شلوغ شده؛ خیلی راحت‌ترند. کسانی که میخواهند از دیدِ دیگران دور بمانند، قطعا خودشان فکری به حالِ خودشان می‌کنند اما برای دسته دوم که آشپزخانه اُپن دوست دارند، من سعی می‌کنم روش‌هایی را یاد بدهم که آشپزخانه‌تان همیشه مثل دسته گل باشد!
اما به شخصه، آشپزخانه‌ی ایده‌آلِ من، یک آشپزخانه به متراژ بیست و چهار متر الی ۲۸ متر است که کاملا از پذیرایی جدا باشد و یک پنجره به حیاط و یک در به پذیرایی داشته باشد و بتوان در آن یک سری مبلِ راحتی گذاشت که میهمانانِ خانمم در آن‌جا بنشینند و گپ بزنند. و اینکه خیلی کابینت نداشته باشد و یک کمد گوشه آن باشد برای گذاشتنِ ظروف و موادِ غذایی و یک میزِ ناهار خوری که از آن به عنوانِ اُپن و محل مطالعه و گاهی خوردن غذا استفاده کنیم. و یک فرش هم در آن بیندازیم که سفره‌ی قلم‌کارمان را روی آن پهن کنیم و خلاصه خیلی راحت باشیم.
ماشین لباسشویی هم در یک اتاق در حیاط باشد که اسمش را بگذاریم رختشور‌خانه...  (البته این آخری را خودم محقق کرده ام!)
۲. نکته مهم و مهم و بسیار مهمِ بعدی در خصوصِ موادِ اولیه یا همان موادِ لازم برای آشپزی است.
اول اینکه تمامِ تلاشمان را بکنیم که از موادِ اولیهِ تازه استفاده کنیم. استفاده از چیزهای فریزشده معمولا کیفیت غذا را کاهش میدهد و زمان پخت را زیاد میکند. پس اگر به طور معمول یک الی دو ساعت قبل از زمانِ ناهار یا شام بیرون از خانه هستید، سرِ راه به مغازهِ قصابی و تره بار بروید.
۳. خرید کردن!!!! رمزِ موفقیتِ یک بانو، یک خریدِ درست است. اگر بتوانید هر دو هفته یا هر هفته، طبقِ آنچه که قرار است در طول هفته درست کنید، موادِ غذایی را بخرید و چیزی اضافه نیاید، شما به ایده‌آلِ خرید کردن دست پیدا کرده‌اید.
۴. در خصوصِ نظمِ آشپزخانه: سعی کنید وسایلِ روی اُپن را به کشوها و کمد‌ها منتقل کنید. سطوحِ گرد و خاک گیرنده را کم کنید و قسمت‌های باقی مانده مثل گاز و اُپن را ضمن مراقبت از نریختنِ مواد غذایی روی آن‌ها، مرتب تمیز کنید و اینکه سعی کنید تا میتوانید کمتر ظرف کثیف کنید. اگر قرار است از ظرف های زیادی استفاده کنید، سعی کنید همه‌ی آن‌ها از یک طرح و مدل باشند که بعد از جمع کردنشان، خیلی زیاد به نظر نیایند. و اینکه اگر مهمانِ زیادی به خانه‌تان آمده، همان موقع با کمک گرفتن از مهمان‌ها ظرف ها را بشویید. ماشینِ ظرف شویی را همان موقع پر کنید و باقی را به مهمان‌ها بسپارید :)
و در آخر: اگر بدونیم که چه‌کار باید بکنیم، همه چیز آسون میشه! قول میدم!

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۳۵
صالحه
+ امروز یک روز شلوغ بود. اما خبر خوش امروز قبولی بابا توی آزمون دکتری با رتبه 5 بود (شکلکی با چشم های ازحدقه بیرون زده) و از بس پشت تلفن برای بابام و بعدش هم پیش شوهرم جیغ جیغ کردم، گلوم گرفت.

+ رفتیم خونه نسیم جون که مثلا تو اثاث کشی بهش کمک کنم اما نشد. در عوض از هر دری حرف زدیم. موقع رفتن گفتم نسیم دارم میرم ارتودنسی کنم. گفت دیوونه ... تو که دندونات خیلی خوبه. گفتم برو گمشو! رطب خورده منع رطب کند.

+ پشت چراغ قرمز یک ماشین پلاک 16، دارای چهار سرنشین دختر، به محض دیدن من و همسرم در ماشین، تک تک کله هایشان را جلوی پنجره آوردند و بعد صدای موزیک را بالا برده و بلند بلند در مورد پلیس امنیت اخلاقی صحبت کردند. من هم بلند بلند خندیدم تا دلشان بیشتر بسوزد، چراغ که سبز شد، مصطفی جاااانم گفت اگر تو نبودی تیکه رو بهشون مینداختم. منم اختیار تام بهش دادم در تیکه انداختن و کلی دوباره خندیدیم...

+ در این چند سال اخیر، هرگز مثل امروز توی ، معذب نشده بودم که داشتم برای ارتوداااااانسی عکس از دندونام مینداختم. ببین برای یک ارتودنسی آدم به چه فلاکتی می افته! اونم وقتی که میدونی دندونات عالی اند و فقط آسیاب ها باید مرتب شن. از بس همه بهم میگن دارم به لزومش شک میکنم ولی مطمئنم باید این خریت رو مرتکب شم.

+ اذان مغرب که شد، هنوز کار مصطفی تموم نشده بود. من تنهایی رفتم نزدیک ترین مسجد محل که از قضا کنار خونه کسی بود که سال پیش، همین موقع، خانمش و بچه هاش رو با مامانم بردیم مشهد اردهال. شوهرامون هم همراهمون نبودند و من شوهرِ خون م کم شده بود، برای همین اعصاب همه رو خرد کردم ولی خانواده شون خیلی نور بالا میزدند. بعد که شهید تقی پور، شهید شد، وقتی برای سر سلامتی رفتم خونشون، خانم شهید اصلا به روم نیاورد... امشب وقتی وارد کوچه شون شدم خواستم تریپ بردارم. کنار در خونه شهید که دقیقا بغل درب زنانه مسجد بود، یه ذره حس گرفتم اما وقتی رفتم وضو بگیرم، وقتی قیافه ام رو توی آینه دیدم و چند تا ژست مسخره گرفتم، چند بار به خودم توی دلم گفتم: تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی...
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۲
صالحه

حیفم اومد اینو نذارم اینجا تا شما هم استفاده ببرید. برای خودم تداعی کننده چهار ماه خیلی سخته... شما چی؟ تا به حال درد رو در آغوش گرفتید؟




مدت زمان: 2 دقیقه 33 ثانیه 
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۳
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۶
صالحه
دوست داریم دو دسته کنیم همه چیز را
خوب بد
زشت زیبا
راست چپ
فقیر غنی
ولی قطعا مسیر میانه وجود دارد.
اگر پولدار ترین آدم دنیا باشم میترسم از اینکه برای بچه ام هرچه قدر که خواست خرج کنم
اما اگر فقیر باشم راهی جز کنار آمدن با فقرم و تلاش بیشتر نخواهم داشت.
من، خودم؛ محصول تلذّذ از لذت های لذتبخش دنیا و رویارو شدن با دنیای فقرا هستم.
من پلاس فقر بیفور غنا
مدتی هم در نوسانات جوّی
ولی بعدش سفرهایی رفتم تا معنای خوشبختی را جستجو کنم.
فهمیدم همه ی انسان ها، چه پولدار و چه بی‌پول؛ آرزوهای مشترکی دارند.
حال آنکه فقرا یا دست و پا میزنند در فقر و فقط میخواهند زنده بمانند و یا اینکه میخواهند پولدار شوند.
اغنیا هم یا میخواهند پولدار تر شوند تا بیشتر متنعم شوند یا اینکه به حدی رسیده اند که هیچ چیز آن ها را خوشنود نمیکند و به مسکن های موقتی روی آورده اند.
من یک جمله‌ی طلایی دارم و آن این است که: ما زنده‌گی نمیکنیم. ما فقط زنده ایم.
درکی ورای این ها لازم است.
این که بدانی چه باید بکنی لازم است.
و اینکه آن کار را بکنی لازم است.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۳۷
صالحه