صالحه +

صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱۰ مطلب با موضوع «نیمه خصوصی :: همسرانه» ثبت شده است

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

عیدتون مبارک
خاطراتِ سفرِ روز عید فطر و روزِ بعدش! :
شبِ عید، حالم یه ذره گرفته بود. بابام زنگ زد و گفت که میخوان فردا برن یه سفر کوتاه به شمال و شما هم بیایید. من و مصطفی هم، با هم مشورت کردیم و تصمیم بر رفتن شد. تقریبا تمایل هردومون به رفتن ۵۱ درصد بود. یعنی خیلی فرقی نداشت...
عمو اینا هم بودند. از جاده فیروزکوه رفتیم ورسک. رفتیم زیرِ پل و اونجا فاطمه‌زهرا رو بردیم تاب‌تاب‌عباسی. تازه وقتی قطار از رو پل رد شد، ما اون زیر بودیم :)
در مسیر برگشت به سمت ماشین، من و همسر با هم حرف میزدیم، در مورد اینکه چقدر این ویلاهای شیروانی قرمز، فیک اند و زشت. مثل قارچ های سمی هم هر سال بیشتر می‌شوند. این که این خانه گرچه قدیمی است ولی اصالت دارد. آن پنجره‌‌ی چوبی رو به منظره پل باز می‌شود و از سمت دیگر رو به کوه...
سوادکوه، پل سفید، سه و نیم کیلومتر جاده‌ی پیچ در پیچ، شاهزاده حسین اوزود، در حالی که هرکس به گوشه ای رفته بود من و همسر نشسته بودیم و من داشتم فکر میکردم که چه چیزی در طبیعت برای من زیباست. چرا زیبایی را احساس نمیکنم. از کِی اینطوری شدم؟ چرا اینطوری شدم و در حالی که به آسمان نگاه میکردم و به ابرها؛ حس کردم که زیبایی را پیدا‌کردم. آسمان در نگاهِ چشمهای من خیلی زیباست... ابرها، خورشید... خیلی باعظمت اند. خوشحالم که انسان‌ها نمی‌تواند خورشید و پهنای آسمان را پر از قارچ‌های سمی کنند! حرف های عجیبی هم شنیدم... خیلی عجیب....
بازی ایران-مغرب (مراکش یا Morroco) شروع شد و جایِ ما رو روی چمن ها اشغال کردند و همه‌ی مردها اونجا نشستند تا بازی رو با گوشیِ موبایل تماشا کنند. سر به سر مهدی میذاشتیم. میپرسیدیم طرفدار کدوم تیمی؟ (آخه مهدی تو مغرب به دنیا اومده) و از اینکه یه جورایی گیج میشید میخندیدیم! :)))))
گاو‌ها! گاوها هم دوست داشتند ببینند چه خبره. دور و برمون پرسه میزدند و من موفق شدم دستم رو به نشونه دوستی روی پیشونی یکیشون بذارم و باهم رفیق شیم...
عمو خیلی با حرارت بازی میدید و حرص میخورد. پسرا آروم تر بودند... هوا هم داشت سرد میشد. بین دو نیمه با عجله وسایل رو بردند تو امام زاده و بقیه بازی رو اونجا دیدند و من هم با این کوچولو دوست شدم!
مامان و زن‌عمو با یک پیرزنی که همان نزدیکی خانه داشت دوست شدند و بهمان آش دوغ و شیر محلی و تخم‌مرغ داد و برای شب پتو هم ازشان گرفتیم... و واقعا مزه آش دوغشان عالی بود و آن شیر عالی تر. شاید چون گاوهایشان چرا می‌کردند و به قول عرب جماعت، سائمه بودند...
شب سرد بود و مرطوب و خیلی خوب نخوابیدیم اما و من و همسرجان قرار داشتیم که بعد از نماز برویم بیرون و روشن شدن هوا را تماشا کنیم. کار جالبی بود... از اذانِ صبح تا طلوع آفتاب، منظره درختان در گرگ و میشِ هوا و بعد از آن، رویایی است... رویایی...
جالب این بود موقع صبحانه، متوجه شدیم، پشه ها بیشتر از ۴۰ جای صورت فاطمه‌زهرا را نیش زده اند! عین آبله‌مرغانی‌ها شده بود و کمی با نمک تر!
دوست داشتم برگردیم ولی برنگشتیم... طاقتم برای مسافرت کم است و فشارم پایین است. احتمالا کم خونی‌ هم دارم. ناراحت بودم که سفر دو روزه شده. آخرش هم بعد از ۳ساعت توی ماشین و در کوره‌راه و گرما بودن، رسیدیم به همان جایی که چند سال پیش با همین عمو‌اینا رفته بودیم. سدّ کیاسر :|
حالا نشسته بودیم رو سکو، منتظر غذا بودیم، عمو درِ صندوقچه اسرار رو باز کرد که از خاطراتِ بچه‌گی‌های خودش و بابا گفت و بعدش هم بحث سیاسی شد و خلاصه ذهنم از ناراحتی‌های سفر منحرف شد خدا رو شکر.
و آخرش هم برگشتیم... خسته و کوفته! مثل همه‌ی سفر‌ها
+ مثلا سالگرد ازدواجمون هم بود. حتی یادمون رفت به هم تبریک بگیم :/ عشق موج میزنه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۸
صالحه
گفتم: خیلی خوشحالم که تو این خونه، علاوه برخودمون، مورچه‌ها هم از غذاهامون میخورند وقتی اضافه میاد! :)
گفت: عزیزم تو مظهرِ اسمِ الرّزاق خدایی! :)
گفتم: همه‌ی زن‌ها مظهر این اسم خدا هستن...
#حیاطِ_باغچه_دار!
۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۸
صالحه
مهران مدیری هر دفعه از مهموناش می‌پرسید: بازیگری سخته؟؟؟ همه هم طوری توضیح می‌دادند که انگار هیچ‌وقت تلویزیون رو روشن نمی‌کنند و دورهمی رو نمی‌بینند و نمی‌دونند قراره چه حرفایی بشنوند.
اما آقای مدیری!
باور کنید آقای مدیری! سخت ترین کار بعد از "کار در معدن"، "زن کامل بودن" ه! یعنی هم یک همسر مهربون و فداکار و خوش‌گِل و خوش‌هیکل! هم یک مادر دلسوز و همیشه در صحنه! و با احساس! و با احساس! و با احساس! آشپزی می‌کنه، گاهی خرید می‌کنه! به خونه رسیدگی می‌کنه! بچه‌ها رو رتق و فتق میکنه! یه دختر و خواهر خوب هست برای خانواده‌اش! یک عضو موثر فامیل که باید مهمونی بره و بده و همیشه هم پیش دوستان و فامیل شاد باشه و به همه روحیه بده! و نیز! و نیز اگر بخواد عقب مونده نباشه یا نشه؛ مشغول درس و بحث و تحصیل! یا اگر بخواد در مسائل مالی به خانواده کمک کنه، یک شاغل پر‌مشغله!
نفسم بند اومد... :(
پس لطفا (بعضی از شماها) ما زنان طبقه یارانه‌بگیرِ ایران را با دوشس انگل‌ستان کبیر که سه تا بچه دارد مقایسه نکنید. فکر نمی‌کنم او مثل ما همه‌ی کارها را یک تنه انجام دهد!
و نکته آخر: اگر دختران از این مسئولیت سنگین فرار میکنند، دلایلِ زیادی دارد که قطعا به جابه‌جایی هنجار‌ها و ناهنجارها و ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها برمی‌گردد. بعضی از این موارد از نظر اسلام هنجار "زن خوب" نیست. بله! من هم آرزو دارم که یک پرستار و یک خدمتکار داشته باشم ولی ندارم! اگر مریض بشوم، باز هم ناچارم بلند شوم و به کارهای زندگی رسیدگی کنم... با فداکاری و عشق! پس خیلی از این‌ها وظایف اخلاقی و انسانی ماست.
هرچه هست، آنچه که نوشتم، نگاهی بود به زندگیِ یک دلاور، یک قهرمان! یک کاماندو! (البته تکاور گویا‌تر و به زبانِ مادری است). امیدوارم این مقاله رو تو مجله موفقیت چاپ کنند :)
در ادامه مطلب می‌توانید یکی از دلایل شکست دختران در زندگی متاهلی را از زبانِ یک دکتر بشنوید! :)
۱۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۰۳
صالحه
شرح  بعضی حالاتِ بعضی از مردانی که با آن ها در سال ۹۶ مواجه شدم:

مردی که خیلی صمیمی و خودمانی یا شاید داش‌مشدی خانمش را صدا می‌زد: داداشی...
مردی که وقتی خانمش تازه از سلمانی زنانه برگشته بود و با دوستانشان به ویتامینه فروشی رفته بودند،  از طبقه پایین به خانمش که در طبقه بالا بود، با صدایی بین داد و هیس گفت: برو اونور! برو اونور! روسریت رو بکش جلو...
مردی که وقتی خانمش بهش گفت اگر دیگر چادر نپوشم ولی حجابم کامل باشد، عیبی دارد؟ با خنده گفت: چرا عیب نداره، طلاقت می‌دم.
مردی که به بهانه های عجیبی به مهمانی‌ دوستان همسرش نمی‌رفت.
مردی که سه تا زن گرفته بود و قصد ادامه ازدواج داشت و حتی به سومی گفته بود که بعد از اینکه فلان قدر، زن دائمم بودی، باید برویم محضر و زن متعه‌ای ام شوی تا بتوانم زنان بیشتری را از وضعیت اسفناک تجرد خارج کنم.
مردی که زنی را به خاطر اینکه دغدغه اش پر کردن دکوری های خانه‌اش بود، تحسین می‌کرد و زن واقعی می‌خواند.
مردی که پرسید: چرا زنان ما نمی‌آیند خودشان برای ما اقدام کنند و زن دوم بگیرند؟!
البته همه مردهای بالا ضد زن نبودند و نیستند ولی مرد بهتر هم پیدا می‌شود، مثلا:
مردی که نظر جدید همسرش در مساله پوشش بانوان را در مباحثه درس خارج فقه‌، مبحث ستر مطرح کرد و یک ساعت با دوستش در مورد آن بحث کردند و به همسرش گفت که من با آقای فلانی در مورد نظر تو بحث کردیم و بعد هم گفت: عزیزم، تو یک نابغه ای! و بعد من ذوق مرگ شدم! خخخخ
خب! حالا به جای این که شور چشمی کنید، برام دعا کنید که یک مقاله درست و حسابی بنویسم در مورد این نظر روشنفکرانه‌ای که جدیدا به سرم زده و خلاصه به یه جایی برسونمش.
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۵۸
صالحه

می‌ری فست فود و بچه‌ات رو می‌ذاری اتاق کودک؛ بعد که می‌ری سراغش خاله‌ی مستقر در اونجا بهت می‌گه: داشت شعر منم باید برم رو می‌خوند بعد من که بهش گفتم بخون!!! دیگه نخوند! منم بهش گفتم اگه نخونی منم بهت از این فرفره ها نمی‌دم؛ اونم دوباره شروع کرد به خوندن.
تو هم اشک شوق تو چشات جمع می‌شه و میگی: همه‌اش دو ساله‌شه! میدونی؟؟؟
معلومه با اون صدای ناز دخترونه، شعر منم باید برمِ رضا نریمانی دلبری می‌کنه. 
وقتی واسه باباش ماجرا رو تعریف کردم و دو تایی با هم ذوق کردیم و اشک شوق تو چشمامون جمع شد، بهش گفتم: می‌دونی؟ بچه‌مون "خیلی" میفهمه!


چیه؟ انتظار مطلب مثبت هیجده داشتی؟

نه خیر! از این خبرها نیست. اینو نوشتم که متاهل ها زودتر بچه بیارن تا این لذت‌ها رو درک کنن!
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۲۴
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۱
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
صالحه

من و سیگار؟؟؟ اصلا همه میدونن من چقدر از سیگار و قلیون و ... بیزارم، یعنی متنفرم، همه میدونن. یعنی شده لبم خورده به قلیون حالم بد شده.... اما...
امروز سوم ماه رمضون؛ در راه منزل یکی از دوستان به صرف افطار و شام.
از درد دندون بی عقلی داشتم هلاک میشدم. شوهرم میگفت "بریم خونه، عنبر نسارا دود بدیم خوب میشه. فردا هم بریم دندون پزشکی."
ولی وقتی خیلی اه و ناله کردم گفت "سیگار هم خوبه ها!"
من فقط به شوخی سر ماجرا رو گرفتم تا سر به سرش بذارم ولی اون جدی گرفته بود. (من به خاطر بچه نمیتونم روزه بگیرم)
وایسادیم کنار سوپری و رفت چند تا نخ خرید. فندک هم که تو داشبرد بود.
وقتی شروع کرد به توضیح دادن که چجوری باید استفادش کنم، دیدم این بشر واقعا میخواد منو از راه به در کنه... داد و بیداد که "تو خجالت نمیکشی؟ تو روز روشن داری به من سیگار کشیدن رو جدی جدی یاد میدی! اگه به بابام نگفتم!!!" (حالا خوبه بابای خودم هم گرفتار دخانیاته! احتمالا اگر بهش هم بگم، میگه: حالا که چیزی نشده؛ نیتش خیر بوده!)
گفت "مسخره کردی منو! و ..."
بعد تو دلم به این فکر کردم که بذار امتحان کنم. مطمئنم هیچ کدوم از دوستام این کار خفن رو امتحان نکردن. به این فکر کردم که باید سیگار اول رو امتحان کنم، پاستوریزه بازی بسه، چطور میتونم بگم چیزی بده در حالی که اونو تجربه نکردم (استدلال های مسخره) یاد این افتادم که ۱۰۰ صفحه اقلا کتاب خوندم در مورد سیگار. حالا ترک سیگار به کنار... اسم کتابه هم بود: سیگار اول یا دوم!!! (یادم نمیاد)
همون جا تو ماشین، فاطمه زهرا هم خواب، بغلم بود، سرمو خم کردم و فندک رو توی دستی که باهاش بچه رو بغل گرفته بودم روشن کردم و سیگار رو آتیش زدم. شوهرم هم که تو اون لحظه فقط داشت با هول و ولا میگفت "صبر کن بزنم بغل..."
همش منتظر بودم آسمون به زمین بیاد ولی نیومد. سیگاره روشن شد و البته خوب دودش رو تو دهنم نداده بودم چون اولش بلد نبودم. برای همین تو اون لحظه که فقط سیگار روشن رو لبام بود داد زدم "وای خیلی باحاله! خیلی کلاس داره. من میخوام سیگاری شم" البته حس میکردم سیگار KENT خیلی کلفته و همچین باکلاس هم نیست.
اما پک دوم رو که زدم دود تو دهنم رفت و تو آینه بغل ماشین خودم رو نگاه کردم و دیدم دود از دهنم بیرون اومد. با شوق گفتم "اِ دود اومد!" اما یه ذره بدم اومد. بعدش هم زبونم سوخت و تلخ شد. یاد همه مضرات سیگار افتادم.
پرتش کردم بیرون.
شوهرم با تعجب کامل گفت "چرا نکشیدیش؟ چرا سیگارو حروم کردی؟" گفتم "زبونم سوخت." اونم گفت "اولش اینطوریه!" (نمیدونم این بشر چرا اینقدر اطلاعاتش کامله) بعدش هم گفتم دهنم رو بو کنه نکنه جلو خانم‌ها همین یه ذره آبروم هم بره. بو نداشت.
خلاصه بعد از این ماجرا وایسادیم مغازه لباس بچه فروشی و رفتم هم واسه محمد‌صدرا یه شلوار پیشبندی لی خریدم هم برای فاطمه زهرا یه لباس خوشگل،  پیرهن حریر سبز و صورتی و جوراب شلواری صورتی...
حیف نباشه مامان فاطمه‌زهرا سیگاری شه؟

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۳
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۹
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۱۶
صالحه