صالحه +

صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۳۵ مطلب با موضوع «کمابیش عمومی» ثبت شده است

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته
درک نمی کنم چرا عده کثیری از مردم دنیا، مجموعا 100 دقیقه در هر بار و حدودا هر هفته یک الی دوبار، پای تلویزیون می نشینند یا به ورزشگاه می رن تا شاهد فعالیت بدنیِ پر تنش 22 نفر باشند. توی این مدت تخمه میشکنند و پاپ کرن می خورند و جیغ می زنند و موج مکزیکی راه می اندازند و «او اِ... او اِ او اِ او» هم خوانی میکنند! آره... جذابیت هایی هم داره ولی به نظر من اگر مردم توی نماز جمعه ها لباسِ رنگی بپوشند، بیشتر از فوتبال دیدن لذت می برند...
هم بستگی حول یه محورِ خاص، سیاست، شعار دادن، تمرکز، احساس و ... همه ش توی نماز جمعه هم هست. البته توی حج بیشتر از نماز جمعه هست... بی خیال! از هدفم دور شدم.
دوتا چیز میخواستم بگم. یکی اینکه همونقدر که این جمله دین افیون توده هاست، غلطه، فوتبال افیونِ توده هاست درست و صحیحه. جام جهانیِ قبلی، صهیونیست های کثیف، کشتارِ بی رحمانه ای از مردم فلسطین کردند ولی مردم مستِ فوتبال بودند و رسانه ها انگار کر و کور بودند تا شادیِ مردم از تماشای اون زمینِ سبزِ آرامش بخش رو به هم نزنند... هعی...
دوم اینکه اگر رئیس جمهور مملکت بودم، یک سخنرانی زنده توی تلویزیون انجام میدادم و به جای دری وری گفتن و دادن وعده های پوچ، صمیمانه به مردم میگفتم که امسال، هزینه های خریداری حق پخش بازی ها رو صرفِ مردم زلزله زده خواهیم کرد تا هیچ کس توی کانکس مشغول دیدن فوتبال نباشه و در عوض برای پخش بازی ها، اسپانسر ها و نیز خودِ مردم می تونند همکاری کنند. اینم از شماره حساب! این کار رو می کنیم تا کسی مثل احسانِ علیخانی مجبور نباشه برای صد الی دویست میلیون پولِ ناقابلی که قراره به زلزله زده ها جایزه بده، احساساتشون رو با پخشِ موسیقی تیتراژش جریحه دار کنه. تا این همه سلبریتیِ عوضی پول مردم رو تو حساب هاشون نگه ندارند و یه آب هم روش...
شوخی کردم! اگر رئیس جمهور بودم که 6 – 7 ماه ریلکس نمی کردم که کار تا اینجا بیخ پیدا کنه که بخوام پولِ شادیِ مردم رو صرفِ بدیهی ترین نیازهای مردمِ زلزله زده کنم و مردم خودشون از فرطِ نگرانی پا شن سوارِ ماشین بشن و جاده ی کرمانشاه – سرپل ذهاب رو با ترافیک سنگین قرق کنند.. هرچند زورم میاد که این پول ها رو از بیت المال خرج کنم.... اَه!
خلاصه اینکه فوتبال چیزِ دندان گیری نیست. پیشنهاد می کنم به جای دیدنِ فوتبال، یک فیلم ببینید یا کتاب هنرِ خوب زندگی کردن با ترجمه عادلِ فردوسی پور را بخوانید...
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۷
صالحه
این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

حل شدن مساله جنسیت

حل شدن مساله جنسیت! _اسمی که خودم اختراع کردم برای این ماجرا_ یعنی نگاه کردن به آدم ها از زاویه انسان بودنِ آن ها. نه از این زاویه که زن هستند یا مرد. از این زاویه که انسان هستند! وقتی مخاطبت یک روح، یک تفکر، یک تشخص باشه، دیگه فرقی نداره که اون انسان مرد باشه یا زن.

ولی زمانی که به یک انسان نگاه میکنی و روحش رو نادیده میگیری و به جنسیت اون توجه میکنی _ خوشت میاد یا بدت میاد_ یعنی هنوز مساله جنسیت برات حل نشده.

لازمه حل شدن این مساله هم متاهل بودن یا مجرد بودن نیست ولی قطعا حل شدن این مساله برای متاهل ها راحت تره. برای همین روایت داریم که با ازدواج نیمی از ایمان فرد حفظ می شود. چون ایمان یعنی یومنون بالغیب و کنده شدن از حجاب دنیا و مادیات. پس جسم انسان ها که محل ظهور جنسیت اون هاست بعد از یک ازدواج خوب، از بند یک سری از نیازهاش آزاد میشه و راحت تر میتونه به غیب بپردازه.

و در روح انسان ها، فقط تفاوت میان ظهور یک سری از صفات خداوند هست. در زن ها تجلی صفات جمالی خداوند بیشتر هست و در مرد ها صفات جلالی ولی باز هم تفاوت چشمگیری در رسیدن به کمال نیست.

من گاهی از دست بعضی از متدینین حرص میخورم چون احساس میکنم هنوز بدجوری درگیر مسائل جنسیتی هستند. مثلا من ممکنه پیش شوهرم از یک رفتارِ یک نامحرم تمجید کنم، صد البته ممکنه نقد هم بکنم، صد البته به لحنم و نوع بیانم هم توجه میکنم و صد البته که شوهرم میدونه منظورِ من چیه! اما اگر یکی از همین جانماز آبکش ها ببینند که من پیش شوهرم اینو گفتم، دیوانه ام میکنند با حرف ها و نصیحت هایشان. همین افراد بعضا قربان و صدقه رهبر می روند! خب چرا اینجا به خودشان نمیگویند: خجالت نمی کشی؟ قربان و صدقه یک مرد نامحرم میروی؟ نمیگی شوهرت حسادت میکنه! ... چرا این حرف ها رو نمی زنند؟ چون در این موردِ خاص مساله جنسیت برای آن ها حل شده. نه به خاطر این که رهبر یک پیرمرد است. بلکه چون عاشق یک روح وارسته هستند... حالا اگر در مثل مناقشه میکنید، قربان و صدقه های حزب اللهی ها را به جانِ بعضی از شهدا چه می گویید؟

بگذریم. اساسا بحث خسته کننده می شود وقتی میخواهی خشک مغزها را مجاب کنی...

ولی حل شدن مساله جنسیت به این معنی نیست که جلوی نامحرم با عشوه حرف بزنی و لباس ناجور بپوشی یا نگاهِ بد به نامحرم بیاندازی و با او شوخی کنی. دقیقا با دیدن این آدم ها میتوانید یقین کنید که مساله جنسیت برای آن ها حل نشده. چون همانطور که گفتم، این ها هنوز در بندِ حجابِ جسم اند. این آدم ها روحی نمی بینند؛ هرچه هست جسم است و جسم است و جسم.

برای همین حجابِ و پوشاندن جسم برای زن و مرد و کنترل نگاه، باعث می شود که چشم دل باز شود و روح آزادانه هرچه میخواهد بکند. مثل روزه گرفتن است. نمی خوری و نمی آشامی تا از بندِ حجابِ مادیات و جسم خارج شوی و روح مجالِ تنفس پیدا کند... تا به خدا نزدیک تر شوی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
صالحه
دوستِ عزیزم سلام (کسی که به من کامنتی خصوصی دادی راجع به اینکه برای ادامه تحصیل چه‌ کنی بهتر است؛ آن هم با داشتن یک بچه :) ) 
پاسخ دادن به سبکِ مشاور‌ها آسان است. گرچه از نظر من کمی‌ بی‌ثمر است. من هم احتمالا آدم مناسبی برای مشورت خواستن نیستم اما چون تو به من اعتماد کردی برایت می‌نویسم...
یک‌بار یکی از خواستگارهایم را رد کردم چون در جواب این سوال که پرسیدم: چرا فلسفه می‌خوانید؟ پاسخ داد: چون به این رشته علاقه دارم.
اکنون نیز هر جا که همسرِ عزیزم، برای خدا قدم بر می‌دارد و با تمام وجودش سعی می‌کند خلائی را پر کند، با طیبِ خاطر با او همراهی می‌کنم. بی آنکه احساسِ رنج و زحمت کنم.
چند وقت پیش،‌ هر دوی ما به این مساله دقت کردیم و شگفت زده شدیم که چگونه من روزهای سختی را تحمل کرده‌ام ولی گاهی در روزهای به ظاهر خوب، سرِ ناسازگاری داشتم!؟
جواب این بود: وظیفه... هر جا که وظیفه‌ی مصطفی اقتضا می‌کرد، سختی ها آسان می‌شد. اما هر زمان که او کاری می‌کرد که اولویت نداشت و وظیفه‌ی او نبود، من ناراحت بودم، غر می‌زدم و زندگی‌ِ ما آشفته بود.
وظیفه‌گرایی در فرهنگِ تمدنِ غرب جایگاهی ندارد. هرچه هست، علایق و سلایق مبتنی بر خودخواهی‌هاست. این به معنیِ آن نیست که اسلام ارزشی برای استعداد و توان و علاقه شخص قائل نیست. شاید به معنیِ آن است که خداوند ظرفِ وجودیِ انسان را بسیار وسیع‌تر از آنچه انسانهای کوته بین می‌پندارند، آفریده است:
اتزعم انک جرم صغیر      و فیک انطوی العالم الاکبر
مفهوم برکت هم در فرهنگ تمدنِ غرب بی‌معناست. چون خبری از رضای خدا هم نیست. شهید ابراهیم هادی جمله‌ای مشهور دارد: مشکل ما این است که برای همه کار می‌کنیم جز خدا! و دقیقا آنجا که برای خدا کار می‌کنیم، رحمت و برکت خدا نازل میشود و کارهای ما ثمره خواهد داشت...
حالا هم فرقی ندارد که میخواهی به حوزه بروی یا دانشگاه. (دلیل آن در ادامه مطلب است) باید ببینی وظیفه‌ات چیست. باید یک خلاء را پیدا کنی و تصمیم بگیری به خاطر خدا، آن را پر کنی و اگر آن خلاء را نمی‌بینی احتمالا درس خواندن فایده‌ای ندارد.
در روزگاری زندگی می‌کنیم که برای ما زن‌ها بچه‌داری کسل‌کننده ترین کارِ دنیاست ولی واقعیت این است که این مهم‌ترین کارِ دنیاست. بنابراین ما زن‌ها باید دلیلِ مهمی برای کم کردنِ زمانِ بودن با فرزندانمان داشته باشیم. باید گرهی را ببینیم که فقط به دستِ خودمان باز می‌شود و با این وجود، مهربانیِ‌مان، لطافتِ‌مان و حمایتِ‌مان از خانواده کم نشود و بلکه بیشتر شود.
خودِ من، اگر درس نخوانم، افسرده خواهم شد و اگر کتاب نخوانم، می‌پوسم...
پس اولویت بندی کن!
و فکر نکن که این کارهای برایِ من آسان بوده. چند وقتی است که دارم فکر می‌کنم در طول دو ماهِ تعطیلاتِ تابستانیِ حوزه، چه کار کنم؟ کتابِ طرحِ کلیِ اندیشه اسلامی در قرآن را بخوانم یا فایل های بدائه الحکمه را گوش کنم و یا زبانِ انگلیسی‌ام را تکمیل کنم... و به نتیجه‌ای نمی‌رسم چون همه‌ی این‌ها مهم اند ولی من وقتِ کافی برای انجام هرسه‌ی این‌ها را ندارم! با این وجود امیدوارم که اگر آن‌چیزی را که وظیفه‌ام هست را انتخاب کنم، برکت خداوند به زندگی‌ام نازل می‌شود... حتی اگر آن کار، مسافرت رفتن با خانواده باشد :)
آرزو میکنم که بهترین تصمیم را بگیری... و بهترین‌ها را برایت آرزو می‌کنم دوستِ عزیزم ♡♡♡
۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۹
صالحه
وقتی فهمیدم دخترِ دخترِ دختر خاله‌ی مامانم، تو دانشگاه امیرکبیر با دختران نخبه ای هم نشین شده که دو رشته دانشگاهی رو باهم میخونند و کارهای بسیج دانشگاه رو روی انگشتشون میچرخونند و حتی بعضی هاشون متاهل اند و بچه دار اند و با این وجود معدلشون ۱۸ به بالاست؛ دارم فکر می‌کنم کاش میتونستم باهاشون دوست شم...
۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۵
صالحه
+ امروز... امروز... امروز روز باحالی بود. باورم نمیشه تو یک روز چیزهایی در مورد خودم بشنوم که تا به حال بهم نگفته بودند. وقتی بچه بودم یک بار نشسته بودم و کفش های همه رو واکس زده بودم و کسی که این رو بهم گفت، گفت که از همون موقع میدونستم که وقتی بزرگ میشی مهربون و دلسوز و مذهبی و خط امامی میشی! (وَوه..) و ن.س چقدر بهم گفت که خوش سلیقه ام! و از اولین باری که همدیگه رو دیدیم گفت که چقدر به نظرش جذاب و خاص اومدم. کسی که شبیه هیچ کس نیست...
+ و من فقط در مورد یکی از دوستانم میتونم با اطمینان بگم دلم میخواد تا آخر عمرم دوستم بمونه.  ن.س. کسی که می دونه من چقدر با گذشته ام و سلیقه ام میجنگم تا هنجار های زندگی طلبگی رو حفظ کنم و با این همه باز هم نمیتونم ظاهرم رو طوری کنم که اگر کسی من رو دید، بگه اینم یکی هست مثل بقیه... عادیِ عادی. و ن.س تنها کسی هست که من بهش گفتم این آشغالا رو گوش نکن و براش آهنگ های شاهکار رو گذاشتم و ترجمه کردم و فقط اون بود که می تونست بشینه و با من فیلمِ کتابی که عیدِ 95 خوندم ببینه و بعدا هم بگه خوش گذشت و بازهم وسطِ دورهمی های بی ثمر، یادش نره که نماز شبش رو بخونه. شاید چون ن.س خیلی شبیه به خودم هست. کسی که شاید عیب هایی داره ولی خودش هست و در مورد خودش دروغ نمیگه، خودش رو سانسور نمی کنه و واقع بین هست... ولی احتمالا من همه ی این کارها رو میکنم و امیدوارم یه روزی همه چیز درست شه.
+ امروز... امروز... امروز روز باحالی بود. باید اعتراف کنم که داشتم مطمئن میشدم که حس خرید کردن در من مرده. البته زمان طولانی ای از خرید قبلی نمی گذشت... شاید هم می گذشت. ولی باید اعتراف کنم که زمانی که توی ماشین با ن.س هم داستان شدم که "بریم خرید! بریم خرید!" تصورش رو هم نمی کردم که انقدر بهم خوش بگذره و یه چیزی بخرم که عین یه راز لذت بخش، فقط خودم بدونم و ن.س 
+ catch me if you can یه شاهکاره. نشون میده چطور یک پدر و مادر بچه شون رو به دام خلاف می اندازند. و اینکه دی کاپریو واقعا خودِ آمریکاست. یه جوری که  هرگز نمی ذاره بدی هاش تورو ازش متنفر کنه. (و اگر دی‌کاپریو مظهر آمریکا و آمریکایی نبود، نقش گتسبی رو بهش نمی دادن.)
+ حس می کنم دی کاپریوی این فیلم، سال ها الگوی پسرخاله ام بوده. امیدوارم ازدواج سر عقلش بیاره.
+ به نظر من، بهترین کتاب برای تربیت بچه ها، مادر یک دقیقه ای و پدر یک دقیقه ای هست. یک کتابِ آمریکاییِ درجه یک در کمتر از صد صفحه
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۳
صالحه

چند روزی از اون برنامه ماه عسل با موضوع ویروس HPV میگذره
و احتمالا حالا همه ما نگران هستیم که نکنه مبتلا بشیم و دست به کار خواهیم شد که وارد این کار خیر بشیم تا هر چه زودتر واکسن این ویروس تولید بشه و باید بگم من هم موافق تولید این واکسن هستم اما قطعا هیچ وقت نه اون واکسن رو خودم میزنم و نه برای بچه هام میزنم.
اول از همه اگر فکر می کنی قراره یک مشت دروغ تحویلت بدم قید خوندن این متن رو بزن ولی احتمال داره چیزهای مهمی رو از دست بدی و دوم اینکه شاید من پزشک نباشم اما از سلامتی و سلامت سر در میارم و اینکه حرف های یک پزشکِ خشک و خالی هم برای نتیجه گرفتن در مورد مسائل پزشکی کافی نیست چون خیلی چیزها هست که روی مسائل علم پزشکی سایه می اندازه مثل سیاست و اقتصاد و برای همین ازتون خواهش می کنم این متن رو با دقت بخونید.
کسانی که من رو از نزدیک یا کمی دور تر میشناسند میدونند که من به بچه ام، به دلبندم، به پاره تنم واکسن نمیزنم و متاسفانه فقط نتونستم جلوی زده شدن واکسن بدو تولد رو بگیرم. چون بیمارستان بودم و بچه م رو به زور بردن!
چرا واکسن نمی زنم برای عزیز ترینم؟
چند تا دلیل دارم.
 اول اینکه اکثر واکسن ها تولید داخل نیستند و این به معنی عدم تعهد کیفی از جانب فروشنده خارجی هست. کارخونه های داخلی یک سالی میشه که ورشکست شدند و دیگه قادر به تولید واکسن هامون نیستند چون قیمت مشابه خارجی خیلی پایین تره. و شک من همین جا خیلی قوت میگیره. چون بسیاری از کارخانه های داروسازی دنیا متعلق به دشمنان قسم خورده ما مثل اسرائیل هستند پس دلیلی نداره که دارو رو به ما ارزان بدهند مگر اینکه حقه ای در کار باشه. و استقراء ناقص من در مورد چیزهایی مثل تنباکو های قلیان و سیگارهای به شدت ارزان و "مخصوص مصرف در ایران" هست. و یا مثلا روغن های تولید داخل، یکی از مواد اولیه اصلیش، فقط وارد میشه و حتی مشخص نیست چی هست! (منبع داستان روغن ها، حرف های یک کارخونه دار به یکی از نمایندگان مجلس بود که راوی بدون واسطه برای ما این مساله رو نقل کرد) این نشون میده که با وجود این که توانایی تحریم اون کالای مهم رو دارند اما به خاطر اهدافی اون رو از ما دریغ نمی کنند. و دقیقا به همین دلیل هست که واکسن های مهم رو هیچ وقت بهمون نمی دن. هیچ وقت...
پس اولین دلیل من: خارجی بودن واکسن ها و دلسوز نبودن بیگانه
واکسن هایی که ما میزنیم، واکسن هایی هست که از سال ها قبل تا الان "به روز" یا همون "آپ تو دیت" نشده اند. پس شاید این بیماری ها با وجودِ تدابیری که ما در سال های اخیر در زندگی عادی مون برای رعایت بهداشت اتخاذ کردیم، دیگه جایی برای نگرانی وجود نداشته باشه. اما متاسفانه هیچ تحقیق و بررسی ای در مورد این مساله در کشور ما صورت نمیگیره!
در کتاب طب الرضا نوشته: ریختن خاک در آب آشامیدنى بطریق مذکور در صورت سلامت آب یکنوع واکسن طبیعى است و در صورت آلودگى آن یک طریق ضد عفونى ساده و بىضرر است در این مورد نیز محمد بن زکریاى رازى و جمعى از قدما موافق‏ اند و ابن زکریا در کتاب اطعمه و اشربه خود تصریح میکند که لازم است مسافر کمى از خاک وطن خود را در آب آشامیدنى خود بریزد و پس از صاف شدن بیاشامد. (مترجم، امیرصادقى، نصیر الدین، طب الرضا (طب و بهداشت از امام رضا علیه السلام)، صفحه 286) این جا دو نکته مهم هست: اول اینکه در این حالت فرد، نسبت به جدیدترین میکروب ها و میکروب های اطراف محل زندگیش که با اون ها در تماس هست، واکسینه میشه. و نکته دوم: واکسن یعنی میکروب ضعیف شده یا کشته شده... و ضعیف شدن در اینجا با مخلوط شدن با بزاق دهان هم اتفاق می افته. پس اینکه بعضی ها فکر می کنند اسلام انقدر عقب مانده است که هیچ نسخه ای به غیر از نماز و روزه نداره، غلطه و این روایت هم یک قطره از اقیانوس بود.

پس دومین دلیل من: عدم مطابقت با نیازِ روز

واکسیناسیون احتمال ابتلا به اون بیماری یا بیماری های دیگه رو به صفر نمی رسونه و من شک دارم که مثلا با رعایت بهداشت اولیه اگر کسی واکسن کزاز رو نزنه، به اون مبتلا بشه. این که میگم رعایت بهداشت اولیه به این خاطر هست که راه هایی کشتن میکروب در همون مراحل اولیه وجود داره که متاسفانه داره فراموش میشه و در عوض مریض رو میبرن به بیمارستان های پر میکروب و کثیف و اونجا چند تا بیماری دیگه هم میگیره. این که گفتم احتمال ابتلا به صفر نمی رسه به این خاطر هست که بودند کسانی که واکسن رو زدند و باز هم مبتلا شدند و یا حتی بیماری های بدتری گرفتند. حتی شخصی بعد از واکسیناسیون بچه اش، بچه اش میمیره. و وقتی خودش رو به یکی از مسئولان وزارت بهداشت میرسونه و بهش میگه چه بلایی سر بچه ش اومده، اون مسئول میگه: مجبور نبودی واکسن رو بزنی و وقتی اون آقا میپرسه که مگه خودِ شما برای بچه تون واکسن نمی زنید؟ مسئول جواب میده نه!

 پس سومین دلیل من: تضمینی برای مبتلا نشدن وجود نداره
چهارمین دلیل من که مهم ترین دلیل من هست و حتی اگر سه دلیل بالا در مورد واکسن HPV صادق نباشه اما این دلیل آخر، تمامِ دلیل من برای امتناع از واکسیناسیون هست، چه HPV چه بقیه. و ازتون خواهش میکنم به گزاره هایی  آبی رنگ خوب دقت کنید:

 (بر خلاف طب اسلامی ایرانی*) در طبِ نوینِ رایج، آدم ها هیچ وقت درمان نمی شوند. (مگر اینکه آن دارو یا روش درمانی، ریشه در طبیعت داشته باشد) یعنی هیچ وقت بیماری هایشان ریشه کن نمی شود، علائم بیماری متوقف می شوند ولی بیماری خوب نمی شود. درد تسکین پیدا می کند اما منشا درد از بین نمی رود. روی یک بیماری سرپوش گذاشته می شود اما چند بیماریِ دیگر سر بلند می کنند... و کم کم این می شود که بیماری های ساده انقدر سرکوب می شوند تا مثل سرطان فوران کنند. از من نپرسید که چطور بچه های کوچک سزطان میگیرند؟ دلیلش انتقال عوامل بیماری از طریق ژنوم پدر و مادر است که به دلیل آسیب پذیری بیشتر و در سن رشد و نمو بودنِ کودک، سرطان زودتر خودش را نشان بدهد.
اما در طب اسلامی ایرانی برای ازبین بردن جوش های روی صورت، فقط به دادن یک کرم اکتفا نمی شود. بلکه دلیل اصلی را پیدا می کنند و برای همین می توانند بیماری را قلع و قمع کنند و برای همین یک بیماری، بیماری ای دیگر را تولید نمی کند... چون طب اسلامی ایرانی، یک طبِ قیاسی است. دو دو تا می شود چهار تا. و نیز به علوم وحیانی متصل است. برخلاف طب نوین که تجربی است و هیچ چیز در آن یقینی نیست و ممکن است با پیشرفت علم، چیزی برخلاف مطلب قبل ثابت شود.
حالا تصورش رو بکنید: در این طبِ اسلامی ایرانی یا به قول معروف طبِ سنتی، داعیه دارانی وجود دارند که ادعای درمانِ سرطان و ایدز و ویتیلیگو و بیماری های لاعلاجِ پوستیِ دیگر و ... را دارند. اما آنقدر به این داعیه داران و پرچم داران بی توجهی می شود که مردمِ عادی حتی اسم آن ها را هم نمی دانند.(آیت الله تبریزیان، آیت الله ضیایی نیا، حکیم باقری، حکیم خیراندیش) حتی دشمن جرات می کند که یکی از آن ها را ترور بیولوژیک کند (حکیم باقری) (که البته به دلیل قیاسی بودن این طبِ فاخر و ارتباطِ وثیقش با وحی، در این مساله ناکام ماندند.)
در شرایطی که این طبِ اسلامی ایرانی اینقدر ادعا دارد، حتی از نمایندگانِ رسمی این آقایان یا خودشان دعوت نمی شود که به رسانه ملی بیایند و حرفشان را با مخالفین طب ایرانی اسلامی، رو در رو بزنند. و معمولا افرادی در سیما به عنوان نماینده طب سنتی معرفی می شوند که سواد کافی را ندارند. و حتی اگر حقانیت آن ها ثابت هم بشود، هیچ ساز و کار قانونی ای در عمل برای آموزش طب اسلامی ابرانی و توسعه آن در ایران تعریف نمی کنند.
دلیل چهارم من: وجود آزادی در انتخاب روش های درمانی است.
در کشور های پیشرفته تر، روش های بسیار متنوعی برای درمانِ یک بیماری وجود دارد که بیمار از بین آن ها می تواند انتخاب کند. اما در ایران راهِ اول و آخر طب نوینِ رایج است و انگار اگر کسی از این روش استفاده نکند باید برود بمیرد. درحالی که حتی در صورت ابتلا به HPV یا بیماری های دیگر، باید بدانیم که اگر این طبِ نوین جواب ندهد، بقیه راه ها بن بست نیست...

چرا با تولید واکسن موافقم: تولید این واکسن برای افرادی که به صورت عنان گسیخته، روابط جنسی دارند یا اینکه شغل آن ها مستلزم حضور در محیط های آلوده است یک بشارت است و شاید هم بشارتی برای همه ی جامعه. برای همین زدنِ این واکسن برای آن ها از نانِ شب هم واجب تر است اما نه برای یک زن و شوهرِ متعهد و دین دار. نه برای یک جوانِ پاکدامن. نه برای همه ی مردم. قطعا لازم نیست که 80 میلیون عدد از این واکسن تولید شود. بلکه باید هر چه بیشتر روی روش های پیشگیری و خود مراقبتی تمرکز کرد و اگر کسی بیمار شد، تحت درمان قرار بگیرد.


*: لفظی که رهبر برای طب سنتی به کار برده اند و طب اسلامی ایرانی را جزو دغدغه های خود به شمار آورده اند.
نکته مهم: اگر نقدی به متن من دارید، هنگام کامنت گذاشتن حتما شماره دلیل من رو ذکر کنید و در صورت لزوم جمله من رو کپی پیست کنید و بعد نقد خودتون رو بیان کنید تا دقیق تر بتونم پاسخ شما رو بدم. ممنونم

پست دوم من در رابطه با این مسائل رو هم بخونید. بازم ممنون 
۳۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۲۴
صالحه

وقتی روزی چند تا فایلِ صوتیِ درس‌های عقلی و محض گوش میدم و سرم سنگین میشه به خاطر افراط در شنیدن صدای استاد با ۱.۵ برابر سرعت معمولی و بعد لذت می‌برم از دردی که میکشم...
پوشه بارانِ عشق رو باز می‌کنم و اشتیاقِ عاشقانه رو می‌شنوم و بعد، خواب!
انگار توی سرم بارون میاد...

اگر کمتر میام و بهتون سر‌ نمی‌زنم، به‌خاطر درس‌هامه.
رَمَضان کریم! :)

۲۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۸
صالحه

_ "مرگ! واژه ای سه حرفی که آدم رو میخکوب میکنه. اونم وقتی که داری به تولد فکر میکنی"*
اشک تو چشمام جمع شد. به قماری که یک بار تو زندگیم کردم، فکر کردم. چند بارِ دیگه باید این قمار رو تکرار کنم، خدا؟
*جمله‌ای در یکی از مستندهای شبکه افق

● با همه‌ی لذت‌ها و سختی‌ها، من خیلی قوی بودم... در ۹ هفتگی یک بار سونوگرافی رفتم... تپش قلبم زیاد شد از بس هیجان زده بودم. برای همین بی‌جنبه بودنم دیگه به سونوگرافی نرفتم. در عوض یک رژیم غذایی عالی داشتم. شاید همین ها باعث شد، حتی یک آمپول فشار هم لازم نداشته باشم.
و تا لحظه آخر دیگران معتقد بودند که بچه‌م پسره اما قلبم همیشه شک داشت. هیجانِ دیدنش، باعث شد درد و خواب و کوفتگیِ شبِ قبل رو فراموش کنم و شکوهِ قدم گذاشتنش به دنیا رو تماشا کنم.
و بخندم و حرف بزنم... و خودم برایش اذان و اقامه بگم... و حس کنم نزدیک ترین بنده‌ی خدا به خدا هستم.
آخ که چه‌ قدر اون لحظات پاک و معصوم بودم.
و حالا، مدتی هست که دلم برای اون لحظات ناب و پوشکِ سایز ۲ لک زده... برای یک بچه ناز که فقط میخوره و میخوابه و پی‌پی میکنه.
و برای داشتنش باید دوباره قمار کنم.
اینطوری یک "حدود سه سالِ دیگه" شروع میشه. یک حدودِ سه سال از عمرم که باید به پای یک بچه‌ی دیگه ریخته بشه...

● نمی‌ترسم و هیچ وقت نترسیدم... تو سه سالی که گذشت، نه دندونام خراب شد، نه هیکلم. حتی دلم میخواد برای بعدی بیمارستان هم نَرَم... درد کشیدن برام راحت بود. بدنِ بی‌رمق از یه مدتِ طولانی غذا دادن و خسته از بی‌خوابی... اینم خیلی سخت نبود.
سخت‌ترین قسمت، پا گذاشتن رو خودخواهی هامه! سخت‌ترین قسمت، له کردن بعضی از خواسته‌ها و آرزوهامه‌!
_ خدایا... اگر هر زن به ازای هر بچه‌ای که به دنیا میاره، پنج سال به عمرش اضافه میشه، تعجبی نداره! سه سالش که فقط برای اون سه سالِ اولِ زندگی بچه رفته... میمونه دو سالِ بعدی... اونم بذار به حسابِ هدیه‌ای که اگر بتونیم، باید توش به بدنِ خسته و آرزوهامون برسیم... اگر بتونیم...
_ قمار! واقعا واژه خوبیه برای بچه آوردن!
حتی نمی‌دونی قراره بعدا دستت رو بوس کنه یا ...

۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲
صالحه

امروز یه فکرِ توپ، یه پیشنهادِ عالی به ذهنم رسید در خصوص تغییر حکومت (Regime change) ایران و تظاهراتی (بخوانید آشوب و اغتشاش) که منجر به انقلاب بشه و اونو تقدیم می‌کنم به همه‌ی دوستانِ خواهان تغییر و "به عقب برنمی‌گردیمِ" عزیزم.
این پیشنهادِ معرکه، بدین شرح است:
از اونجایی که ما تا الان فقط یک نفر رو داشتیم که حرفاش باعث شده تو ایران انقلاب بشه! و اونم آقایِ خمینی، ملقب به امام خمینی هست و با اینکه خودش سی سالی هست که مرحوم شده ولی انقلابی که کرده توی چهلمین سالِ زندگیشه... ما باید عبرت بگیریم...
بیایید و فارغ از اینکه خواهان چه تغییری هستیم و کجا و چه چیزی کعبه آمال‌مون هست (مثلا لیبرال دموکراسی یا یک حکومتِ شیعی یا یک حکومت سنی یا هرج و مرج یا هرچی... )
بنشینیم و صحیفه امام بخونیم. (هیچ وقت بدون مطالعه و تحقیق و فکر، هیچ کاری به ثمر نمی‌رسه! پس به ازای هر قدم، صد افق دوراندیشی کنید)
سپس فرمول‌ها رو استخراج کنیم.
سپس فرمول‌ها رو طبقِ خواسته‌هامون alter کنیم.

!and then... another  revolution
?D'accord
۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۲
صالحه
بعد از پست "گشت تعصب و فلسفه لگد خورده حجاب"، خیلی حرفا رو دلم موند و نتونستم در مورد اون آموزش های چپل چلاق خیلی حرفی بزنم چون باید یه آدم کلف تر از خودم اونا رو میگفت! ... جنس این حرفا جدیده... از دستش ندید... فقط همین :|

 

مدت زمان: 3 دقیقه 10 ثانیه 

مدت زمان: 3 دقیقه 11 ثانیه 
۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۸
صالحه
تعجب می‌کنم از آدم‌هایی که دیگران رو درک نمی‌کنند ولی انتظار دارند، درک شوند...
آن‌ها علاقه‌ای به کشف دنیای دیگران ندارند ولی تعجب میکنند اگر دنیای آنها را نفهمیم!
و معمولا قاضی‌هایی یک‌طرفه اند و در دنیای آنها همه محکوم اند به جز خودشان!
#مذهبی
# غیرمذهبی
۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۹
صالحه

به سفارش دوستانِ‌ خوبم: محبوبه شبِ عزیز و لوسی میِ نازنین، این سری پست ها رو با نامِ "اینقدر سرِ گاز وای‌نسّا" شروع میکنم.
قبل از شروع بگم که:
_ ما از دستور پخت‌های آسان میریم به سمت دستورپخت‌های سخت‌تر تا حتی کسانی که هیچی بلد نیستند هم یاد بگیرند.
_ علاوه بر دستورِ پخت به بعضی از نکاتِ دقیق و ریزِ آشپزی و آشپزخانه هم اشاره میکنیم... شما هم توی کامنت‌هاتون ما رو از نکاتِ مرتبط و مفید بی‌نصیب نذارید لطفا!
*قسمت اول*
در این قسمت چند تا نکتهِ مهم برای خانوم‌های خانه رو می‌نویسم که قطعا هر خانومِ باسلیقه‌ای در طول زندگیِ مشترک به اون‌ها دست پیدا می‌کنه اما باز هم گفتنشون خالی از لطف نیست:
۱. آشپزخونه جایی‌ست که یک بانو وقت زیادی را در آن میگذراند. رنگ، طرح، نور، سایز و میزان اُپن بودن یا محفوظ بودن آن تاثیرِ زیادی در روحیه‌ی بانو دارد.
نور: معمولا آشپزخانه های دارای پنجره هم تهویه بهتری دارند و هم دلچسب ترند.
طرح: سعی کنید از رنگ های کدر و تیره برای رنگ کابینت‌ها استفاده نکنید و رومیزی و دستمال ها و دستگیره و دم‌کنی های گل‌گلی برای خودتان درست کنید...
کوچک یا بزرگ: کوچک بودنِ آشپزخانه نباید باعث شود به هم ریخته و زشت به نظر بیاید. اگر جای کافی برای وسایلِ‌تان ندارید، آنهایی که کمتر استفاده می‌شوند را به کمد‌های بیرون ازآشپزخانه منتقل کنید.
اُپن یا محفوظ: مسلماً زن‌ها در یک آشپزخانه‌ی محفوظ که کارهایشان را مهمان‌ها نبینند و معلوم نشود که اُپنِ آن‌ها چقدر شلوغ شده؛ خیلی راحت‌ترند. کسانی که میخواهند از دیدِ دیگران دور بمانند، قطعا خودشان فکری به حالِ خودشان می‌کنند اما برای دسته دوم که آشپزخانه اُپن دوست دارند، من سعی می‌کنم روش‌هایی را یاد بدهم که آشپزخانه‌تان همیشه مثل دسته گل باشد!
اما به شخصه، آشپزخانه‌ی ایده‌آلِ من، یک آشپزخانه به متراژ بیست و چهار متر الی ۲۸ متر است که کاملا از پذیرایی جدا باشد و یک پنجره به حیاط و یک در به پذیرایی داشته باشد و بتوان در آن یک سری مبلِ راحتی گذاشت که میهمانانِ خانمم در آن‌جا بنشینند و گپ بزنند. و اینکه خیلی کابینت نداشته باشد و یک کمد گوشه آن باشد برای گذاشتنِ ظروف و موادِ غذایی و یک میزِ ناهار خوری که از آن به عنوانِ اُپن و محل مطالعه و گاهی خوردن غذا استفاده کنیم. و یک فرش هم در آن بیندازیم که سفره‌ی قلم‌کارمان را روی آن پهن کنیم و خلاصه خیلی راحت باشیم.
ماشین لباسشویی هم در یک اتاق در حیاط باشد که اسمش را بگذاریم رختشور‌خانه...  (البته این آخری را خودم محقق کرده ام!)
۲. نکته مهم و مهم و بسیار مهمِ بعدی در خصوصِ موادِ اولیه یا همان موادِ لازم برای آشپزی است.
اول اینکه تمامِ تلاشمان را بکنیم که از موادِ اولیهِ تازه استفاده کنیم. استفاده از چیزهای فریزشده معمولا کیفیت غذا را کاهش میدهد و زمان پخت را زیاد میکند. پس اگر به طور معمول یک الی دو ساعت قبل از زمانِ ناهار یا شام بیرون از خانه هستید، سرِ راه به مغازهِ قصابی و تره بار بروید.
۳. خرید کردن!!!! رمزِ موفقیتِ یک بانو، یک خریدِ درست است. اگر بتوانید هر دو هفته یا هر هفته، طبقِ آنچه که قرار است در طول هفته درست کنید، موادِ غذایی را بخرید و چیزی اضافه نیاید، شما به ایده‌آلِ خرید کردن دست پیدا کرده‌اید.
۴. در خصوصِ نظمِ آشپزخانه: سعی کنید وسایلِ روی اُپن را به کشوها و کمد‌ها منتقل کنید. سطوحِ گرد و خاک گیرنده را کم کنید و قسمت‌های باقی مانده مثل گاز و اُپن را ضمن مراقبت از نریختنِ مواد غذایی روی آن‌ها، مرتب تمیز کنید و اینکه سعی کنید تا میتوانید کمتر ظرف کثیف کنید. اگر قرار است از ظرف های زیادی استفاده کنید، سعی کنید همه‌ی آن‌ها از یک طرح و مدل باشند که بعد از جمع کردنشان، خیلی زیاد به نظر نیایند. و اینکه اگر مهمانِ زیادی به خانه‌تان آمده، همان موقع با کمک گرفتن از مهمان‌ها ظرف ها را بشویید. ماشینِ ظرف شویی را همان موقع پر کنید و باقی را به مهمان‌ها بسپارید :)
و در آخر: اگر بدونیم که چه‌کار باید بکنیم، همه چیز آسون میشه! قول میدم!

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۳۵
صالحه
در این پست میخوام دوست عزیزم رو بهتون معرفی کنم. لطفا جنبه داشته باشید.
همین اول بگم که من هم قبلا مثل همه‌ ازش متنفر بودم. اما اشتباه می‌کردم. فکر کردم و متوجه شدم که چرا باید عین دخترای خواستگار ندیده، جیغ بکشم؟؟؟ باید همیشه یه جایی باهاش ملاقات کنم که تداعی ذهنیِ خوبی برام داشته باشه.
این شد که تصمیم گرفتم بذارمش تو کمُدی که معمولا وقتی حالم خوبه درش رو باز میکنم...
برید ادامه مطلب لطفا! دوستم راضی نبود عکسش توی صفحه اصلی وبلاگ باشه!
موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۳
صالحه
+ امروز یک روز شلوغ بود. اما خبر خوش امروز قبولی بابا توی آزمون دکتری با رتبه 5 بود (شکلکی با چشم های ازحدقه بیرون زده) و از بس پشت تلفن برای بابام و بعدش هم پیش شوهرم جیغ جیغ کردم، گلوم گرفت.

+ رفتیم خونه نسیم جون که مثلا تو اثاث کشی بهش کمک کنم اما نشد. در عوض از هر دری حرف زدیم. موقع رفتن گفتم نسیم دارم میرم ارتودنسی کنم. گفت دیوونه ... تو که دندونات خیلی خوبه. گفتم برو گمشو! رطب خورده منع رطب کند.

+ پشت چراغ قرمز یک ماشین پلاک 16، دارای چهار سرنشین دختر، به محض دیدن من و همسرم در ماشین، تک تک کله هایشان را جلوی پنجره آوردند و بعد صدای موزیک را بالا برده و بلند بلند در مورد پلیس امنیت اخلاقی صحبت کردند. من هم بلند بلند خندیدم تا دلشان بیشتر بسوزد، چراغ که سبز شد، مصطفی جاااانم گفت اگر تو نبودی تیکه رو بهشون مینداختم. منم اختیار تام بهش دادم در تیکه انداختن و کلی دوباره خندیدیم...

+ در این چند سال اخیر، هرگز مثل امروز توی ، معذب نشده بودم که داشتم برای ارتوداااااانسی عکس از دندونام مینداختم. ببین برای یک ارتودنسی آدم به چه فلاکتی می افته! اونم وقتی که میدونی دندونات عالی اند و فقط آسیاب ها باید مرتب شن. از بس همه بهم میگن دارم به لزومش شک میکنم ولی مطمئنم باید این خریت رو مرتکب شم.

+ اذان مغرب که شد، هنوز کار مصطفی تموم نشده بود. من تنهایی رفتم نزدیک ترین مسجد محل که از قضا کنار خونه کسی بود که سال پیش، همین موقع، خانمش و بچه هاش رو با مامانم بردیم مشهد اردهال. شوهرامون هم همراهمون نبودند و من شوهرِ خون م کم شده بود، برای همین اعصاب همه رو خرد کردم ولی خانواده شون خیلی نور بالا میزدند. بعد که شهید تقی پور، شهید شد، وقتی برای سر سلامتی رفتم خونشون، خانم شهید اصلا به روم نیاورد... امشب وقتی وارد کوچه شون شدم خواستم تریپ بردارم. کنار در خونه شهید که دقیقا بغل درب زنانه مسجد بود، یه ذره حس گرفتم اما وقتی رفتم وضو بگیرم، وقتی قیافه ام رو توی آینه دیدم و چند تا ژست مسخره گرفتم، چند بار به خودم توی دلم گفتم: تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی...
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۲
صالحه

بچه که بودم یه روز یک دفتر نگه داری از تمبر ها توی وسایل بابام پیدا کردم. یه سری تمبر هم توش بود. از اون روز به بعد شروع کردن به جمع کردن تمبر. بعدش هم سکه! همچین کلکسیونی نشد ولی به هیچ دردی هم نخورد. اون موقع ها فکر میکردم تو این کار پول هست! ولی تازگی ها فهمیدم پول تو بازیِ! مثلا خونه بازی، ماشین بازی، ماشین بازی، طلا بازی، سکه بازی، دلار بازی، فرش بازی، زمین بازی!!! اصلا پول توی بازیِ!
تو این دوره زمونه دیگه هیچ کس زندگی رو جدی نمیگیره!

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۴۹
صالحه

حیفم اومد اینو نذارم اینجا تا شما هم استفاده ببرید. برای خودم تداعی کننده چهار ماه خیلی سخته... شما چی؟ تا به حال درد رو در آغوش گرفتید؟




مدت زمان: 2 دقیقه 33 ثانیه 
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۳
صالحه

به بهانه بیست فروردین روز هنر انقلاب اسلامی، سالروز شهادت سید مرتضی آوینی
۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، احساساتی تصمیم گرفتم ولی به خودم دروغ نگفتم. من اصلا برای این کار ساخته نشده بودم. چرا! دستام دستای خوبی بود، خوب طراحی میکردم، رنگ رو میفهمیدم و اگر پیش یک استاد خوب میرفتم، یک نقاش خوب در سبک رئالیسم می‌شدم. این مساله برای همه‌ی کسانی که اولین تابلوی رنگ روغنم رو دیده بودند (که منظره درختان لخت در سرمای زمستان بود، واضح بود.) خیلی واضح... ۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، کاری رو کنار گذاشتم که از سه چهار سالگی طوری انجام میدادمش که همه انگشت به دهن میموندند. یه بار تو چهار، پنج سالگی یه تصویر از دختر همسایه کشیدم. طوری بود که از روی رنگ سایه پشت چشم اون دختر میشد تشخیص داد من کی رو کشیدم...
شاید اون زمان به نقطه‌ای رسیدم که حس کردم، احساسات و منطقم پیچیده تر از اونه که بتونم با نقاشی تخلیه‌شون کنم. ضمن اینکه باید سبک نقاشیم رو تغییر میدادم... اتفاقا آخرین تابلوی من سبک متفاوتی داشت ولی باز هم منو راضی نکرد....
اما موسیقی. اولین باری که ویلن دستم گرفتم، در لحظه گذاشتمش زمین. این بار هم به خودم دروغ نگفتم. چسبوندن ویلن به بدنم، یک اتصال خیلی قوی ایجاد میکرد که اصلا برام پذیرفتنی نبود. اینکه بخوام باهاش یکی بشم تا چیزی خلق کنم برام قابل قبول نبود. من کجا! اون سازی که نمی‌دونستم چه کسی ساختش کجا! البته بار اول هم نبود. دو بار قبلش گیتار دستم گرفتم. یکی ۵ سالگی، یکی ده دوازده سالگی که هر‌ دو بار هم همون لحظه گذاشتمشون کنار...
گرچه ماجرا با نقاشی خیلی فرق داشت. هوش حرکتی من از بچه‌گی پایین بود. هیچ وقت به هیچ رشته ورزشی علاقه‌مند نشدم به جز سوارکاری و تیراندازی و شنا (دقیقا همون ورزش های خاص). حتی هیچ وقت "واقعا" هوادار هیچ تیمی نشدم. فقط تیم ملی اونم بیشتر والیبال، نه فوتبال! که تازه همون هواداری نصفه و نیمه هم کاملا اتفاقی بود.
وقتی هوش حرکتی‌ پایین باشه، فقط باید به چشم سرگرمی به کارایی مثل ساز زدن و رقص نگاه کرد. ورزش هم برای سلامتی... مطمئن بودم که هیچ‌وقت توی اونا سرآمد نمی‌شم. شاید هم با تلاش زیاد می‌شدم ولی نمی‌تونستم بقیه توانایی‌هام رو نادیده بگیرم. بعضی از هوش‌هام خیلی بیشتر از بقیه بود. خیلی بیشتر... شاید بگید خب سرآمد نمی‌شدی! نمیشد! چون من یک فرزند اول خانواده و خیلی کمال‌گرا هستم...
گرچه من هیچ وقت قید هوش حرکتی رو نزدم. توی هرکاری که به هوش حرکتی‌م مربوط میشد تمرکز کردم و اون کار رو عالی انجام دادم و میدم... مثل رانندگی که هر مردی بغل دستم نشست فقط تعریف کرد.

مدت‌هاست که هر وقت حالم بد بوده، رفتم سراغ گوشی‌م تا ترانه‌های قدیمی خارجکی رو پلی کنم. حتی دیگه میدونم باید کدوم رو کی گوش بدم. تنها دلیل گوش دادن من به اون آهنگ ها عادته. مثل عادتم به بازی کردن با آتاری، موقعی که اعصابم خرد میشه. عادت دارم به آهنگ های خیلی قدیمی... همون‌هایی که یادآور دوران پر از معصومیت کودکی‌ه! یا این‌که اون آهنگ رو انقدر گوش کردم که باهاش کلی خاطره دارم و ناخودآگاهم پرتاب میشه سمت حس های خوب گذشته و خودم خوب می‌دونم که فقط توهم زده‌ام. انگار برای منی که از سیگار و قلیون متنفرم، از چیپس و پفک بدم میاد، موسیقی همین کار رو می‌کنه... توهم می‌زنم...

حالا مدتی است که تصمیم جدیدی گرفتم: تصمیم گرفتم سینما رو (مثل نقاشی و موسیقی) فقط از نگاه یک تماشاچی معمولی ببینیم. موسیقی رو فقط از نگاه یک مخاطب معمولی بشنونم چون یقین میدونم هیچ جادویی در کار نیست. دلم می‌خواد صفحه ذهن و روحم رو سفید و شفاف نگه‌دارم و بعد هر چی که توش منعکس شد رو با ترازوی ادراک اون صفحه سفید و شفاف بسنجم...
۵ سال پیش که نقاشی رو گذاشتم کنار، انگار بار بزرگی از روی دوش خودم برداشتم. یا همون موقع که به خودم راست گفتم که نمی‌خوام هیچ سازی بزنم، خیلی سبک شدم. اینا رو نگفتم که منکر هنر و هنرمند بشم، خواستم بگم قرار نیست همه بریم سمت هنر نقاشی و موسیقی و سینما و بازیگری و ... قطعا استعداد‌های زیادی داریم که بد نیست، محض خاطر شکوفایی اونا هم که شده، قید این سرگرمی ها و تفریحات سالم نیمه‌حرفه‌ای رو بزنیم و متمرکز بشیم رو کاری که دنیا منتظره که ما اون رو انجام بدیم. پنج سال پیش نمی‌دونستم که قراره به چیز‌های بهتری دست پیدا کنم. واقعا پنج سال گذشته و نمی‌تونم بگم چه چیزهایی دارم که اون زمان نداشتم و اصلا فکرش رو نمی‌کردم که وجود داشته باشند یا بتونم بهشون دست پیدا کنم و الان که این تصمیم جدید رو گرفتم بیشتر از قبل منتظر چیزهای شگفت انگیز توی زندگی‌ام هستم.
اون پنج سال پیش مصادف بود با خوندن کتاب های شهید آوینی‌. با خوندن آینه‌های جادو. با خوندن حلزون‌های خانه‌به‌دوش و آغازی بر یک پایان.
الان که بهش فکر می‌کنم میبینم چقدر خوب شد که اون کتاب‌ها رو خوندم و‌گرنه هیچ وقت علقه قدیمی خودم به نوستالژی‌هام رو از دست نمی‌دادم و نمی‌تونستم دوباره متولد شم تا دنیا رو بیشتر شبیه حقیقتی که هست ببینم. تا بیشتر به آرزو‌های دست نیافتنی‌ام نزدیک بشم...
خدایا شکرت و ممنون شهید آوینی که حس میکنم هنوز زنده‌ای... 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۶
صالحه

تعریف تعادل سخته اما اگر بخوام بی تعادلی رو تشبیه کنم: از تعادل خارج شدن مثل خارج شدن از دنیای واقعی‌ه! مثل دیدن یک فیلم که اونقدر قشنگ ساخته شده که انگار پرده سینما، چشمای تو هست که هرچی میخوای رو نشون میده. نه! خوش ساخت بودن اون فیلم ربطی به بی‌تعادلی نداره، وقتی بی تعادل میشی که اون فیلم رو میبینی بعد روت اثر میذاره و بعد یک موزیک غمگین یا شاد هم پخش می‌کنه و تو شروع می‌کنی به تخلیه احساساتت... اما خبر نداری که اونا احساسات خودت نیست، اونا به تو تحمیل شدن. شاید داری فکر میکنی اونا مال خودت اند!

تجربه اینکه احساسی درونت اونقدر لگد بخوره تا رسوب کنه رو داری؟ میدونی تنها راه خلاصی از شرش چیه؟ حرف زدن.
مدت‌هاست که هر وقت در متعادل ترین وضعیت ممکن هستم، نماز میخونم، کتاب می‌خونم، درسام رو می‌خونم و با اطرافیانم حرف‌های مفید میزنم. از همون حرفایی که مشکلات رو حل می‌کنه و گاهی حس یک اکتشاف جدید رو در آدم ایجاد می‌کنه. وقتی گفتم حرف زدن منظورم این بود، نه حرف زدن ‌های احساساتی، عصبی یا هیجان زده یا حین افسردگی.
اصلا برای همینه که قضاوت میکنیم. چون تعادل نداریم. چون اصلا حواسمون نیست که چقدر داده‌های اطلاعاتی ناقصی داریم. می‌دونیم با قضاوت زندگی راحت تر نمیشه ولی این کار رو انجام میدیم...
تعادل گمشده زندگی دنیای امروزه. خیلی دلم می‌خواد بیشتر در موردش صحبت کنم ولی حسش نیست بیشتر بگم...
مراقب تعادلتون باشید...
اهدنا الصراط المستقیم...
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۰
صالحه

۳ فروردین 

صبح اتوبوس بچه ها راه افتاد و رضا موند تا با ماشین‌های بچه های مجرد برگرده و من و خانواده ام هم راه افتادیم با دو تا ماشین به سمت کرمانشاه. در واقع اول نیت‌مون این بود بریم کرمانشاه اما بعد از اینکه یک مشکلی برای اتوبوس بچه های جهادی پیش اومد و دو ساعتی توی طبیعت وقت گذروندیم، که به همگی خوش گذشت الا من! چون میدونستم که شوهرم حسابی کم خوابی داره و ما هم راه درازی در پیش داریم در نتیجه موندن ما اونجا غلط بود. با این هم بعدش هم که راه افتادیم رفتیم توی چادر یک خانواده‌ای که توی راه نان سنتی کلانه میپختند و میفروختند و ۵۰ هزار تومان کلانه خوردیممممم.‌.. خلاصه با اون همه توقف از رفتن به کرمانشاه منصرف شدیم. بعد از نماز ظهر یا به عبارتی جمعه در یک مسجد اهل سنت، مصطفی دیگه نتونست بیداری رو تحمل کنه و زدیم بغل و یکی دو ساعت خوابیدیم. البته تو این مدت بابا و مامانم رفتن تو طبیعت و از منظره ها لذت بردند.  تازه بین راه یک امام زاده ای هم رفتیم که اسمش یادم رفته. اون‌جا من یه مقدار هم چاقاله خوردم که بعدا حسابی توبه کردم از خوردنش. شما هم هیچ وقت توی راه چاقاله بادام نخورید! اصلا بهداشتی نیست :)(

خلاصه من با خون دل بیدار نگه‌ش داشتم تا رسیدیم. آخرای مسیر رو هم خودم رانندگی کردم چون شب شده بود و دیگه هیچ حربه ای برای بیدار نگه داشتنش جواب نمیداد. یک نکته این جا هست: مسئولان یک جهادی خیلی زحمت میکشند، کمتر از همه میخوابند و استراحت میکنند. یک مسئول همیشه اینطوری باید باشه که افراد زیر دستش همیشه از اون انگیزه بگیرند. از این جهت جهادی مثل جنگه که فرمانده هیچ وقت نباید از عقب دستور بده بلکه باید خودش خط‌شکن باشه. چه میشه کرد که با اینکه مسئولیت های نظام جمهوری اسلامی کم از فرماندهی در شرایط جنگی ندارند ولی هنوز بعضی از مسئولان، به فکر همه چیز هستند الا مردم و جهادی که باید بکنند.

خب تصورم اینه که تا اینجای کار هیچ توضیحی در مورد تیم های دیگه گروه جهادی‌مون ندادم. ما حدود ۴۵ نفر بودیم. که پخش بودند توی تیم های مختلف، به ترتیب تعداد اعضا، از بیشتر به کمتر:

 ۱. عمرانی( که برای یک خانواده‌ی در حال غرق در فقر خونه میساختن ) 

۲. پزشکی (که ویزیت رایگان میکردند و از همه‌ی گروه ها بیشتر تونستند به مناطق مختلف سرکشی کنند )

۳. پشتیبانی و آشپزخانه (برای صبحانه و ناهار و شام و تهیه وسایل و ... ) که الحق خیلی زحمت میکشیدند، عین عمرانی ها که بیل دستشون بود خسته میشدند.

۴. فرهنگی (که ما بودیم و کوچیکترین گروه :((((( :))

حالا یه خواهش دارم: اگر مطالب جهادی رو خوندید، نظراتتون رو بهم بگید که چطور بود!؟ آیا خوب نوشته بودم؟ خوب توضیح داده بودم و چه تاثیری گرفتید؟‌ در مورد جهادی چی فکر میکنید و خلاصه هرچی خودتون دوست دارید بنویسید. ممنونم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۲
صالحه

قبل از قسمت آخر، بد نیست که چند تا خاطره کوچولو و ریزه میزه رو که تو بین بقیه خاطرات جا نشدند، اینجا بیارم...

+ اون روزی که شوهرم توی سلف عصبانی شد که چرا خانم ها برای صبحانه دیر آمدند و به خیال خودش من هم بین آن‌ها بودم و میخواست به من نشان بدهد که کلا توی اردو کمی عصبی است اما من بعد از شنیدن این ماجرا روی تابلوی انتقادات و پیشنهادات با خط خوش روی یک برگه نوشتم: "لطفا و حتما آقای گلی‌زاده را خسته نکنید، با تشکر، از طرف جمعی از بانوان." بعدش هم آقای عطاری اینا سر رسیدند و خیلی زود اون رو خوندند. تاثیر هم داشت. هم شوهرم خوش اخلاق تر شد هم اونا به گرده‌اش کمتر کار کشیدند.
+ اون روز آخری که می‌خواستیم بریم مدرسه توی ثلاث و آقای عسگری، اومد توی حیاط، کنار من و فاطمه که روی تاب نشسته بودیم و خیلی خسته و کمی عصبی بهمون گفت: "میخواهید چیکار کنید؟ میخواهید جوایز دخترا رو بدید یا نه! چون من میخوام جوایز پسرها رو بدم و نکنه دخترا ببینن و دلشون بخواد و بیایید طبق همون امتیازاتی که دارید جایزه ها رو بدید و ..." منم با خنده به فاطمه میگفتم: "آقا من نمیدونم، حالا که ما ثبت امتیازات نداشتیم! من میگم جایزه ندیم... میخواهید من برم... آقا من نمیام..." آخرش هم به فاطمه گفتم که بهم اعتماد کنه و جایزه ندادیم و خیلی بیشتر خوش گذشت. (نکته این بود که ما ثبت امتیازات رو انجام دادیم ولی ناقص و طوری نبود که مطمئن باشیم بچه ها شاکی نمیشن)
+ وسط مسابقه همسران سازگار وقتی آقای ناصری به سوال مهم ترین دغدغه شوهرتون توی زندگی چیه رسید و آقایون که رو به جمعیت بودند هر کدوم یه جوابی دادند. وقتی به مصطفی رسید گفت: "نمی‌گم" و بعد آقای ناصری از روی جواب من خوند: " میدونم ولی نمی‌گم" و مجلس منفجر شد از هیجان و شگفت‌زدگی و کلی خندیدیم. (قیافه بابام اون لحظه دیدنی بود: خیلی بهم ذوق کرد!)
+ وقتی که رفتم سلف و دیدم آقای عسگری نشسته کنار خانم‌های تیم پزشکی و کلا دیگه نمی‌تونستم پیش دخترا بشینم مگر اینکه چشم تو چشم عسگری لقمه برمیداشتم، در نتیجه رفتم اون گوشه دیگه میز و عکاس‌مون اومد و من رو که روم به پنجره بود و پشتم به او، با چادر گل گلی‌م شکار کرد.
+ اون شب ساعت ۱۱ که نیم ساعت بلکه بیشتر، من و آقای عسگری، توی راهرو، ایستاده! داشتیم در مورد محتواهای گروه فرهنگی صحبت میکردیم. اون شب بیشتر ایشون گفت و من شنیدم و پس فرداش هم دوباره ایشون تو سلف به من و فاطمه، محتوای بعدی رو توضیح داد و از همون شب من حس کردم دیگه نمی‌تونم راه‌به‌راه با شوهرم برم خونه آقای عسگری و با هما بشینیم فیلم ببینیم (حالا چی مثلا؟ نهنگ عنبر ۲) و تا نصفه شب اونجا تلپ باشیم! چرا؟؟؟؟ دیگه ایشون جای استاد من هستن آخه!!!!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۱
صالحه