صالحه +


غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۷ مطلب با موضوع «نیمه خصوصی :: دخترانه» ثبت شده است

+ من و بابام رفتیم راهپیمایی. از تقاطع انقلاب و فلسطین یه نگاهم رو انداختم سمت بیت و بعد با باباجونی خیابون رو کشیدیم بالا تا از یک مسیر خلوت بریم به سمت دانشگاه. با یک خبرنگار هم مصاحبه کردیم و الحق که بابا خیلی عالی حرف زد...
+ چند وقتی هست که وضو گرفتن برام ساده شده. این‌بار کنار آبشار کوچک حیاط دانشگاه، لذت بخش هم شد. و بعد سعی کردم همینطور که آرام آرام روی زمینِ داغ محوطه دانشگاه راه میرفتم، جایی برای خودم پیدا کنم...
+ در مسیر خروج، خانمی بلند بلند میگفت: من چند سال پیش از همان ها بودم که میگفتند: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. ولی الان میگم: هم غزه، هم لبنان، جانم فدای رهبر.
+ دلم شکست وقتی آن جانباز فال فروش را دیدم.
+ از کتاب‌فروشی دو کتاب خریدم. اول نمیخواستم به جز آن یک کتاب را بخرم ولی وقتی آن پیرمرد خیلی صمیمی بهم گفت: این کتاب عالیه! و گفت که چندین بار آن را خوانده (چهل نامه کوتاه به همسرم، نادر ابراهیمی) درنگ نکردم. حس کردم باید به حرفش گوش بدم. دو تا کتاب شد ۴۲ هزار تومان!
+ و برگشتیم. توی خانه پاهایم را گذاشتم توی یک تشت آب و همان جا توی آشپزخانه تمام خستگی هایم در رفت. باید از این به بعد پاهای همسر عزیزم را هم توی تشت آب بگذارم و دیگر نمیگذارم که حرفم را قبول نکند.... آخر خیلی کیف می‌دهد!
+ ادبیاتم از وقتی کتاب بانوی انقلاب را خوانده ام، فاخر شده.... خبر اینکه کتابخانه صالحه به روز شد :)

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۰
صالحه
امروز یه ذره حالم گرفته شد. سعی کردم به چیزای خوب زندگیم توجه کنم.

اینکه چقدر خوبه که یه دختر احساساتی داری که توی دنیاش، حتی چراغ مطالعه ها هم می خوابند...


اینکه مثل توی فیلم ها، روسری بافت سفیدم رو میندازم روی دوشم و میرم توی حیاط و هوا می خورم... 

اینکه باغچه ما چقدر «حال خوب کن» هست تو فروردین...


و چقدر آسمون این خونه برای «من» زیاد و بزرگه... 



و وقتی حالم خوب شد، مهمونامون اومدند با یک دسته گل ... اینم کوفته تبریزی، شاهکار یک عدد صالحه لُر!!!



امروز به یاد عصرهای جمعه افتادم. برای من دلگیر نیستند خیلی... نمی دونم چرا. ولی امروز عصر پنج شنبه برام مثل غروب های جمعه بود...

فردا به انتظارت خواهم بود ای آواره بیابان ها، برای فقط و فقط و فقط هـــــــزار و صـــد و هـــشتاد و چـــهار سال...
اللهم عجل لولیک الفرج
۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۹
صالحه

ساعت 4و نیم صبح جمعه 16 تیر 96

من و دختر یک سال و سه ماهه ام در اتاق بالای زیرزمین خواب. من کمی خواب و بیدار.

مامانم، در بالکنی بیرون اتاق من، ایستاده رو بروی در و مشغول شنیدن نوای "بی تو ای صاحب زمان" مقدم.

شوهرم، خواب روی تخت های بالکنی روبروی پذیرایی پایین حیاط و رینگتون بیداری اش برای نماز صبح در حال پخش.

گربه ها، مشغول دعوا روی سقف دستشویی، برای یک لقمه استخوان بلدرچین؛ پسماندهای کباب دیشب.

که ناگهان یکی از گربه ها جیغ وحشتناکی کشید.

من در خواب فکر کردم یا حس کردم که گربه از بالای سرم پرید.

جیغ بلندی کشیدم و بلند شدم.

حس کردم گربه کنارم است. داد می زدم و با چشمان بسته روی گربه افتادم. پشمالویی اش را حس می کردم.

مادرم سریع آمد توی اتاق. منتظر بودم به کمکم بیاید تا گربه را بیشتر بزنم.

با فریاد های او چشمانم را کمی باز کردم. باورم نمی شد. داشتم دخترم را له می کردم و شاید خفه. یکی از پاهایم را روی پاهایش فیکس کرده بودم و دستهایم داشت بدنش را فشار می داد.

انگار تازه متوجه جیغ های او شدم.

سریع خودم را کنار کشیدم و سعی کردم آرامش کنم و دوباره بخوابانمش.

قلبم تا مدت زیادی در حال تپیدن بود. تپیدن که نه! کنده شدن.

فردایش لب پایینی ام درد می کرد. انقدر سفت گازش گرفته بودم که یکی دو روز درد داشت.


همیشه از این می ترسم که برای بچه ام اتفاقی بیافتد.
اما باید از خودم بیشتر بترسم.
من حتی اگر او را نکشم، ممکن است با تربیت غلطم، او را نابود کنم.
خدا رحم کرد...
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۷
صالحه

+امشب مامان رفت اعتکاف. من ماندم و نگهداری از دو پسر رشیدش.
بهش میگم: رفتی بهشت و من رو گذاشتی تو جهنم. اما معلومه خدا دوستم داشته چون می‌خواد من جهنمم رو تو همین دنیا بکشم.
_ می‌تونی این‌طور نگاه کنی به قضیه. می‌تونی این‌طور هم ببینی که الان تو داری رشد اصلی رو می‌کنی. تو داری عبادت واقعی رو می‌کنی...
_ (با لحن صدای شهید آوینی) پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند. اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
++امشب جاری‌جان گفت: که راستی اینستاگرامت رو داری هنوز؟
_آره ولی پرایوتش کردم که کم کم خلوت شه و ببندمش.‌
_ راستی ریپورت شده بودی. نه؟
_ آره. اصلا از همینه اینستاگرام بدم میاد. واسه چی باید بتونن آدم رو ریپورت کنن. به اونا چه ربطی داره من چی پست کردم. این همه پیج مبتذل. هیچ کدوم ریپورت نمیشن. فقط مال من؟. راستی چطور شده بود پیجم؟
_ دیگه نمی‌تونستم لایکت کنم.
_ آره. یادته؟ بعد اون پست فوت هاشمی رفسنجانی بود.
_ کی بودن اینایی که ریپورتت کردن؟ ********** بودن؟‌
_ نه بابا. ******* ***** بودن... آخه اونا!!!!
+++امشب بعد از یک نشست خبری کذایی دلم هوس یک ریپورت کرده:
رو*** که نیست. سنگ پای قزوینه!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۹
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۱
صالحه

۱) سال ۹۵ خیلی برای من خوب بود. ۵۵ عنوان کتاب غیردرسی خوندم و اسمشون رو یادداشت کردم و اکثرشان را هم در نیمه دوم سال خواندم.

جالب تر از همه این است که خیلی از آنها را از دوستانم به امانت گرفتم و اینگونه هم در هزینه های خودم صرفه جویی کردم و هم اینکه خودم را در یک forcemajor قرار میدادم برای مطالعه هرچه زودتر.

جالب ترین اتفاق بین کتاب ها، خواندن من پیش از تو به زبان اصلی بود. کتابش را بیست و دوی بهمن از میدان انقلاب خریدم و ده روز بعد تمام شد.


۲) امروز در تلویزیون یک مستند در مورد اعتیاد پخش میکرد. دختر ده دوازده ساله‌ای رو نشون میداد که حرفه‌ای تریاک و شیشه میکشید. در خانواده‌ای که مادر عملی بود. پدر عملی بود. دختره میگفت بار اول شیشه رو با عمه‌ی زن‌عموش شروع کرده بوده و بعد از صبح تا شب باهاش کشیدند و کشیدند و کشیدند... (بابام میگفت چطوری اُور دوز نکرده؟) 

کارشناس برنامه میگفت علت ابنکه مصرف کننده‌ها بعد از اولین بار استفاده از مواد به کشیدن آن ادامه میدهند، این است که لذّتی که به آن ها از مصرف مواد دست میدهد با هیچ لذّتی قابل مقایسه نیست. در واقع آن ها قبل از مصرف هم از چیزی در زندگی شان لذت نمی‌برده‌اند.

۳) به این فکر کردم که مادر و پدرم چقدر اهل کتاب بوده اند. چقدر با کتاب های آن ها عشق بازی کرده ام. چقدر شب ها بوده که تا صبح کتاب خواند‌ه‌ام و خوانده‌ام و خوانده‌ام. مثل معتاد ها... یادم نمی رود شبی را که رمان دربلورین بطری از سری ماجراهای آرسن لوپن را نتوانستم زمین بگذارم. با آن فونت ریزش تا صبح خواندمش. یا همین امسال، با وجود بچه ی شیرخوارم، رمان ۷ جن امیدکوره‌چی را دو روز نشد که تمام کردم. یا پارسال بیوتن امیرخانی را در یک نیمروز.

 ۴) مست شراب. مست و نئشه تریاک و شیشه و هروئین و ... مست از قلیان. مست از سیگار.

مستی کتاب را هم لطفا اضافه کنید. 

این که جوانان ما از کتاب مست نمی‌شوند، که تقصیر کتاب نیست!


عکس نوشت: captured by me

کتاب نوشت: محتوای هیچ کتابی را که خوانده ام و اینجا معرفی شد را صد در صد تایید نمی کنم.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۴۳
صالحه

دیشب به تاریخ 28 اسفند 95 این وبلاگ را درست کردم.
شب میلاد حضرت فاطمه زهرا بود. امسال همان سالی هست و تا دو روز دیگر خواهد بود که در ابتدای سال هم میلاد حضرت زهرا را داشتیم. یعنی دو بار. آغاز با بانو بود و پایات با بانو. نمی دانم بعضی ها چطور به خاطر چند حادثه ی ناگوار سال 95 می گویند امسال سال بدی بود. 95 هم سال خدا بود. سال فاطمه زهرا بود. چقدر بی عاطفه اند این ها!!!
شوهرم برایم در اولین روز مادر سال 95 و به مناسبت تشرف بنده به مقام مادری برایم یک گلدان حسن یوسف خرید. برای مادر خودش هم همینطور. اما انگار مادر من ایران نبود. یادم نمی آید حس و حالم را و این که آیا به او تبریک گفتم یا نه.
در شب دومین میلاد بانو در سال 95، مادرم به مامان زهرا (مامان بزرگم) تلفن کرده بود و داشت تبریک می گفت و اینکه: مامان جان! شما عروس حضرت زهرایی، اوضاع شما خوب است.
رفتم کنار گوشی تلفن و وسط حرف مادرم و مامان زهرا برایش شعر عروس عروس ای پر طاووس را خواندم. بعد هم مامان زهرا با لهجه شیرین بروجردی اش گفت: مامان کوچولو، روز مادر مبارکت باشه! گفتم: روز مادر بر شما مبارک! شما مامان بزرگید. بر شما بیشتر مبارکه!
میدونی؟ من با این که بعد از دخترخاله ی 7 ساله ام کوچکترین دخترخاله ی فامیلم اما از چند تا از دخترخاله ها که از من بزرگترند زودتر بچه دار شدم. زودتر ازدواج کردم و زودتر خانه دار شدم...
گفتم مامان زهرا راستی میدونی خونه خریدیم؟ گفت نه عزیزمی! از کجا بدونم؟ مبارک باشه. با یک شور و شوقی تعریف می کردم: خونمون خیلی بزرگه. 200 متره. الان یه سری تعمیرات داریم روش انجام میدیم. شوهرم هم سر کار خونه است. بعد عید میریم خونمون. بعد گفتم که حتما باید بیاد و ... مامان زهرا هم خیلی مهربون میگفت میام و...
تا اینکه پرسید چند خریدی؟ گفتم سی و پنج ملیون! گفت چقدر کم! خونتون کجاست؟ تا گفتم روستا گفت عزیزمی غصه نخور بلاخره شهر بزرگ میشه و روستا هم می افته تو شهر. گفتم نه! ما دوست نداریم بیافته تو شهر. گفت: عیب نداره ایشالله پول رو پول میذارید و یک خونه قشنگ می خرید و بزرگ ترش رو می خرید! مگه من و آقاجانت روستایی نبودیم؟ بابات روستایی نبود؟ مگه بد بودیم.
یعنی خیلی خنده دار بود. من هرچقدر توضیح دادم مامان زهرا متوجه نشد که من چقدر عاشقانه روستا رو دوست دارم و چقدر خانه روستایی رو.
بعد که با آقاجان حرف زدم هم همین اتفاقات افتاد... آقاجان باحال تر بود. داشت دلداری ام میداد که سقف خونه ام کاهگلیه. توضیحات من هم در مورد علاقه ام به روستا و ... فایده نداشت.
شب شوهرم یک شاخه مریم و رز خریده بود به مناسبت روز مادر و میلاد بانوی دو عالم. یعنی هدیه اش خیلی تنزل کمی پیدا کرده بود ولی از نظر کیفی با اهمیت بود چون خیلی خسته بود و شب هم که رفتیم سینما، با اینکه فیلم، فیلم ماجرای نیمروز بود و خیلی جذاب ولی کلی چرت زد.َ
ولی چقدر خندیدیم به این مکالمه من و آقاجان و مامان زهرا. طنز بود. درد آور و خنده دار. وقتی آن ها که خودشان در آغوش طبیعت بوده اند برای مایی که عاشق طبیعت شده ایم دل میسوزانند، پس چگونه می توان در مورد سبک زندگی و محیط زیست و طبیعت و سلامت گفتمان کرد؟َ

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۶
صالحه