صالحه +


غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱۲ مطلب با موضوع «کمابیش عمومی :: موفقیت و زندگی رویایی» ثبت شده است

دوستِ عزیزم سلام (کسی که به من کامنتی خصوصی دادی راجع به اینکه برای ادامه تحصیل چه‌ کنی بهتر است؛ آن هم با داشتن یک بچه :) ) 
پاسخ دادن به سبکِ مشاور‌ها آسان است. گرچه از نظر من کمی‌ بی‌ثمر است. من هم احتمالا آدم مناسبی برای مشورت خواستن نیستم اما چون تو به من اعتماد کردی برایت می‌نویسم...
یک‌بار یکی از خواستگارهایم را رد کردم چون در جواب این سوال که پرسیدم: چرا فلسفه می‌خوانید؟ پاسخ داد: چون به این رشته علاقه دارم.
اکنون نیز هر جا که همسرِ عزیزم، برای خدا قدم بر می‌دارد و با تمام وجودش سعی می‌کند خلائی را پر کند، با طیبِ خاطر با او همراهی می‌کنم. بی آنکه احساسِ رنج و زحمت کنم.
چند وقت پیش،‌ هر دوی ما به این مساله دقت کردیم و شگفت زده شدیم که چگونه من روزهای سختی را تحمل کرده‌ام ولی گاهی در روزهای به ظاهر خوب، سرِ ناسازگاری داشتم!؟
جواب این بود: وظیفه... هر جا که وظیفه‌ی مصطفی اقتضا می‌کرد، سختی ها آسان می‌شد. اما هر زمان که او کاری می‌کرد که اولویت نداشت و وظیفه‌ی او نبود، من ناراحت بودم، غر می‌زدم و زندگی‌ِ ما آشفته بود.
وظیفه‌گرایی در فرهنگِ تمدنِ غرب جایگاهی ندارد. هرچه هست، علایق و سلایق مبتنی بر خودخواهی‌هاست. این به معنیِ آن نیست که اسلام ارزشی برای استعداد و توان و علاقه شخص قائل نیست. شاید به معنیِ آن است که خداوند ظرفِ وجودیِ انسان را بسیار وسیع‌تر از آنچه انسانهای کوته بین می‌پندارند، آفریده است:
اتزعم انک جرم صغیر      و فیک انطوی العالم الاکبر
مفهوم برکت هم در فرهنگ تمدنِ غرب بی‌معناست. چون خبری از رضای خدا هم نیست. شهید ابراهیم هادی جمله‌ای مشهور دارد: مشکل ما این است که برای همه کار می‌کنیم جز خدا! و دقیقا آنجا که برای خدا کار می‌کنیم، رحمت و برکت خدا نازل میشود و کارهای ما ثمره خواهد داشت...
حالا هم فرقی ندارد که میخواهی به حوزه بروی یا دانشگاه. (دلیل آن در ادامه مطلب است) باید ببینی وظیفه‌ات چیست. باید یک خلاء را پیدا کنی و تصمیم بگیری به خاطر خدا، آن را پر کنی و اگر آن خلاء را نمی‌بینی احتمالا درس خواندن فایده‌ای ندارد.
در روزگاری زندگی می‌کنیم که برای ما زن‌ها بچه‌داری کسل‌کننده ترین کارِ دنیاست ولی واقعیت این است که این مهم‌ترین کارِ دنیاست. بنابراین ما زن‌ها باید دلیلِ مهمی برای کم کردنِ زمانِ بودن با فرزندانمان داشته باشیم. باید گرهی را ببینیم که فقط به دستِ خودمان باز می‌شود و با این وجود، مهربانیِ‌مان، لطافتِ‌مان و حمایتِ‌مان از خانواده کم نشود و بلکه بیشتر شود.
خودِ من، اگر درس نخوانم، افسرده خواهم شد و اگر کتاب نخوانم، می‌پوسم...
پس اولویت بندی کن!
و فکر نکن که این کارهای برایِ من آسان بوده. چند وقتی است که دارم فکر می‌کنم در طول دو ماهِ تعطیلاتِ تابستانیِ حوزه، چه کار کنم؟ کتابِ طرحِ کلیِ اندیشه اسلامی در قرآن را بخوانم یا فایل های بدائه الحکمه را گوش کنم و یا زبانِ انگلیسی‌ام را تکمیل کنم... و به نتیجه‌ای نمی‌رسم چون همه‌ی این‌ها مهم اند ولی من وقتِ کافی برای انجام هرسه‌ی این‌ها را ندارم! با این وجود امیدوارم که اگر آن‌چیزی را که وظیفه‌ام هست را انتخاب کنم، برکت خداوند به زندگی‌ام نازل می‌شود... حتی اگر آن کار، مسافرت رفتن با خانواده باشد :)
آرزو میکنم که بهترین تصمیم را بگیری... و بهترین‌ها را برایت آرزو می‌کنم دوستِ عزیزم ♡♡♡
۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۹
صالحه
وقتی فهمیدم دخترِ دخترِ دختر خاله‌ی مامانم، تو دانشگاه امیرکبیر با دختران نخبه ای هم نشین شده که دو رشته دانشگاهی رو باهم میخونند و کارهای بسیج دانشگاه رو روی انگشتشون میچرخونند و حتی بعضی هاشون متاهل اند و بچه دار اند و با این وجود معدلشون ۱۸ به بالاست؛ دارم فکر می‌کنم کاش میتونستم باهاشون دوست شم...
۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۵
صالحه
+ امروز... امروز... امروز روز باحالی بود. باورم نمیشه تو یک روز چیزهایی در مورد خودم بشنوم که تا به حال بهم نگفته بودند. وقتی بچه بودم یک بار نشسته بودم و کفش های همه رو واکس زده بودم و کسی که این رو بهم گفت، گفت که از همون موقع میدونستم که وقتی بزرگ میشی مهربون و دلسوز و مذهبی و خط امامی میشی! (وَوه..) و ن.س چقدر بهم گفت که خوش سلیقه ام! و از اولین باری که همدیگه رو دیدیم گفت که چقدر به نظرش جذاب و خاص اومدم. کسی که شبیه هیچ کس نیست...
+ و من فقط در مورد یکی از دوستانم میتونم با اطمینان بگم دلم میخواد تا آخر عمرم دوستم بمونه.  ن.س. کسی که می دونه من چقدر با گذشته ام و سلیقه ام میجنگم تا هنجار های زندگی طلبگی رو حفظ کنم و با این همه باز هم نمیتونم ظاهرم رو طوری کنم که اگر کسی من رو دید، بگه اینم یکی هست مثل بقیه... عادیِ عادی. و ن.س تنها کسی هست که من بهش گفتم این آشغالا رو گوش نکن و براش آهنگ های شاهکار رو گذاشتم و ترجمه کردم و فقط اون بود که می تونست بشینه و با من فیلمِ کتابی که عیدِ 95 خوندم ببینه و بعدا هم بگه خوش گذشت و بازهم وسطِ دورهمی های بی ثمر، یادش نره که نماز شبش رو بخونه. شاید چون ن.س خیلی شبیه به خودم هست. کسی که شاید عیب هایی داره ولی خودش هست و در مورد خودش دروغ نمیگه، خودش رو سانسور نمی کنه و واقع بین هست... ولی احتمالا من همه ی این کارها رو میکنم و امیدوارم یه روزی همه چیز درست شه.
+ امروز... امروز... امروز روز باحالی بود. باید اعتراف کنم که داشتم مطمئن میشدم که حس خرید کردن در من مرده. البته زمان طولانی ای از خرید قبلی نمی گذشت... شاید هم می گذشت. ولی باید اعتراف کنم که زمانی که توی ماشین با ن.س هم داستان شدم که "بریم خرید! بریم خرید!" تصورش رو هم نمی کردم که انقدر بهم خوش بگذره و یه چیزی بخرم که عین یه راز لذت بخش، فقط خودم بدونم و ن.س 
+ catch me if you can یه شاهکاره. نشون میده چطور یک پدر و مادر بچه شون رو به دام خلاف می اندازند. و اینکه دی کاپریو واقعا خودِ آمریکاست. یه جوری که  هرگز نمی ذاره بدی هاش تورو ازش متنفر کنه. (و اگر دی‌کاپریو مظهر آمریکا و آمریکایی نبود، نقش گتسبی رو بهش نمی دادن.)
+ حس می کنم دی کاپریوی این فیلم، سال ها الگوی پسرخاله ام بوده. امیدوارم ازدواج سر عقلش بیاره.
+ به نظر من، بهترین کتاب برای تربیت بچه ها، مادر یک دقیقه ای و پدر یک دقیقه ای هست. یک کتابِ آمریکاییِ درجه یک در کمتر از صد صفحه
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۳
صالحه

وقتی روزی چند تا فایلِ صوتیِ درس‌های عقلی و محض گوش میدم و سرم سنگین میشه به خاطر افراط در شنیدن صدای استاد با ۱.۵ برابر سرعت معمولی و بعد لذت می‌برم از دردی که میکشم...
پوشه بارانِ عشق رو باز می‌کنم و اشتیاقِ عاشقانه رو می‌شنوم و بعد، خواب!
انگار توی سرم بارون میاد...

اگر کمتر میام و بهتون سر‌ نمی‌زنم، به‌خاطر درس‌هامه.
رَمَضان کریم! :)

۲۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۸
صالحه

_ "مرگ! واژه ای سه حرفی که آدم رو میخکوب میکنه. اونم وقتی که داری به تولد فکر میکنی"*
اشک تو چشمام جمع شد. به قماری که یک بار تو زندگیم کردم، فکر کردم. چند بارِ دیگه باید این قمار رو تکرار کنم، خدا؟
*جمله‌ای در یکی از مستندهای شبکه افق

● با همه‌ی لذت‌ها و سختی‌ها، من خیلی قوی بودم... در ۹ هفتگی یک بار سونوگرافی رفتم... تپش قلبم زیاد شد از بس هیجان زده بودم. برای همین بی‌جنبه بودنم دیگه به سونوگرافی نرفتم. در عوض یک رژیم غذایی عالی داشتم. شاید همین ها باعث شد، حتی یک آمپول فشار هم لازم نداشته باشم.
و تا لحظه آخر دیگران معتقد بودند که بچه‌م پسره اما قلبم همیشه شک داشت. هیجانِ دیدنش، باعث شد درد و خواب و کوفتگیِ شبِ قبل رو فراموش کنم و شکوهِ قدم گذاشتنش به دنیا رو تماشا کنم.
و بخندم و حرف بزنم... و خودم برایش اذان و اقامه بگم... و حس کنم نزدیک ترین بنده‌ی خدا به خدا هستم.
آخ که چه‌ قدر اون لحظات پاک و معصوم بودم.
و حالا، مدتی هست که دلم برای اون لحظات ناب و پوشکِ سایز ۲ لک زده... برای یک بچه ناز که فقط میخوره و میخوابه و پی‌پی میکنه.
و برای داشتنش باید دوباره قمار کنم.
اینطوری یک "حدود سه سالِ دیگه" شروع میشه. یک حدودِ سه سال از عمرم که باید به پای یک بچه‌ی دیگه ریخته بشه...

● نمی‌ترسم و هیچ وقت نترسیدم... تو سه سالی که گذشت، نه دندونام خراب شد، نه هیکلم. حتی دلم میخواد برای بعدی بیمارستان هم نَرَم... درد کشیدن برام راحت بود. بدنِ بی‌رمق از یه مدتِ طولانی غذا دادن و خسته از بی‌خوابی... اینم خیلی سخت نبود.
سخت‌ترین قسمت، پا گذاشتن رو خودخواهی هامه! سخت‌ترین قسمت، له کردن بعضی از خواسته‌ها و آرزوهامه‌!
_ خدایا... اگر هر زن به ازای هر بچه‌ای که به دنیا میاره، پنج سال به عمرش اضافه میشه، تعجبی نداره! سه سالش که فقط برای اون سه سالِ اولِ زندگی بچه رفته... میمونه دو سالِ بعدی... اونم بذار به حسابِ هدیه‌ای که اگر بتونیم، باید توش به بدنِ خسته و آرزوهامون برسیم... اگر بتونیم...
_ قمار! واقعا واژه خوبیه برای بچه آوردن!
حتی نمی‌دونی قراره بعدا دستت رو بوس کنه یا ...

۱۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲
صالحه
بعد از پست "گشت تعصب و فلسفه لگد خورده حجاب"، خیلی حرفا رو دلم موند و نتونستم در مورد اون آموزش های چپل چلاق خیلی حرفی بزنم چون باید یه آدم کلف تر از خودم اونا رو میگفت! ... جنس این حرفا جدیده... از دستش ندید... فقط همین :|

 

مدت زمان: 3 دقیقه 10 ثانیه 

مدت زمان: 3 دقیقه 11 ثانیه 
۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۸
صالحه

به سفارش دوستانِ‌ خوبم: محبوبه شبِ عزیز و لوسی میِ نازنین، این سری پست ها رو با نامِ "اینقدر سرِ گاز وای‌نسّا" شروع میکنم.
قبل از شروع بگم که:
_ ما از دستور پخت‌های آسان میریم به سمت دستورپخت‌های سخت‌تر تا حتی کسانی که هیچی بلد نیستند هم یاد بگیرند.
_ علاوه بر دستورِ پخت به بعضی از نکاتِ دقیق و ریزِ آشپزی و آشپزخانه هم اشاره میکنیم... شما هم توی کامنت‌هاتون ما رو از نکاتِ مرتبط و مفید بی‌نصیب نذارید لطفا!
*قسمت اول*
در این قسمت چند تا نکتهِ مهم برای خانوم‌های خانه رو می‌نویسم که قطعا هر خانومِ باسلیقه‌ای در طول زندگیِ مشترک به اون‌ها دست پیدا می‌کنه اما باز هم گفتنشون خالی از لطف نیست:
۱. آشپزخونه جایی‌ست که یک بانو وقت زیادی را در آن میگذراند. رنگ، طرح، نور، سایز و میزان اُپن بودن یا محفوظ بودن آن تاثیرِ زیادی در روحیه‌ی بانو دارد.
نور: معمولا آشپزخانه های دارای پنجره هم تهویه بهتری دارند و هم دلچسب ترند.
طرح: سعی کنید از رنگ های کدر و تیره برای رنگ کابینت‌ها استفاده نکنید و رومیزی و دستمال ها و دستگیره و دم‌کنی های گل‌گلی برای خودتان درست کنید...
کوچک یا بزرگ: کوچک بودنِ آشپزخانه نباید باعث شود به هم ریخته و زشت به نظر بیاید. اگر جای کافی برای وسایلِ‌تان ندارید، آنهایی که کمتر استفاده می‌شوند را به کمد‌های بیرون ازآشپزخانه منتقل کنید.
اُپن یا محفوظ: مسلماً زن‌ها در یک آشپزخانه‌ی محفوظ که کارهایشان را مهمان‌ها نبینند و معلوم نشود که اُپنِ آن‌ها چقدر شلوغ شده؛ خیلی راحت‌ترند. کسانی که میخواهند از دیدِ دیگران دور بمانند، قطعا خودشان فکری به حالِ خودشان می‌کنند اما برای دسته دوم که آشپزخانه اُپن دوست دارند، من سعی می‌کنم روش‌هایی را یاد بدهم که آشپزخانه‌تان همیشه مثل دسته گل باشد!
اما به شخصه، آشپزخانه‌ی ایده‌آلِ من، یک آشپزخانه به متراژ بیست و چهار متر الی ۲۸ متر است که کاملا از پذیرایی جدا باشد و یک پنجره به حیاط و یک در به پذیرایی داشته باشد و بتوان در آن یک سری مبلِ راحتی گذاشت که میهمانانِ خانمم در آن‌جا بنشینند و گپ بزنند. و اینکه خیلی کابینت نداشته باشد و یک کمد گوشه آن باشد برای گذاشتنِ ظروف و موادِ غذایی و یک میزِ ناهار خوری که از آن به عنوانِ اُپن و محل مطالعه و گاهی خوردن غذا استفاده کنیم. و یک فرش هم در آن بیندازیم که سفره‌ی قلم‌کارمان را روی آن پهن کنیم و خلاصه خیلی راحت باشیم.
ماشین لباسشویی هم در یک اتاق در حیاط باشد که اسمش را بگذاریم رختشور‌خانه...  (البته این آخری را خودم محقق کرده ام!)
۲. نکته مهم و مهم و بسیار مهمِ بعدی در خصوصِ موادِ اولیه یا همان موادِ لازم برای آشپزی است.
اول اینکه تمامِ تلاشمان را بکنیم که از موادِ اولیهِ تازه استفاده کنیم. استفاده از چیزهای فریزشده معمولا کیفیت غذا را کاهش میدهد و زمان پخت را زیاد میکند. پس اگر به طور معمول یک الی دو ساعت قبل از زمانِ ناهار یا شام بیرون از خانه هستید، سرِ راه به مغازهِ قصابی و تره بار بروید.
۳. خرید کردن!!!! رمزِ موفقیتِ یک بانو، یک خریدِ درست است. اگر بتوانید هر دو هفته یا هر هفته، طبقِ آنچه که قرار است در طول هفته درست کنید، موادِ غذایی را بخرید و چیزی اضافه نیاید، شما به ایده‌آلِ خرید کردن دست پیدا کرده‌اید.
۴. در خصوصِ نظمِ آشپزخانه: سعی کنید وسایلِ روی اُپن را به کشوها و کمد‌ها منتقل کنید. سطوحِ گرد و خاک گیرنده را کم کنید و قسمت‌های باقی مانده مثل گاز و اُپن را ضمن مراقبت از نریختنِ مواد غذایی روی آن‌ها، مرتب تمیز کنید و اینکه سعی کنید تا میتوانید کمتر ظرف کثیف کنید. اگر قرار است از ظرف های زیادی استفاده کنید، سعی کنید همه‌ی آن‌ها از یک طرح و مدل باشند که بعد از جمع کردنشان، خیلی زیاد به نظر نیایند. و اینکه اگر مهمانِ زیادی به خانه‌تان آمده، همان موقع با کمک گرفتن از مهمان‌ها ظرف ها را بشویید. ماشینِ ظرف شویی را همان موقع پر کنید و باقی را به مهمان‌ها بسپارید :)
و در آخر: اگر بدونیم که چه‌کار باید بکنیم، همه چیز آسون میشه! قول میدم!

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۳۵
صالحه
+ امروز یک روز شلوغ بود. اما خبر خوش امروز قبولی بابا توی آزمون دکتری با رتبه 5 بود (شکلکی با چشم های ازحدقه بیرون زده) و از بس پشت تلفن برای بابام و بعدش هم پیش شوهرم جیغ جیغ کردم، گلوم گرفت.

+ رفتیم خونه نسیم جون که مثلا تو اثاث کشی بهش کمک کنم اما نشد. در عوض از هر دری حرف زدیم. موقع رفتن گفتم نسیم دارم میرم ارتودنسی کنم. گفت دیوونه ... تو که دندونات خیلی خوبه. گفتم برو گمشو! رطب خورده منع رطب کند.

+ پشت چراغ قرمز یک ماشین پلاک 16، دارای چهار سرنشین دختر، به محض دیدن من و همسرم در ماشین، تک تک کله هایشان را جلوی پنجره آوردند و بعد صدای موزیک را بالا برده و بلند بلند در مورد پلیس امنیت اخلاقی صحبت کردند. من هم بلند بلند خندیدم تا دلشان بیشتر بسوزد، چراغ که سبز شد، مصطفی جاااانم گفت اگر تو نبودی تیکه رو بهشون مینداختم. منم اختیار تام بهش دادم در تیکه انداختن و کلی دوباره خندیدیم...

+ در این چند سال اخیر، هرگز مثل امروز توی ، معذب نشده بودم که داشتم برای ارتوداااااانسی عکس از دندونام مینداختم. ببین برای یک ارتودنسی آدم به چه فلاکتی می افته! اونم وقتی که میدونی دندونات عالی اند و فقط آسیاب ها باید مرتب شن. از بس همه بهم میگن دارم به لزومش شک میکنم ولی مطمئنم باید این خریت رو مرتکب شم.

+ اذان مغرب که شد، هنوز کار مصطفی تموم نشده بود. من تنهایی رفتم نزدیک ترین مسجد محل که از قضا کنار خونه کسی بود که سال پیش، همین موقع، خانمش و بچه هاش رو با مامانم بردیم مشهد اردهال. شوهرامون هم همراهمون نبودند و من شوهرِ خون م کم شده بود، برای همین اعصاب همه رو خرد کردم ولی خانواده شون خیلی نور بالا میزدند. بعد که شهید تقی پور، شهید شد، وقتی برای سر سلامتی رفتم خونشون، خانم شهید اصلا به روم نیاورد... امشب وقتی وارد کوچه شون شدم خواستم تریپ بردارم. کنار در خونه شهید که دقیقا بغل درب زنانه مسجد بود، یه ذره حس گرفتم اما وقتی رفتم وضو بگیرم، وقتی قیافه ام رو توی آینه دیدم و چند تا ژست مسخره گرفتم، چند بار به خودم توی دلم گفتم: تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی...
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۲
صالحه

حیفم اومد اینو نذارم اینجا تا شما هم استفاده ببرید. برای خودم تداعی کننده چهار ماه خیلی سخته... شما چی؟ تا به حال درد رو در آغوش گرفتید؟




مدت زمان: 2 دقیقه 33 ثانیه 
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۳
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۶
صالحه
دوست داریم دو دسته کنیم همه چیز را
خوب بد
زشت زیبا
راست چپ
فقیر غنی
ولی قطعا مسیر میانه وجود دارد.
اگر پولدار ترین آدم دنیا باشم میترسم از اینکه برای بچه ام هرچه قدر که خواست خرج کنم
اما اگر فقیر باشم راهی جز کنار آمدن با فقرم و تلاش بیشتر نخواهم داشت.
من، خودم؛ محصول تلذّذ از لذت های لذتبخش دنیا و رویارو شدن با دنیای فقرا هستم.
من پلاس فقر بیفور غنا
مدتی هم در نوسانات جوّی
ولی بعدش سفرهایی رفتم تا معنای خوشبختی را جستجو کنم.
فهمیدم همه ی انسان ها، چه پولدار و چه بی‌پول؛ آرزوهای مشترکی دارند.
حال آنکه فقرا یا دست و پا میزنند در فقر و فقط میخواهند زنده بمانند و یا اینکه میخواهند پولدار شوند.
اغنیا هم یا میخواهند پولدار تر شوند تا بیشتر متنعم شوند یا اینکه به حدی رسیده اند که هیچ چیز آن ها را خوشنود نمیکند و به مسکن های موقتی روی آورده اند.
من یک جمله‌ی طلایی دارم و آن این است که: ما زنده‌گی نمیکنیم. ما فقط زنده ایم.
درکی ورای این ها لازم است.
این که بدانی چه باید بکنی لازم است.
و اینکه آن کار را بکنی لازم است.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۳۷
صالحه