صالحه +

صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۸ مطلب با موضوع «نیمه خصوصی :: سفر با خانواده» ثبت شده است

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

عیدتون مبارک
خاطراتِ سفرِ روز عید فطر و روزِ بعدش! :
شبِ عید، حالم یه ذره گرفته بود. بابام زنگ زد و گفت که میخوان فردا برن یه سفر کوتاه به شمال و شما هم بیایید. من و مصطفی هم، با هم مشورت کردیم و تصمیم بر رفتن شد. تقریبا تمایل هردومون به رفتن ۵۱ درصد بود. یعنی خیلی فرقی نداشت...
عمو اینا هم بودند. از جاده فیروزکوه رفتیم ورسک. رفتیم زیرِ پل و اونجا فاطمه‌زهرا رو بردیم تاب‌تاب‌عباسی. تازه وقتی قطار از رو پل رد شد، ما اون زیر بودیم :)
در مسیر برگشت به سمت ماشین، من و همسر با هم حرف میزدیم، در مورد اینکه چقدر این ویلاهای شیروانی قرمز، فیک اند و زشت. مثل قارچ های سمی هم هر سال بیشتر می‌شوند. این که این خانه گرچه قدیمی است ولی اصالت دارد. آن پنجره‌‌ی چوبی رو به منظره پل باز می‌شود و از سمت دیگر رو به کوه...
سوادکوه، پل سفید، سه و نیم کیلومتر جاده‌ی پیچ در پیچ، شاهزاده حسین اوزود، در حالی که هرکس به گوشه ای رفته بود من و همسر نشسته بودیم و من داشتم فکر میکردم که چه چیزی در طبیعت برای من زیباست. چرا زیبایی را احساس نمیکنم. از کِی اینطوری شدم؟ چرا اینطوری شدم و در حالی که به آسمان نگاه میکردم و به ابرها؛ حس کردم که زیبایی را پیدا‌کردم. آسمان در نگاهِ چشمهای من خیلی زیباست... ابرها، خورشید... خیلی باعظمت اند. خوشحالم که انسان‌ها نمی‌تواند خورشید و پهنای آسمان را پر از قارچ‌های سمی کنند! حرف های عجیبی هم شنیدم... خیلی عجیب....
بازی ایران-مغرب (مراکش یا Morroco) شروع شد و جایِ ما رو روی چمن ها اشغال کردند و همه‌ی مردها اونجا نشستند تا بازی رو با گوشیِ موبایل تماشا کنند. سر به سر مهدی میذاشتیم. میپرسیدیم طرفدار کدوم تیمی؟ (آخه مهدی تو مغرب به دنیا اومده) و از اینکه یه جورایی گیج میشید میخندیدیم! :)))))
گاو‌ها! گاوها هم دوست داشتند ببینند چه خبره. دور و برمون پرسه میزدند و من موفق شدم دستم رو به نشونه دوستی روی پیشونی یکیشون بذارم و باهم رفیق شیم...
عمو خیلی با حرارت بازی میدید و حرص میخورد. پسرا آروم تر بودند... هوا هم داشت سرد میشد. بین دو نیمه با عجله وسایل رو بردند تو امام زاده و بقیه بازی رو اونجا دیدند و من هم با این کوچولو دوست شدم!
مامان و زن‌عمو با یک پیرزنی که همان نزدیکی خانه داشت دوست شدند و بهمان آش دوغ و شیر محلی و تخم‌مرغ داد و برای شب پتو هم ازشان گرفتیم... و واقعا مزه آش دوغشان عالی بود و آن شیر عالی تر. شاید چون گاوهایشان چرا می‌کردند و به قول عرب جماعت، سائمه بودند...
شب سرد بود و مرطوب و خیلی خوب نخوابیدیم اما و من و همسرجان قرار داشتیم که بعد از نماز برویم بیرون و روشن شدن هوا را تماشا کنیم. کار جالبی بود... از اذانِ صبح تا طلوع آفتاب، منظره درختان در گرگ و میشِ هوا و بعد از آن، رویایی است... رویایی...
جالب این بود موقع صبحانه، متوجه شدیم، پشه ها بیشتر از ۴۰ جای صورت فاطمه‌زهرا را نیش زده اند! عین آبله‌مرغانی‌ها شده بود و کمی با نمک تر!
دوست داشتم برگردیم ولی برنگشتیم... طاقتم برای مسافرت کم است و فشارم پایین است. احتمالا کم خونی‌ هم دارم. ناراحت بودم که سفر دو روزه شده. آخرش هم بعد از ۳ساعت توی ماشین و در کوره‌راه و گرما بودن، رسیدیم به همان جایی که چند سال پیش با همین عمو‌اینا رفته بودیم. سدّ کیاسر :|
حالا نشسته بودیم رو سکو، منتظر غذا بودیم، عمو درِ صندوقچه اسرار رو باز کرد که از خاطراتِ بچه‌گی‌های خودش و بابا گفت و بعدش هم بحث سیاسی شد و خلاصه ذهنم از ناراحتی‌های سفر منحرف شد خدا رو شکر.
و آخرش هم برگشتیم... خسته و کوفته! مثل همه‌ی سفر‌ها
+ مثلا سالگرد ازدواجمون هم بود. حتی یادمون رفت به هم تبریک بگیم :/ عشق موج میزنه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۸
صالحه

شاید بهتر بود عنوان این پست "گزارش عروسی رفتن یک امّل" می‌بود اما به دلایلی از این عنوان صرف نظر شد!
+ ظهر مامان میگه: این لباس خوب نیست... بیا بریم خرید!
صالحه: وقتی تو تهران از هیچی خوشم نیومد، یعنی اینجا تو شهرستان چیزی گیرم میاد؟؟؟ (البته یک کت و شلوار خوب دیدم ولی سایزم رو نداشت) من از عروسی متنفرم... اَه!
+ رفتیم خرید. و غر و غر و غر
+ و من اول جوراب شلواری رو خریدم بعد خودِ لباس رو! (بعله! جوراب شلواری! نه ساپورت! ساپورت نه!!!!)
+ رفتم آرایشگاهی که فوامیل اونجا بودند و کلی سر به سرشون گذاشتم با اون آرایش‌ها و موهاشون! آخرش هم فهمیدم آرایشگره باردار بوده... (و تعجبی نداره که گیره‌هایِ‌ موهاشون تو تالار باز شد. از قدیم گفتن گره‌های زن باردار رو دار قالی، شل و وله!) و من خوشحال بودم که دست به سر و صورتم نزده!
+ در تالار: از قبل از اومدن مهمون‌ها صدای موسیقی تو قسمت خانوم‌ها چنان بالا بود که نگو... طرف مردها پرنده جیک نمی‌زد. کاملا اسلامی!
+ بلاخره عروس اومد. باهاش بای بای کردم. اونم همینطور... چرا چشماش انقدر خمار شده؟
+ ده دقیقه! فقط ده دقیقه رقص ملت رو تحمل کردم، اونم به خاطر یه دختره که شبیه پری دریایی‌ها بود... بعدش کلید خونه و ماشین رو از بابا گرفتم و با فاطمه زهرا راه افتادم سمت خونه!
+ بد آموزی واقعی برای بچه "من" بودم! که پشت فرمون داشتم بلند بلند یکی از آهنگای بوقیه بوقیان رو میخوندم... خدا رو شکر خوابش برد چون من و اون می‌تونیم از مجلس عروسی فرار کنیم ولی بچه از دست مامانش نمی‌تونه فرار کنه! (ولایمکن الفرار من حکومتک )
+ نمی‌دونم چرا پسرای جوون با دیدن من پشت فرمون به سرشون می‌زنه که با من کورس بذارن!!!؟؟؟ من اصلا قصد مسابقه و این مسخره بازی ها رو ندارم... مدل رانندگیم مردونه است یه کم! بی‌جنبه های حسود!
+ در خانه: نمازم رو با آرامش خوندم. نیم ساعت آف
+ برگشت به تالار: جل الخالق از این همه در هم تنیدگی فرهنگی! اولین باره که می‌بینم لر‌ها دارند با آهنگ ترکی می‌رقصن!
+ پا قدمم مبارک بود که وقتی برگشتم چند دقیقه بعد آهنگ ها تموم شد و شام رو آوردند.
+ از جلوی پری دریایی رد شدم... یه جوری نگاه کرد. فکر کنم لباسم چشمشو گرفت! البته من خیلی ساده بودم ولی همیشه میگن زیبایی در همین سادگی‌هاست! :)
+ رفتم میزی که مذهبی ترین فوامیل اونجا نشسته بودند. گفتم: اصلا معلومه من این لباسا رو از همین شهرستان خریدم؟؟؟ مامان لب گزید. ادامه دادم: این نشون میده اینجا لباسای خیلی قشنگی داره و شما الکی میرید مرکز استان برای خرید! :)) (اقتصاد مقاومتی، یعنی هم کالای ایرانی بخری و هم از شهر خودت خرید کنی!)
+ بازم از جلوی پری‌دریایی رد شدم، بازم یه طوری نگاه کرد! البته تعجبی نداره! تا به حال یک پرنسس که استاد دانشگاه هم باشه، دیدید؟
+ کادو رو دادم و تمام... و تمام!
+ برگشت به خانه، حرف‌های مادر و دختری:
دختر: مامان! خیلی خوش گذشت! ممنونم که مجبورم کردی لباس بخرم!
مامان: عزیزم منم خوشحالم که تو خوشحالی! تو هم منو یاد جوونی هام می‌اندازی! وقتی فکر می‌کنم، می‌‌بینم که حتما منم کلی آقاجان و مامان‌زهرا رو با کارام دق دادم...
دختر: ماماااان!!!

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۰
صالحه
۴ فروردین
شنبه تا لنگ ظهر خوابیدیم ولی خستگی تا چند روز تو بدنمون بود و کم خوابی داشتیم.
لخ لخ کنان بلند شدیم و صبحانه خوردیم.  دست سبحان سوخته بود و بچه کوچیک‌ها‌ی دیگه‌ که جیغ سبحان رو می‌شنیدند؛ چنان تحت تاثیر قرار گرفته بودند که باید می‌رفتی و حال و هواشون رو عوض می‌کردی.
آقامصطفی مشغول شستن ماشین شد و منم به خاطر وسواس تمیزی‌م؛ به جای کمک کردن به عمه هام رفتم سراغ بشور بساب ماشینی که اصلا پاک نمیشد از بس که توی درزاش خاک رفته بود. یعنی یه جاهایی خاک رفته بود که هوا هم نرفته بود. حتی شلنگ آب رو گرفتم توی کفی ها و .‌..   و استثناءا بعد از شش ماه تمام صندوغ عقب رو هم تمیز کردیم. صندوق عقبی که همیشه پر بود از وسایل جا مونده‌ی این و اون از سفرای جهادی که حالا به یمن عید، همه‌ی اون وسایل به صاحبانشون برگردونده شده بودند.
اون روز به همه سر زدیم. البته تنها کسی که به خونه اش نرفتیم عمه معصومه بود. اونم به خاطر سبحان که دستش سوخته بود و تا آخرین روز هم عمه‌ام آرام و قرار نداشت و در نتیجه خوب نبود که بریم خونشون و مزاحمش شیم. ضمن اینکه برای استفاده از کمک های مادرم، همش خونه مامان بزرگ بود.
دیدن فامیل هیچ زمانی مثل امسال برام لذت بخش نبوده. امسال بعد از یک سال و نیم موفق شدم که به پلدختر بیام. به قول عمه طاهره، دیگه از دیدنت داشتیم نا امید می‌شدیم. دیدن تغییرات بعضا لذت بخش بود، مثل تغییرات مثبت عمه طاهره، بزرگ شدن بچه ها و زیاد شدن جمعیت خانواده و توسعه کسب و کار شوهر عمه‌ فاطمه و ازدواج رویا و همینطور قبولی‌ شوهر عمه‌ طاهره و زن‌عموم توی آزمون دادگستری. اما تغییر منفی ای هم بود مثل افسرده شدن عمه سعیده‌ که فقط بار مسئولیت من رو سنگین می‌کرد. دلم میخواست بیشتر پیششون باشم ولی نمیشد.
۵ فروردین
مامان بزرگم در مورد گذشته‌هاش همیشه طوری صحبت می‌کرد که انگار بعد از اینکه یتیم شده بوده، فرستادنش خونه بخت و از اونجایی که ایل و تبارش عشایری بودند، از همون موقع تمام فامیلش رو گم می‌کنه و فقط دو تا برادر براش می‌مونه: دایی عیسی و دایی اسکندر که شب قبل خونه دایی عیسی، هردو شون رو دیدیم.
اما ما تازه دیروز فهمیدیم که مامان بزرگ کلی فامیل توی دره شهر ایلام و روستای چشمه‌شیرین نزدیک دره شهر داره که ما رو وادار کرد برای دیدن اقوامش به یک مسافرت یک روزه بریم.
من بودم و مصطفی و فاطمه‌زهرا و بابا و مامان و امیرحسین و حسام و مهدی و خودِ اصل کاری: مامان بزرگ.
مسیر پلدختر به دره شهر در زیبایی در حد تنگه واشی بود و شاید هم منحصر به فرد تر. رود و دره های کوچک و بزرگ سرسبز، باعث نشده بود از بکر بودن خارج بشه و فقط گله گله های گوسفندان اون رو کشف کرده بودند.
یاد کارتون پاندای کنگ فو کار افتادم
بدره
سد سیمره هم در نزدیکی اینجاست اما نرفتیم و یک راست رفتیم روستای مامان بزرگ
روستای چشمه شیرین خیلی زیبا بود، با دیوارهای سنگ چین و بافت قدیمی و هوایی که از فرط پاکی بوی خوبی میداد
اول رفتیم خانه عموزاده مامان بزرگ که برادر زن داییش هم میشد و زن دایی مامان بزرگ هم باهاشون زندگی میکرد. دیوارای خونه هاشون هم سنگی بود که سفیدش کرده بودند. و هنوز اون بافت قدیمی رو حفظ کرده بودند.
 مامان بزرگ رو که یتیم شده بود، زن‌دایی بزرگ کرده بود. پیری مانع از جلوه کردن زیباییش نشده بود و چادر عربی ساده ای روی سرش انداخته بود و نمیگذاشت حتی یک تار موش بیرون بیاد. زن با ایمان و خوشرویی بود، صورتش پر چروک بود ولی نرم نرم...
 بعد از چند تا خونه به مادر بزرگم طوری نگاه کردم که هیچ وقت اونجوری نگاه نکرده بودم
به عزیز بودن یک پیر نگاه کردم
به این که چطور مش صامیه و عمه صامیه صداش میزنن
بعد از خانه نوه های پسری دختر عمه مامان بزرگ (چقدر نزدیک!!!) رفتیم خونه پسر عموی مامان بزرگ
که با اینکه اصلا انتظار نداشتم که ناهار پیش اونا بمونیم ولی موندیم.
اونا هم ناهار کباب چنجه گوسفندی و مرغ درست کردند و واقعا سنگ تموم گذاشتن.
البته در حین کمک کردن بهشون حسابی با کبری دختر پسرعموی مامان بزرگ صمیمی شدم. دختر خوبی بود و لهجه اش شبیه بروجردی ها بود. با پسرخاله اش ازدواج کرده بود و بعد از چهار سال هنوز بچه دار نشده بود.
خلاصه بعد از ناهار مامانم مادر کبری و کبری رو حجامت کرد البته با لیوان شیشه ای و پنبه و ... البته انگار کبری فقط حجامت پشت گوش کرد برای میگرنش.
خلاصه خداحافظی کردیم و بعد از اونجا هم مامان بزرگ و بابام چند جای دیگه هم سر زدند.
سر راه رفتیم تنگه بهرام چوبین
جای باصفایی بود. مخصوصا این که دم غروب بود و یک نفر هم رفته بود بالا و داخل فرورفتگی کوه داشت یک موسیقی سنتی ملایم می‌زد.
شب که رسیدیم رفتیم خونه عمه سعیده که همچنان مقداری افسرده بود. کمکی از دستم بر نمیامد براش بکنم. نه حرف گوش می‌کرد نه کاری انجام میداد که اوضاع تغییر کنه. فقط قرار شد من کتاب جادوی نظم رو برای همه‌ی عمه هام بخرم تا از شلختگی نجات پیدا کنند.
بعد از خانه عمه سعیده، من و مصطفی رفتیم خانه زهرا دختر عمه ام و آن جا متوجه شدم که زهرا هم نیاز به این کتاب دارد. معده ام هم به هم ریخته بود چون سه وعده متوالی غذا کباب و گوشتی بود. دیگه حالم از کباب به هم میخورد. برای همین فردا صبح تا ظهر هیچی نخوردم ولی دوباره ناهار مرغ بود و شام هم که خونه دایی مصطفی رفتیم کباب!!!! :/ یعنی لرستان یعنی کباب! کباب! کباب!
۶ فروردین
تو قسمت قبل عجله کردم و همه چیزو لو دادم. اگر بخواهید بدونید، قرار شد بریم پیک نیک و چه پیک نیکی هم شد. اذان ظهر راه افتادیم تو مسیر و آخرش هم به خاطر هماهنگ نبودن ماشین ها باهم مجبور شدیم یک جای معمولی وایسیم چون بچه ها خیلی گرسنه بودند. اما واقعا همه‌ی شکم ها داشت ضعف میرفت و تنها مساله ای که همه رو غافلگیر و خوشحال کرد و غائله رو ختم به خیر کرد؛ این بود که عمه فاطمه و شوهرش که مسئول آماده کردن کباب بودند،‌ تصمیم گرفته بودند اون رو توی خونه بپزند و الحق که چه مرغی شده بود!!! من به عمرم مرغ به اون خوشمزگی نخورده بودم و الحق که خیلی کارشون بیست بود.
اون روز هم در جمع گرم فامیل خوش گذشت و بعضی از چیزها رو که به نظرم مهم میومد، به بعضی  از اونا گفتم. متوجه شدم که همه خیلی نیاز به کمک دارند و باید بیشتر بهشون سر بزنم. دو روز برای بودن با فک و فامیل پدری کم بود اما به قول عمه طاهره همین هم غنیمت بود. از خدا میخوام که بهم توان بده تا بتونم مسئولیتم و دینم به فامیل رو ادا کنم... اللهم وفقنا لما تحب و ترضی
حالا که به اینجا رسیدیم باید بگم دم شوهرم هم گرم که توی این تعطیلات با وجود اینکه هر روز پدرشوهرم زنگ میزنه بهش و میپرسه که کی برمیگردید و اینطوری تحت فشار میزارش، مصلحت خودمون رو تشخیص و ترجیح میده. خوشحالم که بعد از اردو جهادی کم کم دارم یاد میگیرم اگر حرفش رو گوش کنم و زنیت به خرج بدم و تصمیم گیری رو به اون واگذار کنم، اون خودش بهترین تصمیم رو میگیره.
ما زودتری از جمع خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت بروجرد و چقدر هم در طول مسیر با هم دوتایی گپ زدیم و بهمون خوش گذشت چون هم جاده خیلی قشنگ بود و هست و هم ما با هم دیگه خیلی خوشحال بودیم. در واقع جدیدا وقتی فاطمه‌زهرا خوابش میاد همون جا ازش میپرسم که بذارمت تو کریر و اونم خیلی ناز میگه: آیه! در نتیجه اون که روی صندلی عقب خوابه، ما برمیگردیم به دوران قبل از بچه داری و واقعا حس میکنم این مدتی که بچه ام کوچیکه، شیرین ترین دوران بچه داریم باشه و واقعا از خدا میخوام بقیه اش رو هم مثل الان، ساده و راحت کنه.
توی راه که به رضا زنگ زدیم فهمیدم که دایی ام، مامان زهرا و آقاجان و خاله فاطمه ام رو شب دعوت کرده خونشون. منم زنگ زدم به دایی و هماهنگ کردم. دقیقا هم سر سفره شام رسیدیم، همونطور که میدونید شام جوجه بود ولی واقعا ته‌چین زن دایی و سیر ترشی ده ساله مامان زن دایی معرکه بودند و از سطح توقع فراتر. گرچه شوهرم بعدا گفت که سالادشونم خیلی عالی بوده ولی من نخوردم.
چیزی که بود این بود که زن دایی اینقدر خونه‌اش رو با تزئینات و جزئیات گران قیمت قشنگ کرده بود که کسی مثل من به زور میتونست توجه نکنه. الحق که سلیقه خوبی هم داشت. مبل های جهازش رو داده بود مبل کوبی و با ست مبل های سلطنتی، حالا دیگه دورتادور خونه با مبل پر شده بود چون بار قبل که رفته بودم انگار خونه برای اون وسایل خیلی بزرگ بود. اما از رو میزی های خامه دوزی شده و منجوق دوزی شده؛ و ظرف های بد دست ولی لوکس زن دایی و کوسن های زرکوبش نمیشه گذشت! اینا رو مینویسم واسه اینکه تنها کسی که توی فامیل خونه‌ش اینقدر جلوه داشت، زن دایی بود. واسه این مینویسم زن دایی چون میدونم اینا کارای دایی نیست. شاید دایی حتی از این کارا خیلی خوشش هم نیاد یا حداقل اوایلش اینطوری بوده. آخه اگر شما زن دایی من رو با اداهای مصنوعی صمیمیتش و ظاهر مذهبیش ببینید باورتون نمیشه این آدم توی کارهای فرهنگی فعال باشه ولی اگر بدونید که فامیلاش چقدر پولدارن و مادرش چقدر توی کارهای سیاسی شهر مشارکت میکنه، متوجه میشید که میشه همه‌ی این خلقیات یک جا با هم جمع بشه.
گرچه من خوشبختی رو توی چشمای داییم ندیدم، چشماش برق نمیزد، نشسته بود یک گوشه و داشت با گوشیش بازی میکرد. خیلی تو خودش میریزه. اصلا از کارهای زن داییم خوشش نمیاد. میدونم بیشتر به خاطر خانومش اومده و دور تر از پدر و مادرش و پدرزن و مادرزنش خونه اجاره کرده، دور از پدر و مادرخودش به خاطر اینکه زن دایی از اینکه چندین سال طبقه پایین آقاجان اینا بود، دیگه خسته شده بود و چه میدونم شاید خود دایی هم خسته شده بود! و دور از والدین خانومش مخصوصا والده گرامی به خاطر دخالت های اعصاب‌خرد‌کنشون. زن دایی هم حالش خوب نبود، خوشحالیش مصنوعی بود، مهمان نوازیش برای از سر باز کردن فامیل تو بقیه سال بود، از رفتارش میشد فهمید.
البته من قالتاق از این حرف ها هستم، خیلی صادقانه به زن‌داییم گفتم که خونه‌اش خیلی قشنگه و مخصوصا اون اتاقی که قبلا اتاق خوابشون بود ولی حالا کتابخونه شده بود و خیلی هم قشنگ تزئین شده بود. یک چفیه روی دیوار زده بود و روش عکس شهدا و ... توی طبقه های کتابخونه هم سربند و دو تا دوربین عکاسی عتیقه گذاشته بود.
میتونم با اطمینان بگم زن دایی از تعریف های من بیشتر لذت برد تا چیدن اون همه چیزای رنگارنگ و پرزرق و برق. چون خودش هم میدونه که تجمل فقط جلب حسادت میکنه و بساط چشم و هم چشمی رو رونق میده. ای کاش کمی سرش را از توی گوشی اش بلند میکرد، اینجوری دنیاش خیلی تغییر میکرد.
زندگی اینطوریه دیگه، هیچ وقت کاملا مطابق میل نیست، یکی هم مثل عمه سعیده‌ی من که شوهرش خیلی پولداره، اصلا بلد نیست چطوری پول های شوهرش رو خرج کنه و به جای اینکه به خودش برسه، افسردگی گرفته و در آستانه خودکشی و فقط داره شوهرش رو روز به روز خسته تر میکنه! یکی مثل زن دایی، شوهرش اصلا از این کارها خوشش نمیاد ولی بازم راه خودش رو میره و از موضع خودش کوتاه نمیاد. یکی مثل اون یکی زن‌داییم که شوهرش فرت و فرت بهش پول میده ولی سلیقه نداره چطوری خرجش کنه، یکی دیگه پول داره شوهرش ولی نه سلیقه داره، نه به سلیقه شوهرش احترام میذاره، یکی دیگه یه جور دیگه، دیگری یه جور دیگه، فقط من و شوهرم هستیم که با هم جور جوریم، فقط ما دو تا!!!!
۷ فروردین
اطلاعاتم پاک شد
۸ فروردین
قرار ما این بود که صبح حرکت کنیم به سمت قم و بعد هم تهران اما چون روز قبل من فهمیدم که جمعی از خانم های فامیل فردا صبح میخوان برن پینت‌بال بروجرد، منم از مصطفی جانم خواهش کردم تا اجازه بده منم برم. اونم در کمال محبت هم قبول کرد که دیر تر بریم و هم بچه رو نگه داشت تا اومدن من.
 ما یه ذره خنگ بازی در آوردیم و به حرف داور گوش دادیم و به جای اینکه تا جا داشت، همدیگه رو رنگی کنیم، با همون تیر اول از بازی بیرون می‌اومدیم. من خودم یک تیر به بازوم خورد که حتی رنگش پخش نشد و از کنار بازو رد شد ولی بازم رفتم بیرون :(
تجربه نبود دیگه! گرچه تو ست سوم یه ذره بهتر شدم و تونستم بیشتر حمله کنم. صدالبته مشکل من عینک طبی زیر ماسکم هم بود که چندان کمکی به نشونه گیری نمیکرد و فقط به بینی‌م فشار می‌آورد.
بهترین بخش پینت بال اون عکس یادگاری اولشه که من توش عین خلبان ها افتادم. خیلی خوبه!
تازه رفتن به پینت بال ضمن اینکه خیلی حال میده، باعث میشه تا آدم واقعا فضای جنگ رو تجربه کنه. من که بعد از بازی به خودم گفتم واقعا نظامی بودن سخته.‌.. واقعا سخته....
شما هم حتما حداقل یک بار رو برید پینت بال!
خب دوستان عزیز، از این جا به بعد ما میریم تهران برای دید و بازدید اقوام شوهر. بقیه بقیه رو مینویسم، فی الجمله تا اینجا کافیه. منم برم یه استراحتی بکنم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۶
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۱
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۱
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۳
صالحه
تا به حال شده از تهران بری مشهد و فقط ۲۴ ساعت بمونی و بعد برگردی؟
اگر شب جمعه باشه و نمازها رو تو حرم بخونی و دعای کمیل و ندبه رو از دست ندی، ممکنه از چند روز اقامت هم با برکت تر باشه.
امام رضا برای من یک حس ویژه ایجاد میکنه. خودش دعوت می‌کنه و خودش میاره و خودش سفره میندازه و پذیرایی میکنه و ...
امام رضا...
تنها ناراحتی ام از دست دادن نماز صبح حرم بود.
این ۲۴ ساعت انگار یه عمر بود. خیلی بابرکت بود.
مهمونی هم رفتیم. منزل یکی از دوستان پدرم. اولش فکر می‌کردم هم‌سن بابا باشه ولی وقتی دیدمش جا خوردم. آخوند جوانی که کتانی پاش بود و آدامسش را هرازگاهی میجوید (نمیدانم زشت است گفتنش یا نه ) و خیلی با حس و حال و پر محبت حرف میزد و اصلا فکر نمی کردی تدینش مصنوعی است. خوشتیپ و با کلاس. خانواده اش هم همینطور بودند. بعد از زیارت وداع آمد سراغمان به صرف صبحانه...
این مهمانی هم داستانی بود برای خودش.
خوب بود.
اولین شب جمعه سال ۹۶ مشهد
دومین شب جمعه سال ۹۶ دمشق ان شاءالله 
یادم باشد اواخر سال، یادم باشد که ۹۶ چقدر زیبا شروع شد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۳۱
صالحه

همین الان یهویی

بانوان محترم لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید...
این جمله را خدمه خوش صدای پرواز همین الان گفت.
احتمالا منظورش در نیاوردن روسری و مانتو بود.
خب یهو بگو لطفا لخت نشید دیگه.
بعدش هم رطب خورده ای! منع رطب کنی؟؟؟
.
.
.
مثلن اتوبوس هوایی مشهده!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۵۴
صالحه