صالحه +


صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۴ مطلب با موضوع «نیمه خصوصی :: رفیق بازی» ثبت شده است

+ امروز... امروز... امروز روز باحالی بود. باورم نمیشه تو یک روز چیزهایی در مورد خودم بشنوم که تا به حال بهم نگفته بودند. وقتی بچه بودم یک بار نشسته بودم و کفش های همه رو واکس زده بودم و کسی که این رو بهم گفت، گفت که از همون موقع میدونستم که وقتی بزرگ میشی مهربون و دلسوز و مذهبی و خط امامی میشی! (وَوه..) و ن.س چقدر بهم گفت که خوش سلیقه ام! و از اولین باری که همدیگه رو دیدیم گفت که چقدر به نظرش جذاب و خاص اومدم. کسی که شبیه هیچ کس نیست...
+ و من فقط در مورد یکی از دوستانم میتونم با اطمینان بگم دلم میخواد تا آخر عمرم دوستم بمونه.  ن.س. کسی که می دونه من چقدر با گذشته ام و سلیقه ام میجنگم تا هنجار های زندگی طلبگی رو حفظ کنم و با این همه باز هم نمیتونم ظاهرم رو طوری کنم که اگر کسی من رو دید، بگه اینم یکی هست مثل بقیه... عادیِ عادی. و ن.س تنها کسی هست که من بهش گفتم این آشغالا رو گوش نکن و براش آهنگ های شاهکار رو گذاشتم و ترجمه کردم و فقط اون بود که می تونست بشینه و با من فیلمِ کتابی که عیدِ 95 خوندم ببینه و بعدا هم بگه خوش گذشت و بازهم وسطِ دورهمی های بی ثمر، یادش نره که نماز شبش رو بخونه. شاید چون ن.س خیلی شبیه به خودم هست. کسی که شاید عیب هایی داره ولی خودش هست و در مورد خودش دروغ نمیگه، خودش رو سانسور نمی کنه و واقع بین هست... ولی احتمالا من همه ی این کارها رو میکنم و امیدوارم یه روزی همه چیز درست شه.
+ امروز... امروز... امروز روز باحالی بود. باید اعتراف کنم که داشتم مطمئن میشدم که حس خرید کردن در من مرده. البته زمان طولانی ای از خرید قبلی نمی گذشت... شاید هم می گذشت. ولی باید اعتراف کنم که زمانی که توی ماشین با ن.س هم داستان شدم که "بریم خرید! بریم خرید!" تصورش رو هم نمی کردم که انقدر بهم خوش بگذره و یه چیزی بخرم که عین یه راز لذت بخش، فقط خودم بدونم و ن.س 
+ catch me if you can یه شاهکاره. نشون میده چطور یک پدر و مادر بچه شون رو به دام خلاف می اندازند. و اینکه دی کاپریو واقعا خودِ آمریکاست. یه جوری که  هرگز نمی ذاره بدی هاش تورو ازش متنفر کنه. (و اگر دی‌کاپریو مظهر آمریکا و آمریکایی نبود، نقش گتسبی رو بهش نمی دادن.)
+ حس می کنم دی کاپریوی این فیلم، سال ها الگوی پسرخاله ام بوده. امیدوارم ازدواج سر عقلش بیاره.
+ به نظر من، بهترین کتاب برای تربیت بچه ها، مادر یک دقیقه ای و پدر یک دقیقه ای هست. یک کتابِ آمریکاییِ درجه یک در کمتر از صد صفحه
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۳
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۳
صالحه

گاهی دلم میخواد به دوستام حسودی کنم. زور می‌زنم که حسودی کنم!
_ به اونایی که ماماناشون با یه وسواسِ عجیب براشون جهیزیه جمع کردن و هیچ چیزی رو از قلم ننداختند و بعد گفتند: جهیزیه ن.م خیلی ساده است؟ اینطور نیست؟ و هر کسی می‌تونه این جهیزیه رو برای دخترش تهیه کنه! (ولی هرکسی نمیتونه!)
_ اونایی که مامان و باباشون، تمام کالاهای سنگین رو از مارک‌های خارجی گرفتن و حاضر بودند پولِ ۴ تا از همون کالا (ایرانی)‌ رو بدن به دست اجنبی!

ولی بعدش می‌بینم استرس شکسته شدن یک بشقاب رو دارن و از مهمون فراری اند و فرش دستباف‌شون فقط برای نگاه کردنه...

بعد می‌بینم که گاهی با شوهرشون دعوا می‌کنند سرِ اینکه باید بریم یه خونه‌ای که پرده‌ی جهازم به پنجره‌‌ اون خونه بخوره! یا اینکه یه خونه‌ای بریم که در شانِ جهاز من باشه! یا انقدر تو زندگی حالشون خوشِ که وقتی شوهرشون براشون گوشی موبایل از دیجی‌کالا سفارش میده و میارن دمِ درِ خونه تا اون سوپرایز شه، زنگ میزنه به شوهرش و میگه: این چیه خریدی؟!
لزوما هم بی‌سواد و عامی نیستند! بینشون کسایی هستند که دارن پایان‌نامه ارشد می‌نویسن!
متاسف می‌شم برای خودخواهی هاشون...

برای این سطحِ پایینِ فکری...

با این‌که "دوست آن‌است که بگوید عیبِ دوست" اما من چیزی نمی‌گم به اونا... آره... من رفیق نیستم... من فقط برای اینم که حالشون خوب باشه...


دیشب سرم رو گذاشته بودم رو پای "هما"
بهم گفت: صالحه! انقدر دوست دارم برم نجف، با شوهرم یک سال اون‌جا زندگی کنم، ولی تنهام... تو نمی‌آی؟
گفتم: چرا! وااای کنار امیرالمومنین... انقدر دلم می‌خواد تو یه خونه‌ی کوچیک با دو دست لباس و دو تا قابلمه و چارتا بشقاب زندگی کنم... خیلی خوبه هما! منم دوست دارم... یعنی میشه؟ یعنی میشه؟

شب خواب دیدم داریم بارمون رو می‌بندیم...
۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۱
صالحه

به تاریخ ۱۵ اسفند ۹۶ صبح ساعت 9 و ربع قرار من و نازنین زهرا بود. برای آن تایم رسیدن، از قبل همه ی محاسبه ها رو کردم و با وجود تاخیر 10 دقیقه ای مترو، با دو دقیقه تاخیر رسیدم ایستگاه تئاتر شهر. ولی نازنین نیم ساعتی دیر اومد و لخ لخ کنان خودمون رو رسوندیم به دانشگاه فرهنگیان و مقر کتابش. کار بدی که کردم این بود که به خیال این که کمی دیر شده و نمی رسیم به بقیه کتاب فروشی ها سر بزنیم، به خانم نجم الهدی زنگ نزدم. واقعا کار بدی بود چون مسئول اصلی ایشون بودن و قبلش بهم سفارش کرده بود که اومدی خبر بده.

بعدش دیگه رفتیم به سمت آزادی و سر راه رسیدیم به ترنجستان و تازه اونجا افاضات من به اوج خودش رسید. باز الحمدلله بین صحبتامون یا بهتر بگم صحبت هام، یه مجالی هم می دادم به نازنین زهرا برای تعریف کردن ووو البته بازم اگر بینش حرفش رو قطع نمی کردم. به هر حال باید تحمل می کرد. چاره ای نداشت.

ما حدود دوازده سال پیش با هم دوست شدیم. خیلی ساده. انتخاب دیگه ای هم نبود ولی انتخاب خیلی خوبی بود. دورانی دو ساله که هنوزم برای نازنین خیلی شیرینه. برای من اما این سال ها طعم های زیادی داشت. تلخ و شیرین و شور و ترش و حتی شور هایی که بعدا در حافظه ام تبدیل به شیرین شدند و ...

ما اصلا فرصت نکردیم در مورد این فاصله ده ساله صحبت کنیم. فقط تا دلت بخواد در مورد کتاب حرف زدم و حرف زدم و یه ذره از درس و مشقش و موضوع شیرین ازدواج ازش پرسیدم و از درس و مشق و کار برادرش و موضوع شیرین ازدواجش پرسیدم و خب اصلا نسبت گیری که می کنی می بینی 90 درصد به بالا فقط در مورد کتاب بود.

نازنین خودش هم نمی دونه چقدر برای من محترمه. من اصلا عادت ندارم روسری روشن بپوشم اونم وقتی خودم جایی می رم، بدون ماشین و خانواده. اما اون روز برای اینکه بعد از مدت ها هم دیگه رو میدیدم دلم نمی خواست قاب صورتم سیاه باشه، برای همین روسری کرم با گل گل های ریز صورتی پوشیدم. در حالی که دلم لک زده بود برای مانتو لبنانی مشکی بلندم با یه روسری مشکی بزرگ، شومیز بلند لی روشنم رو پوشیدم. گرچه مهم نیست چون چادرم بود: بلند و افتاده و عربی و پر چین. شب که با برو بچه های مدرسه حضرت عبدالعظیم قرار هیئت داشتیم خونه فاطمه، بچه ها بهم می گفتن این چادرت خیلی قشنگه و از کجا خریدی و ... بعد که می پوشیدنش و جلوی آینه خودشون رو می دیدن میگفتن، نه! فقط به خودت میاد.

آره. ولی نازنین مشکی پوشیده بود و معلوم بود چقدر برای خودش خانوم شده و چقدر خانواده اش اون رو اصیل و منطقی و محترم بار آوردن. انگار نه انگار که من ازش سه سال بزرگترم. اون با رفتارش خیلی بیشتر از اون چیزی رو که من با حرفام بهش منتقل می کردم، بهم منتقل می کرد.

چقدر خواستم یه چیزی براش هدیه بخرم ولی نشد. نمی دونم چرا. شاید چون ذهنم یاری نمی کرد و نمی تونستم بفهمم با چی خوشحال میشه. می دونم خیلی احمقم. خیلی کمه برای میزانش. آخه از آخرین هدیه ای که بهش دادم هنوز هم خودم رو سرزنش می کنم. ولی حتی اگه الان هم ببینمش نمی دونم چی باید بهش هدیه بدم!

حالا فاجعه این بود که داشتیم برمی گشتیم در حالی که هیچی نخورده بودیم تو راه. منِ دیوانه که اصلا عجیب نیست لا به لای کتاب ها تشنه هم نشم، چه برسه به گرسنه. همونطوری که داشتم پر چونگی می کردم یهو نازنین گفت بریم این کافه و دیدم اِ! چه پیشنهاد به جایی. احسنت. و رفتیم داخل کافه پیکسل! همون کافه نزدیک چهارراه ولیعصر. و بقیه حرف ها.

عجیبه که گاهی انتظار نداری اتفاقات طبق میل درونی ات پیش بره ولی میره. میل درونی من این بود که دلم میخواست بیشتر با هم حرف بزنیم و واسه همین بود که شاید آبمیوه های ما رو انقدر دیر آوردن.

حجم خوش گذشتن برای اون سه ساعت و اندی کافی نبود. تراکم حجم خوشحالی ما خیلی بیشتر بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۰
صالحه